حدیث معراج
تهيه وتنظيم توسط حجّة الاسلام حاج سيدمحمدباقري پور
درمؤسسه فرهنگي هدي
سايت هدي بلاگ
سايت هدي بوك

رسول خدا (ص) در يک شب از مکه معظمه به مسجد الاقصي و از آنجا به آسمانها و بازگشتبه مکه در قرآن کريم در دو سوره به نحو اجمال ذکر شده، يکي در سوره«اسراء»و ديگري در سوره مبارکه«نجم»،
معروف آن است که رسول خدا(ص)در آن شب در خانه ام هاني دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتي که آن حضرت به سرزمين بيت المقدس و مسجد اقصي و آسمانها رفت و بازگشت از يک شب بيشتر طول نکشيد به طوري که صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسير عياشي است که امام صادق(ع)فرمود: رسول خدا(ص)نماز عشاء و نماز صبح را در مکه خواند، يعني اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص)و ائمهمعصومين روايتشده که فرمودند: جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مرکبي را که نامش«براق» (2) بود براي او آورد و رسول خدا(ص)بر آن سوار شده و به سوي بيت المقدس حرکت کرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد، يکي در مدينه و هجرتگاهي که سالهاي بعد رسولخدا(ص)بدانجا هجرت فرمود، يکي هم مسجد کوفه، ديگر در طور سينا و بيت اللحم - زادگاه حضرت عيسي(ع) - و سپس وارد مسجد اقصي شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت. و بر طبق رواياتي که صدوق(ره)و ديگران نقل کردهاند از جمله جاهايي را که آن حضرت در هنگام سير بر بالاي زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود که به صورت بقعهاي ميدرخشيد و جون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد: اينجا سرزمين قم است که بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد ميآيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.
و در حديثي است که فرمود: چون به حجابهاي نور رسيدم جبرئيل از حرکت ايستاد و به من گفت: برو! در حديث ديگري فرمود: از آنجا به«سدرة المنتهي»رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده گفت: برو!گفتم: اي جبرئيل در چنين جايي مرا تنها ميگذاري و از من مفارقت ميکني؟گفت: اي محمد اينجا آخرين نقطهاي است که صعود به آن را خداي عز و جل براي من مقرر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم ميسوزد : چنان گرم در تیه قربت براند***که در سدرة جبریل از او باز ماند***بدو گفت: سالار بیت الحرام***که ای حامل وحی برتر خرام***چو در دوستی مخلصم یافتی***عنانم ز صحبت چرا تافتی***بگفتا فراتر مجالم نماند***بماندم که نیروی بالم نماند***اگر یک سر موی برتر پرم***فروغ تجلی بسوزد پرم
(مُناجاةُ الرّحْمنِ فِي لَيْلَةِ الْمِعْراجِ) سيّد محمّدرضا غياثى كرمانى
مقدّمه مؤلّف
«معراج»، از حوادث بزرگى است كه در دفتر زندگى پر افتخار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) به ثبت رسيده است.معراج از پيچيده ترين مسائلى است كه مباحث علمى و فكرى فراوانى را برانگيخته است.قرآن كريم دوبار از معراج ياد كرده است :
1 - سُبْحانَ الَّذِي أسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا.
2 - لَقَدْ رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى.وامّا روايات در اين مورد به حدّ تواتر رسيده است و صرف نظر از اختلافاتى كه در جزئيات اين سفر آسمانى دارند، موجب يقين در تحقق اين امر عظيم مىگردند.
البته در روايات معراج جمله هاى پيچيده و اسرار آميزى وجود دارد كه كشف معنا و محتواى آن آسان نيست.در بررسى جريان معراج به رواياتى برخورد مىكنيم كه مطالب دلنشينى را نقل مىكنند كه در آن شب ملكوتى از مصدر عزّت - جَلَّ جَلالُهُ - خطاب به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) صادر شده است و عنوان «مناجات در شب معراج» را به خود گرفته است.در آغاز اين خطابها كلمه يا اَحْمَد وجود دارد كه نام آسمانى آن حضرت است، در مقابل محمّد، نام زمينى آن بزرگوار.در اين مناجات، معارف بلندى نهفته است
كه در آن اوج آسمانها بسان خود آسمانها در اوج است.و براى زمينيان از رهاوردهاى عظيم اين معراج مقدّس محسوب مىگردد.اين مناجات در كتاب بحارالانوار، جلد 77، صفحه 21 موجود است كه چون علامه مجلسى «رضوان الله عليه» از ارشاد القلوب ديلمى، باب 54 نقل نموده به همان مدرك مراجعه و استنساخ گرديده است و اگر تفاوتى در جملات ديده مىشود به همين دليل است.در پايان، علّو درجات روح عرشى پيشواى راحل، حضرت امام خمينى و سلامتى رهبر عاليقدر انقلاب اسلامى را از خداى بزرگ خواستارم.تابستان 1376 سيد محمدرضا غياثى كرمانى
برترين اعمال
رُوِيَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنيِنَ عَلَيْهِ السَّلامُ: إنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ سَألَ رَبَّهُ فِي لَيْلَةِ الْمِعْراجِ فَقالَ: يا رَبِّ! أيُّ الاْعْمالِ أفْضَلُ؟فَقالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: لَيْسَ شَيْءٌ عِنْدِي أفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَيَّ وَالرِّضا بِما قَسَمْتُ.از امير مؤمنان(عليه السلام) روايت شده است كه: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در شب معراج از پروردگارش پرسيد: پروردگارا! برترين و شريفترين كارها كدام است؟خداوند عزّوجلّ در پاسخ فرمود: هيچ عملى نزد من بالاتر از توكل بر من و راضى بودن به آنچه كه من قسمت كردهام، نيست.
شايستگان محبّت خداوند
يا مُحَمَّدُ! وَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَحابِّينَ فِيَّ ، وَوَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَواصِلِينَ فِيَّ وَوَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيَّ ، وَلَيْسَ لَِمحَبَّتِي عَلَمٌ وَلا نِهايَةٌ ، وَكُلَّما رَفَعْتُ لَهُمْ عَلَماً وَضَعْتُ لَهُمْ عَلَماً.
أُولـئِكَ الَّذِينَ نَظَرُوا إلَى الَْمخْلُوقِينَ بِنَظَرِي إلَيْهِمْ وَلَمْ يَرْفَعُوا الْحَوائِجَ إلَى الْخَلْقِ.بُطُونُهُمْ خَفِيفَةٌ مِنْ أكْلِ الْحَرامِ.
نَعِيمُهُمْ فِي الدُّنْيا ذِكْرِي وَمَحَبَّتِي وَرِضائِي عَنْهُمْ.اى محمد! محبّت من شامل كسانى است كه به خاطر من محبّت مىكنند، و به خاطر من عطوفت و مهربانى مىكنند، و به خاطر من با ديگران مىپيوندند، و محبّت من شامل كسانى است كه بر من توكّل مىكنند.و براى محبت من نه نشانه مخصوصى است و نه پايان و نهايتى.هرگاه كه يك نشانه را از سر راه محبوبان خويش بر دارم نشانه ديگرى را قرار خواهم داد.اينان كسانى هستند كه به مردم به همان گونه كه من نگاه مىكنم، مىنگرند و دست نياز به سوى خلق دراز نمىكنند.شكم آنها از مال حرام خالى است.خوشى و كامرانى آنها در دنيا ذكر و محبّت و رضايت من از ايشان است.
پارساترين مردمان
يا أحْمَدُ! إنْ أحْبَبْتَ أنْ تَكُونَ أوْرَعَ النّاسِ فَازْهَدْ فِي الدُّنْيا وَارْغَبْ فِي الاْخِرَةِ.فَقالَ: يا إلـهي! كَيْفَ أزْهَدُ فِي الدُّنْيا؟فقالَ: خُذْ مِنَ الدُّنْيا حَفْناً مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ وَاللِّباسِ وَلا تَدَّخِر لِغَد وَدُمْ عَلى ذِكْرِي.فَقالَ: يا رَبِّ! كَيْفَ أدُومُ عَلى ذِكْرِكَ؟فَقالَ: بِالْخَلْوَةِ عَنِ النّاسِ وَبُغْضِكَ الْحُلْوَ وَالْحامِضَ وَفَراغِ بَطْنِكَ وَبَيْتِكَ مِنَ الدُّنْيا.
اى احمد! اگر دوست دارى كه پارساترين مردمان باشى، نسبت به دنيا زهد پيشه كن و نسبت به آخرت رغبت داشته باش.پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گفت: خداوندا! چگونه نسبت به دنيا زهد بورزم؟خداوند فرمود: از خوراك و آشاميدنى و پوشاك دنيا به اندازه خيلى كم (دو كف دست) استفاده كن و براى فردا چيزى ذخيره مكن و همواره به ياد من باش.پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پرسيد: خداوندا! چگونه همواره به ياد تو باشم؟خداوند فرمود: با دورى از مردم و كينه نسبت به ترش و شيرين و خالى نگهداشتن شكم و خانه از دنيا.
دورى از خوى بچگانه
يا أحْمَدُ! اِحْذَرْ أنْ تَكُونَ مِثْلَ الصَّبِيِّ إذا نَظَرَ إلَى الاْخْضَرِ وَالاْصْفَرِ أحَبَّهُ وَإذا أُعْطِيَ شَيْئاً مِنَ الْحُلْوِ وَالْحامِضِ اِغْتَرَّ بِهِ.اى احمد! بپرهيز از اينكه مانند بچّه باشى كه هرگاه به سبز و زرد نظر مىافكند، به آنها دل مىبندد و يا ترش و شيرين در اختيارش قرار مىگيرد، نسبت به آن فريفته مىشود.
عوامل تقرب به پروردگار
فَقالَ: يارَبِّ! دُلَّنِي عَلى عَمَل أتَقَرَّبُ بِهِ إِلَيْكَ.قالَ: اجْعَلْ لَيْلَكَ نَهاراً وَنَهارَكَ لَيْلاً.قالَ: يارَبِّ! كَيْفَ ذلِكَ؟ قَالَ: اجْعَلْ نَوْمَكَ صَلاةً وَطَعامَكَ الْجُوعَ.يا أحْمد! وَعِزَّتي وَجَلالِي ما مِنْ عَبْد ضَمِنَ لِي بِأَرْبَعِ خِصال إِلاّ أدْخَلْتُهُ الْجَنّةَ، يَطْوِي لِساَنهُ فَلا يَفْتَحُهُ إِلاّ بِما يَعْنِيهِ وَيَحْفَظُ قَلْبَهُ مِنَ الْوَسْواسِ وَيَحْفَظُ عِلْمي وَنَظَري إِلَيْهِ وَتَكُونُ قُرَّةُ عَيْنَيْهِ الْجُوعُ.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كرد: خداوندا! مرا راهنمايى كن كه با چه كارى به تو تقرّب جويم؟ خداوند فرمود: شب خود را روز و روز خود را شب قرار بده.عرض كرد: چگونه چنين كنم؟فرمود: خوابت را نماز و غذايت را گرسنگى قرار بده.اى احمد! به عزّت و جلالم سوگند كه هر بندهاى كه چهار صفت را براى من ضمانت كند، من نيز او را به بهشت وارد مىكنم: زبانش را در كام بپيچد و حرف نزند مگر آنكه آن سخن براى او مفيد و ثمر بخش باشد.قلب خود را از وسوسههاى اهريمنى حفظ كند.همواره بيانديشد كه من به او آگاه و بر كارهايش ناظر هستم.و گرسنگى، نور چشمانش باشد (گرسنگى را دوست بدارد).
گرسنگى و سكوت، خلوت و سجود
يا أحْمَد! لَوْ ذُقْتَ حَلاوَةَ الْجُوعِ وَالصَّمْتِ وَالخَلْوَةِ وَما وَرِثُوا مِنْها. قالَ: يا رَبِّ! ما مِيراثُ الجُوعِ؟ قالَ: الْحِكْمةُ وَحِفْظُ الْقَلْبِ وَالتَّقَرُّبُ إلَيَّ وَالْحُزْنُ الدّائِمُ وَخِفَّةُ الْمَؤُنَةِ بَيْنَ النّاسِ وَقَوْلُ الْحَقِّ وَلا يُبالِي عاشَ بِيُسْر أمْ بِعُسْر.اى احمد! اى كاش مىدانستى كه گرسنگى و سكوت و تنهايى چه لذّت و آثارى دارند!عرض كرد: خداوندا! گرسنگى چه اثراتى دارد؟فرمود: حكمت، حفظ قلب، تقرّب به من، حزن هميشگى، كم خرج بودن بين مردم، حق گويى، بىاعتنايى به سختى يا آسانى زندگى.
يا أحْمَدُ! هَلْ تَدْرِي بِأَيِّ وَقْت يَتَقَرَّبُ الْعَبْدُ إلَيَّ؟قالَ: لا يا رَبِّ.قالَ: إذا كانَ جائِعاً أوْ ساجِداً.اى احمد! آيا مىدانى چه هنگامى بنده به من نزديك مىشود؟عرض كرد: خير، اى پروردگار من!فرمود: وقتى كه گرسنه يا در حال سجده باشد .
تعجّب از سه گروه
يا أحْمَدُ! عَجِبْتُ مِنْ ثَلاثَةِ عَبِيد; عَبْد دَخَلَ فِي الصَّلاةِ وَهُوَ يَعْلَمُ إلى مَنْ يَرْفَعُ يَدَيْهِ وَقُدّامَ مَنْ هُوَ وَهُوَ يَنعَسُ.وَعَجِبْتُ مِنْ عَبْد لَهُ قُوتُ يَوْم مِنَ الْحَشيشِ أوْ غَيْرِهِ وَهُوَ يَهْتَمُّ لِغَد وَعَجِبْتُ مِنْ عَبْد لا يَدْرِي أنِّي راض عَنْهُ أوْ ساخِطٌ عَلَيْهِ وَهُوَ يَضْحَكُ.اى احمد! از سه بنده خود تعجب مىكنم: بندهاى كه به نماز ايستاده و مىداند كه دستهاى خودرا به جانب چه كسى دراز كرده و در پيشگاه چه كسى ايستاده و در عين حال خواب آلود است.و تعجّب مىكنم از بندهاى كه روزىِ امروز خود را از سبزى مختصرى دارد ولى براى فردايش به فكر فرو رفته است.و تعجّب مىكنم از بندهاى كه نمىداند آيا من از او راضى هستم يا بر او غضبناكم، ولى خندان است.
اوصاف و مقام اولياى خداوند
يا أحْمَدُ! إنَّ فِي الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤ فَوْقَ لُؤْلُؤ وَدُرَّة فَوْقَ دُرَّة لَيْسَ فِيها قَصْمٌ وَلا وَصْلٌ، فِيهَا الْخَواصُّ، أنْظُرُ إلَيْهِمْ كُلَّ يَوْم سَبْعِينَ مَرَّةً فَأُكَلِّمَهُمْ كُلَّما نَظَرْتُ إلَيْهِمْ، وَأزِيدُ فِي مُلْكِهِمْ سَبْعِينَ ضِعْفاً وَإذا تَلَذَّذَ أهْلُ الْجَنَّةِ بِالطَّعامِ وَالشَّرابِ تَلَذَّذُوا أُولـئِكَ بِذِكْرِي وَكَلامِي وَحَدِيثِي.قالَ: يا رَبِّ! ما عَلامَةُ أُولـئِكَ؟قالَ: مَسْجُونُونَ قَدْ سَجَنُوا ألْسِنَتَهُمْ مِنْ فُضُولِ الْكَلامِ وَبُطُونَهُمْ مِنْ فُضُولِ الطَّعامِ.
اى احمد! در بهشت قصرى است از لؤلؤ بر فراز لؤلؤ، و مرواريد بزرگ درخشان روى مرواريد كه در آنها قطع و وصلى وجود ندارد (يكپارچه است) در اين كاخ، دوستان خاصّ من هستند كه هر روز هفتاد بار (به لطف و مهر) به آنان نظر مىافكنم و هربار با آنها سخن مىگويم و هفتاد بار بر قلمرو و مقامشان مىافزايم.و آنگاه كه اهل بهشت از خوردن و آشاميدن لذّت مىبرند اينان از ذكر و سخن و گفتار من لذّت مىبرند.عرض كرد: خداوندا! نشانههاى اينها چيست؟فرمود: زندانيانى هستند كه زبانهاى خود را از حرفهاى غير ضرورى و شكمهاى خود را از غذاى غير لازم، محفوظ و حبس كردهاند.
اوصاف درويشان راستين
يا أحْمَدُ! إنَّ الَْمحَبَّةَ للهِِ هِيَ الَْمحَبَّةُ لِلْفُقَراءِ وَالْتَقَرُّبُ إلَيْهِمْ.قالَ: فَمَنِ الْفُقَراءُ؟قالَ: الَّذِينَ رَضُوا بِالْقَلِيلِ وَصَبَرُوا عَلَى الرَّخاءِ وَلَمْ يَشْكُوا جُوعَهُمْ وَلا ظَمَأَهُمْ وَلَمْ يَكْذِبُوا بِأَلْسِنَتِهِم وَلَمْ يَغْضَبُوا عَلى رَبِّهِمْ وَلَمْ يَغْتَمُّوا عَلى ما فاتَهُمْوَلَمْ يَفْرَحُوا بِما آتاهُمْ.يا أحْمَدُ! مَحَبَّتِي مَحَبَّةُ الْفُقَراءِ فَأَدْنِ الْفُقَراءَ وَقَرِّبْ مَجْلِسَهُمْ مِنْكَ وَأبْعِدِ الاْغْنِياءَ وَأبْعِدْ مَجْلِسَهُمْ عَنْكَ لاِنَّ الْفُقَراءَ أحِبّائِي.
اى احمد! محبّت من در گرو محبّت درويشان و تقرّب به ايشان است.عرض كرد: درويشان كيانند؟فرمود: آنانكه به كم، راضى و بر گرسنگى، صابر و در نعمت، شاكر هستند; از گرسنگى و تشنگى خود شكايتى ندارند و هرگز دروغ بر زبان خود جارى نمىكنند و نسبت به پروردگارشان غضب نمىنمايند و براى چيزى كه از دستشان رفت، غمگين نيستند و نسبت به چيزى كه به دست مىآورند، فرحناك و شادمان نمىباشند.اى احمد! محبّت من در گرو محبّت درويشان است، پس به آنها نزديك شو و همنشينى با آنان را اختيار كن و از ثروتمندان و مجلسشان فاصله بگير، چراكه درويشان دوستان من هستند.
نفس، چونان شترمرغ!
يا أحْمَدُ! لا تَزَيَّنْ بِلَبْسِ اللِّباسِ وَطِيبِ الطَّعامِ وَلِينِ الْوَطاءِ.فَإنَّ النَّفْسَ مَأوى كُلِّ شَرٍّ وَرَفِيقُ كُلِّ سُوء.تَجُرُّها إلى طاعَةِ اللهِ وَتَجُرُّكَ إلى مَعْصِيَتِهِ، وَتُخالِفُكَ فِي طاعَتِهِ، وَتُطِيعُكَ فِي ما تَكْرَهُ، وَتَطْغى إذا شَبِعَتْ، وَتَشْكُو إذا جاعَتْ، وَتَغْضَبُ إذَا افْتَقَرَتْ، وَتَتَكَبَّرُ إذَا اسْتَغْنَتْ، وَتَنْسى إذا كَبُرَتْ، وَتَغْفُلُ إذا أمِنَتْ وَهِيَ قَرِينَةُ الشَّيْطانِ.وَمَثَلُ النَّفْسِ كَمَثَلِ النَّعامَةِ تَأْكُلُ الْكَثِيرَ وَإذا حُمِلَ عَلَيْها لا تَطِيرُ وَكَمَثَلِ الدِّفْلى لَوْنُهُ حَسَنُ وَطَعْمُهُ مُرٌّ.
اى احمد! با لباس جذّاب و غذاى لذيذ و بستر نرم، خود آرايى مكن چرا كه نفس، خاستگاه هر بدى و رفيق هر نادرستى است.تو نفس را به اطاعت خدا مىخوانى ولى او تو را به نافرمانى مىكشاند.
هر گاه كه مىخواهى اطاعت خدا كنى با تو مخالفت مىكند و هرگاه كه بخواهى نافرمانى از خدا كنى با تو همراهى مىكند.هرگاه كه سير شود، طغيان مىكند و هرگاه كه گرسنه شود، فرياد و فغان سر مىدهد.هرگاه كه بىنوا شود، غضب مىكند و هرگاه كه بىنياز شود، تكبّر و بزرگى مىورزد.هرگاه كه بزرگ شود، فراموشكار مىشود و هرگاه كه در امنيّت باشد، غفلت مىورزد.نفس آدمى، مثل شتر مرغ است كه فراوان مىخورد ولى وقتى كه بر آن سوار مىشوند (بار مىگذارند) نمىپرد.و مانند خرزهره است كه رنگش زيبا ولى مزّهاش تلخ است.
اوصاف دنيا زدگان
يا أحْمَدُ! أبْغِضِ الدُّنْيا وَأهْلَها وَأحِبَّ الاْخِرَةَ وَأَهْلَها.قالَ: يا رَبِّ! وَمَنْ أهْلُ الدُّنْيا وَمَنْ أهْلُ الاْخِرَة؟قالَ: أهْلُ الدُّنْيا مَنْ كَثُرَ أكْلُهُ وَضِحْكُهُ وَنَوْمُهُ وَغَضَبُهُ، قَلِيلُ الرِّضا، لا يَعْتَذِرُ إلى مَنْ أساءَ إلَيْهِ وَلا يَقْبَلُ عُذْرَ مَنِ اعْتَذَرَ إلَيْهِ.كَسْلانُ عِنْدَ الطّاعَةِ وَشُجاعٌ عِنْدَ الْمَعْصِيَةِ.أَمَلُهُ بَعِيدٌ وَأجَلُهُ قَرِيبٌ لا يُحاسِبُ نَفْسَهُ.قَلِيلُ الْمَنْفَعَةِ، كَثِيرُ الْكَلامِ، قَلِيلُ الْخَوْفِ، كَثِيرُ الْفَرَحِ عِنْدَ الطَّعامِ، وَإنَّ أهْلَ الدُّنْيا لا يَشْكُرُونَ عِنْدَ الرَّخاءِ وَلا يَصْبِرُونَ عِنْدَ الْبَلاءِ.كَثِيرُ النّاسِ عِنْدَهُمْ قَلِيلٌ.يَحْمِدُونَ أنْفُسَهُمْ بِما لا يَفْعَلُونَ وَيَدَّعُونَ بِما لَيْسَ لَهُمْ وَيَتَكَلَّمُونَ بِما يَتَمَنُّونَ.وَيَذْكُرُونَ مَساوِئَ النّاسِ وَيُخْفُونَ حَسَناتِهِمْ.فَقالَ: يا رَبِّ! كُلُّ هـذَا الْعَيْبِ فِي أهْلِ الدُّنْيا؟قالَ: يا أحْمَدُ! إنَّ عَيْبَ أهْلِ الدُّنْيا كَثِيرٌ، فِيهِمُ الْجَهْلُ وَالْحُمْقُ، لا يَتَواضَعُونَ لِمَنْ يَتعَلَّمُونَ مِنْهُ وَهُمْ عِنْدَ أنْفُسِهِمْ عُقَلاءٌ وَعِنْدَ الْعارِفِينَ حُمَقاءٌ.
اى احمد! دنيا و اهل آن را دشمن بدار و آخرت و اهل آن را دوست بدار.عرض كرد: اى خداى من! اهل دنيا و اهل آخرت چه كسانى هستند؟ فرمود: اهل دنيا كسى است كه خوردن و خنديدن و خواب و غضبش زياد و رضايت او كم مىباشد.اگر به كسى بدى كرد از او پوزش نمىطلبد و عذر كسى را كه از او عذر خواهى مىكند نمىپذيرد.هنگام عبادت، كسل و هنگام معصيت، شجاع است.
آرزويش دور و دراز و مرگش نزديك است.به حساب خود نمىپردازد.نفعش به ديگران كم مىرسد.حرف زياد مىزند.ترس كم دارد.
هنگام رسيدن به غذا، بسيار شادمان مىشود.اهل دنيا هنگام نعمت، شكر و هنگام بلا، صبر نمىكنند.به كارهايى كه انجام ندادهاند خودستايى مىكنند و چيزى را ادّعا مىكنند كه واجد آن نيستند و از روى آرزو و هوس سخن مىگويند.عيوب ديگران را بازگو ولى خوبىهاى آنها را مخفى مىكنند.عرض كرد: آيا اهل دنيا اين همه عيب دارند؟فرمود: اى احمد! اهل دنيا عيب فراوان دارند.جاهلند، احمقند، در مقابل استاد خود تواضع نمىكنند، خود را عاقل مىپندارند در حالى كه نزد اهل معرفت احمق هستند.
اوصاف اهل آخرت
يا أحْمَدُ! إنَّ أهْلَ الْخَيْرِ وَأهْلَ الاْخِرَةِ رَقِيقَةٌ وُجُوهُهُمْ، كَثِيرٌ حَياؤُهُمْ، قَلِيلٌ حُمْقُهُمْ، كَثِيرٌ نَفْعُهُمْ قَلِيلٌ مَكْرُهُمْ، اَلنّاسُ مِنْهُمْ فِي راحَة وَأنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي تَعَب، كَلامُهُمْ مَوْزُونُ، مُحاسِبينَ لاِنْفُسِهِمْ، مُتْعِبِينَ لَها، تَنامُ أعْيُنُهُمْ وَلا تَنامُ قُلُوبُهُمْ.أعْيُنُهُمْ باكِيَةٌ وَقُلُوبُهُمْ ذاكِرَةٌ، إذا كُتِبَ النّاسُ مِنَ الْغافِلِينَ كُتِبُوا مِنَ الذّاكِرينَ.فِي أوَّلِ النِّعْمَةِ يَحْمَدُونَ، وَفِي آخِرِها يَشْكُرُونَ.دُعاؤُهُمْ عِنْدَ اللهِ مَرْفُوعٌ وَكَلامُهُمْ مَسْمُوعٌ.تَفْرَحُ بِهِمُ الْمَلائِكَةُ وَيَدُورُ دُعاؤُهُمْ تَحْتَ الْحُجُبِ يُحِبُّ الرَّبُّ أنْ يَسْمَعَ كَلامَهُمْ كَما تُحِبُّ الْوالِدَةُ الْوَلَدَ.وَلا يَشْغَلُونَ عَنْهُ طَرْفَةَ عَيْن وَلا يُرِيدُونَ كَثْرَةَ الطَّعامِ وَلا كَثْرَةَ الْكَلامِ وَلا كَثْرَةَ اللِّباسِ.النّاسُ عِنْدَهُمْ مَوْتى وَاللهُ عِنْدَهُمْ حَيٌّ كَرِيمٌ.يَدْعُونَ الْمُدْبِرِينَ كَرَماً وَيُرِيدُونَ الْمُقْبِلِينَ تَلَطُّفاً.قَدْ صارَتِ الدُّنْيا وَالاْخِرَةُ عِنْدَهُمْ واحِدَةً.
اى احمد! اهل خير و آخرت شرمگيناند.حياى آنها زياد و حماقتشان كم و نفع آنان فراوان و حيله آنها اندك است.مردم از دست آنها در رفاهند ولى خودشان از دست خويش در رنجند.
كلامشان سنجيده است. به حساب خود مىپردازند. خود را به زحمت مىافكنند. چشمهايشان مىخوابد ولى قلبشان نمىخوابد. چشمانشان گريان و قلبهايشان به ياد خداست. هنگامى كه ديگر مردمان در غفلت به سر مىبرند آنها در ذكر و ياد حق هستند. در آغاز نعمت، ستايش الهى و در پايان آن شكر خدا را به جاى مىآورند.
دعايشان نزد خدا مقبول و سخن ايشان نزد پروردگار پذيرفته است و وجود آنها مايه مباهات و خشنودى فرشتگان است. و دعاى آنها زير حجابها مىچرخد. خداوند دوست دارد كلام آنان را بشنود آنگونه كه مادر دوست دارد به كلام فرزند خود گوش دهد. از خداوند لحظه اى غافل نمىشوند. پر خورى و پرگوئى و پوشيدن لباسهاى متنوع و زياد و رنگارنگ را دوست ندارند. مردم نزد آنها مردگانند و خداوند، زنده كريم. آنهايى را كه از ايشان رخ برتافتند با بزرگوارى فرا مىخوانند و آنان را كه به اينان روى آورده اند با مهربانى مىپذيرند. دنيا و آخرت نزد آنها يكسان است.
پاداش زاهدان
يا أحْمَدُ! هَلْ تَعْرِفُ ما لِلزّاهِدِينَ عِنْدِي؟قالَ: لا يا رَبِّ. قالَ: يُبْعَثُ الْخَلْقُ وَيُناقَشُونَ الْحِسابَ وَهُمْ مِنْ ذلِكَ آمِنُونَ. إنَّ أدْنى ما أُعْطِي الزّاهِدِينَ فِي الاْخِرَةِ أن أُعطِيَهُمْ مَفاتِيحَ الجِنانِ كُلَّها حَتّى يَفْتَحُوا أيَّ باب شاءُوا وَلا أحْجُبَ عَنْهُمْ وَجْهِي وَلاَنْعَمَنَّهُمْ بِألْوانِ التَّلَذُّذِ مِنْ كَلامِي وَلاَُجْلِسَنَّهُمْ فِي مَقْعَدِ صِدْق وَأُذَكِّرَهُمْ ما صَنَعُوا وَتَعِبُوا فِي دارِ الدُّنْيا وَأفْتَحُ لَهُمْ أرْبَعَةَ أبْواب، باباً يَدْخُلُ عَلَيْهِمُ مِنْهُ الْهَدايا بُكْرَةً وَعَشِيّاً مِنْ عِنْدِي، وَباباً يَنْظُرُونَ إلَى الظّالِمِينَ كَيْفَ يُعَذَّبُونَ، وَباباً يَدْخُلُ عَلَيْهِمْ مِنْهُ الْوَصائِفُ وَالْحُورُ الْعِينُ.
اى احمد! آيا مىدانى كه پاداش زاهدان نزد من چيست؟ عرض كرد: خير، اى پروردگار من. فرمود: مردم محشور مىشوند و در حساب آنها مناقشه و دقّت مىشود ولى آنان از اين امر در امان هستند. كمترين چيزى كه به زاهدان مىدهم آن است كه كليدهاى بهشت را عطايشان مىكنم تا از هر درى كه خواستند وارد بهشت شوند.
و ميان جمال خودم و آنان پردهاى قرار نمىدهم. لذّتهاى گوناگون گفتگوى با خودم را به آنان مىچشانم و آنها را در جايگاه صادقان مىنشانم و كارهاى دنيا و رنجهايى را كه كشيدهاند به يادشان مىآورم و چهار در به رويشان مىگشايم; از يك در هداياى من به آنها مىرسد، از در ديگر به من هرگونه كه بخواهند و بدون هر مانعى نگاه مىكنند و از يك در به آتش دوزخ و ظالمانى كه عذاب مىشوند مىنگرند و از در ديگر نيز دختران نوجوان و حورالعين (زنان فراخ چشم) بر آنان وارد مىشوند.
اوصاف زاهدان
فَقالَ: يا رَبِّ! مَنْ هـؤُلاءِ الزّاهِدُونَ الَّذِينَ وَصَفْتَهُمْ؟قالَ: اَلزّاهِدُ هُوَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَيْتٌ يَخْرَبُ فَيَغْتَمَّ لِخَرابِهِ وَلا لَهُ وَلَدٌ يَمُوتُ فَيَحْزُنَ لِمَوْتِهِ وَلا لَهُ شَيْءٌ يَذْهَبُ فَيَحْزُنَ لِذِهابِهِ وَلا يَعْرِفُهُ إنْسانٌ لِيَشْغَلَهُ عَنِ اللهِ طَرْفَةَ عَيْن وَلا لَهُ ثَوْبٌ لَيِّنٌ. يا أحْمَدُ! إنَّ وُجُوهَ الزّاهِدِينَ مُصْفَرَّةٌ مِنْ تَعَبِ اللَّيْلِ وَصَوْمِ النَّهارِ وَألسِنَتَهُمْ كَلالٌ مِنْ ذِكْرِ اللهِ تَعالى. قُلُوبُهُمْ فِي صُدُورِهِمْ مَطْعُونَةٌ مِنْ كَثْرَةِ صَمْتِهِمْ. قَدْ أعْطَوُا الَْمجهُودَ مِنْ أنْفُسِهِمْ لا مِنْ خَوْفِ نار وَلا مِنْ شَوْقِ جَنَّة. وَلكِنْ يَنْظُرُونَ فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَالاْرْضِ فَيَعْلَمُونَ أنَّ اللهَ سُبْحانَهُ أهْلٌ لِلْعِبادِة.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كرد: خداوندا! اين زاهدان كه توصيفشان كردى چه كسانى هستند؟فرمود: زاهد آن كسى است كه خانه اى ندارد كه اگر خراب شد، غم بخورد. فرزندى ندارد كه اگر مُرد، محزون شود و هيچ چيز ندارد كه اگر از دست رفت، غصه بخورد و هيچكس را نمىشناسد كه او را لحظهاى از ياد خدا غافل كند.
غذاى اضافى ندارد كه از او بطلبند و لباس نرم نمىپوشد. اى احمد! چهره اهل زهد، از شب زندهدارى و روزه، زرد و زبان آنها از شدّت ذكر خداوند، خسته شده است. قلبهاشان در سينههايشان، از مداومت سكوت، مجروح شده است. آنان هرچه در توان دارند (در عبادت) كوشش مىكنند ولى نه به خاطر ترس از جهنم يا شوق بهشت، بلكه در ملكوت آسمان و زمين مىنگرند و مىيابند كه خداوند سبحان شايسته عبادت است.
زاهدان امّت پيامبر و بنى اسرائيل
قالَ: يا رَبِّ! أيُّ الزُّهّادِ أكْثَرُ؟ زُهّادُ أُمَّتي أمْ زُهّادُ بَنِي إسْرائِيلَ؟قالَ: إِنَّ زُهّادَ بَنِي إسْرائِيلَ مِنْ زُهّادِ أُمَّتِكَ كَشَعْرَة سَوْداءَ فِي بَقَرَة بَيْضاءَ. فَقالَ: يا رَبِّ! وَكَيْفَ ذلِكَ وَعَدَدُ بَنِي إسْرائِيلَ أكْثَرُ؟قالَ: لاِنَّهُمْ شَكُّوا بَعْدَ الْيَقِينِ وَجَحَدُوا بَعْدَ الاْقْرارِ. قالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: فَحَمِدْتُ اللهَ تَعالى وَشَكَرْتُهُ وَدَعْوَتُ لَهُمْ بِالْحِفْظِ وَالرَّحْمَةِ وَسائِرِ الْخَيْراتِ.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كرد: خداوندا! آيا زاهدان امّت من بيشترند يا زُهّاد بنىاسرائيل؟فرمود: مقدار زاهدان بنىاسرائيل در مقام مقايسه با زُهّاد امّت تو، به اندازه يك موى سياه در بدن يك گاو سفيد است. عرض كرد: چگونه چنين است در حالى كه تعداد بنىاسرائيل بيشتر از تعداد امّت من است؟فرمود: چون آنها پس از يقين، شك كردند و بعد از اقرار به حقيقت، آن را انكار كردند. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: من شكر و حمد خداى تعالى را بجا آوردم و دعا كردم كه خداوند آنها را حفظ و رحمت فرمايد و ساير خيرات را بر آنان نازل كند.
تشبيه تقوا
يا أحْمَدُ! عَلَيْكَ بِالْوَرَعِ فَإنَّهُ رَأْسُ الدِّينِ وَوَسطُ الدِّينِ وَآخِرُ الدِّينِ. إنَّ الْوَرَعَ بِهِ يُتَقَرَّبُ إلَى اللهِ تَعالى. يا أحْمَدُ! إنَّ الْوَرَعَ زَيْنُ الْمُؤْمِنِ وَعِمادُ الدِّينِ. مَثَلُهُ كَمَثَلِ السَّفِينَةِ كَما أنَّ فِي الْبَحْرِ لا يَنْجُو إلاّ مَنْ كانَ فِيها وَكَذلِكَ لا يَنْجُو الزّاهِدُونَ إلاّ بِالْوَرَعِ. يا أحْمَدُ! ما عَرَفَنِي عَبْدٌ وَخَشَعَ لِي إلاّ وَخَشَعَ لَهُ كُلُّ شَيْء. يا أحْمَدُ! اَلْوَرَعُ يَفْتَحُ عَلَى الْعَبْدِ أبْوابَ الْعِبادَةِ فَيُكْرَمُ بِهِ الْعَبْدُ فِي الْخَلْقِ وَيَصِلُ بِهِ إلَى اللهِ عَزَّ وَجَلَّ.
اى احمد! بر تو باد به تقوا، كه صدر و ساقه و ذيل دين، تقوا است و به وسيله آن، بنده مىتواند به خداوند تعالى تقرّب يابد. اى احمد! تقوا، زينت مؤمن و پايه و ستون دين است. تقوا، چونان كشتى است; همان گونه كه از دريا جز با كشتى نمىتوان نجات يافت زاهدان نيز جز با تقوا نمىتوانند نجات يابند. اى احمد! هيچكس نيست كه مرا عبادت كند و در مقابل من خشوع كند مگر آنكه همه چيز در برابر او خاشع شود. اى احمد! تقوا درهاى عبادت را به روى بنده مىگشايد; در نتيجه، بنده، نزد خلق گرامى مىشود و به وسيله آن به قرب خداى عزّوجلّ مىرسد.
ارزش سكوت
يا أحْمَدُ! عَلَيْكَ بِالصَّمْتِ فَإنَّ أعْمَرَ مَجْلِس قُلُوبُ الصّالِحِينَ وَالصّامِتِينَ وَإنَّ أخْرَبَ مَجْلِس قُلُوبُ المُتَكَلِّمِينَ بِما لا يَعْنِيهِمْ. اى احمد! بر تو باد سكوت و كم حرفى; چرا كه آبادترين مجلس و محفل، قلبهاى صالحان و ساكنان و ساكتان و خرابترين مجلس و محفل، قلبهاى بيهوده گويان است.
اجزاى عبادت و آثار روزه
يا أحْمَدُ! إنَّ الْعِبادَةَ عَشْرَةُ أجْزاء. تِسْعَةٌ مِنْها طَلَبُ الْحَلالِ فَإنْ طَيَّبْتَ مَطْعَمَكَ وَمَشْرَبَكَ فَأَنْتَ فِي حِفْظِي وَكَنَفِي. قالَ: يا رَبِّ! وَما أوَّلُ الْعِبادَةِ؟قالَ: أوَّلُ الْعِبادَةِ الصَّمْتُ وَالصَّوْمُ. قالَ: يا رَبِّ! وَما مِيراثُ الصَّوْمِ؟قال: اَلصَّوْمُ يُورِثُ الْحِكْمَةَ، وَالْحِكْمَةُ تُورِثُ الْمَعْرِفَةَ، وَالْمَعْرِفَةُ تُورِثُ الْيَقِينَ، فَإذَا اسْتَيْقَنَ الْعَبْدُ لا يُبالِي كَيْفَ أصْبَحَ بِعُسْر أمْ بِيُسْر.
اى احمد! عبادت، ده بخش است، نُه بخش آن دنبال كسب حلال بودن است پس اگر خوردنى و آشاميدنى خود را از راه حلال تهيّه كردى در حفظ و حمايت من خواهى بود. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پرسيد: خداوندا! برترين و اولين عبادت چيست؟فرمود: آغاز عبادت، روزه و سكوت است. عرض كرد: پروردگارا! اثر روزه چيست؟فرمود: روزه باعث پديد آمدن حكمت است و حكمت موجب شناخت و شناخت موجب يقين است، پس هرگاه كه بنده به مقام يقين رسيد، در بند سختى يا آسانى زندگى نيست.
توصيف بنده در وقت مرگ و پس از آن
و إذا كانَ الْعَبْدُ فِي حالَةِ الْمَوْتِ يَقُومُ عَلى رَأْسِهِ مَلائِكَةٌ بِيَدِ كُلِّ مَلَك كَأْسٌ مِنْ ماءِ الْكَوْثَرِ وَكَأْسٌ مِنَ الْخَمْرِ يَسْقُونَ رُوحَهُ حَتّى تَذْهَبَ سَكْرَتُهُ وَمَرارَتُهُ وَيُبَشِّرُونَهُ بِالْبَشارَةِ الْعُظْمى وَيَقُولُونَ لَهُ: طِبْتَ وَطابَ مَثْواكَ إنَّكَ تَقْدِمُ عَلَى الْعَزِيزِ الْكَرِيمِ الْحَبِيبِ الْقَرِيبِ. فَتَطِيرُ الرُّوحُ مِنْ أيْدِي الْمَلائِكَةِ فَتَصْعَدُ إلَى اللهِ تَعالى فِي أسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْن وَلا يَبْقى حِجابٌ وَلا سَتْرٌ بَيْنَها وَبَيْنَ اللهِ تَعالى، وَاللهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَيْها مُشْتاقٌ، وَتَجْلِسُ عَلى عَيْن عِنْدَ الْعَرْشِ. ثُمَّ يُقالُ لَها: كَيْفَ تَرَكْتِ الدُّنْيا؟
فَتَقُولُ: إلـهي! وَعِزَّتِكَ وَجَلالِكَ لا عِلْمَ لِي بِالدُّنْيا. أنَا مُنْذُ خَلَقْتَنِي خائِفٌ مِنْكَ. فَيَقُولُ اللهُ: صَدَقْتَ عَبْدِي كُنْتَ بِجَسَدِكَ فِي الدُّنْيا وَرُوحُكَ مَعِي. فَأَنْتَ بِعَيْنِي سِرُّكَ وَعَلانِيَتُكَ. سَلْ أُعْطِيَكَ وَتَمَنَّ عَليَّ فَأُكْرِمَكَ. هذِهِ جَنَّتِي مُباحٌ فَتَجْنَحَ فِيها. وَهَذا جِوارِي فَاسْكُنْهُ. فَتَقُولُ الرُّوحُ: إلـهي، عَرَّفْتَنِي نَفْسَكَ فَاسْتَغْنَيْتُ بِها عَنْ جَمِيعِ خَلْقِكَ. وَعِزَّتِكَ وَجَلالِكَ لَوْ كانَ رِضاكَ فِي أنْ أُقَطَّعَ سَبْعِينَ قَتْلَةً بِأَشَدِّ ما يُقْتَلُ بِهِ النّاسُ لَكانَ رِضاكَ أحَبَّ إلَيَّ. ءَأُعْجَبُ بِنَفْسِي؟ وَأَنَا ذَلِيلٌ إنْ لَمْ تُكْرِمْنِي وَأَنَا مَغْلُوبٌ إنْ لَمْ تَنْصُرْنِي وَأَنَا ضَعِيفٌ إنْ لَمْ تُقَوِّنِي وَأَنَا مَيِّتٌ إنْ لَمْ تُحْيِنِي وَلَوْلا سِتْرُكَ لاَفْتَضَحْتُ أوَّلَ مَرَّة عَصَيْتُكَ. إلـهي كَيْفَ لا أطْلُبُ رِضاكَ وَقَدْ أكْمَلْتَ عَقْلِي حَتّى عَرَفْتُكَ وَعَرَفْتُ الْحَقَّ مِنَ الْباطِلِ وَالاْمْرَ مِنَ النَّهْيِ وَالْعِلْمَ مِنَ الْجَهْلِ وَالنُّورَ مِنَ الظُّلْمَةِ. فَقالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: وَعِزَّتِي وَجَلالِي لا أَحْجُبُ بَيْنِي وَبَيْنَكَ فِي وَقْت مِنَ الاْوْقاتِ، كَذلِكَ أفْعَلُ بِأَحِبّائِي.
وقتى كه بنده من در حال سكرات مرگ باشد، فرشتگان بالاى سر او مىايستند در حالى كه به دست هر كدام از آنها جامى از آب كوثر و جامى از شراب بهشتى است، به روح او مىنوشانند تا سكرات موت و سختى آن از بين برود، و او را به بشارتى بزرگ مژده مىدهند و مىگويند: خوش آمدى و مقدمت مبارك باد! تو بر خداى عزيز، كريم، حبيب و نزديك وارد مىشوى. پس روح او از جوار فرشتگان پرواز مىكند و به پيشگاه پرودگار در كمتر از يك چشم به هم زدن صعود مىكند و ديگر بين او و بين پروردگار، پرده و حجابى نيست. خداوند مشتاق ديدار اوست
و او را لب چشمهاى در كنار عرش مىنشاند. سپس به او مىگويد: دنيا را چگونه رها كردى؟جواب مىدهد: خدايا! به عزّت و جلالت كه من نسبت به دنيا شناختى ندارم. من از آغاز تولّد از تو انديشناك بودم. خداوند مىفرمايد: راست گفتى اى بنده من. تو جسمت در دنيا، ولى روحت با من بود. همه اسرار و كارهاى آشكار تو در نظر من بود. هرچه مىخواهى درخواست كن تا به تو بدهم، تمنّا كن تا برآورده سازم. اين بهشت من براى تو مباح است پس در آن پر و بال بگشا. و اين جوار من است پس در آن ساكن شو.
پس روح عرض مىكند: خداوندا! تو بودى كه خودت را به من شناساندى، پس من از همه خلايق به وسيله اين معرفت و شناخت بىنياز شدم. قسم به عزّت و جلالت كه اگر رضايت تو در آن باشد كه قطعه قطعه شوم و هفتاد بار به فجيعترين صورت كشته شوم; رضاى تو براى من پسنديده است. خداوندا! من چگونه به خود مغرور باشم ، در حالى كه اگر تو مرا گرامى ندارى، ذليلم اگر تو مرا يارى نفرمايى، مغلوب و شكست خوردهام. اگر تو مرا تقويت نكنى، ضعيف و ناتوانم. اگر مرا با ياد خودت زنده نگردانى مُردهام و اگر پرده پوشى تو نبود، اوّلين بارى كه من گناه كردم، رسوا مىشدم. خداوندا! چگونه رضايت تو را طلب نكنم در حالى كه عقل مرا كامل كردى تا تو را بشناسم و حق را از باطل و امر را از نهى و علم را از جهل و نور را از ظلمت تشخيص بدهم. آنگاه خداى عزّوجلّ مىفرمايد: قسم به عزت و جلالم كه بين تو و خود هيچ پرده و مانعى در هيچ زمانى ايجاد نمىكنم. اينگونه با دوستانم رفتار مىكنم.
حيات گوارا و جاويد
يا أَحْمَدُ! هَلْ تَدْرِي أيُّ عَيْش أهْنَأُ وَأيُّ حَياة أبْقى؟قالَ: اَللّهُمَّ! لا. قالَ: أمَّا الْعَيْشُ الهَنِيءُ فَهُوَ الَّذِي لا يَغْتَرُّ صاحِبُهُ عَنْ ذِكْرِي وَلا يَنْسى نِعْمَتِي وَلا يَجْهَلُ حَقِّي. يَطْلُبُ رِضايَ لَيْلَهُ وَنَهارَهُ. وَأَمَّا الْحَياةُ الْباقِيَةُ فَهِيَ الَّتِي يَعْمَلُ لِنَفْسِهِ حَتّى تَهُونَ عَلَيْهِ الدُّنْيا وَتَصْغُرَ فِي عَيْنَيْهِ وَتَعْظُمَ الاْخِرَةُ عِنْدَهُ وَيُؤْثِرَ هَوايَ عَلى هَواهُ وَيَبْتَغِي مَرْضاتِي ]وَيُعَظِّمَنِي[ حَقَّ عَظَمَتِي وَيَذْكُرَ عِلْمِي بِهِ وَيُراقِبَنِي بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ عِنْدَ كُلِّ سَيِّئَة وَمَعْصِيَة وَيُنَقِّي قَلْبَهُ عَنْ كُلِّ ما أكْرَهُ وَيُبغِضَ الشَّيْطانَ وَوَساوِسَهُ.
لا يَجْعَلُ لاِبْلِيسَ عَلى قَلْبِهِ سُلْطاناً وَسَبِيلاً. فَإذا فَعَلَ ذلِكَ أسْكَنْتُ فِي قَلْبِهِ حُبّاً حَتّى أجْعَلَ قَلْبَهُ لِي وَفَراغَهُ وَاشْتِغالَهُ وَهَمَّهُ وَحَدِيثَهُ مِنَ النِّعْمَةِ الَّتِي أنْعَمْتُ بِها عَلى أهْلِ مَحَبَّتِي مِنْ خَلْقِي، وَأفْتَحُ عَيْنَ قَلْبِهِ وَسَمْعِهِ حَتّى يَسْمَعَ بِقَلْبِهِ وَيَنْظُرَ بِقَلْبِهِ إلى جَلالِي وَعَظَمَتِي وأُضِيِّقُ عَلَيْهِ الدُّنْيا وأُبَغِّضُ إلَيْهِ ما فِيها مِنَ اللَّذّاتِ وَأُحَذِّرُهُ مِنَ الدُّنْيا وَما فِيها كَما يُحَذِّرُ الرّاعِي غَنَمَهُ مِنْ مَراتِعِ الْهَلَكَةِ. فَإذا كانَ هـكَذا يَفِرُّ مِنَ النّاسِ فِراراً وَيُنْقَلُ مِنْ دارِ الْفَناءِ إلى دارِ الْبَقاءِ وَمِنْ دارِ الشَّيْطانِ إلى دارِ الرَّحْمـنِ. يا أحْمَدُ! لاَُزَيِّنَنَّهُ بِالْهَيْبَةِ وَالْعَظَمَةِ فَهـذا هُوَ الْعَيْشُ الْهَنِيءُ وَالْحَياةُ الْباقِيَةُ. وَهـذا مَقامُ الرّاضِينَ.
اى احمد! آيا مىدانى زندگى گوارا و حيات جاويد چيست؟عرض كرد: نمىدانم اى خدا من. فرمود: زندگى گوارا آن است كه صاحب آن از ياد من غافل نگشته، نعمت من را فراموش نكرده و نسبت به حق من جاهل نباشد. روز و شب در پس كسب رضايت من است. و اما حيات جاودان آن است كه (صاحب آن) براى خود به گونهاى عمل مىكند كه دنيا در نظرش بىارزش و در چشمش كوچك و آخرت بزرگ و با عظمت است و خواسته من را بر خواسته خويش مقدم مىدارد و در طلب رضاى من است.
و حق مرا بزرگ مىشمارد و همواره توّجه دارد كه من نسبت به او آگاه هستم، و شب و روز و هر وقت كه مىخواهد گناه و معصيتى بكند، مىداند كه من مواظب او هستم و قلب خود را از هرچه كه نمىپسندم پاك مىكند و نسبت به شيطان و وسوسههاى او كينه مىورزد. و براى ابليس هيچ راه سلطه و نفوذى در مملكت دل خويش باقى نمىگذارد. وقتى كه چنين حالات و روحياتى پيدا كرد، در قلب او عشق و محبّتى مىگذارم كه قلب و فراغت و اشتغال و تلاش او منحصراً براى من باشد و سخن او را همواره ذكر نعمتهايى كه بر اهل محبّت خويش ارزانى داشتهام قرار مىدهم ، و چشم و قلب او را مىگشايم تا با گوش جانش بشنود و با چشم قلبش جلال و عظمت من را ببيند. و دنيا را بر او تنگ مىگردانم و نسبت به لذّتهاى دنيايى در او كينهاى به وجود مىآورم. و از دنيا او را به گونهاى بر حذر مىدارم كه شبان، گوسفندان خود را از چريدن در چراگاههاى خطرناك و هلاكت آفرين بر حذر مىدارد. پس وقتى كه چنين شد به شدّت از مردم فرار مىكند، و از دنياى فانى به سراى باقى و از عالم شيطنت به سرزمين رحمت منتقل مىشود. اى احمد! من چنين كسى را لباس هيبت و عظمت مىپوشانم. و اين است زندگى گوارا و حيات ابدى، و اين است مقام اهل رضا.
پاداش طالبان رضاى حق
فَمَنْ عَمِلَ بِرِضائِي أُلْزِمُهُ ثَلاثَ خِصال: أُعَرِّفُهُ شُكْراً لا يُخالِطُهُ الْجَهْلُ وَذِكْراً لا يُخالِطُهُ النِّسْيانُ وَمَحَبَّةً لا يُؤْثِرُ عَلى مَحَبَّتِي مَحَبَّةَ الَْمخْلُوقِينَ. فَإذا أحَبَّنِي أحْبَبْتُهُ وَأفْتَحُ عَيْنَ قَلْبِهِ إلى جَلالِي. فَلا أُخْفِي عَلَيْهِ خاصَّةَ خَلْقِي. فَأُناجِيهِ فِي ظُلَمِ اللَّيْلِ وَنُورِ النَّهارِ حَتّى يَنْقَطِعَ حَدِيثُهُ مِنَ الَْمخْلُوقِينَ وَمُجالَسَتُهُ مَعَهُمْ وَأُسْمِعُهُ كَلامِي وَكَلامَ مَلائِكَتِي وَأُعَرِّفُهُ السِّرَّ الَّذِي سَتَرْتُهُ عَنْ خَلْقِي، وَأَلْبَسْتُهُ
الْحَياءَ حَتّى يَسْتَحْيِيَ مِنْهُ الْخَلْقُ كُلُّهُمْ وَيَمْشِي عَلى أَرْض مَغْفُوراً لَهُ وَأَجْعَلُ قَلْبَهُ واعِياً وَبَصِيراً وَلا أُخْفِي عَلَيْهِ شَيْئاً مِنْ جَنَّة وَلا نار وَأُعَرِّفُهُ بِما يَمُرُّ عَلَى النّاسِ فِي يَوْمِ الْقِيامَةِ مِنَ الْهَوْلِ وَالشِّدَّةِ وَما أُحاسِبُ بِهِ الاْغْنِياءَ وَالْفُقَراءَ وَالْجُهّالَ وَالْعُلَماءَ وَأُنَوِّرُ لَهُ فِي قَبْرِهِ وَأُنْزِلُ عَلَيْهِ مُنْكَراً يَسْأَلُهُ وَلا يَرى غَمَّ الْمَوْتِ وَظُلْمَةَ الْقَبْرِ وَاللَّحْدِ وَهَوْلَ الْمُطَّلَعِ حَتّى أنْصِبَ مِيزانَهُ وَأنْشُرَ لَهُ دِيوانَهُ. ثُمَّ أَضَعُ كِتابَهُ فِي يَمِينِهِ فَيَقْرَأُهُ مَنْشُوراً ثُمَّ لا أجْعَلُ بَيْنِي وَبَيْنَهُ تَرْجُماناً. فَهذِهِ صِفاتُ الُْمحِبِّينَ.
هركس كه عمل به رضاى من كند، سه خصلت به او مىبخشم كه همواره با آنها به سر مىبرد:به او نحوه شكر گزارى را مىآموزم كه هرگز آميخته با جهل و نادانى نباشد. و به او ذكر و ياد خودم را به گونهاى مىآموزم كه هيچ گاه فراموشى از ياد من براى او حاصل نشود. و به او عشقى مىدهم كه هرگز محبّت ديگران را بر محبّت من مقدّم ندارد. پس وقتى كه به من عشق ورزيد، من نيز به او عشق مىورزم و چشم دل او را به جلاى خويش مىگشايم. پس دوستان خاص خود را از او مخفى نمىكنم
و در شب تار و روز روشن با او به مناجات مىپردازم تا حدى كه از گفتگو و همنشينى با ديگران خوددارى نمايد. و سخن خودم و فرشتگانم را به گوش او مىرسانم، او را بر اسرارى كه ديگران را از آن محروم كردهام، آگاه مىگردانم و به او جامه حيا مىپوشانم به گونهاى كه همه از او شرم و حيا داشته باشند. بر روى زمين راه مىرود در حالى كه گناهش آمرزيده است. و قلب او را آگاه و بصير مىگردانم، و چيزى را از بهشت و جهنم از او مخفى نمىكنم و آنچه را كه بر مردم در رستاخيز مىگذرد
در همين دنيا به او نشان مىدهم كه چه صحنههاى هولناك و وحشتناكى وجود دارد و چگونه ثروتمندان و فقرا و دانشمندان و نادانان را محاكمه و محاسبه مىكنم. و قبر او را نورانى كرده و فرشتهاى (منكر) را مىفرستم تا از او سؤال كند. او ناراحتى مرگ و تاريكى قبر و لحد و وحشت عالم برزخ را نمىبيند، تا آنگاه كه براى سنجش اعمال او ميزان را نصب و نامه عملش را باز مىكنم. و بين خود و او هيچ مترجمى قرار نمىدهم. اين صفات عاشقان من بود.
و حدت در اراده و زبان
يا أحْمَدُ! اِجْعَلْ هَمَّكَ هَمّاً واحِداً، فَاجْعَلْ لِسانَكَ لِساناً واحِداً وَاجْعَلْ بَدَنَكَ حَيّاً لا يَغْفُلُ أبَداً، مَنْ غَفَلَ لا أُبالِي بِأَيِّ واد هَلَكَ. اى احمد! اراده خود را يك اراده قرار بده; در نتيجه زبانت را يك زبان قرار بده، و بدنت را زنده بدار، هرگز غفلت پيدا نكن. كسى كه از اهل غفلت باشد من در بند آن نيستم كه در كدام وادى هلاك مىشود.
ضرورت استفاده از عقل
يا أحْمَدُ! اِسْتَعْمِلْ عَقْلَكَ قَبْلَ أنْ يَذْهَبَ. فَمَنِ اسْتَعْمَلَ عَقْلَهُ لا يُخْطِئُ وَلا يَطْغى. يا أحْمَدُ! أنْتَ لا تَغْفَلُ أبَداً. مَنْ غَفَلَ عَنِّي لا أُبالِي بِأَيِّ واد هَلَكَ. اى احمد! عقل خود را قبل از آنكه از دست برود به كار انداز. هركس كه از عقل خود استفاده كند اشتباه و طغيان نمىكند. اى احمد! هرگز غفلت نداشته باش. هركس كه از من غفلت داشته باشد براى من مهمّ نيست كه در كدام وادى به هلاكت مىرسد.
دليل برترى پيامبر اسلام بر ساير پيامبران
يا أحْمَدُ! هَلْ تَدْرِي لاِيِّ شَيْء فَضَّلْتُكَ عَلى سائِرِ الاْنْبِياءِ؟قالَ: اَللّهُمَّ! لا. قالَ: بِالْيَقْينِ وَحُسْنِ الْخُلْقِ وَسَخاوَةِ النَّفْسِ وَرَحْمَة بِالْخَلْقِ وَكَذلِكَ أوْتادُ الاْرْضِ لَمْ يَكُونُوا أوْتاداً إلاّ بِهـذا. اى احمد! آيا مىدانى كه چرا تو را بر ساير پيامبران برترى و فضيلت دادم؟عرض كرد: خير، نمىدانم اى خداى من. فرمود: بواسطه يقين و خوش اخلاقى و سخاوت و مهربانى با مردم. و همچنين برگزيدگان و اوتاد زمين هم كه اوتاد زمين شدند به خاطر همين صفات و ويژگيهاست.
آثار كم خورى و كم حرفى
يا أحْمَدُ! إنَّ الْعَبْدَ إذا جاعَ بَطْنُهُ وَحَفِظَ لِسانَهُ عَلَّمْتُهُ الْحِكْمَةَ. وَإنْ كانَ كافِراً تَكُونُ حِكْمَتُهُ حُجَّةً عَلَيْهِ وَوَبالاً، وَإنْ كانَ مُؤْمِناً تَكُونُ حِكْمَتُهُ لَهُ نُوراً وَبُرْهاناً وَشِفاءً وَرَحْمَةً، فَيَعْلَمُ ما لَمْ يَكُنْ يَعْلَمُ وَيُبْصِرُ ما لَمْ يَكُنْ يُبْصِرُ. فَأوَّلُ ما أُبَصِّرُهُ عُيُوبَ نَفْسِهِ حَتّى يَشْغَلَ بِها عَنْ عُيُوبِ غَيْرِهِ وَأُبَصِّرُهُ دَقائِقَ الْعِلْمِ حَتّى لا يَدْخُلَ عَلَيْهِ الشَّيْطانُ.
اى احمد! وقتى كه بنده شكمش گرسنه و زبانش از گفتار محفوظ باشد به او حكمت مىآموزم پس اگر اين انسان كافر باشد اين حكمت به ضرر او و حجّتى عليه خود او خواهد بود ولى اگر مؤمن باشد حكمت او نور و برهان و شفا و رحمت است. پس آنچه را كه تاكنون نمىدانسته، اكنون مىداند و آنچه را كه تاكنون نمىديده، اكنون مىبيند. پس نخستين چيزى را كه مىبيند عيوب خويش است قبل از آن كه به عيب ديگران بپردازد، و ريزهكاريها و دقائق علمى را به او مىنمايانم تا شيطنت در - قلب و فكر و انديشه - او وارد نگردد.
لزوم حفظ زبان
يا أحْمَدُ! لَيْسَ شَيْءٌ مِنَ الْعِبادَةِ أَحَبَّ إلَيَّ مِنَ الصَّمْتِ وَالصَّوْمِ. فَمَنْ صامَ وَلَمْ يَحْفَظْ لِسانَهُ كانَ كَمَنْ قامَ وَلَمْ يَقْرَأْ فِي صَلاتِهِ فَأُعْطِيهِ أجْرَ الْقِيامِ وَلَمْ أُعْطِهِ أجْرَ الْعابِدِينَ. اى احمد! هيچ عبادتى نزد من از سكوت و روزه محبوبتر نيست. پس هر كس كه روزه بگيرد و زبان خود را حفظ نكند مثل كسى است كه به نماز بايستد ولى چيزى نخواند. پس به چنين نمازگزارى فقط پاداش بپاخاستن او را مىدهم ولى پاداش عبادت كنندگان را به وى نخواهم داد.
اوصاف عابدان
يا أَحْمَدُ! هَلْ تَدْرِي مَتى يَكُونُ لِيَ الْعَبْدُ عابِداً؟قالَ: لا يا رَبِّ!قالَ: إذَا اجْتَمَعَ فِيهِ سَبْعُ خِصال. وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنِ الَْمحارِمِ، وَصَمْتٌ يَكُفُّهُ عَمّا لا يَعْنِيهِ، وَخَوْفٌ يَزْدادُ كُلَّ يَوْم مِنْ بُكائِهِ، وَحَياءٌ يَسْتَحْيِي مِنِّي فِي الْخَلاءِ، وَأَكْلُ ما لا بُدَّ مِنْهُ، وَيُبْغِضُ الدُّنْيا لِبُغْضِي لَها، وَيُحِبُّ الاْخْيارَ لِحُبِّي لَهُم. اى احمد! آيا مىدانى كه چه هنگام بنده من، بنده واقعى و عابد راستين محسوب مىشود؟عرض كرد: خير اى پروردگار من. فرمود: وقتى كه هفت خصلت در او جمع گردد، شايسته اين نام خواهد شد:
1 - تقوايى كه او را از محرّمات حفظ كند.
2 - سكوتى كه او را از حرف بيهوده مهار كند.
3 - ترسى كه هر روز به واسطه آن گريهاش افزون گردد.
4 - حيايى كه در خلوت از من شرم بنمايد.
5 - خوردن به اندازهاى كه رفع نياز او شود.
6 - كينه نسبت به دنيا به جهت آن كه من نسبت به آن كينه دارم.
7 - عشق به خوبان به دليل آن كه من به آنها عشق مىورزم.
اوصاف عاشقان حق
يا أَحْمَدُ! لَيْسَ كُلُّ مَنْ قالَ أُحِبُّ اللهَ أَحَبَّنِي حَتّى يَأْخُذَ قُوتاً وَيَلْبِسَ دُوناً وَيَنامَ سُجُوداً وَيُطِيلَ قِياماً وَيَلْزِمَ صَمْتاً وَيَتَوَكَّلَ عَلَيَّ وَيَبْكِيَ كَثِيراً وَيَقِلَّ ضِحْكاً وَيُخالِفَ هَواهُ وَيَتَّخِذَ الْمَسْجِدَ بَيْتاً وَالْعِلْمَ صاحِباً وَالزُّهْدَ جَلِيساً وَالْعُلَماءَ أحِبّاءَ وَالْفُقَراءَ رُفَقاءَ وَيَطْلُبَ رِضايَ وَيَفِرَّ مِنَ الْعاصِينَ فِراراً وَيَشْغَلَ بِذِكْرِي اشْتِغالاً وَيُكْثِرَ التَّسْبِيحَ دائِماً وَيَكُونَ بِالْعَهْدِ صادِقاً وَبِالْوَعْدِ وافِياً وَيَكُونَ قَلْبُهُ طاهِراً وَفِي الصَّلاةِ ذاكِياً وَفِي الْفَرائِضِ مُجْتَهِداً وَفِيما عِنْدِي مِنَ الثَّوابِ راغِباً وَمِنْ عَذابِي راهِباً وَلاِحِبّائِي قَرِيباً وَجَلِيساً.
اى احمد! هركس كه ادّعاى عشق و محبّت من بكند اين طور نيست كه عاشق من باشد. كسى عاشق من است كه: غذايش اندك، لباسش خشن و خوابش در حال سجده و نمازش طولانى باشد و همواره سكوت پيشه كند و بر من توكّل بنمايد و گريه زياد و خنده كم بكند و با هوس مخالفت كند و مسجد را به عنوان خانه خود و دانش را رفيق خود انتخاب كند، و در طلب رضاى من باشد و از تبهكاران دورى گزيند و به ياد و ذكر من مشغول و همواره در حال تسبيح و تقديس من باشد، در پيمان خود صادق و به عهد خود وفادار باشد، قلبش پاك و در نماز ملتهب و برافروخته و در انجام واجبات كوشا و نسبت به پاداشى كه نزد من است راغب و مايل و از عذاب من هراسناك و با عاشقان من نزديك و همنشين باشد.
تأثير دنيا دوستى
يا أحْمَدُ! لَوْ صَلَّى الْعَبْدُ صَلاةَ أهْلِ السَّماءِ وَالاْرْضِ وَصامَ صِيامَ أهْلِ السَّماءِ وَالاْرْضِ وَطَوى مِنَ الطَّعامِ مِثْلَ الْمَلائِكَةِ وَلَبِسَ لِباسَ الْغازِي ثُمَّ أرى فِي قَلْبِهِ مِنْ حُبِّ الدُّنْيا ذَرَّةً أوْ سُمْعَتِها أوْ رِياسَتِها أوْ حِلْيَتِها أوْ زِينَتِها لا يُجاوِرُنِي فِي دارِي وَلاَنْزَعَنَّ مِنْ قَلْبِهِ مَحَبَّتِي وَعَلَيْكَ سَلامِي وَمَحَبَّتِي (وَرَحْمَتِي) وَالْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعالَميِنَ.
اى احمد! اگر كسى به اندازه اهل آسمان و زمين نماز بخواند و به اندازه اهل آسمان و زمين روزه بگيرد و مانند فرشتگان چيزى نخورد و مانند برهنگان لباس نپوشد، ولى من ذرّهاى از محبّت دنيا يا سُمعه و ريا يا رياست دنيا يا زخارف و تشريفات دنيايى را در دل او بيابم، او را از همنشينى خودم محروم مىكنم و محبّتم را از قلبش بيرون مىنمايم. سلام و رحمت و محبّت من بر تو باد، و ستايش مخصوص پروردگار عالميان است.
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=19667&BookID=15455&Language=1
http://www.rasekhoon.net/article/Show-37130.aspx
http://ketaab.iec-md.org/HADITH/hadith_mearaaj_qiyaathi-kermaani_01.html

جبرئیل به محمد پیامبر در شب معراج جهنم را نشان میدهد که در آن شیطانی سبز رنگ نگاهبان زنانی است که در نتیجه دروغ گفتن به شوهرانشان و خارج شدن از خانه بدون اجازه آنان، با قلابهایی از زبان آویزان شده و در میان شعلههای آتش میسوزند و بدینسان عذاب میبینند. (مینیاتور ایرانی متعلق به قرن ۱۵ میلادی)
مسلمانان طبق آیات قرآن به سیر شبانه محمد بن عبد الله پیامبر خود از مسجد الحرام به مسجدالاقصی و عروج جسمانی او از مسجد الاقصی به آسمان اعتقاد دارند و این واقعه را معراج مینامند. همچنین در ادیان دیگر نیز وقایع مشابه (عروج به آسمان) گزارش شده است، مانند: اشعیا نبی در یهودیت، پولس رسول در مسیحیت و کرتیر موبد و ارداویراف در زرتشتی.

معراج (سفر شبانه) محمد به آسمانها، سوار بر مرکب بُراق، در صفحهای از یک نسخهٔ بوستان سعدی متعلق به سال ۱۵۱۴ میلادی (نقاش: نامعلوم، خوشنویس: سلطان محمد نورالله).
حدیث معراج
طباطبائی در تفسیر المیزان در مورد آیه اول سوره اسراء براساس سخنی از جعفر بن محمد به نقل از محمد، چنین به تشریح معراج میپردازد:
جبرئیل و میکائیل و اسرافیل به منظور سفر محمد به آسمان مرکبی موسوم به براق را برای او آوردند، یکی مهار آن را گرفت و دیگری رکابش را و سومی جامه محمد را در هنگام سوار شدن مرتب کرد، در این موقع براق بنای چموشی گذاشت که جبرئیل او را لطمهای زد و گفت: آرام باش اى براق، قبل از این پیامبر، هیچ پیامبرى سوار تو نشده، و بعد از این هم کسى همانند او، سوارت نخواهد شد. و سپس با براق معراج آغاز شد.
منادی از چپ و راست و ندای زنی با دستان برهنه
سپس منادی از چپ و منادی از راست و زنی با دست و ساعد برهنه محمد را به خود می خوانند ولی وی به هیچ یک توجه نمیکند.
توقف و نماز در طور سینا، بیتالحم و سپس بیتالمقدس
سپس محمد در طور سینا محل سخن گفتن خدا با موسی و بیت الحم محل تولد عیسی توقف کرده و نماز می خواند، و سپس به بیت المقدس میرود. در آنجا به ابراهیم خلیل و موسی و عیسی در میان عدهای زیاد از انبیاء برخورد میکند که همگی مهیای نماز بودند و جبرئیل بازوی محمد را گرفته و جلو برده و بر آنان امامت کرده نماز می گزارند.
پیشنهاد آب و شراب و شیر به وی و تأویل آنها
جبرئیل پیش محمد رفته، و سه ظرفِ آب، شراب و شیر به وی تعارف میکند و محمد شیر را انتخاب میکند. جبرئیل میگوید هدایت شدی و امتت نیز هدایت شد، و محمد می شنود که کسی میگفت اگر آب را انتخاب میکرد، غرق میشد و امتش نیز غرق میشد و اگر شراب را انتخاب میکرد، هم خودش و هم امتش گمراه میشدند. سپس جبرئیل میگوید اگر به منادی سمت راست پاسخ میدادی، امتت بعد از خودت به یهودیگری میگرائیدند و اگربه منادی سمت چپ پاسخ میدادی امتت پس از خودت مسیحی میشدند و اگر به زن با دستان برهنه که نشانه دنیا بود پاسخ میگفتی، امتت دنیا را بر آخرت ترجیح میدادند.
صعود به آسمان دنیا
(آسمان اول)
سپس محمد با جبرئیل بالا میروند تا به آسمان دنیا صعود میکنند، در آنجا فرشتهای به نام اسماعیل که مسئول دفع شیاطین با شهاب است را ملاقات میکنند. و پس از معارفه محمد به وی توسط جبرئیل اجازه صعود توسط فرشته صادر میشود و فرشته در را باز میکند، محمد به او سلام میکند او نیز به محمد سلام میکرد و برای یکدیگر استغفار میکنند.

محمد سوار بر براق به همراه جبرئیل در شب معراج جهنم را میبیند که در صحنی از آن شیطانی سرخ، نگاهبان زنانی است که به دروغ، فرزندان حرامزادهشان را به شوهرانشان منتسب نمودهاند و برای عذاب دیدن با قلابهایی از سینه آویزان شده و در میان شعلههای آتش میسوزند. (مینیاتور ایرانی متعلق به قرن ۱۵ میلادی)
آسمان دوم
محمد پس از ورود به آسمان دوم همه فرشتگان را خوش و خندان مییابد، جز یک فرشته بسیار بزرگ را که دائم غضبناک بود. که جبرئیل وی را خازن و مالک جهنم معرفی میکند. محمد درخواست میکند که آتش دوزخ را به وی نشان دهند. که او پرده از آتش بر میگیرد و زبانهای از آتش به آسمان میرود که محمد گمان میکند او را در بر خواهد گرفت، و سپس پرده را بر می گرداند. سپس مردی گندمگون و فربه می بیند و متوجه میشود وی آدم ابوالبشر است، وسپس به آدم سلام میکند و آدم هم به وی سلام میکند و برای یکدیگر استغفار میکنند و آدم او را تهنیت گفته به پیش میروند. سپس ملک موت، عزرائیل را می بینند و عزرائیل؛ محمد را مژده میدهد که تمامی خیرات را میبینم که در امت تو جمع شده. سپس فرشتگانی را می بیند که هر یک دعایی میکنند از جمله فرشتهای که دعا میکند:«بار الها اى خدایى که میان آتش و آب را سازگارى دادى میان دلهاى بندگان با ایمانت الفت قرار ده» یا دیگری که دعا میکند: «پروردگارا به هر کسى که انفاق مىکند خلف و جایگزینى عطا کن و به هر کسى که از انفاق دریغ مىورزد تلف و کمبودى ده.» سپس برخی از اهل جهنم شامل حرام خواران و سخنچینان و مسخرهکنندگانند، آنان که نماز را سبک بشمارند و کسانى که اموال یتیمان را به ظلم مىخورند، ربا خواران و آل فرعون و زنان بدکاره برخورد میکنند و سپس فرشتگانی با اندامهای عجیب و غیر متعارف که همه تسبیح خدا میکنند می بینند. سپس به آسمان دوم صعود میکنند و عیسی و یحیی را که جبرئیل آنها را دو پسر خالههای وی معرفی میکند ملاقات کرده با یکدیگر سلام کرده و برای یکدیگر استغفار میکنند.
آسمان سوم
در آسمان سوم مرد بسیار زیبایی را می بیند که جبرئیل او را یوسف معرفی میکند.و با یکدیگر سلام کرده و برای یکدیگر استغفار میکنند و یوسف مثل همه انبیاء دیگر میگوید: «مرحبا به پیغمبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح.»
آسمان چهارم
در آسمان چهارم ادریس که خدا او را به مقام رفیع مرتبت داده می بیند و با او مثل دیگران تهنیت میگوید.
آسمان پنجم
در آسمان پنجم محمد مردی سالخورده و بزرگ چشم می بیند که هرگز پیر مردی به آن عظمت ندیده است، و نزد او جمع کثیری از امتش بودند که از کثرت ایشان تعجب میکند و جبرئیل او را، پیغمبری که امتش دوستش میداشتند، هارون پسر عمران، معرفی میکند.
آسمان ششم
در آسما ن ششم، مردی بلند بالا و گندمگون می بیند که موی بدنش زیاد بود، شنیدکه میگوید: «بنى اسرائیل گمان کردند که من محترمترین فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آنکه این مرد گرامىتر از من است» و جبرئیل او را موسى بن عمران معرفی میکند و بار دیگر با وی مثل دیگران تهنیت میگوید.
آسمان هفتم
در آسمان هفتم، مردی که سر و ریشش جو گندمی، و بر کرسی نشسته بود می بیند و از جبرئیل می پرسد این کیست که تا آسمان هفتم بالا آمده و کنار بیت المعمور در جوار پروردگار عالم مقام گرفته؟ و او جواب میدهد، ای محمد این پدر تو ابراهیم است در اینجا محل تو و منزل پرهیزکاران از امت تو است. و سپس آیه ۶۸ آل عمران را تلاوت میکند. و ابراهیم محمد و امتش را به خیر بشارت میدهد. و سپس بهشت را به محمد نشان میدهند. بعد جبرئیل می ایستد و محمد پس از گذر از تاریکی و روشنایی در پرده ای با خدا قرار می گیرد.

یک مینیاتور ایرانی که در آن شرح معراج محمد ذکر شدهاست.
بازگشت
در مراجعت در بیت المقدس فرود آمد و راه مکه را پی گرفت. او در میان راه به کاروان بازرگانی قریش برخورد و در حالیکه آنان شتری را گم کرده بودند و به دنیال آن میگشتند، از ظرف آبی که آنجا بود مقداری آب خورد و باقی آن را بر روی زمین ریخت. بنا به روایتی سرپوشی بروی آن گذاشت. تا پیش از طلوع خورشید در خانهٔ «امهانی» فرود آمد و برای نخستین بار راز خود را به نزد او بازگفت. در روز همان شب محمد در مجامع و محافل قریش پرده از راز خود برداشت. داستان معراج که در میان قریش امری محال بود در تمام مراکز دهن به دهن گشت و موجبات نگرانی سران قریش را پیش آورد. قریش نیز چون همیشه به تکذیب او پرداخت و در تایید این ادعا گفتند: «کسانی در مکه هستند که بیت المقدس را دیدهاند، اگر راست میگویی ویژگیهای ساختمان بیت المقدس را تشریح کن.» بر پایهٔ روایات محمد نیز به تشریح خصوصیات ساختمان بیتالمقدس پرداخت و حتی حوادثی را که در میان مکه و بیت المقدس بر او گذشته بود بازگو کرد و گفت: «در میان راه به کاروان فلان قبیله برخورد نمودم و شتری از آنها گم شده بود و در میان اثاثیهٔ آنها ظرفی پر از آب بود و من از آن نوشیدم و سپس آن را پوشانیدم و در نقطهای به گروهی برخوردم که شتری از آنها رمیده و دست آن شکسته بود.» قریش پرسیدند: از کاروان قریش خبر ده. محمد گفت آنها را در «تنعیم» (ابتدای حرم است) دیدم و شتر خاکستری رنگی در پیشاپیش آنها حرکت میکرد، و کجاوهای روی آن گذارده بودند و کاکنون وارد شهر مکه میشوند. قریش که از صدق خبر او نگران و سخت عصبانی شده بودند، گفتند اکنون صدق و کذب گفتار تو بر ما روشن میشود. چیزی نگذشت که طلائع کاروان وارد شهر شد و «ابوسفیان» و مسافران جزئیات گزارشهای محمد را تصدیق کردند.
پانویس :
↑ سوره اسرا آیه یک
↑ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، صفحهٔ ۱۷۰
↑ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، صفحهٔ ۱۷۱
↑ برای مطالعهٔ بیشتر دربارهٔ این بخش به بحارالانوار بخش معراج رجوع شود.
↑ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، صفحهٔ ۱۷۱
منابع :
فرهنگ معین، ذیل کلمه معراج
سبحانی کتاب نزدیکتر بیا احمد
تفسیر المیزان، جلد ۱۳ ذیل آیه ۱ سوره اسراء
سبحانی، جعفر، فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، بعثهٔ مقام معظم رهبری، معاونت آموزش و تحقیقات، تهران، ۱۳۷۱.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC

سيري در فاخرترين متن اخلاقي، روايي «سِرُّالإسراء في شرح حديث المعراج»1
يك كتاب در يك نگاه
ابوالقاسم بخشيان
معرفي مؤلف و گذري اجمالي بر شخصيت علمي و معنوي او
مرحوم آية اللّه حاج شيخ علي آقاي پهلواني تهراني (سعادت پرور) «عالم عامل و عارف پارسا و پرهيزگاري بود كه عمر طيب و طاهر خود را در تعليم و ترويج معارف الهي و توحيدي گذراند. آن بنده پاك و بي آلايش كه نمونه اي از صفا و اخلاص بود در سال 1305 هـ.ش در تهران، در خانواده اي متدين چشم به جهان گشود. در سن هفت سالگي در مسجد امين الدوله به مرحوم ميرزا ابوالقاسم مكتب دار سپرده شد تا راه علم و معرفت را آغاز نمايد. تدريجاً به محضر شيخ محمدحسين زاهد رسيد تا باب اصلاح اخلاق و تهذيب نفس را گشوده و در مسير كمال به حركت درآيد. پس از آن به محضر مرحوم حضرت آية اللّه حاج شيخ علي اكبر برهان از شاگردان مرحوم سيدالعرفاء قاضي رسيد، تا ضمن خواندن دروس ادبيات و فقه اصول، راه عرفان و شهود را نيز
طي كند. پس از هجرت به قم، سطوح عاليه را در محضر برخي بزرگان گذراند و در حلقه درس هاي خارج حضرت آية اللّه العظمي بروجردي و حضرت امام خميني(قدس سره)درآمد و تا هنگام تبعيد امام به عراق از خرمن پر فيض امام خوشه چيني نمود.
نقطه عطف زندگي آن مرحوم، آشنايي با علّامه طباطبائي است، كه قضاي الهي طي مدارج كمال و سير در مراحل انسانيت در محضر آن يگانه دوران را برايش مقدّر نموده بود. او بيش از اينكه در محضر علّامه طباطبائي بهره هاي صرفاً علمي ببرد بهره هاي عرفاني و سلوكي برد و با دستگيري او، خود غمزه آموز صد مدرس شد. بدون اغراق، انعكاسِ خورشيد معنويت و عرفانِ علّامه طباطبائي در آيينه وجود مرحوم سعادت پرور، پرتو افشان و روشنگر طريق عبوديت و بندگي بسياري از كسان ديگر شد. او بود كه كتاب صامت و زبان خاموش مرحوم علّامه را، كه پرده درياي موّاج شخصيت علمي و معنوي اش شده بود، گشود و با اصرار و پي جويي هاي فراوان، باب معارف بس ارزشمند را گشود تا ديوان حافظ را شرح داده و جمال آفتاب، آفتابي شود و گلشن راز، رازهاي دلِ پير طريقت را بر سالكان راه خدا برملا كند.
لبُ اللبُاب در سير و سلوك اولوالالباب كه اُسّ و مُخّ، معارف اخلاق و عرفان است در پرتو كوشش جناب سعادت پرورِ سعادتمند، از زبان علّامه جوشيد و كلمات اولياي الهي و عارفان ربانّي كه بسي ارزشمندتر از كرامات آنهاست با طراحي مرحوم علّامه و كوشش خستگي ناشناسانه سعادت پرور از پراكندگي در كتب و دفاتر، يكجا در بيست مجلّد، جامع الشتات خردورزي و معرفت آموزي شد.
معارف عميق ادعيه كه در نهانخانه هاي خَلَوات اولياي معصوم(عليهم السلام)با خدا در ميان گذاشته شده بود، در پرتو جلساتي كه اين عاشق شيفته راه اندازي نمود از زبان جناب علّامه بزرگوار بيان شد و در نهايت، حديث معراج كه حديث گفتوگوي خداي علي اعلي در خلوت با محبوبش رسول اعظم(صلي الله عليه وآله)مي باشد در جلسات عرفاني، اخلاقي علّامه طباطبائي شرح شد تا در كتاب بس ارزشمند سرالاسراء با تلاش پانزده ساله استاد سعادتمند قلمي گردد.
سرالاسراء تلاشي است در راستاي احياي حديث شريف معراج، كه در يك مجموعه منسجم به شرح و تفسير فرازهايي از حديث، با روشي بديع و به دور از پيش داوري، نخست آيات و روايات متناسب با فراز مورد بحث را ذكر كرده و در پايان مواردي كه نيازمند بيان مختصر براي رفع اشكال يا جمع بين احاديث مي باشد، پرداخته است و بدين ترتيب، عمده مشكلاتي را كه موجب سردرگمي حقيقت جويان مي گردد پاسخ داده است.
ساختار كتاب
كتاب سرالاسراء در دو جلد و سي و هشت فصل تنظيم شده است كه هر جلد داراي نوزده فصل است. هر فصل با توجه به فقرات به چند قسم تقسيم و عنوان گذاري شده است. در ذيل هر عنواني به تناسب، آيات و روايات مندرج شده و در پايان هر عنوان توضيحاتي از مرحوم مؤلف در جمع بندي آيات و روايات و ارتباط آيات و روايات با فقره مورد بحثِ حديث معراج كه در صدر عنوان آمده، مطرح شده، در مجموعه كتاب 1450 آيه قرآن و 2800 حديث و فقراتي از ادعيه در ذيل 270 جمله حديث معراج مورد استفاده قرار گرفته است.
برداشت هاي ناب و لطيف از معارف اخلاقي حديث معراج
اساس مطالب كتاب را آيات قرآن و احاديث شريف معصومان(عليهم السلام) و همچنين دعاها تشكيل مي دهد كه در اطراف فقرات حديث شريف معراج و براي شرح و تفسير آن، مورد استفاده قرار گرفته است.
معارف بلندي كه در اين حديث شريف از جانب خداوند مطرح شده و روح پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را سيراب نموده است، از غناي بالايي برخوردار بوده و مزيّن شدن متن حديث به آيات قرآن و احاديث اولياي معصوم(عليهم السلام) هر چه بيشتر بر غناي محتوايي كتاب افزوده است. نكته قابل توجه توضيحات اجمالي مؤلف در ذيل هر فصل است كه بازتاب و بازخورد معارف بلند كتاب و سنّت در روح با صفاي آن فرزانه عزيز است كه نكاتي لطيف و برداشت هايي راهگشا را در اين توضيحات مي يابيم. در ذيل نمونه هايي از معاني لطيف را كه در توضيحات شارح گرانقدر آمده است مورد توجه قرار مي دهيم.
1. معناي لطيف «خلافت الهيه» و وصول به آن
خداوند نسبت به متوكلان فرموده اند: «وجبت محبتي للمتوكلين علي و ليس لمحبتي غاية و لا نهاية»;2 محبت و عشق ورزي من واجب شده براي كساني كه بر من توكل مي كنند و براي محبت من غايت و نهايتي نيست.
و نيز فرموده اند: «اَنَّ لي عباداً من عبيدي يحبّوني و اُحبّهم و يشتاقون الي و اَشتاقُ اليهم... اقذف من نوري في قلوبهم، فيخبرون عني كما اخبر عنهم»; همانا در ميان بندگان من، كساني هستند كه مرا دوست دارند و من نيز دوستشان دارم، مشتاق منند و من مشتاق آنهايم و قلوبشان را سرشار از نور خود مي كنم، پس همان گونه كه من از آنان (و اسرارشان) خبر مي دهم آنان نيز از من (و اسرار من) با خبرند.
مؤلف عارف در ذيل فقره «ليس لمحبتي... غاية و لا نهاية» نوشته اند: «قد ظهر معني كلامه تعالي: "ليس لمحبتي... غاية و لا نهاية..." اي اُعطي من اَحببتُه كمالاتي التي لا تتناهي حتي ينكشف له اسراري. و هذا هو معني الوصول الي منزلة الخلافة الالهية.»3
از اين گونه احاديث معناي كلام خداوند متعال روشن مي شود (براي محبت من غايت و نهايتي نيست); يعني هر كه را من دوست بدارم كمالاتي كران ناپيدا عطا كنم تا جايي كه براي او اسرارم منكشف شود. و اين همان وصول به منزلت خلافت الهيه است.
2. معناي لطيف «لذت هاي گوناگون از تكلّم خداوند در بهشت»
خداوند متعال فرموده اند: زاهدان را در بهشت متنعم به انواع لذت از كلام خود مي نمايم: «وَ لاُنعِمَهُم بالوان التّلذذ بكلامي.»4
شارح معظم حديث در توضيح چنين نوشته اند: «ليس المراد من كلامه ـ عزّوجلّ ـ انّه له تعالي في الجنّة انواعا من التّكلم، يَلتذُّ العبد الزاهد بها، بل المراد ان العبد الزاهد الواصل الي كمال المعرفة و الشهود يسمع بسمع قلبه كل صوت من اصوات اهل الجنة الذين يأنس مَعَهم و غيرها من الاصوات، من الله تعالي، و هذا المعني هو الّذي يصدّقه اهل السّر و الشهود. و الله العالم.»5
مراد از كلام خداوند اين نيست كه در بهشت چندين و چند تكلّم است تا بنده زاهد از هر كدام لذتي ببرد، بلكه مراد اين است كه بنده زاهد كه به كمال معرفت و شهود راه يافته است، با گوش جانش هر صوت و صدا و تكلّم از اهل بهشت را كه با آن انس يافته و اصوات كساني كه به آنان انس نگرفته، همه را از خدا مي شنود. و اين معنايي است كه اهل سر و شهود آن را تصديق مي كنند. و خداوند عالم است.
3. معناي لطيف «فناء في اللّه»
همانا درك (حقيقت) فنا و ديگر معارف بلند و دقيق الهي براي توده مردم و بلكه متوسطين آنان اغلب توأم با شبهاتي است كه شايسته ساحت قدس جناب حق ـ سبحانه و تعالي ـ نيست و اين مطلب به واسطه شدت انس ذهن هاي مردم به عالم ماده است (كه همه چيز را به صورت مادي معنا نموده و تصور مي كنند.)6
... معناي فناء قطعاً نابودي و عدم موجودات نيست، و هم به اين معنا نيست كه ماسوي الله و ممكنات، واجب و يا واجب الوجود، ممكن گردد. پس اين حقيقت را احدي از عوام مردم نمي گويد، چه رسد به خواص و عالمان بزرگ كه صاحبان معرفت نسبت به حقايق قرآني و حديثي هستند.7
... و كساني از اهل معرفت كه از فناي اشيا در ذات خداي متعال سخن به ميان مي آورند، قصدشان احاطه خداي سبحان بر جميع اشيا بوده، و يا اين احاطه را به چشم قلب، عياناً مي بينند و از آنچه مشاهده مي كنند با عبارت (فناء) ياد مي كنند.8
... بسي واضح است كه رؤيت فناي اشيا به هيچ روي با چشمان ظاهري ممكن نيست، بلكه رؤيت و حقيقت فناء با حقيقت ايمان و چشم دل و عالم امر و ملكوت انسان ميسور است. پس در واقع، بنده حق خدايش را به عالم امر و ملكوت مي بيند و در آن مقام است كه فناي خود و جميع اشيا را مشاهده مي كند.9
4. معناي صحيح عزلت از مردم در نگاه اسلام
در حديث معراج، خداوند جليل از رسول كريمش مي خواهد كه مداومت بر ذكر «اللّه» داشته باشد. پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي پرسد: چگونه بر ذكرت مداومت داشته باشم؟ خداوند مي فرمايند: با عزلت و دوري گزيني از مردم.
شارح محترم در ذيل فقره در مفهوم صحيح عزلت و رهبانيت نوشته اند: از جمله مسائل مطرح در علم اخلاق، مسئله كناره گيري از مردم (عزلت) است. پس بدان، اصل كناره گيري صحيح از جانب شرع مبين مورد قبول قرار گرفته است; چه اينكه مراد از رهبانيت كه در آيه 27 سوره حديد آمده همانا كناره گيري صحيح است كه انسان را به سوي خشنودي و رضايت حق سوق مي دهد.
(البته) مراد از كناره گيري پذيرفته شده و توصيه شده از جانب شرع، اعراض و اجتناب از كل مردم نيست كه انسان حتي از مؤمنان و متّقين و علماي صالح و... نيز كناره گيري كند... مراد از «مردم» در كلام حضرت حق همانا عوام مردم و آناني هستند كه خدا در جاي جاي كتابش (قرآن) آنان را به صفت غفلت و جهالت و جداشدگان از راه بندگي و عبوديت توصيف نموده است.
همانا خلوت گزيني از مردمي كه غالباً در غفلتند، امري مطلوب است; چه اينكه مجالست و معاشرت بيش از حدِّ ضرورت با آنان، غفلت از ياد خدا را بهره انسان ساخته و انسان را از اشتغال به كسب فضايل و آخرت بازداشته و اين امر، حقيقتاً نامطلوب و بيچاره كننده است.10
و در جاي ديگر نوشته اند: اگر كسي از بني آدم، جز دنيا و زيورها و زينت هاي آن اهتمام و دغدغه اي ندارد لازم است از او اجتناب و با ترك معاشرت از او كناره گرفت. و اين به خاطر احتمال مبتلا شدن به همان غفلت از آخرت و دور شدن از فطرت و خلقت اوليه است كه آن فرد غافل دنيا پرست بدان مبتلا شده است و بر عكس، مجالست و معاشرت با اهل آخرت امري مطلوب است و مودّت و محبت به آنان محبوب و پذيرفتني است; چون معاشرت با آنان و زيارت و مصاحبت و بلكه صرف رؤيت آنان، موجب ياد خدا و روآوري به آخرت و توجه به هدف نهايي از خلقت است و در رأس اهل آخرت پيامبران و اولياي الهي، و سپس ديگراني هستند كه در درجات پايين تري قرار مي گيرند.11
5. معناي لطيف «قرب به خدا»
در مفهوم تقرّب الي اللّه و قرب به او نوشته اند: در آنچه از آيات و ادعيه بيان نموديم دلالتي واضح است بر اينكه اينجا دو مطلب است: يكي، قرب خداي متعال به همه اشيا و از جمله انسان و مجرّدات كه از اين قرب به «قرب ذاتي» تعبير مي كند.
و ديگري، اينكه اين امر واقعي (قرب حق تعالي به اشيا) گاهي مشهود كساني مي شود كه از خوديت و توجه به نفس بيرون آمده اند و از اين حالت به «قرب شهودي» تعبير مي شود. و البته اين منزلت رفيع حاصل نمي شود، مگر براي اندكي از سالكان طريق عبوديت حقيقي... و اگر مي پسندي اين گونه بگو در وصول به عبوديت حقيقي، براي بنده، حقيقت توحيد به جميع مراتبش شهود مي شود.12
در جاي ديگر چنين آورده اند: منظور از تقرّب به خداي متعال، قرب زماني و مكاني نيست به معناي اينكه خدا در جايي و بنده در جاي عليحده ديگري از خداست، ساحت قدس حق منزّه از اين تصور است. بلكه معناي تقرب به او اين است كه بنده چون به ارتكاب معاصي و يا توجه به عالم طبيعت، از شهود حقيقت وجود كه اين حقيقت با او و همراه اوست (و اين حقيقت همان خدايي است كه به او احاطه داشته و سراسر وجودش را پر كرده و از رگ گردنش به او نزديك تر است) هنگامي كه موجبات غفلت و آنچه حجاب چهره جان او مي شود (اعمال سيئه و...) را ترك و از غفلت بيرون مي آيد، به نحوي كه چشم به هم زدني از خدا غافل و به غير او مشغول نشود و به اعمال صالحه رو كند، حجاب هاي مادي از او كنار رفته و به مرتبه شهود نايل مي گردد، پس حق را با چشم جان و بصيرت باطني اش مشاهده مي كند. اين مشاهده همان تقرّب به خدا و قرب اوست.13
مؤلف در توضيح سخن خداوند سبحان پيرامون اهل آخرت كه خدا به آنان عنايت ويژه داشته و دوست دارد دعا و كلامشان را بشنود، نوشته اند: علت اينكه اهل آخرت مشمول عنايت ويژه الهي مي شوند، تقرّب آنان به حق و التفات و توجه باطني آنان به اين قرب و معيّت و منطبق نمودن اين قرب با قرب تكويني واقعي كه خدا با آنان دارد، مي باشد. و الاّ اينان و ديگر موجودات همه تقرّب ذاتي و وجودي به خداي سبحان دارند، ولي مهم همانا توجه قلبي به اين قرب و حاضر شدن در محضر حق متعالي است كه براي اينان حاصل شده است و براي غير اينان حاصل نشده است.14
6. معناي لطيف «مراقبتِ ما از مراقبتِ حق نسبت به ما»
خداوند كريم، با انجام چند مطلب، ورود به بهشت را تضمين نموده است; از جمله «مراقبت از نظارت و علم خدا به انسان» كه امري مشكل و صعب است اما توجه به علم و نظارت خدا از ريشه هاي اساسي اصلاح اخلاق و تهذيب نفس است.
مؤلف شارح آورده اند: بر كسي كه ايمان به خدا آورده، ولو پايين ترين مراتب ايمان، پوشيده و مخفي نيست كه خداوند متعال به او عالم است و با علمش، وي را تحت نظر و نظارت دارد... و از آنجا كه صِرف توجه به اين دو امر (علم خدا به ما و نظارت او بر ما) آسان است، ليكن حفظ و توجه مستمر به اين دو، در همه لحظات و در كنار هر طاعت و معصيتي و هر امر از امور عالم طبيعت بسي مشكل است. (مگر كسي كه خدا او را در كنف عصمت خود قرار داده) خداي ـ عزّوجلّ ـ در اين فقره حديث فرموده اند: «و علم و نظر مرا به خودش حفظ كند» و نگفته است: «به علم و نظر من، علم داشته باشد.»
پس از توجه به مطلب فوق بايد بدانيم كه مراقبت بر اين دو مطلب مهم، موجب مي شود بنده خدا به نتايج و آثار فراواني دست يابد كه از جمله آن مصون شدن از انجام اعمال قبيح و گناه است; چنان كه امام صادق(عليه السلام) فرموده اند: «من عَلِمَ اَنَّ اللّه ـ عزّوجلّ ـ يراه و يسمع ما يقول و يفعله من خَير اَو شرٍّ، فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال»;15 كسي كه بداند (دانستني نهادينه شده و ملكه شده) خداي ـ عزّوجلّ ـ او را مي بيند و آنچه مي گويد، او مي شنود و هر چه از افعال خير و شر كه انجام مي دهد او مي داند و مي بيند، اين علم و مراقبتِ از اين علم او را از هر عمل زشت و ناروايي باز مي دارد.
و در جاي ديگر نوشته اند: آيات و روايات و ادعيه كه انسان را به تقوا و مراقبت و خوف و حيا و خشيت و خضوع در پيشگاه حضرت حق فرا مي خواند و نيز آياتي كه دلالت مي كنند بر اينكه او ـ سبحانه و تعالي ـ با هر شخص، حاضر و بر همه امور او ناظر است و از او و اعمالش مطلّع است، در حقيقت، بندگان را به حفظ و پاسداري از مراقبت در محضر خدا دعوت مي نمايد. كما اينكه غرض از تشريع احكام الهي از واجبات و مستحبات و غيرها، جز اين حقيقت والا نيست.16
پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) خطاب به ابوذر فرموده اند: «يا اباذر ان اللّه عند لسان كل قائل، فليتق الله امرءً و ليعلم ما يقول»;17اي ابوذر! همانا خداوند در كنار زبان هر گوينده اي است، پس هر انساني بايد اين معيت را مراقبت كند و بداند چه مي گويد.
7. حزن دائم مطلوب و ممدوح
خداوند سبحان در حديث معراج، حزن دائم را كه يكي از ثمرات و نتايج جوع است، مطلوب دانسته اند. شارع حديث در ذيل فقره «حزن دائم» نوشته اند: حزن يا براي متاع دنيوي است كه مذموم است يا براي از دست دادن نعمت هايي است كه خداوند منت گذاشته و به انسان عطا كرده است و سپس گرفته است كه اگر توأم با سخط از خدا نباشد مذموم نيست. اما حزن ممدوحِ توصيه شده، نوع سوم حزن است.
قسم سوم حزن، حزن بنده است بر غفلت ها و ارتكاب گناهان، و فرصت هايي است كه براي اكتساب اعمال صالحه و تخلق به فضايل اخلاقي داشته و از دست داده است و نيز حزني كه از مواجهه با احوال عالم آخرت پيدا مي شود و آنها عبارتند از احتضار و احوال قبر و برزخ و ايستادن در محضر خدا براي حساب، و عبور از صراط. و اين حزن ممدوح و مطلوب بوده و شايسته است انسان در كسب آن بكوشد، ولو با رفتن بر سر قبرهاي مردگان و يا خواندن قرآن. و اين حزن و اندوه است كه خدا آن را دوست دارد و آن را از اوصاف صالحان به شمار آورده است و سخن او ـ جل جلاله ـ در اينجا كه مي گويد «و الحزن الدائم» ناظر است به اين قسم از حزن، و اين قسم است كه موجب رشد معنوي انسان شده، او را به سوي اصلاح گذشته اش سوق مي دهد تا به كسب فضايل پرداخته و نفس خود را تهذيب و تكميل كند و اين حالت مراقبت بر اصلاح خويش همانا با دوام چنين حزني براي انسان حاصل مي شود; چه اينكه انسان به اقتضاي حالت بشري خود هر گاه از اين حزن خارج شود به انواع غفلت ها و حجاب ها، گرفتار مي شود.18
8. معناي لطيفي از جهل و حماقت
در توضيح بيان خداوند متعال كه در وصف اهل دنيا فرموده اند: «فيهم الجهل و الحمق»19 نوشته اند: هر كسي كه تعلقات دنيوي مانع اوست تا به وظايف الهي خود قيام و اقدام كند و او را از استعمال استعدادهاي انساني در مسير صحيح بازمي دارد و نمي گذارد از نورانيت عقل و دين سود جسته و خود را نوراني كند، پس او جاهل احمق است، ولو در مراحل زندگي و شئون اجتماعي و حتي مراتب علمي به بالاترين درجات رسيده باشد.20
9. معناي لطيف «سختي مجاهدت با نفس»
خداوند كريم در توصيف اهل آخرت و اهل دنيا بر اين نكته تأكيد نموده اند كه اهل آخرت، اهل محاسبه نفس و مجاهدت هستند: «محاسبين لانفسهم متعبين لها»21 و اهل دنيا به عكس، به دنبال حساب گري از خود نيستند: «لايحاسب نفسه.»22
شارح بزرگوار در شرح اين فقرات نوشته اند: اينكه خداوند متعال مي فرمايند: «اهل آخرت از نفس خود حساب كشيده و آن را به سختي مي افكنند» ما را به اين دلالت مي كند كه كسي كه بخواهد از اهل آخرت باشد، لازم است با مراقبه دائمي و محاسبه مستمر در شب و روز ناظر و متوجه اعمال و اقوال خود باشد تا از سلوك راه آخرت و نجات، همه موانع را برداشته و از دوشش سنگيني همه گناهان را فرو نهد. و از آنجا كه چنين كاري، مخالف هواهاي او و مقتضيات طبع مادي اوست، به ناچار بايد دائماً به مجاهدت كامل نفساني و رياضات شرعي مشغول باشد و مراد از تعب و سختي در سلوك سبيل آخرت همانا سختي مجاهدات و مخالفت ها با نفس و هواهاي نفس است.23
تاركين محاسبه نفس اهل دنيايند
و در مورد اينكه چگونه تاركين محاسبه نفس از اهل دنيايند، چنين گفته اند: و اما وجه اينكه غافلان و بي توجهان بر محاسبه نفس از اهل دنيا هستند اين است كه اهل دنيا به واسطه علاقه و دلبستگي به دنيا و غرق شدن در لذات دنيوي از آخرت و نعمت ها و عذاب آن غافل و به دنيا مشغولند و به واسطه اشتغالات دنيوي خود را به محاسبه نمي كشند تا نواقص خود را فهميده و به علاج آن اقدام نمايند (گرچه اينان از نظر ظاهري اهل ايمان و طاعت نيز هستند.) پس عمر خود را در طلب زينت هاي دنيوي فاني نموده و براي خويش بذري از حسنات نمي افشانند و نفس خويش را از نواقص به كمال سوق نمي دهند، بلكه در هر لحظه خسارت را بر خسارت افزوده و به سوي نقص و دوري از فطرت (الهي) قدم بر مي دارند.24
و نيز در آثار ترك محاسبه نفس آورده اند: شايسته است براي بنده مؤمن كه در هر شبانه روزي خود را محاسبه كند تا بر افعال قبيحي كه مرتكب شده و صفات رذيله اي كه از خود بروز داده واقف شود و بر اصلاح آن به پاخيزد... چه اينكه غفلت انسان مؤمن از عيوب نفس و صفات رذيله اش، موجب آن مي شود كه به عيوب ديگران، از مؤمنان و غيرمؤمنان، مشغول شود و با اظهار بدي هاي مردم به پخش آن در ميان ديگران مبادرت ورزد و نيز دچار عجب و غرور نفساني و سوءظن به بندگان خدا گردد.
و معلوم است كه غافلان از خويش و عيوب خويش (خواه مؤمن و خواه غيرمؤمن باشند) حقيقتاً اهل دنيايند و البته شايسته نيست كه مؤمن واقعي چنين باشد تا دائماً مشغول عيوب ديگران و زبانش به بيان بدي هاي مردم، گشوده باشد.25
10. معناي لطيف «روزي هفتاد بار مردن اهل آخرت»
خداوند عزيز در توصيف اهل آخرت مي فرمايند: آنان به واسطه شدت و سختي مجاهدت با نفسشان روزي هفتاد بار مي ميرند و زنده مي شوند: «يموت الناس مرةً و يموت اَحدهم في كل يوم سبعين مرّة من مجاهدة انفسهم و هواهم و الشيطان.»26
شارح عارف نوشته اند: چگونه مجاهدت با نفس به منزله موت آن است؟
از آنجا كه مقتضاي طبع و عالم عنصري انسان، تمايلات و كشش او به سوي اموري است كه موافق خلقت مادي اش مي باشد و نيز اينكه نفس اماره از عواملي است كه انسان را سوق مي دهد تا آنچه را طبعاً بدان مشتاق است، آن را اختيار كند خواه براي حيات روحي و معنوي اش مفيد يا مضر باشد، پس مخالفت و مقابله با نفس در اموري كه براي او ضرر دارد محتاج مجاهدتي فراوان و رياضتي سخت است. از اين رو، انسان اهل توجه و ذاكر اهل تقوايي كه مشتاق لقاء و ديدار خداي سبحان در اين عالم و عالم آخرت است، چاره اي ندارد كه در تمام لحظاتش و ساعات شبانه روزش با نفس خويش به مجاهدت و مخالفت برخاسته، تا بر آن لگام زده و زمامش را به دست گيرد و از انحراف به اعتدالش آورده و نگذارد در وادي غفلت از خدا و فطرت درغلتيده و مرتكب اموري كه براي روح و جسمش ضرر دارد، گردد. حضرت علي(عليه السلام)مي فرمايند: با جهادي مستمر و مجاهدتي دائمي بر خويش سيطره يافته و مالك نفستان شويد.27
و نيز نوشته اند: به درستي كه «هوي» از عوامل اصلي و اساسي در طبيعت انسان است، و اگر در ساختمان وجودي انسان، «هوي» نبود، انسان نه مي خورد و نه مي نوشيد و نه به دنبال ازدواج مي رفت و همچنين ديگر را اموري كه مقتضاي طبع اوست پي جويي نمي كرد. پس بر بنده مؤمن اهل توجه به خدا و آخرت لازم و حتم است كه در جميع شئون حيات مادي، هوايش را تعديل كند و از طريق گزينش خواست و رضايت خدا بر ميل و هواي خودش، جلوي زياده طلبي هاي خودش را بگيرد تا لحظه اي از اشتغال به خدا و تكميل نفس خود غافل نشود و اين گزينشِ خواست خدا و ترجيحِ آن بر ميل و خواست خود در تمام حالات و لحظات و شئونات مختلف، كمر هر مجاهد و راهرو راه خدا و سالك سبيل انسانيت، را مي شكند و لذاست كه خداوند فرموده اند: «اهل آخرت روزي هفتاد مرتبه مي ميرند.»28
11. معناي لطيف «انس و مجالست با ملائكة اللّه»
خداوند خبير فرموده اند: اهل آخرت (در دنيا و آخرت) همنشين فرشتگان هستند; «و جُلوسُهم مع الملائكة الّذين يمشون علي اَيمانهم و شمائلهم»29 و مجالست شان با فرشتگاني است كه در اطراف و جلو آنها حركت مي كنند.
شارح محترم نوشته اند: مراد از هم نشيني با فرشتگان، معاشرت با آنان، چنان كه بعضي از مردم با بعضي ديگر دارند، نيست، بلكه مراد اين است كه اهل آخرت و خير به واسطه قوت ايماني و تعالي روحي كه دارند فرشتگاني را كه در اطراف آنان هستند مشاهده نموده و با آنان انس مي گيرند و از روي شهود حضور، با آنان همسخن مي شوند.30
مؤيد اين نظر، برخورد امام علي(عليه السلام) با دو ملك حافظ خودش مي باشد; چنان كه امام صادق(عليه السلام) فرموده اند: «اِنَّ اميرالمومنين(عليه السلام) كان اذا اراد قضاء الحاجة، وقف علي باب المذهب، ثم التَفتَ يميناً و شمالا الي مَلَكَيه، فيقول: اَميطا عنّي فلكما الله علي ان لا اُحدِث حدثاً حتي اَخرُج اليكُما»;31 همانا اميرالمؤمنين علي(عليه السلام)هرگاه براي قضاي حاجت مي رفت، در جلوي در ايستاده و از دو فرشته مأمور كه همراه او در جانب راست و چپ او بودند، خواهش مي كرد كه از او فاصله بگيرند به آنان مي فرمود: از من جدا شويد، خدا از جانب شما بر من شاهد است تا خلافي انجام ندهم و به سوي شما بيرون آيم.
12. معناي لطيف «وصال و وصول الي اللّه»
مؤلف در توضيح بيان خداوند متعال كه فرموده اند: اي احمد! همانا ورع و خود نگهداري درهاي عبادت را بروي بنده مي گشايد و به سبب ورع، بنده به وصال حق مي رسد،32 نوشته اند: لفظ «قرب» در قبال «بعد» و لفظ «وصل» در قبال «هجران و فراق» به كار مي رود. البته در مفهوم «وصول» شدت نزديكي و قرب و دوام آن نهفته است، به خلاف مفهوم «قرب» كه در آن دوام و استمرار لحاظ نشده است، ليكن (به نص كتاب الهي و سنّت پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)) هيچ شك و شبهه اي نيست كه خداوند سبحان از مخلوقاتش دور نيست تا ما به او نزديك شويم و او ـ سبحانه و تعالي ـ به كناري از موجودات نمي باشد تا ما قرب و وصول به او را تحصيل كنيم. بلكه منظور از الفاظ و تعابيري چون «قرب» و «وصول» در كتاب و سنّت اين است كه صرف توجه به عالم طبع و تمركز در شهوات و كشش ها، موجب انصراف و قطع توجه از فطرت ـ كه به مثابه قطع نظر و توجه از خداوند متعال است ـ شده و ضمير انسان تاريك و از نورانيت فطري در ظلمات حجاب ها فرو مي رود.
... پس هنگامي كه بنده ملتزم به ورع و دقت در مراقبت مي شود (تا آنجا كه تمامي حركات و سكنات خو د را منطبق با عبوديت مي كند) به نورانيت و صفا و درخشندگي اوليه فطري بازگشته و اين مراجعه به فطرت را قرب و وصل و نزديكي به خدا نام گذاري نموده اند.33
13. معنايي لطيف از شهود محبت خدا با عمل به رضايت او
خداوند كريم خطاب به حبيب خود فرموده اند: «كسي كه به رضاي من (خدا) عمل كند محبتي را ملازم وجود او قرار مي دهم كه علاقه و عشق به هيچ مخلوقي را بر عشق و محبت من ترجيح ندهد، پس چون بنده دوستدار من شود، من نيز دوستدار و محب او شده و نيز او را محبوب خلقم قرار مي دهم.34
خداوند سبحان در اين فقره از حديث سه قسم از محبت را مورد اشاره قرار داده اند و آن محبت خدا به بنده، محبت بنده به خداي سبحان، و محبت مردم نسبت به بنده، مي باشد و نيز خداوند روشن نموده اند كه عامل اساسي براي وصول به اين محبت همان عمل به رضايت حق است.
پس هر گاه بنده اي طريق خشنودي و رضايت خدا را طي كند، حجاب هايي كه به واسطه توجه به عالم ماده بر روي فطرت توحيدي او قرار گرفته است، كنار رفته و هيچ حجابي بين او و فطرت توحيدي اش نمي ماند، و با رفع حجاب ها از فطرت انسان، حجاب هاي بين او و خدا هم كنار رفته، آنگاه با تمام وجود مي يابد و با چشم دل محبت خدا نسبت به خود و محبت خود نسبت خداي را مشاهده نموده و مي بيند.35
14. معناي لطيف ذكر خدا و داشتن زندگي گوارا
خداوند جليل از رسول كريم مي پرسد: مي داني زندگي گوارا و حيات جاودانه كدام است؟ و رسول خدا عرض مي كند: خير. سپس در توضيح اين دو، خداوند مي فرمايند: «زندگي لذت بخش و شيرين و گوارا آن است كه صاحبش از ياد من خسته و سُست نشود و حيات جاودانه آن است كه صاحبش اهل اعمال (صالح) نجات بخش و سعادت آور باشد.»36
شارع معظم در توضيح مي نويسند: «گوارايي زندگي براي ذاكر خدا از آنجا حاصل مي شود كه مي بيند خدا نيز ذاكر او بوده و در هنگامه توجه و ذكر، خدا نيز به او توجه ويژه دارد و كدام ذكر گواراتر از ذكري است كه مقرون به ياد كرد پروردگار متعالي از بنده اش باشد و كدام لذت و شيريني بالاتر از اين شهود است.»37
و در مورد اينكه حيات جاودانه براي عامل به خيرات و صالحات است مي نويسد: حيات باقي (و طيبه) مرهون كمالات نفساني است كه اين كمالات هم محصول (ايمان) و عمل صالح است و حيات طيبه جاودانه چيزي جز وصول به حقايق توحيدي كه در فطرت انسانِ عامل، نهاده شده است، نمي باشد.38
15. معناي لطيف «به مناجات نشستن خدا با محبان خود»
خداوند سبحان در حديث معراج فرموده اند: «با محبان خود، چنان به مناجات مي نشينم كه سخن گفتن و مجالست آنها با ديگران بكلي قطع شود. پس در تاريكي شب ها و روشنايي روز با او نجوا مي كنم تا جايي كه سخنش و مجالستش با ديگران قطع شود.»39
شارح محترم در توضيح آورده اند: همانا نجواي خداي متعال با اين بنده به كمال رسيده، مناجاتي دروني و باطني است و اين نجوا حاصل نمي شود، مگر حجاب هاي بين بنده و خدا كنار رود. پس چون حجاب كنار رود بنده به شهود مي بيند و با چشم دل و سويداي وجودش مي يابد كه با خودش و همه چيز ديگر جلوه جمال و معيت الهي است. چنان كه سيد شهيدان(عليه السلام) در دعاي عرفه عرضه داشته اند: «اي خدا، تو آني كه در همه چيز خودت را به من نشان داده اي و من ظهور تو را در همه چيز مي بينم.»
پس چون اين مشاهده قلبي با عنايات الهي محقق شود، همانا مناجات و نجواي خداي تعالي از طريق همه مظاهر با بنده اش صورت گرفته بدون لحاظ و نگاه استقلالي به مظاهر. بلكه در همه حركات و سكنات خود نيز چيزي جز آنكه همه مظاهر به او قائمند نمي بيند و اين همان اسماء و صفات الهي است كه اركان همه چيز را تحت پوشش خود در آورده است، چنان كه در دعاي كميل بدان اشارت رفته است. و البته أسماء حسناي او از ذاتش جدا نبوده، و بنده واصلي كه به اين فوز عظيم نايل شده است، در عين مجالست و مصاحبت با ديگران بر حسب مقتضيات عالم طبع، نگاه قلبي و چشم باطني اش به حقيقت و ملكوت آنهاست و به نور وجه الهي كه همه چيز از آن نور و روشني گرفته است. و معناي انقطاع سخن و مصاحبت با غير خدا چيزي جز اين نيست.40
16. معنايي لطيف از اولوالالباب و اينكه بالاتر از اولي العقل اند
شارح محترم در ذيل فقره «و لَاَستغرقنَّ عقله بمعرفتي، و لَاَ قومنَّ له مقام عقله»;41 (عقلش را سرشار از معرفت خود كنم و خود در جاي عقلش نشينم) نوشته اند: از منطوق و مفهوم اين فقره از حديث استفاده مي شود كه عقل بندگان، آنان را به خير و شر و نيكي و زشتي هدايت مي كند، (تا زماني كه به كمالات بسيار بالاي انساني نرسيده اند.) هنگامي كه به واسطه عمل به رضايت حق به اين منزلت عالي نوراني كه همان مقام اعلاي انساني است رسيدند، عقلشان سرشار از معرفت خداي سبحان شده و اوست كه در جايگاه عقلشان نشسته و جز او هدايت گري برايشان نمي ماند. و از ظواهر آيات قرآن به دست مي آيد كه خداوند متعال اينان را «اولي الالباب» (خردمندان و فرهيختگان) ناميده است نه صاحبان عقل; چه اينكه اينان به مغز و حاق حقيقت رسيده اند.42
امام صادق(عليه السلام) مي فرمايد: نگهدارنده انسان عقل است... هنگامي كه اين عقل مؤيد به نور (همان نوري كه از عبوديت و عمل به رضايت حق حاصل مي شود) گردد، آن وقت او عالمي بينا و متذكر و با فطانت و فهم عميق مي گردد.43
مؤلف شارح در تعريف نور فرموده اند: مراد از «نور» هر چيزي است كه خدا تحقق و انجامش را پسنديده و به آن راضي است... (آري) در هر چيزي كه رضايت خدا باشد، نوري باطني نهفته است و در هر چيز كه مرضي خداي سبحان نيست، جز تاريكي و ظلمت نمي باشد.44
17. معنايي لطيف از «رابطه حلال خواري و در كنف خدا قرار گرفتن»
خداوند رحمان خطاب به رسول رئوف فرموده اند: اي احمد، عبادت ده قسمت است كه نُه قسم آن طلب حلال است، پس هنگامي كه خوردني ها و نوشيدني هايت را طيب و پاكيزه كني پس تو در حفظ و كنف ويژه من قرار مي گيري.45
شارع متعبد در توضيح آورده اند: همانا طلب حلال، عبادت است، بلكه نه قسم عبادت است، و وجه آن اين است كه در خوردني هاي حلال و هر چيز ديگري كه نقشي در حيات و بقاي انسان دارد، ارتباط ويژه و مؤثري در ايجاد نشاط در جوارح انسان و آمادگي براي خدمت خدا و عبادت او، دارد. پس اگر خوراك انسان و مال او از حلال نباشد، توفيق عبادات خاص برايش حاصل نشده و آثار عبادات برايش آشكار نمي شود و در قلبش نور اعمال صالح را نمي يابد.
و آنچه در اينجا، توجه به آن شايسته است وجه ارتباط بين خوردن حلال از يك سو و عبادت و در حفظ و كنف خاص حق قرار گرفتن، از سوي ديگر است (وجه تلازم بين حلال خواري با عبادت و در حفظ حق قرار گرفتن چيست؟)
شايد تلازم بين اينها به مسئله نيت انسان برگردد; چون هر عمل و فعل و حركت و سكون بنده به نيت و انگيزه او تحقق مي يابد و هنگامي كه نيت و عمل شخصي (كه از جمله آن طلب حلال براي معيشت است) تحصيل رضايت و خشنودي خداي سبحان باشد; خشنودي و رضايتي كه نور و روح و باطن اعمال است، آن وقت او در كنف خداي تعالي قرار گرفته و در صيانت ويژه او محفوظ شده است، بلكه صرف نيتِ رضايت طلبي عين دخول بنده است در كنف و حفظ خدا از جميع خطرات معنوي و ظاهري.46
پى نوشت ها
1ـ على سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)، سرُّالإسراء فى شرح حديث المعراج، قم، مكتبة التشيّع، 1416 ق، دو جلدى.
2ـ همان، ج 1، ص 54 و 58.
3ـ همان، ص 59.
4ـ همان، ص 453.
5ـ همان، ص 454.
6ـ همان، ج 1، ص 64.
7ـ همان، ص 62 و 63.
8ـ همان، ص 62.
9ـ همان، ص 64.
10ـ همان، ص 94.
11ـ همان، ص 262.
12ـ همان، ص 106.
13ـ همان، ص 143 و 144.
14ـ همان، ص 371.
15ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 80.
16ـ سرالاسراء، ج 1، ص 542.
17ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 77، ص 87.
18ـ سرالاسراء، ج 1، ص 148 و 149.
19ـ همان، ص 315.
20ـ همان، ص 317.
21ـ همان، ص 348.
22ـ همان، ص 284.
23ـ همان، ص 351.
24ـ همان، ص 285.
25ـ همان، ص 310.
26ـ همان، ص 322.
27ـ همان، ص 394.
28ـ همان، ص 396.
29ـ همان، ص 433.
30ـ همان، ص 434.
31ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 5، ص 327، روايت 19.
32ـ سرالاسراء، ج 2، ص 15.
33ـ همان، ص 22.
34ـ همان، ص 74.
35ـ همان، ص 77.
36ـ همان، ص 195.
37ـ همان، ص 197.
38ـ همان، ص 210.
39ـ همان، ص 89.
40ـ همان، ص 92 و 93.
41ـ همان، ص 154.
42ـ همان، ص 157 و 158.
43ـ همان، ص 183.
44ـ همان، ص 192.
45ـ همان، ص 41.
46ـ همان، ص 52.
http://marifat.nashriyat.ir/node/155

عده ای معتقدند که معراج دوازده سال بعد از بعثت وقوع یافته است و گروهی زمان معراج را یکسال و پنج ماه قبل از هجرت میدانند طایفه ای نیز معراج آن حضرت را در ماه رمضان (شب هفدهم) و بروایتی دیگر بیست و یکم ماه رمضان آورده اند.
جالب است که بدانیم طبق احادث مختلف حضرت یکبار معراج نکرده بلکه چندین بار عروج کرده اند.
بهر حال حضرت محمد میفرماید: جبرئیل دست مرا گرفت و از مسجد بیرون آورد. مرکبی را در میان صفا و مروه ایستاده دیدم که کوچکتر از اسب و بزرگتر از الاغ بود و ... و زینی بر پشت داشت.
جبرئیل گفت ای محمد بر این مرکب سوار شو که این مرکب ابراهیم علیه السلام است که بر آن برنشست و به کعبه رفت.
پس جبرئیل رکاب و میکائیل عنان بگرفت و چون آن حضرت قصد سوار شدن کرد مرکب تکانی بخود داد؛ جبرئیل فریاد برآورد که شرم کن که هیچ پیامبری گرامی تر از محمد بر تو سوار نشده است. آنگاه حضرت محمد بر مرکب سوار شده و گروهی از فرشتگان از چپ و راست و پیش و پس حضرتش را همراهی میکردند تا حضرت محمد به مسجد القصی رسید.
پس از طی مسیری دیگر جبرئیل خطاب به حضرت محمد صلی ا.. عرض کرد: اکنون در این جا فرود آی؛ زمین طیبه است و زمین هجرت تو خواهد بود.
حضرت محمد(ص) میفرماید: آنگاه فرود آمدم و مشاهده کردم که در مدینه هستم و در آنجا نماز گزاردم و پس از ادای نماز، دیگر باره بر آن مرکب سوار شده مدتی طی راه کردم. جبرئیل عرض کرد دیگر بار فرود آی، و من در آنجا نیز فرود آمدم آنجا طور سینا بود. نماز گزاردم و بر مرکب بر نشستم و پس از مدتی جبرئیل گفت فرود آی، من فرود آمدم، آنجا بیت اللحم و محل تولد عیسی علیه السلام بود.
در آنجا نیز نماز گزارده و سوار بر مرکب شدم. جبرئیل پس از زمانی دیگر گفت فرود آی و ما به مسجد الاقصی رسیده بودیم.
در مسجد الاقصی گروهی از فرشتگان به استقبال ما آمدند و از سوی خداوند بشارت و کرامت آوردند و بر من بدینگونه سلام دادند که :
السلام و علیک یا اول و یا آخر و یا حاشر.
پس از شنیدن این شیوه خیر مقدم به جبرئیل گفتم چگونه است که این فرشتگان این چنین مرا پذیرا شده خیر مقدم گفتند؟ عرض کرد تو اول کسی هستی که شفاعت تو پذیرفته میشود بدرستی که تو اولین شفاعت کننده و آخرین انبیایی و بیداری و رستاخیز مردم در جهان به قدم تو ممکن میگردد.
جبرئیل پس از این پاسخ، مرا فرود آورد و مرکب را به حلقه در مسجد بست و این همان مسجدی بود که پیامبران مرکب های خود را به آن در می بستند.
من وارد مسجد الاقصی شدم، جمعی از پیامبران در آنجا حضور داشتند ( و بروایتی ارواح آنان) مرا سلام داده تحیت فرستادند؛ از جبرئیل سوال کردم اینان چه کسانی هستند؟ گفت برادران تو، پیامبران خدایند. آنگاه جبرئیل برای نماز مرا به پیش راند و خود اذان بگفت و انبیاء و فرشتگان مقرب همه و همه به من اقتدا کرده نماز گزاردند.
آنگاه پرده دار بیت المقدس سه جام پیش آورد یکی از شیر و یکی از آب و آن دیگری از شراب سرشار بود ... من نیز جام شیر را بدست گرفتم و بنوشیدم. جبرئیل گفت هدایت یافتی و امت تو نیز هدایت شدند.
توجه: ( تفسیر دکتر الهی قمشه ای در باب انتخاب شیر از این سه چام توسط حضرت رو حتما بخونید!)
چون نماز به پایان رسید بعضی از انبیاء که حضور داشتند خداوند را درود و ثنا گفتند.
ابراهیم (ع) گفت: ستایش خدایی را که بر من جامه دانش پوشاند و ملکی عظیم بداد و مرا پیشوای مردمان ساخت و آتش نمرود را بر من سرد کرد.
موسی (ع) گفت: شکر و سپاس و ستایش خدایی را که مرا کلیم خویش کرد و فرعون و مردم را بدست من نابود ساخت و بنی اسرائیل را نجات بخشید و گروهی از قوم مرا مؤمن و در ایمان خود راسخ ساخت.
داود (ع) گفت: شکر خداوند بزرگی را که سلطنت پر قدرت به من داد و زبور به من آموخت و آهن را بدست من نرم کرد و کوهها را در زیر پای من قرار داد و مرا حکمت آموخت.
سلیمان (ع) گفت: ستایش خداوندی را که باد و دیو و پری را در تحت فرمان من قرار داد و زبان پرندگان به من آموخت و پادشاهی بزرگی به من عطا کرد و سرزمین مرا پاک و مطهر ساخت و لطف الهی را در مورد من پایانی نیست.
عیسی (ع) گفت: سپاس و ستایش خدایی را که مرا مثالی برای خود گردانید و مرا نمونه آدم ساخت، چنانکه فرمود " ان مثل عیسی عندا.. کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون " و مرا کتاب انجیل آموخت و درمان امراض را به من بخشید و مرا به آسمان برد مادرم را از شر و آزار دشمنان در امان داشت و در پناه خود آورد.
حضرت محمد (ص) میفرماید پس از آنکه انبیاء سخنان خود را به پایان بردند، من آغاز سخن کردم که: حمد و سپاس آن خداوندگار جلیل و پر شوکتی که مرا رحمت عالمیان کرد و ... قرآنی برای من فرستاد که مستدل ترین کلامهاست و ... و مرا اول و آخر گردانید و سینه مرا از الهامات خود آکنده ساخت و مرا فاتح و خاتم خواند.
در این هنگام ابراهیم روی به انبیاء کرد و گفت براستی محمد برترین شماست آنگاه جبرئیل دست مرا گرفت و گفت حال به موضع صخره میرویم و چون به معراج صخره رفتیم نردبانی که سر به آسمان داشت ظاهر گردید و تا کنون چنین نردبانی ندیده بودم. فرشتگان از آن عروج میکردند و به آسمان بالا و پائین میرفتند. دو پهلوی نردبان یکی از یاقوت و دیگری از زمرد بود و ...
ما از مرکب پیاده شده و بطرف آن نردبان رفتیم و از آن نردبان بالا رفتیم .
{در روایت دیگری است که حضرت میفرماید جبرئیل مرا با بالهای خود سوار کرده و به آسمان برد.}
اولین محل فرود ما باب الخطفه بود و صاحبِ الخطفه فرشته ای است که اسمعیل نام دارد و شیاطین را از آسمان با شهاب میراند و تحت فرماندهی اسمعیل هفتاد فرشته است که تحت فرمان هر یک از این فرشتگان هفتاد هزار فرشته دیگر قرار دارند.
جبرئیل درِ باب الخطفه را بصدا آورد، پرسیدند کیست؟
پاسخ داد جبرئیل هستم. پرسیدند همراه تو کیست. گفت: رسول خداوند بزرگ. پاسخ آمد: آفرین بر او. پس در بگشودند و من به اسمعیل سلام گفتم و او نیز مرا سلام داد و گفت درود بر تو ای برادر شایسته و پیامبر بزرگ. ملائکی که تحت فرمان اسمعیل بودند جملگی به من خوشامد گفتند و هر فرشته ای که مرا میدید شاد و خندان میشد. آنگاه فرشته ای را دیدم که پیش از او فرشته ای با آن همه بزرگی و عظمت ندیده بودم صورتی کریه داشت و سخت غضبناک بود ولی با دیدار من لبخند و یا سروری در نگاهش مشاهده نشد و فقط مرا دعا کرد. به جبرئیل گفتم کیست و چه هراسی در دل من افکند. جبرئیل پاسخ داد حق هم همین است که همه ما از او بهراسیم زیرا ... او مالک دوزخ است ... [!]. از روزیکه جهنم را در اختیار او قرار داده اند همواره بر گناهکاران خشم ورزیده است. به مالک دوزخ سلام دادم او نیز به من سلام داد و گفت نگران مباش که ترا در جهنم راه نباشد.
از جبرئیل خواستم که به مالک جهنم بگوید که جهنم را به من نشان دهد. مالک به فرمان جبرئیل دری از درهای جهنم را باز کرد و از آنجا آتش دوزخ به آسمان شعله کشید و آن چنان آن آتش هراسناک بود که ترسیدم مرا در خود فرو کشد. به جبرئل گفتم بگو تا آن آتش را فرو نشاند و مالک جهنم آن در را که گشوده بود بست و آتش از نگاهم پنهان ماند.
از آنجا به سویی رفتیم که با مردی گندمگون برخورد کردیم گفتم این مرد کیست؟ گفت پدر تو آدم است بر او سلام کن. سلامش دادم و جواب دریافتم. گفت درود بر این فرزند صالح و تو پیامبر شایسته ای هستی.
از آنجا عبور کرده به فرشته ای رسیدیم که جهان ما بطور کامل میان دو زانوی او بود و لوحی از نور بدست داشت و بسیار اندوهگین بر آن می نگریست. گفتم این فرشته کیست که این چنین در جهان ما مینگرد. جبرئیل جواب داد او ملک الموت است گفتم مرا به او نزدیک کن تا با او سخن بگویم. چون نزدیک شدم سلام داده و جواب دریافت داشتم. جبرئیل گفت این پیامبر رحمت است و او رحمتی است که خداوند برای بندگانش فرستاده است. ملک الموت مرا درود و ثنا گفت و اظهار داشت : ای محمد من خبرهای بسیار در امت تو میبینم. گفتم این رحمت الهی است و به جبرئیل گفتم این فرشته کاری بس دشوار دارد. آیا او جان همه انسانها را خود می ستاند؟ جبرئیل پاسخ مثبت داد. خطاب به ملک الموت گفتم ای ملک تو همه مردم جهان را زیر نظر داری؟ گفت آری، جهان جملگی در چنگ من است و من هر حرکت و هر عمل شما را زیر نظر دارم و هیچ خانه ای نیست که از نظر من دور بماند و زمانی که مردم بر مرده خود می گریند با خود میگویم نگرئید که من یک یک شما را به این سرنوشت مبتلا خواهم کرد و یکی از شما را باقی نخواهم گذاشت. گفتم مرگ برای درهم شکستن آدم کافی نیست؟ گفت آنچه که پس از مرگ میابد دشوارتر است.
آنگاه به جماعتی رسیدم که در برابر آنان مقدار زیادی گوشت تازه و مرغوب و مقداری گوشت مردار و نامرغوب و بدبو وجود داشت و همه آن جماعت از آن گوشت متعفن و فاسد شده می خوردند، پرسیدم اینان کیستند؟ گفتند گروهی از امت هستند که حرام را بر حلال ترجیح دانسته اند.
سپس فرشته ای را دیدم که نیمی بدن از آتش و نیمی از برف داشت و ندا در میداد که ای خداوندگاری که بین آتش و سردی الفت دادی قلوب مؤمنین را به یکدیگر پیوند بده و جبرئیل آن فرشته را به من نشان داد و گفت او نیکخواه ترین فرشتگان است و از روزی که خلق شده است همواره این ندا را در میدهد.
پس از عبور از آن فرشته، با دو فرشته دیگر برخورد کردیم. یکی از آنان میگفت: خداوندا هر که در راه تو خیر کند او را خیر رسان؛ و آن دیگری میگفت: خداوندا هر که امساک کند مال او را نابود و تباه ساز.
از آنجا به گروهی رسیدیم که لبهایشان چون لبهای شترها بود و فرشتگان با قیچی گوشت پهلوی آنان را میبریدند و در دهان خودشان میگذاردند. جبرئیل گفت: اینان کسانی هستند که با مؤمنان به چشم تحقیر نگرند و عیب جویی کنند.
آز آن جماعت نیز عبور کرده و به گروهی رسیدیم که سرهای آنان را با سنگ میکوفتند. جبرئیل گفت: اینان کسانی هستند که خواب را برنماز ترجیح داشته اند و نماز نمی گذاردند.
پس از گذشتن از آن گروه به گروه دیگری رسیدیم که فرشتگان آتش در دهان آنان میریختند از جبرئیل پرسیدم اینان چه کسانی هستند؟ جبرئیل گفت: اینان اموال یتیم را غصب کرده و ضایع ساخته اند. [ اشاره دارد به آیه" "الذین یالکلون اموال الایتامی ظلما" " انما یاکلون فی بطونهم نارا" "و سیصلو سعیرا" در حقیقت کسانی که اموال یتیمان را میخورند بر آنان ستم می کنند و در شکمهایشان آتش وارد می کنند و بزودی آتشی فروزان در جهنم بر آنان افروخته خواهد شد.]
از آنجا به گروهی رسیدیم که از بزرگی شکم نمیتوانستند از جای خود حرکت کنند. جبرئیل گفت: اینان ربا خوارانند و این جماعت را چون آل فرعون از بامداد تا شامگاه در آتش می افکنند. اینان از خداوند خواهانند که هر چه زود رستاخیز فرا رسد.
از آنجا به آسمان رهسپار شدیم. در آنجا جبرئیل تقاضای ورود کرد، درها گشاده شد و ما داخل شدیم. در مراحل سیر در آسمان دوم دو تن را که با یکدیگر شبیه بودند مشاهده کردیم. جبرئیل گفت: اینان خاله زادگان یکدیگرند یکی از آنان یحیی و دیگر عیسی است. بر آنان سلام دادم، پاسخ شنیدم.
از آنجا به فرشتگانی که مظهر فروتنی و خشوع بودند عبور کردم و روی این فرشتگان بدان سوی بود که خداوند خواسته بود و هرگز بجانب دیگر توجه نمیکردند و به بانگ های گوناگون خداوند را ستایش میکردند.
سپس راهی آسمان سوم شدیم.
در آسمان سوم جوانی را دیدم که بسیار زیبا روی بود. از جبرئیل پرسیدم او کیست؟ گفت: او یوسف برادر توست. بر او سلام کردم و بر من سلام داد و گفت: ای پیامبر شایسته و ای برادر شایسته خوش آمدی. بدان که در زمان شایسته ای مبعوث گردیدی. فرشتگانی فروتن و خاشع را دیدم که بر من سلام کردند و جویاى حال برادرم (على) شدند ؛ گفتم: او در زمین است. آیا شما او را میشناسید؟ گفتند: چگونه او را نشناسیم در حالى که هر سال ، بیت المعمور را زیارت کرده ، میبینیم اطراف آن پوششى سفید است که بر آن ، نام محمد و على و حسن و حسین و سایر ائمه و شیعیان آنها نوشته شده است
از آنجا به آسمان چهارم رفتم
از مردی عبور کردم که جبرئیل گفت: این ادریس است. به او سلام داده و پاسخ دریافتم. در آسمان چهارم نیز تعدادی از فرشتگان فروتن و خاشع را دیدم.
آنگاه به فرشته ای عبور کردیم که بر کرسی نشسته و هفتاد هزار فرشته تحت فرمان او بود که هر یک از آن هفتاد هزار فرشته، هفتاد هزار فرشته تحت فرمان داشت. گمان کردم که از این فرشته، فرشته ای عالی مقامتر نباشد. ناگاه جبرئیل بر او بانک زد و او برخاست و او تا قیامت بر پای خواهد بود.[! !]
از آنجا به آسمان پنجم رفتیم
مردی پیر با چشمانی گشاد یافتیم که گروهی از امت او پیرامون او راگرفته بودند. جبرئیل گفت: این هارون پسر عمران است که امت او را دوست میداشتند. بر او سلام کردم و جواب باز داد و گفت درود بر تو ای برادر شایسته و ای پیامبر شایسته. در آسمان پنجم نیز تعداد زیادی از فرشتگان فروتن وخاشع را مشاهده کردیم.
از آنجا به آسمان ششم وارد شدیم
جبرئیل ابتدا اجازه ورود خواست درها گشاده شد و ما به آن حیطه راه یافتیم. در آنجا مردی بلند و گندمگون دیدیم و اگر دو پیراهن هم بر تن میکرد موی بدنش از پیراهن ها بیرون میزد. جبرئیل گفت این مرد موسی بن عمران است، بر او سلام کن، بر او سلام کردم و پاسخ شنیدم. در آن آسمان نیز ملائک خاشع را مشاهده کردم و چون از موسی عبور کردم صدای گریستن او را شنیدم که با آوایی حزن آلود میگفت: گمان بنی اسرائیل آن است که من برترین فرزند آدمم و حال آْنکه این مرد از من افضل تر و برتر میباشد و این برتری ایجاب می کند که امت او برگزیده امت ها باشند.
از آنجا به آسمان هفتم وارد شدیم.
مردی در آنجا دیدم که اشمط بود یعنی دو موی بود که قسمتی از موهای او سفید و قسمت دیگر سیاه بود [شمطاء (مؤنث) – آنکه موی سرش سفید و سیاه باشد]. و بر در بهشت بر کرسی نشسته بود. جبرئیل گفت این پدر تو ابراهیم است و این جا، جایگاه پرهیزکاران امت تو میباشد. پس من این آیه را بخواندم. "بدرستیکه برترین مردم زمان ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی کردند و این پیامبر و آن کسانی که به دین پیامبر ایمان آورده اند و خداوند یاور مؤمنان است".
من به ابراهیم سلام کردم و او نیز سلام داد و گفت: درود بر تو ای پیامبر شایسته و فرزند شایسته و مبعوث شده در زمانی مناسب و شایسته. آنگاه ابراهیم گفت: ای محمد امت خود را بگو که در بهشت برای خود درخت بسیار بکارند. گفتم چگونه میتوانند در بهشت برای خود درخت بکارند گفت: با ادای کلمه "لا حول و لا قوت الا باا.."
در آسمان هفتم نیز فرشتگان خاشع را بدیدم و دریاهای نور دیدم که چشم را مجذوب خود میساخت و دریاهای ظلمت دیدم که نگاه را در خود فرو می بلعید و نیز دریاهای برف دیدم و هر زمان که از مشاهده این حالات بر من نگرانی مستولی میشد، جبرئیل مرا دلداری داده میگفت: شادباش ای محمد و شکر خداوندی را که ترا با یک چنین کرامتی شریک کرده است و به تو امکان داد تا این شگفتی ها را مشاهده کنی. ولی هنوز گوشه ای از عظمت خداوندگاری را ندیده ای و عظمت الهی بسیار فراتر از قدرت دید توست و میان خداوند و خلقش نود هزار حجاب معنوی است و نزدیکترین خلق به محل صدور وحی من هستم و میان من و اسرافیل چهار واسطه است که یکی از نور، دیگری از ظلمت، سومی از ابر، و چهارمی از آب است.[! !]
آنگاه با جبرئیل به بیت المعمور رفتم و دو رکعت نماز بگزاردم و در این هنگام جمعی از اصحاب خویش را دیدم که عده ای از آنان جامه سفید به تن داشتند و جمع دیگری از آنان جامه هایشان چرکین بود. گروه نخستین وارد بیت المعمور شدند ولی گروهی که جامه هایشان چرکین بود اجازه ورود به بیت المعمور را نیافتند و هنگامی که از بیت المعمور خارج شدم دو نهر آب دیدم که نام یکی کوثر بود و آن دیگر نهر رحمت خوانده میشد. پس از کوثر آب نوشیده و در نهر رحمت غسل کردم و این دو رود همراه من جاری بودند تا به بهشت وارد شد و در دو سوی نهرها خانه های خود و اهل بیت خود و زنان طاهره و پاک خویش را دیدم؛ خاک بهشت از مشک بود و دختری دیدم که آب تنی میکرد گفتم تو کیستی؟ گفت: من از زید بن حارثه ام. در آنجا مرغان بهشت از نظر جثه و بزرگی به اندازه شتران بزرگ و عظیم بود. و انارهای بهشت به اندازه سطل های عظیم بود و در آنجا درخت بزرگ و تناوری را مشاهده کردم که شاخه های آن بر فراز همه خانه ها سایه افکنده بود. در این جا جبرئیل گفت این درخت طوبی است.
چون از بهشت بیرون آمدیم جبرئیل گفت آن دریاها را که دیدی حجابی است بین نور عرش و زمین و اگر این دریاها وجود نداشت هر چه در زمین وجود داشت میسوخت و بیت المعمور خانه ای است در آسمان هفتم بر فراز کعبه که اگر سنگی از آن رها شود بر کعبه فرود نیاید و مانع از فرود آمدن آن به کعبه میشود.
در روایات وارد شده , منظور از این آیات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاک خداست که براى پیامبر(ص ) در این صحنه روى داد و در معراج بار دیگر تکرارشد و رسول اللّه فوق العاده تحت تاثیر جذبه معنوى این دیدار قرار گرفت.
خداوند شدیدالقوى و پـرقدرت , پیامبر(ص ) را تعلیم فرمود, در حالى که او به صورت کامل و در حد اعتدال در آمد و در افق اعلى قرار گرفت .
سـپـس نـزدیـک شد, و نزدیکتر شد, آن چنان که میان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بیشتر نبود, و در همین جا بود که آنچه وحى کردنى بود خداوند به بنده اش وحى کرد.
و از آنـجا که براى جمعى این شهود باطنى سنگین مى آمد تاکید مى کند که قلب پیامبر(ص ) آنچه را دیده به حق و راستى دیده است و نباید شما در برابر این سخن با او به مجادله برخیزید.
از پیغمبراکرم (ص ) پرسیدند: ((آیا پروردگارت را هرگز دیده اى ))؟!.
در پاسخ فرمود: ((رایته بفؤادى ; من او را با چشم دل دیده ام ))!.
و در نـهـج الـبـلاغـه در صدر خطبه ((ذعلب یمانى )) آمده است که از آن حضرت سؤال کرد: ((آیا هرگز پروردگارت را اى امیر مؤمنان دیده اى ))؟!.
در پاسخ فرمود: ((افاعبد مـالا اراه ؟ ; آیا کسى را که نمى بینم پرستش کنم ؟! ولى چشمها با مشاهده حسى هرگز او را ندیده اما دلها با حقیقت ایمان او را دریافته است )).
پیغمبر اکرم (ص ) در یک ((شهودباطنى دیگر)) به هنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاک خدا را مشاهده کرد, و به تعبیر دیگر خداوند بار دیگر بر قلب پاک او نزول فرمود و شهود کامل تحقق یافت ,در محلى که منتهاالیه قرب الى اللّه از سوى بندگان است , در کنار سدرة المنتهى , درآنجا که ((جنة الماوى )) قرار دارد, در حالى که ((سدرة المنتهى )) را حجابهائى از نورپوشانده بود.
دیـده قـلـب پیامبر(ص ) در این شهود هرگز به غیر حق نیفتاد, و جز او ندید, ودر همانجا بود که نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نیز مشاهده کرد.
درباره ((سدرة المنتهى )) هرچند در قرآن مجید توضیحى نیامده , ولى در اخبارو روایات اسلامى تـوصـیـفـهـاى گـوناگونى پیرامون آن آمده است ;این تعبیرات نشان مى دهد که هرگز منظور درخـتـى شـبـیـه آنچه در زمین مى بینیم نبود, بلکه اشاره به سایبان عظیمى است در جوار قرب رحـمـت حـق که فرشتگان بر برگهاى آن تسبیح مى کنند و امتهائى از نیکان و پاکان در سایه آن قرار دارند.
همان ((که جنة الماوى (و بهشت برین ) در آنجاست ))
((جـنـة الماوى )) به معنى بهشتى است که محل سکونت است ; و منظور از آن بهشت برزخى است که ارواح شهدا و مؤمنان موقتا به آنجا مى روند.
اینها واقعیاتى بود که پیامبر مشاهده کرده و ((چشم او هرگزمنحرف نشد و طغیان نکرد)) آنچه دید واقعیت بود
و از جمله روایات بسیار جالب در کتب اهل سنت این روایت است از عبدالله ابن عمر که گفت شنیدم که از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله سؤال شد در شب معراج خدا با چه لهجه و صوتى تو را مخاطب قرار داد گفت: مرا به لهجه و صداى على بن ابىطالب خطاب فرمودسپس مرا ملهم کرد که گفتم: یا رب تو مرا مخاطب قرار دادى یا على؟ (یعنى صدایى که مىشنوم صداى تواست یا صداى على)؟ «فرمود: یا محمد! من شىء هستم نه مثل اشیاء نه قیاس به اشیا مىشوم و نه به اشیا وصف مىشوم ولکن بر نهانی هاى دل تو مطلع شدم و احدى را محبوب تر به سوى تو از على نیافتم پس به زبان و آواز او تو را مخاطب قرار دادم تا قلب تو اطمینان یابد».
از امیر مؤمنان(علیه السلام) روایت شده است که: پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) در شب معراج از پروردگارش پرسید: پروردگارا! برترین و شریفترین کارها کدام است؟خداوند عزّوجلّ در پاسخ فرمود: هیچ عملى نزد من بالاتر از توکل بر من و راضى بودن به آنچه که من قسمت کرده ام، نیست.
گوشه ای از گفتگوهای پیامبر اعظم با خداوند جهانیان در شب معراج :
اى محمد! محبّت من شامل کسانى است که به خاطر من محبّت میکنند، و به خاطر من عطوفت و مهربانى میکنند، و به خاطر من با دیگران میپیوندند، و محبّت من شامل کسانى است که بر من توکّل میکنند.
و براى محبت من نه نشانه مخصوصى است و نه پایان و نهایتى.
هرگاه که یک نشانه را از سر راه محبوبان خویش بر دارم نشانه دیگرى را قرار خواهم داد.
اینان کسانى هستند که به مردم به همان گونه که من نگاه میکنم، مینگرند و دست نیاز به سوى خلق دراز نمیکنند.
شکم آنها از مال حرام خالى است.
خوشى و کامرانى آنها در دنیا ذکر و محبّت و رضایت من از ایشان است.
اى احمد! اگر دوست دارى که پارساترین مردمان باشى، نسبت به دنیا زهد پیشه کن و نسبت به آخرت رغبت داشته باش.
پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) گفت: خداوندا! چگونه نسبت به دنیا زهد بورزم؟خداوند فرمود: از خوراک و آشامیدنى و پوشاک دنیا به اندازه خیلى کم (دو کف دست) استفاده کن و براى فردا چیزى ذخیره مکن و همواره به یاد من باش.
پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) پرسید: خداوندا! چگونه همواره به یاد تو باشم؟خداوند فرمود: با دورى از مردم و کینه نسبت به ترش و شیرین و خالى نگهداشتن شکم و خانه از دنیا.
اى احمد! بپرهیز از اینکه مانند بچّه باشى که هرگاه به سبز و زرد نظر میافکند، به آنها دل میبندد و یا ترش و شیرین در اختیارش قرار میگیرد، نسبت به آن فریفته میشود.
پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) عرض کرد: خداوندا! مرا راهنمایى کن که با چه کارى به تو تقرّب جویم؟ خداوند فرمود: شب خود را روز و روز خود را شب قرار بده.
عرض کرد: چگونه چنین کنم؟فرمود: خوابت را نماز و غذایت را گرسنگى قرار بده.
اى احمد! به عزّت و جلالم سوگند که هر بنده اى که چهار صفت را براى من ضمانت کند، من نیز او را به بهشت وارد میکنم: زبانش را در کام بپیچد و حرف نزند مگر آنکه آن سخن براى او مفید و ثمر بخش باشد.
قلب خود را از وسوسههاى اهریمنى حفظ کند.
همواره بیاندیشد که من به او آگاه و بر کارهایش ناظر هستم.
و گرسنگى، نور چشمانش باشد (گرسنگى را دوست بدارد).
اى احمد! اى کاش میدانستى که گرسنگى و سکوت و تنهایى چه لذّت و آثارى دارند!عرض کرد: خداوندا! گرسنگى چه اثراتى دارد؟فرمود: حکمت، حفظ قلب، تقرّب به من، حزن همیشگى، کم خرج بودن بین مردم، حق گویى،
اى احمد! آیا میدانى چه هنگامى بنده به من نزدیک میشود؟عرض کرد: خیر، اى پروردگار من!فرمود: وقتى که گرسنه یا در حال سجده باشد.
اى احمد! از سه بنده خود تعجب میکنم: بنده اى که به نماز ایستاده و میداند که دستهاى خودرا به جانب چه کسى دراز کرده و در پیشگاه چه کسى ایستاده و در عین حال خواب آلود است.
و تعجّب میکنم از بنده اى که روزىِ امروز خود را از سبزى مختصرى دارد ولى براى فردایش به فکر فرو رفته است.
و تعجّب میکنم از بنده اى که نمیداند آیا من از او راضى هستم یا بر او غضبناکم، ولى خندان است.
اى احمد! در بهشت قصرى است از لؤلؤ بر فراز لؤلؤ، و مروارید بزرگ درخشان روى مروارید که در آنها قطع و وصلى وجود ندارد (یکپارچه است) در این کاخ، دوستان خاصّ من هستند که هر روز هفتاد بار (به لطف و مهر) به آنان نظر مى افکنم و هربار با آنها سخن مى گویم و هفتاد بار بر قلمرو و مقامشان مى افزایم.
و آنگاه که اهل بهشت از خوردن و آشامیدن لذّت میبرند اینان از ذکر و سخن و گفتار من لذّت میبرند.
عرض کرد: خداوندا! نشانه هاى اینها چیست؟فرمود: زندانیانى هستند که زبانهاى خود را از حرفهاى غیر ضرورى و شکمهاى خود را از غذاى غیر لازم، محفوظ و حبس کرده اند.
اى احمد! محبّت من در گرو محبّت فقرا و تقرّب به ایشان است.
عرض کرد: فقرا کیانند؟فرمود: آنانکه به کم، راضى و بر گرسنگى، صابر و در نعمت، شاکر هستند; از گرسنگى و تشنگى خود شکایتى ندارند و هرگز دروغ بر زبان خود جارى نمیکنند و نسبت به پروردگارشان غضب نمینمایند و براى چیزى که از دستشان رفت، غمگین نیستند و نسبت به چیزى که به دست میآورند، فرحناک و شادمان نمیباشند.
اى احمد! محبّت من در گرو محبّت فقرا است، پس به آنها نزدیک شو و همنشینى با آنان را اختیار کن و از ثروتمندان و مجلسشان فاصله بگیر، چراکه فقرا دوستان من هستند.
اى احمد! با لباس جذّاب و غذاى لذیذ و بستر نرم، خود آرایى مکن چرا که نفس، خاستگاه هر بدى و رفیق هر نادرستى است.
تو نفس را به اطاعت خدا میخوانى ولى او تو را به نافرمانى میکشاند.
هر گاه که میخواهى اطاعت خدا کنى با تو مخالفت میکند و هرگاه که بخواهى نافرمانى از خدا کنى با تو همراهى میکند.
هرگاه که سیر شود، طغیان میکند و هرگاه که گرسنه شود، فریاد و فغان سر میدهد.
هرگاه که بینوا شود، غضب میکند و هرگاه که بینیاز شود، تکبّر و بزرگى میورزد.
هرگاه که بزرگ شود، فراموشکار میشود و هرگاه که در امنیّت باشد، غفلت میورزد.
نفس آدمى، مثل شتر مرغ است که فراوان میخورد ولى وقتى که بر آن سوار میشوند (بار میگذارند) نمیپرد.
و مانند خرزهره است که رنگش زیبا ولى مزّه اش تلخ است.
اى احمد! دنیا و اهل آن را دشمن بدار و آخرت و اهل آن را دوست بدار.
عرض کرد: اى خداى من! اهل دنیا و اهل آخرت چه کسانى هستند؟ فرمود: اهل دنیا کسى است که خوردن و خندیدن و خواب و غضبش زیاد و رضایت او کم میباشد.
اگر به کسى بدى کرد از او پوزش نمیطلبد و عذر کسى را که از او عذر خواهى میکند نمیپذیرد.
هنگام عبادت، کسل و هنگام معصیت، شجاع است.
آرزویش دور و دراز و مرگش نزدیک است.
به حساب خود نمیپردازد.
نفعش به دیگران کم میرسد.
حرف زیاد میزند.
ترس کم دارد.
هنگام رسیدن به غذا، بسیار شادمان میشود.
اهل دنیا هنگام نعمت، شکر و هنگام بلا، صبر نمیکنند.
به کارهایى که انجام نداده اند خودستایى میکنند و چیزى را ادّعا میکنند که واجد آن نیستند و از روى آرزو و هوس سخن میگویند.
عیوب دیگران را بازگو ولى خوبى هاى آنها را مخفى میکنند.
عرض کرد: آیا اهل دنیا این همه عیب دارند؟فرمود: اى احمد! اهل دنیا عیب فراوان دارند.
جاهلند، احمقند، در مقابل استاد خود تواضع نمیکنند، خود را عاقل میپندارند در حالى که نزد اهل معرفت احمق هستند.
اى احمد! اهل خیر و آخرت شرمگیناند.
حیاى آنها زیاد و حماقتشان کم و نفع آنان فراوان و حیله آنها اندک است.
مردم از دست آنها در رفاهند ولى خودشان از دست خویش در رنجند.
کلامشان سنجیده است.
به حساب خود میپردازند.
خود را به زحمت میافکنند.
چشمهایشان میخوابد ولى قلبشان نمیخوابد.
چشمانشان گریان و قلبهایشان به یاد خداست.
هنگامى که دیگر مردمان در غفلت به سر میبرند آنها در ذکر و یاد حق هستند.
در آغاز نعمت، ستایش الهى و در پایان آن شکر خدا را به جاى میآورند.
دعایشان نزد خدا مقبول و سخن ایشان نزد پروردگار پذیرفته است و وجود آنها مایه مباهات و خشنودى فرشتگان است.
و دعاى آنها زیر حجابها میچرخد.
خداوند دوست دارد کلام آنان را بشنود آنگونه که مادر دوست دارد به کلام فرزند خود گوش دهد.
از خداوند لحظه اى غافل نمیشوند.
پر خورى و پرگوئى و پوشیدن لباسهاى متنوع و زیاد و رنگارنگ را دوست ندارند.
مردم نزد آنها مردگانند و خداوند، زنده کریم.
آنهایى را که از ایشان رخ برتافتند با بزرگوارى فرا میخوانند و آنان را که به اینان روى آورده اند با مهربانى میپذیرند.
دنیا و آخرت نزد آنها یکسان است.
اى احمد! آیا میدانى که پاداش زاهدان نزد من چیست؟ عرض کرد: خیر، اى پروردگار من.
فرمود: مردم محشور میشوند و در حساب آنها مناقشه و دقّت میشود ولى آنان از این امر در امان هستند.
کمترین چیزى که به زاهدان میدهم آن است که کلیدهاى بهشت را عطایشان میکنم تا از هر درى که خواستند وارد بهشت شوند.
و میان جمال خودم و آنان پرده اى قرار نمیدهم.
لذّتهاى گوناگون گفتگوى با خودم را به آنان میچشانم و آنها را در جایگاه صادقان مینشانم و کارهاى دنیا و رنجهایى را که کشیدهاند به یادشان میآورم و چهار در به رویشان میگشایم; از یک در هدایاى من به آنها میرسد، از در دیگر به من هرگونه که بخواهند و بدون هر مانعى نگاه میکنند و از یک در به آتش دوزخ و ظالمانى که عذاب میشوند مینگرند و از در دیگر نیز دختران نوجوان و حورالعین (زنان فراخ چشم) بر آنان وارد میشوند.
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) عرض کرد: خداوندا! این زاهدان که توصیفشان کردى چه کسانى هستند؟فرمود: زاهد آن کسى است که خانه اى ندارد که اگر خراب شد، غم بخورد.
فرزندى ندارد که اگر مُرد، محزون شود و هیچ چیز ندارد که اگر از دست رفت، غصه بخورد و هیچکس را نمیشناسد که او را لحظه اى از یاد خدا غافل کند.
غذاى اضافى ندارد که از او بطلبند و لباس نرم نمیپوشد.
اى احمد! چهره اهل زهد، از شب زندهدارى و روزه، زرد و زبان آنها از شدّت ذکر خداوند، خسته شده است.
قلبهاشان در سینه هایشان، از مداومت سکوت، مجروح شده است.
آنان هرچه در توان دارند (در عبادت) کوشش میکنند ولى نه به خاطر ترس از جهنم یا شوق بهشت، بلکه در ملکوت آسمان و زمین مینگرند و مییابند که خداوند سبحان شایسته عبادت است.
پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) عرض کرد: خداوندا! آیا زاهدان امّت من بیشترند یا زُهّاد بنى اسرائیل؟فرمود: مقدار زاهدان بنى اسرائیل در مقام مقایسه با زُهّاد امّت تو، به اندازه یک موى سیاه در بدن یک گاو سفید است.
عرض کرد: چگونه چنین است در حالى که تعداد بنى اسرائیل بیشتر از تعداد امّت من است؟فرمود: چون آنها پس از یقین، شک کردند و بعد از اقرار به حقیقت، آن را انکار کردند.
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمودند: من شکر و حمد خداى تعالى را بجا آوردم و دعا کردم که خداوند آنها را حفظ و رحمت فرماید و سایر خیرات را بر آنان نازل کند.
اى احمد! بر تو باد به تقوا، که صدر و ساقه و ذیل دین، تقوا است و به وسیله آن، بنده میتواند به خداوند تعالى تقرّب یابد.
اى احمد! تقوا، زینت مؤمن و پایه و ستون دین است.
تقوا، چونان کشتى است; همان گونه که از دریا جز با کشتى نمیتوان نجات یافت زاهدان نیز جز با تقوا نمیتوانند نجات یابند.
اى احمد! هیچکس نیست که مرا عبادت کند و در مقابل من خشوع کند مگر آنکه همه چیز در برابر او خاشع شود.
اى احمد! تقوا درهاى عبادت را به روى بنده میگشاید; در نتیجه، بنده، نزد خلق گرامى مشود و به وسیله آن به قرب خداى عزّوجلّ میرسد.
اى احمد! بر تو باد سکوت و کم حرفى; چرا که آبادترین مجلس و محفل، قلبهاى صالحان و ساکنان و ساکتان و خرابترین مجلس و محفل، قلبهاى بیهوده گویان است.
اى احمد! عبادت، ده بخش است، نُه بخش آن دنبال کسب حلال بودن است پس اگر خوردنى و آشامیدنى خود را از راه حلال تهیّه کردى در حفظ و حمایت من خواهى بود.
پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) پرسید: خداوندا! برترین و اولین عبادت چیست؟فرمود: آغاز عبادت، روزه و سکوت است.
عرض کرد: پروردگارا! اثر روزه چیست؟فرمود: روزه باعث پدید آمدن حکمت است و حکمت موجب شناخت و شناخت موجب یقین است، پس هرگاه که بنده به مقام یقین رسید، در بند سختى یا آسانى زندگى نیست.
وقتى که بنده من در حال سکرات مرگ باشد، فرشتگان بالاى سر او میایستند در حالى که به دست هر کدام از آنها جامى از آب کوثر و جامى از شراب بهشتى است، به روح او مینوشانند تا سکرات موت و سختى آن از بین برود، و او را به بشارتى بزرگ مژده میدهند و میگویند: خوش آمدى و مقدمت مبارک باد! تو بر خداى عزیز، کریم، حبیب و نزدیک وارد میشوى.
پس روح او از جوار فرشتگان پرواز میکند و به پیشگاه پرودگار در کمتر از یک چشم به هم زدن صعود میکند و دیگر بین او و بین پروردگار، پرده و حجابى نیست.
خداوند مشتاق دیدار اوست و او را لب چشمه اى در کنار عرش مینشاند.
سپس به او میگوید: دنیا را چگونه رها کردى؟جواب میدهد: خدایا! به عزّت و جلالت که من نسبت به دنیا شناختى ندارم.
من از آغاز تولّد از تو اندیشناک بودم.
خداوند میفرماید: راست گفتى اى بنده من.
تو جسمت در دنیا، ولى روحت با من بود.
همه اسرار و کارهاى آشکار تو در نظر من بود.
هرچه میخواهى درخواست کن تا به تو بدهم، تمنّا کن تا برآورده سازم.
این بهشت من براى تو مباح است پس در آن پر و بال بگشا.
و این جوار من است پس در آن ساکن شو.
پس روح عرض میکند: خداوندا! تو بودى که خودت را به من شناساندى، پس من از همه خلایق به وسیله این معرفت و شناخت بینیاز شدم.
قسم به عزّت و جلالت که اگر رضایت تو در آن باشد که قطعه قطعه شوم و هفتاد بار به فجیعترین صورت کشته شوم; رضاى تو براى من پسندیده است.
خداوندا! من چگونه به خود مغرور باشم، در حالى که اگر تو مرا گرامى ندارى، ذلیلم اگر تو مرا یارى نفرمایى، مغلوب و شکست خورده ام.
اگر تو مرا تقویت نکنى، ضعیف و ناتوانم.
اگر مرا با یاد خودت زنده نگردانى مُرده ام و اگر پرده پوشى تو نبود، اوّلین بارى که من گناه کردم، رسوا میشدم.
خداوندا! چگونه رضایت تو را طلب نکنم در حالى که عقل مرا کامل کردى تا تو را بشناسم و حق را از باطل و امر را از نهى و علم را از جهل و نور را از ظلمت تشخیص بدهم.
آنگاه خداى عزّوجلّ میفرماید: قسم به عزت و جلالم که بین تو و خود هیچ پرده و مانعى در هیچ زمانى ایجاد نمیکنم.اینگونه با دوستانم رفتار میکنم.
اى احمد! آیا میدانى زندگى گوارا و حیات جاوید چیست؟عرض کرد: نمیدانم اى خدا من.
فرمود: زندگى گوارا آن است که صاحب آن از یاد من غافل نگشته، نعمت من را فراموش نکرده و نسبت به حق من جاهل نباشد.
روز و شب در پس کسب رضایت من است.
و اما حیات جاودان آن است که (صاحب آن) براى خود به گونهاى عمل میکند که دنیا در نظرش بى ارزش و در چشمش کوچک و آخرت بزرگ و با عظمت است و خواسته من را بر خواسته خویش مقدم میدارد و در طلب رضاى من است.
و حق مرا بزرگ میشمارد و همواره توّجه دارد که من نسبت به او آگاه هستم، و شب و روز و هر وقت که میخواهد گناه و معصیتى بکند، میداند که من مواظب او هستم و قلب خود را از هرچه که نمیپسندم پاک میکند و نسبت به شیطان و وسوسههاى او کینه میورزد.
و براى ابلیس هیچ راه سلطه و نفوذى در مملکت دل خویش باقى نمیگذارد.
وقتى که چنین حالات و روحیاتى پیدا کرد، در قلب او عشق و محبّتى میگذارم که قلب و فراغت و اشتغال و تلاش او منحصراً براى من باشد و سخن او را همواره ذکر نعمتهایى که بر اهل محبّت خویش ارزانى داشته ام قرار میدهم، و چشم و قلب او را میگشایم تا با گوش جانش بشنود و با چشم قلبش جلال و عظمت من را ببیند.
و دنیا را بر او تنگ میگردانم و نسبت به لذّتهاى دنیایى در او کینه اى به وجود میآورم.
و از دنیا او را به گونه اى بر حذر میدارم که شبان، گوسفندان خود را از چریدن در چراگاههاى خطرناک و هلاکت آفرین بر حذر میدارد.
پس وقتى که چنین شد به شدّت از مردم فرار میکند، و از دنیاى فانى به سراى باقى و از عالم شیطنت به سرزمین رحمت منتقل میشود.
اى احمد! من چنین کسى را لباس هیبت و عظمت میپوشانم.
و این است زندگى گوارا و حیات ابدى، و این است مقام اهل رضا.
هرکس که عمل به رضاى من کند، سه خصلت به او میبخشم که همواره با آنها به سر میبرد:به او نحوه شکر گزارى را میآموزم که هرگز آمیخته با جهل و نادانى نباشد.
و به او ذکر و یاد خودم را به گونه اى میآموزم که هیچ گاه فراموشى از یاد من براى او حاصل نشود.
و به او عشقى میدهم که هرگز محبّت دیگران را بر محبّت من مقدّم ندارد.
پس وقتى که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق میورزم و چشم دل او را به جلاى خویش میگشایم.
پس دوستان خاص خود را از او مخفى نمیکنم و در شب تار و روز روشن با او به مناجات میپردازم تا حدى که از گفتگو و همنشینى با دیگران خوددارى نماید.
و سخن خودم و فرشتگانم را به گوش او میرسانم، او را بر اسرارى که دیگران را از آن محروم کرده ام، آگاه میگردانم و به او جامه حیا میپوشانم به گونهاى که همه از او شرم و حیا داشته باشند.
بر روى زمین راه میرود در حالى که گناهش آمرزیده است.
و قلب او را آگاه و بصیر میگردانم، و چیزى را از بهشت و جهنم از او مخفى نمیکنم و آنچه را که بر مردم در رستاخیز میگذرد در همین دنیا به او نشان میدهم که چه صحنه هاى هولناک و وحشتناکى وجود دارد و چگونه ثروتمندان و فقرا و دانشمندان و نادانان را محاکمه و محاسبه میکنم.
و قبر او را نورانى کرده و فرشته اى (منکر) را میفرستم تا از او سؤال کند.
او ناراحتى مرگ و تاریکى قبر و لحد و وحشت عالم برزخ را نمیبیند، تا آنگاه که براى سنجش اعمال او میزان را نصب و نامه عملش را باز میکنم.
و بین خود و او هیچ مترجمى قرار نمیدهم.
این صفات عاشقان من بود.
اى احمد! اراده خود را یک اراده قرار بده; در نتیجه زبانت را یک زبان قرار بده، و بدنت را زنده بدار، هرگز غفلت پیدا نکن.
اى احمد! عقل خود را قبل از آنکه از دست برود به کار انداز.
هرکس که از عقل خود استفاده کند اشتباه و طغیان نمیکند.
اى احمد! هرگز غفلت نداشته باش.
هرکس که از من غفلت داشته باشد براى من مهمّ نیست که در کدام وادى به هلاکت مرسد.
اى احمد! آیا میدانى که چرا تو را بر سایر پیامبران برترى و فضیلت دادم؟عرض کرد: خیر، نمیدانم اى خداى من.
فرمود: بواسطه یقین و خوش اخلاقى و سخاوت و مهربانى با مردم.
و همچنین برگزیدگان و اوتاد زمین هم که اوتاد زمین شدند به خاطر همین صفات و ویژگیهاست.
اى احمد! وقتى که بنده شکمش گرسنه و زبانش از گفتار محفوظ باشد به او حکمت میآموزم پس اگر این انسان کافر باشد این حکمت به ضرر او و حجّتى علیه خود او خواهد بود ولى اگر مؤمن باشد حکمت او نور و برهان و شفا و رحمت است.
پس آنچه را که تاکنون نمیدانسته، اکنون میداند و آنچه را که تاکنون نمیدیده، اکنون میبیند.
پس نخستین چیزى را که میبیند عیوب خویش است قبل از آن که به عیب دیگران بپردازد، و ریزهکاریها و دقائق علمى را به او مینمایانم تا شیطنت در - قلب و فکر و اندیشه - او وارد نگردد.
اى احمد! هیچ عبادتى نزد من از سکوت و روزه محبوبتر نیست.
پس هر کس که روزه بگیرد و زبان خود را حفظ نکند مثل کسى است که به نماز بایستد ولى چیزى نخواند.
پس به چنین نمازگزارى فقط پاداش بپاخاستن او را میدهم ولى پاداش عبادت کنندگان را به وى نخواهم داد.
اى احمد! آیا میدانى که چه هنگام بنده من، بنده واقعى و عابد راستین محسوب میشود؟عرض کرد: خیر اى پروردگار من.
فرمود: وقتى که هفت خصلت در او جمع گردد، شایسته این نام خواهد شد:1 - تقوایى که او را از محرّمات حفظ کند.
2 - سکوتى که او را از حرف بیهوده مهار کند.
3 - ترسى که هر روز به واسطه آن گریه اش افزون گردد.
4 - حیایى که در خلوت از من شرم بنماید.
5 - خوردن به اندازه اى که رفع نیاز او شود.
6 - کینه نسبت به دنیا به جهت آن که من نسبت به آن کینه دارم.
7 - عشق به خوبان به دلیل آن که من به آنها عشق میورزم.
اى احمد! هرکس که ادّعاى عشق و محبّت من بکند این طور نیست که عاشق من باشد.
کسى عاشق من است که: غذایش اندک، لباسش خشن و خوابش در حال سجده و نمازش طولانى باشد و همواره سکوت پیشه کند و بر من توکّل بنماید و گریه زیاد و خنده کم بکند و با هوس مخالفت کند و مسجد را به عنوان خانه خود و دانش را رفیق خود انتخاب کند، و در طلب رضاى من باشد و از تبهکاران دورى گزیند و به یاد و ذکر من مشغول و همواره در حال تسبیح و تقدیس من باشد، در پیمان خود صادق و به عهد خود وفادار باشد، قلبش پاک و در نماز ملتهب و برافروخته و در انجام واجبات کوشا و نسبت به پاداشى که نزد من است راغب و مایل و از عذاب من هراسناک و با عاشقان من نزدیک و همنشین باشد.
اى احمد! اگر کسى به اندازه اهل آسمان و زمین نماز بخواند و به اندازه اهل آسمان و زمین روزه بگیرد و مانند فرشتگان چیزى نخورد و مانند برهنگان لباس نپوشد، ولى من ذرّه اى از محبّت دنیا یا سُمعه و ریا یا ریاست دنیا یا زخارف و تشریفات دنیایى را در دل او بیابم، او را از همنشینى خودم محروم میکنم و محبّتم را از قلبش بیرون مینمایم.
سلام و رحمت و محبّت من بر تو باد، و ستایش مخصوص پروردگار عالمیان است.

رسول خدا (ص) در يک شب از مکه معظمه به مسجد الاقصي و از آنجا به آسمانها و بازگشتبه مکه در قرآن کريم در دو سوره به نحو اجمال ذکر شده، يکي در سوره«اسراء»و ديگري در سوره مبارکه«نجم»،
و تاويلاتي که از برخي چون حسن بصري، عايشه و معاويه نقل شده مخالف ظاهر آيات کريمه قرآني و صريح روايات متواترهاي است که در کتب تفسير و حديث و تاريخ شيعه و اهل سنت نقل شده است و هيچ گونه اعتباري براي ما ندارد (1) ،
و ايرادهاي عقلي ديگري را هم که برخي کردهاند در پايان داستان پاسخ خواهيم داد، ان شاء الله.
اما در کيفيت معراج و اينکه چند بار بوده و آن نقطهاي که رسول خدا(ص)از آنجا به سوي مسجد الاقصي حرکت کرد و بدانجا بازگشت آيا خانه ام هاني بوده يا مسجد الحرام و ساير جزئيات آن اختلافي در روايات ديده ميشود که ما به خواستخداوند در ضمن نقل داستان به پارهاي از آن اختلافات اشاره خواهيم کرد و آنچه مشهور است آنکه اين سير شبانه با اين خصوصيات در سالهاي آخر توقف آن حضرت در شهر مکه اتفاق افتاد، اما آيا قبل از فوت ابيطالب بوده و يا بعد از آن و يا در چه شبي از شبهاي سال بوده، باز هم نقل متواتري نيست و در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذکر کرده و در نقلي هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يکم آن ماه نوشتهاند.
و معروف آن است که رسول خدا(ص)در آن شب در خانه ام هاني دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتي که آن حضرت به سرزمين بيت المقدس و مسجد اقصي و آسمانها رفت و بازگشت از يک شب بيشتر طول نکشيد به طوري که صبح آن شب را در همان خانه بود
و در تفسير عياشي است که امام صادق(ع)فرمود: رسول خدا(ص)نماز عشاء و نماز صبح را در مکه خواند، يعني اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد
و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص)و ائمهمعصومين روايتشده که فرمودند: جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مرکبي را که نامش«براق» (2) بود براي او آورد و رسول خدا(ص)بر آن سوار شده و به سوي بيت المقدس حرکت کرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد، يکي در مدينه و هجرتگاهي که سالهاي بعد رسولخدا(ص)بدانجا هجرت فرمود، يکي هم مسجد کوفه، ديگر در طور سينا و بيت اللحم - زادگاه حضرت عيسي(ع) - و سپس وارد مسجد اقصي شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.
و بر طبق رواياتي که صدوق(ره)و ديگران نقل کردهاند از جمله جاهايي را که آن حضرت در هنگام سير بر بالاي زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود که به صورت بقعهاي ميدرخشيد و جون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد: اينجا سرزمين قم است که بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد ميآيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.
و نيز در روايات آمده که در آن شب دنيا به صورت زني زيبا و آرايش کرده خود را بر آن حضرت عرضه کرد ولي رسول خدا(ص)بدو توجهي نکرده از وي در گذشت. سپس به آسمان دنيا صعود کرد و در آنجا آدم ابو البشر را ديد، آن گاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روي خندان بر آن حضرت سلام کرده و تهنيت و تبريک گفتند،
و بر طبق روايتي که علي بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق(ع) روايت کرده رسول خدا(ص)فرمود: فرشتهاي را در آنجا ديدم که بزرگتر از او نديده بودم و(بر خلاف ديگران)چهرهاي درهم و خشمناک داشت و مانند ديگران تبريک گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئيل پرسيدم گفت: اين مالک، خازن دوزخ است و هرگز نخنديده است و پيوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهکاران افزوده ميشود بر او سلام کردم و پس از اينکه جواب سلام مرا داد از جبرئيل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهيبي از آن برخاست که فضا را فرا گرفت و من گمان کردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وي خواستم آن را به حال خود برگرداند. (3)
و بر طبق همين روايت در آن جا ملک الموت را نيز مشاهده کرد که لوحي از نور در دست او بود و پس از گفتگويي که با آن حضرت داشت عرض کرد: همگي دنيا در دست من همچون درهم(و سکهاي)است که در دست مردي باشد و آن را پشت و رو کند، و هيچ خانهاي نيست جز آنکه من در هر روز پنجبار بدان سرکشي ميکنم و چون بر مردهاي گريه ميکنند بدانها ميگويم: گريه نکنيد که من باز هم پيش شما خواهم آمد و پس از آن نيز بارها ميآيم تا آنکه يکي از شما باقي نماند، در اينجا بود که رسول خدا(ص)فرمود: براستي که مرگ بالاترين مصيبت و سختترين حادثه است و جبرئيل در پاسخ گفت: حوادث پس از مرگ سختتر از آن است. و سپس فرمود: و از آنجا به گروهي گذشتم که پيش روي آنها ظرفهايي از گوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را ميخوردند و پاک را ميگذاردند، از جبرئيل پرسيدم: اينها کياناند؟گفت: افرادي از امت تو هستند که مال حرام ميخورند و مال حلال را واميگذارند، و مردمي را ديدم که لباني چون لبان شتران داشتند و گوشتهاي پهلوشان را چيده و در دهانشان ميگذاردند، پرسيدم: اينها کياناند؟گفت: اينها کساني هستند که از مردمان عيبجويي ميکنند، مردمان ديگري را ديدم که سرشان را به سنگ ميکوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد: اينان کساني هستند که نماز شامگاه و عشاء را نميخواندند و ميخفتند. مردمي را ديدم که آتش در دهانشان ميريختند و از نشيمنگاهشان بيرون ميآمد و چون وضع آنها پرسيدم، گفت: اينان کساني هستندکه اموال يتيمان را به ستم ميخورند، گروهي را ديدم که شکمهاي بزرگي داشتند و نميتوانستند از جا برخيزند گفتم: اي جبرئيل اينها کياناند؟گفت: کساني هستند که ربا ميخورند، زناني را ديدم که بر پستان آويزانند، پرسيدم: اينها چه زناني هستند؟ گفت: زنان زناکاري هستند که فرزندان ديگران را به شوهران خود منسوب ميدارند و سپس به فرشتگاني برخوردم که تمام اجزاي بدنشان تسبيح خدا ميکرد. (4)
و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يکديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم: اينان کياناند؟گفت: هر دو پسر خاله يکديگر يحيي و عيسي(ع)هستند، بر آنها سلام کردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادي راکه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم.
و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتيم و در آنجا مرد زيبايي را ديدم که زيبايي او نسبتبه ديگران همچون ماه شب چهارده نسبتبه ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت: اين برادرت يوسف است، بر او سلام کردم و پاسخ داده و تهنيت و تبريک گفت و فرشتگان بسياري را نيز در آنجا ديدم.
از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتيم و مردي را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت: او ادريس است که خدا وي را به اينجا آورده، بر او سلام کردم پاسخ داد و براي من آمرزش خواست و فرشتگان بسياري را مانند آسمانهاي پيشين مشاهده کردم و همگي براي من و امت من مژده خير دادند.
سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردي را به سن کهولت ديدم که دورش را گروهي از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم کيست؟جبرئيل گفت: هارون بن عمران است، بر او سلام کرده و پاسخ داد و فرشتگان بسياري را مانند آسمانهاي ديگر مشاهده کردم.
آن گاه به آسمان ششم بالا رفتيم و در آنجا مردي گندمگون و بلند قامت را ديدم که ميگفت: بني اسرائيل پندارند من گراميترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولي اين مرد از من نزد خدا گراميتر است و چون از جبرئيل پرسيدم: کيست؟گفت: برادرت موسي بن عمران است، بر او سلام کردم جواب داد و همانند آسمانهاي ديگر فرشتگان بسياري را در حال خشوع ديدم.
سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشتهاي برخورد نکردم جز آنکه گفت: اي محمد حجامت کن و به امتخود نيز سفارش حجامت را بکن و در آنجا مردي را که موي سر و صورتش سياه و سفيد بود و روي تختي نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت، او پدرت ابراهيم است، بر او سلام کرده جواب داد و تهنيت و تبريک گفت، و مانند فرشتگاني را که در آسمانهاي پيشين ديده بودم در آنجا ديدم، و سپس درياهايي از نور که از درخشندگي چشم را خيره ميکرد و درياهايي از ظلمت و تاريکي و درياهايي از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناک شدم جبرئيل گفت: اين قسمتي ازمخلوقات خداست.
و در حديثي است که فرمود: چون به حجابهاي نور رسيدم جبرئيل از حرکت ايستاد و به من گفت: برو! در حديث ديگري فرمود: از آنجا به«سدرة المنتهي»رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده گفت: برو!گفتم: اي جبرئيل در چنين جايي مرا تنها ميگذاري و از من مفارقت ميکني؟گفت: اي محمد اينجا آخرين نقطهاي است که صعود به آن را خداي عز و جل براي من مقرر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم ميسوزد، (5) آن گاه با من وداع کرده و من پيش رفتم تا آن گاه که در درياي نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمتبه نور وارد ميکرد تا جايي که خداي تعالي ميخواست مرا متوقف کند و نگهدارد آن گاه مرا مخاطب ساخته با من سخناني گفت. و در اينکه آن سخناني که خدا به آن حضرت وحي کرده چه بوده است در روايات به طور مختلف نقل شده و قرآن کريم به طور اجمال و سربسته ميگويد: «فاوحي الي عبده ما اوحي» [پس وحي کرد به بندهاش آنچه را وحي کرد] و از اين رو برخي گفتهاند: مصلحت نيست در اين باره بحثشود زيرا اگر مصلحتبود خداي تعالي خود ميفرمود، و بعضي هم گفتهاند: اگر روايت و دليل معتبري از معصوم وارد شد و آن را نقل کرد، مانعي در اظهار و نقل آن نيست. و در تفسير علي بن ابراهيم آمده که آن وحي مربوط به مسئله جانشيني و خلافت علي بن ابيطالب(ع)و ذکر برخي از فضايل آن حضرت بوده، و در حديث ديگر است که آن وحي سه چيز بود: 1. وجوب نماز 2. خواتيم سوره بقره 3. آمرزش گناهان ازجانب خداي تعالي غير از شرک. در حديث کتاب بصائر است که خداوند نامهاي بهشتيان و دوزخيان را به او وحي فرمود. و به هر صورت رسول خدا(ص)فرمود: پس از اتمام مناجات با خداي تعالي بازگشتيم و از همان درياهاي نور و ظلمت گذشته در«سدرة المنتهي»به جبرئيل رسيدم و به همراه او بازگشتيم.
روايات ديگري در اين باره درباره چيزهايي که رسول خدا(ص)آن شب در آسمانها و بهشت و دوزخ و بلکه روي زمين مشاهده کرد روايات زياد ديگري نيز به طور پراکنده وارد شده که ما در زير قسمتي از آنها را انتخاب کرده و براي شما نقل ميکنيم: در احاديث زيادي که از طريق شيعه و اهل سنت از ابن عباس و ديگران نقل شده آمده است که رسول خدا(ص)صورت علي بن ابيطالب را در آسمانها مشاهده کرد و يا فرشتهاي را به صورت آن حضرت ديد و چون از جبرئيل پرسيد در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتياق ديدار علي(ع)را داشتند خداي تعالي اين فرشته را به صورت آن حضرت خلق فرمود و هر زمان که ما فرشتگان مشتاق ديدار علي بن ابيطالب ميشويم به ديدن اين فرشته ميآييم. و در حديث نيز آمده که صورت ائمه معصومين پس از علي(ع)را تا حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف در سمت راست عرش مشاهده کرد و چون پرسيد بدان حضرت گفته شد که اينان حجتهاي الهي پس از تو در روي زمين هستند و آخرين ايشان کسي است که از دشمنان خدا انتقام گيرد. و نيز روايتشده که رسول خدا(ص)فرمود: در آن شب خداوند مرا مامور کرد که علي بن ابيطالب را پس از خود به جانشيني و خلافت منصوب دارم و فاطمه را به همسري او درآورم. و در چند حديث نيز آمده که خداي تعالي و پيمبراني را که ديدم از من سؤال ميکردند وصي خود علي را چه کردي؟پاسخ ميدادم: او را در ميان امتخود بهجاي نهادم و آنها ميگفتند: خوب کسي را جانشين خويش در ميان امت قرار دادي. و در حديثي که صدوق(ره)در امالي نقل کرده چون رسول خدا(ص)به آسمان رفت پيرمردي را ديد که در زير درختي نشسته و بچههايي اطراف او را گرفتهاند، از جبرئيل پرسيد: اين مرد کيست؟گفت: پدرت ابراهيم است، پرسيد: اين کودکان که اطراف او هستند کيستند؟گفت: اينها فرزندان مردمان با ايماني هستند که از دنيا رفتهاند و اکنون ابراهيم به آنها غذا ميدهد، سپس از آنجا گذشت و پيرمرد ديگري را ديد که روي تختي نشسته و چون نظر به جانب راستخود ميکند خوشحال و خندان ميشود و هرگاه به سمت چپ خود مينگرد گريان ميگردد، به جبرئيل فرمود: اين پيرمرد کيست؟پاسخ داد: اين پدرت آدم است که هرگاه ميبيند کسي داخل بهشت ميشود خوشحال و خندان ميگردد و چون کسي را مشاهده ميکند که به دوزخ ميرود گريان و اندوهناک ميشود. . . تا آنجا که ميگويد: . . . در آن شب خداي تعالي پنجاه نماز بر او و بر امت او واجب کرد و چون باز ميگشت عبورش به حضرت موسي افتاد پرسيد: خداي تعالي چقدر نماز بر امت تو واجب کرد؟رسول خدا(ص)فرمود: پنجاه نماز، موسي گفت: بازگرد و از خدا بخواه تخفيف دهد! رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت، ولي دوباره موسي گفت: بازگرد و تخفيف بگير، زيرا امت تو(از اين نظر)ضعيفترين امتها هستند و از اين رو بازگرد و تخفيف ديگري بگير چون من در ميان بني اسرائيل بودهام و آنها طاقت اين مقدار را نداشتند، و به همين ترتيب چند بار رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت تا آنکه خداي تعالي نمازها را روي پنج نماز مقرر فرمود: و چون باز موسي گفت: بازگرد، رسول خدا(ص)فرمود: ديگر از خدا شرم ميکنم که به نزدش بازگردم (6) و چون به ابراهيم خليل الرحمان برخورد از پشتسر صدا زد: اي محمد امتخود را از جانب من سلام برسان و به آنها بگو: بهشت آبش گوارا و خاکش پاک و پاکيزه ودشتهاي بسياري خالي از درخت دارد و با ذکر جمله«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول و لا قوة الا بالله»درختي در آن دشتها غرس ميگردد، امتخود را دستور ده تا درخت در آن زمينها زياد غرس کنند. (7) شيخ طوسي(ره)در امالي از امام صادق(ع)از رسول خدا(ص)روايت کرده که فرمود: در شب معراج چون داخل بهشتشدم قصري از ياقوت سرخ ديدم که از شدت درخشندگي و نوري که داشت درون آن از بيرون ديده ميشد و دو قبه از در و زبرجد داشت از جبرئيل پرسيدم: اين قصر از کيست؟گفت: از آن کسي که سخن پاک و پاکيزه گويد، و روزه را ادامه دهد(و پيوسته گيرد)و اطعام طعام کند، و در شب هنگامي که مردم در خوابند تهجد - و نماز شب - انجام دهد، علي(ع)گويد: من به آن حضرت عرض کردم: آيا در ميان امتشما کسي هست که طاقت اين کار را داشته باشد؟فرمود: هيچ ميداني سخن پاک گفتن چيست؟عرض کردم: خدا و پيغمبر داناترند فرمود: کسي که بگويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر»هيچ ميداني ادامه روزه چگونه است؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: ماه صبر - يعني ماه رمضان - را روزه گيرد و هيچ روز آن را افطار نکند و هيچ داني اطعام طعام چيست؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: کسي که براي عيال و نانخواران - خود (از راه مشروع)خوراکي تهيه کند که آبروي ايشان را از مردم حفظ کند، و هيچ ميداني تهجد در شب که مردم خوابند چيست؟عرض کردم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: کسي که نخوابد تا نماز عشا آخر خود را بخواند (8) - در آن وقتي که يهود و نصاري و مشرکين ميخوابند - . و در حديثي که مجلسي(ره)در بحار الانوار از کتاب مختصر حسن بن سليمان به سندش از سلمان فارسي روايت کرده رسول خدا(ص)در داستان معراج فرمود: چون به آسمان اول رفتيم قصري از نقره سفيد ديدم که دو فرشته بر در آن درباني ميکردند، به جبرئيل گفتم: بپرس اين قصر از کيست؟و چون پرسيد آن دو فرشته پاسخ دادند: از جواني از بني هاشم، و چون به آسمان دوم رفتيم قصري بهتر از قصر قبلي از طلاي سرخ ديدم که به همانگونه دو فرشته بر در آن بودند و چون به جبرئيل گفتم و پرسيد آن دو فرشته نيز در پاسخ گفتند: از جواني از بني هاشم است. و در آسمان سوم قصري از ياقوت سرخ به همان گونه ديدم و چون از دو فرشته نگهبان آن پرسيديم گفتند: مال جواني است از بني هاشم و در آسمان چهارم قصري به همان گونه از در سفيد بود و چون جبرئيل پرسيد؟ باز هم دو فرشته نگهبان قصر گفتند: از جواني از بني هاشم است. و چون به آسمان پنجم رفتيم چنان قصري از در زردرنگ بود و چون جبرئيل به دستور من صاحب آن را پرسيد گفتند: مال جواني از بني هاشم است و در آسمان ششم قصري از لؤلؤ و در آسمان هفتم از نور عرش خدا قصري بود و چون جبرئيل پرسيد باز همان پاسخ را دادند. و چون بازگشتيم آن قصرها را در هر آسماني به حال خود ديديم به جبرئيل گفتم بپرس: اين جوان بني هاشمي کيست؟و همه جا فرشتگان نگهبان گفتند: او علي بن ابيطالب(ع)است. حاجت جبرئيل اين حديث را که متضمن فضيلتي از خديجه - بانوي بزرگوار اسلام - ميباشد بشنوند: عياشي در تفسير خود از ابو سعيد خدري روايت کرده که رسول خدا(ص)فرمود: در آن شبي که جبرئيل مرا به معراج برد چون بازگشتيم بدو گفتم: اي جبرئيل آيا حاجتي داري؟گفت: حاجت من آن است که خديجه را از جانب خداي تعالي و از طرف من سلام برساني و رسول خدا(ص)چون خديجه را ديدار کرد سلام خداوند وجبرئيل را به خديجه رسانيد و او در جواب گفت: «ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام و علي جبرئيل السلام».
خبر دادن رسول خدا(ص)از کاروان قريش ابن هشام در سيره در ذيل حديث معراج از ام هاني روايت کرده که گويد: رسول خدا(ص)آن شب را در خانه من بود و نماز عشاء را خواند و بخفت، ما هم با او به خواب رفتيم، نزديکيهاي صبح بود که ما را بيدار کرد و نماز صبح را خوانده ما هم با او نماز گزارديم آن گاه رو به من کرده فرمود: اي ام هاني من امشب چنانکه ديديد نماز عشاء را با شما در اين سرزمين خواندم سپس به بيت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانکه مشاهده ميکنيد نماز صبح را دوباره در اينجا خواندم. اين سخن را فرموده برخاست که برود من دست انداخته دامنش را گرفتم به طوري که جامهاش پس رفت و بدو گفتم: اي رسول خدا اين سخن را که براي ما گفتي براي ديگران مگو که تو را تکذيب کرده و ميآزارند، فرمود: به خدا!براي آنها نيز خواهم گفت! ام هاني گويد: من به کنيزک خود که از اهل حبشه بود گفتم: به دنبال رسول خدا(ص) برو و ببين کارش با مردم به کجا ميانجامد و گفتگوي آنها را براي من بازگوي. کنيزک رفت و بازگشته گفت: چون رسول خدا(ص)داستان خود را براي مردم تعريف کرد با تعجب پرسيدند: نشانه صدق گفتار تو چيست و ما از کجا بدانيم تو راست ميگويي؟ فرمود: نشانهاش فلان کاروان است که من هنگام رفتن به شام در فلانجا ديدم و شترانشان از صداي حرکتبراق رم کرده يکي از آنها فرار کرد و من جاي آن را به ايشان نشان دادم و هنگام بازگشت نيز در منزل ضجنان(25 ميلي مکه) به فلان کاروان برخوردم که همگي خواب بودند و ظرف آبي بالاي سر خود گذارده بودند و روي آن را با سرپوشي پوشانده بودند و کاروان مزبور هم اکنون از دره تنعيم وارد مکه خواهند شد، و نشانهاش آن است که پيشاپيش آنها شتري خاکستري رنگ است و دو لنگه بار روي آن شتر است که يک لنگه آن سياه ميباشد. و چون مردم اين سخنان را شنيدند به سوي دره تنعيم رفته و کاروان را با همان نشانيها که فرموده بود مشاهده کردند که از دره تنعيم وارد شد و چون آن کاروان ديگر به مکه آمد و داستان رم کردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جويا شدند همه را تصديق کردند. محدثين شيعه رضوان الله عليهم نيز به همين مضمون - با مختصر اختلافي - رواياتي نقل کردهاند و در پايان برخي از آنها چنين است که چون صدق گفتار آن حضرت معلوم شد و راهي براي تکذيب و استهزا باقي نماند آخرين حرفشان اين بود که گفتند: اين هم سحري ديگر از محمد! ابو طالب و معراج يعقوبي در تاريخ خود داستان معراج را به اشاره و اختصار نقل کرده و دنبال آن مينويسد در آن شب ناگهان ابو طالب متوجه شد که رسول خدا(ص)گم شده است، ترسيد مبادا قريش او را غافلگير کرده و به قتلش رسانيده باشند از اين رو هفتاد نفر از فرزندان عبد المطلب را جمع کرد و به هر کدام شمشيري داد و گفت: هر يک از شما پهلوي مردي از قريش جلوس کنيد تا اگر مرا ديديد با محمد آمدم کاري انجام ندهيد و گرنه هر يک از شما مردي را که پهلوي اوستبه قتل برساند و منتظر من نباشيد و چون رسول خدا(ص)را در خانه ام هاني ديدند نزد ابو طالب آورده و او نيز آن حضرت را به نزد قريش آورد و چون از جريان مطلع شدند موضوع براي آنها بسيار بزرگ جلوهگر کرد و دانستند که ابو طالب بسختي از او دفاع ميکند و از اين رو هم عهد شدند که آن حضرت را بيازارند. نگارنده گويد: پيش از اين ذکر شد که ميان اهل حديث و تاريخ در وقت معراج و اينکه چه سالي اتفاق افتاد اختلاف است و اين نقل روي آن است که معراج در زمان حيات ابو طالب اتفاق افتاده باشد چنانکه بيشتر مورخين همين عقيده را دارند. البته تذکر اين مطلب نيز لازم است که روي هم رفته از روايات چنين استفاده ميشود که معراج رسول خدا(ص)به آسمانها بيش از يک بار اتفاق افتاده و بعيد نيست پارهاي از اختلافات نيز که در تاريخ وقوع معراج و کيفيت آن در روايات ديده ميشود از همين جا سرچشمه گرفته و هر کدام به يکي از آنها مربوط باشد. و اکنون در پايان ذکر اين معجزه بد نيستبه طور فشرده درباره وقوع آن بحث کوتاهي داشته باشيم. بحثي کوتاه درباره معراج و شق القمر و معجزات ديگر ما در خلال بحثهاي گذشته در چند جا گفتهايم که اگر مطلبي از نظر قرآن و حديث ثابتشد ما به حکم اسلام آن را ميپذيريم و وقتخود و خواننده محترم را به اشکال تراشيها و توجيه و تاويلها نميگيريم. مسئله معراج جسماني رسول خدا(ص)و همچنين مسئله شق القمر - که هر دو در سالهاي آخر بعثت - و فاصله ميان شروع محاصره بني هاشم در شعب ابي طالب و وفات جناب ابو طالب اتفاق افتاده از مطالبي است که از نظر قرآن، حديث و سخنان بزرگان از علم و حديثبه اثبات رسيده و از معجزات مسلم آن حضرت به شمار رفته که بحثبيشتر درباره اثبات آن و ذکر دلايل، نقلي و اجماع در کلمات بزرگان ما را از شيوه نگارش تاريخ خارج ميسازد و خواننده محترم ميتواند به کتابهاي کلامي، تاريخي و حديثي که در اين باره نوشته و بحث کردهاند مراجعه نمايد. (9) زيرا ما وقتي مسئله نبوت را پذيرفتيم و به«غيب»ايمان آورده و معجزه را قبول کرديم ديگر جايي براي بحث و رد و ايراد و تاويل و توجيه باقي نميماند، مگر با کدام تجزيه و تحليل مادي مسئله شکافتن سنگ سختبا ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجيه است (10) ، و با کدام حساب ظاهري حاضر کردنتختبلقيس در يک چشم بر هم زدن از صنعا به بيت المقدس قابل درک و قبول است (11) ، و با کدام وسيلهاي - جز معجزه - ميتوان عصاي چوبي را به اژدهايي بزرگ«ثعبان مبين»تبديل نمود (12) ، و يا با زدن همان عصاي چوبين به دريا ميتوان آن را شکافت، و دوازده شکاف در آن پديدار کرد، (13) و لشکري عظيم را از آن دريا عبور داد. اينها و امثال اينها معجزاتي است که در قرآن کريم آمده و روايات صحيحه اثبات آنها را تضمين کرده که از آن جمله است معجزه معراج جسماني و«شق القمر»و در برابر آنها نميتوان با تئوريها و فرضيههايي همچون«محال بودن خرق و التيام در افلاک»و هيئتبطلميوسي (14) که سالها و قرنها به عنوان يک قانون مسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسيده و به صورتمضحکهاي درآمده استبه تاويل و توجيه اين آيات و روايات دست زد، چنانکه برخي در گذشته و يا امروز متاسفانه اين کار را کردهاند. اساس اين توجيهات و تاويلات آن است که ظاهرا اينان معناي صحيح«نبوت»و«وحي»و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستي را ندانسته و يا همه را خواستهاند با فکر مادي و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل کنند، و قدرت لايزال و بي انتهاي آفريدگار جهان را از ياد بردهاند و در نتيجه به چنين تاويلاتي دست زدهاند و گرنه به گفته«ويليم جونز» (15) : «آن قدرت بزرگي که اين عالم را آفريد از اينکه چيزي از آن کم کند يا چيزي بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!»و به گفته آن دانشمند ديگر اسلامي«دکتر محمد سعيد بوطي» (16) اطراف وجود ما و بلکه خود وجودمان را همه گونه معجزهاي فرا گرفته ولي به خاطر انس و الفتي که ما با آنها پيدا کردهايم براي ما عادي شده و آنها را معمولي ميدانيم در صورتي که در حقيقت هر کدام معجزه و يا معجزاتي شگفت انگيز است. مگر اين ستارگان بي شمار، و حرکت اين افلاک، و قانون جاذبه زمين و يا ستارگان ديگر، و حرکت ماه و خورشيد، و اين نظم دقيق و حساب شده، و خلقت اين همه موجودات ريز و درشتبلکه خلقتخود انسان - که آن دانشمند بزرگ او را موجود ناشناخته ناميده - و گردش خون در بدن، مسئله روح، و مسئله مرگ و حيات، و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگري که در وجود انسان و خلقتحيوانات و موجودات ديگر به کار رفته و موجود است معجزه نيست! با اندکي تامل و دقت انسان به اعجاز همگي پي برده و همه را معجزه ميداند ولي از آنجا که مانوس و مالوف بوده براي ما صورت عادي پيدا کرده و از حالت اعجازي آنها غافل شدهايم. باري همان گونه که گفتيم: در مسئله معراج و شق القمر هر چه را براي ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده ميپذيريم، و اما پارهاي از روايات غير صحيح و بهاصطلاح«شاذ»ي را که در کتابها ديده ميشود، مانند آنکه در مسئله شق القمر نقل شده که ماه به دو نيم شد و به گريبان رسول خدا رفت و سپس نيمي از آستين راست و نيمي از آستين چپ آن حضرت خارج شده و دوباره به آسمان رفت و به يکديگر چسبيد. نميپذيريم و بلکه اين گونه نقلها را مجعول ميدانيم. و يا پارهاي از خصوصيات و رواياتي که در داستان معراج و مشاهدات رسول خدا(ص) در آسمانها و بهشت و دوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبري آن را تاييد نکرده ما نميپذيريم و اصراري هم به قبول آن نداريم. در پايان، تذکر اين نکته هم لازم است که با اينکه قدرت خداي تعالي محدود به حدي نيست ولي معجزه بر محال عقلي تعلق نميگيرد، و آنچه مورد تعلق معجزه قرار ميگيرد اموري است که به طور عادي محال به نظر ميرسد، مثلا تبديل چوبي بي جان به صورت حيواني جاندار عقلا محال نيست، و يکي از نواميس خلقت و قوانين منظم اين جهان هستي است و هر روز ميلياردها جسم بي جان و جماد است که به صورت نبات و حيوان در ميآيد، و به تعبير ملاي رومي از جمادي ميرد و«نامي»شود، و از«نما»ميرد به حيوان سر زند، و از عالمي به عالم ديگر رختبر ميکشد، و يا اگر انساني بخواهد از جايي به جاي دور ديگري منتقل گردد، و يا جسمي را بخواهند از شهري به شهري جابهجا کنند به طور عادي ساعتها و يا روزها و ماهها وقت لازم دارد، که معجزه اين فاصله و وقت را با قدرت الهي ميگيرد چنانکه با پيشرفت وسايل و صنعت و به کمک عقل و فکر بشر توانستهاند مقداري از اين کار را با ابزار علمي انجام دهند، و در علم کشاورزي آن قدر پيشرفت کردهاند که بر طبق برخي از خبرها توانستهاند تخم گوجه فرنگي را در زمين بکارند و با کودهاي مخصوص و مدرنيزه کردن کار، پس از 18 روز گوجه فرنگي تازه از بوته آن بچينند، و يا امروزه ميشنويم سفينههايي ساختهاند که دور کره زمين را در فاصله يک ساعت و ده دقيقه ميپيمايد، در صورتي که اگر صد سال پيش کسي ادعا ميکرد که ممکن است روزي چنين کاري انجام شود مردم جهان آن را انکار کرده گوينده را به ديوانگي منسوب ميداشتند، وشايد همانند گاليله بيچاره که کرويت زمين را کشف و اظهار کرد او را به دار ميآويختند، و يا به زندان ميافکندند. و اين نکته هم فراموش نشود که طبق قانون عليت و اسباب، معجزه را نيز علت و سببي است غير مريي که آن قدرت بي انتهاي حق تعالي، و امر و اذن پروردگار متعال است، چنانکه خداي تعالي در سوره مؤمن فرمايد: «و ما کان لرسول ان ياتي بآية الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضي بالحق. . . » (17) و به گفته ملاي رومي که اشعار او را در داستان اصحاب فيل خوانديد: هستبر اسباب اسبابي دگر در سبب منگر در آن افکن نظر (18)
پينوشتها:
1. و جالب اينجاست که برخي از نويسندگان معاصر معراج رسول خدا(ص)را به وحدت وجودي که در کلام پارهاي از عرفا و متصوفه ديده ميشود تطبيق و تاويل کرده که از عدم اعتقاد به معجزه و امثال اينها سرچشمه ميگيرد.
2. در توصيف«براق»در چند حديث آمده که فرمود: از الاغ بزرگتر و از قاطر کوچکتر بود، داراي دو بال بود و هر گام که بر ميداشت تا جايي را که چشم ميديد ميپيمود، ابن هشام در سيره گفته: براق همان مرکبي بود که پيغمبران پيش از آن حضرت نيز بر آن سوار شده بودند. و در حديثي است که فرمود: صورتي چون صورت آدمي و يالي مانند يال اسب داشت، و پاهايش مانند پاي شتر بود. و برخي از نويسندگان روز هم در صدد توجيه و تاويل بر آمده و«براق»را از ماده برق گرفته و گفتهاند: سرعت اين مرکب همانند سرعتبرق و نور بوده است.
3. و در حديثي که صدوق(ره)از امام باقر(ع)نقل کرده رسول خدا(ص)را از آن پس تا روزي که از دنيا رفت کسي خندان نديد. 4. صدوق(ره)در کتاب عيون به سند خود از امير المؤمنين(ع)روايت کرده که فرمود: من و فاطمه نزد پيغمبر(ص)رفتيم و او را ديدم که به سختي ميگريست و چون سبب پرسيدم فرمود شبي که به آسمانها رفتم زناني از امتخود را در عذاب سختي ديدم و گريهام براي سختي عذاب آنهاست. زني را به موي سرش آويزان ديدم که مغز سرش جوش آمده بود، زني را به زبان آويزان ديدم که از حميم(آب جوشان)جهنم در حلق او ميريختند، زني را به پستانهايش آويزان ديدم، زني را ديدم که گوشت تنش را ميخورد و آتش از زير او فروزان بود، زني را ديدم که پاهايش را به دستهايش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ريخته بودند، زني را کور و کر و گنگ در تابوتي از آتش مشاهده کردم که مخ سرش از بيني او خارج ميشد و بدنش را خوره و پيسي فرا گرفته بود، زني را به پاهايش آويزان در تنوري از آتش ديدم، زني را ديدم که گوشت تنش را از پايين تا بالا به مقراض آتشين ميبريدند، زني را ديدم که صورت و دستهايش سوخته بود و امعاء خود را ميخورد، زني را ديدم که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زني را به صورت سگ ديدم که آتش از پايين در شکمش ميريختند و از دهانش بيرون ميآمد و فرشتگان با گرزهاي آهنين به سر و بدنشان ميکوفتند. فاطمه که اين سخن را از پدر شنيد پرسيد: پدرجان آنها چه عمل و رفتاري داشتند که خداوند چنين عذابي برايشان مقرر داشته بود؟فرمود: دخترم!اما آن زني که به موي سر آويزان شده بود زني بود که موي سر خود را از مردان نامحرم نميپوشانيد، اما آنکه به زبان آويزان بود زني بود که با زبان شوهر خود را ميآزرد، آنکه به پستان آويزان بود زني بود که از شوهر خود در بستر اطاعت نميکرد، زني که به پاها آويزان بود زني بود که بي اجازه شوهر از خانه بيرون ميرفت، اما آنکه گوشتبدنش را ميخورد آن زني بود که بدن خود را براي مردم آرايش ميکرد، اما زني که دستهايش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زني بود که به طهارت بدن و لباس خود اهميت نداده و براي جنابت و حيض غسل نميکرد و نظافت نداشت و نسبتبه نماز خود بياهميتبود، اما آنکه کور و کر و گنگ بود آن زني بود که از زنا فرزنددار شده و آن را به گردن شوهرش ميانداخت، آنکه گوشت تنش را به مقراض ميبريدند آن زني بود که خود را در معرض مردان قرار ميداد، آنکه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود ميخورد زني بود که وسايل زنا براي ديگران فراهم ميکرد. آنکه سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چين دروغگو بود و آنکه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش ميريختند زنان خواننده و نوازنده بودند. . . و سپس به دنبال آن فرمود: واي به حال زني که شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زني که شوهر از او راضي باشد.
5. سعدي در اين باره گويد: چنان گرم در تيه قربتبراند که در سدرة جبريل از او باز ماند بدو گفت: سالار بيت الحرام که اي حامل وحي برتر خرام چو در دوستي مخلصم يافتي عنانم ز صحبت چرا تافتي بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نيروي بالم نماند اگر يک سر موي برتر پرم فروغ تجلي بسوزد پرم
6. به اين مضمون روايات ديگري هم از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده. ولي جاي مناقشه در اين حديث در چند جا به چشم ميخورد. چنانکه سيد مرتضي(ره)در تنزيه الانبيا فرموده، و در صحت آن ترديد کرده، و الله العالم.
7. در حديث ديگري که علي بن ابراهيم در تفسير خود نقل کرده رسول خدا(ص)فرمود: چون به معراج رفتم وارد بهشتشده و در آنجا دشتهاي سفيدي را ديدم و فرشتگاني را مشاهده کردم که خشتهايي از طلا و نقره روي هم گذارده و ساختمان ميسازند و گاهي هم دست از کار کشيده به حالت انتظار ميايستند، از ايشان پرسيدم: چرا گاهي مشغول شده و گاهي دست ميکشيد؟گفتند: گاهي که دست ميکشيم منتظر رسيدن مصالح هستيم، پرسيدم مصالح آن چيست؟پاسخ دادند گفتار مؤمن که در دنيا ميگويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر»که هرگاه اين جمله را ميگويد ما شروع به ساختن ميکنيم، و هرگاه خود داري ميکند ما هم خودداري ميکنيم.
8. منظور همين نماز عشاء است که شبها ميخوانند، چون معمولا آن را آخر شب هنگام خفتن ميخواندهاند آن را«عشاء»آخر ناميدهاند.
9. براي توضيح بيشتر به کتابهاي بحار الانوار، ج 19، (چاپ جديد)، مجمع البيان، ج 3، ص 395، ج 5، ص 186، تفسير الميزان، ج 19، صص 64 - 60، ج 13، صص 2 به بعد، فقه السيرة، صص 154 - 146، الصحيح من السيرة، ج 2، ص 112، فروغ ابديت، ج 1، ص 305 و کتابهاي عربي و فارسي ديگري که در اين زمينه قلمفرسايي و بحث کردهاند مراجعه نماييد.
10. «و اوحينا الي موسي اذ استسقاه قومه ان اضرب بعصاک الحجر، فانبحست منه اثنتا عشرة عينا. . . »سوره اعراف، آيه 160.
11. «قال الذي عنده علم من الکتاب انا آتيک به قبل ان يرتد اليک طرفک. . . » سوره نمل، آيه 40.
12. «فالقي عصاه فاذا هي ثعبان مبين. . . » سوره شعراء، آيه 32.
13. به آيات مبارکه سوره بقره، آيه 50، سوره طه، آيه 77، سوره شعراء، آيه 63 و سوره دخان، آيه 24 مراجعه شود.
14. بر طبق نظريه بطلميوس يوناني که قرنها مورد قبول دانشمندان جهان قرار گرفته بود افلاک را اجسامي بلورين ميدانستند و مجموعه آنها را نيز نه فلک ميپنداشتند که همانند ورقههاي پياز روي هم قرار گرفته و ستارگان نيز همچون گل ميخي بر آنها چسبيده بود و حرکتستارگان را نيز با حرکت افلاک ميگرفت، يعني هر فلکي حرکتي داشت و قهرا با حرکت فلک گل ميخي هم که بر آن چسبيده بود حرکت ميکرد و روي اين نظريه ميگفتند خرق و التيام - يعني شکسته و بسته شدن - در آنها محال است، و چون شق القمر - و دو نيم شدن ماه - و همچنين داستان معراج جسماني رسول خدا مستلزم خرق و التيام در افلاک ميشد آن را منکر شده و يا دستبه تاويل و توجيه در آنها ميزدند، غافل از آنکه قرنها قبل از جا افتادن اين نظريه غلط، قرآن کريم آن را مردود دانسته و پنبه افلاک پوسته پيازي را زده است، آنجا که درباره خورشيد و ماه و فلک گويد: «و الشمس تجري لمستقر لها ذلک تقدير العزيز العليم، و القمر قدرناه منازل حتي عاد کالعرجون القديم، لا الشمس ينبغي لها ان تدرک القمر و لا الليل سابق النهار و کل في فلک يسبحون» سوره يس، آيههاي 40 - 38که اولا حرکت و جريان را به خود خورشيد و ماه نسبت ميدهد، و ثانيا«فلک»را مدار آنها دانسته و ثالثا حرکت آنها را در اين مدار به صورت«شنا»و شناوري بيان فرموده، و فضاي آسمان بيانتها را به صورت درياي بيکراني ترسيم فرموده که اين ستارگان همچون ماهيان در آن شناورند. و علم و کشفيات و اختراعات جديد و سفينههاي فضايي و موشکها و آپولوها و لوناها نيز اين حقيقت قرآن را به اثبات رسانيد، و بر يئتبطلميوسي خط بطلان کشيده و در زواياي تاريخ دفن کرد.
15. فقه السيرة، صص 151 - 150.
16. همان
17. سوره مؤمن، آيه 78. 18.
منبع: زندگاني حضرت محمد(ص) ص 196 نويسنده: رسولي محلاتي
دوستان عزیز ميتواند براي اطلاع بيشتر از اين بحثبه تفسير شريف الميزان، ج 1، صص 57 به بعد مراجعه نمايد.
http://www.askdin.com/thread3810.html#post15868
بنقل از زندگانی حضرت محمد (ص)، رسولی محلاتی، سید هاشم؛ دانشنامۀ پیامبر و اهل البیت (ع)، پایگاه حوزه نت، با حذف و اضافات
منبع:http://www.askdin.com/showthread.php?t=385
در روایات آمده که در آن شب دنیا به صورت زنی زیبا و آرایش کرده خود را بر آن حضرت عرضه کرد ولی رسول خدا(ص)بدو توجهی نکرده از وی در گذشت.
سپس به آسمان دنیا صعود کرد و در آنجا آدم ابو البشر را دید، آن گاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روی خندان بر آن حضرت سلام کرده و تهنیت و تبریک گفتند، و بر طبق روایتی که علی بن ابراهیم در تفسیر خود از امام صادق(ع) روایت کرده رسول خدا(ص)فرمود: فرشته ای را در آنجا دیدم که بزرگتر از او ندیده بودم و(بر خلاف دیگران)چهره ای درهم و خشمناک داشت و مانند دیگران تبریک گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئیل پرسیدم گفت: این مالک، خازن دوزخ است و هرگز نخندیده است و پیوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهکاران افزوده می شود بر او سلام کردم و پس از اینکه جواب سلام مرا داد از جبرئیل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهیبی از آن برخاست که فضا را فرا گرفت و من گمان کردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وی خواستم آن را به حال خود برگرداند. (1) و بر طبق همین روایت در آن جا ملک الموت را نیز مشاهده کرد که لوحی از نور در دست او بود و پس از گفتگویی که با آن حضرت داشت عرض کرد: همگی دنیا در دست من همچون درهم(و سکه ای)است که در دست مردی باشد و آن را پشت و رو کند، و هیچ خانه ای نیست جز آنکه من در هر روز پنج بار بدان سرکشی می کنم و چون بر مرده ای گریه می کنند بدانها می گویم: گریه نکنید که من باز هم پیش شما خواهم آمد و پس از آن نیز بارها می آیم تا آنکه یکی از شما باقی نماند، در اینجا بود که رسول خدا(ص)فرمود: براستی که مرگ بالاترین مصیبت و سخت ترین حادثه است و جبرئیل در پاسخ گفت: حوادث پس از مرگ سخت تر از آن است.
و سپس فرمود:
و از آنجا به گروهی گذشتم که پیش روی آنها ظرفهایی از گوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را می خوردند و پاک را می گذاردند، از جبرئیل پرسیدم: اینها کیان اند؟گفت: افرادی از امت تو هستند که مال حرام می خورند و مال حلال را وامی گذارند، و مردمی را دیدم که لبانی چون لبان شتران داشتند و گوشتهای پهلوشان را چیده و در دهانشان می گذاردند، پرسیدم: اینها کیان اند؟گفت: اینها کسانی هستند که از مردمان عیبجویی می کنند، مردمان دیگری را دیدم که سرشان را به سنگ می کوفتند و چون حال آنها را پرسیدم پاسخ داد: اینان کسانی هستند که نماز شامگاه و عشاء را نمی خواندند و می خفتند. مردمی را دیدم که آتش در دهانشان می ریختند و از نشیمنگاهشان بیرون می آمد و چون وضع آنها پرسیدم، گفت: اینان کسانی هستندکه اموال یتیمان را به ستم می خورند، گروهی را دیدم که شکمهای بزرگی داشتند و نمی توانستند از جا برخیزند گفتم: ای جبرئیل اینها کیان اند؟گفت: کسانی هستند که ربا می خورند، زنانی را دیدم که بر پستان آویزانند، پرسیدم: اینها چه زنانی هستند؟
گفت: زنان زناکاری هستند که فرزندان دیگران را به شوهران خود منسوب می دارند و سپس به فرشتگانی برخوردم که تمام اجزای بدنشان تسبیح خدا می کرد. (2)
و از آنجا به آسمان دوم رفتیم و در آنجا دو مرد را شبیه به یکدیگر دیدم و از جبرئیل پرسیدم: اینان کیان اند؟گفت: هر دو پسر خاله یکدیگر یحیی و عیسی(ع)هستند، بر آنها سلام کردم و پاسخ داده تهنیت ورود به من گفتند و فرشتگان زیادی راکه به تسبیح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم.
و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتیم و در آنجا مرد زیبایی را دیدم که زیبایی او نسبت به دیگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسیدم جبرئیل گفت: این برادرت یوسف است، بر او سلام کردم و پاسخ داده و تهنیت و تبریک گفت و فرشتگان بسیاری را نیز در آنجا دیدم.
از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتیم و مردی را دیدم و چون از جبرئیل پرسیدم گفت: او ادریس است که خدا وی را به اینجا آورده، بر او سلام کردم پاسخ داد و برای من آمرزش خواست و فرشتگان بسیاری را مانند آسمانهای پیشین مشاهده کردم و همگی برای من و امت من مژده خیر دادند.
سپس به آسمان پنجم رفتیم و در آنجا مردی را به سن کهولت دیدم که دورش را گروهی از امتش گرفته بودند و چون پرسیدم کیست؟جبرئیل گفت: هارون بن عمران است، بر او سلام کرده و پاسخ داد و فرشتگان بسیاری را مانند آسمانهای دیگر مشاهده کردم.
آن گاه به آسمان ششم بالا رفتیم و در آنجا مردی گندمگون و بلند قامت را دیدم که می گفت: بنی اسرائیل پندارند من گرامی ترین فرزندان آدم در پیشگاه خدا هستم ولی این مرد از من نزد خدا گرامی تر است و چون از جبرئیل پرسیدم: کیست؟گفت: برادرت موسی بن عمران است، بر او سلام کردم جواب داد و همانند آسمانهای دیگر فرشتگان بسیاری را در حال خشوع دیدم.
سپس به آسمان هفتم رفتیم و در آنجا به فرشته ای برخورد نکردم جز آنکه گفت: ای محمد حجامت کن و به امت خود نیز سفارش حجامت را بکن و در آنجا مردی را که موی سر و صورتش سیاه و سفید بود و روی تختی نشسته بود دیدم و جبرئیل گفت، او پدرت ابراهیم است، بر او سلام کرده جواب داد و تهنیت و تبریک گفت، و مانند فرشتگانی را که در آسمانهای پیشین دیده بودم در آنجا دیدم، و سپس دریاهایی از نور که از درخشندگی چشم را خیره می کرد و دریاهایی از ظلمت و تاریکی و دریاهایی از برف و یخ لرزان دیدم و چون بیمناک شدم جبرئیل گفت: این قسمتی ازمخلوقات خداست.
و در حدیثی است که فرمود: چون به حجابهای نور رسیدم جبرئیل از حرکت ایستاد و به من گفت: برو!
در حدیث دیگری فرمود: از آنجا به «سدرة المنتهی »رسیدم و در آنجا جبرئیل ایستاد و مرا تنها گذارده گفت: برو!گفتم: ای جبرئیل در چنین جایی مرا تنها می گذاری و از من مفارقت می کنی؟گفت: ای محمد اینجا آخرین نقطه ای است که صعود به آن را خدای عز و جل برای من مقرر فرموده و اگر از اینجا بالاتر آیم پر و بالم می سوزد، (3) آن گاه با من وداع کرده و من پیش رفتم تا آن گاه که در دریای نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت به نور وارد می کرد تا جایی که خدای تعالی می خواست مرا متوقف کند و نگهدارد آن گاه مرا مخاطب ساخته با من سخنانی گفت.
و در اینکه آن سخنانی که خدا به آن حضرت وحی کرده چه بوده است در روایات به طور مختلف نقل شده و قرآن کریم به طور اجمال و سربسته می گوید:
«فاوحی الی عبده ما اوحی »
[پس وحی کرد به بنده اش آنچه را وحی کرد]
و از این رو برخی گفته اند: مصلحت نیست در این باره بحث شود زیرا اگر مصلحت بود خدای تعالی خود می فرمود، و بعضی هم گفته اند: اگر روایت و دلیل معتبری از معصوم وارد شد و آن را نقل کرد، مانعی در اظهار و نقل آن نیست.
و در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که آن وحی مربوط به مسئله جانشینی و خلافت علی بن ابیطالب(ع)و ذکر برخی از فضایل آن حضرت بوده، و در حدیث دیگر است که آن وحی سه چیز بود: 1. وجوب نماز 2. خواتیم سوره بقره 3. آمرزش گناهان ازجانب خدای تعالی غیر از شرک. در حدیث کتاب بصائر است که خداوند نامهای بهشتیان و دوزخیان را به او وحی فرمود.
و به هر صورت رسول خدا(ص)فرمود: پس از اتمام مناجات با خدای تعالی بازگشتیم و از همان دریاهای نور و ظلمت گذشته در«سدرة المنتهی »به جبرئیل رسیدم و به همراه او بازگشتیم.
1. و در حدیثی که صدوق(ره)از امام باقر(ع)نقل کرده رسول خدا(ص)را از آن پس تا روزی که از دنیا رفت کسی خندان ندید.
2. صدوق(ره)در کتاب عیون به سند خود از امیر المؤمنین(ع)روایت کرده که فرمود: من و فاطمه نزد پیغمبر(ص)رفتیم و او را دیدم که به سختی می گریست و چون سبب پرسیدم فرمود شبی که به آسمانها رفتم زنانی از امت خود را در عذاب سختی دیدم و گریه ام برای سختی عذاب آنهاست. زنی را به موی سرش آویزان دیدم که مغز سرش جوش آمده بود، زنی را به زبان آویزان دیدم که از حمیم(آب جوشان)جهنم در حلق او می ریختند، زنی را به پستانهایش آویزان دیدم، زنی را دیدم که گوشت تنش را می خورد و آتش از زیر او فروزان بود، زنی را دیدم که پاهایش را به دستهایش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ریخته بودند، زنی را کور و کر و گنگ در تابوتی از آتش مشاهده کردم که مخ سرش از بینی او خارج می شد و بدنش را خوره و پیسی فرا گرفته بود، زنی را به پاهایش آویزان در تنوری از آتش دیدم، زنی را دیدم که گوشت تنش را از پایین تا بالا به مقراض آتشین می بریدند، زنی را دیدم که صورت و دستهایش سوخته بود و امعاء خود را می خورد، زنی را دیدم که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زنی را به صورت سگ دیدم که آتش از پایین در شکمش می ریختند و از دهانش بیرون می آمد و فرشتگان با گرزهای آهنین به سر و بدنشان می کوفتند.
فاطمه که این سخن را از پدر شنید پرسید: پدرجان آنها چه عمل و رفتاری داشتند که خداوند چنین عذابی برایشان مقرر داشته بود؟فرمود: دخترم!اما آن زنی که به موی سر آویزان شده بود زنی بود که موی سر خود را از مردان نامحرم نمی پوشانید، اما آنکه به زبان آویزان بود زنی بود که با زبان شوهر خود را می آزرد، آنکه به پستان آویزان بود زنی بود که از شوهر خود در بستر اطاعت نمی کرد، زنی که به پاها آویزان بود زنی بود که بی اجازه شوهر از خانه بیرون می رفت، اما آنکه گوشت بدنش را می خورد آن زنی بود که بدن خود را برای مردم آرایش می کرد، اما زنی که دستهایش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زنی بود که به طهارت بدن و لباس خود اهمیت نداده و برای جنابت و حیض غسل نمی کرد و نظافت نداشت و نسبت به نماز خود بی اهمیت بود، اما آنکه کور و کر و گنگ بود آن زنی بود که از زنا فرزنددار شده و آن را به گردن شوهرش می انداخت، آنکه گوشت تنش را به مقراض می بریدند آن زنی بود که خود را در معرض مردان قرار می داد، آنکه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود می خورد زنی بود که وسایل زنا برای دیگران فراهم می کرد. آنکه سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چین دروغگو بود و آنکه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش می ریختند زنان خواننده و نوازنده بودند. . . و سپس به دنبال آن فرمود:
وای به حال زنی که شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زنی که شوهر از او راضی باشد.
3. سعدی در این باره گوید:
چنان گرم در تیه قربت براند
که در سدرة جبریل از او باز ماند
بدو گفت: سالار بیت الحرام
که ای حامل وحی برتر خرام
چو در دوستی مخلصم یافتی
عنانم ز صحبت چرا تافتی
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سر موی برتر پرم
فروغ تجلی بسوزد پرم
http://www.mortezamotahari.com/Forum/default.aspx?g=posts&m=4201
این حدیث شریف در کتاب ارشاد القلوب از حسن ابن الحسن محمد دیلمی ودر کتاب جواهر السنیه از شیخ حر عاملی و در سایر کتب موجود است.
حديث معراج را مرحوم صدوق در علل الشرايع جلد 2 و مرحوم كليني در كافي جلد 3 بابنوادر نقل كردهاند. حديث از حضرت امام صادق عليه السلام است.
ترجمه و شرح این حدیث شریف اینجا
http://www.askdin.com/thread3810.html#post15868
راهیان كوى دوست (شرح حدیث معراج(
نویسنده : آية اللّه محمدتقى مصباح يزدى
ناشر : مؤسسه آموزشى و
پژوهشى امام خمينى
تعداد صفحات : 271
این كتاب مجموعه اى از درس هاى اخلاق استاد در حوزه علمیه قم است، كه به كوشش انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى(رحمه الله) تنظیم و ویرایش و تا كنون پنج بار تجدید چاپ است. چاپ اول آن با شمارگان 5000 نسخه در سال 1374، و چاپ پنجم آن با شمارگان 3000 نسخه در سال 1380 صورت گرفته است. موضوع اصلى سخن استاد در این درس ها، متن حدیث معروف معراج است كه به بیانى دل نشین و گویا همراه با آیات قرآنى شرح و تبیین شده است. متن این حدیث شریف كه حقاً محتواى آن یك دوره...
طبقه بندی کتاب :
موضوعات کتاب راهیان كوى دوست (شرح حدیث معراج( به ترتیب حروف الفبا
http://www.ghadeer.org/hadis/maaraj/1/fehrest.htm
دانلود كتاب حديث معراج / حجم : 261 كيلوبايت / pdf
دانلود
نرم افزار موبايل حديث معراج / حجم : 152 كيلوبايت / java
راهیان کوى دوست (شرح حدیث معراج)
موضوع اصلى سخن در این درس ها، متن حدیث معروف معراج است که به بیانى دل نشین و گویا همراه با آیات قرآنى شرح و تبیین شده است. متن این حدیث شریف که حقاً محتواى آن یک دوره عرفان و حکمت و اخلاق و معنویت را شامل است، در کتاب هاى معتبر حدیثى همچون ارشادالقلوب دیلمى و بحارالانوار مجلسى آمده است.
آية الله مصباح با محور قرار دادن این حدیث، بیست درس با عنوان هاى ذیل ارائه کرده است:
درس اول، «مقام توکل و رضا»: در این درس مباحثى درباره حقیقت توکل از دیدگاه قرآن کریم و روایات، تلازم ایمان و توکل، توکل و لزوم کار و فعالیت و عدم منافات این دو، مطرح شده است.
درس دوم، «منزلت توکل و رضایت به قضاى الهى»: در این درس عمدتاً به این نکته توجه داده شده که خداوند همواره، خیرخواه حقیقى انسان است.
درس سوم، «محبت الهى و راه رسیدن به آن»
درس چهارم، «ویژگى هاى اولیاى خدا»: در این درس ویژگى هایى مانند نشاط و دلخوشى، ذکر و یاد حق، و زهد، براى اولیاى الهى برشمرده شده و نیز راه تحصیل زهد و پرهیزگارى نشان داده شده است.
درس پنجم، «خصلت هاى رهیافتگان به بهشت، و میراث تحمل گرسنگى و سکوت»: در این درس گزیده اى از حدیث معراج محور قرار گرفته و ثمرات تحمل گرسنگى و سکوت مشروع و معقول، براى رسیدن به رستگارى و سعادت جاودانى تذکر داده شده است.
درس ششم، «لزوم توجه به نماز و درک حضور خداوند»: در این درس ضرورت نماز با حضور قلب مطرح شده است.
درس هفتم، «امتیازات اولیاى الهى»: امتیازات و بهره هایى که شامل حال اولیاى خدا مى شود، همچون یاد خدا و تکلم با او و لذت هاى بى بدیلى که اولیاى خدا درمى یابند، یادآورى شده است.
درس هشتم، «لزوم دوستى و محبت به فقرا و مستمندان»
درس نهم، «عدم تبعیت از خواهش هاى نفسانى»
درس دهم، «نکوهش دنیا و دنیاگرایان»: در این درس مفهوم دنیاخواهى و آخرت طلبى و مراتب این دو، و نیز ویژگى هاى بیستگانه اهل دنیا آمده است.
درس هاى یازدهم، دوازدهم و سیزدهم، «اوصاف اهل آخرت»: در این درس ها اوصافى مانند حیا، بیداردلى، خوف از عظمت الهى، توجه به خدا، معرفت ناب به خدا، مبارزه با نفس اماره، محو شدن در جمال ربوبى و مورد عنایت خداوند بودن براى آخرت طلبان برشمرده شده است.
درس چهاردهم، «مقام و معرفت زاهدان».
درس پانزدهم، «نقش ارزشى روزه و سکوت»: در این درس، سکوت به مثابه آبادکننده دل اولیاى خدا توصیف شده است.
درس شانزدهم، «مؤمنین رهیافته به یقین و باریابى به رضوان حق»
درس هفدهم، «ویژگى هاى زندگى گوارا و پایدار»
درس هیجدهم، «موفقیت در آزمون الهى و عنایات ویژه خداوند»
درس نوزدهم، «مقام عابدان و رسولان الهى»: در این درس عناوینى مانند نقش تعقل در مقام عبادت، و نیز نقش یاد خدا و گریز از غفلت در مقام آنان، تأثیر کم گویى و کم خورىِ (معقول) در شناخت و ادراک، مطرح شده است.
درس بیستم، «چگونگى محبت به خدا»: در این درس مطالبى درباره رابطه زهد و عبادت با محبت خدا، رابطه گریه با محبت خدا، نقش رفاقت و دوستى با علما و فقرا در محبت به خداوند آمده است.
http://www.ketabnews.com/detail-1582-fa-214.html
http://mesbahyazdi.org/lib/Farsi_Abstract/book-2-1-1.htm
شرح حديث معراج
مقدمه
بى شك آئينه جان آدمى جز در پرتو انوار الهى فروغ نمىيابد و زنگار دل جز با اكسير كلام ربوبى زدوده نمىشود و عطش سوزان فطرتش جز با شراب طَهور معنوى سيراب نمىگردد و عنقاى بى قرار او جز در بزم وصال يار آرام نمىگيرد، آرى: «فى مقعدِ صدق عند مليك مقتدر» و رسولان الهى هر يك مشعلى بودهاند فراراه بشريت تا راه آدميت را فراروى انسان بگشايند و او را از خاك تا خدا و از مُلك تا ملكوت پرواز دهند. آنان جوهرِ حكمت و حقيقت معرفت را در صدف وحى يافتند و اوج عروج انسان زمينى را در سطر سطر كتب آسمانى خويش رقم زدند. معراج حقيقى آدمى را در عبوديت و بندگى او در آستان بارى ديدند و از سر اخلاص و صفا انسان را به كوى دوست فراخواندند كه:
«يا ايتها النفسُ المطمئنةُ ارجعى إلى ربكِ راضيةً مرضيةً فادخُلى فى عبادى و ادخلى جنَّتى» و بى ترديد لذّتى كه در پرتو ايمان به خدا حاصل مىشود، برتر و بالاتر از همه لذائذ ديگر است. اولياء خدا را بنگر كه هرگز مقام توكل و رضا، مرتبه زهد و تقوى و نعمت بريدگى از دنيا را با هيچ چيز معاوضه نمىكنند.«فلا تعلم نفسٌ ما اُخفي لهم من قُرّةِ أَعيُنِ»
مكتوب حاضر ويراسته سلسله درسهاى اخلاقى استاد وارسته و مربى شايسته حضرت آية اللّه حاج شيخ محمدتقى مصباح يزدى (دام ظله) در حوزه علميه قم است. موضوع اصلى اين درسها، متن حديث معروف «معراج» است كه با بيانى شيوا و زبانى گويا همراه با آيات قرآنى شرح و تبيين شده است. متن اين حديث شريف در كتبى همچون ارشادالقلوب ديلمى و بحارالانوار مجلسى و... آمده است و الحق محتواى اين حديث قدسى يك دوره درس عرفان و حكمت و دستورالعملى بى بديل در اخلاق و معنويت است. اميد كه مطالعه اين اثر، خوانندگان اهل دقت و بصيرت را مفيد افتد و نشر آن مرضى خداوند و مقبول درگاه حضرت ولى عصر (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف) قرار گيرد. انشاء اللّه .
واحد انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(قدس سره)
0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
درس اول
مقام رضا و توكل
«رُوِىَ عَنْ اَميرِالْمُؤْمِنينَ(عليه السلام) إِنَّ النّبىَّ(صلى الله عليه وآله) سَأَلَ رَبَّهُ في لَيْلَةِ الْمِعراجِ، فَقالَ: يا رَبِّ اَىُّ الأَْعْمالِ اَفْضَلُ؟ فَقالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: لَيْسَ شَئٌ عِنْدى اَفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَىَّ وَ الرِّضى بِما قَسَمْتُ»1
حديث معراج، از جمله احاديث قدسى است كه پيامبر گرامى اسلام، در اين حديث، پرسش هايى را به پيشگاه ذات اقدس حق مطرح مىكند و خداوند نيز به او پاسخ مىدهد.
نخست حضرت از خداوند سؤال مىكند:
«يا رَبِّ اَىُّ الأَْعْمالِ اَفْضَلُ؟» خداوندا؛ كدامين عمل، از ساير اعمال برتر است.
خداوند متعال در پاسخ مىفرمايد:
«لَيْسَ شَئٌ عِنْدى اَفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَىَّ والرِّضى بِما قَسَمْتُ»
هيچ چيز نزد من از توكل بر من و رضايت به آنچه من قسمت كردهام برتر نيست.
گرچه بسيارى از رواياتى كه درباره برترى و فضيلت برخى اعمال وارد شده، ناظر به اعمالى است كه از جوارح و اعضاى انسان سر مىزند و جنبه عينى و عملى دارد، مثل اعمال مربوط به چشم، گوش و دست، ولى در اين دو فراز از حديث معراج، اعمال، توسعه داده شده وامور قلبى را نيز در برگرفته است. زيرا در امور و كنشهاى قلبى نيز نفس به نحوى فعاليت دارد و گرچه آن رفتار و كنشها كاملا قلبى است و در اعماق دل رخ مىدهد، ولى به مثابه عمل است.
==========
1ـ ديلمى، ارشادالقلوب، ج 1، باب 54، ص 199؛ مجلسى، بحارالأنوار، ج 77، ص 21.
==========
حقيقت توكل در نگرش قرآن
توكّل از مادّه «وكالة» است و در فرهنگ اسلامى، يعنى انسان خداوند را تكيه گاه مطمئنى براى خويش قرار داده، تمام امورش را به او واگذارد.1 در قرآن مجيد آيات فراوانى درباره توكّل وجود دارد و ما به منظور توضيح و تبيين معنا و حقيقت توكّل، به ذكر چند نمونه بسنده مىكنيم و كندوكاو فزونتر در اين زمينه را ـ چونان ديگر زمينه ها ـ به فرصتى ديگر وامى نهيم:
خداى سبحان توكّل را لازمه جدا ناشدنى ايمان دانسته است و مىفرمايد:
«... وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»2 افراد با ايمان تنها بايد بر خدا توكّل كنند.
در جاى ديگر مىفرمايد:
«... وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُوا اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»3 بر خدا توكّل كنيد اگر ايمان داريد.
در آيه ديگر، توكّل و اعتماد به خداوند را يكى از صفات بارز مؤمنين ياد كرده، مىفرمايد:
«اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ اذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ اياتُهُ زادَتْهُمْ ايمانَاً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»4
مؤمنان كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود دلهايشان ترسان مىگردد و آنگاه كه آيات او بر ايشان خوانده مىشود، ايمانشان افزون مىگردد و تنها بر پروردگارشان توكّل دارند.
1ـ در حديثى پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) معناى توكّل را از جبرئيل سؤال كرد، جبرئيل در پاسخ گفت:
«الْعِلْمُ بِاَنَّ الْمَخْلُوقَ لايَضُرُّ وَ لايَنْفَعُ وَ لايُعْطى وَ لايَمْنَعُ وَ اسْتِعْمالُ الْيَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ فَاِذا كَانَ الْعَبْدُ كَذلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لأَِحَد سِوَى اللّهِ وَ لَمْ يَرْجُ وَ لَمْ يَخَفْ سِوَى اللّهِ وَ لَمْ يَطْمَعْ فى اَحَد سِوَى اللّهِ فَهذا هُوَ الْتَّوَكّلُ»
معناى توكّل اين است كه انسان يقين كند، سود و زيان و بخشش و حرمان به دست مردم نيست و بايد از آنها نااميد بود و اگر بندهاى به اين مرتبه از معرفت و شناخت برسد كه جز براى خدا كارى انجام ندهد و به كسى جز او اميدوار نباشد و از غير او نترسد و غير از خدا چشم طمع به كسى نداشته باشد، اين همان توكّل بر خداست. بحارالأنوار، ج 68، ص 138، حديث 23.
===========
2ـ آل عمران/122.
3ـ مائده/23.
4ـ أنفال/2.
==========
در جاى ديگر اتّكا و اعتماد به خداوند را با شدّت و حِدّت بيشترى بيان داشته است:
«رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا اِلهَ اِلا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلا»1
پروردگار شرق و غرب را كه معبودى جز او نيست، نگاهبان و وكيل خود برگزين.
جمله «ربّ المشرق و المغرب» اشاره به حاكميّت و ربوبيّت خداوند بر تمام جهان هستى دارد. مقصود آيه، اين است كه خداوندى كه مجموعه جهان هستى، زير سلطه و قدرت اوست و تنها او شايسته پرستش است، چگونه انسان به او توكّل نكند و او را در همه امور زندگى براى خود تكيه گاه انتخاب نكند. به يقين اگر به ياد خدا باشيم و به او متّكى گرديم و روح و روان خود را به نيروى ذكر قوى داريم، باغهاى درونمان، پيوسته خرّم خواهد بود.
در دل ما لاله زار و گلشنى است *** پيرى و فرسودگى را راه نيست
آن گاه است كه انسان هيچ فضيلتى را براى خود طلب نمىكند و به هر دو عالم پشت پا مىزند؛ چنانكه حافظ مىگويد:
در ضمير ما نمىگنجد بغير از دوست كس *** هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس
و هم اوست كه مىگويد:
نيست در لوح دلم جز الف قامت يار *** چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
همان طور كه انسان معمولاً در كارهاى دنيوى براى خود وكيل برمى گزيند و بسيارى از كارهاى خود را به او واگذار مىكند تا آثار و نتايج درخشان و سودمندترى را در پى داشته باشد، شايسته است بنده خدا، نيز در همه امور زندگى به خداوند تكيه كند و او را وكيل خود قرار دهد، تا خواسته هايش بدون هيچ اضطراب و تشويش خاطر، تأمين گردد.
==========
1ـ مزّمل/9.
==========
به ديگر سخن: كسى كه در صدد است تا نيازمنديهاى خويش را بر طرف سازد، سه راه در پيش دارد:
الف ـ به نيروى خويشتن اعتماد كند.
ب ـ به ديگران اعتماد كند و به كمك آنان چشم بدوزد.
ج ـ نقطه اتّكاى خويش را خداوند قرار دهد و از غير چشم بپوشد.
در بين راههاى مزبور، بدترين راه آن است كه انسان ديگران را براى خود به عنوان تكيه گاهى مطمئن برگزيند: چنين روشى نه تنها از ديدگاه دين مذموم و نامشروع است، بلكه از ديد روانشناختى نيز يك طريقه ناپسند و غيرمعقول است، چه آنكه انسان را سربار و انگل جامعه بار مىآورد واگر اين روش ادامه يابد، به تدريج حسّ مقدس بى نيازى از ديگران و استقلال از او سلب مىگردد.
اما راه نخست ـ كه از نظر روانشناسى به آن «اعتماد به نفس» مىگويند ـ از دو بعد قابل بررسى است:
1ـ بُعد ايجابى
2ـ بُعد سلبى
بُعد ايجابى بدان معناست كه انسان از هر نظر به خود متّكى باشد. اين حالت گرچه از ديدگاه روانشناسى پسنديده و بدان سفارش شده است، ليكن در فرهنگ توحيدى صحيح و قابل قبول نيست، چون هر چه بر ميزان شناخت و معرفت انسان به خويش و خداوند، افزون گردد، متوجه مىشود كه بيش از آنچه قبلا مىپنداشته، ضعيف و عاجز است؛ به تعبير ديگر بر عجز و ناتوانى خود، بيش از پيش، واقف مىشود.
بديهى است هرگونه نيرو و انرژى كه انسان در اختيار دارد از خداست و از ناحيه ذات اقدس حق به وى واگذار شده است، با اين وجود چگونه انسان به نيروى متزلزل و ناپايدار خويش تكيه زند، در حالى كه به يقين مىداند كه هستى او و آنچه در اختيارش هست به خدا تعلّق دارد و او هيچگاه مالك حقيقى نبوده و نخواهد بود.
توكّل و اعتماد انسان به خدا، ناشى از معرفت به ربوبيّت الهى است. اگر انسان خدا را به عنوان مالك و صاحب اختيار و كسى كه هستىاش در دست اوست بشناسد؛ ديگر نيازى نمىبيند سراغ ديگرى برود و دست نياز به سوى او دراز كند.
بُعد سلبى:
امّا بُعد سلبى «اعتماد به نفس» يعنى عدم اعتماد به ديگران كه هم از ديدگاه روانشناسى و هم از نظر توحيدى مورد قبول و فاعل آن لايق تحسين و ستايش است. در قرآن كريم و روايات ائمّه معصومين(عليهم السلام) در ارتباط با اين موضوع مطالب فوق العاده ارزشمندى وارد شده است، مبنى بر اينكه دل بستن و تكيه نمودن به غير خدا، موجب يأس و نااميدى خواهد شد. در واقع آن آيات به نوعى از «توحيد در توكّل» اشاره دارد كه در اين نوشتار به ذكر چند نمونه از آن بسنده مىكنيم.
از آنجا كه انسان با داشتن تكيه گاه و پناهگاهى مطمئن چون خدا كه هميشه زنده است و هرگز نمىميرد، نياز ندارد كه به ديگران اعتماد كند، خداى سبحان مىفرمايد:
«وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَىِّ الَّذي لايَموُتُ»1
توكّل بر خداوندى كن كه زنده است و هرگز نمىميرد.
در جاى ديگر خداوند مىفرمايد:
«فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ اِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ المُبِينِ»2
پس بر خدا توكّل كن كه البتّه بر حقى و حقانيّتت بر همه آشكار است.
اساساً انسان با وجود خداوند چه دليلى دارد رو به سوى غير خدا آورد، آيا
==========
1ـ فرقان/58.
2ـ نمل/79.
==========
عنايات ذات احديّت او را كفايت نمىكند؟ لذا خداوند مىفرمايد:
«اَلَيْسَ اللّهُ بِكاف عَبْدَهُ ...»1 آيا خداوند براى بندهاش كافى نيست؟!
در جاى ديگر مىفرمايد:
«قُلْ اَغَيْرَ اللّهِ اَتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّمواتِ وَ الأرْضِ ...»2
بگو آيا غير از خدا را ولىّ خود انتخاب كنم در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين است؟
اگر زيان و خسارتى متوجه انسان باشد، تنها اوست كه برطرف مىسازد و خيرات نيز قطعاً از جانب او نصيب بندهاش مىگردد:
«وَاِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بَضُرٍّ فَلاكاشِفَ لَهُ اِلاّ هُوَ وَ اِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْر فَهُوَ عَلى كُلِّ شَىء قَديرٌ»3
اگر خداوند زيانى به تو برساند كسى جز او نمىتواند آن را برطرف سازد و اگر خيرى به تو برساند، او بر همه چيز تواناست.
به هر ترتيب هركس به خدا تكيه كند و او را براى خود پناهگاهى امن برگزيند، خداوند او را كفايت مىكند؛ خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
«... وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَىء قَدْراً»4
هر كس بر خداوند توكّل كند امرش را كفايت مىكند، خداوند فرمان خود را به انجام مىرساند و خدا براى هر چيز اندازهاى قرار داده است.
در جاى ديگر خطاب به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) چنين مىفرمايد:
«قُلْ حَسْبِىَ اللّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ»5
بگو خداوند مرا كافى است و اهل توكّل تنها بر او اعتماد مىكنند.
==========
1ـ زمر/36.
2ـ انعام/14.
3ـ انعام/17.
4ـ طلاق/3.
5ـ زمر/38.
==========
توكّل در روايات معصومين(عليهم السلام)
امام باقر(عليه السلام) مىفرمايند:
«مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ لايُغْلَبْ وَ مَنِ اعْتَصَم بِاللّهِ لا يُهْزَمْ»1
كسى كه بر خدا توكّل كند مغلوب نمىگردد و هر كه به خدا پناه آورد، شكست نمىخورد.
انسان هنگام درخواست چيزى، بايد اتّكاء و دلبستگىاش به خدا باشد، زيرا اسباب عادى كه در اختيار ماست جز به همان اندازهاى كه خدا براى آنها مقرّر فرموده، اثرى ندارند و چنانكه گمان مىشود، در تأثير مستقل نمىباشند و حقيقت امر و تأثير در دست خداست؛ از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است:
«اِذا اَرادَ اَحَدُكُمْ اَنْ لايَسْأَلَ رَبَّهُ اِلاّ اَعْطاهُ فَلْيَيْأَسْ مِنَ النّاسِ كُلِّهِمْ وَ لا يَكُنْ اِلاّ مِنْ عِنْدِاللّهِ عَزَّ وَجَلَّ»2
وقتى يكى از شما بخواهد كه خواستهاش برآورده گردد، بايد از تمام مردم مأيوس گردد و بداند رفع حاجت فقط به دست خداى عزيز است.
همچنين در «عدة الدّاعى» از حضرت صادق(عليه السلام) (از طريق پدرانش و ايشان نيز از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) روايت شده است كه فرمود:
«أوحَى اللّهُ اِلى بَعْضِ اَنْبِيائِهِ فى بَعْضِ وَحْيِهِ: وَ عِزَّتى وَ جَلالى لأََقْطَعَنَّ أمَلَ كُلِّ آمِل، أَمَلَ غَيْرى بِالْيَأْسِ وَ لأََكْسُوَنَّهُ ثَوْبَ الْمَذِلَّةِ فى النّاسِ وَ لأَُبْعِدَنَّهُ مِنْ فَرَجى وَ فَضْلى، أَيُأَمِّلُ عَبْدى فى الشَّدائِدَ غَيْرى، وَالشَّدائِدُ بِيَدى وَ يَرْجُو سِوايَ وَ أَنَا الْغَنىُّ الْجَوادُ بِيَدِى مَفاتيحُ الأبْوابِ وَ هِىَ مُغْلَقَةٌ وَ بابِى مَفْتوُحٌ لِمَنْ دَعانِى؟»3
خداوند به يكى از پيامبرانش اينچنين وحى فرمود:
به عزّت و جلالم سوگند، هر كس به غير من اميد داشته باشد نااميدش خواهم كرد و در ميان مردم جامه ذلّت و خوارى بر او خواهم پوشاند و او را از فضل و گشايش خود دور خواهم داشت. آيا در
==========
1ـ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 288.
2ـ مصباح الشريعة، ص 134.
3ـ به نقل از تفسير الميزان، ذيل آيه 186 سوره بقره.
==========
حالى كه گرفتاريها به دست من گشوده مىشود، بنده من به ديگرى اميد بسته است و وقتى من، بى نياز و بخشايندهام و كليد درهاى بسته تنها در دست من است و آن را در برابر درخواست كننده مىگشايم، چگونه بندهام دست نياز به سوى غير من دراز مىكند و به او اميدوار است؟
بحث مزبور را با حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) تعقيب مىكنيم:
حسين بن عُلوان مىگويد: براى كسب علم و دانش در مجلسى نشسته بودم و هزينه سفر من تمام شده بود، يكى از دوستان به من گفت: براى اين گرفتارى به چه كسى اميدوارى؟
گفتم: به فلانى.
گفت: به خدا سوگند، حاجتت برآورده نمىشود و به آرزوى خود نخواهى رسيد و خواسته تو تحقّق نمىيابد.
اينكه او كلامش را با سوگند به خدا بيان كرد، مايه تعجّب و شگفتى حسين بن عُلوان گرديد، لذا به او گفت:
«وَ ما عَلَّمَكَ رَحِمَكَ اللّهُ؟»
تو از كجا مىدانى؟ خدا تو را بيامرزد.
وى در جواب گفت: از امام صادق(عليه السلام) شنيدم كه فرمود:
در يكى از كتابها خواندهام كه خداى متعال فرموده است: به عزّت و جلالم و به بزرگوارى و رفعت و استيلايى كه بر عرش دارم سوگند، هر كس كه به غير من اميد بندد نااميدش خواهم كرد و نزد مردم به او جامه خوارى مىپوشانم و او را از تقرّب به خود مىرانم و پيوندش را از خود مىبرم.
در ادامه اين روايت خداى سبحان اين نكته را يادآور مىشود: سختى و گرفتارى را من براى بندهام پيش مىآورم و ايجاد و رفع آن فقط به دست من است، آن وقت چگونه او دست نياز به سوى ديگرى دراز كرده، به غير من دل مىبندد، در صورتى كه آنها در به وجود آوردن سختيها نقشى نداشته و قطعاً در برطرف ساختن آن نيز قدرت و توانايى نخواهند داشت:
«اَيُأَمِّلُ غَيْرى فى الشَّدائِدِ؟ وَالشَّدائِدُ بِيَدى وَ يَرْجوُ غَيْرى وَ يَقْرَعُ بالْفِكْرِ بابَ غَيْرى؟ وَ بِيَدى مَفاتيحُ الأبْوابِ وَ هِىَ مُغْلَقةٌ وَ بابى مَفْتوُحٌ لِمَنْ دَعانى»
آيا در سختى و گرفتاريها غير مرا مىطلبد، در حالى كه گرفتارى ها به دست من است و آيا به غير من اميدوار است و در انديشه خود درِ خانه جز مرا مىكوبد؟! با آنكه كليد همه درهاى بسته نزد من است و درِ خانه من به روى كسى كه مرا بخواند، باز است.
«فَمَنْ ذَالَّذى اَمَّلَنى لِنَوائِبِهِ فَقَطَعْتُهُ دوُنَها؟»
كيست كه در گرفتاريهايش به من اميد بسته است و من او را با گرفتارى هايش رها كرده ام.
«وَ مَنْ ذَالَّذى رَجانى لِعَظيمَة فَقَطَعْتُ رَجائَهُ مِنّى؟»
و كيست كه در كار بزرگى، به من اميد بسته است و من اميدش را از خود بريده باشم؟
«جَعَلْتُ آمالَ عِبادى عِنْدى مَحْفوُظَةً فَلَمْ يَرْضوُا بِحِفْظى وَ مَلأَْتُ سَماواتى مِمَّنْ لايَمَلُّ مِنْ تَسْبيحى وَ أَمَرْتُهُمْ اَنْ لا يُغْلِقوُا الأَْبْوابَ بَيْنى وَ بَيْنَ عِبادى، فَلَمْ يَثِقُوا بِقَوْلى»
من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشتم، ولى آنها راضى نشدند كه آرزوهايشان نزد من محفوظ باشد (بلكه مىخواهند به دست خودشان و يا ديگران نگهدارى شود، چون اگر راضى بودند آرزوهايشان نزد من باشد سراغ ديگران نمىرفتند؛ و از اينجا معلوم مىشود مرا به خدايى نپسنديدند و يا به من اعتماد نكردند) و آسمان هايم را از كسانى كه از تسبيح من خسته نمىشوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها دستور دادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند، ولى آنان (بندگان) به قول من اعتماد نكردند.
«أَلَمْ يَعْلَمْ [أَنَّ] مَنْ طَرَقَتْهُ نائِبَةٌ مِنْ نَوائِبى أَنَّهُ لا يَمْلِكُ كَشْفَها اَحَدٌ غَيْرى اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِذْنى»
آيا (كسى كه به غير من اميدوار است) نمىداند كه اگر براى او حادثهاى پيش آيد، جز به اذن من كسى نمىتواند آنرا برطرف سازد؟
خداوند متعال در قرآن مىفرمايد:
«وَ اِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ اِلاّ هُوَ وَ اِنْ يُرِدْكَ بِخَيْر فَلا رادَّ لِفَضْلِهِ...»1
==========
1ـ يونس/107.
==========
اگر خداوند بر تو ضررى پيش آورد، هيچ كس جز او نمىتواند آن را دفع سازد و اگر خير و رحمتى بر تو بخواهد، باز احدى نمىتواند آن را ردّ كند.
«فَمالِىَ أراهُ لا هِياً عَنّى، اَعْطَيْتُهُ بِجُودى مالَمْ يَسْأَلْنى ثُمَّ انْتَزَعْتُهُ عَنْهُ فَلَمْ يَسْأَلْنى رَدَّهُ وَ سَأَلَ غَيْرى»
پس چرا از من غافل و روى گردان است، من با جود و بخشش خود، آنچه را از من نخواست به او دادم، سپس آن را از او گرفتم و او برگشتش را از من نخواست و از غير من طلب كرد.
بدون درخواست انسان، خداوند نعمتهاى بى شمارى را به او ارزانى داشت، از قبيل: بدن سالم، چشم و گوش سالم، پدر، مادر، رفيق و استاد. حتى قبل از تولّد، خداوند از پيش نعمتها را براى انسان فراهم كرد، غذايش را در سينه مادر قرار داد؛ ولى وقتى جهت آزمايش برخى نعمتها را از او باز مىستاند، سراغ ديگران مىرود و سراغ كسى كه نعمت بدو ارزانى داشته، نمىرود!
«أَفَيَرانى أَبْدَأُ بالْعَطاءِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ ثُمَّ اُسْأَلُ فَلا اُجيبُ سائِلى؟»
من كه در ابتدا و پيش از درخواست او عطا مىكنم، مىپندارد هنگامى كه از من تقاضا كند به او جواب نمىدهم؟!
«اَبَخيلٌ أَنَا فَيُبَخِّلُنى عَبْدى؟» آيا من بخيلم كه بندهام مرا بخيل مىپندارد؟!
«أَوَلَيْسَ الْجُودُ وَالْكَرَمُ لى؟» آيا هر جود و كرمى از من نيست؟!
«أَوَلَيْسَ الْعَفْوُ وَالرَّحمَةُ بِيَدى» آيا عفو و رحمت در دست من نيست؟!
«أَوَلَيْسَ أَنَا مَحَلَّ الامالِ؟» مگر من محلّ آرزوها نيستم؟!
«فَمَنْ يَقْطَعُها دُونى؟» بنابراين چه كسى جز من مىتواند آرزوها را قطع كند؟!
«أفَلا يَخْشى الْمُؤَمِّلُونَ أَنْ يُؤَمِّلُوا غَيْرى، فَلَو أَنَّ اَهْلَ سَماواتى وَ اَهْلَ أَرْضى أَمَّلوُا جَميعاً ثُمَّ أَعْطَيْتُ كُلَّ واحِد مِنْهُمْ مِثْلَ ما أَمَّلَ الْجَميعُ ما انْتَقَصَ مِنْ مُلْكى مِثْلَ عُضْوِ ذَرَّة وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ»
آيا آنان كه به غير من اميد دارند، نمىترسند (از عذاب يا قطع كردن آرزوهايشان يا از مقام قرب و يا از اينكه نعمتهاى خود را از آنان قطع كنم؟) اگر همه اهل آسمانها و زمينم به من اميد بندند و به هر يك از آنها به اندازه اميدوارى همه آنان بدهم، به قدر عضو مورچهاى از ملك و فرمانروايى من كاسته نمىشود و چگونه كاسته شود از ملكى كه من قيّم آن هستم؟
خداوند مىفرمايد: اگر آنچه را همه انسانها مىخواهند و به عقلشان راه يافته است، به يك نفر عطا كنم سر سوزنى از مُلك و دارايى من كاسته نمىشود و مسلّماً اين همه عطا و بخشش براى خداوند دشوار نيست و او همه آنها را با يك اراده به وجود مىآورد:
«اِنَّما أَمْرُهُ اذا اَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»1
امر و فرمان خدا چنان است كه اگر خلقت چيزى را اراده كند، به محض اينكه به او بگويد موجود باش بلافاصله موجود مىگردد.
«فَيابُؤْساً لِلْقانِطينَ مِنْ رَحْمَتى وَ يابُؤْساً لِمَنْ عَصانى وَ لَمْ يُراقِبْنى»2
بدا به حال آنان كه از رحمتم نااميدند و بدا به حال كسانى كه نافرمانى كردند و از من پروا نداشتند.
(خدايى كه داراى چنين ملك و عظمتى است، چطور بندگان او به خود جرأت مىدهند نافرمانى كنند). اين روايت از جمله رواياتى است كه در مقام نكوهش از تكيه كردن و اميد بستن به ديگران وارد شده و اينكه اين خصيصه با «روح توحيد» سازگار نيست.
از طرف ديگر، امروزه «اعتماد به نفس» مورد توجه قرار گرفته است و در روانشناسى به عنوان يك ويژگى مثبت شناخته شده است و بدان اهميت فراوانى داده مىشود؛ كتابها درباره آن نوشتهاند و ديگران را تشويق مىكنند كه اين ويژگى را در خود پديد آورند و در مقابل، زيانها و مضرّات اعتماد به ديگران را برمى شمارند.
==========
1ـ يس/82.
2ـ اصول كافى، ج 3، ص 107، (باب التفويض الى الله والتّوكل عليه) حديث 7؛ بحارالأنوار، ج 71، ص 130.
==========
گرچه اميد بستن به قدرت خويش از جنبه عقلانى ستوده شده، ولى از ديدگاه توحيدى مذموم است، چون آنچه ما داريم عاريه است و مالك آن خداست. حال وقتى چيزى از ديگرى است و به عنوان امانت نزد ما نهاده شده است، چگونه به آن اعتماد كنيم، با اينكه نمىدانيم صاحب آن امانت، آن را نزد ما باقى مىگذارد يا نمىگذارد؛ پس تنها بايد به خدا اعتماد كنيم.
اين معنى (اعتماد و توكل بر خدا) در آيات فراوانى مورد ستايش ذات حق قرار گرفته، تا آنجا كه وعده داده شده، كسانى كه بر خدا توكل كنند، خدا آنها را كفايت مىكند.
«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه فَهُوَ حَسْبُهُ»1
«اَلَيْسَ اللَّهُ بِكاف عَبْدَهُ»2
آيا خدا براى بندهاش كافى نيست، كه او سراغ ديگران برود. پس اگر ما به «ربوبيت الهى» معتقد باشيم و خدا را به عنوان «ربّ»، مالك و صاحب اختيار و كسى كه هستى مملكوش در اختيار اوست، بشناسيم، جا ندارد سراغ ديگران برويم.
يكى از استادان ما داستانى به اين مضمون نقل مىفرمود:
در همسايگى ما كودكى كنار خانه خودشان نشسته بود، ناگهان گدايى در خانه آمد و به آن بچه گفت: برو از مادرت قدرى نان براى من بگير و بياور، بچه به او گفت: برو از مادر خودت بگير (گويا بچه مىدانست، كسى كه مادر دارد بايد نيازهايش را از او بخواهد).
ايشان مىفرمود: اگر معرفت و شناخت ما به خدا، به اندازه معرفت و شناخت اين بچه به مادرش باشد كه هر كس چيزى ندارد، بايد از مادرش بگيرد و اين مادر
==========
1ـ طلاق/3.
2ـ زمر/36.
==========
است كه نيازهاى بچهاش را تأمين مىكند؛ ديگر سراغ ديگران نمىرويم. وقتى خداوند از همه مهربانتر و قدرتمندتر است، چرا سراغ ديگرى برويم.
توكّل، لازمه ايمان به خدا
در سرلوحه دعوت بسيارى از پيامبران اين مسأله مطرح بوده كه به خدا ايمان آوريد و بر او توكل كنيد. يكى از ويژگى ها و علايم ايمان به خدا اين است كه انسان بر او توكّل كند؛ انسان اگر به ربوبيّت او اذعان دارد و معتقد است كه مجموعه جهان هستى زير سيطره حكومت و ربوبيّت او قرار دارد و تنها معبود شايسته پرستش، اوست، هرگز به خود اجازه نمىدهد به دنبال ديگرى برود و از او استمداد جويد، بلكه همواره به درگاه ذات اقدس حقّ اعتماد كرده، فقط از او درخواست كمك مىكند: اگر بيمار است از او درمان مىخواهد و اگر گرفتارى و مشكلى دارد، صرفاً از آستان ربوبى او اميد به رفع آن دارد.
قرآن كريم در موارد گوناگونى، توكل بر خدا را از ويژگى هاى افراد با ايمان دانسته و مىفرمايد:
«... وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»1
افراد با ايمان تنها بر خدا بايد توكل كنند.
افراد با ايمان به واسطه توكل و اعتماد به خداوند، به سمت تقويت ارتباط خود با او و در نهايت كمال نهايى در حركت اند، زيرا كمال روحى و معنوى فقط در سايه عشق و محبت و توكل به ذات اقدس حقّ، حاصل شدنى است. ذره ناچيز در پرتو تكيه بر خداوند و عشق و محبت به او، به خورشيد كمال ازلى مىرسد و قطره حقير چون به درياىِ بيكران پيوست، دولت بى كران يافت.
==========
1ـ آل عمران/122.
==========
به قول حافظ:
كمتر از ذرّه نهاى پست مشو مهر بورز *** تا بخلوتگه خورشيد رسى چرخ زنان
چو ذره گرچه حقيرم ببين به دولت عشق *** كه در هواى رخت چون به مهر پيوستم
توكّل و لزوم كار و فعّاليت
معناى توكل مسلماً اين نيست كه انسان در مسجد معتكف شود و مشغول به عبادت و راز و نياز با خدا گردد و اوقات شبانه روز را بدين گونه سپرى كند و دست از كسب و كار بردارد، به آن اميد كه خدا خود رزق و روزى او را تأمين كند؛ بى ترديد اين گونه اشخاص، بيراهه رفتهاند و به معنا و مفهوم حقيقى توكل دست نيافته اند. چنانكه در روايتى آمده است:
«رَاى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) قَوْماً لايَزْرَعُونَ قالَ مَنْ اَنْتُم؟ قالُوا: نَحْنُ الْمُتَوَكِّلُونَ قالَ: لا بَلْ اَنْتُمْ الْمُتَّكِلُونَ»1
پيامبر گرامى اسلام، گروهى را مشاهده كرد كه به دنبال كشت و كار نمىروند، فرمود: چه مىكنيد؟ گفتند: ما متوكلين هستيم. آنگاه پيامبر فرمود: شما متوكل نيستيد، بلكه سربار جامعه هستيد.
اساساً كسى كه به خدا معرفت دارد، مىداند كه به مقتضاى حكمت الهى، امور به واسطه اسباب تحقق مىيابد. گاهى اسباب، مادى و طبيعى است و گاه معنوى است و بسا اسبابى غيرعادى و خارق العاده است. به هر ترتيب حكمت الهى ايجاب مىكند هر پديدهاى از طريق اسباب خودش محقق گردد از اين رو علم و شناخت به خداوند و حكمت او موجب معرفت به مقتضاى حكمتش ـ كه برقرارى نظام اسباب و علل است ـ مىگردد و در نهايت، تكامل انسان بستگى به همين نظام داشته و به واسطه آن بشر در بوته امتحان و آزمايش قرار مىگيرد وگرنه انسان تكامل
==========
1ـ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 217.
==========
نمى يابد، زيرا تكامل انسان در گرو انجام وظايف بندگى است و آن نيز در ارتباطات انسانى مطرح مىگردد و اين ارتباطات نيز در نظام اسباب و مسبّبات مندرج مىباشد و اگر انسان انزوا گزيند و فقط به عبادت مشغول گردد و در زندگى روزمرّه به كار و تلاش نپردازد، برخلاف حكمت الهى عمل كرده است و در اين صورت، انتظار رسيدن رزق و روزى از جانب خداوند، قطعاً بى مورد خواهد بود، به قول مولوى:
گر توكل مىكنى در كار كن *** كشت كن پس تكيه بر جبار كن
بنابراين حكمت الهى ايجاب مىكند كه انسان در مسير راهيابى به نيازها و خواسته هايش، از اسباب بهره جويد. اگر بنا بود با درخواست روزى از خدا و گفتن يك «يا الله» روزى انسان فراهم شود، ديگر كسى به دنبال روزى نمىرفت و انسانها آزمايش نمىشدند. اين مشكلات است كه انسان در جريان آن آزموده مىشود و در نتيجه به تكامل و يا انحطاط و سقوط دست مىيابد. اگر در هر مرحله، براى انسان وظيفهاى مشخص شده، بدان جهت است كه بايد به دنبال اسباب برود، وقتى گرسنه است بايد كار كند و در نتيجه كار، رابطه بين كارگر و كارفرما، تصرف در اموال ديگران، ظلم، ظالم و مظلوم، محروم و مستضعف و جبّار و مستكبر مطرح مىشود.
اگر بنا بود هر كس دو ركعت نماز بخواند و بعد از نماز غذاى بهشتى در برابر او نهاده شود، ديگر امتحانى در كار نبود و همه انسانها صالح مىبودند و اهل طاعت از اهل معصيت، شناخته نمىشدند و معلوم نبود كه چه كسى براى اطاعت خدا، حاضر است رنج بكشد و چه كسى از دستاورد تلاش ديگران بهره مىجويد.
البته گاهى وراى «نظام اسباب و مسبّبات عادى» حكمت الهى اقتضاء مىكند كه امر خارق العادهاى رخ دهد، چنانكه درمورد حضرت مريم(عليها السلام) چنين امرى رخ مىداد.
«... كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرْيا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً...»1
هرگاه زكريا به صومعه نزد مريم مىآمد، نزد او روزى مىيافت.
==========
1ـ آل عمران/37.
==========
اين امر بر اساس حكمت الهى رخ مىدهد و نيز براى اينكه خداوند لطفش را به بندگان شايستهاش نشان دهد و ديگران نيز پند گيرند، كسى كه چنين لطفى به او شده، آزمايش مىشود كه از اين نعمت بزرگ قدردانى مىكند يا نه.
گذشته از موارد نادر و اندك، در بيشتر موارد حكمت الهى اقتضاء مىكند جريان امور بر اساس اسباب عادى برقرار باشد. حال اگر كسى بگويد: من نمىخواهم از راه اسباب به مقصود و هدفم برسم؛ خواست او با خواست خدا هماهنگ نيست و برخلاف خواست خدا حركت مىكند. اگر او بنده صالحى است، بايد كار و عبادت او مرضى خدا باشد. وقتى خدا اين نظام را مىپسندد، چطور او از خدا مىخواهد، در حق او برخلاف اين نظام رفتار كند، گويا مىپندارد علمش بيش از علم خداست. وقتى خداوند مىخواهد از فلان طريق به تو روزى دهد، تو مىگويى نه از راه ديگرى واز پيش خود به من روزى بده؟ اين نيست جز تنبلى و خواستى مخالف حكمت الهى.
اگر گفته مىشود: بايد از اسباب براى رسيدن به اهداف، بهره جست، اين بدان معنا نيست كه روزى تو توسط زمين، نانوا و كار تأمين مىگردد، بلكه همه اينها از خدايند و تدبيرشان به دست اوست و روزى نيز از اوست، اما تو وظيفه دارى به دنبال اسباب بروى، تا هدفهاى الهى در نظام عالم تحقق يابد و آن هدفها در مسير تكامل انسانهاست.
پس توكل كننده بايد از كار و تلاش غفلت نكند، چنانكه كسانى كه اهل توكل نيستند، اين گونه اند. منتها فرق اين دو، در رابطه قلبى آنهاست: توكل كننده به انگيزه اطاعت امر خدا و با تكيه و اميد داشتن به خدا تلاش مىكند؛ ولى انسان غير موحّد و غير متوكل، روزى خود را در كارش مىجويد و يا در دست ديگران كه مزدى به او بدهند. توكل كننده به كسى جز خدا اميد ندارد و حتى اگر دستش از همه اسباب كوتاه گردد، رخنهاى در اميد او پديد نمىآيد. مضمون برخى روايات چنين است كه
﴿ صفحه 29﴾
مؤمن به آنچه نزد خداست اميدوارتر است؛ چون ممكن است مال او از بين برود و يا ربوده شود؛ ولى آنچه در خزانه خداست از بين نمىرود.
حضرت ابراهيم، خليل الرحمن، و اعتماد بر خدا
يكى از بندگان صالح خدا كه لحظهاى از اعتماد و توكل به خدا غافل نشد و به يقين مىتواند بهترين الگو براى همه بندگان خدا باشد، حضرت ابراهيم خليل الرحمن(عليه السلام) است. آن هنگام كه بت پرستان قصد سوزاندن و از بين بردن او را داشتند، او تنها به خداى خود اعتماد كرد و تنها از او يارى خواست، چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
«قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا اِلهَتَكُمْ اِنْ كَنْتُمْ فاعِلينَ»1
گفتند: او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است.
مرحوم طبرسى مىنويسد: مردم به جمع آورى هيزم پرداختند، اگر كسى بيمار مىشد به بازماندگانش وصيت مىكرد كه در كار جمع آورى هيزم كوتاهى نكنند و نيز سفارش مىكردند كه مقدارى از مال آنان را براى خريد هيزم، جهت سوزاندن ابراهيم صرف كنند؛ حتى برخى از زنهايى كه كارشان پشم ريسى بود از اجرت آن براى سوزاندن ابراهيم و رضاى خدايان، هيزم مىخريدند. سرانجام هيزم فراوانى فراهم شد و آتش شعلهور گرديد. از آنجا كه نزديك شدن به چنين آتشى كه آن مقدار هيزم براى او فراهم شده بود، تقريباً غير ممكن بود، ناگزير از منجنيق استفاده كردند و ابراهيم را بر بالاى آن نهاده و به درون آتش افكندند.
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
«لَمّا اُجْلِسَ اِبْراهيمُ فِى الْمَنْجِنيقِ وَ اَرادُوا اَنْ يَرْمُوا بِهِ فِي النّارِ اَتاهُ جَبْرئيلُ(عليه السلام) فَقالَ: السَّلامُ عَلَيْكَ يا اِبْراهيمُ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
==========
1ـ انبياء/68.
==========
هنگامى كه ابراهيم بر روى منجنيق قرار گرفت و خواستند او را به آتش افكنند، جبرئيل نزد او آمد و به او سلام كرد و گفت:
«اَلَكَ حاجَةٌ؟» آيا حاجتى دارى؟
ابراهيم در جواب گفت: «اَمّا اِلَيْكَ فَلا»1 اما به تو نه!
«فَقالَ جِبْرِئيلُ: فَاسْئَلْ رَبَّكَ» جبرئيل به او گفت: پس از خدا نيازت را بخواه.
«فَقالَ حَسْبى مِنْ سُؤالى عِلْمُهُ بِحالى»2 سپس ابراهيم گفت: همين قدر كه او از حال من آگاه است كافى است.
وقتى او را در آتش افكندند گفت:
«يا اللّهُ يا واحِدُ يا اَحَدُ يا صَمَدُ يا مَنْ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَد وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ»3
ديرى نپاييد كه ابراهيم در ميان آتش قرار گرفت، اما از آنجا كه همه چيز سر به فرمان خدا دارد، حرارت آتش در او بى اثر ماند:
«قُلْنا يا نارُ كُونى بَرْداً وَ سَلاماً عَلى اِبْراهيمَ»4
گفتيم:اى آتش؛ بر ابراهيم سرد و سالم باش.
بنابراين كسى كه خدا را تكيه گاه خود برگزيند، خداوند نيز او را از شدايد و گرفتارى ها نجات بخشيده، على رغم ناباورى بيگانگان، رفاه و آسايش را نصيب او مىگرداند.
==========
1ـ مجمع البيان، ج 4، ص 55.
2ـ الميزان، ج 14، ص 336.
3ـ مجمع البيان، ج 4، ص 56.
4ـ انبياء/69.
==========
درس دوم
منزلت توكل و رضايت به قضاى الهى
«لَيْسَ شَىٌ عِندي اَفْضَلَ مِنَ التَّوكُّلِ عَلَىَّ وَ الرّضى بما قَسَمْتُ»
در درس گذشته درباره توكّل و اهميّت آن به تفصيل، به كندوكاو پرداختيم و اكنون در اين درس فراز ديگر روايت معراج را مورد بحث قرار مىدهيم.
خداى متعال براى بندگان خود، تقديراتى دارد و اين تقديرات گاهى موافق با خواسته آنهاست و به آن خرسند مىگردند و زمانى نيز از آن ناخشنود مىشوند. آنچه خداوند مىخواهد اين است كه به مقدّرات او راضى باشند و به قضاى او گردن نهند و رضايت خدا را همواره بر رضايت خود مقدّم دارند و اين تقدير گاهى در امور تشريعى است و گاهى در امور تكوينى.
در امور تشريعى، همه انسانها موظّفند كه واجبات را انجام داده و محرّمات را ترك كنند، و اين خود رضايت به مقدرات تشريعى الهى است.
البته همت گماردن به انجام واجبات و ترك محرمات، پايين ترين مرتبه تقوا و به معناى مقدم داشتن رضايت الهى است، گرچه برخى در همين حد نيز با كراهت به اين امر تن مىدهند، ولى اولياى خدا، در اثر بندگى، به مقامى رسيدهاند كه از بندگى و عبادت و ترك محرمات لذت مىبرند.
در امور تكوينى، بايد به آنچه خدا براى آنها پيش آورده راضى باشند، چه واقعه ناگوار باشد و چه خوشايند، چنانكه در روايت به همين معنا اشاره دارد و مىفرمايد: بندگان بايد به چيزى كه خدا براى آنها تقسيم كرده، خشنود باشند.
شكّى نيست كه همه چيز در اختيار ما نيست، حتى سخن گفتن كه مىپنداريم در اختيار ماست؛ چرا كه سخن گفتن مستلزم داشتن زبان، حلق، شش، حنجره، تارهاى صوتى، هوا و... است و اينها هيچ كدام در اختيار ما قرار ندارد، زيرا اگر عارضه و اختلالى در آنها پديد آيد، انسان نمىتواند سخن گويد.
پس حتى ساده ترين امور اختيارى، مثل سخن گفتن كه انسان هر وقت بخواهد سخن مىگويد و اگر نخواهد سكوت مىكند، نياز به اسباب و شرايطى دارد كه از قلمرو اختيار ما خارج است (چه بسا افرادى كه سخنى را آغاز كردند، ولى نتوانستند به پايان برسانند، يا در هنگام سخن گفتن جان سپردند و يا عارضهاى برايشان رخ داد)؛ چه رسد به امورى كه كاملا غير اختيارى هستند؛ مانند زلزله و ابتلا به بيماريى كه انسان در پيدايش آنها هيچ اختيارى ندارد و همه جزو مقدّرات الهى است.
درست است كه يك سرى عوامل طبيعى يا انسانى، در به وجود آمدن واقعهاى نقش دارند، امااين بدان معنا نيست كه خدا دربرابرمخلوقاتش مغلوب شده وبرخلاف اراده او، عوامل طبيعى باعث به وجود آمدن آن واقعه گرديده است. در ملك خدا چيزى بر خلاف اراده او واقع نمىشود، اوست كه بر اساس حكمتش، به اين عالم نظم بخشيده است ولو اينكه گاهى در نظام عالم، امور ناخوشايندى نيز رخ مىدهد. اين نظام را خدا پديد آورده و آن را بهترين نظام دانسته است، به طوريكه اهل فلسفه از آن به «نظام احسن» تعبير مىكنند.
بنابراين، اراده خداوند در نظام عالم مؤثّر است و چنان نيست كه خدا به حكمت خود دست اسباب و عوامل را باز گذاشته تا اين تأثير و تأثّرات پديد آيند، بلكه در اين تأثير و تأثّرات حكمتهايى است كه مهمترين آن، مسأله امتحان و آزمايش است. انسانها در برابر حوادث ناخوشايند آزموده مىشوند، تا مشخص شود چه واكنشى از خود نشان مىدهند. برخى از آزمايشها، مربوط به مرحله اول ايمان است تا معلوم شود كه آيا انسان در مقابل حوادث سخت، احكام الهى را رعايت مىكند يا عصيان؟ اين اولين مرتبه امتحان است كه مربوط به اغلب بندگان است. ولى امتحان بالاتر، مخصوص بندگان برجسته است كه آيا در برابر حوادث سخت از خدا شِكوه و گلايه مىكنند يا آنها را تحمّل كرده، دم فرو مىبندند. اين همان مقام صبر است، بالاتر از صبر، رضاست، يعنى اهل رضا هم درد و رنج و گرفتارى را تحمّل مىكنند و هم به آن، از آن جهت كه از جانب خداست، رضايت مىدهند. اين بالاترين مرحله ايمان است كه در آن صورت انسان از جان و دل به تقديرات خداوند راضى است و به اينكه تقديرات الهى از روى حكمت است، ايمان دارد. بديهى است هر اندازه ايمان و معرفت انسان بيشتر باشد، رضايت به قضا و قدر الهى نيز افزونتر خواهد بود.
پس، از مهم ترين مراتب ايمان اين است كه انسان به تقديرات الهى، هر چند ناخوشايند باشد، علاوه بر صبر و تحمل، رضايت دهد؛ لذا خداوند مىفرمايد: «محبوب ترين كارها نزد من توكّل است و بعد از آن رضايت به آنچه تقدير كرده ام»
اين بدان معناست كه رضا از توكّل والاتر است: توكل يعنى انسان در كارها از خدا كمك بخواهد و بر او اعتماد كند كه اين همان استعانت باللّه است: «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ»
اما مقام دوّم اين است كه به آنچه خدا انجام داده، راضى و خرسند باشيم، نه اينكه تلاش كنيم چيز ديگرى واقع گردد.
آنچه گفتيم بدان معنا نيست كه انسان دست از تلاش بردارد، بلكه تلاش كردن، خود جزو عوامل تقدير الهى به شمار مىرود. منظور اين است كه به آنچه واقع شده راضى باشيم، چه تلاش ما در پيدايش آن نقش داشته باشد و چه عوامل ديگر، و اين معنا وقتى حاصل مىشود كه انسان بداند هر حادثهاى بر حكمتى استوار است.
خيرخواهى خدا براى انسان
در حديث قدسى خداوند خطاب به حضرت موسى مىفرمايد:
«يا مُوسى ما خَلَقْتُ خَلْقَاً اَحَبَّ اِلَىَّ مِنْ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ وَ اِنّى اِنَّما اِبْتَلَيْتُهُ لِما هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ اُعافيهِ لِما هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ اَنَا اَعْلَمُ بِما يَصْلَحُ عَبْدي عَلَيْهِ...»
اى موسى بنده مؤمن، محبوب ترين مخلوق من است و اگر گرفتارى و ابتلايى بر او پيش مىآورم، خير او در آن است و او را از چيزى باز مىدارم كه خير او در آن است و من به آنچه به صلاح و مصلحت بندهام است، آگاه ترم.
مسلّماً اگر ما كسى را دوست بداريم، راضى نمىشويم ناراحتى و گرفتارى بر او پيش آيد، پس اگر خداوند بندهاش را به مصيبتها و گرفتاريها مبتلا مىسازد، به جهت دشمنى با او نيست، بلكه براى اين است كه خير و صلاح او در آن مصائب و گرفتارى هاست. مادرى كه بچهاش مريض است، اگر فرزندش را از خوردن بعضى خوردنى ها باز مىدارد و يا داروهاى تلخ و بدمزه به او مىخوراند، به جهت دشمنى با او نيست، بلكه كار او از روى محبت و علاقه به فرزندش است؛ خدا نيز چنين است.
به قول شاعر:
مادر او را گويداى نور دو چشم *** گر غضب رانم و گر بينى تو خشم
اين غضبها به زمهر ديگرى است *** خشم و تندى هاى من از مادرى است
«فَلْيَصْبِرْ عَلى بَلائى وَلْيَشْكُرْ نَعْمائى...»
پس بايد بر بلايم صبر كند و بر نعمتهايم شكر گزارد.
(شكر در برابر نعمتها و صبر در برابر ناملايمات، موجب تكامل انسان مىگردد). در ادامه خداوند مىفرمايد:
«وَ لْيَرْضَ بِقَضائى، أَكْتُبْهُ فِى الصِّدّيقينَ عِنْدي...»
و بايد به قضاى من راضى باشد، تا او را در زمره صديقين قرار دهم... .
در پايان مىفرمايد:
«اِذا عَمِلَ بِرِضائى وَ أَطاعَ أَمْري.»1
[در جمله صديقين قرار مىگيرد]هنگامى كه به رضاى من عمل كند و فرمانم را اطاعت نمايد.
امام، رضوان الله تعالى عليه، بارها مىفرمود: ما بايد به تكليفمان عمل كنيم و اينكه چه واقع مىشود به ما مربوط نيست، چون جهان مدبّرى دارد و به آنچه تدبير و قضاى او تعلّق گرفته، بايد رضايت دهيم.
در روايت ديگرى حضرت موسى از خدا سؤال مىكند:
«اى ربِّ اىُّ خَلْقِكَ اَحَبُّ اِلَيْكَ؟ قالَ مَنْ اِذا اَخَذْتُ حَبيبَهُ سالَمَنى...»
خدايا؛ كدام يك از بندگانت، نزد تو محبوب ترين است؟ خداوند مىفرمايد:
بندهاى كه اگر محبوبش را از او باز گيرم، به من پرخاش نكند و حرمت مرا نگه دارد.
برخى، وقتى عزيزى از دست مىدهند، از خدا گله و شكايت مىكنند و به اين امر رضايت نمىدهند، چون نمىخواهند از محبوبشان جدا شوند، چنين افرادى محبوب خداوند نيستند.
سپس حضرت موسى عرض مىكند:
«فَاَىُّ خَلْقِكَ اَنْتَ عَلَيْهِ ساخِطٌ؟ قال: مَنْ يَسْتَخيرُنى فِى الاَْمْرِ فَاِذا قَضَيْتُ لَهُ سَخَطَ قَضائى»2
خدايا؛ از كدامين بندگانت نا خشنودى؟
خداوند فرمود: كسى كه خير و صلاحش را از من بخواهد، سپس آنگاه كه به خير و صلاحش حكم كردم بر قضاى من خشم گيرد.
وقتى به خدا اعتماد و توكّل مىكنيم و از او مىخواهيم آنچه به صلاح ماست پيش آورد، اگر گرفتارى و بيمارى پيش آمد، نبايد گله كرد، چرا كه خير و صلاح ما در آن است. پس انسان موحّد، بر خدا توكّل مىكند و از او كمك خواسته، در شدايد و
==========
1ـ بحارالانوار، ج 71، ص 139.
2ـ بحارالانوار، ج 82، ص 90.
==========
سختى ها صبر را پيشه خود مىسازد و معتقد است كه تدبير امور به دست خداست.
پيامبر فرمود:
«يَقُولُ اللّهُ عَزَّوَ جَلَّ: مَنْ لَمْ يَرْضِ بِقَضائى وَ لَمْ يَشْكُرْ لِنَعَمائى وَ لَمْ يَصْبِرْ عَلى بَلائى فَلْيَتَّخِذْ رَبّاً سِوائى»1
خداوند مىفرمايد: كسى كه به قضاى من راضى نگردد و به پاس نعمتهاى من شكر نكند و در بلا و گرفتارى صبر پيشه خود نسازد، براى خود پروردگارى غير از من برگزيند.
پيامبر فرمود:
«قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِنَّ مِنْ عِبادي الْمُؤْمِنينَ عِباداً لايُصْلَحُ لَهُمْ اَمْرُ دينِهِمْ اِلاّ بِالْغِنى والسِّعَةِ وَ الصِّحَّةِ فىِ الْبَدَنِ فَاَبْلُوهُمْ بِالْغِنى وَ السِّعَةِ و صِحَّةِ الْبَدَنِ فَيُصْلَحُ عَلَيْهِمْ اَمْرُ دينِهِمْ...»
خداوند عزوجل مىفرمايد:
برخى از بندگان مؤمن من، دينشان پايدار نگردد جز با توانگرى و وسعت و تندرستى (اگر زندگى مناسب و در خورى داشته باشند، خداى را بندگى مىكنند و آنگاه كه فقر و بدبختى بديشان روى آورد، از دين خود كناره مىگيرند. خداوند آنها را به شدايد و سختى ها مبتلا نمىسازد؛ چرا كه صلاح آنها در رفاه و سلامتى است و تحمّل مصيبت و گرفتارى را ندارند)؛ پس آنها را با ثروت و وسعت و تندرستى مىآزمايم، تا امر دينشان اصلاح گردد.
امتحان و آزمايش هميشه به گرفتارى و سختى ها نيست، بلكه گاهى نعمتها نيز وسيله آزمايش قرار مىگيرند و خدا آن نعمتها و امكانات را براى بندگان خود فراهم مىسازد، تا بنگرد آنها به وظيفه خود عمل مىكنند يانه؟
«وَ اِنَّ مِنْ عِبادي الْمُؤْمِنينَ لَعِباداً لايُصْلَحُ لَهُمْ اَمْرُ دينِهِمْ اِلاّ بِالْفاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ والسُّقْمِ فى اَبْدانِهِمْ...»
و برخى ازبندگانم دينشان پايدارنگردد، جز با فقر و تهيدستى و بيمارى... .
==========
1ـ بحارالانوار ج 5، ص 95.
==========
«فَاَبْلُوهُمْ بِالْفاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَ السُّقْمِ فَيُصْلَحُ عَلَيْهِمْ اَمْرُ دينِهِمْ وَ اَنَاَ اَعْلَمُ بِما يُصْلَحُ عَلَيْهِ اَمْرُ دينِ عِبادي الْمُؤْمِنينَ...»
آنها را با فقر و تهيدستى و بيمارى مىآزمايم، تا امر دينشان اصلاح گردد. من به آنچه دين بندگان مؤمنم را اصلاح كند داناترم.
همه اينها در صورتى است كه انسان مؤمن باشد و كارش را به خدا واگذارد، كه در آن صورت خدا او را كفالت مىكند و هر چه به خير و صلاح اوست، بدو مىدهد: اگر خير او در ثروت است، او را ثروتمند مىكند و اگر صلاحش در فقر و تنگدستى و گرفتارى است، او را به گرفتارى و تنگدستى مبتلا مىكند. در اين صورت او هر چه تلاش كند، چيزى به دست نمىآورد و روز به روز فقيرتر مىگردد. چون او صلاح و خيرش را از خدا خواسته است و صلاح و خير او در فقر و تنگدستى است، در واقع خداوند دعاى او را مستجاب كرده است.
باز تأكيد مىكنم، انسان نبايد دست روى دست بگذارد و از تلاش باز ايستد و بگويد كه خدايا هر چه خير است براى من پيش آور، بلكه انجام وظيفه سخنى است و واگذارى امور به خدا سخنى ديگر. بحث در اين است كه انسان به آنچه واقع مىشود و خدا پيش مىآورد راضى باشد؛ گرچه هر كس موظف است تلاش كند، تا وسايل گذران معاش خود و خانوادهاش را فراهم سازد و نيز در حفظ و سلامتى بدن خويش بكوشد، تا به بيمارى مبتلا نگردد.
عدّهاى دستورات مربوط به حفظ و سلامتى بدن را، رعايت مىكنند و در عين حال به بيمارى هاى گوناگون مبتلا مىگردند و عدّهاى آن دستورات را رعايت نمىكنند، در عين حال سالم مىمانند، چون خداى متعال براى سلامتى آنها اسباب ديگرى قرار داده كه دور از دسترس ديگران است. اينطور نيست كه هر چه خواستيم و به دنبال آن بوديم واقع شود، چه بسا امور بر خلاف ميل و خواسته ما رخ دهد؛ ولى نبايد نگران بود و خداوند را مورد خطاب و عتاب قرار داد.
نتيجه اين حالت آن است كه انسان هيچگاه در زندگى نگران نمىگردد و همواره شاد و خشنود است و به وظيفهاش عمل مىكند و خداى را پرستش كرده، به آنچه پيش مىآيد رضا مىدهد. اما كسانى كه به «مقام رضا» دست نيافته اند، در برابر ناملايمات و سختى ها افسرده و عصبانى مىگردند و از خداوند سبحان شاكى هستند.
در ادامه روايت آمده است:
«وَ اِنَّ مِنْ عِبادي الْمُؤْمِنينَ لَـمَنْ يَجْتَهِدُ فى عِبادَتي فَيَقُومُ مِنْ رُقادِهِ وَ لَذيذِ وَسادِهِ فَيَتَهَجَّدُ لِىَ اللَّيالِىَ فَيُتْعِبُ نَفْسَهُ في عِبادَتي...»
و برخى از بندگانم در عبادت من مىكوشند و از خواب و بستر راحت، برمى خيزند و در نيمه هاى شب براى من، نماز شب مىخوانند و در پرستش من خود را به زحمت مىافكنند... .
«فَاَضْرِبُهُ بِالنُّعاسِ اللَّيْلَةَ وَ اللَّيْلَتَيْنِ نَظَراً مِنّي لَهُ وَ ابِقاءً عَلَيْهِ فَيَنامُ حَتى يُصْبِحَ فَيَقُومُ وَ هُوَ ماقِتٌ لِنَفْسِهِ زارِىٌ عَلَيْها وَلَوْ اُخَلّى بَيْنَهُ وَ بَيْنَ ما يُريدُ مِنْ عِبادَتى لَدَخَلَهُ الْعُجْبُ مِنْ ذلِكَ...»
از روى لطف به او و براى اينكه ايمانش باقى بماند، يكى دو شب خواب را بر او چيره مىسازم. پس او تا صبح مىخوابد و آنگاه كه از خواب بر مىخيزد، بر خود خشمگين است و خود را سرزنش مىكند (كه چرا از عبادت محروم شدم) و اگر او را واگذارم كه هر چه بخواهد عبادت كند، خودبينى او را فرا مىگيرد.
براى اينكه ما به عجب و خودبينى مبتلا نشويم و پى ببريم همه امور در اختيار ما نيست و حتى توفيق انجام عبادت نيز از جانب خداست، او گاهى ما را به چرت زدن مبتلا مىكند تا با خواندن دو ركعت نماز به خود نباليم.
«فَيُصَيِّرُهُ الْعُجْبُ اِلى الْفِتْنَةِ بِاَعْمالِهِ...»
و همان خودبينى او را فريفته اعمالش مىسازد.
«فَيَاْتيهِ مِنْ ذلِكَ ما فيهِ هَلاكُهُ لِعُجْبِهِ بِاَعْمالِهِ وَ رِضاهُ عَنْ نَفْسِهِ...»
و حالتى به او دست مىدهد كه موجب از بين رفتن دينش مىگردد، چون به اعمالش خشنود مىگردد و از خود راضى مىشود ...
«حَتّى يَظُنَّ اَنَّهُ قَدْ فاقَ الْعابِدينَ وَ جازَ في عِبادَتِهِ حَدَّالتَّقْصيرِ...»
تا آنجا كه گمان مىكند بر همه عابدان برترى دارد و در عبادت از حد تقصير و كوتاهى فراتر رفته است (در صورتى كه پيامبران نيز اعتراف به كوتاهى و تقصير در عبادت مىكنند).
«فَيَتَباعَدُ مِنّى عِنْدَ ذلِكَ وَ هُوَ يَظُنُّ اَنَّهُ يَتَقَرَّبُ اِلَىَّ...»
آن هنگام از من دور مىشود و خود مىپندارد به من نزديك مىگردد!
«فَلايَتَّكِلُ الْعامِلُونَ عَلى اَعْمالِهِمْ الَّتي يَعْمَلُونَها لِثَوابي...»
پس كسانى كه به جهت پاداش و ثواب، اعمالى انجام مىدهند، نبايد به آنها تكيه كنند.
نبايد به عبادت و سحر خيزى خود ببالند و به اعمال خود اميدوار باشند، زيرا اين عجب و غرور موجب هلاكت آنها مىگردد، بلكه همواره بايد به لطف و رحمت خداوند اميد داشته باشند.
«فَاِنَّهُمْ لَو اجْتَهَدُوا وَ اَتْعَبُوا اَنْفُسَهُمْ وَ أَفْنَوا اَعْمارَهُمْ في عِبادَتي كانُوا مُقَصِّرينَ غَيْرَ بالِغينَ في عِبادَتِهِمْ كُنْهَ عِبادَتي فيما يَطْلُبُونَ عِنْدي مِنْ كَرامَتي وَ النَّعيمِ في جَنّاتي وَ رَفيعِ دَرَجاتي الْعُلى في جِواري...»
زيرا آنها هر چه كوشش كنند و خود را به زحمت افكنند و عمر خود را در راه عبادت من سپرى سازند، باز مقصرند و با عبادت خود به حقيقت و ژرفاى پرستش من نمىرسند و شايستگى و صلاحيت دريافت كرامت و نعمتهاى بهشتى و درجات والايى كه در جوار من طلب مىكنند، نمىيابند.
«وَ لكِنْ فَبِرَحْمَتي فَلْيَثِقُوا وَ بِفَضْلي فَلْيَفْرَحُوا وَ اِلى حُسْنِ الظَّنِّ بي فَلْيَطْمَئِنُّوا...»
و لكن به رحمت من بايد اعتماد كنند و به فضلم شادمان بوده و اطمينانشان به حسن ظنّ به من باشد.
«فَاِنَّ رَحْمَتي عِنْدَ ذلِكَ تُدارِكُهُمْ وَ مَنّي يُبَلِّغُهُمْ رِضْواني وَ مَغْفِرَتي تُلْبِسُهُمْ عَفْوي...»
در آن هنگام رحمتم دستگيرشان مىشود و رضوانم به آنها مىرسد و آمرزشم بر آنها لباس گذشت مىپوشاند.
در پايان خداوند مىفرمايد:
«فَاِنّي اَنَا اللّهُ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ وَ بِذلِكَ تَسَمَّيْتُ»1
همانا من خداى رحمن و رحيمم و بدين نام، ناميده شده ام.
خلاصه آنكه: انسان بايد در كارها و زندگى اش، به خدا اميد بندد و در مسير تكامل، به لطف و عنايت الهى اعتماد كند، در عين حال وظيفه خود را هرچه بهتر انجام دهد و دست از تلاش و كوشش بر ندارد و نيز به اعمال خود اعتماد نكند. چون اعمال ما با پاداش و نعمتهاى الهى برابرى نمىكند و اگر بنا شود كه اعمال ما دقيقا حسابرسى شود، پى خواهيم برد كه ما با اين اعمال، استحقاق چيزى را نداريم و اين رحمت و لطف خداوندى است كه ما را در بر مىگيرد.
ما اگر خداى را عبادت مىكنيم، به پاس نعمتهاى اوست: اگر با زبان چيزى مىگوييم، زبان و قدرت سخن گفتن را او عنايت كرده است. پس بر خدا منّتى نداريم و اگر در بهترين فرصتها، بهترين اعمال را انجام دهيم، در هنگام محاسبه بدهكار مىشويم و در واقع نبايد انتظار پاداش داشته باشيم و يا انتظار رسيدن به مقامات والاى انبيا و اولياى الهى را، چرا كه آنها با اطمينان و اعتماد و حسن ظن به خدا، به آن مقامات رسيدند، نه با اعمالشان.
==========
1ـ بحارالانوار، ج 72، ص 327.
==========
درس سوم
محبت الهى و راه رسيدن به آن
«يا مُحَمَّدُ؛ وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتَحابّينَ فيّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتَقاطِعينَ1 فيّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتَواصِلينَ فيّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتَوَّكِّلينَ عَلَىَّ وَ لَيْسَ لَِمحَبَّتي عَلَمٌ وَ لا نِهايَةٌ وَ كُلَّما رَفَعْتُ لَهُمْ عَلَماً وَضَعْتُ لَهُمْ عَلَماً...»
خداى متعال رسولش را مورد خطاب قرار داده، مىفرمايد: محبّت من بر چهار دسته از مردم واجب است (اين وجوب از قبيل وجوب تكليفى نيست، بلكه ثبوت قطعى محبّت خدا را مىرساند):
دسته اول: كسانى كه يكديگر را به جهت من دوست داشته باشند.
دسته دوم: كسانى كه براى من از دوستى وارتباط با كسانى كه نمىپسندم، دست بردارند و رابطه خود را با دشمنان من قطع كنند. به ديگر سخن، اگر بر اساس هواى نفس و بر خلاف رضاى پروردگار ارتباطى بين آنها برقرار شد، به انگيزه عشق به خدا چنين پيوند و ارتباطى را قطع كنند.
دسته سوم: افرادى كه به جهت من با يكديگر رابطه برقرار كنند (و اگر چنانچه كدورت و تيرگى بينشان وجود دارد، آن را فراموش كنند و در ايجاد ارتباط و پيوند همه جانبه تلاش و همت نمايند.)
دسته چهارم: گروهى كه بر من توكل داشته باشند.
پيداست كه خداوند در مقام برانگيختن افراد به سوى كارهايى است كه موجب سعادت و تقربشان به اوست. البته كسى برانگيخته مىشود كه به خداوند محبّت
1- در نسخه ارشادالقلوب ديلمى، (باب 54) «المتعاطفين» ضبط شده است.
داشته باشد، نه آنكه بى تفاوت و غافل باشد. براى كسى كه واقعاً به محبّت خداوند دست يافته است، محبّت خداوند نزد او بيشتر ارزش دارد از كسى كه در بيابان راه را گم كرده و زاد و توشهاش تمام شده و در آستانه مرگ است و انتظار مىكشد تا نان و آبى به او برسانند و او را از سرگشتگى در بيابان و گمراهى نجات دهند. چون كسى كه در آستانه مرگ و از دست دادن زندگى زودگذر دنياست و آرزو دارد چند روز ديگر زنده بماند، مىخواهد راه را پيدا كند تا چند صباحى ديگر در اين دنيا زندگى كند و اين هرگز قابل مقايسه با ارزش و اهميّت محبّت خدا به بندهاش نيست كه از هر جهت مفيد و ثمربخش و سازنده و در عين حال جاودانه است.
پر واضح است كه بشر تلاش مىكند تا در اين دنيا محبّت ديگران را به خود جلب كند، و البته همت ها متفاوتند: افراد بلند همت درصددند كه در دل مردم جاى گيرند، ديگران به آنها محبّت و عنايت داشته باشند؛ ولى اهل آخرت تنها به اين نوع محبّت بسنده نمىكنند و در تكاپوى كسى هستند كه محبّتش بيش از همه جهان، فايده و ارزش دارد و براى تحصيل و دست يابى به آن از همه چيز و همه دنياى خود مىگذرند. ولى افسوس كه جز براى اندكى، ارزش محبّت الهى ناشناخته است.
پى بردن به اهميّت محبّت خدا، به نوبه خود درجهاى از شناخت و معرفت ذات اقدس خداوند است و لااقل با اين حد از معرفت، ما دچار جهل مركّب نشده ايم. حال وقتى تا اين حد اين معنا را درك كرديم، بايد در جهت تحصيل چنين امر عظيم و ارزش مندى همّت گماريم و در اين راه از همه امكانات خود بهره جوييم، تا محبّت الهى به معناى واقعى در ما پديد آيد.
اينكه در اين حديث شريف آمده است: «وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتحابين فيّ» (كسانى كه يكديگر را به جهت من دوست داشته باشند، محبّت من بر آنان واجب مىگردد)، بدان جهت است كه دوست داشتن يكديگر در واقع محبّت ورزيدن به خداست،
چه آنكه دوستى با دوستان خدا، نوعى اظهار مودت و محبّت به خداوند است. طبيعى است اگر محبّت به كسى يا چيزى تعلق گرفت به متعلقات او نيز سرايت خواهد كرد، اگر كسى به خدا علاقه داشت به مقربان و نزديكان او نيز علاقه مند است و اين از آثار تكوينى محبّت است، زيرا نمىتوان به كسى محبّت داشت، اما نسبت به آثار و متعلقات او بى تفاوت بود. از اين رو اگر شخصى به خداوند محبّت داشت به هر كه به خدا نزديكتر است، بيشتر محبّت خواهد ورزيد ولذا چنين افرادى در وهله اول به وجود مقدس پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) محبّت مىورزند و سپس به شيعيانى كه به آنها نزديكترند و راه آنان را بهتر از ديگران پيمودهاند و به دستورات و فرامين آنها بيش از ديگران عمل مىكنند.
طريق وصول به محبّت الهى
هر كس بر اساس ايمان به خدا، به ديگران محبت داشته باشد و ديگرى را به جهت عبوديت و بندگى او در برابر خدا و به سبب تقوى و پرهيزگاريش، دوست بدارد، بايد به خود اميدوار باشد، چون محبّت بندگان و دوستان خدا وسيلهاى است كه انسان را به راه خدا مىكشاند و از آنچه او را از خدا و دوستان خدا دور مىكند باز مىدارد. افزون بر اين، با عمل خويش، محبّت خداوند را تحصيل خواهد كرد و به آرزوى ديرينه خود دست مىيابد؛ زيرا تنها آرزوى هر محب اين است كه محبوبش نيز به او محبّت داشته باشد. بدين جهت خداوند، در قرآن كريم درباره تحصيل محبّت الهى و يا اينكه چگونه انسان مىتواند محبوب خدا شود، مىفرمايد.
«اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ»1
اگر خدا را دوست داريد پس از دستورات من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست بدارد.
==========
1- آل عمران/29.
==========
حال اگر كسى در تكاپوى وصول به محبّت الهى است طريق آن، تمسك به راه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است، بايد راه او را تعقيب كرد تا همانگونه كه او حبيب الله است و خدا او را دوست مىدارد، با پيروى او، شعاعى از محبّتى كه خدا به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دارد به ما نيز بتابد. بنابراين يكى از مهمترين راههاى جلب محبّت خدا، ارتباط نزديك با رسول خداست، چون او محبوب مطلق خداست و شايد بتوان گفت، ساير محبّتهاى خدا در سايه محبّتى است كه به اين محبوبش دارد. اين سخن گزافى نيست؛ چرا كه همه موجودات امكانى در موجودى كه از همه كاملتر است جمعند، بالطبع چنين موجودى، اصالتاً و در بادى امر مورد محبّت و توجه خدا قرار مىگيرد.
پس بايد سعى كرد دوستى با ديگران براساس رابطه آنها با خدا باشد و بايد افرادى را كه پيوند و ارتباطشان با خدا و رسولش قويتر است شناسايى كرد و با آنان رابطه برقرار ساخت، تا محبّت الهى محقّق گردد.
از سوى ديگر، حتى المقدور بايد ملاك محبّتهاى دنيوى و جاذبه هايى را كه تنها مربوط به اين جهان است، از دلمان دور سازيم، چون اگر بر سر امور دنيوى و لذّتهاى دنيوى و ملاكهاى ارزشى آن، به يكديگر محبّت كنيم، دل ما مملوّ از محبّتهايى خواهد شد كه از سنخ محبّت دنيوى است و ديگر جايى براى محبّت الهى باقى نمىماند.
انسان بطور طبيعى به چيزى كه داراى كمال است، علاقه مىورزد، ولى اگر توجهاش به چيز كامل ترى جلب گرديد، رفته رفته از امور فروتر، چشم مىپوشد و محبّت آنها از دلش خارج مىشود. براى اينكه محبّتهاى الهى به دل انسان راه يابد و محبّتهاى دنيوى رخت بربندد، بايد كمالى را كه فراى دنيا و امور دنيايى است، شناخت و پى برد كه سرچشمه و مبدء همه كمالات؛ كمالات را در حد بى نهايت داراست و هر جمال و كمالى كه موجب محبّت و علاقه مىشود، در حد بى نهايت در او وجود دارد.
از آنجا كه در ابتدا معرفتهاى ما از طريق امور مادى به دست مىآيد، در آغاز آفرينش و شروع زندگى و نيز درگذر آن، به امور دنيوى بيشتر تعلق داريم. گرچه انسان هاى معصوم از آغاز به امور معنوى توجه دارند و معرفتهايشان رنگ دنيايى ندارد؛ ولى آنها استثنا هستند. ما به گونهاى هستيم كه در ابتدا امور مادى و لذايذ دنيوى، توجه ما را جلب مىكند و براى كنار نهادن اين روحيه و توجه به امور معنوى و ارزش هاى الهى، بايد به وسايطى چنگ زنيم كه ارتباط ما را با خدا تقويت مىكنند.
پس دوستى و محبّت ما به ديگران، بايد براساس عشق و محبّت به خدا باشد. منافع دنيوى را نبايد به گونهاى مدّنظر قرار داد كه از انگيزه و هدف اصلى خود غافل بمانيم. از اينرو بايد رابطه خود را با اولياى خدا تقويت كنيم، تا به محبّت الهى دست يابيم، زيرا بين محبّت خدا و محبّت به اولياى خدا نوعى رابطه است كه هر كدام تقويت شود در ديگرى اثر مىگذارد، و ايجاد شكاف و جدايى بين آنها امكان ناپذير است، بلكه همواره بينشان پيوند ناگسستنى برقرار است، لذا در يكديگر تأثير متقابل دارند. يعنى اگر محبّت انسان به خدا فزونى گرفت، محبّت به اولياى خدا نيز فزونى مىگيرد و نيز اگر محبّت انسان به اولياى خدا زياد شد، محبّتش به خدا نيز بيشتر خواهد شد.
براى تقريب به ذهن به مثال زير توجّه كنيد:
محبّت به خدا نظير درخت و ريشه آن است و محبّت به اولياى خدا، نظير شاخ و برگهاى آن درخت. اگر شاخه و برگهاى درخت را قطع كنيد، به جهت عدم تنفس به تدريج درخت خشك مىشود و از سوى ديگر اگر ريشه درخت را بزنيد، شاخه و برگهاى آن نيز خشك مىشود. از طرف ديگر اگر شاخه و برگها، به واسطه استفاده از
﴿ صفحه 50﴾
حرارت و نور و هوا، قوىتر شوند درخت نيز قوى مىشود و نيز اگر ريشه درخت به وسيله استفاده از مواد غذايى زمين قوى شود، شاخ و برگهاى درخت نيز قوّت مىگيرد. نظير اين رابطه متقابل، بين محبّت به خدا و محبّت به اولياى او نيز وجود دارد.
محبّت اولياى خدا شاخ و برگِ محبّت خداست، اگر اين محبّت را تقويت كنيم، محبّت به خدا نيز تقويت مىگردد. (از آنجا كه با اولياى خدا از طريق حواسّمان تماس داريم: آنها را مىبينيم و صدايشان را مىشنويم و آنها همنوع ما هستند و بيشتر مىتوانيم درباره آنها بيانديشيم، اگر از راه محبّت به آنها وارد شويم، راه براى دست يابى به محبّت خداوند آسان مىگردد).
تجربه نشان داده است كه وقتى فضايل و كمالات پيامبر اكرم و ائمه اطهار(عليهم السلام) ذكر مىشود و سخن از معجزات و ارزش هاى الهى آنها به ميان مىآيد، عشق و علاقه و محبّت انسان، زودتر برانگيخته مىشود، تا آنگاه كه صفات و كمالات خداوند ذكر مىگردد. تا آنجا كه برخى گفته اند: اصلا محبّت ورزيدن به خدا معنا ندارد و برخى افراد خام باور كردهاند كه محبّت به خدا تعلق نمىگيرد، چون ديده اند، ذكر صفات و كمالات خداوند شوقى در آنها پديد نمىآورد. ولى واقعيّت غير از اين است. سرّ اينكه محبّت به اولياى خدا زودتر در ما برانگيخته مىشود، اين است كه آنها با ما سنخيّت دارند و انسانند و تا حدّى در افق فهم و درك ما هستند، گر چه مراتب والاى اولياى خدا، با مراتب انسان هاى عادى قابل مقايسه نيست. پس بهترين و ساده ترين راه براى محبّت ورزيدن به خدا، دوستى با دوستان خداست و هر قدر رابطه و موّدت ما با آنها افزون گردد، محبّت ما به خدا بيشتر مىشود؛ البته به اين شرط كه آنها را از آن جهت كه دوست خدا هستند، دوست بداريم نه به جهت مقام و ثروت و امور ديگر دنيوى.
در اصول كافى از حضرت سجاد(عليه السلام) روايت شده است كه فرمود:
«اِذا جَمَعَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الاَْوَّلينَ والاْخِرينَ قامَ مُناد فَنادى يُسْمِعُ النّاسَ...»
وقتى، در روز قيامت، خداوند همه مردم را گرد آورد، منادى همه مردم را آواز مىدهد.
«فَيَقُولُ: اَيْنَ الْمُتَحابُّونَ فىِ اللّهِ»
منادى مىگويد: كجايند كسانى كه براى خدا به يكديگر محبّت كردند؟
«قالَ: فَيَقُومُ عُنُقٌ مِنَ النّاسِ فَيُقالُ لَهُمْ: اِذْهَبُوا اِلَى الْجَنَّةِ بِغَيْرِ حِساب...»
جماعتى از مردم برمى خيزند، به آنها گفته مىشود بدون حساب وارد بهشت شويد.
«قالَ: فَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ فَيَقُولُونَ: اِلى اَيْنَ؟»