روزهای بعد از رحلت پیامبر اعظم صلي الله عليه وآله

تهيه وتنظيم توسط حجّة الاسلام حاج سيدمحمدباقري پور

درمؤسسه فرهنگي هدي

http://mfhoda.net

سايت هدي بلاگ

Http://hodablog.net

سايت هدي بوك

http://hodabook.ir

 

 

 

روزهای بعد از رحلت پیامبر اعظم(ص) از زبان حضرت زهرا (س)

 

با مرگ تو رشته ‏اى پاره شد كه در مرگ دیگران چنین قطع نشد و آن نبوت و فرود آمدن پیام و اخبار آسمانى بود . مصیبت تو دیگر مصیبت دیدگان را تسلى دهنده ست ‏یعنى پس از مصیبت تو دیگر مرگ ها اهمیتى ندارد . و از طرفى این یك مصیبت همگانى است كه عموم مردم به خاطر تو عزادارند .

به گزارش مشرق ، رحلت پیامبر اكرم (ص) براى حكومت اسلامى و امت اسلام حادثه‏ اى سخت و جانسوز بود . چنانكه امیرالمؤمنین(ع) مى ‏فرماید:

« بابی انت و امی یا رسول الله (ص) لقد انقطع بموتك ما لم ‏ینقطع بموت غیرك من النبوة والانباء و اخبارالسماء . خصصت ‏حتى صرت مسلیا عمن سواك و عممت ‏حتى صار الناس فیك سواء و لولا انك امرت بالصبر و نهیت عن الجزع، لانفدنا علیك ماءالشؤون . و لكان الداء مماطلا و الكمد محالفا و قلالك . . . (1) ؛

 

پدر و مادرم فدایت اى پیامبر خدا، با مرگ تو رشته ‏اى پاره شد كه در مرگ دیگران چنین قطع نشد و آن نبوت و فرود آمدن پیام و اخبار آسمانى بود . مصیبت تو دیگر مصیبت دیدگان را تسلى دهنده ست ‏یعنى پس از مصیبت تو دیگر مرگ ها اهمیتى ندارد . و از طرفى این یك مصیبت همگانى است كه عموم مردم به خاطر تو عزادارند . اگر نبود كه امر به صبر و شكیبایى فرموده ‏اى و از بی‏تابى نهى نموده ‏اى آنقدر گریه مى ‏كردم كه اشك هایم تمام شود . و این درد جانكاه همیشه در من مى ‏ماند و حزن و اندوهم دائمى مى‏ شد. كه همه اینها در مصیبت تو كم و ناچیز است.»

 

سختى مصیبت رحلت پیامبر به قدرى بود كه امام على مى ‏فرماید: « فضجت الدار الافنیة(2)؛ گویا در و دیوار خانه فریاد مى ‏زد.»

 

پیامدهاى رحلت از زبان مبارک حضرت زهرا (س)

 

در این مقال بنابر آن است كه پیامدهاى رحلت پیامبر اكرم (ص) از نگاه تنها یادگارش، حضرت فاطمه سلام الله علیها بیان شود. او كه بضعة الرسول است (9) و به تعبیر امام على (ع) بقیة النبوة (10) است و به اعتراف دیگران، خیرة النساء و ابنة خیر الانبیاء، صادقة فی قولك، سابقة فی وفور عقلك است.

 

او كه هم مردمان مكه و مدینه را دیده و هم شاهد حیات پیامبر اكرم (ص) بوده و هم در كنار پیامبر و حضرت امیر(ع) حوادث ریز و درشت عصر نبوت و روزهاى بعد از رحلت و حوادث تلخ و دردناك آن ایام كوتاه را به دقت زیر نظر داشته است . آرى او مى ‏تواند پیامدهاى تاسف بار رحلت پیامبر را خوب بیان كند . در اینجا به مواردى از آنها مى ‏پردازیم:

 

آن حضرت در خطبه فدكیه (14) و خطبه‏اى كه بعدا در جمع زنان مدینه كه به عیادت ایشان آمده بودند (15) ایراد فرموده‏اند، پیامدهاى رحلت پیامبر را بیان مى ‏كنند از جمله آنها عبارتند از:

 

1. ایجاد ضعف و سستى در میان مردم .

استومع وهنه « یا وهیه.‏» (16)

حضرت در خطبه ‏اى كه در حضور زنان مدینه كه به عیادت ایشان آمده بودند نیز این امر را تذكر دادند و با تاسف فرمودند:

« فقبحا لفلول الحد واللعب بعد الجد و قرع الصفاة (17) ؛ چه زشت است ‏سستى و بازیچه بودن مردانتان پس از آن همه تلاش و كوشش .»

 

2. تفرقه و اختلاف به وجود آمد .

«استنهر فتقه وانفتق رتقه (18) ؛ تشتت و پراكندگى گسترش یافت . و وحدت و همدلى از هم گسست.»

استنهر از نهر به معناى وسعت و زیادى است، فتق به معناى جدایى و پاره پاره شدن است. انفتق از انفتاق یعنى شكافتن و رتق هم به معناى همبستگى و اتحاد است .

در قرآن كریم نیز آمده است كه: «ان السموات والارض كانتا رتقا ففتقناهما (19) ؛ (آیا كافران ندیدند) كه آسمان ها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یكدیگر باز كردیم .»

 

3. امید و آرزوهاى مسلمانان به ناامیدى تبدیل شد.

آنان كه به پیامبر اكرم (ص) و احكام عالیه اسلام ناب حضرتش دلخوش كرده بودند از نعمت دین الهى و حكومت اسلامى بهره ‏مند گشته بودند. اكنون با دیدن حوادث بعد از آن حضرت مایوس شده و امیدشان به یاس مبدل گشت .

« واكدت الامال‏.» (20)

 

4 . به حریم پیامبر بى ‏حرمتى شد .

« اضیع الحریم و ازیلت الحرمة عند مماته (21)؛ هنوز جسد مبارك پیامبر بر زمین است. در اجتماع سقیفه (22) بدون نظرخواهى از خاندان پیامبر به تعیین جانشین براى آن حضرت مى‏پردازند. و حق اهل بیت‏ حضرتش را ضایع مى‏ كنند .

چنانكه حضرت على(ع) مى ‏فرماید:" فوالله ما كان یلقى فى روعى، ولا یخطر ببالى ان العرب تزعج هذا الامر من بعده (ص) عن اهل بیته ولا انهم منحوه عنی من بعده" (23) ؛ به خدا سوگند نه در فكرم مى‏گذشت و نه در خاطرم مى ‏آمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا از اهل بیت او بگرداند. یا مرا پس از وى از عهده دار شدن حكومت‏ باز دارند.»

و حتى در لحظات واپسین عمر حضرت و هنگام رحلت ایشان، هنگامى كه قلم و لوحى طلب فرمودند به آن حضرت بى‏ حرمتى كردند و نداى " فانه یهجر" سر دادند. (24)

و مدتى هم از رحلت ‏حضرت نگذشت كه به در خانه تنها یادگارش آمدند و چه بى ‏حرمتی ها كه نكردند. چنانكه حضرت زهرا فرمود: یا ابتاه یا رسول الله هكذا كان یفعل بحبیبتك وابنتك ... . (25)

یا ابتاه یا رسول الله ماذا لقینا بعدك من ابن الخطاب وابن ابى قحافة (26) ؛ بابا اى رسول خدا پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابى قحافه چه بر سر ما آمد. (27)

 

5 . خط نفاق و دورویى آشكار شد .

« ظهر فیكم حسكة النفاق.‏» (28)

حضرت در جاى دیگرى از همین خطبه، با كنایه زیبایى به این نفاق افكنى پرداخته است و فرموده است:

« تشربون حسوا فى ارتغاء و تمشون لاهله و ولده فى الخمر والضراء و نصبر منكم على مثل حز المدى، و وخز السنان فى الحبشاء (29) ؛ شیر را اندك اندك با آب ممزوج نمودید و به بهانه این كه آب مى‏نوشید، شیر را خوردید. كنایه از نفاق است كه تظاهر به عملى مى ‏شود كه در واقع خلاف آن است (30) و براى نابودى اهل بیت او در پشت تپه‏ ها و درختان كمین كردید . و ما بر این رفتار شما كه مانند بریدن كارد و فرو بردن نیزه در شكم، دردآور و كشنده است صبر مى ‏كنیم .»

 

6 . دین و معنویت كم رنگ شد .

« و سمل جلباب الدین.‏» (31)

«جلباب‏» چادر یا عبایى كه بدن انسان را مى‏پوشاند، حضرت زهرا (س) تعبیر به جلباب دین فرموده . چون دین نیز تمام زوایاى زندگى فردى و اجتماعى انسان را در بر مى ‏گیرد، همانگونه كه چادر و عباء تمام بدن انسان را در بر مى ‏گیرد. (32)

و در عبارتى دیگر فرموده‏اند: «... اطفاء انوار الدین الجلى و اهمال سنن النبى الصفى (33) ؛ به خاموش كردن انوار درخشان دین و بى ‏اهمیت كردن و مهمل گذاردن سنت‏هاى پیامبر برگزیده خدا همت گماردید.»

 

7 . مردم دچار بى‏تفاوتى شدند .

حضرت خطاب به انصار كه با جان و مال پیامبر را كمك كرده بودند چنین فرمودند:

« یا معاشر الفتیة و اعضاء الملة، و حضنة الاسلام ما هذه الغمیزة فی حقی و السنة عن ظلامتى (34) ؛ اى گروه جوانمرد، اى بازوان ملت و یاوران اسلام، این غفلت و سستى و ضعف شما در حق من و تغافل و بى‏تفاوتى و خواب آلودگى درمورد دادخواهى من، چیست؟»

 

8 . مردم پیمان شكنى كردند .

فرمودند:« فانى حرتم بعد البیان و اسررتم بعد الاعلان و نكصتم بعد الاقدام (35) ؛ پس چرا بعد از بیان حق حیران و سرگردانید، و بعد از آشكار كردن عقیده پنهان كارى مى ‏كنید و بعد از آن پیشگامى و روى آوردن به عقب برگشته پشت نموده‏اید.»

حضرت زهرا سلام الله علیها، در این فراز به حادثه غدیر اشاره مى ‏كند كه پیامبر اكرم (ص) آن را براى مردم بیان فرمود و به آنها اعلام كرد و آنان نیز با على (ع) بیعت كردند . اما اكنون بیعت‏ خود را شكستند .

 

9 . مردم دچار وسوسه‏ هاى شیطانى شدند .

« تستجیبون لهتاف الشیطان الغوى (36) ؛ به شیطان گمراه كننده پاسخ مثبت دادید.»

و در جاى دیگر از خطبه فرموده ‏اند:« اطلع الشیطان راسه من مغزره هاتفا بكم فالفاكم لدعوته مستجیبین (37) ؛ شیطان سر خود را از مخفی گاه به در آورد. شما را فراخواند، دید كه پاسخگوى دعوت باطل او هستید... .»

«مغزر» یعنى مخفى گاه . در اینجا شیطان به سنگ پشت و خارپشت تشبیه شده است. چون آن هم وقتى دشمن را مى ‏بیند، سرش را در لاك خود فرو مى‏ برد. اما وقتى كه محیط را بدون خطر احساس كرد، سر خود را بیرون مى ‏آورد. شیطان نیز تا وقتى كه پیامبراكرم (ص) زنده بودند، سرش را در لاك خود فرو برده بود و جرات نمى ‏كرد خود را نشان دهد . ولى بعد از آن سرش را بیرون آورد و به تحریك مردم پرداخت. (38)

 

10. شتاب در شنیدن حرف هاى بیهوده و بى ‏اساس .

« معاشرالناس المسرعة الى قیل الباطل المغضیة على الفعل القبیح الخاسر (39) ؛ اى گروه مردم كه به سوى شنیدن حرف هاى بیهوده شتاب مى‏كنید، و كردار زشت زیانبار را نادیده مى ‏گیرید.»

 

11. نطفه مظاهر فساد روئیدن گرفت .

در پایان خطبه عیادت خطاب به زنان مهاجر و انصار فرمود:

« اما لعمری لقد لقحت فنظرة ریثما تنتج ثم احتلبوا مل‏ء القعب دما عبیطا و ذعافا مبیدا(40) ؛ به جان خودم سوگند نطفه فساد بسته شد، باید انتظار كشید تا كى مرض فساد پیكر جامعه اسلامى را از پاى درآورد كه پس از این از پستان شتر به جاى شیر خون بدوشید و زهرى كه به سرعت هلاك كننده است .

 

12. فرصت طلبان به سر كار آمدند .

حضرت سلام الله علیها در فرازهایى از خطبه فدكیه به گروه هاى فرصت طلب كه منتظر بودند تا بعد از رحلت پیامبر از موقعیت ‏بهره برند پرداخته است . و ویژگى ‏هاى آنها را نیز بیان فرموده است .

 

پى ‏نوشت‏ها:

 

1 . نهج البلاغه (صبحى صالح) خطبه ‏235 .

2. همان، خ 197 .

3 . همان، خ‏192، بندهاى 98 - 102 .

4 . همان، نامه ‏9 .

5 . همان، نامه‏ 36 .

6 . نهج الحیاة فرهنگ سخنان فاطمه علیهاالسلام، 138، حدیث 59 .

7 . حجرات (49) آیه‏14 .

8 . نهج البلاغه، نامه ‏62 .

9 . بحارالانوار، ج‏43، ص‏23، حدیث‏17 .

10 . الاحتجاج، (اسوه) ج‏1، ص‏282 .

14 . این خطبه در منابع متعددى آمده است . از جمله: الاحتجاج طبرسى (چاپ اسوه) ج‏1، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید معتزلى، ج‏16، ص‏211 به بعد . و در كتاب هاى مستقلى نیز ترجمه و شرح آن نوشته شده است از جمله: درس هایى از خطبه حضرت زهرا، حسینعلى منتظرى . شرح خطبه حضرت زهرا در دو جلد . عزالدین حسینى زنجانى، قطره‏اى از دریا . على ربانى گلپایگانى .

15 . ر . ك به الاحتجاج، ج‏1، بحارالانوار، ج‏43، ص‏158 به بعد .

16 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 .

17 . همان، ص‏287 .

18 . همان، ص‏270 .

19 . انبیاء، 30 .

20 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 .

21 . همان .

22 . درباره سقیفه از جمله ر . ك به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج‏2، ص‏20 - 60 و ج‏6، صص 5 - 50 .

23 . نهج البلاغه، نامه‏62 .

24 . الارشاد شیخ مفید، ترجمه آقاى رسولى محلاتى چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ج‏1، ص‏250 .

25 . نهج الحیاة فرهنگ سخنان فاطمه سلام الله علیها، 147 .

26 . همان، 250 .

27 . امام على، عبدالفتاح عبدالمقصود، (ترجمه به فارسى) ج‏1، ص‏328 .

28 . الاحتجاج، ج‏1، صص‏263 و 264 .

29 . همان، 266 .

30 . ر . ك به قطره‏اى از دریا، شرح خطبه حضرت زهرا، 126 .

31 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏264 .

32 . درس هایى از خطبه حضرت زهرا، ص 118 .

33 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏266 .

34 . همان، 269 .

35 . همان، 272 .

36 . همان 266 .

37 . همان 264 .

38 . درس هایى از خطبه حضرت زهرا، ص120 .

39 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏278 .

40 . همان، ص 290 .

http://www.ammarname.ir/link/7411

 

http://www.parset.com/News/ShowNews.aspx?Code=747768

 

حضرت علی ( ع ) بعد از رحلت رسول اکرم ( ص )

پس از رحلت رسول اکرم ( ص ) به علت شرايط خاصی که بوجود آمده بود ،حضرت علی  ( ع ) از صحنه اجتماع کناره گرفت و سکوت اختيار کرد.

نه در جهادی شرکت مي کرد و نه در اجتماع به طور رسمی سخن مي گفت . شمشير در نيام کرد و به وظايف فردی و سازندگی افراد مي پرداخت .

فعاليتهای  امام در اين دوران به طور خلاصه اينگونه است :

1 - عبادت خدا آنهم در شان حضرت علی ( ع )

2 - تفسير قرآن و حل مسائل دينی و فتوای حکم حوادثی که در طول 23سال

زندگی پيامبر ( ص ) مشابه نداشت .

3 - پاسخ به پرسشهای دانشمندان ملل و شهرهای ديگر .

4 - بيان حکم بسياری از رويدادهای نوظهور که در اسلام سابقه نداشت .

5 - حل مسائل هنگامی  که دستگاه خلافت در مسائل سياسی و پاره ای از مشکلات

با بن بست روبرو مي شد .

6 - تربيت و پرورش گروهی که از ضمير پاک و روح آماده ، برای سير و سلوک

برخوردار هستند .

7 - کار و کوشش برای  تامين زندگی بسياری از بينوايان و درماندگان تا آنجا

که با دست خويش باغ احداث مي کرد و قنات استخراج مي نمود و سپس آنها را

در راه خدا وقف مي نمود .

 

خلافت حضرت علی ( ع )

در زمان خلافت حضرت علی ( ع ) جنگهای فراوانی  رخ داد از جمله صفين ، جمل و نهروان که هر يک پيامدهای خاصی به دنبال داشت .

 

شهادت امام علی ( ع )

بعد از جنگ نهروان و سرکوب خوارج برخی از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادی ، و برک بن عبدالله تميمی و عمروبن بکر تميمی در يکی از شبها

گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونريزي ها و جنگهای داخلی را بررسی کردند و از نهروان و کشتگان خود ياد کردند و سرانجام به اين نتيجه رسيدند که

باعث اين خونريزی  و برادرکشی حضرت علی ( ع ) و معاويه و عمروعاص است . و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند ، مسلمانان تکليف خود را

خواهنددانست . سپس با هم پيمان بستند که هر يک از آنان متعهد کشتن يکی از سه نفر گردد .

ابن ملجم متعهد قتل امام علی ( ع ) شد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد کوفه نشستند . آن شب حضرت علی ( ع ) در خانه دخترش

مهمان بودند و از واقعه صبح با خبر بودند ، وقتی موضوع را با دخترش در ميان نهاد ، ام کلثوم گفت : فردا جعده را به مسجد بفرستيد .

حضرت علی ( ع ) فرمود : از قضای الهی نمي توان گريخت . آنگاه کمربند خود را محکم بست و در حالی که اين دو بيت را زمزمه مي کرد عازم مسجد شد .

کمر خود را برای مرگ محکم ببند ، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهدکرد .

و از مرگ ، آنگاه که به سرای تو درآيد ( 10 ) . جزع و فرياد مکن

ابن ملجم ، در حالی  که حضرت علی ( ع ) در سجده بودند ، ضربتی بر فرق مبارک خون از سر حضرتش در محراب جاری شد و محاسن ( 11 ) آن حضرت وارد ساخت .

شريفش را رنگين کرد . در اين حال آن حضرت فرمود : " فزت و رب الکعبه " به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم سپس آيه 55سوره

طه را تلاوت فرمود :

" شما را از خاک آفريديم و در آن بازتان مي گردانيم و بار ديگر از آن

( 12 ) بيرونتان مي آوريم .

حضرت علی ( ع ) در واپسين لحظات زندگی نيز به فکر صلاح و سعادت مردم بود و به فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنين وصيت فرمود :

" شما را به پرهيزکاری  سفارش مي کنم و به اينکه کارهای خود را منظم کنيد و اينکه همواره در فکر اصلاح بين مسلمانان باشيد .

يتيمان را فراموش نکنيد ، حقوق همسايگان را مراعات کنيد . قرآن را برنامه ی عملی خود قرار دهيد .

نماز را بسيار گرامی بداريد که ستون دين شماست . حضرت علی  ( ع ) در 21ماه رمضان به شهادت رسيد و در نجف اشرف به خاک

سپرده شد ، و مزارش ميعادگاه عاشقان حق و حقيقت شد .

 

- سوره احزاب ، آيه 21. ( 1 )

- فروغ ولايت ، ص 35( کشف الغمه ، ج 1 ، ص 90) . ( 2 )

- آفتاب ولايت ، ص 19( الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 171، ش 1 ) . ( 3 )

- آفتاب ولايت ، ص 19( بحارالانوار ، ج 35، ص 18) . ( 4 )

- فروغ ولايت ، ص 37( سيره ابن هشام ، ج 1 ، ص 236) . ( 5 )

- فروغ ولايت ، ص 38 ( 6 )

- آفتاب ولايت ، ص 131( سوره بقره ، آيه 148) . ( 7 )

- فروغ ولايت ، ص 86( مستدرک حاکم ، ج 3 ، ص 14، استيعاب ، ج 3 ، ( 8 )

ص 35)

- فروغ ولايت ، ص 141( سوره مائده ، آيه 67) ( 9 )

- فروغ ولايت ، ص 697 ( 10 )

- فروغ ولايت ، ص 697( بحارالانوار ، نقل از مالی ، ج 9 ، ص 650) ( 11)

- فروغ ولايت ، ص 697 ( 12 )

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=42771&BiogId=2

 

عوامل انحراف خلافت و انزوای امام علی (ع)

پدید آورنده : یوسف غلامی ، صفحه 83

 

واقعه غدیر هفتاد روز پیش از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله رخ داد و گفته می شود که در آن روز حدود یک صد هزار تن حضور داشتند. با این حال هنوز پیکر پاک آن حضرت دفن نشده بود که مردم در خرد شمردن جایگاه علی علیه السلام بر یکدیگر سبقت جستند و در پایمال کردن حق او چنان پیش تاختند که گویا پیرامون منزلت علی علیه السلام کمترین سخنی از هیچ کس نشنیده اند.

 

آنچه در این گفتار دنبال می شود یابیدن پاسخ این پرسش است که سیاست پیشگان روزگار علی ابن ابی طالب علیهم السلام چگونه غدیر را از یادها زدودند؟ دوستداران پیامبر، صحابیان و اهالی مدینه به سبب چه علل و عواملی دست از یاری علی علیه السلام برداشتند و بر ستم به خاندان رسول گرامی اسلام رضایت دادند و در مقابل مهاجمان دم فرو بستند؟ آیا مردم بیعت غدیر را فراموش کرده بودند؟ بنابراین رفتار خود را چگونه توجیه کردند؟

 

در تحلیل علت سکوت مردم و انگیزه اقدام مهاجر و انصار باید پیشتر چند نکته را یادآور شد:

 

1) این نظر که اهالی مدینه پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جملگی از علی رو گردانده باشند نظری ناصواب است. تردید نیست که تا پیش از شهادت حضرت زهرا و همراهی عوامل انحراف خلافت

 

ناخرسندانه علی علیه السلام با خلیفه، هیچ یک از هاشمیان و صحابیان برجسته مانند مقداد، سلمان، ابوذر، زبیر، با ابوبکر بیعت نکردند. (1)

 

خزرجیان نیز اغلب تا قبل از ترور سعد بن عباده بیعت ننمودند. جز آنکه چون گروه های مردم هر یک به دلایلی مبارزه را نتیجه بخش ندانستند موضع گیری آنان به سکوت و رضایت توجیه شده است.

 

2) امروز پس از گذشت چهارده قرن از رویداد سقیفه، همگان انصار را نخستین گروهی می شناسند که در اندیشه تصاحب لافت برآمدند، حال آنکه این نظر، واقع بینانه نیست. زیرا مدرک اصلی بیان آن رویداد، گفتار عمر بن خطاب است و چون او سرکرده مهاجران و رقیب سرسخت انصار است گزارش او در مورد انگیزه انصار، به حقیقت نزدیک نیست.

 

گفت وگوی انصار در سقیفه زمانی پیرامون جانشینی پیامبر قرار گرفت که مهاجران به جلسه ایشان وارد شدند. آن ها صحنه را به کلی عوض کردند و آن اجتماع ساده را به سخنی که خود می خواستند متمایل ساختند و از آن بهره بردند.

 

هیچ تاریخ نویسی بدون استدلال به خبر نقل شده از سوی عمر، انصار را با تشکیل آن گردهمایی ساده، به کوشش برای تصاحب خلافت متهم نکرده است. اما از آنجا که این رویداد با بیان مخالفان انصار تشریح شده و وسایل تبلیغاتی خلفا آن را ترویج کرده و روایات مخالف دورافکنده شده است، آیندگان، آن گردهمایی را اقدامی برخاسته از هوس انصار برای تصاحب خلافت قلمداد کردند.

 

حقیقت آن است که تنی چند از همان انصار حاضر در سقیفه، جاسوس مهاجران بودند. سرکرده آن ها اسید بن حضیر است که رئیس طایفه اوس و جاسوس دو جانبه بود. وی از نخستین بیعت کنندگان با ابوبکر و از کسانی است که برای بیعت ستاندن از علی علیه السلام به خانه بانو فاطمه زهرا علیها السلام هجوم برد. (2)

 

3) مهم ترین انگیزه انصار در تشکیل گردهمایی سقیفه، جلوگیری از به قدرت رسیدن مهاجران بود، نه کوشش برای بی توجهی به گفتارهای رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره علی علیه السلام. انصار بیش از مهاجران، جانبدار خاندان پیامبر اکرم بودند، جز آنکه حوادثی چند ایشان را مطمئن ساخته بود که علی ابن ابی طالب علیهما السلام به حکومت نخواهد رسید.

 

حرکت های مرموز عده ای از مهاجران پس از بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله از حجة الوداع، مانند توطئه برای ترور پیامبر در میان راه، سرپیچی از شرکت در سپاه اسامه، جلوگیری جدی از نگاشتن وصیت پیامبر، انصار را بیشتر از قبل هشیار ساخته بود که موضوع مخالفت با زمامداری علی علیه السلام واقعا جدی است.

 

زیرا کسانی که در زمان حیات پیامبر چنان جسورانه بر دشمنی علی علیه السلام تاکید می ورزند، پس از نبود پیامبر بهتر و بیشتر بر این مقصد تاکید خواهند کرد. نیز از مسالمت آنان در سقیفه که به پذیرش معاونت مهاجران راضی شدند، دانسته می شود که آن ها در اجتماع نخست خود چندان بر تصاحب خلافت تصمیم نداشتند و بیشتر منظورشان پیشگیری از زیان و صدمه ای بود که حکمرانی مهاجران بر ایشان وارد می آورد.

 

تشریح واقعه

 

حقیقت آن است که در ایام بیماری رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مرد نامی مدینه، سعد بن عباده خزرجی نیز در بستر بیماری بود و پیوسته دوستانش وخامت حال رسول اکرم صلی الله علیه و آله را به او خبر می دادند. سعد مردی غیرتمند، شجاع و از خود گذشته بود و با درایت و تدبیر، پیوسته تحرکات سیاسی مهاجران را زیر نظر داشت. در آن روزها عده ای به منزل او می رفتند و او را از احتمال شورش در مدینه برای تصاحب مقام جانشینی پیامبر بیم می دادند. سعد مطمئن بود که اگر علی بن ابی طالب علیهم السلام نیز مدت زمانی اندک به حکومت دست یابد حکومت او با وجود آن گروه ناموافق همدست، دوام نخواهد آورد. سعد و هواداران او بیش از امروزیان به روحیات مهاجران آشنا بودند و اگر چه دانش و تجربه سیاسی زیادی نداشتند، تا این مقدار می دانستند که مهاجران قدرت طلب، دیر یا زود نظام عادلانه مورد نظر علی علیه السلام را برخواهند چید و آنگاه کسانی به حکومت می رسند که نه برای دین ارزش قائل اند و نه برای انصار.

 

در آن روز، برخلاف همیشه که خزرجیان به عیادت سعد می رفتند، سعد به سقیفه آورده شده بود. از اینکه او را پس از گفت و گوی سقیفه بر دوش گرفتند و بدون استفاده از مرکب، به خانه اش بردند، معلوم می شود که منزل وی در نزدیکی سقیفه قرار داشته است و گمان می رود در آن گفت و گو خزرجیان در ضمن عیادت از سعد، درباره اوضاع شهر با او به رایزنی پرداخته باشند. در آن موقعیت هر فرد دیگری به جای آنان بود بیمناک از حوادث آینده، به فکر چاره و طرح می افتاد. این در حالی بود که همواره اخبار هولناکی از احتمال هجوم قبایل اطراف به مدینه، به ایشان می رسید و این، بزرگان شهر را بیش از دیگران در هراس قرار می داد و به چاره اندیشی ناچار می ساخت.

 

انصار از خود می پرسیدند اگر علی ابن ابی طالب علیهما السلام به حکومت دست نیابد چه فردی از کدام گروه، سرنوشت اسلام و اهالی مدینه را به دست خواهد گرفت؟!

 

در آن صورت مردم مدینه در چه موقعیتی قرار خواهند گرفت؟ آیا سابقه دشمنی مکیان، سبب نمی شود که با زمامداری آن ها، انصار از مدینه اخراج شوند یا تار و مار گردند؟ این مهاجران دو دسته اند: دسته ای مانند علی ابن ابی طالب علیهما السلام و سلمان و مقداد و ابوذر که در هر صورت، جانب تقوا و انصار و همزیستی در مدینه را رعایت می کنند.

 

اینان اگرچه مورد اعتمادند، چون امیدی به زمامدار شدنشان نیست، بی تردید گروه مخالفشان به قدرت خواهد رسید. آن دسته دوم مهاجران، گرچه خود دشمنی آشکاری با انصار ندارند، به طوایف و خانواده هایی پیوند دارند که به احتمال از هر یک از ایشان کسانی در جنگ های پیامبر، به دست انصار کشته شده است. در پی نبرد هشت ساله پیامبر با قریش، آنان از مردم مدینه ضربات سهمگینی خورده بودند. انصار بودند که در پیمان عقبه دوم به پیامبر تعهد سپردند که در هر حال از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اسلام حمایت کنند. با این اعلام آمادگی اهالی مدینه، هجرت یاران پیامبر از مکه آغاز شد و مدینه مرکز حکومت اسلامی گردید.

 

استقبال اینان از پیامبر و اشتیاقشان به پذیرش اسلام، مخالفان مکی پیامبر را سخت خفت داد و خشمگین ساخت و پیوسته در پی به دست آوردن فرصت مناسب برای فرونشاندن خشم و کینه خود بودند. آن ها فریاد سعد بن عباده را از یاد نبرده بودند که روز فتح مکه می گفت: امروز روز انتقام است.

 

انصار مدینه مطمئن بودند که دیر یا زود رؤسای قبایل مکه با همدستی دیگر دشمنان کنونی پیامبر، از ایشان انتقام خواهند کشید; به ویژه آنکه آنان هشدارهای پیامبر را از یاد نبرده بودند که می فرمود: به زودی پس از من شما را کنار خواهند زد و دیگران را بر شما مقدم می دارند. (3) در آینده نزدیک، سیاهی آشوب ها به امت من رو می کند و شما انصار از حقوق خود محروم می شوید. (4)

 

این ها اموری است که سبب شد آنان شتابان در گردهمایی سقیفه به سویی روند که نتیجه اش جز دور کردن علی ابن ابی طالب علیهما السلام از خلافت چیزی نبود. هراس آنان از به حکومت رسیدن مهاجران سبب شد که از علی علیه السلام نیز در آن گردهمایی نامی برده نشود، مگر زمانی که مطمئن شدند کار از چاره گذشته است.

 

از طرفی، گروه همدست مهاجران، اوضاع مدینه را در آن روزها چنان بر ضد علی علیه السلام صحنه آرایی کرده بودند که کسی امید نداشت بتواند با جانبداری از اهل بیت و علی علیهم السلام بر مهاجران قدرت طلب چیره شود. اینکه بعدها نیز اقدامی نکردند شاید ریشه در همین تصور داشت.

 

آنچه گذشت هیچ به مفهوم بی تقصیر بودن انصار نیست ولی واقعیت آن است که پندار خیلی از آن ها این بود که دستیابی علی علیه السلام به زمامداری - با توجه به نفوذ نیروهای قدرت طلب مهاجر - امری ناممکن است و با عقب نشینی انصار، گروهی بر مسند خلافت تکیه می زنند که به مراتب، با مقاصد پیامبر، از انصار بیگانه ترند.

 

بزرگان انصار با اطمینان از ناکامی علی ابن ابی طالب علیهما السلام از دستیابی به خلافت با تکیه بر خدمات گذشته خود به پیامبر و مسلمانان و نیز دلخوش به ستایش های پیامبر از انصار، خود را سزاوار عهده داری امر خلافت می شناختند و گویا این امر را پاداش زحمات خویش می پنداشتند.

 

در هر صورت، پس از رحلت حضرت ختمی مرتبت محمد صلی الله علیه و آله گروه سازمان یافته ای که از سال ها قبل برای چنین روزی طرح و نقشه تدوین کرده بودند با حرکتی کودتاگونه بر اوضاع مسلط شدند و با عذر و بهانه هایی چند، علی ابن ابی طالب علیهما السلام را از عهده داری زمامداری دور داشتند، عواملی که سبب پیشبرد مخالفان علی علیه السلام شد به قرار زیر است:

 

1) فراهم بودن زمینه

 

سردرگمی مردم مدینه در روز رحلت نبی اکرم، وصف نشدنی است. وفات پیامبر تا بدانجا در باور نمی گنجید که فردی چون عمر توانست از انکار آن بهره برداری سیاسی کند. هیچ مسلمانی باور نمی کرد در آن ساعت عده ای پیکر مطهر رسول اکرم صلی الله علیه و آله را بی غسل و کفن رها کرده، دنبال اخذ رای و بیعت ستانی برای ریاست خود باشند. شاید هم می اندیشیدند اگر کسی چنین کند جز شرمساری و شکست بهره ای نمی برد و به آسانی می شود حق را به صاحبش بازگرداند.

 

در آشفتگی اوضاع مدینه، عاقلانه ترین کاری که به ذهن مردم ساده اندیش می رسید این بود که در مقابل ناآرامی های پدید آمده، آرامش و انزوا اختیار کنند و نامطمئن از پیروزی کسی، به مخالفت با وی برنخیزند. این مردم هنوز سابقه جنگ های داخلی عرب را از یاد نبرده بودند که گاه برای به دست آوردن چراگاه حیواناتشان به کشتار یکدیگر می پرداختند.

 

ابوجعفر نقیب می گوید: در همه اعصار، گروهی که اکثریت را تشکیل می دهند (توده مردم) از خود رای ثابتی ندارند. باد به هر طرف بوزد به آن سوی متمایل اند. اینان تقلیدگران بدون اندیشه اند. اگر نماز واجب را هم از برنامه دین حذف کنند، ایشان آن را ترک می کنند. به همین علت بود که دستورهای پیامبر در مورد خلافت علی علیه السلام کهنه گردیده و نادیده انگاشته شد و یعت با ابوبکر قوت گرفت. اشتغال بنی هاشم به تجهیز رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز مجال را برای فعالیت آنان آزاد گذاشت و زمینه تقویت ایشان را فراهم آورد. (5)

 

2) ادعای نسخ فرمان پیامبر

 

مهمترین عاملی که بهانه سرپیچی مردم از بیعت غدیر شد، ادعای عمر و ابوبکر بر نسخ فرموده رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود. به ادعای آن ها پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله در واپسین دم، علی را از زمامداری عزل کرد و تعیین این مهم را به دیگری یا به امت واگذاشت. امام باقر علیه السلام در این باره می فرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت در حالی که به اطاعت ما فرمان داده و ولایت و دوستی ما را واجب کرده و دستور داده بود که حاضران به غایبان اطلاع دهند. قریش پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ضد علی متحد شدند. علی علیه السلام هم با آنچه پیامبر درباره او فرموده بود و مردم شنیده بودند، در مقابل ایشان استدلال کرد. گفتند: تو درست می گویی. پیامبر همه آنچه ادعا می کنی فرموده است ولی آن را نسخ کرده و گفته است: ما خاندانی هستیم که خداوند بزرگمان داشته است و دنیا را برای ما زیبنده ندانسته و بدان راضی نشده است و خداوند نبوت و خلافت را برای ما جمع نمی کند. چهار تن بر درستی این سخن گواهی دادند; ... اینان مساله را برای مردم مشتبه کردند و ادعای خود را راست جلوه دادند. ایشان را به جاهلیت گذشته برگرداندند. و خلافت را از جایی که قرار داده بود، خارج ساختند. (6)

 

یکی از پژوهشگران اهل سنت می گوید: مردم ساده اندیش زمانی که دیدند صحابیان بزرگ با رای قاطع، خلافت را از علی بازداشتند، پنداشتند که این رفتار آنان حتما به موجب دستور ویژه ای از جانب رسول خدا است که ایشان از آن بی اطلاع بوده اند و حضرت با دستوری پنهانی سفارش های گذشته خود را در مورد خلافت علی نسخ نموده است. به خصوص اینکه ابوبکر روایتی نقل کرد که مردم تصور کردند که در انتخاب پیشوا آزادند. ابوبکر می گفت: پیامبر فرموده است: «الائمة من قریش.» بنابراین خیال کردند که برای عهده داری منصب پیشوایی، قریشی بودن کافی است. هر که می خواهد باشد. مردم با خود می گفتند: اینان با اهداف پیامبر بیش از ما آشنایند. به همین علت در مقابل مخالفت با دستور خاص پیامبر نسبت به علی، مقاومتی از خود نشان ندادند. (7)

 

3) توجیه و تاویل

 

یک محقق برجسته اهل سنت می گوید: آن ها دستور پیامبر درباره علی را انکار نکردند بلکه توجیه و تاویل نمودند. عذرشان این بود که ما امروز در موقعیتی قرار گرفته ایم که پیامبر شاهد آن نبوده است و فرد حاضر در صحنه بسا به اموری اطلاع می یابد که غایب از صحنه از آن بی اطلاع است. گاه دستور شخص غیر حاضر - بدین علت که در صحنه حضور ندارد - به خاطر مصلحتی کلی نادیده گرفته می شود. آن مصلحت به ادعای آنان فتنه انصار بود که اگر از آن جلوگیری نمی شد میان عرب اختلاف و کشتار رخ می داد.

 

نیز گفتند: اگر ما علی را به خلافت نصب می نمودیم، مردم از اسلام به جاهلیت پیشین باز می گشتند و مرتد می شدند! آیا سزاوار است برای پابرجایی فرمان رسول خدا که ارتداد امت را در پی داشت، اصل مهم تر را که حفظ دین باشد از دست دهیم! پس چه بهتر که به مصلحت بزرگ تر عمل شود، هر چند با مخالفت با دستور پیامبر. (8)

 

4) عادت به مخالفت با پیامبر صلی الله علیه و آله

 

به گفته یک پژوهشگر غیر شیعه، مخالفت با فرمان پیامبر نسبت به پیروی از جانشین خود، پدیده ای نبود که یکباره به وقوع پیوسته باشد.

 

آن فردی که در صلح حدیبیه و نماز خواندن بر جنازه عبدالله بن ابی، آشکارا با رای پیامبر مخالفت ورزید چندان دشوار نبود که در غیاب پیامبر با فرمانش نسبت به پیروی علی مخالفت کند. کسی که رویاروی رسول خدا صلی الله علیه و آله از پیروی دستور او سرباز زند و مانع از آوردن قلم و کاغذ برای نوشتن مهم ترین وصیت او شود، آیا نمی تواند به موجب مصلحتی که خود در نظر دارد دستور پیامبر را کنار نهد؟! آری آن سرپیچی ها راه را برای سرکشی های آینده هموار کرده بود. بنابراین دیگر برای گفتار و کردار پیامبر چه امتیاز و فضیلتی باقی مانده بود تا مخالفت های بعدی با مقاومت مردم روبرو شود!

 

5) در انتظار تصمیم امام علیه السلام

 

پس از همدستی جناح قدرتمند و با نفوذ مهاجر در تصاحب منصب خلافت و رسمیت یافتن زود هنگام خلافت ابوبکر، بیشتر دوستداران اهل بیت علیهم السلام چشم به تصمیم امام داشتند و چون آن حضرت را مامور به صبر و در تنگنا دیدند، ناامید از هر اقدام نتیجه بخش، مهر سکوت بر لب زدند و شیوه بی تفاوتی پیش گرفتند. این موضع گیری، پایه های حکومت را استوار کرد و جرات مخالفان را در هتک مقام اهل بیت علیهم السلام افزون ساخت و رفته رفته کار به جایی رسید که دم زدن از حق علی بن ابی طالب علیهما السلام جرم شناخته شد.

 

6) کینه و حسادت نسبت به علی بن ابی طالب علیهما السلام

 

از عمده ترین دلایل سکوت قبایل در مقابل پایمان شدن حق امیرالمؤمنین علیه السلام کینه و حسادتی بود که قبایل عرب - به خصوص قریش - از او در دل داشتند.

 

رسم قبایل عرب چنین بود که اگر از قبیله شان کسی کشته می شد همه آنان و قبایل هم پیمان، از قبیله قاتل انتقام گیرند. این رسم جاهلی در پرتو تعالیم اسلام بی هویت شده ولی ریشه کن نشد و اگر کسی این اندازه به قبیله اش دلبستگی نداشت با عرب و عصبیت بیگانه شناخته می شد. این در حالی بود که بیشتر قبایل در نبرد با رسول خدا صلی الله علیه و آله شرکت کرده، فردی از آن ها به دست علی علیه السلام یا بنی هاشم کشته شده بود.

 

این کینه و حسد نه به علی علیه السلام، بلکه نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز وجود داشت. مشرکانی که پس از فتح مکه به ظاهر اسلام آوردند، اغلب به سبب ناتوانی، از ستیز با پیامبر دست برداشتند. شکوه و منزلت نبی اکرم حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله از طرفی آنان را به تسلیم وامی داشت و از سویی آتش کینه و حسد را در جان آنان شعله ور می ساخت. در حقیقت آنان همه کینه و حسادتشان به پیامبر را با علی علیه السلام تصفیه کردند.

 

پیامبر برپا کننده حکومتی بود که آنان آرزوی دستیابی بدان را در دل داشتند و بدین سبب، به طور طبیعی فرصت تحقق این مقصود را برای وی فراهم آوردند، پس از رحلت آن حضرت، دیگر جایی برای درنگ نبود، هر چه زودتر، حتی قبل از آن که پیکر مطهر پیامبر غسل داده شود، باید خلافت را به چنگ آورد. هر چند به بهای ورود بی اجازه به خانه بانو فاطمه زهرا علیها السلام باشد.

 

امام علی علیه السلام خود در تایید این نظر می فرماید: عرب از کار محمد تنفر داشت و نسبت به آنچه خداوند به او عنایت کرده حسادت می ورزید ... آن ها از همان زمان حضرتش کوشیدند، تا کار را پس از رحلت او از دست اهل بیتش خارج کنند. اگر قریش نام او را وسیله سلطه خویش قرار نمی داد و نردبان ترقی خود نمی دید، حتی یک روز پس از رحلت آن حضرت خدا را نمی پرستیدند و به ارتداد می گراییدند.

 

پی نوشت ها:

1) به گفته شیخ مفید (ره) عقیده حق و نظر محققان شیعه آن است که امیرمؤمنان علی علیه السلام هرگز (حتی پس از شهادت همسرش) با ابوبکر بیعت نکرد. (الفصول المختاره، فصل 227).

2) الریاض النضرة، محب الدین طبری، ج 1، ص 167.

3) صحیح بخاری، ج 2، ص 207.

4) همان، ج 8، ص 86.

5) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 12، ص 86.

6) اسرار آل محمد صلی الله علیه و آله، ترجمه اسماعیل انصاری، ص 276، 277.

7) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 12، ص 86.

8) همان، ص 86 و 87.

http://hawzah.net/FA/magart.html?MagazineID=0&MagazineNumberID=0&MagazineArticleID=27948

 

مطالب مرتبط

*امام علی(ع) و بیست و پنج سال سکوت (پاسدار اسلام :: اسفند76 و فروردین 77 - شماره 195 و 196)
*بیست و پنج سال سکوت
*«دوران سکوت » علی علیه السلام «دوران سکون » نیست (پرسمان :: مهر 1380، پیش شماره 2)
*سکوت حضرت علی(ع) و علل آن
*بخشی از سیاست امام در مقابل خلفاء و سیاست خلفاء در مقابل ا مام (ع)
*امام علی (علیه السلام) و دفاع از امت محمد (صل الله و آله و سلم) (کوثر :: بهار 1381، شماره 53)
*نقد و تحلیل امیرمؤمنان (ع) از حکومت های پس از پیامبر (ص)
*نقد و تحلیل امیرمؤمنان (ع) از حکومت های پس از پیامبر (ص) 2
*نقد و تحلیل امیرمؤمنان (ع) از حکومت های پس از پیامبر (ص) 3
*امام علی (ع)، الگوی صبوری (کوثر :: آبان 1378، شماره 32)

 

مصايب بعد از رحلت رسول اكرم (ص)

 

بخش چهارم : بيعت اجبارى و غصب ولايت

 

112- پيام هاى ابوبكر به على (ع) و پاسخ ‌هاى آن حضرت

اينك به روايت سليم بن قيس باز مى گرديم : سپس على (ع) وارد خانه خود شد، عمر به ابوبكر گفت : كسى را نزد على (ع) بفرست تا بيايد و بيعت كند، زيرا كار خلافت بدون بيعت على (ع) سامان نمى يابد، اگر او با ما بيعت كند، به او امان خواهيم داد.

ابوبكر شخصى را نزد على (ع) فرستاد و توسط او پيام داد كه ((دعوت خليفه رسول خدا (ص) را اجابت كن )). قاصد ابوبكر نزد على (ع) آمد و پيام او را ابلاغ كرد، على (ع) به او فرمود: شگفتا! چقدر زود رسول خدا (ص) را تكذيب كرديد، ابوبكر و اطرافيان او مى دانند كه خدا و رسول خدا (ص) غير مرا خليفه خود قرار نداده اند.

قاصد، گفتار على (ع) را به ابوبكر ابلاغ كرد.

ابوبكر گفت : اين بار برو و به على (ع) بگو: ((دعوت اميرمؤ منان (ابوبكر) را اجابت كن )).

قاصد نزد على (ع) آمد و پيام ابوبكر را ابلاغ كرد.

على (ع) فرمود: شگفتا! هنوز چندان از عهد رسول خدا (ص) نگذشته كه آنها فراموش نمايند. سوگند به خدا او (ابوبكر) مى داند كه اين اسم براى احدى جز من ، شايستگى ندارد، همانا رسول خدا (ص) به او امر كرد كه به عنوان اميرمؤ منان بر من سلام كند، و او يكى از هفت نفر است كه از طرف پيامبر به اين كار ماءمور شدند، او و رفيقش (عمر) در ميان هفت نفر از رسول خدا (ص) پرسيدند: آيا دستور از طرف خدا و رسولش است ؟!

پيامبر (ص) فرمود: نعم حقا من اللّه و رسوله انّه اميرالمؤ منين و سيد المسلمين و صاحب لواء الغر المحجلين يقعده اللّه عزّوجلّ يوم القيامة على الصراط فيدخل اوليائه الجنّة و اعدائه النّار. ((آرى ، از طرف خدا و رسولش حق است كه على (ع) اميرمؤ منان و سرور مسلمين و پرچمدار افراد درخشنده و نورانى مى باشد، خداوند در روز قيامت ، او را بر ((پل صراط)) مى نشاند، و آن حضرت دوستان خود را به سوى بهشت ، و دشمنانش را به سوى دوزخ روانه مى كند)).

قاصد ابوبكر سخنان على (ع) را به ابوبكر ابلاغ نمود، آنها آن روز از دعوت حضرت منصرف شدند(131).

 

113- اتمام حجت بر ابوبكر در القاب ادعايى

عمر به ابوبكر گفت : سراغ على (ع) بفرست كه بيايد بيعت كند، و تا او بيعت نكند ما صاحب مقامى نيستيم ، و اگر بيعت كند از جهت او آسوده مى شويم .

ابوبكر (كسى را) نزد على (ع) فرستاد كه : ((خليفه پيامبر (ص) را جواب بده ))! فرستاده ابوبكر نزد حضرت آمد و مطلب را عرض كرد. حضرت فرمود: ((سبحان اللّه ، چه زود بر پيامبر (ص) دروغ بستيد! او و آنان كه اطراف او هستند مى دانند كه خدا و رسولش غير مرا خليفه قرار نداده اند)). فرستاده آمد و آنچه حضرت فرموده بود رسانيد.

(ابوبكر) گفت : برو به او بگو: ((اميرالمؤ منين ابوبكر را جواب بده ))! او هم آمد و آنچه گفته بود به حضرت خبر داد. على (ع) فرمود: ((سبحان اللّه ، به خدا قسم زمانى طولانى نگذشته است كه فراموش شود. به خدا قسم او مى داند كه اين نام (اميرالمؤ منين ) جز براى من صلاحيت ندارد. پيامبر (ص) به او كه هفتمى در ميان هفت نفر بود امر كرد كه به عنوان اميرالمؤ منين بر من سلام كردند. او و رفيقش عمر از ميان هفت نفر سؤ ال كردند و گفتند: آيا حقى از جانب خدا و رسولش است ؟ پيامبر (ص) به آن دو فرمود: آرى حق است ، حقى از جانب خدا و رسولش كه او اميرمؤ منان و آقاى مسلمانان و صاحب پرچم سفيد پيشينيان شناخته شده است . خداوند عزّوجلّ او را در روز قيامت بر كنار صراط مى نشاند و او دوستانش ‍ را به بهشت و دشمنانش را به جهنم وارد مى كند)).

فرستاده ابوبكر رفت و آنچه حضرت فرموده بود به او خبر داد. سلمان مى گويد: آن روز را هم درباره او سكوت كردند.

شب هنگام كه شد على (ع) حضرت زهرا (س) را بر چهار پايى سوار كرد و دست دو پسرش امام حسن (ع) و امام حسين (ع) را گرفت ، و احدى از اصحاب پيامبر (ص) را باقى نگذاشت ، مگر آن كه در منزلشان نزد آنان رفت ، و حق خود را براى آنان يادآورد شد و آنان را به يارى خويش فرا خواند. ولى هيچ كس جز ما چهار نفر او را اجابت نكرد. ما سرهايمان را تراشيديم و يارى خود را مبذل داشتيم ، و زبير در ياريش از همه ما شدت بيشترى داشت (132).

 

114- حمله خانه على (ع)

وقتى على (ع) خوار كردن مردم و ترك يارى او را، و متحد شدنشان با ابوبكر و اطاعت و تعظيمشان نسبت به او را ديد، خانه نشينى اختيار كرد.

عمر به ابوبكر گفت : چه مانعى وجود دارد كه سراغ على نمى فرستى تا بيعت كند؟

چرا كه همه جز او و اين چهار نفر بيعت كرده اند.

ابوبكر در ميان آن دو نرم خوتر و سازشكارتر و زرنگ تر و دورانديش تر بود، و ديگرى (عمر) تندخوتر و غليظتر و خشن تر بود. ابوبكر گفت : چه كسى را سراغ او بفرستيم ؟

عمر گفت : قنفذ را مى فرستيم . او مردى تندخو و غليظ و خشن و از آزادشدگان است .

ابوبكر، قنفذ را نزد اميرالمؤ منين (ع) فرستاد و عده اى كمك نيز به همراهش ‍ قرار داد.

او آمد تا در خانه حضرت و اجازه ورود خواست ، ولى حضرت به آنان اجازه نداد. اصحاب قنفذ به نزد ابوبكر و عمر برگشتند در حالى كه آنان در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند: به ما اجازه داده نشد.

عمر گفت : برويد، اگر به شما اجازه داد وارد شويد وگرنه بدون اجازه وارد شويد.

آنها آمدند و اجازه خواستند. حضرت زهرا (س) فرمود: ((به شما اجازه نمى دهم كه وارد خانه من شويد)). همراهان او برگشتند ولى خود قنفذ ملعون آنجا ماند. آنان (به ابوبكر و عمر) گفتند: فاطمه (س) چنين گفت ، و ما از اين كه بدون اجازه وارد خانه اش شويم خوددارى كرديم . عمر عصبانى شد و گفت : ما را با زنان چه كار است ؟!

سپس به مردمى كه اطرافش بودند دستور داد تا هيزم بياورند. آنان هيزم برداشتند و خود عمر نيز همراه آنان هيزم برداشت و آنها را اطراف خانه على (ع) و فاطمه (س) و فرزندانشان قرار دادند. سپس عمر ندا كرد به طورى كه على (ع) و فاطمه (س) بشنوند و گفت : ((به خدا قسم اى على (ع ) بايد خارج شوى و با خليفه پيامبر بيعت كنى وگرنه خانه را با خودتان به آتش مى كشم ))!

حضرت زهرا (س) فرمود: اى عمر، ما را با تو چه كار است ؟

جواب داد: در را باز كن وگرنه خانه تان را به آتش مى كشيم !

فرمود: ((اى عمر، از خدا نمى ترسى كه به خانه من وارد مى شوى ؟)) ولى عمر ابا كرد از اين كه برگردد(133).

 

115- على (ع) به اجبار و اكراه بيعت كرد نه اختيار

ابوبكر به دنبال على (ع) فرستاد كه بيا و بيعت كن .

على (ع) گفت : از خانه بيرون نمى آيم تا قرآن را جمع آورى كنم . بار ديگر به دنبالش فرستاد، على (ع) گفت : بيرون نمى آيم تا از جمع قرآن فارغ شوم .

ابوبكر بار سوم پسر عمويش ، قنفذ را به دنبال على (ع) فرستاد. فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) به پا خاست تا بين او و على (ع) حايل شود. قنفذ او را زد و بدون على (ع) بازگشت . ترسيد كه مبادا على (ع) مردم را جمع كند. سپس دستور داد هيزم آوردند و در اطراف خانه على (ع) قرار دادند. سپس ‍ عمر آتش آورد و خواست خانه را به روى على (ع)، و فاطمه (س) و حسن (ع ) و حسين (ع) آتش بزند.

على (ع) كه اين كار را ديد، از خانه بيرون آمد و به اجبار و اكراه بيعت كرد نه از روى اختيار(134).))

 

116- هجوم به در خانه على (ع)

علامه طبرسى صاحب كتاب احتجاج ، از عبداللّه بن عبدالرّحمان بن عوف نقل مى كند كه گفت : عمر بن خطّاب دامن خود را محكم بست و در مدينه گردش مى كرد و فرياد مى زد: مردم با ابوبكر بيعت كرده اند، بشتابيد براى بيعت كردن با ابوبكر، مردم ناگزير به سوى ابوبكر روانه شده و با او بيعت كردند، عمر اطلاع يافت كه گروهى در خانه هاى خود، مخفى شده اند، همراه جماعت خود به آنها يورش برده و آنها را در مسجد حاضر مى كرد، و آنها بيعت مى كردند.

چند روزى از اين جريان گذشت ، آنگاه عمر همراه جماعت بسيار به در خانه حضرت على (ع) آمد، و از آن حضرت خواست كه از خانه (براى بيعت با ابوبكر) بيرون بيايد.

حضرت على (ع) امتناع ورزيد.

عمر، هيزم و آتش طلبيد و گفت :

و الذى نفس عمر بيده ليخرجنّ او لاحرقنه على ما فيه .

((سوگند به خداوندى كه جان عمر در دست او است ، يا بايد على (ع) از خانه بيرون آيد، يا خانه را با اهلش به آتش مى كشم (135)))

بعضى از حاضران به عمر گفتند: ((در اين خانه ، حضرت فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) و همچنين فرزندان پيامبر (ص) (حسن (ع) و حسين (ع)) و آثار رسول خدا (ص) هستند)).

مردم به عمر اعتراض كردند، وقتى كه عمر زمينه را چنان ديد، به آنها گفت : ((شما چه فكر مى كنيد؟ آيا تصور مى كنيد كه من چنين كارى انجام دهم ؟ قصد من ترساندن بود نه سوزاندن )).

امام على (ع) پيام داد كه ممكن نيست من از خانه بيرون بيايم ، زيرا من مشغول جمع آورى و تنظيم قرآن هستم كه شما آن را به پشت سر خود افكنده ايد، و دلبستگى به دنيا شما را به خود سرگرم ساخت ، و من سوگند ياد كرده ام كه از خانه ام بيرون نيايم و عبا بر دوش نيفكنم تا قرآن را جمع و تنظيم كنم .

در اين هنگام فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) از خانه بيرون آمد و در كنار در خانه در برابر جمعيت ايستاد و فرمود:

((من قومى را نمى شناسم كه مثل شما بدمحضر (و بد برخورد) باشند، جنازه رسول خدا (ص) را در دست ما رها كرديد، و امر خود را بين خود بريديد، (و مساءله رهبرى را نزد خودتان بدون مشورت با ما پايان داديد) پس با ما مشورت نكرديد، حق ما را ناديده گرفتيد، گويا اصلا به جريان ((روز غدير)) آگاهى نداريد، و سوگند به خدا، رسول خدا (ص) در آن روز، دوستى و ولايت على (ع) را از مردم عهد گرفت ، تا اميد شما را از دستيابى به مقام رهبرى قطع كند، ولى شما رشته هاى پيوند خود با پيامبرتان را بريديد.

 

117- نگاهى به چگونگى بيعت على (ع) و حمايت فاطمه (س)

(فيلسوف محقق ، فيض كاشانى ) در كتاب علم اليقين از كتاب ((التهاب نيران الاحزان )) درباره چگونگى هجوم به خانه على (ع) چنين نقل مى كند:

عمر، جمعى از بردگان آزاد شده و منافقان را به گرد خود آورد و با آنها به خانه على رهسپار شدند، ديدند در خانه بسته است ، فرياد زدند: ((اى على (ع)! از خانه بيرون بيا، زيرا خليفه رسول خدا (ص) تو را به حضور مى خواند)).

حضرت على (ع) در را باز نكرد، آنها هيزم آوردند و كنار در خانه گذاشتند، و آتش آوردند تا در خانه را بسوزانند، عمر فرياد زد: ((سوگند به خدا اگر در را باز نكنيد، خانه را به آتش مى كشم .))

هنگامى كه فاطمه (س) فهميد كه آنها مى خواهند خانه اش را به آتش ‍ بكشند، برخاست و در را گشود، جمعيت بى آنكه مهلت بدهند تا فاطمه (س) خود را بپوشاند در را فشار دادند، فاطمه (س) براى اين كه در برابر نگاه نامحرمان نباشد، به پشت در رفت ، عمر در را فشار داد، فاطمه (س) بين فشار در و ديوار قرار گرفت ، سپس عمر و همراهان به خانه هجوم بردند، حضرت على (ع) روى فرش خود نشسته بود، آن قوم آن حضرت را احاطه كردند و اطراف دامن و گريبانش را گرفتند و او را با اجبار به طرف مسجد بردند.

 

118- اثبات فضيلت على (ع)

حضرت فاطمه (س) در برابر يكى از افراد نادان مدينه فرمود:

مى دانيد على كيست ؟ على ، امامى ربانى و الهى ، و اندامى نورانى و مركز توجه همه عارفان و خداپرستان و فرزندى از خاندان پاكان ، گوينده به حق و روا، جايگاه اصلى محور امامت و پدر حسن و حسين گل پيامبر (ص) و دو بزرگ و سرور جوانان اهل بهشت است (136).

 

119- تازيانه زدن زهرا (س)

فاطمه (س) به ميان جمعيت آمد و بين آنها و على (ع) قرار گرفت ، و فرمود: ((سوگند به خدا نمى گذارم پسر عمويم را از روى ظلم به سوى مسجد بكشيد، واى بر شما چقدر زود به خدا و رسولش خيانت نموديد، و به خانواده اش ستم كرديد، با اين كه رسول خدا (ص) پيروى از ما و دوستى با ما را به شما سفارش كرده بود و فرموده بود كه در امور خاندان من تمسك كنيد، و خداوند فرمود:

قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى .

((اى پيامبر! به مردم بگو از شما پاداش رسالت نمى خواهم جز اين كه با خويشان من دوستى نماييد(137)))

روايت كننده مى گويد: اين گفتار فاطمه (س) باعث شد كه بسيارى از مردم متفرق شدند، عمر با جمعى در آنجا ماندند، عمر به پسر عمويش قنفذ گفت : ((با تازيانه فاطمه (س) را بزن )).

قنفذ با تازيانه به پشت و پهلوى حضرت زهرا (س) زد كه آثار آن در بدن زهرا (س) پديدار شد و همين ضربت قوى ترين اثر را در سقط جنين آن حضرت نمود، كه پيامبر (ص) آن جنين را ((محسن )) ناميده بود، آن قوم ، اميرمؤ منان على (ع) را كشان كشان به سوى مسجد بردند، و در برابر ابوبكر قرار دادند، در همين هنگام فاطمه (س) سراسيمه به مسجد آمد، تا على (ع) را از دست آنها بگيرد و نجات دهد، ولى نتوانست ، از آنجا به سوى قبر پدرش رفت ، و با سوز دل و آه جانكاه گريه كرد و اين اشعار را مى خواند:

نفسى على زفراتها محبوسة ... يا ليتها خرجت مع الزفرات

لا خير بعدك فى الحياة و انما ... ابكى مخافة ان تطول حياتى

((پدر جان ! جانم با آن همه اندوه و غصه در سينه ام حبس شده است ، اى كاش با همان اندوه ها از بدنم خارج مى شد.

پدر جان ! بعد از تو هيچ خير و نيكى در زندگى نيست ، گريه مى كنم از بيم آن كه (مبادا) بعد از تو زياد زنده بمانم )).

سپس فرمود:

((پدر جان ! دريغ و آه از فراق تو، و اى فغان از جدايى حبيب تو ابوالحسن اميرمؤ منان ؛ پدر دو سبط تو حسن و حسين (ع)، آن كس كه تو او را در كودكى تربيت كردى ، و وقتى كه بزرگ شد، او را برادر خود خواندى ، و او بزرگترين دوستان و محبوب ترين اصحاب تو در حضورت بود، او كه از همه در قبول اسلام پيشى گرفت ، و به سوى تو هجرت كرد، اى پدر بزرگوار و اى بهترين خلايق !

فها هو يساق فى الاسر كما يقاد البعير.

((اكنون او را اسير گونه مى كشند، چنان كه شتر را مى كشند)).

سپس ناله جانسوزى از دل داغدارش بركشيد و گفت :

وا محمداه ! وا حبيباه ! وا اباه ! وا اباالقاسماه ! وا احمداه ، وا قلة ناصراه وا غوثاه ، وا صول كربتاه ، وا حزناه ، وا مصيبتاه ! وا سوء صباحاه !!

((فرياد، يا محمدا، فرياد اى دوست ، اى پدر، اى اباالقاسم ، اى احمد، آه و فغان از كمى ياور!، و مصيبت و اندوه بسيار، و آه از اين روزگار تلخ !!)).

فاطمه (س) بعد از اين گفتار، صيحه زد و بى هوش به روى زمين افتاد، مردم از گريه او گريستند و صدا به ناله بلند كردند، و مسجد پيامبر (ص) ماتم سرا گرديد.

سپس على (ع) را در پيش ابوبكر متوقف ساختند، و به او گفتند: دستت را دراز كرده و بيعت كن !!

حضرت على (ع) فرمود: سوگند به خدا بيعت نمى كنم ، زيرا بيعت من به گردن شما ثابت است (شما با من در غدير خم بيعت كرديد و بايد بر آن وفادار بمانيد(138).)

 

120- در هر شرايطى با تو هستم !

پس از اين كه على را با ريسمان به گردن ، به مسجد بردند فاطمه (س) فرمود: اى سلمان ! واى بر ابوبكر و عمر! مى خواهند فرزندانم حسن و حسين را يتيم كنند. به خدا سوگند، اى سلمان از درب مسجد به جايى نمى روم تا اين پسر عمويم را با چشمانم سالم ببينم .

سلمان نزد حضرت على (ع) برگشته و فرمايش حضرت زهرا (س) را بازگو كرد.

على (ع) از جا حركت كرده و از مسجد بيرون آمد.

هنگامى كه چشم حضرت به اميرالمؤ منين (ع) افتاد، خود را براى شانه هاى آن حضرت آويخت و فرمود: روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى تو باد اى ابوالحسن ! اگر در شرايط خوب باشى من با تو هستم و اگر در شرايط بدى باشى من نيز با تو هستم . هر دو با هم گريستند. درود و رحمت خداوند بر آنان باد(139).

 

121- دفاع زهرا (س) از على (ع)

ابوجعفر طوسى در ((اختيار الرجال )) از امام صادق (ع) به نقل از سلمان فارسى (ره ) روايت مى كند كه حضرت فاطمه زهرا (س) در مورد كسانى كه به حقوق شوهر و پسر عمش على (ع) تجاوز كرده بودند، چنين فرمود:

خلوا عن ابن عمى ! فو الذى بعث محمدا بالحق لئن لم تخلوا عنه لا نشرن شعرى و لا ضعن قميص رسول اللّه على راءسى و لاصر خنّ الى اللّه تبارك و تعالى فما ناقة صالح باكرم على اللّه منّى و لا الفصيل باكرم على اللّه من ولدى ؛ رها كنيد پسر عموى مرا! سوگند به آن خداى كه محمد (ص) را به حق برانگيخت ، اگر از وى دست برنداريد، گيسوان خود را پريشان كرده و پيراهن رسول خدا (ص) را بر سر افكنده و در برابر خدا فرياد خواهم زد.

يقين بدانيد كه ناقه صالح ، در نزد خدا از من گرامى تر نبود، و بچه آن ناقه نيز از فرزندان من قدر و قيمتش زيادتر نبود(140)(141 )))

 

122- دفاعيه زهرا (س) از على (ع)

سخنان نورانى فاطمه (س) در دفاع از على (ع) رودهاى خروشانى از حماسه و مقاومت در دلهاى مردم ايجاد كرد. آن حضرت به زنان انصار كه براى عيادت از او به خانه اش آمده بودند و از وى پرسيدند: اى دختر رسول خدا (ص)! چگونه اى ؟

فرمود: ((اينان خلافت را از پايه هاى رسالت و قواعد نبوت و مهبط روح الامين دور كردند و با آن امور دنيايى و آخرتى خويش را درمان نمودند. هشداريد كه اين خسارتى آشكار است )).

آن حضرت مى فرمود: ((چه شده كه از ابوالحسن انتقام مى گيرند؟! به خدا سوگند جز به خاطر سختى شمشير و استوار قدمى و زخمهاى كارى اش در ميدان جنگ و دلير مردى و شجاعت او در راه خدا به كين خواهى او برنخاسته اند.))

((به خداى سوگند! پرهاى كوتاه را به جاى شاهپرها و ناقص را به جاى كامل گرفتند.

پس سرنگون باد مردمى كه پنداشتند بهترين كار را كردند در حالى كه اينان تباهكارند و خود در نمى يابند. واى بر آنان ! آيا آن كسى كه به حق ، راهنمايى مى كند سزاوار پيروى است يا آن كه خود به حق راه نمى برد و بايد مورد هدايت قرار گيرد. پس شما را چه مى شود؟

چگونه داورى مى كنيد(142)؟))

 

123- چگونگى دست گذاردن ابوبكر بر دست على (ع)

عدى بن حاتم (از اصحاب رسول خدا (ص) و از ياران على (ع)) مى گويد: سوگند به خدا دلم براى هيچ كس آن گونه نسوخت كه براى على (ع) سوخت ، آن گاه كه دامن و گريبانش را گرفتند و او را به سوى مسجد كشاندند، و به او گفتند: با ابوبكر بيعت كن .

او فرمود: ((اگر بيعت نكنم چه مى شود؟))

در پاسخ گفتند: گردنت را مى زنيم ، على (ع) سرش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : ((خدايا! من تو را به گواهى مى گيرم ، اين قوم آمدند تا مرا به قتل برسانند، با اين كه من بنده خدا و برادر رسول خدا (ص) هستم .))

باز آنها به على (ع) گفتند: دستت را براى بيعت دراز كن !

آن حضرت ، اطاعت نكرد، آنها به اجبار دست آنحضرت را گرفتند و كشيدند، آن بزرگوار سرانگشتانش را خم كرد، همه حاضران هر چه توان داشتند به كار بردند تا دست او را بگشايند، ولى نتوانستند، سرانجام دست ابوبكر را پيش كشيدند و به دست بسته (و مشت شده ) على (ع) ماليدند در حالى كه آن حضرت به قبر رسول خدا (ص) متوجه شده و مى فرمود:

يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى .

((اى پسر مادرم ، قوم مرا تضعيف كردند و نزديك بود مرا بكشند(143))).

روايت كننده مى گويد: حضرت على (ع) ابوبكر را مخاطب قرار داد و اين دو شعر را خواند:

فان كنت بالشورى ملكت امورهم ...فكيف بهذا و المشيرون غيب

و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم ... فغيرك اولى بالنبى و اقرب

((اگر تو از طريق شورى زمامدار امور مردم شدى ، اين چه شورايى است كه در آن ، طرفهاى مشورت (امثال من ) غايب بودند، و اگر از طريق خويشاوندى ، استدلال كردى ، ديگران از تو نزديكترند(144))).

و آن حضرت مكرر مى فرمود:

وا عجبا اتكون الخلافة بالصحابة ، و لا تكون بالقرابة و الصحابة .

((عجبا! آيا خلافت با همنشينى با پيامبر (ص) ثابت مى شود، ولى با خويشاوندى و همنشينى (با هم ) ثابت نمى گردد(145)؟!))

 

124- بيعت اجبارى اميرالمؤ منين (ع)

على (ع) را بردند و به شدت او را مى كشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. و اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابو عبيدة بن جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم در اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود(146).

125- خروش فاطمه (س) و تصميم او بر نفرين

عياشى روايت كرده است (پس از بيرون بردن على (ع) از خانه ) فاطمه (س) بيرون آمد و به ابوبكر رو كرد و فرمود:

((آيا مى خواهيد شوهرم را از دستم بگيريد و مرا بيوه كنيد، سوگند به خدا اگر دست از او برنداريد، موى سرم را پريشان مى كنم و گريبان چاك مى نمايم و كنار قبر پدرم مى روم و به درگاه خدا ناله مى كنم )).

آن گاه فاطمه (س) دست حسن و حسين (ع) را گرفت و از خانه بيرون آمد تا كنار قبر پيامبر (ص) برود.

حضرت على (ع) از جريان آگاه شد و به سلمان فرمود: برو فاطمه (س) دختر محمد (ص) را درياب (گويى ) دو طرف مدينه را مى نگرم كه به لرزه در آمده و در زير زمين فرو مى روند، سوگند به خدا اگر فاطمه (س) موى خود را پريشان كند و گريبان چاك نمايد و كنار قبر پيامبر (ص) برود و به پيشگاه خدا ناله نمايد، ديگر مهلتى براى مردم مدينه باقى نمى ماند و زمين همه آنها را در كام خود فرو مى برد.

سلمان با شتاب نزد فاطمه (س) آمد و عرض كرد: ((اى دختر محمد! خداوند پدرت را مايه رحمت جهانيان قرار داده است ، به خانه باز گرد و نفرين مكن .))

فاطمه (س) فرمود: اى سلمان ، آنها مى خواهند على (ع) را به قتل برسانند، صبرم تمام شده ، بگذار كنار قبر پدرم بروم و مويم را پريشان كنم ، گريبان چاك نمايم ، و به درگاه پروردگارم بنالم .

سلمان عرض كرد: ((من ترس آن دارم مدينه به لرزه درآيد و زمين دهان باز كند و مردم را در خود فرو ببرد! على (ع) مرا نزد شما فرستاده است و فرموده كه به خدا باز گردى و از نفرين نمودن منصرف شوى )).

در اين هنگام حضرت زهرا (س) فرمود:

اذا ارجع و اصبر و اسمع له و اطيع .

((در اين صورت (چون شوهرم فرموده ) به خانه باز مى گردم و صبر مى كنم ، و سخن آن حضرت را مى پذيرم و از او اطاعت مى كنم (147 ))).

 

126- مظلوميت على

معاويه در نامه سرزنش آميز خود به على (ع) نوشت كه : ياد دارى كه ترا چون شترى مهار كرده و به مسجد مى بردند كه بيعت كنى ؟ و امام در جوابش نوشت : براى يك مرد با ايمان ننگ نيست كه در طريق انجام وظيفه دينى خود مظلوم واقع شود ما على المسلم من غضاضة فى ان يكون مظلوما...(148).

به مسجدش آوردند كه بيعت كن ، على (ع) پرسيد: اگر نكنم ؟

عمر گفت : گردنت را مى زنم .

امام (ع) فرمود: در آن صورت تو بنده خدا و برادر پيامبر (ص) را مى كشى ؟

عمر گفت : تو بنده خدايى ولى برادر پيامبر (ص) نيستى .

به ابوبكر گفت : حكم قتل را بده .

ابوبكر گفت : آخر فاطمه (س) به قبر پيامبر چسبيده و در اين جا على (ع) فرمود: قال ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلونى (149) و نتوانستند از او بيعت بگيرند(150).

سرانجام خواستند به زور دست او را در دست ابوبكر بگذارند، على (ع) دست خود را مشت كرد. پشت دست او را به دست ابوبكر مسح دادند، يعنى كه بيعت (151). و اين است معنى مقاومت در برابر عقيده در مكتب على (ع).

 

127- جمع آورى و تنظيم قرآن توسط حضرت على (ع)

سليم بن قيس ، جريان سقيفه را از سلمان نقل مى كند، و تا به اين جا مى رسد: وقتى كه على (ع) عذر تراشى ، فريب كارى و بى وفايى را ديد، به خانه اش رفت و به جمع آورى و تنظيم آيات قرآن پرداخت ، و از خانه اش ‍ بيرون نيامد، تا اينكه قرآن را تا آخر، جمع و تنظيم نمود.

قبلا آيات قرآن در ورق ها و تخته و شانه گوسفند و رقعه و پارچه ها نوشته شده بود، هنگامى كه آن حضرت همه را جمع نمود و با دست خود نوشت و تنزيل و تاءويل ، ناسخ و منسوخ آن را مشخص كرد، در آن وقت ابوبكر براى على (ع) پيام داد كه از خانه بيرون بيا و بيعت كن .

امام على (ع) پاسخ داد: من اشتغال به جمع آورى قرآن دارم ، و سوگند ياد كرده ام كه رداء بر دوش نيفكنم مگر براى نماز، تا قرآن را تاءليف و تنظيم بنمايم .

ابوبكر و قوم ، چند روز فرصت دادند، على (ع) قرآن را جمع و تنظيم نمود و در پارچه اى (مانند كيسه ) نهاد و سرش را مهر كرد.

در روايت ديگر آمده : آن حضرت آن قرآن را برداشت و كنار قبر پيامبر (ص) آمد، آن را بر زمين نهاد، و دو ركعت نماز خواند، و بر سر رسول خدا (ص) سلام فرستاد، سپس مردم با ابوبكر در مسجد جمع شدند، امام على (ع) با صداى بلند، مردم را مورد خطاب قرار داد و فرمود:

اى مردم ! من از آن هنگام كه رسول خدا (ص) رحلت كرد اشتغال داشتم ، نخست به تجهيز جنازه رسول خدا (ص). سپس به تنظيم قرآن ، تا اين كه همه قرآن را جمع نمودم و در داخل اين كيسه است ، هر آيه اى كه بر رسول خدا (ص) نازل شد، همه را ضبط كردم ، هيچ آيه اى در قرآن نيست مگر اين كه رسول خدا (ص) آن را براى من قرائت كرد و به من املاء نمود و تاءويل (معنى باطنى آن آيات ) را به من تعليم نمود.

سپس على (ع) فرمود: اين اعلام براى آن است كه فردا نگوييد، ما از اين موضوع غافل بوديم ، آنگاه فرمود: ((تا در روز قيامت نگوييد كه من شما را به يارى خودم دعوت ننموده ام ، و حق را به ياد شما نياوردم ، و شما را به كتاب خدا از آغاز تا انجام آن اطلاع ندادم .))

عمر گفت : ((دعوت شما به قرآنى كه جمع نموده اى ما را با وجود قرآنى كه داريم بى نياز نگرداند)) (ما خودمان قرآن داريم ، و با وجود آن ، ديگر قرآن شما ما را بى نياز نمى كند).

و در روايت ديگر آمده ، عمر گفت : ((قرآن را بگذار و خودت دنبال كار خود برو(152)!)).

 

128- مسلمان شدن يهودى

وقتى حضرت امير (ع) كشان كشان براى بيعت با ابوبكر به مسجد مى بردند، يك مرد يهودى كه آن وضع و حال را ديد بى اختيار لب به تهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آن را پرسيدند، گفت : من اين شخص را ميشناسم و اين همان كسى است كه وقتى در ميدان هاى جنگ ظاهر مى شد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر اندامشان مى افكند و همان كسى است كه قلعه هاى مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آن را كه به وسيله چندين نفر باز و بسته مى شد با يك تكان از جايگاهش كند و به زمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يك مشت آشوبگر سكوت كرده است ؛ بى حكمت نيست و سكوت او براى حفظ دين اوست و اگر اين حقيقت نداشت او در برابر اين اهانت ها صبر و تحمل نمى كرد اين است كه حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم .

باز چه مظلوميتى بزرگتر از اين كه از لشكريان بى وفاى خود بارها نقض عهد مى ديد و آنها را نصيحت مى كرد اما به قول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤ ثر واقع نمى شد) و چنان كه گفته شد آرزوى مرگ مى كرد تا از ديدار كوفى هاى سست عنصر و لاقيد رهايى يابد.

على (ع) پس از رحلت پيغمبر (ص) به طور دايم در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چاره اى نداشت ، به نقل ابى الحديد آن حضرت صداى كسى را شنيد كه ناله مى كرد و مى گفت : من مظلوم شده ام . فرمود: هلم فلنصرخ معا فانى مازلت مظلوما. يعنى بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بوده ام (153).

 

129- گرفتن گريبان على (ع) براى بيعت

در كتاب اختصاص و بصائر الدرجات و ساير كتب به سندهاى معتبر از حضرت صادق (ع) روايت كرده اند كه :

چون گريبان على (ع) را گرفتند و براى بيعت ابوبكر به سوى مسجد كشيدند، على (ع) در برابر قبر رسول خدا (ص) ايستاد و گفت آن چه هارون در جواب موسى گفت : يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى يعنى : اى برادر من و اى فرزند مادر من ! به درستى كه قوم مرا ضعيف گردانيديد و نزديك شد كه مرا بكشند.

پس دستى از قبر رسول خدا (ص) بيرون آمد به سوى ابوبكر كه همه شناختند كه آن جناب است ، و به صدايى كه همه دانستند صداى آن حضرت است گفت : اكفرت بالذى خلقك من تراب ثم نطفة سويك رجلا(154) يعنى : آيا كافر شدى به آن خداوندى كه تو را خلق كرده است از خاك ، پس از نطفه ، پس تو را مردى گردانيده است .

و به روايتى ديگر: دستى از قبر ظاهر شد، و بر آن دست نوشته بود: اءكفرت يا عمر بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سويك رجلا(155 ).

 

130- بيعت نكردن على (ع)

در روايات ثابت آمده كه چون على (ع) را نزد ابوبكر آوردند، گفت : بيعت كن ، على (ع) فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ گفت دستور مى دهم كه تو را بكشند.

على (ع) خداوند را گواه گرفت كه چگونه در ضعف قرار گرفته است و در ترس از كشته شدن ، با غاصب خلافت بيعت كرد. يارانش نيز به اكراه و ترس ‍ از حاضران ، با ابوبكر بيعت كردند. اگر على (ع) را ضعيف شمردند، بايد دانست كه پيش از او، امت موسى هارون را ضعيف شمردند و درصدد برآمدند كه على (ع) را بكشند، پيش از او، قوم موسى مى خواستند هارون را بكشند. اينان نيز در عمل همان راه امت موسى را در برخورد با او صياد در پيش گرفتند و همانگونه كه پيامبر (ص) مرسل فرمود، قدم در جاى پاى آنان گذاشتند...(156)

 

131- اتمام حجت اميرالمؤ منين (ع) با فضايلش

وقتى على (ع) را به نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميزى گفت : ((بيعت كن و اين اباطيل را رها كن ))!

على (ع) فرمود: اگر انجام ندهم شما چه خواهيد كرد؟

گفتند: تو را با ذلت و خوارى مى كشيم ! فرمود: در اين صورت بنده خدا و برادر پيامبرش را كشته ايد!

ابوبكر گفت : بنده خدا بودن درست است ولى به برادر پيامبر بودن اقرار نمى كنيم !

فرمود: آيا انكار مى كنيد كه پيامبر (ص) بين من و خودش برادرى قرار داد؟

گفتند: ((آرى ))! و حضرت اين مطلب را سه مرتبه برايشان تكرار كرد.

سپس حضرت رو به آنان كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان ، و اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مى دهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر (ص ) شنيديد كه آن مطالب را مى فرمود، و در جنگ تبوك آن مطالب را مى فرمود؟

سپس على (ع) آنچه پيامبر (ص) علنى براى عموم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آن كه براى آنان يادآور شد. (و مردم درباره همه آنها اقرار كردند و) گفتند: بلى ، به خدا قسم .

وقتى ابوبكر ترسيد مردم على (ع) را يارى كنند و مانع او شوند پيش دستى كرد و (خطاب به حضرت ) گفت : آنچه گفتى حق است كه با گوش خود شنيده ايم و فهميده ايم و قلب هايمان آن را در خود جاى داده است ، ولكن بعد از آن من از پيامبر (ص) شنيدم كه مى گفت : ((ما اهل بيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما ترجيح داده است . و خداوند براى ما اهل بيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد(157))).

 

132- سخنان اميرالمؤ منين (ع) هنگام ورود به مسجد

سلمان مى گويد: على (ع) را نزد ابوبكر رسانيدند در حالى كه مى فرمود: به خدا قسم ، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست پيدا نمى كرديد.

به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم ، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم ، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.

ابوبكر تا چشمش به على (ع) افتاد فرياد زد: ((او را رها كنيد))!

على (ع) فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر (ص) را ظالمانه غصب كردى ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مى نمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر (ص) با من بيعت نكردى (158)؟

 

133- كيفيت بيعت اجبارى اميرالمؤ منين (ع)

عمر به على (ع) گفت : برخيز اى فرزند ابى طالب و بيعت كن !

حضرت فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد؟

گفت : به خدا قسم در اين صورت گردنت را مى زنيم !

اميرالمؤ منين (ع) سه مرتبه حجت را بر آنان تمام كرد، و سپس بدون آن كه كف دستش را باز كند دستش را دراز كرد. ابوبكر هم روى دست او زد و به همين مقدار از او قانع شد.

على (ع) قبل از آن كه بيعت كند در حالى كه طناب برگردنش بود، خطاب به پيامبر (ص) صدا زد: ((اى پسر مادرم ، اين قوم مرا خوار كردند و نزديك بود مرا بكشند(159))).

http://www.lailatolgadr.net/kotob-tarikh-eslam/sognameh-emam-ali/11352-biat-ejbari-va-gasb-velayat.html

 

مصايب پس از غصب ولايت

 

148- طلب يارى

 

على (ع)، فاطمه (س) را بر الاغى سوار مى كرد و او را شبانه به در خانه هاى انصارى مى برد، و از آنها طلب يارى مى كرد. همچنين فاطمه (س) از آنها كمك خواست ، لكن آنها مى گفتند: اى رسول خدا ديگر زمان گذشته است و ما با ابى بكر بيعت كرده ايم ؛ اگر پسر عم تو على (ع) زودتر از ابى بكر از ما طلب بيعت مى كرد هرگز از او روى بر نمى گردانديم .

پس على (ع) گفت : آيا توقع داشتيد كه جنازه رسول خدا (ص) را بدون غسل و كفن در خانه اش رها كنم و به سوى مردم بشتابم و با آنها در سلطنت بعد از او به نزاع و كشمكش بپردازم ؟!

و فاطمه (س) مى گفت : سزاوار نبود براى او (على (ع)) چنين كارى . لكن كردند آنها كارى را كه خداوند سزاى آنها را بدهد(181).

 

149- اتمام حجت اميرالمؤ منين (ع)

سلمان مى گويد: وقتى شب شد على (ع) حضرت زهرا (س) را سوار بر چهار پايى نمود و دست دو پسرش امام حسن (ع) و امام حسين (ع) را گرفت ، و هيچ يك از اهل بدر از مهاجرين و انصار را باقى نگذاشت ، مگر آن كه به خانه هايشان آمد و حق خود را برايشان يادآور شد و آنان را بر يارى خويش فرا خواند. ولى جز چهل و چهار نفر، كسى از آنان دعوت او را قبول نكرد. حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهاى تراشيده و در حالى كه اسلحه هايشان را به همراه دارند بيايند و با او بيعت كنند كه تا سرحد مرگ استوار بمانند.

وقت صبح شد جز چهار نفر كسى از آنان نزد او نيامد. (سليم مى گويد:) به سلمان گفتم : چهار نفر چه كسانى بودند؟

گفت : من و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام .

اميرالمؤ منين (ع) در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد. گفتند: ((صبح نزد تو مى آييم )) ولى هيچ يك از آنان غير از ما نزد او نيامد. در شب سوم هم نزد آنان رفت ولى غير از ما كسى نيامد(182).

 

150- چرا على (ع) شمشير نكشيد؟

اشعث بن قيس در حالى كه به غضب آمده بود گفت : اى پسر ابى طالب ، چه مانعى داشتى هنگامى كه با ابوبكر و عمر و بعد از آنها با عثمان بيعت شد، جنگ كنى و شمشير بزنى ؟! تو از روزى كه به عراق آمده اى براى ما خطبه اى نخوانده اى مگر اين كه در آن قبل از اين كه از منبر پايين بيايى گفته اى : ((به خدا قسم من سزاوارترين مردم نسبت به آنان هستم و از هنگامى كه خداوند محمد (ص) را قبض روح كرده همچنان مظلوم بوده ام )). چه چيزى تو را مانع شده كه با شمشيرت از مظلوميت خود دفاع كنى ؟

اميرالمؤ منين (ع) فرمود: اى پسر قيس ، سخنت را گفتى جواب را بشنو: ترس و يا كراهت از لقاى پروردگار مرا از اين اقدام مانع نبوده ، و نه اين كه نمى دانستم آنچه نزد خداست از دنيا و بقاى در آن براى من بهتر است . آنچه مرا از اين كار مانع شد امر پيامبر (ص) و پيمان او با من بود. پيامبر (ص) به من خبر داد كه امت بعد از او با من چه خواهند كرد.

بنابراين هنگامى كه كارهايشان را با چشم مى ديدم علم من و يقينم قوى تر از قبل نبود، بلكه من به سخن پيامبر (ص) بيشتر از آنچه با چشم ديدم و شاهد بودم يقين داشتم . عرض كردم : يا رسول الله ، وقتى چنين كارهايى به وقوع پيوست چه سفارشى به من مى فرمايى ؟

فرمود: ((اگر يارانى پيدا كردى به آنان اعلان جنگ كن و با ايشان جهاد كن ، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را حفظ كن تا زمانى كه براى برپايى دين و كتاب خدا و سنت من يارانى پيدا كنى )).

و پيامبر (ص) به من خبر داد كه به زودى امت مرا خوار كرده و با غير من بيعت مى كنند و تابع ديگرى مى شوند.

و پيامبر (ص) به من خبر داد كه من نسبت به او همچون هارون نسبت به موسى هستم ، و امت بعد از او بمنزله هارون و پيروانش و گوساله و پيروانش ‍ خواهند شد، آن جا كه موسى گفت : يا هارون ، ما منعك اذراءيتهم ضلو اءلا تتبعن اءفعصيت امرى قال يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى و قال : يا بن ام لا تاءخذ بلحيتى و لا براءسى انى خشيت ان تقول فرقت بنى اسرائيل و لم ترقب قولى (183) ((اى هارون ، چرا وقتى ديدى مردم گمراه مى شوند دست از متابعت من برداشتى ؟ آيا با فرمان من مخالفت كردى ؟ گفت : اى پسر مادرم ، اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند)) و گفت : ((اى پسر مادرم ، گريبان مرا مگير و دست از سرم بردار، من ترسيدم بگويى بين بنى اسراييل اختلاف انداختى و گفتار مرا مراعات نكردى )).

مقصود پيامبر (ص) اين بود كه موسى وقتى هارون را جانشين خود در ميان آنان قرار داد به او دستور داد كه اگر گمراه شدند و يارانى پيدا كرد با آنان جهاد نمايد، و اگر ياران پيدا نكرد خوددارى كند و خون خود را حفظ كند و آنان تفرقه نيندازد. من هم ترسيدم برادرم پيامبر (ص) همين سخن را به من بگويد كه : ((چرا بين امت تفرقه انداختى و مراعات سخن مرا نكردى ، در حالى كه با تو عهد كرده بودم كه اگر يارانى نيافتى دست نگه دارى و خون خود و اهل بيت و شيعيانت را حفظ كنى (184)))؟

 

151- احياى نام پيامبر (ص)

روزى فاطمه (س) آن حضرت را به قيام و شورش تحريك نمود، امام ناگهان صداى مؤ ذن را شنيد كه : اءشهد اءن محمدا رسول الله ، به فاطمه (س) فرمود: آيا مى پسندى كه اين صدا از روى زمين محو مى شود؟

پاسخ داد: نه .

فرمود: اين همان چيزى است كه من مى گويم (185).

 

152- اندوه فاطمه بر على (ع)

ام سلمه داخل منزل فاطمه (س) وارد شد و گفت : اى دختر رسول خدا، شب را چگونه به صبح آوردى ؟

فرمود: شب را ميان غم و اندوه به صبح آوردم به خاطر از دست دادن پيامبر و مظلوميت وصى ، به خدا سوگند پرده حرمت او را دريدند، كسى كه امامتش برخلاف شريعت الهى در تنزيل و سنت پيامبر (ص) در تاءويل غصب گرديد و به زور از او ربوده شد؛ آرى اين ها همه از روى كينه هاى جنگ بدر و انتقام خون هاى ريخته شده در احد به دست او بود(186) كه دل هاى پرنفاق در خود نهفته بود(187).

 

153- فرياد مظلوميت على (ع)

مردى در مدينه عبور مى كرد و با كمال ناراحتى فرياد مى زد: انا مظلوم : ((من ستم ديده ام ، به من ظلم شده است )).

امام على (ع) وقتى او را ديد و فرياد او را شنيد، به ياد مظلوميت خودش ‍ افتاد كه غاصبان ، حقّش را غصب كردند و او را خانه نشين نمودند، به او فرمود: هلم فلنصرخ معا فانّى مازلت مظلوما: ((بيا با هم فرياد بزنيم ، من نيز همواره مظلوم بوده ام (188))).

 

154 - چشمان پر از اشك على (ع)

عباس (ع) به على (ع) گفت : چه چيزى باعث شد كه عمر از قنفذ هم مانند ساير كارگزارانش غرامت دريافت نكند؟ اميرالمؤ منين (ع) نگاهى به اطرافيانش كرد و چشمانش پر از اشك شد و فرمود: عمر خواست بدين وسيله از قنفذ به خاطر ضربتى كه با تازيانه به فاطمه (س) زده بود تشكر كرده باشد. همان ضربتى كه فاطمه (س) از دنيا رفت در حالى كه اثر آن بر بازويش مانند دستبند باقى مانده بود.

سپس فرمود: تعجب از محبت اين مرد (عمر) و رفيقش قبل از او (ابوبكر) كه در قلوب اين امت جاى گرفته و تسليم آنان در برابر او در هر چيزى كه بدعت گذاشته است .

اگر كارگزاران عمر خاين بودند و اين اموال در دست آنان به خيانت جمع شده بود، او حق نداشت آنان را رها كند و بايد همه را مى گرفت چرا كه غنيمت مسلمانان است . پس چرا نصف آن را گرفته و نيم ديگر را در دست آنان باقى گذاشت ؟!

و اگر خاين نبودند عمر حق نداشت چيزى از اموال آنان را نه كم و نه زياد بگيرد. پس چرا نيمى از آن را گرفت ؟ حتى اگر به خيانت در دست آنها بود ولى خودشان اقرار نكردند و شاهدى هم عليه آنان وجود نداشت براى او حلال نبود نه كم و نه زياد چيزى از آنان بگيرد.

عجيب تر اين است كه آنان را بر سر كارهايشان بازگردانيد! اگر خاين بودند جايز نبود آنان را دوباره به كار گيرد، و اگر خاين نبودند اموال آنها برايش ‍ حلال نبود.

سپس على (ع) رو به جمعيت كرد، و فرمود: تعجب مى كنم از قومى كه مى بينند سنت پيامبرشان كم كم و دسته دسته تبديل و تغيير مى يابد و با اين همه راضى مى شوند و انكار نمى كنند بلكه در دفاع از بدعت ها غضب مى كنند و كسانى را كه ايراد بگيرند و آن را انكار كنند سرزنش مى نمايند. سپس قومى بعد از ما مى آيند و بدعت و ظلم و از پيش خود ساخته هاى او را تابع مى شوند و بدعت هاى او را سنت و دين مى شمارند و به وسيله آن به پيشگاه پروردگار تقرب مى جويند(189).

 

155- چگونه حق على (ع) غصب شد

مردى از قبيله بنى اسد حضور على (ع) آمده عرضه داشت : تعجب از شما بنى هاشم است با آن كه مردمى باحقيقتيد و حسب و نسب شما از همه صحيح تر و با رسول خدا (ص) پيوند داريد و كتاب الهى را از همه بهتر مى فهميد در عين حال حق شما را غصب كردند؟!

فرمود: اى پسر دودان تو آدمى مضطرب و ناآزموده و تنگ حوصله اى و گفتار تو به جايى پابند نيست و به جهت خويشاوندى با تو بايد پاسخ تو را داد بدان كه خلافت حق اصلى و ارثى من است . ليكن ديگران غاصبانه آن را از من گرفتند و مردمى سخى آن را به جهاتى كه خود مى دانستند به ديگران واگذار كردند و عده بخيلى آن را از واگذاشتن به صاحبانش منع كردند آن گاه اين مصراع امرءالقيس را خواند كه ((فدع عنك نهبا صبح فى حجراته )) دست بردار از غارتى كه در نواحى آن بانگ و فريادها زده اند.

يعنى از اين كه سه نفر اول حق مرا غصب كردند دست بردار و در باب تجاوزات پسر ابوسفيان گفتگو كن . روزگار مرا پس از گريانيدن خندانيد و جاى تعجب نيست زيرا مردم به خدا قسم از رفق و مداراى با من ماءيوسند و مى خواهند در كار خدا مداهنه كنند و آن هم كه از من ساخته نيست و اگر محنت ها از ما دور شود ايشان را به صراط حقيقت مى خوانم و اگر بميرم يا كشته شوم بايد بر آنها حسرت نخورى و بر فاسقان متاءسف نشوى (190).

 

156- حليت طلبى

محمد بن ابى بكر در حال جان كندن پدرش نزد او آمد و گفت : پدر، تو را در حالى مى بينم كه قبل از امروز نديده بودم .

ابوبكر گفت : پسرم ، من به آن مرد ظلمى روا داشته ام كه اگر مرا حلال كند، اميدوارم حالم بهتر شود!

پرسيدم : پدر، چه كسى را مى گويى ؟

گفت : على بن ابى طالب را.

گفتم : من قول مى دهم كه در اين باره با على (ع) صحبت كنم و براى تو حلاليت بگيرم ، چرا كه او سختگير نيست .

محمد بن ابى بكر نزد اميرالمؤ منين (ع) آمد و عرض كرد: پدرم در بدترين حالات است و چنين سخنانى گفته ، و من به او قول داده ام برايش از شما حلاليت بگيرم . آيا او را حلال مى كنى ؟

حضرت فرمود: به خاطر تو آرى ، ولى به پدرت بگو بالاى منبر رود و اين حلاليت طلبى خود را به مردم خبر دهد تا او را حلال كنم .

محمد بن ابى بكر برگشت و به پدرش گفت : ((خدا دعايت را مستجاب كرد))، و سپس كلام اميرالمؤ منين (ع) را براى او بازگو كرد. ابوبكر قبول نكرد و گفت : ((دوست ندارم پس از مرگم مردم به من ناسزا گويند كه چرا حق ديگران را غصب كرده بودى (191)(192))).

http://www.lailatolgadr.net/kotob-tarikh-eslam/sognameh-emam-ali/11353-masaeb-ali-bad-az-gasb-velayat.html

 

بدگويى و ناسزا به على (ع) در زمان حيات

 

172- ناسزا گويى معاويه به على (ع)

طبرى از ابن ابى نجيح نقل مى كند كه سالى معاويه به حج رفت پس از طواف خانه خدا با سعد بن ابى وقاص به طرف دارالندوة رفتند، سعد را در كنار خود روى تخت سلطنتى نشاند در ضمن سخن شروع كرد به بدگويى و ناسزا نسبت به على (ع).

سعد با ناراحتى گفت : مرا بر روى تخت خود نشانيده اى آن گاه على را سب مى كنى .

به خدا سوگند اگر يكى از صفات برجسته على در من بود برايم بهتر از تمام دنيا ارزش داشت آن گاه حديث منزلت و مباهله ورايت را در شاءن و مقام على (ع) نقل مى كرد(216).

مسعودى در مروج الذهب بعد از نقل همين حديث مى نويسد: در كتاب على بن محمد بن سليمان ديدم كه سعد پس از اين سخن از جاى حركت كرد تا برود، معاويه بادى رها كرده به او گفت : بنشين تا جوابت را بدهم ، هيچ وقت از تو به اين اندازه كه حالا بدم آمده ، بدم نيامده بود، پس چرا على را يارى نكردى و از چه جهت با او بيعت ننمودى ؟!

من اگر آن چه تو از پيغمبر شنيده بودى مى شنيدم تا زنده بودم خدمتكارى على (ع) را مى كردم .

سعد گفت : قسم به خدا من به مقام خلافت از تو شايسته ترم .

معاويه در جواب گفت : در چنين موقعى (بنى عذره ) امتناع مى ورزيدند. به طورى كه گفته اند سعد بن ابى وقاص از بنى عذره به وجود آمده بود.

 

173- نماز على (ع) افضل است

ابن ابى الحديد در قسمت چهارم از شرح نهج البلاغه نقل مى كند كه معاويه عده اى از صحابه و بعضى از تابعين را تطميع مى كرد تا اخبار زشتى درباره على (ع) از خود جعل كنند و براى مردم روايت نمايند. اخبار طورى باشد كه برائت و بيزارى از على (ع) را لازم نمايد براى اين كار جوايز زيادى تعيين مى كرد تا راويان احاديث به جعل حديث تمايل پيدا كنند. آنها نيز خواسته معاويه را انجام دادند. ابوهريره و عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه از آن جمله هستند.

اعمش گفت : هنگامى كه ابوهريره با معاويه وارد عراق شد، ابتدا به طرف مسجد كوفه رفت ، ديد جمعيت بسيار زيادى از او استقبال كرده و براى استماع گفتارش اجتماع نموده اند. به دو زانو در ميان مردم نشست چندين مرتبه (براى اين كه صورت واقعيت به عمل خود بدهد) با كف دست بر پيشانى زد آن گاه گفت : يا اهل العراق اتزعمون انى اكذب على اللّه و على رسوله و احرق نفسى بالنار اى مردم عراق خيال مى كنيد من به خدا و پيغمبرش دروغى نسبت مى دهم و خود را به آتش مى سوزانم .

به خدا سوگند از پيغمبر (ص) شنيدم كه فرمود: هر پيغمبرى حرمى دارد و ان حرمى بالمدينة مابين عير الى ثور حرم من در مدينه ، امتدادش از كوه عير تا كوه ثور است . هر كس در اين امتداد اختلاف و فتنه اى بيانگيزد، لعنت خدا و ملايكه و مردم بر او باد.

و اشهد باللّه ان عليا احدث فيها خدا را گواه مى گيرم كه على (ع) در مدينه فتنه انگيخت . وقتى اين خبر به معاويه رسيد، مقدمش را گرامى داشت و بسيار او را نوازش نمود حكومت مدينه را نيز به ابوهريره واگذار كرد.

زمخشرى در ربيع الابرار مى گويد: ابوهريره غذاى مضيره (يك نوع طعامى است كه با شير ترش تهيه مى شود) خيلى دوست داشت بر سر سفره معاويه مى رفت و آن غذا را مى خورد. هنگام نماز كه مى شد با على (ع) نماز مى خواند وقتى به او اعتراض مى نمودند.

جواب مى داد: مضيرة معاوية ادسم و اطيب و الصلوة خلف على افضل غذاى مضيره معاويه چرب تر و خوش بوتر است ولى نماز پشت سر على (ع) افضل است (217).

 

174- سرزنش كردن على (ع)

ابوعون مى گويد: زنى از طايفه بنى عبس در حالى كه اميرالمؤ منين (ع) بر منبر بودند در نزد آن حضرت آمده و گفت : اى اميرمؤ منان ! سه چيزند كه دل ها را در اضطراب انداخته و آن ها را در همّ و غمّ فرو برده است .

حضرت فرمودند: آنها چيستند؟

زن گفت : رضايت دادن و تسليم شدن تو در امر حكميت ، و اختيار كردن تو پستى و زبونى را، و فرياد و جزع برآوردن تو در مواقع ابتلائات و حوادث !

حضرت فرمود: اى واى بر تو (تو را به اين مسايل چكار) تو زن هستى برو در خانه خود بنشين و به كار خود مشغول باش !

زن گفت : نه ، سوگند به خدا كه هيچ نشستى نيست مگر در سايه شمشيرها(218)!

 

175- محو نام على (ع)

علامه امينى درج 10 ص 287 مى نويسد: دشمنى معاويه با على (ع) به جايى رسيد كه نمى توانست اسم او را بشنود و از نام نهادن به اسم على جلوگيرى مى كرد.

نقل شده على (ع) چند روزى بود عبداللّه بن عباس را ملاقات نكرده بود. روزى پرسيد: چه شده كه ابن عباس ديده نمى شود؟ گفتند: خداوند به او فرزندى عنايت كرده و بعد از نماز فرمود: پيش ابن عباس برويم .

به خانه عبداللّه بن عباس رفت و تبريك براى اين مولود به او گفت . آن گاه فرمود: خداى را شكر مى كنم و اميدوارم درباره اين فرزند به تو بركت عنايت كند.

پرسيد: چه نامى برايش انتخاب كرده اى ؟ ابن عباس گفت : جايز است با بودن شما برايش نام بگذارم ؟

فرمود: او را بياور. فرزندش را آورد نوزاد را گرفت و كامش را برداشت و دعاى خير درباره اش نمود سپس مولود را داد به دست پدرش فرمود: بگير او را على ناميدم و كنيه اش را ابوالحسن گذاشتم .

وقتى معاويه از جاى حركت نمود به ابن عباس گفت : شما نمى توانيد هم اسم و هم كنيه على را روى فرزند خود بگذاريد، كنيه اش را من ابومحمد مى گذارم اين كينه برايش ماند.

بنى اميه هرگاه مى شنيدند مولودى به نام على ناميده شده او را مى كشتند مردم از ترس بنى اميه نام فرزندان خود را عوض ‍ مى كردند(219).

منابع

216- اين قسمت را الغدير از صحيح مسلم و ترمذى نيز نقل مى كند ج 10، ص 257.

217- پند تاريخ ، ج پنجم ، ص 65 - 64.

218- الغارات ج 1، ص 38.

219- پند تاريخ ، ج هفتم ، ص 122 - 121.

http://www.lailatolgadr.net/kotob-tarikh-eslam/sognameh-emam-ali/11354-bad-goei-va-nasaza-beh-ali.html

 

بدگويى و ناسزا به على (ع) پس از شهادت

 

176- بيان فضل از زبان دشمن

قيس بن ابى حازم روايت كرده است كه گفت : در بازار مدينه گردش مى كردم در مسير خود به دكانهاى روغن زيتون فروشى رسيدم ، سواره اى را ديدم ، كه گروهى از مردم اطراف او را فرا گرفته اند و آن سواره بر حضرت على ابن ابى طالب (ع) ناسزا مى گويد، در اين هنگام ، (سعد بن ابى وقاص ) فرا رسيد و توقف كرده ، پرسيد: اين سواره كيست ؟

در پاسخ گفتند: مردكى است كه به حضرت على (ع) ناسزا مى گويد. پيش ‍ آمد و جمعيت مردم را شكافت تا در برابر آن مرد قرار گرفت و گفت : اى مرد! چرا به على (ع) ناسزا مى گويى ؟ مگر نه اين است كه او نخستين كسى است كه اسلام اختيار كرده است ؟ و اولين كسى است كه با پيغمبر اكرم (ص) نماز خوانده است ؟ مگر نه اين است كه او داماد رسول خدا (ص) و پرچمدار او، در جنگ هاى آن حضرت است ؟ سپس (سعد بن ابى وقاص ) رو به قبله ايستاد دست هايش را بالا برد و گفت : پروردگارا! براستى كه اين شخص از وليّى از اولياى تو عيب جويى مى كند و به او ناسزا مى گويد، اينك پروردگارا پيش از آن كه اين جمعيت متفرق شوند، قدرت خويش را در نابودى اين مردك ، به آنها نشان بده . (قيس ) مى گويد: به خدا سوگند! هنوز مردم متفرق نشده بودند كه اسب ، او را به سوى دكان روغن فروشى پرتاب كرد، چنان سرش به زمين خورد كه سر و مغزش شكافت (220)!

 

177- عذر بدتر از گناه

ابن ابى الحديد روايت مى كند: روزى على (ع) به مسجد آمد و كنار عمر نشست ، عده اى نيز در مسجد بودند وقتى حضرت برخاست ، يك نفر از حضرت بدگويى كرد و او را به تكبر و خودپسندى متهم نمود.

عمر گفت : كسى مانند او حق دارد كه تكبر كند! به خدا سوگند اگر شمشير او نبود هرگز ستون اسلام برپا نمى شد(221)، گذشته از اين او بهترين داور امت اسلام است و داراى سوابق درخشان و شرافت در امت اسلامى است !!

يك نفر پرسيد: پس چرا او را (براى خلافت ) نپذيرفتند؟ عمر گفت : به خاطر كم سن بودن و محبتى كه به فرزندان عبدالمطلب داشت او را نپسنديديم (222).

 

178- درخواست معاويه براى لعن على (ع)

معاويه به عقيل برادر على بن ابى طالب (ع) گفت : برادرت تو را محروم نمود ولى من از نظر مالى به تو كمك نموده ام و از تو راضى نخواهم بود مگر اين كه در منبر او را لعنت كنى . عقيل پذيرفت .

بر منبر رفت پس از حمد و سپاس خداوند و درود به پيامبر (ص) گفت : مردم معاويه پسر ابوسفيان به من دستور داده على بن ابى طالب را لعنت كنم او را لعنت كنيد، لعنت خدا و ملايكه و تمام مردم بر او باد، از منبر پايين آمد.

معاويه گفت : تو معين نكردى كدام يك از معاويه و على را لعنت كنند، عقيل گفت : نه چيزى اضافه نمودم و نه كم كردم كلام بسته به نيت گوينده است (223).

 

179- سزاى سب كننده على (ع)

از شمر بن عطيه نقل كرده كه گفت : پدرم على (ع) را سب كرد. كسى به خوابش آمده گفت : سب كننده على تو هستى ؟ و گلويش را گرفت ، به طورى كه سه موقع در رختخوابش محدث شد، يعنى سه شب در خواب با او چنين رفتار شد(224).

 

180- جعل حديث بر ضد على (ع)

((ابوهريره )) يكى از دروغ پردازان و علماى دربارى صدر اسلام است ، و براى شهرت طلبى و پول پرستى و حسب مقامى كه داشت به دروغ ، حديث جعل مى كرد و آن را به رسول خدا (ص) نسبت مى داد.

روزى وارد مسجد كوفه شد و بالاى منبر رفت ، و جماعتى در مسجد بودند، شروع كرد به سخن گفتن ، تكيه كلامش اين بود: رسول خدا گفت : ابوالقاسم (ص) گفت ، خليل و دوستم و رسول خدا (ص) گفت و...

در اين هنگام جوانى از انصار كه در مسجد بود، به جلو رفت و گفت : ((اى ابوهريره از تو در مورد حديثى ، سؤ ال مى كنم ، و تو را به خدا سوگند ميدهم كه اگر آن را از رسول خدا (ص) شنيده اى ، اقرار كن و آن اين كه : آن حضرت در مورد على (ع) (در غدير خم ) فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ...: ((كسى كه من مولا و رهبر او هستم ، پس على (ع) مولا و رهبر او است ، خدايا دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار)).

ابوهريره ، سوگند ياد كرد كه من اين حديث را از شخص پيامبر (ص) شنيدم .

وقتى كه حاضران در مسجد، اين سخن را از ابوهريره شنيدند (دريافتند كه او با اين كه تصريح رسول خدا (ص) را در مورد رهبرى على (ع) شنيده ، باز با دروغ سازى و جعل احاديث بر ضد على (ع) سخن مى گويد و با آن حضرت دشمنى مى كند).

عده از جوانان بيدار، در مسجد برخاستند، او را سنگ باران كرده و مفتضحانه از مسجد بيرون نمودند(225) و به اين ترتيب طبل رسوايى او را به صدا درآوردند و طشت رسوايى او را از بام جهان به زمين انداختند كه صداى آن را همه شنيدند و تاريخ براى آيندگان اين صدا را ضبط كرد تا همگان بشنوند و گول علماى دربارى و شكم پرست را نخورند، و به اين ترتيب به مضمون حديث فوق عمل كردند كه بايد با دشمنان على (ع) دشمن بود.

 

181- خوش بود مدح از زبان دشمنان

شعبى مى گفت : از خطيبان بنى اميه مى شنيدم على (ع) را بر فراز منبرها سب مى كرده و بد مى گفتند و همان وقت احساس مى كردم كه گويا بازوى آن حضرت را گرفته و به جانب آسمان ها بالا مى برند و نيز از آنان مى شنيدم كه اجداد خود را در منابر مى ستايند و مى پنداشتم كه گويا از مردارى توصيف مى كنند.

وليد بن عبدالملك به فرزندان خود مى گفت : يادگارهاى من ! تا مى توانيد دست از دين برنداريد زيرا بنايى را كه دين پايه گذارى نمايد، دنيا نمى تواند آن را منهدم و ويران سازد و برعكس بنايى كه به دست دنيا بنيان شود دين آن را ويران مى سازد.

بسيارى از اوقات از ياران و كسان خود مى شنيدم كه از على (ع) نكوهش ‍ مى نمودند و فضايل او را زير پا گذارده و مردم را به كينه او وا مى داشتند در عين حال تمام زحمات آنان بى نتيجه مى ماند و روز به روز مكانت او در دل ها زيادتر مى شد و از آن طرف خود آن ها مى خواستند با اين عمل در دل ها جا بگيرند، برخلاف انتظار از دلها مى افتادند و از موقعيت شان مى كاست . آرى ((خوش بود مدح از زبان دشمنان )). و در اين كه فضايل اميرالمؤ منين (ع) را پنهان مى داشته و دانشمندان را از نشر آنها جلوگيرى مى كرده اند حرفى نيست و هيچ خردمندى شك و شبهه اى ندارد و به قدرى در اين باره پافشارى كرده و جديت به خرج مى دادند كه اگر كسى مى خواست روايتى از على (ع) نقل كند نمى توانست آن روايت را به نام و نسب از آن جناب ياد نمايد و ناچار مى گفت مردى از اصحاب پيغمبر يا مردى از قريش چنين خبرى نقل كرده و برخى مى گفتند ابوزينب چنين مطلبى فرموده .

عكرمه حديث وفات پيغمبر (ص) را از گفته عايشه چنين روايت كرده كه نامبرده در ضمن حكايت به او گفت : رسول خدا (ص) هنگامى كه با حال بيمارى خواست از خانه به مسجد برود بر دو نفر از خاندان خود كه يكى فضل بن عباس بود تكيه كرده بود. او كه خدا نفرين پيغمبر (ص) را بر او روا سازد از شخصى ديگر نام نبرد.

عكرمه گويد: هنگامى كه اين قصه را از قول عايشه براى عبداللّه عباس نقل كردم ، گفت : آيا آن مرد ديگر را مى شناسى ؟ گفتم : نه ؟ عايشه از او نام نبرد. گفت : آن مرد على بن ابى طالب بود و عايشه با آن كه مى توانست از وى به نيكى ياد كند ليكن كينه ديرين او را بر اين داشت كه از وى نام نبرد.

و حاكمان ستمگر هرگاه مى فهميدند كسى از على (ع) به نيكى ياد مى كند او را با تازيانه مى زدند و بلكه براى عبرت ديگران سر او را جدا مى كردند و مردم را به بيزارى جستن از او وادار مى نمودند و بالاخره عادت بر اين است كه شخصى بدين پايه دشمن داشته باشد نبايستى از او نيكى باقى بماند تا چه رسد كه فضايل و مناقب او زبانزد خاص و عام بوده و دليل بر حق بودن او اقامه شود و چنان چه نوشتيم مناقب او همه جا منتشر شده و خاصه و عامه و دوست و دشمن از آنها نام مى برند و از اين جا معلوم مى شود كه رويه على (ع) به طور عادى نبوده و معجزه آشكارى است (226).

 

182- آموزش ناسزا بر على (ع)

حجاج بن يوسف ثقفى نماينده عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) در عراق ، از ظالمان و خونخواران كم نظير تاريخ است ، و دشمنى او با على (ع) و آل على آن چنان بود كه نام شيعه على (ع) بودن كافى بود كه حكم اعدامش را صادر كند.

هشام بن كلبى گويد: پدرم نقل كرد: طايفه ((بنى اود)) كه تيره اى از بنى سعد) بودند، به فرزندان و همسران خود، سب و ناسزاگويى به ساحت قدس على (ع) را مى آموختند.

مردى از گروه عبداللّه بن ادريس بن هانى ، نزد ((حجاج )) رفت ، و در ضمن گفتگو، سخنى گفت كه حجاج ناراحت شد و بر سر او فرياد كشيد و با درشتى و تندى با وى سخن گفت .

آن مرد وحشت كرد، (و براى اين كه از مجازات حجاج در امان بماند شروع به چاپلوسى نمود به اين ترتيب ) گفت :

اميرمؤ منان ! به من اين نسبت داده شده (كه مثلا از دوستان على (ع) هستم ) هيچ كس ، نه از قريش و نه از ثقيف به فضايل ما نمى رسد و مانند ما نيست .

حجاج - شما چه فضيلتى داريد؟

چاپلوس : 1- عثمان هيچ گاه در مجلس ما به بدى ياد نمى شود.

ديگر چه ؟

چاپلوس : 2- در ميان ما كسى كه از فرمان امير، خروج كند، نيست .

ديگر چه ؟

چاپلوس : 3- در ميان ما هيچ كس در جنگ هاى على (ع) در سپاه او شركت ننموده است ، تنها يك نفر شركت نمود، او نيز از چشم ما ساقط شده و ارزشى نزد ما ندارد.

ديگر چه ؟

چاپلوس : 4- هيچ مردى از ما با دختر يا زنى ازدواج نكرده ، مگر اين كه نخست پرسيده كه آيا آن دختر يا زن ، دوست على (ع) هست و يا از على (ع) ستايش مى كند يا نه ؟، اگر دوست على (ع) باشد و يا او را ستايش كند، با او ازدواج نخواهد كرد.

ديگر چه ؟

چاپلوس : 5- در ميان ما اگر فرزندى به دنيا آمد و او پسر بود نام على و حسن و حسين (ع) بر او نمى نهند و اگر دختر بود نام فاطمه (ع) را بر او نمى گذارند.

ديگر چه ؟

چاپلوس : 6- زنى از ما هنگام ورود امام حسين (ع) به كربلا نذر كرد كه اگر آن حضرت كشته شود، يك گاو و يا گوسفند، قربانى كند و وقتى او كشته شد، به نذرش وفا كرد.

ديگر چه ؟

چاپلوس : 7- از ميان ما كسى هست كه وقتى به او گفته شد از على (ع) بيزارى بجوى ، جواب مثبت داد و حتى افزود از حسن و حسين نيز بيزارى مى جويم .

ديگر چه ؟

چاپلوس : 8- اميرمؤ منان عبدالملك به ما اين افتخار را داد و گفت : انتم الشعار دون الدثار، انتم الانصار بعد الانصار: ((شما لباس زيرين من (از خواص من ) هستيد نه لباس رويين من ، شما ياران بعد از ياران من مى باشيد.

- ديگر چه ؟

چاپلوس : 9- در كوفه هيچ خاندانى ، ملاحت و خوشرويى ((بنى اود)) را ندارد.

هشام گويد: پدرم گفت : خداوند اين نعمت ملاحت را از آن ها سلب كرد(227).

به اين ترتيب مى بينيم گاهى انسانها براى حفظ جان خود، آن گونه پست و خود فروش مى شوند كه اين چنين به چاپلوسى و خودباختگى مى پردازند، و ضمنا در مى يابيم كه طاغوتيان تا چه حد بر ضد على (ع) جوسازى مى نمودند.

 

183- مجازات لعن بر على (ع)

عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه ) بنى اميه ، در ميان امويان ، آدم نيك سيرت و پاك روش بود، هنگامى كه بر مسند خلافت نشست ، ((ميمون بن مهران )) را فرماندار جزيره كرد، و همين ميمون بن مهران شخصى به نام ((علاثه )) را بخشدار ((قرقيسار)) نمود.

علاثه براى ميمون بن مهران نوشت كه در اين جا دو مرد هستند با هم نزاع و كشمكش دارند يكى مى گويد: ((على (ع) بهتر از معاويه است ، و ديگرى مى گويد: معاويه بهتر از على (ع) است )).

ميمون بن مهران جريان را براى عمر بن عبدالعزيز نوشت و از او تقاضاى داورى كرد، وقتى كه نامه بدست عمر بن عبدالعزيز رسيد، در پاسخ نوشت : از قول من براى علاثه (بخشدار قرقيسار) بنويس : ((آن مردى را كه مى گويد: معاويه از على (ع) بهتر است ، به درگاه مسجد جامع ببرد و صد تازيانه به او بزند و سپس او را از آن جا تبعيد كند.

اين فرمان اجرا شد، به آن شخص احمق صد تازيانه زدند و سپس گريبانش ‍ را گرفتند و كشان كشان او را از دروازه اى كه ((باب الدين )) نام داشت ، از آن محل بيرون كردند(228))).

 

184- پاداش حديث دروغين عليه على (ع)

سمرة بن جندب ، از پول پرستان پست زمان معاويه بود، معاويه صد هزار درهم به او داد، تا در ميان مردم ، حديثى ، پيش خود ببافد، و به دروغ آيه اى كه در شاءن على (ع) است بگويد: ((در شاءن ابن ملجم ، قاتل على (ع) است )).

او در ميان جمعيت آمد و گفت : اين آيه (204 سوره بقره ) در مورد على (ع) نازل شده است ، و آن آيه اين است :

و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام :

((و بعضى از مردم كسانى هستند كه گفتار آن ها در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مى شود، و خداوند بر آن چه در دل (پنهان مى دارند) گواه است ، در حالى كه آنان سرسخت ترين دشمنانند)).

اما (آيه 207 بقره ): و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله ...: ((و بعضى از مردم ، جان خود را براى خوشنودى خدا مى فروشند...)) در شاءن ((ابن ملجم )) نازل شده است )).

معاويه ، باز صد هزار درهم براى او فرستاد، او به خاطر كمى آن ، نپذيرفت ، تا چهار صد هزار درهم براى او فرستاد آن گاه قبول كرد(229).

 

منابع :

220- فضايل پنج تن (ع)، ج 1، ص 309 و 310.

221- و اللّه لو لا سيفه لما قام عمود الاسلام .

222- قهرمان هميشه پيروز، ص 193.

223- عقد الفريد، ج 2، ص 142.

224- اثبات الهداة ، ج 4، ص 487.

225- اقتباس از ناسخ التواريخ حضرت على (ع) ج 5، ص 220.

226- الارشاد، ص 301 - 299.

227- بحار. ط جديد. ج 46، ص 119.

228- مجموعه ورام ، ج 2، ص 86.

229- ناسخ التواريخ حضرت على (ع)، ج 5، ص 218.

http://www.lailatolgadr.net/kotob-tarikh-eslam/sognameh-emam-ali/11355-nasazagoei-beh-ali-bad-az-shahadat.html?start=1

 

185- لعنت بر على (ع) برابر لعنت بر پيامبر (ص)

 

پس از آن كه امام حسن مجتبى (ع) در مدينه (به وسيله زهرى كه معاويه فرستاده بود) به شهادت رسيد، معاويه در مراسم حج شركت كرد، و سپس ‍ به مدينه آمد، تصميم گرفت بالاى منبر رود و در حضور اصحاب و مسلمين ، به لعن و ناسزاگويى به ساحت مقدس على (ع) بپردازد.

به او گفته شد كه ((سعد و قاص )) در مدينه است و به اين كار راضى نيست ، او را نزد خود حاضر كن و به اين كار راضى كن .

معاويه ، سعد را نزد خود طلبيد و جريان را به او گفت ، سعد گفت : ((اگر در مسجد، على (ع) را لعن كنى ، من از مسجد خارج مى شوم ، و ديگر به مسجد باز نمى گردم ))، معاويه از تصميم خود منصرف شد.

وقتى كه پس از مدتى ، سعد و قاص از دنيا رفت ، معاويه بر بالاى منبر، على (ع) را لعن كرد، و به كارگزارانش دستور داد كه آن حضرت را بالاى منبر، لعن كنند، آنها دستور معاويه را اجرا نمودند.

ام سلمه (همسر نيك پيامبر (ص)) براى معاويه نامه نوشت كه : ((شما با اين كار، خدا و رسولش را لعنت مى كنيد، زيرا شما وقتى على (ع) را لعن مى كنيد، در حقيقت آن كس را كه على (ع) را دوست دارد لعن مى كنيد، و من گواهى مى دهم كه خدا و رسولش ، على (ع) را دوست مى داشتند))، ولى معاويه به سخن ام سلمه ، اعتنا نكرد(230).

 

186- قدغن كردن سب و لعن على (ع)

وقتى كه معاويه روى كار آمد و بعد از شهادت امام على (ع) در سال 40 هجرت ، زمام حكومت جهان اسلام را به دست گرفت ، آن قدر نسبت به امام على (ع) دشمن كينه توز بود كه دستور داد، سب و لعن على (ع) را در همه جا، حتى در خطبه هاى نماز جمعه و در قنوت نماز، جزء برنامه مذهبى قرار دهند، اين كار زشت حدود شصت سال ، رايج و سنت گرديد، خلفاى جور و وعاظ السلاطين از هر سو به اين كار دامن مى زدند.

تا اين كه به سال 99 هجرى ، پس از مرگ سليمان بن عبدالملك ، عمر بن عبدالعزيز، به عنوان هشتمين خليفه اموى ، روى كار آمد، او برخلاف روش ‍ خلفاى بنى اميه ، شيوه نيكى براى خود برگزيد، و دست به اصلاحات كلى زد، و از كارهاى نيك او اين كه سب و لعن على (ع) را كه برنامه مذهبى و رايج مسلمين اهل تسنن شده بود، قدغن كرد، و به فرمان او در نماز و خطبه ها به جاى سب على (ع) اين آيه را مى خواندند:

ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان ...

((پروردگارا ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز)). (حشر/ 10)

و يا اين آيه را مى خواندند:

ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان ...

((خداوند به عدالت و نيكوكارى فرمان مى دهد)). (نحل / 90)(231)

عمر بن عبدالعزيز انگيزه و علت قدغن كردن سب و لعن على (ع) را چنين بيان كرد: من در كودكى به مكتب مى رفتم ، معلم من از فرزندان عتبة بن مسعود بود، روزى معلم از كنار من گذشت ، من با كودكان همسن خود بازى مى كرديم و على (ع) را لعن مى نموديم ، معلم بسيار ناراحت شد و آن روز مكتب را تعطيل كرد و به مسجد رفت ، من نزد او رفتم ، كه درس خود را براى او بخوانم ، تا مرا ديد، برخاست و مشغول نماز شد، احساس كردم كه به من اعتراض دارد، بعد از نماز با خشونت به من نگريست ، به او گفتم : چه شده است كه استاد نسبت به من بى اعتنا شده ؟

او گفت : پسرم ! تو تا امروز على (ع) را لعن مى كنى ؟

گفتم : آرى .

گفت : تو از كجا يافتى كه خداوند پس از آن كه از مجاهدين بدر، راضى شد، بر آن ها غضب كرد؟

گفتم : استاد! آيا على (ع) از مجاهدين بدر بود؟

گفت : عزيزم ! آيا گرداننده همه جنگ بدر جز على (ع) بود؟

گفتم : از اين پس ، هرگز اين كار را انجام نمى دهم .

گفت : تو را به خدا، ديگر تكرار نمى كنى ؟

گفتم : آرى تصميم مى گيرم ديگر حضرت على (ع) را لعن نكنم ، همين تصميم را گرفتم و از آن پس ، على (ع) را ديگر لعن نكردم

سپس عمر بن عبدالعزيز گفت : خاطره ديگرى نيز دارم كه براى شما بيان مى كنم : من در مدينه پاى منبر پدرم عبدالعزيز، حاضر مى شدم ، او در روز جمعه خطبه نماز جمعه را مى خواند و در آن هنگام حاكم مدينه بود، مى شنيدم پدرم خطبه را بسيار غرا و روان و عالى مى خواند، ولى به محض ‍ اين كه به اين جا مى رسد كه على (ع) را (طبق دستور خليفه ) لعن و سب كند، مى ديدم كه آن چنان لكنت زبان پيدا مى كرد و در تنگناى سخن قرار مى گرفت كه گفتارش بريده بريده مى شد.

روزى به او گفتم : اى پدر! تو با اين كه از خطباى توانا و سخنوران قوى هستى به چه علت وقتى كه در خطبه به لعن اين مرد (امام على (ع)) مى رسى ، درمانده و هاج و واج مى شوى ؟ در پاسخ گفت : پسرم ! جمعيتى كه پاى منبر ما از مردم شام و غير آنها مى بينى ، اگر فضايل اين مرد (على (ع)) را آن گونه كه پدر تو (من ) مى داند بدانند، هيچ يك از آن ها، از ما اطاعت نخواهند كرد.

به اين ترتيب ، سخن معلم من و گفتار پدرم ، در سينه ام استقرار يافت ، و با خدا عهد كردم كه اگر يك روز زمام حكومت به دست من بيفتد، و قدرتى به دستم رسيد، اين سنت بد (لعن على (ع)) را قدغن كنم ، وقتى كه خداوند بر من منت گذاشت و دستگاه خلافت را در اختيارم نهاد، آن را قدغن كردم و به جاى آن دستور دادم اين آيه را بخوانند:

ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان ... (نحل / 90)

و به همه شهرها و بلاد، بخشنامه كردم ، خواندن اين آيه را به جاى سب و لعن ، سنت كنند، اين دستور جا افتاد و سنت گرديد.

اين بود انگيزه من در قدغن كردن سب و لعن حضرت على (ع)(232).

 

187- دفاع از حريم على (ع)

عمر بن عبدالعزيز (دهمين خليفه اموى ) در ميان خلفاى بنى اميه ، نيك سرشت و عدالت خواه بود، او علاوه بر كارهاى مهمى كه در دوران خلافتش انجام داد، دو كار مهم نيز با طرح و تاكتيك خاصى ، انجام داد، يكى اين كه سب و لعن اميرمؤ منان على (ع) را ممنوع كرد، دوم اينكه فدك را به نواده هاى حضرت زهرا (س) برگرداند.

در مورد اول ، روشن است كه مردم حدود شصت سال به سب و لعن بر على (ع) عادت كرده بودند، و معاويه و خلفاى بعد از او، هر چه توان داشتند، كينه خود را نسبت به على (ع) آشكار ساختند، پيران در حال كينه على (ع) مردند، و كودكان با اين برنامه ، بزرگ مى شدند، در اين صورت ، ممنوع كردن اين بدعت كه به صورت سنت در آمده بود، نياز به طرح هاى ظريف و قوى داشت .

عمر بن عبدالعزيز با يك طرح مخفيانه ، به اين كار دست زد، او فكر كرد كه يگانه راه برداشتن سب و لعن على (ع) فتواى علماى بزرگ اسلام ، به اين امر است ، مخفيانه يك نفر پزشك يهودى را ديد و به او گفت : علماء را به مجلس دعوت مى كنم ، تو هم در آن مجلس حاضر شو، و در حضور آن ها از دختر من ، خواستگارى كن .

من مى گويم : از نظر اسلام جايز نيست كه دختر مسلمان با شخص كافر ازدواج كند.

تو در پاسخ بگو: پس چرا على كه كافر بود، داماد پيامبر (ص) شد.

من مى گويم : على (ع) كه كافر نبود.

پس بگو: اگر كافر نبود پس چرا او را سب و لعن مى كنيد، با اين كه سب و لعن مسلمان جايز نيست ، آن گاه بقيه امور با من .

طبق طرح عمر بن عبدالعزيز، مجلس ترتيب يافت ، و طبق دعوت قبلى ، بزرگان و اشراف بنى اميه و علماى وابسته در آن مجلس ، شركت كردند، در اين شرايط، پزشك يهودى دختر عمر بن عبدالعزيز را، خواستگارى كرد.

عمر گفت : اين ازدواج از نظر اسلام ، جايز نيست ، زيرا ما مسلمان هستيم و ازدواج دختر مسلمان با مرد يهودى جايز نيست .

يهودى گفت : پس چرا پيامبر (ص) دخترش را به ازدواج على (ع) كه كافر بود، در آورد؟

عمر گفت : على (ع) كه كافر نيست ، بلكه از بزرگان اسلام است .

يهودى گفت : اگر او كافر نبود، پس چرا او را لعن و سب مى كنيد؟!

در اين جا بود كه همه مجلسيان ، سرها را به زير افكندند و شرمنده شدند. آن گاه عمر بن عبدالعزيز، سر نخ را بدست گرفت و به مجلسيان گفت : ((انصاف بدهيد آيا مى توان داماد پيامبر (ص) را با آن همه فضل و كمال ، دشنام داد؟))

مجلسيان سر به زير افكندند، و سرانجام در همان مجلس ، طرح عمر بن عبدالعزيز جا افتاد، و او فرمان داد كه ديگر براى هيچ كس سب و لعن على (ع) روا نيست (233).

 

188- لعن كنندگان على (ع) بدبختند

در زمان سلطنت امير تيمور گوركان ، جمعى از افراد ماوراءالنهر كه از متعصبان و دشمنان على (ع) بودند، مجلسى تشكيل داده و صورت مجلسى نوشتند، كه در آن آمده بود، دشمنى و كينه نسبت به على (ع) بر هر فرد مسلمانى واجب است ، هر چند به مقدار جوى ، كينه داشته باشد، زيرا او به قتل عثمان ، فتوى داده است .

آن نوشته را نزد امير تيمور فرستادند، تا او نيز آن را تاءييد كند، و مانند خلفاى بنى اميه ، دستور دهد كه خطباء و سخنرانان ، بالاى منبرها، نسبت به ساحت مقدس آن حضرت ، به بدگويى بپردازند.

امير تيمور گفت : چون من مريد پير مرشد، ((شيخ زين الدين نابتادى )) هستم ، اين نوشته را نزد او مى فرستم و او هر چه راءى داد همان را پيروى مى كنم .

آن نوشته را نزد او فرستاد، او پس از خواندن آن ، اين رباعى را در پشت آن نوشت :

گر آن كه بود فوق سماء منزل تو ... و از كوثر اگر سرشته باشد گل تو

گر مهر على نباشد اندر دل تو ... مسكين تو و سعى هاى بى حاصل تو(234)

 

189- اهانت به ساحت قدس على (ع)

بنى اميه به قدرى نسبت به على (ع) دشمنى و كينه داشتند، كه در بالاى منبرها، به ساحت قدس او، جسارت كرده و او را سب و لعن مى كردند، و اين بدعت از ناحيه معاويه شروع شد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه اموى ) ادامه داشت (يعنى حدود بيش از شصت سال ).

تا آن جا كه مى نويسند: در زمان خلافت عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) روزى يكى از علماء، در مسجد دمشق ، موعظه مى كرد، ناگهان در وسط گفتارش ، مقدارى از فضايل على (ع) را به زبان آورد.

عبدالملك گفت : ((عجبا هنوز مردم ، على (ع) را فراموش نكرده اند، دستور داد، زبان آن عالم را بريدند)).

شاعر در اين مورد چه زيبا گفته :

اعلى المنابر تعلنون بسبّه ... و بسيفه نصبت لكم اعوادها

((بر فراز منبرها، آشكارا به على (ع) ناسزا مى گويند، با اين كه چوب هاى اين منبرها، يا شمشير و مجاهدات على (ع) نصب گرديد و درست شد(235))).

 

190- دشنام به على (ع) به خاطر عدلش

وليد بن عقبه ، تا آخر عمر، با على (ع) دشمنى كرد، و به آن حضرت ناسزا مى گفت : تا آنجا كه او در بستر مرگ ، به امام حسن (ع) گفت : ((در پيشگاه خدا از آن چه در رابطه با همه مردم بر گردنم هست ، توبه مى كنم ، جز در مورد پدر تو (على ) كه توبه نمى كنم )).

امام حسن (ع) (در موردى ) به او فرمود: ((تو را از اين كه به على (ع) ناسزا مى گويى ، سرزنش نمى كنم ، چرا كه آن حضرت تو را به خاطر شرابخوارى ، هشتاد تازيانه زد، و پدرت را به فرمان پيامبر (ص) در جنگ بدر كشت ، و خداوند در آيات متعدد على (ع) را مؤ من ، و تو را فاسق خواند(236))).

 

191- صاعقه اى از فرمان خدا

زبير بن عوام پسر عمه رسول خدا (ص) بود زيرا مادرش صفيه دختر عبدالمطلب ، عمه پيامبر (ص) بود، و از طرفى زبير برادرزاده خديجه (س) بود زيرا ((عوام )) برادر خديجه بود.

زبير بيست فرزند داشت ، معروف ترين و بزرگ ترين آنها عبدالله بن زبير بود كه در سال 64 هجرى در مكه ادعاى خلافت كرد، سرانجام در سال 73 هجرى در مكه توسط سپاه عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) محاصره شد و به هلاكت رسيد، او گرچه با بنى اميه دشمن بود و با آن ها مى جنگيد ولى با على (ع) و آل على (ع) نيز دشمنى مى كرد، تا آن جا كه امام على (ع) او را ((مشئوم )) (بدسرشت ) خواند و فرمود:

ما زال الزبير رجلا منا اهل البيت حتى نشاء ابنه المشئوم ، عبدالله .

((زبير همواره مردى از ما اهل بيت (ع) بود تا آن هنگام كه پسر ناشايسته اش ‍ عبدالله ، بزرگ شد(237))).

روزى عبدالله بن زبير سخنرانى مى كرد، در ضمن سخنرانى از امام على (ع) بدگويى نمود، اين خبر به محمد حنفيه يكى از پسران امام على (ع) رسيد، برخاست و به مجلس سخنرانى او آمد و ديد عبدالله روى كرسى خطابه ايستاده و گرم سخن است

محمد بن حنفيه با فريادهاى خود، سخنرانى او را به هم زد و خطاب به مردم گفت :

شاهت الوجوه اينتقص على و انتم حضورا...

((زشت باد روى هايتان آيا در اين مجلس از على (ع) بدگويى مى شود و شما حضور داريد و اعتراض نمى كنيد؟)).

على (ع) دست خدا و صاعقه اى از فرمان خدا براى سركوب كافران و منكران بود، او آن ها را به خاطر كفرشان كشت ، دشمنان با او دشمنى كردند و حسادت ورزيدند و هنوز پسر عمويش رسول خدا (ص) زنده بود، بر ضد او توطئه مى كردند، هنگامى كه رسول خدا (ص) رحلت كرد، كينه هاى دشمنان آشكار گرديد، بعضى حقش را غصب كردند و بعضى تصميم قتل او را گرفتند، و بعضى به او ناروا گفتند و نسبت ناروا به او دادند... سوگند به خدا جز كافرى كه ناسزاگويى به رسول خدا (ص) را دوست مى دارد، به على (ع) ناسزا نمى گويد، آنان كه زمان پيامبر (ص) بوده اند اكنون زنده اند و مى دانند كه پيامبر (ص) به على (ع) فرمود:

لا يحبك الا مؤ من يبعضك الا منافق .

((تو را جز مؤ من دوست ندارد و جز منافق دشمن ندارد.))

و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون :

((و به زودى آنان كه ستم كردند مى دانند كه بازگشتشان به كجاست ؟)). (شعراء / 227) عبدالله بن زبير كه سخنش قطع شده بود، در اين جا بار ديگر به ادامه سخن پرداخت و گفت : در چنين مواردى پسران فاطمه بايد سخن بگويند، و دفاع آن ها مقبول است ولى محمد حنيفه كه از فرزندان فاطمه نيست چه مى گويد؟

محمد حنفيه فرياد زد و گفت : اى پسر ام رومان !، چرا من حق سخن ندارم ، آيا از نسل فاطمه ها جز يك فاطمه (حضرت زهرا (س)) نيستم ، و افتخار نام حضرت فاطمه زهرا (س) نصيب من نيز هست زيرا او مادر دو برادرم حسن و حسين (ع) مى باشد، اما ساير فاطمه ها، بدان كه من نواده فاطمه دختر عمران بن عائذ بن مخزوم ، جده رسول خدا (ص) هستم ، من پسر فاطمه بنت اسد، سرپرست رسول خدا (ص) و قائم مقام مادر رسول خدا (ص) هستم ، سوگند به خدا اگر حضرت خديجه دختر خويلد نبود، من از بنى اسد بن عبدالعزى (كه اجداد پدرى تو هستند)، كسى را باقى نمى گذاشتم مگر اين كه استخوانش را خورد مى كردم

سپس محمد حنفيه برخاست و به عنوان اعتراض مجلس سخنرانى عبدالله بن زبير را ترك كرد(238).

 

منابع :

230- الغدير، ج 10، ص 260، العقد الفريد، ج 2، ص 301.

231- تتمة المنتهى ، 80 - 79.

232- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 58.

233- داستان دوستان ، ج اول ، ص 117- 116.

234- نفائس الاخبار، ص 58.

235- نفائس الاخبار، ص 57.

236- سفينة البحار، ج 2، ص 689، يكى از آياتى كه وليد را فاسق خواند و شاءن نزول آن آيه در مورد وليد مى باشد آيه 6 سوره حجرات است .

237- نهج البلاغه حكمت ، 453، با توجه به اين كه مادر عبدالله ، اسماء دختر ابوبكر بود.

238- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 62.

http://www.lailatolgadr.net/kotob-tarikh-eslam/sognameh-emam-ali/11355-nasazagoei-beh-ali-bad-az-shahadat.html?start=1

 

پس از رحلت رسول خدا(ص) تا پایان خلافت عثمان

 

کتاب: زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام ص 99 تا 451

مؤلف: سید هاشم رسولى محلاتى

 

تا شهادت پدر

 

همان‏گونه که قبلا اشاره شد، حسن بن على(ع)-طبق گفته مشهور-هفت‏سال و چند ماه از عمر شریفش گذشته بود که جد بزرگوارش از دنیا رحلت فرمود، و از همان زمان دوران مظلومیت و غربت و مصیبت این خاندان شروع شد، و هر روز مصیبت تازه و غم جدیدى بر آن کودک معصوم و برادر و خواهران او وارد مى‏شد.

 

بیمارى مادرش فاطمه به دنبال آن احتجاجها و رفت و آمدها و تلاشهاى بسیار براى احقاق حق و بازگرداندن فدک و بسترى شدن آن بانوى مکرمه در اثر ضربه‏ها و مصیبتهاى وارده که به فاصله اندکى منجر به شهادت وى و یتیمى فرزندان معصومش گردید...

 

مشاهده جنازه ضربه خورده مادر، و حضور در مراسم غسل و دفن و کفن آن بانوى مکرمه در تاریکى شب و به وسیله پدر، و به دور از انظار مردم براى این کودک تیزبین و باهوش چه اثر ناگوار و دردآورى داشته...!

 

خانه نشینى پدر و به غارت رفتن میراث آن امام مظلوم خار در چشم خلیده و استخوان در گلو شکسته (1) ، و حوادث دردناک دیگرى که به دنبال آن براى این خاندان عزیز پیش آمد، و مشاهده آن مناظر رقت‏بار...تحمل و خویشتن دارى در برابر همه این ناگوارى‏ها، آن هم براى کودکى هفت‏ساله و هشت‏ساله و در حد اعلاى نبوغ و ذکاوت که همه چیز را درک مى‏کرده و تجزیه و تحلیل مى‏نموده، کارى بس دشوار و مشکلى جانسوز و جانگداز است...!

 

و بر طبق قاعده، آن کودک معصوم و تیزبین از رفتار پدر و مادر بزرگوار، و طرز برخوردشان با مسائل آن روز، وظیفه خود را بخوبى درک مى‏کرده و مى‏دانسته که صبر و بردبارى در برابر این پیشامدهاى ناگوار، در آن مقطع سرنوشت‏ساز و حساس اسلام، به درایت نزدیکتر و با دوراندیشى و خرد سازگارتر است...چنانکه پدر بزرگوارش(درباره همان مقطع زمانى حساس)

 

فرمود: «فرایت ان الصبر على هاتا احجى‏» (2) !

 

اما با تمام این احوال شاید سکوت کامل را در برابر آن همه مظلومیت جایز ندانست و بالاخره در یکى از روزها خود را به مسجد رسول خدا رسانده و ابوبکر را که در جایگاه جدش پیامبر(ص)نشسته بود مخاطب ساخته و با همان لحن کودکانه، ولى پر معنى و کوبنده، بدو فرمود:

 

«انزل...انزل عن منبر ابى، و اذهب الى منبر ابیک‏»!

 

(فرود آى...فرود آى از منبر پدرم و به سوى منبر پدرت برو!)

 

این گفتار کوبنده با آن لحن کودکانه و پر معنى همه حاضران در مسجد را مبهوت ساخته و چون سرهاى خود را برگرداندند با سبط اکبر رسول خدا و نور دیده محبوب آن حضرت، یعنى امام حسن مواجه شدند که ابوبکر را مخاطب ساخته و آن سخنان را اظهار فرمود، که همه آنچه را ممکن بود به صورت مناظره و استدلال بیان دارد، با همین دو جمله کوتاه و پر معنى اظهار فرمود.

 

ابوبکر چنان غافلگیر شده بود که بناچار در پاسخ فرزند رسول خداگفت:

 

«صدقت و الله انه لمنبر ابیک لا منبر ابى‏» (3)

 

(راست گفتى به خدا سوگند که آن منبر پدر تو است، نه منبر پدر من.)

داستانى از حسنین با بلال، مؤذن رسول خدا(ص)

 

چنانکه مورخین نوشته‏اند: بلال حبشى، مؤذن مخصوص رسول خدا، پس از رحلت آن حضرت در مدینه نماند و به شام رفت و در آنجا بود تا از دنیا رفت و قبر وى نیز همان جاست.

 

ابن اثیر در اسد الغابة روایت کرده که هنگامى که بلال در شام بود، شبى رسول خدا را در خواب دید که به او فرمود:

 

«ما هذه الجفوة یا بلال!ما آن لک ان تزورنا؟»(اى بلال این چه جفایى است که با ما کردى؟آیا زمان آن نرسیده که به دیدار ما بیایى؟)

 

بلال غمگین شده، از خواب بیدار شد و به سوى مدینه حرکت کرد، و چون بدانجا رسید، بر سر قبر رسول خدا آمده و خود را روى قبر آن حضرت افکنده، گریست.

 

در این وقت‏حسن و حسین نزد او رفتند و او آن دو بزرگوار را به سینه گرفته و مى‏بوسید، حسنین بدو گفتند:

 

«نشتهى ان تؤذن فى السحر»!

 

ما میل داریم در هنگام(سپیده)سحر اذان بگویى!)

 

بلال بر بام مسجد رفت و چون گفت:

 

«الله اکبر، الله اکبر»شهر مدینه از شیون و گریه به لرزه درآمد.

 

و چون گفت:

 

«اشهد ان لا اله الا الله‏»شیون مردم بیشتر شد و چون گفت:

 

«اشهد ان محمدا رسول الله‏»زنان از خانه‏هاى خود بیرون ریختند، و دیده نشد که مردان و زنان در مدینه بدان حد که آن روز گریستند گریه کنند. (4)

 

نگارنده گوید: نظیر این داستان درباره حضرت فاطمه نیز در کتاب من لا یحضره الفقیه از ابى بصیر از امام باقر یا حضرت صادق روایت‏شده که فاطمه از بلال خواست تا اذان بگوید، و بلال-همان‏گونه که ذکر شد-شروع به اذان کرد، ولى به خاطر تاثر شدیدى که به آن بانوى مکرمه دست داد بلال نتوانست آن را تمام کند...

قضاوت شگفت انگیز امام حسن در زمان طفولیت

 

ابن شهرآشوب در کتاب مناقب از کتاب شرح الاخبار قاضى نعمان به سند خود از عبادة بن صامت و دیگران روایت کرده که مرد عربى نزد ابوبکر آمده و بدو گفت: من در حال احرام چند تخم از تخمهاى شتر مرغ را پخته و خورده‏ام، اکنون بگو تکلیف من چیست و چه چیزى بر من واجب است؟

 

ابوبکر نتوانست پاسخ او را بدهد و بدو گفت: قضاوت در مسئله تو بر من مشکل است، و او را به سوى عمر راهنمایى کرد.

 

عمر نیز او را به عبد الرحمن معرفى و راهنمایى نمود، و او نیز در پاسخ مرد عرب درماند، و چون همگى درمانده شدند، آن مرد عرب را به امیر المؤمنین راهنمایى کردند، و چون شخص مزبور به نزد امیر المؤمنین آمد به حسنین اشاره کرده فرمود:

 

«سل اى الغلامین شئت‏»؟

 

از این دو پسر، از هر کدام که خواستى سؤال کن!)

 

حسن(ع)رو به آن مرد عرب کرده فرمود:

 

«ا لک ابل‏»؟

 

آیا شتر دارى؟

 

مرد عرب گفت: آرى.

 

فرمود: به عدد تخمهاى شترمرغى که خورده‏اى شترهاى ماده را با شترهاى نر جفت‏گیرى کن و هر عدد بچه شترى که از آن دو پیدا شد، آنها را به خانه کعبه هدیه کن!

 

امیر المؤمنین(ع)رو به فرزند خود کرده فرمود:

 

«یا بنى!ان من النوق السلوب، و ما یزلق‏»!

 

(پسر جان!شتران گاهى بچه مى‏اندازند و یا بچه مرده به دنیا مى‏آورند؟)

 

حسن(ع)پاسخ داد:

 

«یا ابه ان یکن من النوق السلوب و ما یزلق، فان من البیض ما یمرق‏»(پدر جان اگر شتران گاهى بچه انداخته و یا بچه مرده به دنیا مى‏آورند، تخم‏مرغان نیز گاهى فاسد و بى‏خاصیت مى‏شود!)

 

در این وقت‏حاضران صدایى شنیدند که مى‏گفت:

 

«معاشر الناس ان الذى فهم هذا الغلام هو الذى فهمها سلیمان بن داود» (5)

 

(اى مسلمانان آنچه را این پسرک فهمید، همان بود که سلیمان بن‏داود فهمیده)

قضاوت دیگرى در زمان عمر بن خطاب

 

و نیز ابن شهرآشوب از کافى کلینى و تهذیب شیخ طوسى(ره)از امام باقر(ع)روایت کرده که فرمود:

 

در زمان عمر بن خطاب مردى را نزد او آوردند که کاردى خون آلود در دست او بود و بالاى سر کشته‏اى او را یافته بودند، و آن مرد مى‏گفت: به خدا سوگند من او را نکشته‏ام و نه او را مى‏شناسم، و من با این کارد به دنبال گوسفندى که از دستم فرار کرده بود مى‏رفتم که به این کشته برخورد کردم!

 

عمر دستور قتل آن مرد را صادر کرد.

 

در این وقت مرد دیگرى که قاتل واقعى آن کشته بود گفت: «انا لله و انا الیه راجعون‏»قاتل منم، و دیگرى را به جاى من مى‏خواهند بکشند!

 

امیر المؤمنین(ع)فتواى این قضاوت را از فرزندش حسن بن على جویا شد و او در پاسخ گفت: هر دوى اینها باید آزاد شوند و خونبهاى مقتول هم از بیت المال رداخت‏شود!على(ع)پرسید: چرا؟

 

عرض کرد: چون خداى تعالى فرموده:

 

«من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا» (6)

 

(هر کس نفس انسانى را زنده کند، گویا همه مردم را زنده کرده)

 

و در حدیث دیگرى است که امیر المؤمنین(ع)فرمود:

 

قصاص از این قاتل برداشته مى‏شود، زیرا اگر او انسانى را کشته، انسان دیگرى را زنده کرده! (7)

احاطه آن بزرگوار به علوم قرآن در سنین نوجوانى

 

محمد بن طلحه شافعى در کتاب مطالب السئول از تفسیر وسیط على بن احمد واحدى به سند خود از مردى روایت کرده که گوید: وارد مسجد مدینه شده، مردى را دیدم که از رسول خدا(ص)حدیث نقل مى‏کند و مردم گرد او را گرفته‏اند، من به آن مرد گفتم: به من خبر ده از معناى‏«شاهد»و«مشهود»! (8)

 

آن مرد گفت: «شاهد»روز جمعه است و«مشهود»روز عرفه.

 

از او گذشتم و به مرد دیگرى رسیدم که او نیز از رسول خدا(ص)

 

حدیث مى‏گفت.من معناى‏«شاهد»و«مشهود»را از او پرسیدم، و او گفت: «شاهد»روز جمعه است و«مشهود»روز عید قربان.

 

از آن دو گذشتم و به نوجوانى رسیدم که(گردى)صورتش هم چون(گردى)اشرفى طلا بود و او نیز از رسول خدا(ص)حدیث نقل مى‏کرد، بدو گفتم: از«شاهد»و«مشهود»به من خبر ده!

 

آن نوجوان گفت: آرى، اما«شاهد»محمد(ص)است و اما«مشهود»روز قیامت است، مگر نشنیده‏اى که خداى تعالى درباره رسول خدا(ص)فرماید:

 

«انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا» (9)

 

و درباره قیامت گوید:

 

«ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود» (10)

 

در این وقت من از برخى پرسیدم: مرد اول که بود؟گفتند: ابن عباس، و از مرد دوم پرسیدم؟گفتند: او پسر عمر بود، و نوجوان سوم را پرسیدم‏کیست؟گفتند: حسن بن على بن ابیطالب(ع)، و دنبالش گوید:

 

«فکان قول الحسن احسن‏»(و گفتار حسن بهتر بود.) (11)

سخنرانى جالب امام حسن(ع)در حضور پدر

 

از تفسیر فرات بن ابراهیم کوفى روایت‏شده که به سند خود از امام صادق جعفر بن محمد(ع)روایت کرده که فرمود: روزى على بن ابیطالب(ع)به فرزندش حسن فرمود:

 

«یا بنى قم فاخطب حتى اسمع کلامک‏»!

 

پسرم برخیز و سخنرانى کن تا من سخنرانى تو را بشنوم.)

 

عرض کرد: چگونه(در حضور شما)مى‏توانم سخنرانى کنم و به صورت شما نگاه کنم که من از شما حیا مى‏کنم(و خجالت مى‏کشم).

 

على(ع)زنان و اهل خانه را جمع کرده، و خود از آن مجلس دور و پنهان شد، و به جایى رفت که سخنرانى فرزند خود را بشنود.

 

در این وقت‏حسن(ع)برخاست و این سخنرانى را ایراد کرد:

 

«الحمد لله الواحد بغیر تشبیه، الدائم بغیر تکوین القائم بغیر کلفة، الخالق بغیر منصبة، الموصوف بغیر عایة، المعروف بغیر محدودیة العزیز لم یزل قدیما فی القدم، ردعت القلوب لهیبته، و ذهلت العقول لعزته و خضعت الرقاب لقدرته، فلیس یخطر على قلب بشر مبلغ جبروته، و لا یبلغ الناس کنه جلاله، و لا یفصح الواصفون منهم لکنه عظمته، و لا تبلغه العلماء بالبابها، و لا اهل التفکر بتدبیر امورها، اعلم خلقه به الذى بالحد لا یصفه، یدرک الابصار و لا تدرکه الابصار، و هو اللطیف الخبیر اما بعد فان علیا باب من دخله کان مؤمنا، و من خرج منه کان کافرا اقول قولى هذا و استغفر الله العظیم لی و لکم‏»(ستایش خداى یکتایى راست که شبیهى ندارد، آن ابدى بدون خلقت، آنکه بدون تکلف و رنجى قائم به کارهاست، آفریدگارى که بى‏رنج آفریده، و موصوف بى‏نهایت و آنکه حدى براى نیکى‏هایش متصور نیست، توانا و ابدى، آنکه دلها در برابر هیبتش فروتن، و خردها در برابر عزتش واله و حیران، و گردنها در برابر قدرتش خاضع گشته، و قدر و جبروتش به قلب هیچ بشرى خطور نکند، و به کنه جلالش هیچ انسانى نرسد، توصیف کنندگان، کنه عظمتش را نتوانند وصف کنند، و دانشمندان با خرد و عقل خود بدو نرسند، و نه اندیشمندان به تدبیر کارهایش، داناترین مخلوقش کسى است که به حد و اندازه توصیفش نکند، دیده‏ها را برسد و دیده‏ها به او نرسند، و اوست لطیف و بینا.و بعد، براستى که على(ع) بابى است که هر کس بدان درآمد مؤمن است و هر کس از آن بیرون رفت کافر خواهد بود، این را گفتم و از خداى بزرگ براى خود و شما آمرزش خواهم.)

 

در اینجا على(ع)برخاست و نزدیک رفته میان دیدگان حسن را بوسید و گفت:

 

«ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم‏» (12)

 

کنایه از اینکه او بحق، یادگار پدرش و یادگار رسول خدا(ص)مى‏باشد.

در ماجراى جانسوز تبعید ابوذر غفارى

 

http://www.rasoolnoor.com/modules.php?name=Maghaleh&pa=showpage2&pid=314

 

غصب فدك

 

192- على (ع) شاهد غصب فدك

چند روزى از وفات جانسوز خاتم الاءنبياء محمد مصطفى (ص) نگذشته بود (چنان كه مى دانيد ابوبكر با دسيسه هاى عمر) با زور و ظلم و تعدى جلافت بر تخت خلافت نشست و خود را خليفه پيامبر خواند و مردمان ناآگاه هم از او متابعت كرده و بيعت نمودند و او تصميم گرفت ((فدك )) را كه ((هبه )) و يا ((ارث )) پيغمبر (ص) بر فاطمه (س) بود به تصرف خود در آورده و با غصب كردن آن محل معين ، اقتصاد خانه ولايت را به هم زده و خلافت (شوم ) خود را تثبيت كند.

دستور داد ضوابط (زحمتكشان ) آن ملك را اخراج نمايند و اگر نرفتند آنها را كتك بزنند. اين مطلب به سمع مبارك صديقه طاهره فاطمه زهرا (س) رسيد، آن بانوى مكرمه با حالت عصبانيت پيش ابوبكر آمده و با حجت و دليل با او سخن گفته و بر كار او اعتراض نمود.

در اين جا مكالمات حضرت زهرا (س) با ابوبكر، در آن مجلس اختصارا نقل مى شود: مرحوم شيخ عباس قمى در كتاب بيت الاءحزان مى نويسد:

هنگامى كه فاطمه زهرا (س) از دستور ابوبكر اطلاع يافت كه (ضوابط) او را از فدك خارج كرده اند، نزد ابوبكر رفت و فرمود: چرا مرا از ارث خود كه رسول خدا (ص) برايم به جا گذاشته است باز مى دارى ؟ و وكيل و نماينده مرا از آن جا (فدك ) خارج نموده اى ؟ با اين كه پدر بزرگوارم آن ملك را به فرمان خدا براى من قرار داده .

ابوبكر گفت : براى گفته هاى خودت شاهد بياور كه رسول خدا (ص) آن جا را ملك خاص تو قرار داده است ؟

حضرت فاطمه زهرا (س) رفت و ام ايمن را به عنوان شاهد نزد ابوبكر آورد. ام ايمن رو به ابوبكر كرد و گفت : اى پسر ابى قحافه ! گواهى نمى دهم ، مگر اين كه در مورد اعتبار خودم از زبان رسول خدا (ص) استدلال كنم . تو را به خدا قسم ، آيا پيامبر (ص) درباره من گفته است : ان ام ايمن امراءة من اهل الجنة ؟؛ كه هر آينه ام ايمن بانويى است از اهل بهشت ؟

ابوبكر گفت : آرى مى دانم كه پيامبر (ص) درباره تو چنين گفته است .

ام ايمن گفت : شهادت و گواهى مى دهم بر اين كه وقتى آيه و آت ذالقربى حقه ؛ اى پيامبر، حق نزديكان خود را بپرداز)) بر رسول گرامى اسلام (ص) نازل شد، پيامبر خدا به امر و فرمان خدا ((فدك )) را به فاطمه (س) واگذار نمود و آن جا را ملك خاص فاطمه (س ) كرد و همچنين اميرالمؤ منين (ع) بر همين مطلب گواهى داد و براى ابوبكر ثابت شد كه فدك ملك شخصى فاطمه زهرا (س) است و بر همين اساس نامه اى (قباله اى ) در مورد رد فدك به فاطمه زهرا (س) نوشت و به آن بانوى مكرمه و مجلله داد(239).

193- حادثه كوچه

ابو عبدالله امام صادق (ع) فرمود: چون رسول خدا (ص) رحلت فرمود، و ابوبكر بر تخت خلافت نشست ، كسى به دنبال وكيل فاطمه (س) فرستاد كه او را بيرون آورد... ابوبكر نوشته اى براى فاطمه (س) در رد فدك نوشت . عمر در راه به او رسيد، گفت : دختر محمد! اين نوشته كه با خوددارى چيست ؟

گفت : نوشته اى است كه ابوبكر در رد فدك برايم نوشته است .

گفت : آن را به من بده .

فاطمه (س) حاضر نشد، نوشته را به او بدهد. عمر لگدى به او زد. او به پسرى به نام محسن آبستن بود كه او را در اثر همان ضربه سقط كرد. سپس ‍ عمر فاطمه (س) را سيلى زد.

گويى به گوشواره گوش مى نگرم كه شكسته شد.

سپس نوشته را گرفت و پاره كرد. فاطمه (س) به خانه رفت و 75 روز در اثر ضربه عمر بسترى شد. آن گاه رحلت كرد(240).

194- سخنان على (ع) و زهرا (س) پس از خطبه فدكيه

پس از ايراد خطبه فدكيه ، دختر رسول خدا (ص) روانه منزل خويش ‍ مى شود.

اميرالمؤ منين (ع) در انتظار است . فاطمه (س) وارد خانه مى شود و خطاب به همسرش مى گويد: اى پسر ابى طالب ! مانند جنينى كه در شكم پرده نشين است ، پرده به خود پيچيده و خود را در آن نهان كرده اى و مانند شخص متهم در كنج خانه نشسته و خانه نشين شده اى ، تو همانى كه از اين پيش در كارزار مى تاختى و دلاوران و جنگاوران را به كام مرگ مى انداختى ، اكنون چه شد كه پرهاى مرغان بى بال و پر بر سرت ريخته و بيچاره ات كرده است .

اينك پسر ((ابى قحافه )) عطيه پدر را از كفم ربود و ذخيره اطفالم را گرفت ، آشكارا با من ستيز مى كند، كار به جايى رسيد كه اين مردم (فرزندان قيله : انصار) دست يارى از من برداشته اند و قبيله مهاجر رشته پيوند مرا بريدند، جماعت از من چشم پوشيدند، كسى نيست كه او را منع كرده و از من حمايت و دفاع نمايد، با خشم و غضب رفتم و با ذلت و خوارى برگشتم . تو نيز خود را در تنگناى خوارى انداخته و نيرويت را به كار نمى برى ، گرگان را از هم مى دريدى ، اينك مگسان تو را از هم مى درند. من از گفتن ، خوددارى نكردم و از در باطل بيرون نشدم ، ولى نيروى اجراى حكم حق را نداشتم ، اى كاش پيش از اين مى مردم و آن خوارى و بى ارجى را نمى ديدم . عذر خواه من اينك از تو، خداى من است ، چه تقصير كار در حق من باشى ، و چه حامى من باشى .

آه ! كه من در هر طلوعى شيونى دارم و در هر غروبى شيونى ديگر از تو، پناهگاه من مرد و آن كه بازويم بود سست شد. شكايتم را به سوى پدرم و دادخواهى را به پروردگارم وا مى گذارم . بار خدايا! نيروى تو از همه افزون است و شمشير عذاب و كيفر تو تيزتر است .

اميرالمؤ منين (ع) لب به سخن گشود و آغاز به سخن كرد(241).

ويل و واى از تو مباد، ويژه دشمنانت باشد، بر من خشم مگير اى دختر برگزيده موجودات و يادگار نبوت ! در كار دين سستى نكردم و از حد توانايى تخطى ننمودم . اگر تو نظر به روزى دارى ، رزق تو تضمين شده و كفيل تو تضمين شده است ، و آنچه از براى تو تهيه شده است بهتر از آنچه از تو قطع شده است مى باشد، پس بگو: ((حسبى الله ؛ خدا مرا بس است )).

فاطمه (س) فرمود: ((حسبى الله )) خدا مرا بسنده كرده است و سكوت فرمود.

195- از مردانتان دلى مالامال از نفرت دارم

زهرا (س) به على (ع) گفت : ابوبكر ((نحله پدرم و دستمايه معيشتى فرزندانم را به زور و ستم ربود)) اما نفرمود: او يا دوستش مرا زد. به همين گونه هنگامى كه براى زنان مهاجرين و انصار صحبت كرد، كلامش را اينگونه آغاز كرد: ((به خدا سوگند در حالى صبح كردم كه دنيايتان را رها كردم و از مردانتان دلى مالامال از نفرت دارم ...)) و از چيزى جز غصب فدك و غصب خلافت شكايت نكرد. در حالى كه زدن و سيلى و شكستن پهلويش ‍ و فرو رفتن ميخ در سينه اش . اگر صحيح باشد از غصب فدك عظيم تر است (242).

196- خانه غم و اندوه زهرا (س)

پس از رحلت رسول خدا (ص)، فاطمه زهرا (س) همواره ناراحت و حزن آلود بودند و هيچ كس او را شاد و خندان نديد، آن حضرت مرتب با صداى بلند مى گريستند، تا اين كه مردم مدينه از صداى گريه او ناراحت شدند.

بزرگان مدينه خدمت اميرالمؤ منين (ع) على (ع) رسيدند و خدمت حضرت عرض كردند: يا اباالحسن گريه زهرا ما را ناراحت مى كند به ايشان بگو شب ها گريه كند و روزها آرام بگيرد يا شب ها آرام باشد و روزها گريه كند.

اميرمؤ منان سخنان مردم را به فاطمه (س) گفت : فاطمه (س) فرمود: يا على من مدت كوتاهى در ميان اين مردم هستم و در اين مدت آن قدر از فراق پدر گريه مى كنم تا به او ملحق شوم .

پس از اين سخنان ، على (ع) در قبرستان بقيع براى حضرت زهرا خانه اى ساخت و آن را بيت الاءحزن ناميد، حضرت زهرا (س) هر روز صبح دست امام حسن و امام حسين (ع) را گرفته به بقيع و بيت الاءحزن رفته و در فراق پدر، پهلوى شكسته ، صورت سيلى خورده و بازوى كبود و محسن سقط شده اش مى گريست (243).

197- بيت الاءحزن مكان نوحه سرايى فاطمه (س)

فاطمه زهرا (س) در بقيع زير درختچه اى در فراق رسول خدا (ص) نوحه سرايى مى كردند، چون آن درختچه را قطع كردند، على (ع) در خارج مدينه در بقيع ، خانه اى براى فاطمه زهرا (س) ساخت كه براى نوحه سرايى در آن ماءوا مى گرفت ، اين خانه همان بيت الاءحزن خوانده مى شود. اين خانه مزار همه نسل هاى امت بود، صبح گاهان حسنين (ع) را پيش روى خود حركت داده و با چشم گريان به بقيع رفته و در بين قبرها تا غروب گريه مى كرد. شبانگاه اميرالمؤ منين (ع) نزد آن حضرت آمده ايشان را به منزل مى برد(244).

منابع

239- 360 داستان فضايل و كرامات فاطمه زهرا (س)، ص 268 - 266.

240- الاختصاص ، صص 184 - 185؛ بحارالانوار، ج 29، ص 192.

241- ناسخ التواريخ ، ج 4، ص 123.

242- رنج هاى زهرا (س)، ص 170.

243- ناسخ التواريخ ، ج 1، ص 195.

244- بحار الانوار، ج 43، ص 175.

http://www.lailatolgadr.net/kotob-tarikh-eslam/sognameh-emam-ali/11356-gasb-fadak.html

 

غصب فدک(2)

 

کتاب: زندگى فاطمه زهرا(س)ص 114 تا 120

 

نویسنده: سید جعفر شهیدى

 

«بلى کانت فى ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء» (1)

 

روزى چند از این ماجرا نگذشته بود که حادثه دیگرى رخ داد.

 

دهکده فدک ملک شخصى نیست و نباید در دست دختر پیغمبر بماند!حاکم مسلمانان بمقتضاى راى و اجتهاد خود نظر مى‏دهد: آنچه بعنوان (فى‏ء) در تصرف پیغمبر بود،جزء بیت المال مسلمانان است و اکنون باید در دست‏خلیفه باشد.بدین جهت عاملان فاطمه (ع) را از دهکده فدک بیرون رانده‏اند.

 

فدک چنانکه نوشتیم،چون با نیروى نظامى گرفته نشد،و مردم آن با پیغمبر آشتى کردند،خالصه او بحساب مى‏آمد.وى نخست در آمد این مستغل را بمصرف مستمندان بنى هاشم،شوى دادن دختران،داماد کردن پسران آنان،و مصرف‏هاى دیگر مى‏رسانید. سپس آنرا بدخترش فاطمه داد (2) اکنون خلیفه چنین تشخیص داده است که پیغمبر بعنوان رئیس مسلمانان در آن مال تصرف مى‏کرده است،نه بعنوان مالک.پس حالا هم حق تصرف در آن با حاکم است،نه با دختر پیغمبر.فاطمه (ع) ناچار نزد ابو بکر رفت و گفتگوئى چنین میان آنان رخ داد:

 

-ابو بکر!وقتى تو بمیرى ارث تو به چه کسى مى‏رسد؟

 

-زنان و فرزندانم!

 

-چه شده است که حالا تو وارث پیغمبرى نه ما؟

 

-دختر پیغمبر!پدرت درهم و دینارى زر و سیم بجا نگذاشته!

 

-اما سهم ما از خیبر و صدقه ما از فدک چه مى‏شود؟

 

-از پدرت شنیدم که‏«من تا زنده هستم در این زمین تصرف خواهم کرد و چون مردم مال همه مسلمانان خواهد بود» (3) .

 

-ولى پیغمبر در زندگانى خود این مزرعه را به من بخشیده است!

 

-گواهى دارى؟

 

-آرى.شوهرم على (ع) (4) و ام ایمن گواهى مى‏دهند.

 

-دختر پیغمبر مى‏دانى که ام ایمن زن است و گواهى او کامل نیست.باید زنى دیگر هم گواهى دهد.

 

یا مردى را گواه بیاورى.

 

و بدین ترتیب فدک بتصرف حکومت در آمد.

 

آیا گفتگو بهمین صورت پایان یافته؟آیا پیغمبر فدک را بدخترش نبخشیده است؟آیا راویان عصر بنى امیه و عباسیان و گروههاى دیگر تا آنجا که توانسته‏اند،داستان را شاخ و برگ نداده‏اند.حدیث‏ها نساخته و عبارت‏هاى حدیث را فزون و کم نکرده‏اند؟چنانکه بارها نوشته‏ام روایت‏سازى و یا دگرگون ساختن متن روایت‏ها در آن دوره‏ها کارى رایج‏بوده است. نقادان حدیث‏شمار روایت‏هاى ساخته شده را افزون از چهار صد هزار نوشته‏اند (5) اینجاست که براى دریافت‏حقیقت‏باید از قرینه‏هاى خارجى کمک گرفت.

 

ما مى‏دانیم در طول دویست‏سال پس از این واقعه،فدک چند بار دست‏بدست گشته است.عثمان آنرا تیول مروان بن حکم کرد (6) و بقولى معاویه آنرا تیول مروان ساخت (7) و همچنان تا پایان حکومت امویان این مزرعه در دست آنان مى‏بود.

 

چون عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید گفت:فدک از آن پیغمبر بود.خود به قدر نیاز از آن برمى‏داشت و مانده را به مستمندان بنى هاشم مى‏بخشید،و یا هزینه عروسى آنان مى‏کرد.پس از مرگ پیغمبر فاطمه از ابو بکر خواست فدک را بدو دهد وى نپذیرفت. عمر نیز چون ابو بکر رفتار کرد.گواه باشید.من در آمد فدک را به مصرفى که داشته است مى‏رسانم (8) .

 

در سال دویست و ده هجرى مامون فدک را به فرزندان فاطمه (ع) برگرداند.فرمانى که از جانب او به قثم بن جعفر عامل مدینه نوشته شده چنین است:

 

امیر المؤمنین از روى دیانت،و بحکم منصب خلافت،و بخاطر خویشاوندى با رسول خدا صلى الله علیه و سلم،از دیگر مسلمانان به پیروى سنت پیغمبر،و اجراى امر او،و پرداخت عطایا،و صدقات جارى به مستحقان و گیرندگان آن سزاوارترست.خدا امیر المؤمنین را توفیق دهد و از لغزش باز دارد.و او را بکارى که موجب قربت اوست وادارد.

 

رسول خدا (ص) فدک را به فاطمه دختر خود صدقه داد.این واگذارى در زمان پیغمبر امرى آشکار و شناخته بود،و خاندان پیغمبر در آن اختلافى نداشتند.فاطمه تا زنده بود حق خود را مطالبه مى‏کرد.امیر المؤمنین لازم دید فدک را به ورثه فاطمه برگرداند،و آنرا بایشان تسلیم نماید،و با اقامت‏حق و عدالت،و با تنفیذ امر رسول خدا و اجراى صدقه او به پیغمبر تقرب جوید.امیر المؤمنین دستور داد این فرمان را در دیوان‏ها ثبت کنند و به عاملان وى در شهرها بنویسند.هر گاه پس از آنکه رسول خدا از جهان رفت،رسم چنین بوده است که در موسم (ایام حج) در جمع مسلمانان اعلام مى‏کرده‏اند:

 

هر کس صدقه‏اى یا بینه‏اى یا عده‏اى دارد سخن او را بشنوید و به پذیرید،فاطمه رضى الله عنها سزاوارتر است که گفته او درباره آنچه پیغمبر براى او قرار داده است تصدیق شود.امیر المؤمنین به مولاى خود مبارک طبرى مى‏نویسد،فدک را هر چه هست و با همه حقوقى که بدان منسوب است،و هر چند برده که در آن کار مى‏کند،و هر مقدار غله که درآمد آن مى‏باشد،و نیز دیگر متعلقات آن به ورثه فاطمه دختر پیغمبر برگرداند.

 

امیر المؤمنین تولیت فدک را به محمد بن یحیى بن حسین بن زید بن على بن حسین بن على بن ابى طالب و محمد بن عبد الله بن حسن بن على بن حسین بن على بن ابى طالب مى‏دهد،تا در آمد آنرا به مستحقان آن برسانند.تو قثم بن جعفر!از دستور امیر المؤمنین و طاعتى که خدا ویرا بدان ملزم ساخت،و توفیقى که در تقرب خود و پیغمبر خود نصیب او فرمود،آگاه باش و کسان خود را نیز از آن آگاه ساز.و محمد بن یحیى و محمد بن عبد الله را بجاى مبارک طبرى بگمار.و آنانرا در کار افزون کردن محصول فدک و آبادانى نمودن آن یارى کن ان شاء الله.روز چهار شنبه دوم ذو القعده سال دویست و ده. (9)

 

دعبل خزاعى شاعر شیعى مشهور قرن دوم و نیمه اول قرن سوم در این باره گفته است:

 

اصبح وجه الزمان قد ضحکا

 

برد مامون هاشم فدکا (10)

 

در فرمان مامون جمله‏اى مى‏بینیم که اهمیتى فراوان دارد:

 

«واگذارى فدک به فاطمه (ع) در زمان پیغمبر امرى آشکار و شناخته بوده است.و خاندان پیغمبر در آن اختلافى نداشته‏اند»

 

این فرمان در آغاز قرن سوم هجرى یکصد سال پیش از مرگ طبرى و یکصد و سى سال پیش از مرگ بلاذرى نوشته شده.فرمان خلیفه‏اى است‏به مامور خود،یعنى فرمانى رسمى و سندى دولتى است.از مضمون آن جمله که در فرمان آمده است،چنین فهمیده مى‏شود که آنچه در روزهاى نخستین پس از مرگ رسول خدا رخ داد،مصلحت‏بینى‏هاى سیاسى بوده.و این مصلحت‏بینى سنت جارى را تغییر داده است.اگر غرض مامون تنها دلجوئى از خاندان على (ع) و جلب عواطف شیعیان آنان بود،مى‏بایست کارى نظیر آنچه عمر بن عبد العزیز کرد انجام دهد.و تنها درآمد فدک را به فرزندان فاطمه (ع) واگذارد،و نیازى نمى‏بود که خط بطلان بر کردار گذشتگان بکشد.

 

از این گذشته اگر فدک صدقه‏اى بوده که پیغمبر به موجب شئون امارت مسلمانان در آن دخالت مى‏کرده است،چگونه بفاصله ربع قرن پس از مرگ وى خلیفه‏اى آنرا تیول خویشاوند خود مى‏کند.بر فرض که به تشخیص عمر بن عبد العزیز (اگر آنچه بلاذرى نوشته است درست‏باشد) ملکیت دختر پیغمبر بر این مزرعه مسلم نباشد،صدقه‏اى بوده است که باید باو و پس از او به فرزندان او برسد چنانکه خود وى هم در فرمانى که در این باره صادر کرد چنان نوشت. بارى چنانکه در آغاز کتاب نوشتیم گفتگوئى که در طول تاریخ بر سر این مساله در گرفته،و فصلى از کتاب‏هاى کلامى،تاریخ و سیره بدان اختصاص یافته،بخاطر این نیست که این دهکده باید در دست دختر پیغمبر و فرزندان او باشد یا در دست‏حکومت وقت.و اگر فاطمه (ع) نزد خلیفه وقت رفت و از او حق خود را مطالبه کرد،نه از آنجهت‏بود که نانخورش براى خود و فرزندانش مى‏خواست.مشکل او این بود که این اجتهاد مقابل نص نخستین و آخرین اجتهاد نیست.فردا اجتهادى دیگر پیش مى‏آید و همچنین...آنگاه چه کسى ضمانت‏خواهد کرد که خلیفه دیگرى با اجتهاد خود دگرگونى‏هاى اساسى در دین پدید نیاورد؟چنانکه مدعیان او نیز چنین تشخیص دادند،که اگر بموجب ادعا و گذراندن گواه امروز مزرعه‏اى را که مطالبه مى‏کند بدو برگردانند،فردا مطالبه دیگر حقوق خود را خواهد کرد.پیش بینى فاطمه (ع) درست درآمد.چهل سال پس از این حادثه تغییراتى بنیادى در حکومت پدید آمد که هم مخالف سنت پیغمبر و هم بر خلاف سیرت جارى عصر راشدین بود.

 

درباره نتیجه‏گیرى از رفتار مدعیان دختر پیغمبر (ص) ،ابن ابى الحدید معتزلى نکته‏اى را با ظرافت طنزآمیز خود چنین مى‏نویسد:

 

از على بن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسیدم:

 

فاطمه راست مى‏گفت؟

 

-آرى!

 

اگر راست مى‏گفت چرا فدک را بدو برنگرداندند؟

 

وى با لبخندى پاسخ داد:

 

-اگر آنروز فدک را بدو مى‏داد فردا خلافت‏شوهر خود را ادعا مى‏کرد و او هم نمى‏توانست‏سخن وى را نپذیرد.چه قبول کرده بود که دختر پیغمبر هر چه مى‏گوید راست است.

 

بارى چون دختر پیغمبر دانست که خلیفه از راى و اجتهاد خود نمى‏گذرد،و آنرا بر سنت جارى مقدم مى‏دارد،مصمم شد که شکایت‏خود را در مجمع عمومى مسلمانان مطرح کند.

 

پى‏نوشتها:

 

1.آرى از همه آنچه آسمان بر آن سایه انداخت تنها،فدک در دست ما بود (از نامه امیر المؤمنین على علیه السلام به عثمان بن حنیف) .

 

2.تفسیر در المنشور ج 4 ص 177.تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 36 و رک ص 97 همین کتاب.

 

3.فتوح البلدان ج 1 ص 36.انساب الاشراف ص 519.

 

4.در روایتى رباح مولاى رسول الله.

 

5.الغدیر ص 290 ج 5.

 

6.المعارف ص 84.تاریخ ابو الفدا ج 1 ص 168.سنن بیهقى ج 6 ص 301 العقد الفرید ج 5 ص 33.شرح نهج البلاغه ج 1 ص 198 بنقل از الغدیر ج 8 ص 236-238.

 

7.فتوح البلدان ج 1 ص 37.

 

8.فتوح البلدان ج 1 ص 36.

 

9.بلاذرى فتوح البلدان ج 1 ص 37-38.

 

10.از اینکه مامون فدک را به بنى هاشم برگرداند،روى روزگار خندید. (دیوان دعبل ص 247) .

http://www.rasoolnoor.com/modules.php?name=Maghaleh&pa=showpage2&pid=184

 

غصب فدك

 

در معجم البلدان آمده است:

«فدك، روستایى است كه فاصله آن تا مدینه دو روز و بنا بر قولى سه روز است. در آن چشمه‏اى جوشان و درختان نخل فراوانى است. خداوند در سال هفتم هجرت این زمین را از راه انعقاد صلح به غنیمت ‏به رسول خدا (ص) داد. و سرزمینى است كه از راه صلح فتح شده است. در برخى موارد جان مردم آن سرزمین حفظ مى‏شود و زمین آنان متعلق به خود آنهاست و در برخى موارد مصالحه مى‏كنند كه تمام یا قسمتى از آن سرزمین از آن پیامبر (ص) باشد. این سرزمینى بود كه هیچ مركب و مركب سوارى در آن نتاخته بود و تماماً و خالصاً متعلق به پیغمبر است. »

 

در این مجلد، ما در دو جا از فدك یاد كرده‏ایم، یكى پس از ذكر«غزوه خیبر»و دیگرى پس از ذكر«سریه ذات السلاسل‏»، زیرا پیامبر (ص) سریه‏اى را با على (ع) به فدك اعزام كرد چون پى برده بود كه مردم فدك مى‏خواهند با اهالى خیبر بر ضد پیامبر (ص) همدست‏شوند. این واقعه پیش از فتح خیبر روى داده است. اهل فدك با شنیدن خبر آمدن على (ع)، و همراهانش راه گریز در پیش گرفتند. على (ع) ، نیز اموال و دارایی هاى آنان را به غنیمت گرفت. اما فدك آن روز توسط مسلمانان فتح نشد. در پى این سریه مردم فدك كه ترسیده بودند دست از یارى اهالى خیبر برداشتند و چون خیبر به دست مسلمانان افتاد، مردم فدك بیشتر بیمناك شده به پیامبر (ص) پیغام فرستادند و با او مصالحه كردند.

 

محدثان و سیره نویسان و مورخان و از جمله محمد بن اسحاق صاحب كتاب المغازى روایت كرده است:

 

«چون رسول خدا (ص) از كار خیبر فراغ یافت، خداوند در دل هاى ساكنان فدك ترس‏انداخت. آنان به رسول خدا (ص) پیغام دادند و با او بر نیمى از فدك مصالحه كردند.»وى گوید:«فدك خالصا از آن رسول خدا (ص) بود زیرا هیچ مركب و مركب سوارى بر آن نتاخته بود.

 

پیامبر مردم فدك را در همان دیارشان ابقا كرد و با آنان بر همین نیمه از زمین پیمان مزارعه و مساقات بست.

 

چون پیامبر (ص) چشم از جهان فروبست فاطمه خواستار میراث خود شد. ابوبكر از پیامبر (ص) روایت كرد كه گفت:ما گروه پیامبران، ارث برجاى نمى‏گذاریم و آن چه باقى گذاریم صدقه است. اصولیون اهل سنت نیز به این حدیث، بنا بر آن كه خبر واحد را حجت مى‏دانند، احتجاج مى‏كنند.»آنها مى‏گویند: ابو بكر این حدیث را نقل كرده است و اصحاب آن را پذیرفته‏اند پس اجماع شده است.

 

از طرفى فاطمه خواستار عطا (نحله) خویش شد و گفت كه پیامبر فدك را به او بخشیده است. ابوبكر از او شاهد خواست. على و ام ایمن براى فاطمه گواهى دادند اما ابوبكر گفت:اى دختر رسول خدا! مى‏دانى كه جز شهادت دو مرد یا شهادت یك مرد و دو زن مورد قبول نیست.

 

ابن ابى الحدید گوید:

 

«از على بن الفارقى مدرس مدرسه غریبه بغداد پرسیدم: آیا فاطمه در ادعاى خود راستگو بود؟ گفت:آرى. گفتم پس چرا اگر راست مى‏گفت ابوبكر فدك را به او باز پس نداد؟! تبسمى كرد و با همه وقار و جدیت و حیاى خود سخن لطیف و نیكویى گفت. وى اظهار داشت: اگر آن روز ابوبكر به مجرد دعوى فاطمه، فدك را به او پس مى‏داد، فردا دوباره فاطمه پیش او مى‏رفت و براى همسر خویش خلافت را ادعا مى‏كرد و ابوبكر را از مقام خلافت ‏خلع مى‏كرد و آنگاه ابو بكر هیچ عذر و دفاعى از خود نداشت. زیرا ابوبكر به خود قبولانیده بود كه فاطمه در آن چه ادعا مى‏كند راستگوست و براى اثبات ادعاى خود به بینه نیاز ندارد!»

 

ابن ابى الحدید گوید:

 

«اگر چه الفارقى این حرف را به طنز و شوخى گفته است اما سخن او را مى‏توان درست دانست. »

 

فاطمه به روایت ابوبكر اذعان نكرد و همچنان بر گرفتن عطاى خویش از پیامبر (ص) پاى فشارى به خرج مى‏داد.

 

بخارى در صحیح در باب‏«فرض الخمس‏»از عایشه ام المؤمنین نقل كرده است كه فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) پس از وفات پیامبر از ابوبكر خواست میراثش را از آن چه كه خداوند به پیامبرش بخشیده بود، برایش تقسیم كند. اما ابوبكر به او گفت:

 

رسول خدا فرموده است:«ما ارث نمى‏گذاریم و آن چه پس از ما باقى بماند صدقه است. »فاطمه (س) با شنیدن این جواب خشمگین شد و از ابوبكر تا گاه مرگ كناره جست. او شش ماه پس از رسول خدا زیست.

 

عایشه گوید: فاطمه خواستار بهره خود از میراث رسول خدا (ص) از خیبر و فدك و صدقه‏اش در مدینه شد، اما ابوبكر از دادن آنها امتناع كرد.

 

بخارى همچنین در صحیح همان قولى را كه از كتاب المغازى درباره غزوه خیبر نقل كردیم، آورده است تا آن جا كه مى‏گوید:

 

«وقتى ابوبكر از باز پس دادن فدك امتناع ورزید فاطمه از او به كلى دورى جست و با او سخن نگفت تا آن كه از دنیا رفت. چون وفات یافت همسرش شبانه او را به خاك سپرد و ابوبكر را مطلع نساخت و خود بر پیكر او نماز گزارد. »

 

ابن سعد در طبقات به سند خود از عروة بن زبیر نقل كرده است كه عایشه همسر پیامبر (ص) به او خبر داد كه فاطمه دختر رسول خدا پس از وفات پیامبر (ص) از ابوبكر خواست تا میراث او را كه خداوند به پیامبرش ارزانى داشته بود، برایش تقسیم كند، اما ابوبكر به او گفت كه رسول خدا فرمود:

 

«ما میراث برده نشویم و آن چه بر جاى گذاریم صدقه است.» فاطمه از شنیدن این سخن خشمگین شد، وى شش ماه پس از وفات پیامبر (ص) زیست.

 

بخارى در باب سخن رسول خدا (ص) كه فرمود:«لا نورث، ما تركناه صدقة‏»به اسناد خود از معمر از زهرى از عروه از عایشه، نقل كرده است كه فاطمه و عباس نزد ابوبكر آمده خواستار میراث خود از رسول خدا شدند. آن دو در آن هنگام براى گرفتن زمین پیامبر از فدك، و سهم او از خیبر آمده بودند. ابوبكر به آن دو گفت: از رسول خدا شنیدم كه مى‏فرمود:

 

«ما ارث برده نشویم آن چه باقى گذاریم صدقه است. كه خاندان محمد (ص) از این مال مى‏خورند. »

 

وى گوید:

 

«پس فاطمه از ابوبكر دورى جست و تا زمانى كه مُرد با ابوبكر سخن نگفت. »

 

اما احمد نیز از عبد الرزاق از معمر، همین روایت را نقل كرده است. همچنین احمد از یعقوب بن ابراهیم از پدرش از صالح بن كیسان از زهرى از عروه از عایشه، نقل كرده است كه‏ گفت:

 

«فاطمه (س) پس از وفات رسول خدا (ص) از ابوبكر خواست تا میراثش را از آن چه كه خداوند بر پیامبر بخشیده بود، تقسیم كند. اما ابوبكر به او گفت:رسول خدا (ص) فرمود:

 

«ما ارث برده نشویم و آن چه باقى گذاریم صدقه است.» فاطمه خشمگین شد و ابوبكر را ترك كرد و تا زمان مرگ با او سخن نگفت. وى شش ماه پس از پیامبر زندگى كرد. آنگاه وى تمام حدیث را نقل كرده است. ابن كثیر در تاریخ خود از امام احمد نقل كرده است كه گفت: چنان كه معلوم است على هم به این روایت اذعان نكرده است. او در یكى از خطبه‏هایش گوید:

 

«بلى در دست ما از آن چه آسمان بر آن سایه افكنده بود تنها فدك بود كه نفوس گروهى بر آن بخل به خرج دادند و نفوس گروه دیگرى از آن گذشتند و چه خوب داورى است خداوند. »

 

سیره معصومان ج 2 ص 60 تا 63

 

فاطمه دخت پیامبر (ص)

 

نوشته: سید محسن امین

ترجمه: على حجتى كرمانى

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=12088

 

خطبه معروف حضرت فاطمه (س) بعد از رحلت پیامبر در مسجد

مقاله ها ائمه و اولیا خدا حضرت زهرا (س) اي مردم! من فاطمه ‏ام...! از «رحلت» تا «شهادت»

 

سيدمهدي عليزاده موسوي

 

يا فاطمه : اِنَّ اللّه‏ يغضب لِغَضَبِكِ و يَرْضي لِرِضاكِ

اي فاطمه : خداوند با خشنودي تو خشنود است و با خشم تو خشمگين

 

در مسجد جمعيت موج مي‏زد و هر لحظه تراكم بيشتر مي ‏شد. امتداد جمعيت از نزديكي محراب ، شروع شده بود و تا خارج مسجد ادامه داشت. در پيشاپيش مردم ، در نزديكي منبر و محراب ، ريش سفيدان ، سر در هم كرده و آهسته گفتگو مي‏كردند.

برخي نگران و مضطرب ، چشم به در دوخته بودند و گروهي ديگر ، غرق در گرداب حيرت ، لحظات را به التهاب مي‏ گذراندند.

چندي نگذشته بود كه ناگهان جمعيت ، شكافته شد و شاه‏راهي از آستانه در تا برابر محراب ، پديد آمد.

 

گروهي زن ، با وقار كم‏ نظيري وارد شدند. سراپاي زنان را جامه‏ هاي بلند پوشانده بود. اين گروه كوچك ، در قلب خود ، گوهري گرانبها را از چشمان نامحرم مردم مي ‏پوشاندند. او كسي جز وجود مقدس فاطمه (س) نبود. چادر به دور خود پيچيده بود و سنگين و شمرده ، گام بر می ‏داشت. گويي پيامبر (ص) است كه به سوي محراب و منبر خود ، پيش مي‏ آيد. رفتار و كردارش ، هيچ تفاوتي با پيامبر (ص) نداشت. بي ‏آنكه نگاهي به اطراف افكند، پيش آمد و در برابر محراب، همچون كوهي از وقار ايستاد. پرده ‏اي برافراشتند و فاطمه زهرا(س) كه مظهر عفاف بود، در پشت پرده قرار گرفت. هزاران پرسش بي پاسخ به يك باره بر ذهن حاضرين، هجوم آورد، چرا فاطمه (س) به مسجد آمده بود؟!

آيا چه رويداد مهمي پيش آمده است، كه فاطمه(س) را از خلوتگه عفاف ، به ميان جمع كشيده است ؟ چه مي ‏خواهد بگويد ؟ و چرا قامتش در بهار شكفتن خميده است؟!

فاطمه (س) كوشيد سخن بگويد ، اما عقده راه گلويش را ، همچون سدي پولادين ، بسته است. او بايد سخن مي‏ گفت. چشمان نسل هاي بي ‏شماري به دهان مقدس او دوخته شده است. آيندگان تشنه حقيقتند و اگر فاطمه (س) سخن نگويد ، واقعيت ها ، در زير خروارها دشمني و عداوت مدفون مي‏ شود. ناگهان تمامي عقده ‏ها را در آهي جانگداز مي‏ پيچد و با تمام وجود ، از سينه خارج مي‏كند. مسجد به يك باره مي ‏تركد. صداي شيون ستونهاي مسجد را به لرزه در آورده است. گويي فاطمه (س) تمام سخن خود را در قالب آهي بيان كرد. مردمي كه خود، فاطمه را در سرماي تلخ و گزنده تنهايي رها كرده ‏اند ، حتي از نفير جانسوز فاطمه (س) بي‏ تاب شده ‏اند. مردمك هاي لرزان چشمها ، به پرده خيره شده است. خاطره پيامبر (ص) ، با آمدن زهرا (س) يك بار ديگر ، در ذهن تكيده مردم تكرار شده است.

 

فاطمه(س)، لختي سكوت كرد تا ناله‏ ها اندكي فروكش كند و صداي هق ‏هق گريه در گلو ها خفه شود و آن‏گاه با زيبايي و بلاغت تمام، سخن خود را آغاز كرد. حمد و ستايش خداي را به جاي آورد و بر پدر بزرگوارش، سلام و درود فرستاد و سپس از فلسفه احكام سخن گفت.

ديگر ترديدي براي مردم باقي نمانده بود. بي‏ شك اين نواي ملكوتي و سخنان پيامبر (ص) بود كه از حنجره زخم‏ خورده زهرا (س) خارج مي‏ شد. آن چنان عالمانه سخن مي‏ گفت ، كه همگان دريافتند ، زهرا (س) از اقيانوس بيكران علم الهي سخن مي‏گويد :

 

«... اي مردم! بدانيد من فاطمه ‏ام و پدرم محمد(ص) است. آنچه در ابتدا بگويم ، در انتها نيز همان را خواهم گفت. سخن نادرستي نمي ‏گويم و ظلم و ستم نمي ‏كنم. پيامبري از ميان شما برگزيده شد كه رنج هاي شما بر او گران بود و دلسوز شماست. اگر پدرم را بشناسيد ، در مي ‏يابيد كه او پدر من است ، نه شما! او برادر پسر عمويم [علي] ست نه برادرِ مردان شما و بي ‏ترديد خويشاوندي با او عجب عظمتي است ! رسالت خود را با انذار آغاز كرد.

مسير خود را از پرتگاه مشركين جدا نمود. شمشير بر فرق آنان كوبيد و گلوي آنان را فشرد و با زبان پند و اندرز آنان را به سوي خدا خواند. بت ها را در هم شكست و بيني سركشان را به خاك ماليد تا آنجا كه اتحادشان از هم گسيخت و از ميدان كارزار گريختند تا هنگامي كه فجر صادق ، سينه تاريكي را شكافت و چهره حق از نقاب ، بيرون آمد.

رسول خدا ، سخن آغاز كرد و زبان شياطين بسته شد. خار نفاق برچيده شد. گره‏ هاي كفر و پستي گشوده شد و زبانتان به كلمه «اخلاص» {لااله ‏الااللّه‏} زيبا گرديد. بي ‏ترديد اين پيروزي مرهون چهره ‏هاي نوراني و شكم هاي گرسنه [مجاهدان] است ؛ در حالي كه شما بر لبه پرتگاهي از آتش بوديد و به آبي مي‏ مانستيد كه هر كس شما را به راحتي مي ‏آشاميد و طعم ه‏اي بوديد كه شما را به راحتي مي ‏بلعيد ...(1) خوراكتان گوشت و يا پوست خشك شده و برگ هاي درختان بود. غربت‏ زده ‏اي پست و فرومايه بوديد و بيم آن داشتيد كه شما را بربايند.»

 

سخن فاطمه (س) نيشتري بود كه بر وجدان هاي خفته اين قوم فرود مي ‏آمد. به ياد آنان مي‏ آورد كه چگونه در عصر جاهليت ، در اوج پستي و شقاوت روزگار مي‏ گذراندند و اين پدر او بود كه رنج هدايت آنان را به جان خسته خريد و به آنان عزت و عظمت بخشيد :

 

«سپس پرودگار به وسيله پيامبر (ص) پس از مشكلات و مسايل بسيار ، شما را نجات داد ؛ پس از آن كه مصيبت هاي بي‏ شماري از جانب شما و گرگ هاي عرب و سركشان اهل كتاب ، بر او وارد شد. گاه كه [آنان] آتش جنگ را مي ‏افروختند ، خدا آن را خاموش مي ‏كرد و هرگاه شاخ شيطان ، سر برآورد و يا اژدهايي از ميان مشركين دهان گشود ، رسول خدا (ص) برادرش [علي] را ، در كام آنها افكند و او نيز باز نمي‏ گشت تا آنكه فرق سر آنان را پايمال شجاعت خود كند و آتش آنها را با شمشير برهنه ‏اش سرد گرداند. او وجودش را در راه خدا فرسوده كرد و تمامي تلاش خود را به كار گرفت.

يار نزديك پيامبر(ص) بود و بزرگي از اولياء خدا. دامن نصيحت به كمر زده، تلاش و كوشش مي ‏كرد. اما شما در آن هنگام در عيش و نوش ، روزگار مي ‏گذرانديد و در امن و آسايش غرق در نعمت بوديد ، انتظار مي ‏كشيديد كه روزگار به ما پشت كند و حوادث را يك به يك پي گرفتيد اما هنگام نبرد مي‏ گريختيد.»

 

عرق شرم بود كه بر چهره‏ ها مي‏ دويد. سخنش طعم سرزنش و ندامت داشت و آهنگ ملكوتيش ، حكايت‏ گر هزاران ظلم و جفا. به سان شعله‏ اي بود كه هر لحظه بيشتر زبانه مي ‏كشد :

 

«هنگامي كه خدا، پيامبرش را به سوي جايگاه ابدي انبياء (ع) فرا خواند ؛ خار و خاشاك نفاق در ميانتان جوانه زد ، جامه ديباي دين ، فرسوده شد و رئيس گمراهان ، به سخن آمد و فرومايگان بر اريكه قدرت ، تكيه زدند ... شيطان از مخفيگاه خود ، خارج شد و شما را به سوي خود خواند. دعوتش را پاسخگو بوديد و دل به گمراهي سپرده بوديد. شما را به حركت دعوت كرد و شما چه آسان و سبك ، برخاستيد. در روحتان، هيجان دميد و مشاهده كرد ، سراپا آتشيد.»

 

فاطمه پيشينه پست اين قوم را در خاطره‏ ها زنده كرده است و سپس طلوع خورشيد رسالت پدرش در آن ظلمتكده را ، يادآور شده است و اينك بايد ، جايگاه بلند «امامت» و «ولايت» را در ميان اين مردم خفته آشكار سازد. او بايد اعلام دارد كه عِنان شتر خلافت تنها در دست هاي خبره و قدرتمند «ولي ‏اللّه‏» زيبنده و برازنده است

 

«پس شتري را كه از آن شما نبود ، صاحب شديد و بر آبي كه سهم شما نبود ، وارد شديد در حالي كه از عهد و قرار چيزي نگذشته بود و شكاف زخم [فرقت پيامبر(ص)] ، سر به هم نياورده بود و پيامبر (ص) هنوز چهره در نقاب خاك نكشيده بود. براي عمل خود ، بهانه آورديد كه از فتنه مي ‏ترسيديم ، اما به راستي كه در غرقاب فتنه فرو رفتيد و بي ‏ترديد ، جهنم كافران را در برخواهد گرفت !

واي بر شما ! چگونه چنين كرديد ؟! به كجا مي‏رويد ، در حالي كه كتاب خدا در برابر شماست و معارفش هويداست و احكامش درخشان است و نشانه‏ هاي هدايت در آن بسيار است. اما [شما [به آن پشت كرديد. آيا به آن بي ‏علاقه ‏ايد ؟! يا به غير قرآن حكم مي‏كنيد ؟!

[بدانيد] كه بد جايگزيني است ، حكم مخالف قرآن. سپس آن قدر درنگ نكرديد كه اين دل رسيده آرام گيرد و جهاز آن سهل گردد. آتش را شعله‏ ور كرديد و براي پاسخ به دعوت شيطان خود را آماده كرديد.

در پس تپه‏ ها و درختان در كمين خاندان و فرزندان او [پيامبر(ص)] انتظار كشيديد. ما بايد بر مصيبت هايي كه همچون خنجر بران ... بر ما وارد مي ‏شود ، صبر پيشه كنيم.»

 

اكنون نوبت فدك است. نبايد اين ظلم در دل تاريخ مدفون بماند ! از همين ابتدا ، بايد غده ‏هاي سرطاني نيرنگ ، ريشه‏ كن شود و مسير حق در برابر ديدگان آيندگان ترسيم گردد. از سوي ديگر كساني كه اين چنين بر دختر رسول خدا (ص) ستم روا مي‏ دارند و حكم پيامبر(ص) را ناديده مي ‏گيرند ، چگونه مي ‏توانند ، عهده ‏دار امر مسلمين باشند ؟!

 

«شما گمان مي‏بريد براي ما ارثي نيست ؟ آيا دل به حكم دوران جاهليت بسته ‏ايد ؟! براي اهل حق ، چه حكمي بهتر و والاتر از حكم خداست ؟ آيا نمي ‏دانيد من دختر اويم ؟ در حالي كه (يقين دارم) كه اين امر از خورشيد فروزان برايتان آشكارتر است.

اي مسلمانان ! آيا سزاوار است كه ارث پدرم را از من بگيرند ! اين پسران قيله (اوس و خزرج) آيا رواست كه به من نسبت به ارث پدرم ظلم شود در حالي كه شما سخن مرا مي‏ شنويد و قدرتمند و متحديد ؟ نداي دعوتم را مي‏ شنويد و به احوالم آگاهيد ... اما پاسخ نمي ‏دهيد.

در حالي كه شما ، به شجاعت و جنگاوري شهره ‏ايد ... به هوش باشيد كه [آينده] شما را مي‏بينم كه به كسالت و تن ‏پروري دل داده ‏ايد و آن كس را كه سزاوار حكومت بود ، از زمامداري دور گردانيده ‏ايد. بدانيد آنچه من گفتم ، در حالي است كه به سستي شما پي برده ‏ام و مي ‏دانم كه بي‏ وفايي و خيانت در قلب شما خانه كرده است. اما تمامي ، (آنچه مي‏گويم) خون دلِ قلب اندوهگين است و فوران خشم و غضبي است كه روانم را مي‏ فشارد و شرح دردي است كه سينه ‏ام را مي ‏آزارد. اما [بدانيد] آنچه گفتم ، دليل و برهان بود.

پس خلافت را بگيريد ، ولي بدانيد كه پشت اين شتر زخم است و پاي آن ، تاول ‏زده و سوراخ است. لكه ننگ بر آن تا ابد باقي است و نشان از غضب خدا دارد ... هر كه [عنان] آن را بگيرد ، فردا گرفتار آتش الهي خواهد شد. كردار شما را خدا مي ‏بيند و به همين نزديكي، آنان كه ستم كردند ، در خواهند يافت كه به كجا باز مي ‏گردند. من دختر كسي هستم كه به شما از عذاب الهي هشدار داد. پس شما كار خود را بكنيد و ما نيز كار خود را خواهيم كرد و منتظر بمانيد كه ما نيز منتظر خواهيم ماند.»

 

سخنان آتشين فاطمه (س) شوري در ميان جمعيت افكند. تير هاي بران نگاه از چله چشم ها رها شد و پيكر گروه ستمگر را آماج حملات خود قرار داد. اگر لحظه ‏اي ديگر ، به همين مِنوال مي‏ گذشت ، پيچك هاي اعتراض ، جوانه مي‏زد و رفته رفته ، نقشه‏ هاي توطئه‏ گران را از ريشه مي ‏خشكاند.

خليفه ، سنگيني نگاه ها را به خوبي احساس كرده بود ؛ از سوي ديگر مي‏ دانست كه نمي ‏تواند در چنين شرايطي با قهر و عتاب با فاطمه (س) سخن بگويد ؛ از اين رو براي آنكه فضاي قهرآميز مجلس را بشكند در حالي كه مي‏ كوشيد ، خود را دلسوز و مهربان بنماياند ، گفت :

«اي دختر رسول خدا! پدر تو با مؤمنين مهربان و بخشنده بود ... اگر نسب او را بررسي كنيم ، خواهيم ديد ، او پدر تو است نه ديگر زنان و او برادرِ شوهر تو است ، نه برادر ديگران. پدرت ، وي (علي) را بر هر دوست و نزديكي برتري بخشيد و همسر تو نيز او را در هر رويداد مهمي ياري كرد. بي ‏ترديد سعادتمندان، دوستار شمايند و تنها بدكاران دشمنان شمايند. چرا كه شما خاندان پاك رسول خدا هستيد و برگزيده بهترين افراد. شما ما را به سعادت هدايت كرديد و به سوي بهشت راهنمايي نموديد و تو اي برگزيده زنان عالم و دختر برترين پيامبران در گفتارت راستگويي و فكرت از همه ژرف‏ تر است ...»

 

ابوبكر ، چه مي‏گويد ؟! آيا به آنچه مي‏گويد ، حقيقتا اعتقاد دارد ؟! اگر چنين است ، چرا خاندان پيامبر (ص) ، تنها پس از گذشت لحظاتي از رحلت پيامبر (ص) غريب و خانه ‏نشين شدند ؟! چرا عِنان شتر خلافت به برادر و وصي پيامبر (ص) سپرده نشد ؟!

و چرا حق دختر رسول خدا (ص) لگدمال دنيا پرستي ها گرديد ؟! و ...

پرسش هايي بود كه حاضرين براي آنها پاسخي نمي ‏يافتند.

اما تنها پس از لحظاتي مراد خليفه از اين سخنان آراسته و زيبا آشكار گرديد :

«من از پيامبر(ص) شنيدم كه مي‏ فرمود : ما گروه پيامبران ، دينار و درهم و خانه و مزرعه ‏اي به ارث نمي‏گذاريم ؛ ما تنها كتاب و حكمت ، علم و نبوت ، را به يادگار مي‏ گذاريم و آنچه پس از ما از ماديات مي ‏ماند ، به عهده حاكمان پس از ماست كه هر گونه بخواهند در باره ‏اش حكم كنند ...»

 

سخن خليفه تمام نشده بود كه همهمه ‏اي در ميان جمعيت افتاد. همه با حالتي انكار گونه به يكديگر نگاه مي‏كردند. هنوز چندي از رحلت پيامبر خدا (ص) نمي ‏گذشت ، اما هيچ كس به ياد نمي ‏آورد كه چنين سخني را از پيامبر (ص) شنيده باشد. پيرمردان كه برگ هاي بسياري از دفتر زندگيشان رقم خورده بود و سالها با پيامبر (ص) معاشرت داشتند نيز ، در صفحات ذهنشان چنين سخني را نمي ‏يافتند.

فاطمه(س) كه مي ‏ديد ، از همين ابتدا ، بنيان هاي نسبت ناروا به رسول خدا (ص) ، آغاز مي ‏شود به شدت متأثر شد.

چگونه مي ‏توانست شاهد باشد ، كساني كه بر پدرش چنين نسبت مي‏ دهند ، اكنون بر جايگاه او تكيه زنند. رسالت فاطمه زهرا (س) ايجاب مي‏كرد كه با نيروي استدلال و برهاني قوي ، حقيقت را بيان كند و تا آيندگان نيز در قضاوت سرگردان نشوند :

 

«سبحان ‏اللّه‏! پيامبر خدا (ص) هيچ‏گاه از قرآن روي گردان نبود و مخالف قرآن حكم نمي ‏كرد و همواره پيرو رهنمود هاي ارزشمند آن بود. آيا مي ‏خواهيد جز مكر و نيرنگ ، بر او «تهمت» نيز بزنيد ؟! اينك اين كتاب بين من و شما حكم مي ‏كند و تنها قضاوت كننده ميان حق و باطل است. قرآن مي ‏فرمايد : [زكريا به خداوند فرمود]: «پروردگارا فرزندي به من عطا كن كه از من و آل ‏يعقوب ارث برد.» [در جاي ديگر مي‏ فرمايد]: «سليمان از داود ارث برد.» خداوند تمامي سهم ها و قسمت هاي ارث را [در قرآن] بيان فرموده است و بهره مرد و زن را به تفصيل ذكر نموده است تا بهانه ‏اي براي اهل باطل باقي نمانده و مجال گمان و شبهه براي احدي تا قيامت پديد نيايد.»

 

سخنان فاطمه (س) دامن تاريكي هاي جهل و دروغ را دريد. اينك چشم ها بار ديگر به خليفه دوخته شده بود. استدلال فاطمه آن چنان محكم و استوار بود كه هيچ خللي بر آن وارد نمي‏ شد. از اين رو تنها چاره را در اعتراف به حقايق ديد :

خدا و رسول خدا، راست گفتند. دختر پيامبر (ص) نيز حقيقت را گفت. تو معدن حكمتي و مركز هدايت و رحمت و ركن دين و آئيني و سرچشمه برهان و دليلي. (نمي ‏توانم) سخن تو را انكار كنم.»

 

و سپس در حالي كه آثار ضعف و درماندگي بر او مستولي شده بود گفت :

«اينك اين مسلمانان بين من و تو حكم كنند ! اين قلاده ‏اي است كه آنان بر گردنم آويخته ‏اند.» گويي همه مرده بودند. صدايي از كسي در نمي ‏آمد. براي فاطمه (س) نيز رمقي نمانده بود. گفتگو هاي پي در پي و سخنان بي اساس ، او را خسته و درمانده كرده بود و درد تنهايي و غربت نيز به جانش ريخته بود. با نا اميدي نگاهي به مردم افكند و آخرين شكوه‏ هاي خود را در قالب كلماتي سراسر سرزنش چنين بيان كرد :

 

«اي مردماني كه براي شنيدن سخن بيهوده شتابانيد و كردار زشت و زيان ‏آور را ناديده مي‏ گيريد. آيا در قرآن نمي‏ انديشيد يا آنكه بر دلها مهر زده شده است ؟! بي ‏ترديد اعمال زشت ، قلب هايتان را تيره و تار كرده است و گوش ها و چشم هايتان را فرا گرفته است. چه بد آيات قرآن را تأويل مي‏ كنيد و بد مسيري را به او [ابوبكر] نشان داديد ... به خدا قسم تحمل اين بار گران ، برايتان كمرشكن است و پايان آن نيز ، چيزي جز بدبختي و تيره ‏روزي نخواهد بود و هنگامي كه پرده ‏ها برداشته شود و اعمالتان آشكار گردد ، خود را ميان زيانكاران خواهيد يافت.»

 

سخنان آتشين فاطمه (س) پايان يافت ، اما غم و اندوهش دو چندان شد. دلش به شيشه ‏اي مي‏ مانست كه از بلندي افتاده و هزار تكه شده باشد. شكوفه‏ هاي اميد كه او را به مسجد كشانيده بود ، اينك پژمرده شده بودند. هر چه چشمان غم بارش سيل جمعيت را مي ‏نگريست ، آشنايي نمي ‏يافت. به گُلي مي ‏مانست كه در ميان هزاران خار گرفتار شده باشد. بي ‏آنكه ديگر چيزي بفهمد ، سرخورده و پريشان از مسجد خارج شد. از اينكه مي ‏ديد ، تنها پس از چند روز به بانويي درمانده و غريب تبديل شده است ، احساس تلخي داشت.

 

علي(ع) در آستانه درِ خانه با بي ‏صبري انتظار همسرش را مي‏ كشيد. چشم به راه فاطمه (س) بود. آيا فاطمه (س) توانسته بود ، حق خود را باز ستاند ؟ آيا مهاجر و انصار ، دست ياري به سوي او دراز كرده بودند ؟ آيا سخنانش پيرامون خلافت در مردم تأثير گذارده بود. ناگهان وجود مقدس فاطمه (س) در مردمك چشمان علي (ع) درخشيد و چون دشنه ‏اي ، رشته افكارش را گسيخت. در برابر خود ، بانويي را مي ‏ديد كه افسرده و غم زده ، به سوي او گام بر مي ‏دارد. آثار ضعف و خستگي بر پيكرش سايه افكنده است.

 

هنگامي كه نگاه فاطمه (س) در نگاه علي (ع) گره خورد ، گويي در ميان عالم خاكي ، كسي را يافت كه حرف او را مي فهمد ، دركش مي ‏كند و مي‏ تواند با او همدردي كند. درمسجد و در ميان هياهوي دنياپرستان ، آنچنان روح و روانش خسته و آزرده شده بود كه با ديدن علي ، به يكباره عقده دلش را رها كند تا در ژرفاي مهر و عاطفه او آرام گيرد. از سوي ديگر جهانيان نيز بايد به خوبي علي(ع) را بشناسند و دريابند كه چه كسي را از خلافت، دور داشته ‏اند و آيا علي (ع) كوتاهي كرده است؟!

 

«اي پسر ابي‏طالب ! آيا همانند جنيني در شكم مادر ، چله‏ نشين شده ‏اي و در پرده اتهام ، خود را خانه‏ نشين كرده‏ اي.

تو شاه‏ پر هاي بازهاي شكاري را در هم شكستي ، اما اكنون ، پرهاي كوچك [دشمنان ناچيز] تو را عزلت ‏نشين كرده است. اين پسر ابي ‏قحافه است كه هديه پدر و قوت زندگي فرزندانم را از من دريغ كرده است.

او آشكارا با من دشمني كرد و لجاجت و عناد را برگزيد تا آنجا كه حمايت قبايل اوس و خزرج و مهاجرين را از من باز داشت. مردم روي از من برگرداندند و ياوري مرا ياري نكردند. در حالي كه خشم را به شدت فرو مي ‏بردم از خانه خارج شدم و بي ‏هيچ نتيجه‏ اي بازگشتم ... اي كاش قبل از اين همه ظلم و خواري ، مرده بودم. از اينكه با تو اينگونه سخن مي‏گويم از خدا طلب بخشش مي‏كنم.

از اين پس واي بر هر صبحي كه خورشيد در آن طلوع كند. پناه من از دنيا رفت و بازوانم ناتوان گرديد. من تنها به پدرم شكايت مي ‏كنم و از خداي بزرگ ياري مي ‏خواهم. پرودگارا! تو از همه قدرتمندتري.»

 

چكامه ‏هاي غم ‏آلود فاطمه (س) قلب علي (ع) را به آتش مي ‏كشيد. مي ‏دانست ‏درد دين و غمِ انحراف امت است كه او را اين چنين بي ‏تاب كرده است و شعله ‏هاي حيات مادي را ذره ذره از وجودش بيرون مي‏ كشد. نگاهي آرام و مطمئن به چهره فاطمه (س) افكند و با لحني مهربان و پرعطوفت فرمود :

 

«فاطمه جان! شايسته تو نيست كه واي بر من بگويي ، بلكه آن كس كه برتو ستم كرده است ، سزاوار سرزنش است.

اي دختر رسول خدا ! غم و اندوه را از خود دور كن. [بدان] من در دينم ، همچنان استوارم و در حد تواناييم مضايقه نكرده ‏ام ... بدان كه در مقابل آنچه از تو دريغ كرده ‏اند ، خداوند بهترش را به تو عطا خواهد كرد. پس براي خدا صبر كن!»

 

سخنان علي (ع) آبي بر آتش دل فاطمه (س) بود. آهنگ كلامش ، آرامشي فرح‏ بخش را براي فاطمه ارمغان آورد و سپس فاطمه (س) فرمود : خداوند مرا كفايت مي‏كند.

پاورقي ها:

1ـ كنايه از ضعف شديد آنان است.

 

2ـ ابن ‏ابي ‏الحديد كه خود از اهل سنت است، پس از سخنان فاطمه(س)، سخناني را از خليفه نقل مي‏كند، كه قلم از بازگويي آنها شرم دارد. شرح نهج ‏البلاغه، ابن ‏ابي‏ الحديد، ص214 و 215، دارالاحياء الكتب‏العربية.

 

منابع:

 

    شافي , سيدمرتضي علم ‏الهدي

    طرائف , سيدبن ‏طاووس

    كشف‏ الغمه , علي ‏بن ‏عيسي ‏اربلي

    مروج ‏الذهب , مسعودي

    احتجاج , شيخ طبرسي

    بلاغات‏ النساء , احمدبن ‏طاهر

http://essay.monajat.org/emam/Fateme/Sharh/Fateme_sharh_01.php

 

خطبه فدك منصوب به چه كسي است و به چه منظور ايجاد ايراد شده است؟

 

پيش از پرداختن به سوال لازم است به دو مسئله اشاره شود:

1- موقعيت فدك

2- چگونگي غصب آن

فدك محك سبز الهي است كه عيار محبت به بانوي دو جهان را مي‌سنجد داستان فدك باز مي‌گردد به آن زماني كه اين سرزمين به امر خداوند متعال از سوي پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به سيدة النساء هديه گرديد و چهار سال شيرين فدك در دوران حيات پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله سپري شد.

روزهاي آغازين فدك از شيرين‌ترين صفحات تاريخ است فتح سرزمين فدك به دنبال فتح شكوهمند خيبر و اعطاي آن به فاطمه عليهاالسلام و صرف در‌آمد آن براي فقرا، برگهايي است كه بي اختيار لبخند رضايت را بر گونه‌ي هر شيعه‌اي نقش مي‌زند. اما آتش شعله حسد منافقين كه در آن سالها در جوش و خروش بود با رحلت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله شعله گرفت، و جان و دل صاحب فدك را سوزاند.

فدك كجاست؟[1]

فدك سرزميني بود آباد در سراشيبي خيبر با چشمه‌اي پر آب و منطقه‌ي وسيع كشاورزي و قلعه‌اي مهم و نسبت به خيبر نخلستانهاي بيشتري داشت، ساكنان آن عده‌اي از يهود بودند كه با اهل خيبر در ارتباط بودند و رئيس آنان در روز فتح آنجا "يوشع بن نون" نام داشت اولين كسي كه در اين سرزمين سكونت يافت "فدك بن هام" است كه به نام او هم خوانده مي‌شود هم اكنون فدك شهري در 290 كيلومتري شمال مدينه است كه به نام "الحايط" خوانده مي‌شود.

فتح فدك و رسيدن آن به حضرت زهرا عليهاالسلام:

پس از فتح خيبر در سال هفتم هجري و حدود چهار سال قبل از رحلت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله با شنيدن خبر حيرت‌انگيز فتح آن قلعه‌ي پولادين به دست اميرالمؤمنين عليه‌السلام دشمنان اسلام وحشت كرده و خود را باختند و عده‌اي از آنان قبل از اعلان جنگ از طرف پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله پيش قدم شده و خود را تسليم كردند. از جمله آنها اهالي فدك بودند. فدكيان از پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله خواستند كه آنان را آزاد كند و درباره‌ي اموالشان تصميم بگيرد. اين پيشنهاد را پذيرفت و اميرالمؤمنين عليه‌السلام را فرستاد و با ضمانت حفظ جانشان با آنان صلح كرد در صلحنامه قرار شد هر كس از اهالي فدك كه اسلام آورد خمس اموال او گرفته شود و هر كس بر دين خود باقي ماند همه‌ي اموالش را بگيرند بدين صورت سرزمين فدك ملك شخصي پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله گرديد كه البته بر اساس حكم صريح قرآن بود[2] زيرا بدون لشكر كشي مسلمانان و بدون دخالت آنان فتح شد لذا پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مي‌تواند هر تصميمي كه بخواهد درباره‌ي آنها بگيرد و اينچنين فدك به صورت يكپارچه از آن پيامبرصلي‌الله‌عليه‌و‌آله شد كه مردم فدك مي‌بايست در آن كار مي‌كردند و در‌آمد آن را كه سالانه بين هفتاد تا صد و بيست هزار سكه‌ي طلا بود به آن حضرت تسليم مي‌نمودند و فقط اجرت دريافت مي‌كردند.[3]

بلافاصله بعد از فتح فدك و بستن صلحنامه آيه‌ي "و آت ذا القربي حقه"[4] نازل گرديد پيامبرصلي‌الله‌عليه‌و‌آله از جبرئيل پرسيد منظور چه كساني هستند و اين حق كدام است. جبرئيل از طرف خداوند عرضه داشت: "فدك را به فاطمه عطا كن". پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله حضرت زهرا عليهاالسلام را فرا خواند و به دستور آن حضرت سند فدك به عنوان بخشوده و اعطايي پيامبر به آن حضرت تحويل داده شد. سپس با دعوت مردم، از در‌آمد فدك به عنوان اعطايي فاطمه عليهاالسلام بين مردم تقسيم كردند حضرت زهرا عليهاالسلام در اين سرزمين نماينده‌اي قرار داد، و او پس از محاسبات لازم و پرداخت مخارج، درآمد آن را خدمت حضرت زهرا عليهاالسلام تقديم مي‌نمود. هر ساله حضرت به اندازه‌ي قوت خود بر مي‌داشت و بقيه را بين فقرا تقسيم مي‌كرد و تا هنگام رحلت پيامبر اين شيوه ادامه داشت.[5]

غصب فدك:

فتح فدك بار اول به معناي اخراج آن از دست كفار بود بار دوم فاتحان آن منافقاني بودند كه آن را از دست بانوي اسلام خارج كردند و نماينده‌ي آن حضرت را اخراج نمودند. حتي ارائه‌ي سند فدك ثمري نبخشيد و اقدام به جعل حديث براي غصب فدك نمودند اينك مراحل غصب فدك را پي مي‌گيريم:

ابوبكر و عمر قبل از اقدام به غصب فدك، براي آنكه كيفيت برخورد خود را تنظيم كنند، ضمن سنجش زمينه‌ي اجتماعي آن نزد اميرالمؤمنين عليه‌السلام آمدند و گفتند: درباره‌ي آنچه از پيامبر باقي مانده چه مي‌گويي؟ فرمود: ما از همه‌ي مردم به پيامبر سزاوارتريم. عمر گفت: حتي نسبت به اموالي كه در خيبر است؟ اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرمود: حتي اموالي كه در خيبر است.

عمر پرسيد: حتي نسبت به اموالي كه در فدك است؟ فرمود: حتي اموالي كه در فدك است.

عمر گفت: "مگر به قيمت جدا كردن گردنهاي ما با اره باشد، كه هرگز چنين چيزي نخواهد شد."

و با اين گفته تصميم جدي خود بر غصب فدك را صراحتاً اعلام داشتند.[6]

ده روز پس از رحلت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ابوبكر مأمورانش را به فدك فرستاد و نماينده‌ي حضرت زهرا عليهاالسلام را از آنجا اخراج كرد و آن را غصب نمود و در‌آمد آن را براي مخارج حكومت غاصبانه‌ي خود قرار داد.[7]

در اولين برخورد عمر سند فدك را به عنوان بخشوده‌ي پيامبرصلي‌الله‌عليه‌و‌آله به حضرت زهراعليهاالسلام از ايشان درخواست نمود حضرت چنين كردند ليكن ابوبكر و عمر نه تنها به آن اعتنايي نكردند بلكه عمر سند فدك را از آن حضرت گرفت و پيش چشم مردم آب دهان بر آن انداخت و آن را پاره كرد و علناً مخالفت خود را با امر پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اعلام نمود.[8] سپس براي توجيه عمل خود حديثي از قول پيامبر جعل كردند مبني بر اينكه (ما پيامبران ارث نمي‌گذاريم) و در جايي كه اصحاب پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله حضور داشتند كسي جز عايشه و حفصه و يك عرب بياباني به نام مالك بن اوس بن حدثان كسي به شنيدن چنين حديثي از پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله گواهي نداد.[9]

در اولين مرحله‌ي اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام به امر اميرالمؤمنين عليه‌السلام به مجلسي آمد كه ابوبكر و عمر به همراه عده‌اي به طور خصوصي در آن بودند هنگامي كه آن حضرت در مورد فدك كه بخشوده‌ي پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله است سخن گفت. ابوبكر حديث جعلي را پيش كشيد آن حضرت فرمودند: اين اولين شهادت ناحق است و من شاهداني دارم كه پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله آن را به من بخشيده است ابوبكر از آن حضرت تقاضاي دليل كرد براي چيزي كه در دست آن حضرت بود و اين رد دستور پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بود و درباره‌ي آن حضرت حكمي غير از حكم مسلمانان اجرا كردند آن دو از فدك به عنوان غنيمت مسلمانان ياد كردند و دوباره درخواست دليل كردند حضرت عصمت خود را مطرح كردند و اينكه سيده‌ي زنان بهشت ادعاي باطل نمي‌نمايد و شهادت كسي بر عليه آنان قبول نيست ولي عمر گفت: ما شهادت ديگران را بر عليه تو قبول مي‌كنيم و حضرت با اشاره به آيه‌ي تطهير فرمودند: كسي كه بر عليه سيده‌ي زنان بهشت شهادتي بپذيرد ملعون و كافر است چرا كه آنان به حكم خداوند معصومند و آنان با ساير مردم مساوي نيستند ولي آنان دوباره در خواست دليل كردند و حضرت به آيه‌ي "و آت ذاالقربي" اشاره نموده و فرمودند: من و فرزندانم نزديكترين خلايق به پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بوديم و آن حضرت فدك را به من بخشيد ولي عمر دوباره درخواست دليل و شاهد كرد.[10] در نتيجه اميرالمؤمنين و حسنين عليهم‌السلام و ام ايمن و اسماء بنت عميس آمدند و به فرموده هاي حضرت فاطمه عليهاالسلام شهادت دادند.

ليكن عمر شهادت آنان را قبول نكرد و علي را به عنوان همسر او و حسنين را به عنوان فرزندان او و ام ايمن را به عنوان خدمتكار او و نيز اسماء بنت عميس را به عنوان همسر جعفربن ابيطالب و خدمتكار فاطمه عليهاالسلام رد كرد و گفت: اينان به نفع بني هاشم شهادت مي‌دهند و در مورد ام ايمن اضافه كرد او زني غير عرب است و با فصاحت نمي‌تواند شهادت دهد و اينگونه حضرت زهراعليهاالسلام با حال غضب برخاست و فرمود: خدايا اين دو به حق دختر پيامبرت ظلم كردند خدايا به شدت اينان را م‍‍أخوذ بفرما و سپس حضرت زهرا عليهاالسلام محزون وگريان از نزد آنان بيرون آمد.[11] اقدام ديگري كه غاصبين و نه مردم انتظارش را نداشتند اين بود كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام تا چندين روز متوالي حضرت زهراعليهاالسلام را به همراه حسنين سوار بر مركبي مي‌نمود و بر در خانه‌ي مهاجر و انصار مي‌برد و حضرت زهرا عليهاالسلام بيعت آنان با پيامبر را گوشزد مي‌كرد و از آنان طلب ياري مي‌نمود ولي كسي به حضرت جواب مثبت نداد.[12]

خطابه‌ي مفصل حضرت زهرا عليهاالسلام در مسجد[13]

در شرايطي كه ابوبكر و عمر به همراه مهاجرين و انصار، مجلس مهمي در مسجد پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله تشكيل داده بودند و مشغول قدرت نمايي در مقابل خانه‌ي فاطمه عليهاالسلام بودند كه در فاصله‌ي چند قدمي بود، ناگهان در خانه‌ي فاطمه عليهاالسلام باز شد و بانوي با عظمت اسلام در حالي كه عده اي از زنان گرداگرد آن حضرت بودند وارد مسجد شده به سوي جمعيت پيش آمدند.

منظره جداً عجيب بود و مردم همه اختيار از كف داده بودند وفقط اين را فهميدند كه راه باز كنند تا ببينند چه پيش مي‌آيد.

دختر پيامبر سر مبارك را با پوشش كامل پوشانيده بود و لباس سراسري بر روي لباسها پوشيده بود. از شدت غم و ناراحتي جسمي، قامت حضرت راست نبود و لباس حضرت به زمين كشيده مي‌شد و گاهي زير پاي حضرت مي‌رفت. راه رفتن فاطمهعليهاالسلام كه شباهت تمامي به راه رفتن پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله داشت همه را به ياد آن حضرت مي‌انداخت.

 

اولين اقدام آن بود كه فوراً بين زنان و مردان پرده اي زده شد، و حضرت با زنان همراه در آن سوي پرده قرار گرفتند و روي زمين نشستند.

مردم از ديدن اين منظره به شدت منقلب شدند. ناگهان صداي فاطمه عليهاالسلام را شنيدند كه آهي جانسوز كشيد و با همان آه همه‌ي مردم به گريه در آمدند و مجلس بر خود لرزيد و همه منقلب شدند.

شدت گريه به قدري بود كه حضرت مدتي طولاني صبر كرد تا مردم ساكت شدند و آرام گرفتند. حضرت خواست سخنان خود را آغاز كند كه با شنيدن چند كلمه بار ديگر مردم به گريه در آمدند، و حضرت آن قدر صبر كرد تا مردم كاملاً آرام شدند و سخنان خود را آغاز كرد.

فاطمه زهراعليهاالسلام پس از حمد و ثناي الهي و اقرار به وحدانيت خداوند و رسالت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و بيان حكمتهايي از خلقت و تكليف بشر و ارسال انبياء عليهم‌السلام و خصوص نبوت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله متذكر سوابق مردم با قرآن و اهل بيت عليهم‌السلام شدند. از يك سو سابقه‌ي مردم در كمك به دين خدا و از سوي ديگر وظيفه‌ي خطيرشان نسبت به آيندگان را متذكر شدند. همچنين عظمت قرآن و اهل بيت عليهم‌السلام و ارتباط آن دو با يكديگر را بيان كردند و سپس شمه‌اي از حكمت شرايع الهي را ذكر نمودند.

پس از آن خود را معرفي كردند تا اهل مجلس و آينده‌ي تاريخ بدانند چه مقام معظمي با مردم سخن گفته است. و سپس سوابق زحمات فراوان و فداكارانه‌‌ي پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و امير المؤمنين عليه‌السلام در پرورش نهال اسلام را ذكر كردند در اينجا سخن را به مطلب مورد نظر نزديك كرده و ارتداد مردم پس از پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ناديده گرفتن گذشته‌ها را ياد آور شدند و اينكه آتش فتنه را بر عليه دين خدا و اهل بيت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله شعله‌‌ور مي‌نمايند سپس مسئله فدك را به عنوان نمونه‌اي از آتشهاي برانگيخته‌ي آنان بر شمردند.

در اين قسمت از سخن آياتي از قرآن درباره‌‌ي ارث و به خصوص ارث انبياء عليهم‌السلام به ميان آوردند، و مسائلي را كه به طور خصوصي با ابوبكر و عمر مطرح كرده بودند اين بار در حضور مردم طور مفصل‌‌تر و علني بيان كردند سپس خطاب به قبر پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله از غاصبين و مردمي كه مؤيد آنان بودند شكايت كرده آنگاه خطاب را متوجه انصار نمودند و با ياد آوري گذشته‌‌ي آنان در اطاعت از اوامر پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و ياري دين خدا، تعجب خود را از بي توجهي آنان نسبت به احقاق حق دختر پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بيان نموده كه حتي پس از داد خواهي و درخواست كمك كسي اعتنا نمي‌كند!

ابوبكر از فرصت استفاده كرد و حديث جعلي خود را مبني بر ارث نبردن انبياء مطرح كرد و گفت: من فدك را با مشورت و توافق مسلمين غصب كردم

حضرت زهرا عليهاالسلام ضمن اينكه ساحت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله را از مخالفت قرآن منزه دانستند آيات صريح ارث انبياء عليهم‌السلام را مطرح كردند و ثابت كردند كه هيچ استثنايي در مسئله براي هيچ كس وجود ندارد.

در اينجا سخنان حضرت پايان يافت و در راه بازگشت به خانه رافع بن رفاعه به آن حضرت گفت: چرا علي قبلاً مارا آگاه نكرد تا در خلافت با ديگري بيعت نكنيم و كار به اينجا نرسد؟ حضرت با غضب به او فرمود: پس از واقعه‌‌ي غدير براي احدي عذري باقي نمانده است.

ام سلمه نيز سر از حجره‌اش بيرون كرد و با خطاب توبيخ آميز به مردمي كه خطابه‌ي حضرت زهرا عليهاالسلام را بدون نتيجه‌‌ي خاصي به پايان برده بودند گفت: آيا با مثل فاطمه اينگونه بر خورد مي‌شود؟ آيا آمده ايد به فاطمه حكم دينش را ياد دهيد؟ آيا مثل فاطمه عليهاالسلام آنچه حقش نباشد طلب مي‌كند؟ آيا عنايت خاص پيامبر صلي اله عليه و آله نسبت به او را فراموش كرده‌ايد؟

لازم به ذكر است كه متن كامل خطبه‌ي فدك در 17 منبع مهم روايي نقل شده است از جمله شرح نهج‌البلاغه ابن ابي ‌ا‌لحديد كه از منابع معتبر اهل سنت است.

امروز با گذشت چهار قرن هنوز روزهاي سوزناك فدك را مي‌گذرانيم، دلهاي ما چشم به راه آخرين وارث فدك مهدي فاطمه عليهماالسلام است تا جلوه هاي ديگري از آن ماجراي سوزناك را برايمان باز گويد، و باغ سبز فدك را بازگشايي فرمايد. روزي كه او بيايد ثمره‌ي شيرين اين بوستان زهرايي را خواهيم چشيد، و طعم ولايت را از ميوه هاي باغ فدك احساس خواهيم كرد.

 

 

[1]- معجم البلدان:ج 4 ص 238- فدك في الماضي و الحاضر:ص 28

[2] - سوره حشر آية 6

[3] - بحارالانوار:ج 21 ص22 -ج29 ص110،114،238-تهذيب الاحكام: ج 1 ص424- الحرائج:ج1 ص113

[4] - سوره اسراء آيه 126

[5] - بحارالانوار: ج 21ص22تا25 ج29ص 105 ، 110 ، 115 ، 116 ، 118 ، 121 ، 123 ، 195 شرح نهج‌البلاغه ابن ميثم: ج5 ص 107

[6] - مجمع الزوائد: ج 9 ص 39

[7] - شرح نهج البلاغه (ابن ابي الحديد): ج16 ص 263 - المناقب (ابن شهر آشوب)خطي:ص226 - بحارالنوار:ج 29 ص 127

[8] - بحارالانوار:ج 21 ص23 - نواب الدهور: ج3 ص 148 - عوالم العلوم: ج11 ص 574 - مجمع النورين:ص137

[9] - بحار الانوار: ج 29 ص 134 ،156 ،190- كتاب سليم: ج 2 ص 694

[10] - بحارالانوار: ج 29 ص 134 ،189 ،194 ،199 - كتاب سليم: ج 2 ص 868

[11] - بحارالانوار: ج 29 ص 134 ،189 ،194 ،199

[12] - بحارالانوار: ج 29 ص 191

[13] - دلائل الامامه:ص 129، 109 - شرح نهج‌البلاغه ، ابن ابي الحديد: ج 16 ص 21، 215 ،233 ،234 - الاحتجاج: ج 1 ص 131، 146

__________________________________

منبع: www.almisagh.com

http://www.rnn.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=83:1389-03-13-12-46-35&catid=62:shobahat&Itemid=74

 

رابطه‏ى غصب فدك و خلافت ابوبكر

 

امام معتزلى مى‏گويد؛ از يكى از اساتيد عالى مقام مدرسه غربى بغداد به نام على بن فارقى پرسيدم:

اكانت فاطمة صادقة؟ قال: نعم، قلت: فلم لم يدفع اليها أبوبكر فدك و هى عنده صادقة؟ فتبسم، ثم قال: لو اعطاها اليوم فدك لمجرد دعواها لجائت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافة، و زحزحته عن مقامه...

آيا فاطمه عليهاالسلام كه نسبت به فدك ادعا داشت راستگو بود؟

استاد بغداد: بلى.

امام معتزلى: پس چرا ابوبكر فدك را به وى نداد، در حالى كه مى‏دانست فاطمه عليهاالسلام راست مى‏گويد؟!

استاد بغداد ضمن تبسم گفت: «اگر در آن روز ابوبكر فاطمه عليهاالسلام را به مجرد ادعايش تأييد كرده و فدك را به او مى‏داد، روز ديگر مى‏آمد و مى‏گفت: خلافت مال شوهرم است و بدين طريق ابوبكر را از مقامش معزول مى‏داشت...»

امام معتزلى پس از نقل نظر استاد آنگاه خودش چنين مى‏گويد: «و هذا كلام صحيح»و اين گفتار حقيقت دارد. (1)

در اينجا معلوم مى‏شود كه تصرف فدك و مبارزه غير منطقى با فاطمه و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به چه منظورى بوده است؟!

دو رفتار متفاوت با دو دختر پيامبر در طول تاريخ

در تاريخ، جنگ بدر آمده است كه شوهر حضرت زينب (دختر پيامبر خدا) به نام ابوالعاص جزو اسيران بود و زينب براى نجات شوهر خود، گردنبندش را كه از مادرش حضرت خديجه به او رسيده بود، به خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرستاد، تا در برابر آن ابوالعاص را آزاد سازد. چون چشمان پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله به آن گردنبند افتاد شديداً متأثر شد و خطاب به مسلمانان فرمود: اگر صلاح مى‏دانيد هم اسير دخترم را آزاد سازيد و هم اين گردنبند را به وى برگردانيد؟

 

مسلمانان نيز اين خواهش پيامبر را پذيرفته، ابوالعاص را آزاد ساخته و گردنبند را به زينب برگرداندند.(2) امام معتزلى مى‏گويد: من اين جريان را براى استاد و نقيب خود ابوجعفر خواندم و سؤال كردم: آيا ابوبكر و عمر در اين صحنه نبودند؟ و آيا سزاوار بود با فاطمه عليهاالسلام در مورد فدك چنين كردند؟ و اضافه كردم كه اگر فدك مال زهرا هم نبود، مناسب نبود كه از مسلمانان، مانند پيامبر اجازه مى‏گرفتند و فدك را به او مى‏دادند، تا بدين طريق دل زهرا شكسته نمى‏شد؟ و آيا فاطمه عليهاالسلام با اينكه برترين زن عالمين است. (سيدة نساء العالمين) به اندازه خواهرش زينب ارزش نداشت؟!

نقيب گفت: آرى، چه مى‏شد ابوبكر اين كار را مى‏كرد و به مردم مى‏گفت: اين دختر پيامبر شماست، او فدك و اين چند درخت را مى‏خواهد و بدون ترديد مردم نيز مانع نمى‏شدند... ولى ابوبكر و عمر به روش محبت حركت نكردند.

 

(انهما لم يأتيا بحسن فى شرع التكرّم)(3)

چرا اميرالمؤمنين فدك را در زمان حكومتش پس نگرفت؟

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه اگر فدك مال زهرا بود، چرا اميرالمؤمنين پس از رسيدن به خلافت، آن را شخصاً تصاحب نكردند و يا به فرزندان فاطمه تقسيم ننمودند؟ جواب اين سؤال را مى‏توان از نامه‏ى چهل و پنج نهج ‏البلاغه استفاده كرد كه مولا مى‏فرمايند: «ما اهل‏بيت نيز سخاوتمندانه از آن گذشتيم.» (و سخت عنها نفوس قوم آخرين).

 

و بدين‏وسيله مى‏رسانند كه مسائل مادى براى ما اهل‏بيت ارزش چندانى ندارد، بلكه تعقيب فدك روى يك سلسله مسائل اسلامى و اجتماعى و سياسى بود، كه با كمال تأسف از سوى خليفه ‏ى وقت بروز كرده بود... و چون على عليه‏السلام از فدك گذشته بود، قهراً فرزندان فاطمه عليهاالسلام نيز به اين عمل راضى بودند و هرگز دوست نداشتند پس از گذشت بيست و پنج سال دوباره طرح مسأله فدك سوء تفاهمى در بين مسلمانان ايجاد نمايد.

 

در اين زمينه مرحوم سيد مرتضى- رضوان‏اللَّه‏عليه- مى‏فرمايند: چون حكومت به على عليه‏السلام رسيد، از آن حضرت خواستند فدك را از فىء مسلمين خارج سازد، آن حضرت در جواب فرمودند:

انى لاستحيى من اللَّه ان ارد شيئا منع منه ابوبكر و امضاه عمر.(4) من از خدايم شرم مى‏كنم چيزى را كه ابوبكر آن را منع كرد و عمر بر آن صحه گذاشت به صاحبان اصليش برگردانم. على عليه‏السلام در اين فراز، هم به تصرف عدوانى فدك و عمل خلاف ابوبكر و عمر اشاره كرده و هم، بزرگوارى و بى‏اعتنايى خويش را به مال و منال دنيا نشان داده است.

 

و چون از امام صادق عليه‏السلام در اين زمينه سؤال كردند، آن حضرت فرمودند:

للاقتدا برسول‏اللَّه لما فتح مكة و قدباع عقيل بن ابى‏طالب داره، فقيل له: يا رسول‏اللَّه! الا ترجع الى دارك؟ فقال: هل ترك عقيل لنا دارا؟ انا اهل‏بيت لانسترجع شيئا يؤخذ منا ظلما. (5)

على عليه‏السلام در اين مورد از پيامبر خدا تقليد و تبعيت نموده است، زيرا: از آن حضرت پس از فتح مكه پرسيدند كه به خانه‏ات نمى‏روى؟ فرمودند: عقيل بن ابى‏طالب براى ما خانه‏اى نگذاشته، همه را فروخته است و ما اهل‏بيت چنين عادت داريم هنگامى كه چيزى را به ظلم از ما گرفتند، ديگر به آن رجوع نمى‏كنيم.

 

و در يك روايت ديگر از امام صادق عليه‏السلام آمده است:

با شهادت فاطمه و با مرگ ابوبكر و عمر، هر دو طرف مخاصمه به پيشگاه خدا رسيده‏اند و به ترتيب، پاداش و كيفر نيز ديده‏اند. بنابراين مناسب نيست بعد از عقاب غاصب و ظالم و پاداش مظلوم فدك را دنبال كرد. (6)در اينجا متوجه مى‏شويم كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام پس از رسيدن به حكومت، چرا مسأله‏ى فدك را مطرح نكرده و از تصرف آن خوددارى ورزيده است.

پيشگويى خداوند و پيامبر درباره‏ى غصب فدك

اهميت و عظمت ماجراى غصب فدك را از آنجا مى‏توان فهميد كه در پيشگوئى‏هاى غيبى كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست ما رسيده درباره‏ى آن خبر داده شده است. در اينجا به سه مورد اشاره ميشود:

 

1. از اخبارى كه خداوند در شب معراج به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خبر داد اين بود: دختر تو مورد ظلم قرار مى‏گيرد و از حق خود محروم مى‏شود و همان حقى كه تو براى او قرار مى‏دهى غاصبانه از او مى‏گيرند... و او هيچ مدافعى براى خويش پيدا نمى‏كند». (7)

 

2. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «من هرگاه فاطمه را مى‏بينم بياد مى‏آورم آنچه بعد از من با او رفتار خواهند كرد. گويا او را مى‏بينم كه خوارى وارد خانه‏اش گشته و حرمت او شكسته شده و حق او غصب شده و ارث او را نمى‏دهند... او در آن هنگام مى‏گويد: «پروردگارا من از زندگى سيرم و از اينان خسته شدم. مرا به پدرم ملحق فرما». خداوند او را به من ملحق مى‏نمايد، و او اول كسى از اهل‏بيتم خواهد بود كه به من ملحق مى‏شود. فاطمه نزد من مى‏آيد در حالى كه محزون و مصيبت كشيده و غمگين است. حقش غصب شده و خود شهيد شده است. در آن هنگام من خواهم گفت: «خدايا هركس بر او ظلم كرده لعنت كن، و هركس حق او را غصب كرده عذاب فرما، و هركس ذلت بر او وارد كرده ذليل كن، و هركس به پهلوى او زده تا فرزند خود را سقط نموده در آتش دائمى قرار ده». ملائكه هم آمين مى‏گويند». (8)

 

3. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «ملعون است كسى كه بعد از من به دخترم فاطمه عليهاالسلام ظلم كند و حق او را غصب نمايد و او را به شهادت برساند... اى فاطمه اگر همه‏ى پيامبران مبعوث خداوند و همه‏ى ملائكه‏ى مقرب الهى درباره‏ى مبغض تو و غاصب حق تو شفاعت كنند، هرگز خداوند آنان را از آتش بيرون نمى‏آورد». (9)

 

4. هنگامى كه رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيد آن حضرت گريه كرد بطورى كه اشك محاسن حضرت را تر كرد. پرسيدند: يا رسول‏اللَّه، براى چه گريه مى‏كنيد؟ فرمود: «براى فرزندانم و آنچه اشرار امتم با آنان رفتار مى‏كنند. گويا فاطمه را مى‏بينم كه بعد از من به او ظلم شده و او صدا مى‏زند: «اى پدر، بفريادم برس»، ولى احدى از امتم به او كمك نمى‏كند». (10)

 

5. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «دخترم، تمام بدبختى بر كسى كه به تو ظلم كند، و خوشبختى عظيم بر كسى كه تو را يارى كند». (11)

شكايت حضرت زهرا ع از غاصب فدك

يكى از برگهاى مصيبت‏بار دفتر فدك دل سوخته‏ى فاطمه عليهاالسلام در اين ماجرا است كه با اشك خود شكايت به پدر برد.

 

حضرت زينب كبرى عليهاالسلام مى‏فرمايد: «آنگاه كه ابوبكر تصميم نهائى درباره‏ى فدك را گرفت و حضرت زهرا عليهاالسلام از پاسخ مثبت آنها به كلام خود مأيوس شد، كنار قبر پدرش پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و خود را روى قبر انداخت و رفتار مردم با او را به پيشگاه آن حضرت شكايت برد و آن قدر گريه كرد كه تربت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از اشك فاطمه عليهاالسلام تر شد و اشعارى حاكى از مصائب وارده خواند».(12)

 

البته اشك فاطمه عليهاالسلام خشك نخواهد شد، و به اشك او ائمه عليهم‏السلام و شيعيانشان تا آخر روزگار اشك خواهند ريخت تا يكدلى محبان زهرا عليهاالسلام بر همه ظاهر و معلوم گردد.

پی نوشت :

    1_شرح ابن ابى‏الحديد، ج 16، ص 284.

    2_تاريخ طبرى، ج 2، ص 164 تا 17- كامل ابن‏اثير، ج 133- 134.

    3ـ ابن ابى‏الحديد، ج 14، ص 190- 191.

    4_ابن ابى‏الحديد، ج 16، ص 252.

    5ـ عوالم، ج 11، ص 440- طرائف، ص 406.

    6ـ علل‏الشرايع، ج 1، ص 149 به نقل طرائف، ص 406.

    7_بيت‏الاحزان: ص 98.

    8ـ بيت‏الاحزان: ص 31.

    9ـ بحارالانوار: ج 29 ص 346.

    10ـ بحارالانوار: ج 43 ص 151 ح 2.

    11ـ بحارالانوار: ج 43 ص 227.

    12_بحارالانوار: ج 29 ص108.

http://www.aviny.com/occasion/ahlebeit/fatemeh/shahadat/87/Shahadat/Fadak/11nokte/01.aspx

 

فدک رمز خلافت (1)

 

نویسنده : سید اسماعیل حسینی

منبع : راسخون

 

نگاهی اجمالی به ماجرای فدک از دیدگاه تاریخی و حقوقی

بی شک یکی از مهمترین مسائلی که اکثریت مسلمانان در ان اختلاف نظر دارند و نسبت به آن جاهلند ، مسأله ی خلافت وجانشینی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می باشد.

به تصریح روایات ،امر خلافت بعد از پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)با امام علی (علیه السّلام) می باشد. امّا با کارشکنی سقیفه نشینان این حق بزرگ از او سلب و غصب شد وحتی به غصب خلافت نیز بسنده نکردند و فدک را که هدیه ی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به فاطمه ی زهرا(علیها السّلام) بود را غصب کردند. تاریخ گواه است که حضرت زهرا(علیها السّلام)و همسر با وفایش تلاش فرآوانی برای باز پس گیری فدک انجام دادند و با استدلال های بسیار منطقی ومحکم ، زبان غاصبان را قاصر ساختند. امّا روح بدطینت جاه ومقام وهم چنین بغض وکینه ای که با مولای متقیان (علیه السّلام) داشتند مانع از آن شد که حق مسلّم آن بزرگ بانوی اسلام را به ایشان بازگردانند. در این مختصر مضبوط که حاصل شنای در ساحل اقیانوس عمیق وپرتلاطم فدک است ، حتی الامکان سعی شده است گوشه ای از آن وقایع، به غرض مستور مانده، را برای خواننده ی محترم آشکار سازد. این نگاشته مشتمل بر سه فصل مجزا می باشد وموضوع فدک را از نظر تاریخی ،حقوقی وهم چنین اسرار غصب آن به بررسی پرداخته است.

در فصل اوّل به گوشه هایی از تاریخ سرزمین فدک قبل از تصرف اسلام وهم چنین چگونگی فتح آن به دست سپاه اسلام وماجرای بخشیده شدن آن سرزمین از جانب پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به فاطمه (سلام لله علیها) به اذن الهی اشاراتی شده است.

در فصل دوم ، به ماجرای غصب فدک از جانب خلیفه ی اول وانگیزه های این غصب اشاره شده وبه هدف حضرت فاطمه (علیها السّلام)،با آن همه زهد وتقوا نسبت به دنیا،برای بازپس گیری فدک اشاراتی مجمل شده است.

 

مقدمه

در فصل سوم که موضوع آن بررسی پرونده ی فدک از دیدگاه حقوقی است، با دیدی متفاوت وبا بازسازی پرونده به شکلی جدید به بررسی حقوقی پرونده می پردازد.ودر پایان داوری نهایی درباره ی مسأله فدک مطرح می شود.

در اولین تجربه ی رسمی نگارندگی ، قلم خود را متبرک به نام اُم الائمه فاطمه زهرا (علیها السّلام) ساختم وامیدوارم توانسته باشم با قلم نارسای خود وبا بیان ضعیف حق مطلب اداکرده باشم. فلذاغوصان معارف اهل بیت (علیهم السلام) به دلیل نقصان بی حدوحصر در این سیاه مشق بر حقیر خرده نگیرند واز باب تمرین بپذیرند وبا نظرات سازنده ی خود افق روشنی پیش رویم ترسیم کنند. در پایان با سپاس از درگاه خداوند منّان که توفیق را رفیق راهم کرد تا مدتی بر کرانه ی معارف ائمه ی معصومین باشم.

 

فصل اول : بررسی فدک از دیدگاه تاریخی (فدک از فتح تا غصب)

 

• معنای لغوی فدک

فدک از نظر لغوی به معنای باز وپراکنده وحلاجی شدن است مثل این که گویند:« فدک القطن» یعنی پنبه بازوحلاجی شد.

 

• موقعیت جغرافیایی فدک

فدک سرزمین آباد وحاصلخیزی بودکه در نزدیکی خیبر قرار داشت واز نظر جغرافیایی در شمال مدینه واقع شده بود. وفاصله ی آن با مدینه بیش از 100 کیلومتر بوده است

 

• ساکنان اصلی فدک

ساکنان اصلی فدک عده ای از یهود بودند که با اهل خیبر در ارتباط بودند. نام این سرزمین به اسم «فدک بن هام» پسر «هام بن نوح» اول کسی که در آنجا سکونت یافته نامگذاری شده است. (1)

 

• اهمیت وارزش اقتصادی فدک

فدک پس از دژهای خیبر محّل اتّکای یهودیان حجاز به شمار می رفته وهمانطور که قبلاً اشاره شد سرزمینی حاصلخیز با چشمه های پرآب ونخلستان های وسیع بوده وبه دلیل مرغوبیت از اهمیت فوق العاد ه ای برای کشاورزی برخورداربوده است. در آمد هر سال فدک نزدیک به 24 هزار دینار بوده ودر برخی از روایات در آمد آن را تا 70 هزار دینارهم دانسته اند.(2)

 

• فتح فدک به دست سپاه اسلام

در سال هفتم هجری وحدود چهارسال قبل از رحلت پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) جبرئیل نازل شد واز جانب خداوند دستور فتح فدک را آورد. در این فرمان تصریح شده بود که اقدام بایستی توسط شخص پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وامیرالمؤمنین (علیه السّلام) انجام شود ومسلمانان در آن شرکت نکنند.

پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیز پس از آنکه نیروهای یهود را در در خیبر و وادی الاقری وتیما درهم شکست برای پایان دادن به قدرت یهود در این سرزمین – که برای اسلام ومسلمانان کانون خطر وتحریک بر ضد اسلام به شمار می رفت – تصمیم به فتح فدک می گیرند. پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به همراه شخص امیرالمؤمنین (علیه السّلام) اسلحه لازم را برداشتند و در تاریکی شب از لشگر جدا شدند وخودرا به کنار قلعه ی فدک رساندند . مردم فدک که پیگیر اخبار فتح خیبر بودند از وحشت به قلعه پناه برده بودند متوجه حضور پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وعلی (علیه السّلام) در کنار دیوارهای قلعه نشدند.

امام علی (علیه السّلام) از این فرصت استفاده کرد وبر کتف پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرار گرفت واز دیوار قلعه بالارفت وآنگاه که بر بالای دیوار قرار گرفت شروع به اذان گفتن کرد.

مردم قلعه ی فدک گمان کردند که سربازان اسلام بر بالای قلعه هستند، فرارکنان درهای قلعه را باز کردند وازآن خارج شدند وپیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیز که بیرون قلعه منتظر آنان بودند با آنان درگیر شد وتوانست فرزندان وخود آنان را اسیر کند.(3)

یهودیان فدک برای آزادی خود متعهد شدند که نصف یا ثلث درآمد محصول خود را هرسال در اختیار پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بگذارند وبدین ترتیب قراردادی بین پیامبر وفرستاده ی یهودیان به امضاء رسید واهالی فدک از آن پس تحت حمایت اسلام قرار گرفتند وحکومت اسلام نیز متقابلاً تأمین امنیت منطقه ی آنان را متعهد شد.

 

• فدک خالصه ی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)

اموالی که در اختیار پیامبر قرار داشت بر دو نوع بود:

1- اموال خصوصی :

اموالی که پیامبر شخصاً مالک آنها بود به عنوان اموال خصوصی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نام برده می شود. تکلیف این اموال درزمان حیات پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با خود او بود وپس از گذشت وی مطابق قانون ارث در اسلام به وارث آن منتقل می شود. 2- اموال خالصه:

اموالی که متعلق به حکومت اسلامی بوده و پیامبر به عنوان ولی مسلمانان در آن تصرف می کرد ودر راه مصالح اسلام ومسلمانان به مصرف می رساند، اصطلاحاً خالصه نامیده می شود. ودر مباحث فقهی به آن فییء (4)گویند.

با این مقدمات نتیجه این است که فدک به تصریح قرآن ملک خالصه وشخصی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می بوده زیرا ، این سرزمین بدون لشکرکشی مسلمانان وبدون کوچکترین دخالت آنان فتح شد. وهیچ یک از علمای شیعه وسنی در این مسأله اختلاف نظری ندارند. قرآن کریم به خالصه بودن فدک برای پیامبر در آیه ی ذیل صراحتاً اشاره می کند:«مااَفاءَ اللهُ عَلی رَسولهِ مِن اَهلِ القُری فَلِلهِ ولِلرّسولِ ولِذِی القُربی....... فَما أَو جَفتُم عَلَیهِ مِن خَیلٍ وَلارِکابٍ ولکنَّ اللهَ یُسلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَن یَشاءُ .(5)

هم چنین از مذاکرات حضرت فاطمه (علیها السّلام) با ابوبکر به خوبی خالصه بودن فدک آشکار می شود که طرفین تخاصم هم آن را پذیرفته بودند • پیامبر فدک را به فاطمه می بخشد

فدک خالصه ی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وعوائد آن را آن طور که در قوانین اسلام مشخص شده بود در موارد خاصی به کار می برد. از جمله آن موارد: صرف امور خیریه وهمچنین برطرف ساختن نیازمندی های مشروع نزدیکان خود بود. تا اینکه جبرئیل فرود آمد و آیه ی :

«وَآتِ ذَالقُربی حَقَّهُ وَالمِسکینَ وابنَ السَّبیل»(6) نازل شد وپیامبر دختر خود حضرت فاطمه (علیها السّلام) را خواست وفدک را به وی واگذار کرد. ناقل این مطلب «ابوسعید خدری» یکی از صحابی بزرگ رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است .(7)

 

• سند فدک معتبر است

علمای شیعه وگروهی از محدثین اهل تسنن اتفاق نظر دارند که وقتی آیه ی «آت ذالقُربی» نازل شد. پیامبر او را به دختر خود بخشید.

از جمله ی محدثین اهل تسنن عبارتند از(8):

1- جلال الدین سیوطی

2- مُتقی هندی

3- ثعلبی

4- احمد بن عبدالعزیز جوهری

5 - ابن ابی الحدید

6 - حَلبی

7- مسعودی

8- یاقوت حموی

و از جمله محدثین می توان به شخصیت هایی چون:

1- مرحوم کلینی

2- عیاشی

3- شیخ صدوق اشاره کرد.

بنابراین جای هیچگونه شبهه ای در اصل فدک ، سند آن وخطبه ی حضرت زهرا (علیها السّلام) نیست.

کلیه ی مفسرین شیعه وسنی قبول دارند که آیه ی «آت ذالقُربی » در حق نزدیکان پیامبر است و دختر آن حضرت ، بهترین مصداق «ذالقُربی» است. نیز این مطلب که هنگام نزول این آیه ، پیامبر فدک را به دختر خود بخشید، مورد اتفاق دانشمندان شیعه وبرخی از دانشمندان اهل تسنن است.

چرا پیامبر فدک را به دختر خود می بخشد؟

در بخش قبل بیان شد که پیامبر بعد از نزول آیه، فدک را به حضرت فاطمه (علیها السّلام) بخشید . حال در این جا ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا پیامبر فدک را به دختر خود بخشید؟

جواب هایی را که علمای شیعه به این سؤال داده اند متفاوت است که برخی از آنها اشاره می کنیم:

1- زمامداری مسلمانان بعد از وفات پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبق تصریحات مُکّرر ایشان با حضرت علی (علیه السّلام) بود. وپیامبر نیز به خوبی می دانست که مقام و منصب خلافت به هزینه ی سنگینی نیاز دارد. بنابراین فدک را به حضرت فاطمه (علیها السّلام) بخشید که همسر ایشان بعداً بتواند از درآمد فدک به نحو احسن استفاده کند.

2- اهل بیت ودودمان پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) باید بعد از ایشان به صورت آبرومندی زندگی می کردند. برای تأمین این منظور پیامبر فدک را به دختر خود بخشید.

3- پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به خوبی واقف بود که گروهی به علل مختلف کینه ی حضرت علی (علیه السّلام) را در دل داشتند ودارند. یکی از راههای زدودن این کینه ها این بود که امام از طریق کمک های مالی از آنان دلجویی کند وعواطف آنان را به خود جلب نماید و از این طریق موانع عاطفی را که بر سر راه خلافت بود از میان برداشته شود.

4- دلیل دیگری را که می شود ذکر کرد این است که خود پیامبر می فرماید:این فدک در عوض ومهریه ی مادرت حضرت خدیجه (علیها السّلام) می باشد.

 

• فدک جزء میراث پیامبر نمی باشد.

پیامبر اکرم پس از نزول آیه ی «وآت ذالقُربی» وبا در نظر گرفتن دلایلی که قبلاً ذکر شد، فدک را به حضرت فاطمه (علیها السّلام) بخشید. پیامبر ورقه ای خواست وامام علی (علیه السّلام) را خواست وفرمود:« سند فدک را به عنوان بخشودگی واعطایی پیامبر بنویس وثبت کن »امیرالمومنین (علیه السّلام) آن را نوشت وخود حضرت با اُم ایمن بر آن شهادت دادند. حضرت زهرا(علیها السّلام) این نوشته را تحویل گرفت وهنگام غصب فدک آن را عیناً نزد ابوبکر آورد وبه عنوان مدرک ارائه فرمود.

فقهای امامیه می گویند(9) که چیزی که در زمان حیات متوفّی از ملک انسان خارج شده وجزء ارث نیست . ومانند چیزی است که انسان به کسی بفروشد. مسلماً جای هیچ گونه حرف وحدیث وتردیدی نیست که مال فروخته شده جزء ارثیه نیست.

 

• پاسخ به پرسش

ممکن است گفته شود سوره ی اسراء یک سوره ی مکی است وماجرای فدک وبخشش پیامبردرسال هفتم هجری اتفاق افتاده است چگونه ممکن است آیه ی که در مکه نازل شده ، حکم حادثه هایی را کند که چند سال بعد رخ خواهد داد؟

پاسخ روشن است. مقصود از اینکه سوره ای مکی یا مدنی است این است که اکثر آیات آن در مکه یا مدینه نازل شده نه تمام آیات آن،(10) زیرا در بسیاری از سوره های مکی ، آیات مَدَنی نیز وجود دارد وبالعکس ، به علاوه مضمون آیه گواه است که آیه در مدینه نازل شده ، زیرا پیامبر در مکه امکانات زیادی نداشت که حق خویشان ومستمندان ودر راه ماندگان را بدهد.

 

• فدک تا رحلت پیامبر

پس از آنکه پیامبر فدک را به فاطمه (علیها السّلام) بخشید. حضرت زهرا (علیها السّلام) عرض کرد: ای پدر شما تا زنده هستید من نمی خواهم تصرفی در آن داشته باشم . پیامبر فرمود : ترس آن دارم که نااهلان ، تصرف نکردن تو در زمان حیاتم را بهانه ای قرار دهند وبعد از من آن را از تو منع کنند. وفاطمه (علیها السّلام) همان روش پدر را در پیش گرفت وعوائد آن را به فتح فقراءومستمندان هزینه کرد.

فدک خالصه ی فاطمه (علیها السّلام) بود تا اینکه رسول گرامی اسلام بدرود حیات گفتند. در این زمان فدک دستخوش هوای آلوده ی سیاست گردید.

ده روز پس ازرحلت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)(11) مأموران ابوبکر به دستور خاص او به فدک رفتند ونماینده ی حضرت زهرا (علیها السّلام) را ازآنجا اخراج کردند ومُلک آن را غصب نمودند ودرآمد آن را به طور کامل برای مخارج حکومت غاصبانه ی خود صرف کردند وکوچکترین توجهی به سابقه ی مفصل امرالهی وعمل پیامبر در مورد فدک وسندی که تنظیم شده بود وشاهدانی که گواهی دادند وآنچه پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در حضور مردم فرموده بود نکردند.

در فصل آینده در بخش های مختلف به چگونگی غصب فدک پرداخته می شود.

 

پی نوشت ها :

1. رک به لغت نامه ی دهخدا و معجم البلدان

2. این مطلب را مرحوم علامه ی مجلسی (ره) از کتاب «کشف المحجه »نقل می کند- رک به کتاب زندگی نامه بانوی مظلومه فصل 12 ص 163

3. بحارالانوار ج21ص 105

4. فییء در لغت به معنای بازگشت است ومقصود از آن سرزمین هایی است که بدون جنگ وخونریزی به تصرف حکومت اسلامی در می آید.

5. سوره حشر آیات 3-1

6. سوره حشر آیه ی 26

7. فروغ ولایت به نقل از قاموس الرجال ج 10 ص 85

8. برای دستیابی به احادیث مربوطه از محدثین شیعه وسنی وآدرس دقیق آنها می توانید به الدر المنثور ج 4 ص 177 و فروغ کافی مراجعه کنید.

9. ظاهراً اهل تسنن نیز چنین می گویند – رک به زندگی نامه بانوی مظلومه – نوشته مرتضی باقریان ص 163

10. برای تحقیق بیشتر به علوم قرآنی آیت اله معرفت رجوع شود. ص 145

11. از کتاب اسرار فدک ص 23 به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 16 ص 263

http://www.rasekhoon.net/article/show-53316.aspx

 

فدک رمز خلافت (2)

 

نویسنده : سید اسماعیل حسینی

منبع : راسخون

 

نگاهی اجمالی به ماجرای فدک از دیدگاه تاریخی وحقوقی

فصل دوم : اسرار غصب فدک ودفاع از آن

 

• انگیزه های غصب فدک

هواداریِ گروهی از یاران پیامبر در ماجرای سقیفه ازخلافت وجانشینی ابوبکر، نخستین پل پیروزی اوبود. ولی این پیروزی نسبی در مدینه کافی نبود و به حمایت نیاز داشت . ولی بنی امیه ودر رأس آنها، ابوسفیان ، خلافت ابوبکر را به رسمیت شناخته و ابوسفیان پس از ورود به مدینه به خانه ی امام علی (علیه السّلام) وعباس رفت وهردو را برای قیام مسلحانه علیه حکومت دعوت کرد . ابوبکر برای ساکت کردن ابوسفیان پسر وی یزیدبن معاویه (برادر معاویه) را برای حکومت شام انتخاب کرد.(12) تعداد افرادی که می بایست همچون ابوسفیان ، عقاید آنان خریداری شود، بسیار زیاد بودند و حتی ابوبکر نه تنها برای خریدن مردان اکتفا نکرد بلکه به خرید برخی زنان نیز اقدام کرد.(13) هم چنین پیامبر در دوران بیماری خود هر چه در اختیار داشت همه را تقسیم کرد وبیت المال تهی بود. نمایندگان وی پس از درگذشت آن حضرت با اموال مختصر وارد مدینه شدند. از طرف دیگر قبایل اطراف، پرچم مخالفت برافراشته وازدادن زکات به مأموران خلیفه خودداری می کردند وازاین ناحیه نیز ضربت شکننده ای بر اقتصاد وحاکمیت وارد آمد.

از این جهت رئیس حزب حاکم چاره ای جز این نداشت که برای ترسیم بودجه ی حکومت اسلامی، اموالی را مصادره کند ودر این میان چیزی بهتر از فدک برای تصرف نبود! عمر به گونه ای به این حقیقت اعتراف می کند وبه ابوبکر چنین گفت : «فردا به درآمدِ فدک ، نیاز شدیدی پیدا خواهی کرد . زیرا اگر مشرکان عرب بر ضد مسلمانان قیام کنند از کجا هزینه ی جنگی آنها تأمین خواهدشد.»

عامل دیگری که در مورد انگیزه ی غصب فدک می توان مطرح کرد، ترس دستگاه خلافت از قدرت اقتصادی امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بود. امام که همه ی شرایط رهبری را دارا بود از جمله : علم وتقوا وسوابق درخشان وقرابت با پیامبر وتوصیه های حضرت در حق ایشان و... هرگاه فردی با این شرایط وزمینه ها ، قدرت مالی هم داشته باشد وبخواهد با دستگاه متزلزل خلافت رقابت کنداین دستگاه با خطر بزرگی روبه رو می شود.(14) این ها می توانند انگیزه های قوی در خلیفه ایجاد کند که فدک را غصب کند.

همه ی دلایل وانگیزه ها وبغض وکینه ای که غاصبان ولایت نسبت به اهل بیت پیامبر داشتند. سبب شد که به غصب فدک تحریک شوند وبالاخره به دستور ابوبکر ، کارگران فاطمه (علیها السّلام) از فدک اخراج شدند. در این جا بود که زهرای قرآن دیگر سکوت را جایز ندانست وبرای دفاع از مُلک شخصی خود به سراغ ابوبکر رفت.

 

• هدف فاطمه (علیها السّلام) از طلب فدک وایراد خطبه

گاهی بحث می شود که چرا فاطمه (علیها السّلام) با آن همه زُهد وتقوا وبی علاقگی نسبت به دنیا ومال ومنال وجاه ومقام ، به مسجدرفت وایراد سخن نمود وطلب فدک کرد؟!در جواب می توان مطالبی را عنوان کرد ازجمله:

1- هرکسی وظیفه دارد از حق غصب شده ی خویش دفاع کند واین یک امر طبیعی است که هر انسانی از حق خود دفاع کند وحضرت فاطمه (علیها السّلام) نیز از این امر مستثنی نیست.

2- هیئت حاکمه روی همه ی حقوق سیاسی ، اقتصادی ، مذهبی واجتماعی بنی هاشم دست گذاشته بود وامتیازات خاصه ی آنها را زیر پا گذاشته بود. لذا حضرت فاطمه (علیها السّلام) با در نظر گرفتن شَرَف وقُربش به رسول خدا برای احقاق ، حقوق بنی هاشم قیام کرد.

3- با پیگیری در استرداد فدک فرصتی برای شوهرش پیدا می شد و او می توانست حق از دست رفته ی خود را باز پس گیرد ودر واقع فدک وسیله ی خلافت بود وعنوان فدک ، عنوان خلافت بود.(15)

4- با منازعه ومباحثه خواست مردم را بیدار کند وپرده از روی حقایق بردارد.

5- با ایراد این خطبه ی آتشین ، شخصیت والای علمی خود به اضافه ی مظلومیت خودش، شوهرش وفرزندانش را اعلام کند.

گزیده ای از خطابه ی آتشین حضرت فاطمه زهرا (علیها السّلام)

«یَابن أَبی قُحافه أَفی کِتابِ اللهِ أَن تَرثَ أَباکَ ولا اَرِثَ أَبی ؟لَقَد جِئتَ شَیئاً فَریّاً. أَفعلی عَمهٍ تَرَکتُم کِتابَ اللهِ فَنَبَذتُموهُ وَراءَ ظًهورکُم و....... وَزَعَمتُم أَن لا حظوهً لی وَ لا اَرثُ مِن أَبی وَلا رَحِمش بَینَنا؟ أَفَخَصَّکُمُ اللهُ بِآیهٍ أَخرَجَ أبی مِنها أَم هَل تَقولونَ:اِنَّ أَهلَ مِلَّتینِ لایَتَوارثانِ؟ أَوَلَستُ أَنا وَأَبی مِن أَهل مِلَّهِ واحدهٍ أَم أَنتُم أَعلَمُ بِخصوصِ القُرآنِ وَعُمومُه مِن أَبی وابنِ عَمّی ؟ فَدونکَها مُخطومهً مَرحولهً تَلقاکَ یومَ حَشرِکَ فَنِعمَ الحَکَمُ اللهُ والزَّعیمُ مُحمَّدٌ وَالموعِدُ القِیامه وعِندَالسّاعه یَخسِرُالمُبطلونَ».

ای پسر ابی قحافه !آیا در کتاب الهی تو از پدرت ارث ببری ومن از پدرم ارث نبرم؟ امر عجیبی آوردی! آیا عمداً کتاب خدا را ترک کردید وآن را پشتِ سر انداختید وتصّور کردید که من از ترکه ی پدرم ارث نمی برم وپیوند رحمی میان من و او نیست ؟ آیا خداوند در این موضوع آیه ی مخصوصی برای شما نازل کرده ودرآن آیه پدرم از قانون ارث خارج ساخته است، یا اینکه می گویید پیروان دوکیش از یکدیگر ارث نمی برند؟ آیا من وپدرم پیرو آیین واحدی نیستیم ؟ آیا شما به عموم وخصوص قرآن از پدرم وپسر عمویم آگاهترید؟

بگیر این مَرکب مهار و زین شده را که روز رستاخیز با تو روبه رو می شود.

 

فصل سوم : بررسی فدک از دیدگاه حقوقی

 

• بازسازی پرونده ی فدک

از رحلت پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ده روز نگذشته بود که به حضرت زهرا (علیها السّلام) خبر رسید که مأموران خلیفه ، کارگران او را از سرزمین فدک بیرون کرده اند . از این رو حضرت زهرا (علیها السّلام) به قصد باز پس گیری حق خویش به نزد خلیفه رفت وگفتگویی به شرح ذیل میان او و خلیفه انجام گرفت.(16)

فاطمه (علیها السّلام): چرا کارگران مرا از سرزمین فدک اخراج کردی و چرا مرا از حق خویش بازداشتی؟

ابوبکر : من از پدرت شنیده ام که پیامبران از خود چیزی را به ارث نمی گذارند!.

فاطمه(علیها السّلام): فدک را پدرم در حال حیات خود به من بخشیده ومن در زمان حیات پدرم مالک آن بودم.

ابوبکر: آیا برای این مطلب گواهانی داری؟

فاطمه (علیها السّلام): آری دارم. گواهان من عبارتند از علی (علیه السّلام) واُم ایمن وآن دو به درخواست حضرت زهرا(علیها السّلام) به مالکیت او بر فدک در زمان پیامبر گواهی دادند.

پاسخ خلیفه : در تاریخ پاسخ های مختلفی را از خلیفه نقل می کنند که به آنها اشاره می کنیم .

1- خلیفه گواهان حضرت فاطمه(علیها السّلام) را برای اثبات مدعای وی کافی ندانست وگفت: هرگز گواهی یک مردو زن پذیرفته نیست یا باید دو نفر مرد و یا یک مرد و دو زن گواهی دهند.

2- برخی گویند: خلیفه گواهان را برای اثبات مدعای او کافی دانست وقباله ای تنظیم کرد. ولی سپس به اصرار عمر آن را نادیده گرفت.

3-برخی تاریخ نویسان می گویند: وقتی که شهود حضرت زهرا (علیها السّلام) به نفع او گواهی دادند. عُمرو ابوعبیده به نفع خلیفه گواهی می دادند وگفتند : پیامبر پس از تأمین زندگی خاندان خود ، باقیمانده ی درآمد را در مصالح عمومی صرف می کرد. اگر فدک ملک دختر اوبود چرا قسمتی از درآمد آن را در موارد دیگر مصرف می کرد؟

وتعارض واختلاف شهود سبب شد که خلیفه برخیزد وگفتار همگی را صحیح اعلام کرد وگفت : فدک که در اختیار زهرا (علیها السّلام) بود ملک پیامبر بود واز درآمد آنجا زندگی خاندان خود را تأمین می کرد ودر آمد اضافی رامیان مسلمانان تقسیم می نمود. من نیز از روش پیامبر پیروی می کنم.

فاطمه (علیها السّلام) گفت: من نیز حاضرم که درآمد اضافی آنجا را در مصالح اسلامی صرف کنم.خلیفه گفت: من به جای تو این کار را انجام می دهم.(17)

 

• حدیث جعلی « لانُّوّرث »

ابوبکر برای بازداشتن دختر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از تَرَکه ی پدر به حدیثی تکیه می کند که مفاد آن این بود که پیامبران چیزی از خود به ارث نمی گذارند. متن آن حدیث هایی را که محدثان اهل تسنن آنها را نقل می کنند عبارتند از (18):

1- اِنَّ الانبیاء لایوُرثونَ: پیامبران چیزی به ارث نمی گذارند.

2- نَحنُ معاشرَالانبیاء لانوُرث ذَهباً وَ لا فضه ولا ارضاً ولا عقاراً ولا داراً ولکنّا نوُرّثُ الایمان والحکمهً والعِلمَ والسُنّهَ

ما گروه پیامبران طلا ونقره وزمین وخانه به ارث نمی گذاریم ؛ ما ایمان وحکمت ودانش وحدیث به ارث می گذاریم.

3- اِنَّ النَبّی لایوُرثُ: همانا پیامبر ارث نمی گذارد.

4- لانورثُ ما تَرَکنا هُ صَدَقه: چیزی به ارث نمی گذاریم. آنچه از ما بماند صدقه است. خلیفه در بازداشتن دختر گرامی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از ارث آن حضرت ، به حدیث چهارم استناد می جست.(19) ومفادسه حدیث اول این نیست که پیامبران چیزی به ارث نمی گذارند بلکه غرض این است که شأن پیامبران آن نبوده که عمر شرف خود را در جمع آوری مال و منال وسیم وزر صرف کنند وبرای وارثان خود ثروتی بگذارند.

یادگاری که از آنان باقی می ماند همان حکمت ودانش وسنت است. این مطلب غیر از این است که بگوییم اگر پیامبر عمر خود را در راه هدایت وراهنمایی مردم صرف کند وبا کمال زهد وپیراستگی زندگی نمود ، پس از او به حکم اینکه پیامبران چیزی به ارث نمی گذارند باید فوراً ترکه ی او را از وارثان او گرفت وصدقه داد.

مشکل کار، حدیث چهارم است که در آن توجیه بالا جاری نمی شود واین حدیث به صراحت می گوید که ترکه ی پیامبر یا پیامبران به عنوان صدقه باید ضبط شود. اکنون سوال می شود که اگر هدف حدیث این است که این حکم درباره ی تمام پیامبران نافذ است در این صورت مضمون آن ، چنانچه در آینده به آن اشاراتی می شود، مخالف نص قرآن کریم است واز اعتبار ساقط است. واگر مقصود این است که این حکم تنها درباره ی پیامبراسلام جاری است. در این صورت باید این حدیث آنچنان معتبر باشد که بتوان با آن آیات قرآن را تخصیص زد. ولی حدیث یادشده از جهاتی فاقد اعتبار است که عبارتند از:

1- در نقل این حدیث خلیفه متفرد است و احدی از صحابه حدیث یاد شده را نقل نکرده اند.

2- چنانچه حکم خدا درباره ی ترکه ی پیامبر این بوده که اموال در مصالح مسلمانان مصرف شود. چرا پیامبر آنرا از دختر خود پنهان ساخت ؟

3- اگر حدیثی که خلیفه نقل کرد ، حدیثی صحیح بود پس چرا موضوع فدک در کشاکش گرایش ها وسیاست های متضاد قرار گرفت و گاهی خلفای وقت آن را به مالکان آن برمی گردانند وگاهی آن را غصب می کردند.(20)

4- پیامبر گرامی غیر از فدک ترکه ی دیگری هم داشت ولی فشار خلیفه اول بر فدک بود وخلیفه هیچ تحقیقی بر دیگر ترکه های پیامبر مثل خانه ی زنان او نکرد وحتی برای دفن جنازه ی خود در کنار مرقد پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از دختر خود عایشه اجازه گرفت چون آن را وارث پیامبر می دانست. با توجه به جهاتی که ذکر شد این حدیث نمی تواند مختص به پیامبر اسلام باشد وازطرفی این حدیث نمی تواند در مورد تمام پیامبران صادق باشد زیرا چنانکه قبلاً نیز اشاره شد مخالف نص قرآن کریم است. حال به آیاتی از قرآن که به صراحت اعلام می کند که پیامبران از خود ارث می گذارند را بیان می کنیم.

الف) ارث بردن یحیی از زکریا

«وانّی خِفتُ الموالیَ مِن ورائی وکانت أمرأتی عاقراً فَهَب لی من لَدُنکَ ولیاً یَرثنی ویَرثُ مِن آلِ یعقوبَ وَاجعَلهُ رَبِّ رضیاّ »(21)

ب) ارث بردن سلیمان از داوود

«وَ وَرِثَ سُلیمانَ داود» (22)

آیات قرآن به روشنی اثبات می کند که وارثان پیامبران از آنان ارث می برند و ترکه ی آنان پس از درگذشتشان به عنوان صدقه در میان مستمندان تقسیم نمی شود. پس بسی معلوم وآشکار شد که این یک حدیث جعلی است که ساخته وپرداخته ی ذهن خلیفه است برای غصب فدک!

 

• بر فرض صحیح بودن حدیث

همانطور که دربخش های قبلی گذشت پیامبر درزمان حیات خود ، فدک را به فاطمه بخشیده بود ودیگر جزو ترکه ی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حساب نمی آمد وبر فرض صحیح بودن این گفتار مجعول فدک ملک شخصی فاطمه (علیها السّلام) بوده وارث نبوده که خلیفه اول با خبر سازی آن را باز پس گیری کند.

 

• طرح یک سؤال

ممکن است این سؤال در ذهن مخاطب ایجاد شود که اگر فدک ملک شخصی حضرت فاطمه (علیها السّلام) بود پس چرا امام علی (علیه السّلام) در دوران خلافتش فدک را تعریف نکرد؟درجواب پاسخ های مختلفی می توان داد از جمله اینکه غصب فدک سند قاطع غصب خلافت بوده است وحضرت نخواستند که این سند قاطع از بین برود وغصب را به حال خود باقی گذاشت تا سند محکومیت هم برای همیشه باقی بماند.

ثانیاً: امام صادق(علیه السّلام) در جواب این پرسش فرمودند: جدم علی (علیه السّلام) در این موضوع از پیامبر گرامی اسلام پیروی کرد. همانطور که حضرت رسول پس از فتح مکه خانه ی خود را که عقیل فروخته بود تصرف نکرد امام علی (علیه السّلام) نیز به همین ترتیب عمل کرد.

 

• تشکیل پرونده

در فصل های گذشته پرونده ی فدک تنظیم وبازسازی شد ودلایل وانگیزه های طرفین نزاع به طور اجمال مشخص شد. اکنون نوبت آن رسیده است که درباره ی محتویات آن قضاوت کرد.

مورد نزاع : سرزمین فدک /میراثی که از پیامبر باقی مانده بود/سهم ذی القربی که به تصریح قرآن یکی از مصارف خمس غنایم است.

شاکی ومُدعی : دختر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

طرف شکایت : عامه ی مسلمانان یا بهتر بگوییم ابوبکر

قاضی پرونده : ابوبکر

دستیار یا بهتر بگوییم گرداننده قاضی : عُمر

شاهدان ومدارک مُدعی: مدرک حضرت فاطمه (علیها السّلام) سندی بود که پدرش برای او نوشته بود . وشاهدانش امام علی (علیه السّلام) ، امام حسن ، امام حسین (علیه السّلام) رباح غلام پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)، اُم ایمن ، اسماء بنت عُمیس

شاهد طرف شکایت: عُمر وابوعبیده

راوی حدیث فدک: ابوسعید خدری صحابی بزرگ پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

راوی حدیث جعلی لانُوَّرث : ابوبکر

 

• مواد و موازین و قوانینی اسلامی که در این مخاصمه استفاده می شود.

1- قاضی پرونده باید به حکم دو آیه ی ذیل به حق وعدالت رفتار کند

الف:اِذا حَکَمتُم بَینَ النّاسِ اَن تَحکُموا بالعَدلِ (23)

« وقتی میان مردم داوری کردید به عدل وداد رفتار کنید»

ب- و ممّن خَلَقنا اُمه یَهدونَ بالحقّ و به یَعدلون (24)

گروهی از مردم که آفریده ایم به راه حق می روند وبه حق داوری می کند.

2- از نظر موازین اسلام وبلکه جهان کسی که در ملکی تصرف دارد مالک شناخته می شود مگر اینکه خلاف آن ثابت شود.

3- هرگاه یک فرد غیرمتصرف مدعی مالکیت چیزی شود که در تصرف دیگری است باید دو شاهد عادل بر مالکیت او گواهی دهند.

4- اگر فرد مدعی برای اثبات ادعای خود شاهدی نداشته باشد قاضی می تواند از فردی که ملک در تصرف او است قسم بگیرد که ملک از آن او باشد.

 

• بررسی پرونده ی فدک

1- از گفتگوی همفکر خلیفه با وی به روشنی استفاده می شود که انگیزه ی آنان برای غصب فدک حفظ مصالح خلافت بود و موضوع «ارث نگذاشتن پیامبران » یک ظاهر سازی بیش نبود.

گواه این ادعا این است که وقتی خلیفه تحت تأثیر سخنان ودلائل حضرت زهرا (علیها السّلام) قرار گرفت را به او باز گرداند اما عُمر مانع این عمل شد اگر قاضی پرونده ، انگیزه ی واقعی اش عمل به قوانین اسلام بود چرا فدک را پس می داد، این ماجرا به خوبی انگیزه ی واقعی مصادره را روشن می کند.

2- مورخان اسلامی نقل می کنند که وقتی آیه ی «آت ذالقربی» نازل شد پیامبر فدک را به فاطمه (علیها السّلام) بخشید. سند این احادیث به ابوسعید خدری منتهی می شود. آیا بر خلیفه لازم نبود که ابوسعید را بخواهد وحقیقت امر را از او بپرسد؟

3- همانطور که قبلاً نیز اشاره شد طبق قوانین اسلامی وبلکه جهان ، کسی که در ملکی متصرف است، مالک شناخته می شود و هرگاه یک فرد غیر متصرف ، مُدعی مالکیت چیزی شود . باید دو شاهد عادل بیاورد. وشکی نیست که سرزمین فدک

در تصرف دختر پیامبر بود وتصرف چند ساله ی او گواه روشن بر مالکیت او

می باشد. با این همه خلیفه ، متصرف بودن فاطمه (علیها السّلام) را نادیده گرفت ونارواتر آنکه به جای اینکه از مُدعی غیرمتصرف شاهد بخواهد از فاطمه (علیها السّلام) که متصرف بود گواه طلبید.

4- تاریخ زندگی خلیفه گواهی می دهد که در بسیاری از موارد ادعای افراد را بدون

گواهی می پذیرفت . اکنون می پرسیم که چگونه خلیفه ادعای هر مُدعی را می پذیرد و از آنها شاهد نمی خواهد ولی درباره ی دختر گرامی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مقاومت می کند و به بهانه ی اینکه او شاهد ودلیل ندارد واز پذیرفتن سخن وی سرباز می زند؟!

با این مدارک روشن؛چرا و به چه دلیل خلیفه از داوری به حق درباره ی فدک خودداری می کند؟

 

• داوری نهایی درباره ی مسأله ی فدک

قسمت هایی از پرونده گواهی می دهد که پرونده نقص نداشت و از نظر موازین قضایی اسلام خلیفه می توانست به نفع حضرت فاطمه (سلام لله علیها) نظر دهد زیرا اولاً خلیفه بعداز اقامه ی شهود از جانب حضرت زهرا (علیها السّلام) تصمیم گرفت که فدک را به مالک واقعی آن بازگرداند. اگر گواهان فاطمه (علیها السّلام) برای مدعای او کافی نبودند وپرونده نقص داشت، هرگز خلیفه به نفع او رأی نمی داد و رسماً مالکیت او را تصدیق نمی کرد. ثانیاً کسانی که حقانیت فاطمه (علیها السّلام) گواهی دادند عبارت بودند از:

1- امیرالمؤمنین (علیه السّلام)

2- امام حسن (علیه السّلام)

3- امام حسین (علیه السّلام)

4- رباح غلام پیامبر

5- اُم ایمن

6- اسماء بنت عُمیس

آیا این شهود برای اثبات مدعای دختر پیامبر کافی نبودند؟!

فرض می کنیم که حضرت زهرا (علیها السّلام) برای اثبات مدعای خویش جز علی (علیه السّلام) واُم ایمن کسی را به دادگاه نیاورد. آیا گواهی این دونفر که یکی از آنها طبق تصریح قرآن مجید، معصوم وپیراسته از گناه بود برای اثبات مدعای او کافی نبود؟!

ثالثاً : اگر خودداری خلیفه ازاین جهت بود که شهود حضرت فاطمه (علیها السّلام) کمتر از حد معین بود. در این صورت موازین قضایی ایجاب می کرد که از او مطالبه ی سوگند کند چرا خلیفه از اجرای این اصل خودداری کرد و نزاع را خاتمه یافته اعلام کرد؟

و سرانجام با توجه به همان انگیزه هایی که سابق بر این بیان کردیم، خلیفه با کارگردانی عُمر ، فدک که هدیه ی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به فاطمه (علیها السّلام) بود را ناجوانمردانه پس از غصب ولایت وتصاحب کرسی خلافت، از مالکیت فاطمه(علیها السّلام) بیرون کرد.

منابع ومأخذ :

1- قرآن کریم

2- خطبه ی حضرت زهرا(علیها السّلام)

3- شرح خطبه ی زهرا (علیها السّلام)، دستغیب، عبدالحسین ، ناشردارالکتاب- چاپ 1373 هـ . ش

4- لغت نامه ی دهخدا- علی اکبر دهخدا- چاپ سیروس- اردیبهشت 1351 هـ . ش

5- فروغ ولایت : سبحانی جعفر، مؤسسه ی امام صادق (علیه السّلام)، چاپ اول- 1374 هـ . ش

6- فروغ ابدیت : سبحانی، جعفر، دفتر تبلیغات اسلامی ،قم، چاپ دوازدهم، 1376 هـ . ش

7- تاریخ پیامبر: اسلام سبحانی، جعفر، نشر مشعر.چاپ دارالحدیث .بهار 1384 هـ . ش

8- مسند فاطمه زهرا (علیها السّلام):شیخ الاسلامی سید حسین، ترجمه ی علی حیدری- انتشارات انصاریان، چاپ اول 1383 هـ . ش

9- زندگی نامه ی بانوی مظلومه باقریان- مرتضی

10 – اُسوه النساء: حسینی سید محمد، ویرایش فریبرز، راهدان مفرد، ناشر :مؤلف، چاپ 1381 هـ . ش

11- بحارالانوار،مجلسی، محمد باقر، دارالکتب اسلامیه، چاپ دوم، 1364 هـ . ش

12- علل الشرایع، شیخ صدوق –ترجمه ی محمد جواد ذهنی تهرانی –انتشارات مؤمنین –چاپ ششم،1385 هـ . ش

13- اسرار فدک،محمد باقر انصاری وحسین رجایی ، نشر قم

14- منتهی الآمال قمی ، شیخ عباس، نشر لقمان، چاپ صدر، 1366 هـ . ش

15- ناسخ التواریخ ،محمد تقی لسان الملک سپهر به اهتمام جمشید کیانفر-انتشارات اساطیر 1380 هـ . ش

 

پی نوشت ها :

12. فروغ ولایت به نقل ازتاریخ طبری ج 3 ص 202

13. فروغ ولایت به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج1 ص 133

14. این حقیقت از گفتگوی عُمر با خلیفه به روشنی استفاده می شود وی به ابوبکر گفت: «مردم بندگان دنیا هستند وجز آن هدفی ندارند . توخمس وغنایم را از علی (علیه السّلام) بگیروفدک را ازدست او بیرون آورکه وقتی مردم دست او را خالی دیدند اورا رها کرده وبه تو متمایل می شوند- ناسخ التواریخ – ج زهرا ص22

15. بدین جهت بود که در عصر رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فدک ، قریه ی کشاورزی محدود به عنوان خود نبوده بلکه معنای آن خلافت تلقی می شد ودر تأیید این گفتار حضرت علی (علیه السّلام) می فرماید: یک حد فدک کوه احد وحد دیگرش مصر وحد سوم وحد چهارم آن دریاها وجزیره ها وارمنستان است . وامام کاظم(علیه السّلام) نیز بعد از اصرار زیاد هارون الرشید حدود آن را این چنین می فرمایند: «حد اول عدن، حد دوم سمرقند ، حد سوم آفریقا، حد چهارم سیف البحر خزر وارمینه است. بنابراین فدک عنوان دوم از خلافت اسلامی است – رک به فصل ودوازدهم کتاب زندگی بانوی مظلومه به نقل از شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید ج 16 ص 218

16. بحارالانوار ج8 ص 93

17. فروغ ولایت به نقل از شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید ج 16 ص 22

18. احتجاج طبرسی ج1 ص 138، مقدمه معالم،ص 1 به نقل از کلینی، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج16 ص 220

19. فروغ ولایت ص 249 به نقل از کتب احادیث

20. در دوران خلافت عمر فدک به امام علی (علیه السّلام) وعباس عمومی پیامبر بازگردانده شد. در دوران خلافت عثمان دراختیار وتصرف مروان قرار گرفت. در دوران معاویه فدک میان سه نفر (مروان- عمروبن عثمان- یزیدبن معاویه) تقسیم شد- در دوران خلافت مروان تماماً در اختیار او قرار گرفت ومروان آن را به عُمر بن عبدالعزیز فرزند خود بخشید . عمر بن عبدالعزیز به جهت گرایشی که به خاندان پیامبر داشت فدک را بازگرداند. وقتی یزیدبن عبدالملک زمام امور را در دست گرفت . فدک را ازفرزندان زهرا(علیها السّلام) بازستاند .در دوران خلافت بنی عباس ، سفاح آن را به عبدالله بن حسن بازگرداند- منصور آن را بازگرفت . مهدی عباسی آن را به اولاد فاطمه (سلام لله علیها) بازگرداند. موسی وهارون آن را پس گرفتند . مأمون فدک را بازگرداند ووقتی متوکل خلیفه شد آن را باز گرفت. و.......از آن دوره به بعد فدک از خاندان نبوت سلب شد . (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 16 ص 216)

21. مریم 5و6

http://www.rasekhoon.net/article/show-53317.aspx

 

فدک، نماد مظلومیّت اهل بیت علیهم السلام

 

منابع مقاله:

مجله میقات حج، شماره 34، محمّدتقی رهبر؛

 

 

«...وَالاْءَمْرُ الاْءَعْجَبُ وَالْخَطْبُ الاْءَفْظَعُ بَعْدَ جَحْدِکَ حَقَّکَ غَصْبُ الصِّدیقَةِ الطّاهِرَةِ الزَّهْراءِ سَیِّدَةِ النِّساءِ فَدَکا، وَرَدَّ شَهادَتِکَ وَشَهادَةِ السَّیِّدَیْنِ سُلالَتِکَ، وَعِتْرَةِ الْمُصْطَفی صَلَّی اللّه ُ عَلَیْکُمْ، وَقَدْ اَعْلَی اللّه ُ تَعالی عَلَی الاْءُمَّةِ دَرَجَتَکُمْ، وَرَفَعَ مَنْزِلَتَکُمْ وَاَبانَ فَضْلَکُمْ، وَشَرَّفَکُمْ عَلَی الْعالَمینَ، فَاَذْهَبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَکُمْ تَطْهیرا...»(بخشی از زیارت امیر المؤمنین علیه السلام در روز غدیر)

 

«... موضوع شگفت انگیزتر و مصیبت هولناک تر، پس از انکار حق تو، غصب فدک بود از صدیقه طاهره، حضرت زهرا سرور زنان علیهاالسلام . پس از آنکه گواهی تو و دو بزرگوار از نسل تو و عترت مصطفی صلی الله علیه و آله را رد کردند. در حالی که خدای متعال درجه شما را بالا برد و منزلت شما را بر امّت برتری داد، و فضیلت شما را آشکار کرد و از آلودگی زدود و پاک و پاکیزه نمود...»

 

ماجرای تاریخی فدک از جمله مسائلی است که همزمان با رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و از روزهای نخستین تاریخ اسلام تا کنون مطرح بوده است؛ مسأله ای که فراموش ناشدنی است و باید آن را یکی از دردناک ترین فرازهای تاریخ اسلام برشمرد. هر چند طرح این مسأله مانند بسیاری از مسائل تاریخی دیگر، با آثار عملی همراه نیست و در حال حاضر سرزمین تاریخی فدک در صحرای حجاز و در دل بیابان ها و حرّه ها و سنگ های سوخته و پاره ای نخلستان های اطراف مدینه طیبه، گمنام افتاده و کسی را در مالکیت آن دعوا و مرافعه ای نیست. امّا از آنجا که طیّ قرنها بحث های فراوانی درباره آن بوده و مورّخان و محدّثان و محقّقان سخن ها در این باب گفته اند و یافتن نظر صائب می تواند نکته اتکایی برای مسائل اعتقادی مخصوصا در مسأله خلافت و امامت و مظلومیت اهل بیت علیهم السلام در آن مقطع تاریخ اسلام باشد، لذا طرح آن مانند سایر مسائل تاریخی از بار ارزشی و معنوی و اعتقادی برخوردار است که می تواند پرده از روی حوادث برافکند و برای آیندگان عبرت آموز باشد. بدینسان نمی توان ماجرای فدک را از حوادث فراموش شده تاریخ اسلام تلقّی کرد. با توجّه به این نکته مهمّ، گذر بر تاریخ پرماجرای فدک و مناقشات آن همواره مورد توجّه عالمان، محدّثان، مورّخان و پژوهشگران شیعه و سنی بوده است.

 

در حالی که پیروان اهل بیت مصادره فدک به وسیله نظام حاکم، پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را ظلم مضاعفی در حقّ خاندان پیغمبر پس از غصب خلافت امیر مؤمنان علیه السلام می دانند و حتّی اسفبارتر از آن می شمارند. نظریه پردازان عامّه در مقام توجیه این اقدام برآمده اند و بر مستندات غاصبان صحّه گذاشته و آن را اقدامی مشروع جلوه داده اند!

 

نکته ای که تأکید بر آن لازم است این است که: مسأله فدک پیش از آنکه بار اقتصادی داشته باشد، بار معنوی و سیاسی داشته که با گذشت زمان به مسائل اعتقادی پیوند خورده است؛ چنانکه امر از آغاز نیز چنین بوده و دفاعیات حضرت زهرا علیهاالسلام و حمایت امیر مؤمنان از دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله در این کشاکش، به روشنی مبیّن این است که اساسا سخن از منافع اقتصادی نبوده، بلکه بعد معنوی و دینی آن، نقطه محوری را تشکیل می داده است. این دفاعیّات و خشم و خروش ها در راستای دفاع مستمر از اصول ومبانی اسلامی است که از سوی پروردگار و با رسالت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله پی افکنده شد و خطر ارتجاع زودرس به طور جدّی آن را تهدید می کرد. و این وظیفه سنگرداران ولایت بود که از حریم شرایع دین دفاع کنند و از گسترش خطر ارتجاع و بدعت مانع شوند و از هرگونه امکانات تبلیغی بهره گیرند. در اعصار بعدی نیز وارثان ولایت در برابر رژیم های حاکم، همان مواضع را دنبال کردند. و حتّی مسأله فدک را به عنوان نمادی از کشور اسلامی مطرح نموده و آن را به گستره حاکمیّت دین و ولایت تعمیم داده اند؛ چنانکه در سخن امام موسی بن جعفر علیه السلام با مهدی عباسی در تحدید حدود فدک روایت آمده که آن حضرت حدود فدک را با مفهوم رمزی اش به قلمرو حکومت اسلامی و جغرافیای آن روز جهان اسلام پیوند دادند و خواستار شدند که هرگاه خلیفه عباسی بخواهد آن را به آل رسول بازگرداند باید چنین اقدامی کند؛ یعنی تمام متملّکات دولت اسلامی را واگذارد و این حاکمان نه تنها غاصب فدک اند که غاصب خلافت نیز هستند. در هر حال با توجّه به اهمّیت موضوع وارتباطی که با مسأله ولایت پیدا می کند در این مقال برآنیم تا مروری گذرا بر سرگذشت فدک کنیم و مظلومیت اهل بیت و علی و زهرا علیهم السلام را در لحظات واپسین رحلت پیامبر به اجمال بنگریم.

 

موقعیّت جغرافیایی و سابقه تاریخی فدک

 

فدک از جمله قرا و قصبات حجاز و حوالی خیبر است که با مدینه طیّبه دو یا سه روز طی مسافت فاصله دارد که به مقیاس زمان ما به 130 کیلومتر می رسد. سرزمینی بوده آباد و به لحاظ داشتن آب کافی، از نخلستان های فراوان و محصول برخوردار بوده است. اشتغال مردم این سرزمین را امر کشاورزی و کارهای دستی تشکیل می داده و خرمای آن مشهور بوده و از بافته های فدک در کتب تاریخی سخن به میان آمده است.

 

فدک با پیشینه تاریخی منزلگاه طایفه «بنو مُرّه» از قبیله بزرگ و مشهور عرب «غطفان» است. به گفته طبری مادر نعمان بن منذر پادشاه حیره از اهالی فدک بوده که سند معتبری در قدمت تاریخی سرزمین فدک به شمار می رود.(1)

 

و به گفته برخی دیگر: فدک نام پسرحام بن نوح بوده و این قریه به نام وی موسوم گشته است. فدک با خیبر ده کیلومتر فاصله دارد و به لحاظ اینکه خیبر مرکز عمده یهودیان بوده، مردم آن از نظر اجتماعی و مذهبی تابع یهودیان خیبر بوده اند. قلعه مشهور قدیمی فدک به «الشمروخ» شهرت داشته که در حقیقت حصن و قلعه فدک بوده است.(2)

 

فدک، با دیرینه ممتدّ تاریخی و موقعیت ویژه اش به عنوان یک سرزمین پر آب و در نتیجه دارای نخلستان ها، نامی مشهور بوده که علی رغم کوچکی اش از اهمّیت تاریخی و جغرافیایی برخوردار است.

 

در قرن سوّم هجری، این قریه مسیر و منزل گاه مسافران مدینه بوده که در حال حاضر این موقعیّت را از دست داده است.

 

موقعیّت کنونی فدک

 

بنا به نوشته مؤلّف کتاب مدینه شناسی که خود از محلّ فدک دیدن کرده است، این منطقه امروزه به «الحائط» موسوم است که تابع امارت «حائل» است و در مغرب «الحُلیفه» و جنوب «ضرغد» قرار دارد. دقیقا در مرز شرقی خیبر دارای موقعیّت مشخّصی است. به گفته مؤلّف فوق الذکر، تا پایان سال 1975 میلادی، این منطقه شامل 21 روستا و دارای 11000 نفر جمعیت بوده و سکنه «الحائط» بیش از 1400 نفر نبوده است.

 

فدک سرزمینی است پوشیده از نخلستان ها و برخوردار از امکانات کشاورزی و در عین حال مجاور سرزمین های خشک حرّه و تابش آفتاب گرم.

 

حائط، بی هیچ نشانی از تاریخ، در لابلای نخلستان ها و صحرای خشک متروک، امروزه اهمّیت خود را به عنوان منزلگاه مسافران از دست داده است.(3)

 

مشخصات فدک و نخل های آن

 

چنانکه پیشتر اشاره شد، فدک به لحاظ امکانات کشاورزی، سرزمینی بود پر محصول ورطب آن شهرت بسیارداشت.درخصوص حجم درآمدکشاورزی ونخلستان های فدک، پس از آنکه در تصرف پیامبر قرار گرفت، گزارشهایی به ثبت رسیده است. برخی گویند: نخلستان هایش در قرن ششم هجری معادل نخلستان های کوفه بوده است.(4)

 

ابن ابی الحدید می نویسد: وقتی عمر بر نیمی از فدک با یهودیان مصالحه کرد از مال عراق پنجاه هزار درهم به آنان داد.(5)

 

سیّد بن طاووس در کشف المحجّه گفتاری دارد که درآمد فدک را بیش از این تخمین زده است. وی می گوید: در آمد فدک به روایت شیخ عبداللّه بن حماد انصاری سالانه بالغ بر هفتاد هزار دینار بوده است.(6)

 

از اینجا می توان علّت واگذاری این سرزمین پرحاصل به فاطمه زهرا علیهاالسلام از طرف پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و به امر پروردگار متعال در آیه وَآتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّه را استنباط کرد. بدیهی است با زندگی زاهدانه ای که اهل بیت رسول اللّه صلی الله علیه و آله داشتند آنان را برای اداره معیشت شخصی به این مبلغ نیازی نبوده و حکمت دیگری در این امر مهمّ باید باشد که شاید بتوان گفت: هدف از این واگذاری داشتن بنیه مالی و توان اقتصادی جهت اداره حکومت اسلامی بوده که می بایست در خاندان پیامبر مستقر می شد. همانگونه که تصرّف فدک و خارج ساختن آن از دست اهل بیت به وسیله دستگاه خلافت را در همین نکته باید جستجو کرد که به شرح آن خواهیم رسید.

 

فتح خیبر و فدک

 

در سال هفتم هجرتِ پیامبر صلی الله علیه و آله ، سپاه اسلام موفّق شدند طیّ فتوحات خود قلعه های خیبر را که دژهای استوار یهودیان بود فتح کنند، دلاوری های امیرمؤمنان علیه السلام در این فتوحات مشهور است. اسطوره شجاعت آن حضرت و به خاک افکندن مرحب، قهرمان غول پیکر یهود و کندن در خیبر با آن حجم افسانه ای اش برگ دیگری است از افتخارات آن فاتح بزرگ در تاریخ اسلام. همینکه خیبر فتح شد و یهودیان سرتسلیم در برابر مسلمانان فرود آوردند، خبر سقوط خیبر با آن عظمت به یهودیان فدک که از ساکنان قلعه ها و مزارع آن خطّه بودند رسید و از این رهگذر رعب و وحشتی در دل آنان افتاد و پیش از آنکه سپاه اسلام راهی فدک شوند، نمایندگانی نزد پیامبر فرستادند و از تسلیم و مصالحه خود بر نیمی از حاصل باغات و اراضی فدک سخن گفتند.(7)

 

ابن ابی الحدید از سیره ابن اسحاق چنین نقل می کند: همین که خیبر فتح شد، رعب و وحشت یهودیان فدک را گرفت، لذا نمایندگان خود را نزد پیامبر فرستادند و درخواست کردند بر نیمی از فدک با آنان مصالحه کند. نمایندگان یهود در خیبر یا در مسیرِ راه و یا در مدینه خدمت پیامبر رسیدند و موضوع را عنوان کردند و آن حضرت پیشنهاد آنان را پذیرفت. از این رو فدک ملک ویژه رسول اللّه شد؛ زیرا بدون جنگ به تصرّف در آمد. همچنین نامبرده از کتاب ابوبکر جوهری با اسناد خود از زهری چنین آورده است: گروهی از اهالی خیبر که در محاصره قرار گرفتند، تحصّن کرده و از پیامبر خواستند به آنان امان دهد تا جلای وطن کنند. پیامبر پذیرفت. اهالی فدک این را شنیدند و همین پیشنهاد را دادند و پیامبر قبول کرد. و بدینگونه فدک بدون هیچ جنگ و جهاد به تصرّف در آمد و بدین ترتیب ملک خاص پیامبر شد.(8)

 

مفسران سنّی و شیعی نیز به چگونگی تصرّف فدک اشاره کرده و آن را خالصه و فئ رسول خدا و از زمین هایی برشمرده اند که بدون سلاح و سپاه فتح شده و آحاد مسلمین در آن نقشی نداشته اند و بنا به نصّ قرآنی، متعلّق به پیامبر خواهد بود:

 

وَمَا أَفَاءَاللّه ُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَلاَ رِکَابٍ وَلَکِنَ اللّه َ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَی مَنْ یَشَاءُ وَاللّه ُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ * مَا أَفَاءَاللّه ُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَی فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لاَ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الاْءَغْنِیَاءِ مِنْکُمْ...(9)

 

«آنچه را خدا از آنها (یهود) به رسول خود بازگرداند، چیزی است که شما برای به دست آوردن آن نه اسبی تاختید نه شتری، ولی خداوند رسولان خود را بر هر کس بخواهد مسلّط می سازد و خدا بر همه چیز توانا است. آنچه را خدا از اهل این آبادی بازگرداند «فئ» از آن خدا و رسول و خویشاوندان او و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است تا این اموال میان ثروتمندان شما دست به دست نشود...»

 

دو آیه فوق الذکر خاطر نشان می سازد که آنچه بدون جنگ و جهاد به دست آید به خدا و رسول تعلّق دارد و سایر مسلمانان در آن حقّی ندارند. و آنگاه که در دست پیامبر قرار گرفت، آن حضرت به عنوان ولّی امر مسلمین در مصارفی که صلاح دین و مسلمین است خرج می کند و آن را ذخیره ثروتمندان نمی سازد. این مصارف به بیان آیه، عبارتند از: راه خدا و ترویج و تقویت دین و اهداف مقّدس رسالت نبوی، خویشاوندان پیامبر و ایتام و مستمندان و در راه ماندگان و به طور کلّی در جهت مصلحت دین و مسلمین.

 

و هر گاه پیامبر از میان مردم رخت بربندد، زمام چنین اموالی در دست جانشین به حقّ او، امام عادل خواهد بود که از قبل تعیین شده است که او نیز در همان مصارف مذکور خرج و صرف خواهد کرد.

 

واگذاری فدک به فاطمه علیهاالسلام

 

چنانکه در روایات بی شماری از طریق خاصّه و عامّه آمده است، رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان حیات خود فدک را به فاطمه زهرا علیهاالسلام واگذار کردند و این سه سال قبل از رحلت پیامبر بود؛ یعنی همان ایامی که فدک به تصرف آن حضرت درآمد.

 

طبرسی در مجمع البیان، ذیل تفسیر آیه: وَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام و نیز ابوسعید خدری چنین روایت می کند:

 

«إنّه لَمّا نَزَلَتْ هذِهِ الآیَة عَلَی النَّبِی صلی الله علیه و آله أَعْطاها وَسَلَّمَها فَدَکا وَبَقِیت فِی یَدِها ثَلاث سَنَوات قَبْلَ وَفاتِ النَّبِیّ».(10) همینکه آیه کریمه به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد حقّ ذوی القربی؛ یعنی خویشاوندان پیامبر و مسکین و ابن سبیل را بدهد، آن حضرت فدک را به فاطمه علیهاالسلام داد و سه سال قبل از وفات حضرتش در دست فاطمه بود.

 

همین مطلب را سیوطی در درّالمنثور از ابی سعید خدری نقل کرده است:

 

«أخرج البزاز وابویعلی وابن حاتم و ابن مردویه عن أبیسعید الخدری، قال: لَمّا نَزَلَتْ هذِهِ الآیَة وَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ... دعا رسول اللّه فاطمة فأعطاها فَدَکا.

 

چون آیه شریفه نازل شد پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را فراخواند و فدک را به او داد.

 

و نیز از قول ابن عباس آورده: «لما نزلت وَآتِ ذَاالْقُرْبی حَقَّه أقطع رسول اللّه فاطمة فدکا» چون آیه شریفه نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را ملک فاطمه علیهاالسلام قرار داد.

 

هیثمی در مجمع الزوائد و ذهبی در میزان الاعتدال، متّقی در کنز العمال و برخی دیگر از محدّثان عامّه نیز عین این مطلب را نقل کرده اند.(11)

 

کوتاه سخن اینکه: فدک خالصه پیامبر گرامی بوده و در زمان حیات خود به امر خداوند آن را به فاطمه زهرا علیهاالسلام داده است. این اقدام پیامبر صلی الله علیه و آله بر اساس مصلحت دین و مسلمین و آینده خلافت اسلام بوده؛ زیرا اوّلاً: هرگاه فدک در دست زهرا و علی علیهماالسلام بود، آن را جز برای دین و مسلمین و مصالح جامعه اسلامی نمی خواستند و همان راه و روش پیامبر را می پیمودند. ثانیا: خلافت آینده اسلام که می بایست در دودمان اهل بیت استمرار می یافت، به بنیه مالی و پشتوانه اقتصادی نیاز داشت و فدک به عنوان یک منبع درآمد، بخشی از این بودجه را تأمین می کرد و رمز اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله آن را به فاطمه علیهاالسلام دادند و مستقیما به علی علیه السلام نسپردند، شاید این باشد که فاطمه دختر پیامبر بود و مردم نسبت به او احترامی ویژه داشتند و ذی القربای مستقیم رسول اللّه بود و دادن فدک به حضرتش دستور خداوند در آیه کریمه بود و بدیهی است که فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز با فدک همانگونه عمل می کرد که پیامبر می خواست و آن را در جهت خلافت امیرمؤمنان و مصلحت مسلمانان قرار می داد. این در حالی است که گروهی از اهل نفاق و دنیاطلبان؛ از قبل با خلافت امیرمؤمنان سرستیز داشتند و اگر فدک به طور مستقیم در اختیار آن حضرت قرار می گرفت، عکس العمل هایی نشان می دادند.

 

در هر حال، وجود فدک در میان اهل بیت، خواه در دست علی علیه السلام یا زهرا علیهاالسلام در حاق واقع فرقی نداشت. اقدام دستگاه حاکمه نیز در غصب فدک همان هدف را تعقیب می کرد که اشاره شد و آن تهی دست نمودن خاندان پیامبر از بنیه مالی بود و در این جهت فرقی نداشت که متصرف زهرا باشد یا علی علیهماالسلام .

 

نکته دیگری نیز در اینجا وجود داشت و آن اینکه اگر زهرا علیهاالسلام تسلیم می شد، می بایست در اصل خلافت نیز تسلیم شود و حقّی را که خدا و پیامبر در ولایت امّت برای اهل بیت قرار داده، به آنان تسلیم نماید و این به معنای بر باد رفتن کرسی خلافت بود. بنابر این جنبه سیاسی فدک مهمتر از جنبه اقتصادی آن بوده است.

 

ابوبکر و مصادره فدک

 

پس از ماجرای سقیفه و تصاحب خلافت، نخستین اقدام خلیفه این بود که فدک را از تصرّف زهرا علیهاالسلام خارج کند. از این رو دستور داد وکیل آن حضرت را از فدک اخراج کردند و آن را به بیت المال ملحق نمودند. هر چند این اقدام عجولانه و تصرّف غاصبانه هیچگونه مستند شرعی و قانونی نداشت بلکه یک اقدام صرفا سیاسی و در راستای تثبیت حکومت بود امّا وی برای توجیه کار خود به روایتی دست یازید که جز او هیچیک از صحابه و روات آن را نقل نکرده اند.

 

در صحیح بخاری آمده است که ابوبکر در پاسخ حضرت زهرا، که به اقدام وی اعتراض نمود، چنین گفت: «إنّ رسول اللّه قال: لا نورث ما ترکناه صدقة»؛(12) «ما ارث نمی گذاریم، هر چه از ما بماند صدقه است.»

 

و در برخی منابع دیگر آمده است: «نحن معاشر الانبیاء لا نورث».(13)

 

در تحلیل این ماجرا نکاتی را باید خاطرنشان ساخت:

 

1 چنانکه از پیش ملاحظه کردیم، فدک را پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله سه سال قبل از رحلت خود به فرمان خداوند در آیه وَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ... به فاطمه واگذار نمودند و بدین ترتیب فدک نحله فاطمه علیهاالسلام است و تا روی کار آمدن ابوبکر در اختیار حضرت بوده و وکیل و نماینده ایشان بر فدک نظارت می کرده و تصدّی آن را در دست داشته است.

 

و بدینگونه حضرت فاطمه «ذوالید»؛ یعنی متصرّف بوده و اصولاً خلیفه حق نداشت ملکی را که در تصرّف زهرا علیهاالسلام بوده از وی بگیرد. و یا برای مالکیّت آن، از حضرتش شاهد بخواهد و این چیزی است که احکام فقه اسلامی به صراحت بیان می کندو آنها نخواستند به حکم خدا عمل کنند.

 

2 با این وجود هنگامی که ابوبکر شاهد خواست، حضرت زهرا علیهاالسلام علی علیه السلام و حسنین علیهماالسلام و امّ أیمن را به گواهی فراخواند. امّا خلیفه شهادت این بزرگواران را رد کرد که این بزرگترین اهانت به ساحت قدس آل اللّه بود که قرآن به طهارت و صدق و عصمتشان گواهی داده و آیه «تطهیر» در شأن ایشان فرود آمده است و همه راویان؛ اعمّ از شیعه و سنّی اتفاق نظر دارند که آیه تطهیر جز برای این خاندان نازل نشده و به همین خاطر است که در زیارتِ غدیرِ حضرت امیرالمؤمنین علیه