Skip to content

به پایگاه اینترنتی هدی بلاگ خوش آمدید.







امام صادق(ع)‏ به یکی از اصحاب خود فرمودند: ((بنویس و منتشر ساز دانش خود را در میان برادران دینی ات؛ پس چون مرگت فرا رسد، کتابهای خود را میراث اولادت قرار بده؛ زیرا براستی زمان آشفتگی و هرج و مرجی بر مردم خواهد آمد که در آن جُز به کتب خودشان اُنس نمی گیرند!)) (مِشكاة الأنوار، فضل بن حسن طبرسی - قرن هفتم،ص142- دوست گرامي به پايگاه اينترنتي هدي بلاگ خوش آمديد
 


چهارشنبه سوری یا چهارشنبه‌سوزی! فرستادن به ایمیل
تاریخ انتشار : 23 اسفند 1390

چهارشنبه سوری یا چهارشنبه‌سوزی!

متاسفانه آیین باستانی چهارشنبه سوری در سال‌های اخیر به یک بحران اجتماعی تبدیل شده است. در این میان آتش‌بازی یکی از علل اصلی آسیب‌‌های شدید چشمی در کشور ماست .
نوجوانان و جوانان خطرات و عوارض وحشتناک بازی با آتش و مواد منفجره كه منجربه آتش گرفتن وكورشدن بعضي ميشود وبازي با ترقه كه منجر به سلب آسايش وترساندن ديگران ميشود راجدي بگيرند

alt

ادامه مطلب رابخوانيد

 

 

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي فرستادن به ایمیل
تاریخ انتشار : 20 دي 1388

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي
نمونه هايي جمع آوري شده ازصفحات حوادث روزنامه ها از قبيل سرقت،قتل،كلاهبرداري،شركتهاي هرمي، اختلاس، شيادي، رمالي، جادوگري، دعانويسي، كيف قاپي،تردستي،چشم بندي،زورگيري،ربايش،سرقت به عنف،زناي به عنف،آدم ربايي،سعت غيرمجاز،سبقت غيرمجاز،خواب آلودگي وچرت زدن درحين رانندگي،خوردن مشروب الكلي ورانندگي،چاقوكشي،عربده كشي،متلك گفتن،مزاحمت نواميس، فرار از منزل، خودكشي، خودزني، قاچاق، مشروب، اعتياد، ترياك، حشيش، هروئين، كريستال،شيشه،ناس،سيگارو...معضلات اجتماعي است كه دراين قسمت آورده شده وگاهي نظرات كارشناسي هم دركنارآنها وجود دارد كه خواندن،تجزيه وتحليل،وراه حل و چاره پيدا كردن براي اساتيد،دانشجويان،معلمين،خطباء،روحانيون و... مفيد خواهد بود
-@@
روزگار سیاه یک دختر
همیشه دلم می خواست برای خودم یک اتاق در خانه می داشتم! آرزو داشتم که در گوشه ای از این اتاق خیالی یک میز تحریر قشنگ گذاشته شده بود که یک رایانه هم روی آن قرار داشت! دلم می خواست در یک طرف اتاقم یک تخت خواب یک نفره با روتختی ترمه دوزی شده گذاشته بودم و در طرف دیگر اتاق هم یک کتابخانه قرار گرفته بود که در قفسه هایش تعدادی کتاب با عناوین مختلف می گذاشتم! مثل آن اتاق های قشنگی که بارها و بارها در فیلم های ویدیویی و بعضی از سریال های تلویزیونی دیده بودم! راستش را بخواهید باید اعتراف کنم که من به این قبیل فیلم ها علاقه زیادی دارم و تماشای آن ها چنان تاثیری در روحیه ام گذاشته بود که در اکثر مواقع زندگی ساده و معمولی خودم را که مثل زندگی خیلی های دیگر بود با زندگی پرزرق و برق آ ن دسته از دخترانی که در فیلم ها و سریال های تلویزیونی مشاهده می کردم مقایسه می کردم و زجر می کشیدم و از خودم بدم می آمد! خیلی وقت ها با خودم می گفتم: مگر من چه چیزی از آن ها کم دارم که نباید از یک چنین زندگی قشنگی (مثل دخترهای توی فیلم) برخوردار باشم؟! کسی هم نبود که به من بگوید ای دختر ساده! آن چیزهایی که در تلویزیون دیده ای و می بینی (فیلم است! فیلم!!) نه واقعیت های زندگی!!
اولین قدم نابه جا
تقریبا ۱۶ ساله بودم و در کلاس دوم دبیرستان تحصیل می کردم که با یکی از همکلاسی های خود به نام نرگس آشنا شدم و همین آشنایی پس از چند روز منجر به برقراری رابطه دوستی بین ما که هر دو روی یک میز و نیمکت و کنار هم می نشستیم شد! البته باید یادآور شوم که نرگس در آن زمان بیش از دو سال از من بزرگ تر بود و در سال های قبل در کلاس های اول و دوم دبیرستان مردود شده و به اصطلاح، یکی از شاگردان دو ساله کلاس به شمار می رفت! هنوز یکی دو ماهی از آ شنایی و برقراری رابطه دوستی بین من و نرگس نمی گذشت که او یک روز مرا به خانه شان که فاصله چندانی هم با خانه خودمان نداشت دعوت کرد که من بعد از گرفتن اجازه از مادر، دعوتش را قبول کردم و به خانه آن ها رفتم و این اولین قدم نابه جای من بود که با قبول دعوت نرگس به خانه او قدم گذاشتم! نرگس پدر نداشت و با مادرش که زنی ۳۵ ساله بود و به عنوان همسر دوم با یک مرد ۵۷ ساله متاهل ازدواج کرده بود زندگی می کرد.نرگس در خانه شان یک اتاق مستقل داشت به شکل همان اتاقی که من آرزویش را داشتم، اعتراف می کنم که معاشرت و رفت و آمدهای بیشتر من با نرگس باعث شده بود که به آزادی عمل و زندگی او غبطه بخورم بارها تصمیم گرفتم که او را برای یک روز هم شده به خانه خودمان دعوت کنم ولی هر بار خیلی زود از این تصمیم خود منصرف می شدم چرا که منزل ما فقط دو اتاق مثلا (اتاق خواب!؟) داشت که یکی از آن پدر و مادرم بود و در آن یکی هم من و ۳ خواهر و برادرم زندگی می کردیم که در همان جا هم می خوردیم و هم درس می خواندیم و هم می خوابیدیم! البته برادرم که به سن بلوغ رسیده بود شب ها را در گوشه ای از هال می خوابید!! تا ۴ خواهرش راحت تر باشند به همین دلیل من هیچ گاه نتوانستم در طول مدت ۳-۴ ماه که از دوستی ام با نرگس می گذشت او را به خانه مان دعوت کنم ضمن این که برخلاف او من در خانه نه اتاق مستقلی داشتم که از نام برده پذیرایی کنم و نه مثل او رایانه یا وسایل سرگرم کننده که...
لذا به خاطر همین موضوع همیشه رنج می بردم و از نرگس خجالت می کشیدم و هر بار او برای آمدن به خانه ما ابراز تمایل می کرد بهانه ای آورده، این امر را به زمان مناسب تری موکول می کردم.
قدم دوم بزرگ ترین اشتباهم بود!!
دختر جوان که با نام مستعار (ندا) خودش را معرفی می کرد افزود: معاشرت و رفت و آمدهای من با نرگس و مقایسه کردن شرایط زندگی خودم با او که از نظر ظاهری هم هیچ گونه امتیازی نسبت به من نداشت باعث شده بود که بیش از پیش از خودم بدم بیاید داشتن یک اتاق مستقل و داشتن کامپیوتر و میز تحریر و تخت خواب و کمد لباس و کتابخانه شخصی رویاهایی بود که بیش از هر زمان شب ها به سراغم می آمد و فکرم را به خود مشغول می کرد! که در اکثر این مواقع هم با همین رویاها به خواب می رفتم. دلم می خواست هر چه زودتر برایم خواستگاری پیدا می شد که می توانست به خیلی از کمبودهای زندگی من جامه عمل بپوشاند و بتواند عقده های درونی ام را برطرف کند و در همین زمان ها بود که مرتکب بدترین اشتباه خود در زندگی شدم.قدم نابه جای اول من در زندگی دوستی و روابط صمیمی با نرگس بود و قدم دوم، بزرگ ترین اشتباهم در زندگی. آن روز بدون اندیشیدن به عاقبت خود سوار خودرویی شدم که راننده و سرنشین آن را نمی شناختم.آن روز زنگ آخرمان زنگ ورزش بود که به دلیل نیامدن معلم ورزش بچه ها آزاد بودند تا هر کاری که می خواهند در محوطه مدرسه انجام دهند! هر کس کاری می کرد، بعضی از بچه ها بازی می کردند و بعضی هایشان هم در گوشه ای نشسته و دروس خود را مرور می کردند و عده ای هم با گفت وگو و تعریف کردن خاطرات سرشان را گرم می کردند. هنوز چند دقیقه ای از زنگ مانده بود که نرگس مرا صدا زد و گفت می خواهد به این بهانه که دچار شکم درد شده است از خانم مدیر اجازه بگیرد و به خانه برود! و اضافه کرد ضمنا قصد دارم اجازه تو را هم بگیرم تا به من کمک کرده و مرا به خانه برسانی، که بالاخره این ترفند او گرفت و ساعت 11:20 قبل از ظهر روز چهارشنبه بیست و دوم فروردین ماه بود که ما از مدرسه خارج شدیم و بعد هم به توصیه نرگس سوار یک تاکسی شده و به خیابان احمدآباد رفتیم و به قدم زدن و تماشای مغازه ها مشغول شدیم در آن روز نرگس پیشنهاد کرد که ناهار را با هم باشیم و بعد هم خودش که تلفن همراه داشت با مادرم که او را می شناخت و از دوستی و صمیمیت ما مطلع بود و ضمنا من هم کلی از او در خانه تعریف کرده و مدعی شده بودم که در درس ها خیلی به من کمک می کند تماس گرفت و مادرم به من اجازه داد تا دعوت او را قبول کنم! که ای کاش اجازه نمی داد و ای کاش...
معرفی می کنم، نداخانم! پسرخاله ام بهرام و نوید...!!
دقایقی بعد نرگس هم با خانه شان تماس گرفت و به مادرش گفت: مامان ظهر منتظرم نباش! امروز نداجون مرا به ناهار دعوت کرده دلواپس نشو! و خداحافظ و بعد هم در پاسخ به این سوال من که از او پرسیدم: چی شد؟ قضیه چیه؟ چرا به مادرت گفتی که... گفت: بی خیال نداجون! راه بیفت که روز خوبی برایت تدارک دیده ام! به تقاطع خیابان راهنمایی رسیده بودیم که او با تلفن همراهش شماره ای را گرفت و چند جمله ای صحبت کرد و پس از آن وارد خیابان راهنمایی شده و به طرف چهارراه راهنمایی به راه افتادیم و هنوز نیمی از خیابان را نرفته بودیم که یک دستگاه اتومبیل پژوی ۲۰۶ نوک مدادی جلوی ما ترمز زد! در این لحظه نرگس نگاهی به داخل خودرو که دو سرنشین داشت انداخته و در حالی که وانمود می کرد خوشحال شده گفت: چه خوب. پسر خاله ام هم رسید و بعد هم به طرف اتومبیل رفته و خودش سوار شد و از من هم خواست تا سوار شوم! مانده بودم که چه باید بکنم که بوق زدن اتومبیل های پشت سر و اصرار نرگس باعث شد که فرصت کافی برای فکر کردن نداشته باشم. به هر حال خواه یا ناخواه سوار شدم و اتومبیل به راه افتاد و نرگس بدون هیچ مقدمه ای بعد از سلام و احوال پرسی با راننده و سرنشین خودرو گفت معرفی می کنم: دوستم ندا خانم! پسر خاله ام بهرام و نویدخان از پسرهای گل گلاب که دوست صمیمی و با حال پسر خاله بهرام است (مثل من و تو) البته تا دو سال دیگر هم (مهندس نوید خواهد شد) هنوز به فلکه راهنمایی نرسیده بودیم که نرگس راننده را مخاطب قرار داده و گفت: خوب پسر خاله جون! به چی ما را میهمان می کنی؟ وی با خنده جواب داد: به دیزی جاغرق. نرگس گفت: (نه) به ششلیک شاندیز. که او گفت: آخر! و نرگس گفت: آخر و اول ندارد! یا شاندیز و ششلیک و یا... که راننده جوان حرفش را قطع کرده و با گفتن باشه! من تسلیم هستم! از فلکه راهنمایی مسیرش را تغییر داده و به طرف سه راه فلسطین به راه افتاد و بعد هم وارد خیابان فلسطین شده و در حالی که نوار یا سی دی ضبط خودرو را عوض می کرد رو به نرگس کرد و پرسید: خوب دخترخاله جون! پس قرار شاندیز شد و ششلیک! یا جاغرق و دیزی سنگی؟! که نرگس جوابش را این گونه داد: به پسر خوب یک بار یک حرف را می زنند تو هم که پسر خوبی بودی! چرا این قدر سوال می کنی؟ پول نداری؟ که بگو! من دارم! این جملات هم چنان بین آن دو رد و بدل می شد بی آنکه نرگس از من هم نظر بخواهد.اتومبیل به بلوار ملک آباد رسید و به طرف میدان آزادی پیش می رفت مانده بودم که چه باید بکنم؟ رو به دوستم نرگس کردم و به آرامی از او خواستم تا اجازه دهد من پیاده شوم و به خانه برگردم. اجازه نداد، گفت: اگر قرار باشد به خانه برگردی با هم برمی گردیم! آخر مگر نه این که مامانت تو را به من سپرده و بعد هم با گفتن جمله کوتاه (راحت باش) از من خواست تا نگران چیزی نباشم و قول داد که بعد از خوردن ناهار به خانه برگردیم!!
ای کاش در برابر خواسته او مقاومت می کردم!!
می خواستم اصرار کنم تا پیاده ام کنند می خواستم به نرگس بگویم که من عادت به رفتن به این قبیل میهمانی ها را ندارم می خواستم به او بگویم که ما همراه شدن را با مرد غریبه و نامحرم خوب نمی دانیم می خواستم بگویم که... و باز می خواستم بگویم که... ولی مثل این که زبانم بند آمده بود! خجالت می کشیدم حرفی بزنم و ساکت روی صندلی عقب نشسته بودم به خیابان خیره شده بودم و عملا به هر آن چه نرگس می خواست عمل می کردم ای کاش در برابر خواسته او مقاومت می کردم ای کاش دعوت نرگس را نمی پذیرفتم ای کاش با او از مدرسه خارج نمی شدم، ای کاش با او همراه نشده بودم ای کاش سوار آن خودرو نمی شدم ای کاش با آن ها نمی رفتم و هزار ای کاش دیگر که الان هیچ سودی برایم ندارد! به هرحال نمی دانم چرا ولی هرچه بود من مرتکب اشتباهی بزرگ و غیرقابل جبران شده بودم که شاید هم به قولی توی رودربایستی گیر کرده بودم و سر از یکی از رستوران های مثلا معروف شاندیز در آوردم! آن هم نه با اعضای خانواده و یا حداقل منسوبان نزدیک و محرم خود بلکه با یک دختر دو سال و نیم بزرگ تر از خودم که هیچ شناختی از گذشته اش نداشتم و دو جوان غریبه و نامحرم که اگر آشنا یا یکی از افراد فامیل من را با آن ها می دید معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد بالاخره به هر شکلی که بود ناهار را در آن جا خوردیم ناهاری که لقمه های آن به زور و با دلهره و اضطراب از گلویم پایین می رفت! بعد از خوردن ناهار و خارج شدن از رستوران سوار اتومبیل شدیم بهرام هم پشت فرمان نشسته و قرار بود که بعد از ناهار به شهر برگشته و به خانه برویم ولی این گونه نشد و بهرام به طرف ابرده به راه افتاد با ایما و اشاره از نرگس پرسیدم که چرا به شهر برنمی گردیم؟! گفت: دلواپس نباش پسرخاله بهرام عادت داره هروقت به این جاها می آییم یک دوری هم تا زشک می زند و بعد عازم شهر می شود این عادتشه همه هم می دونیم البته زیاد طول نمی کشه به هر حال هرطور که بود آن روز و آن ناهار و گشت زنی تفریحی پس از نزدیک به ۴ ساعت که از زمان سوار شدن من و نرگس به اتومبیل بهرام می گذشت خاتمه یافت و ما به شهر بازگشتیم! پس از بازگشت به شهر به پیشنهاد نرگس اول به خانه آن ها رفتیم و از آن جا با مادرم تماس گرفتم و بعد از اطمینان دادن به مادر که مثلا تا آن ساعت در خانه نرگس بوده ام از او خداحافظی کردم و به خانه خودمان برگشتم بی آن که حرفی درباره رفتن به شاندیز و بقیه قضایا به مادرم بگویم این اولین باری بود که به مادرم دروغ می گفتم و چیزی را از او پنهان می کردم!!
تصمیم داشتم که دوستی ام را با نرگس...!!
پس از آن روز تصمیم داشتم که روابط دوستی ام را با نرگس نسبت به گذشته محدودتر کنم! با آن که نه از طرف بهرام و نه از طرف دوست او نوید که مشخص بود ذاتا آدم کم حرفی است (و در طول مسیر رفت و برگشت هم به جز پاسخ به سوالاتی که از او می شد حرفی نزده بود) با رفتار زننده وحتی جلف و زشت و ناراحت کننده ای مواجه نشده بودم ولی با این همه چون احساس کرده بودم که هیچ یک از آن ها از قماش ما نیستند دلم نمی خواست که ماجرای خوردن ناهار و خارج شدن از شهر و رفتن به ییلاق تکرار شود قصدم این بود که وقتی با نرگس رو به رو شدم ضمن تشکر از او بخواهم که از این پس مرا به این قبیل جاها و این قبیل میهمانی ها دعوت نکند بهانه ام هم این بود که چون نمی توانم این قبیل پذیرایی ها را جبران کنم دوست هم ندارم که چنین دعوت هایی را قبول کنم! ولی قبل از این که فرصتی برایم پیش آید که این مطلب را به او یادآور شوم اتفاق تازه ای رخ داد که همین اتفاق به ظاهر ساده مسیر زندگی ام را تغییر داد و یا بهتر بگویم سرمنشاء بدبختی هایی شد که بعدها به سرم آمد!؟
شانس در خانه ات را زده!
...آری! دو روز بعد از این ماجرا بود که نرگس تلفنی با من تماس گرفت و گفت: اتفاق قشنگی رخ داده که باید حتما تو را ببینم و حضورا برایت بگویم! هرچه پرسیدم قضیه چیست، چیزی نگفت! ولی از لحن کلامش نوعی خوشحالی استنباط می شد و فقط گفت: خبر خوبی شنیده ام که هنوز هم نمی توانم آن را باور کنم و باورم نمی شود که چنین اتفاقی افتاده باشد!آن هم به این زودی ولی این اتفاق قشنگ افتاده و من هم از شنیدنش خوشحال شدم! صحبت های نرگس به گونه ای بود که کنجکاوی خودم را هم برمی انگیخت!؟ لذا به خاطر آن که زودتر بفهمم قضیه چیست چادرم را سر کردم و به بهانه این که باید کتابی را از نرگس بگیرم از خانه خارج شدم و خود را به خانه آن ها رساندم نرگس که انتظارم را می کشید به محض زدن اولین زنگ، در را به رویم باز کرد و از پشت آیفون مرا به داخل دعوت کرد، وارد که شدم او مرا بغل کرد. صورتم را بوسید و بعد هم خیره خیره به چهره ام چشم دوخت! و گفت: نخیر به طرف حق می دهم که تا این حد خوش سلیقه باشد! و پس از آن در حالی که من هاج و واج به او می نگریستم اظهار داشت: شانس در خانه ات را زده است!! خوب خوشگلی زیاد این چیزها را هم داره دیگه!؟ من که هنوز منظورش را متوجه نشده بودم از او پرسیدم: بالاخره میگی قضیه چیه؟ یا نه!! که جواب داد صبر داشته باش و مواظب باش با شنیدن این خبر پس نیفتی! و بلافاصله و بدون هیچ مقدمه ای به هوا پرید و در حالی که دست هایش را به هم می زد گفت: راستش را بخواهی موضوع از این قرار است که پسرخاله بهرام از تو خوشش آمده و تصمیم به ازدواج گرفته است، با شنیدن این جمله به اصطلاح قدیمی ها دلم ریخت پایین برای چند لحظه بدنم داغ شد و بعد هم رنگ چهره ام تغییر کرد. در این لحظه نرگس گفت: چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ حتما شوکه شده ای! البته حق هم داری، چون خودم هم وقتی این موضوع را از زبان پسرخاله بهرام شنیدم حالم دگرگون شد، چرا که باور نمی کردم پسرخاله مشکل پسند و به قولی ایرادگیر من که ۲، ۳ سال است همه را سرکار گذاشته به این راحتی از کسی خوشش بیاید و بالاخره برای ازدواج تصمیم قطعی بگیرد، زبانم بند آمده، که البته چرا؟ خودم هم نمی دانم!! مانده بودم که چه باید بگویم و در این هنگام بود که نرگس برایم یک لیوان آب سرد آورد و شروع به صحبت و تعریف کردن از خصوصیات اخلاقی و آقامنشی و وضعیت مالی و شرایط خوب زندگی بهرام کرد و اظهار داشت: راستش را بخواهی ۲، ۳ سالی است که خاله و شوهرخاله و مادربزرگم تصمیم گرفته اند که برای او همسری اختیار کنند و در خلال این مدت نیز به همین منظور به خواستگاری بیش از ۲۰ دختر رفته اند که پسرخاله بهرام هیچ کدام آن ها را پسند نکرده و برای هرکدام بهانه ای آورده و به نوعی مادر وخاله و مادربزرگ را سر کار گذاشته و آخرش هم گفته که من باید شریک زندگی ام را خودم انتخاب کنم.
خانواده بهرام به مادیات اهمیت نمی دهند
...و حالا هم از روزی که تو را دیده به سراغ مادر و مادربزرگ خود رفته و ضمن اعلام آمادگی قطعی برای ازدواج به آن ها گفته که من دختر موردنظر و موردپسند خودم را بالاخره پیدا کرده ام و می خواهم اگر او هم قبول کند به خواستگاری اش بروم . بعد هم مرا مامور کرده که در این باره با تو صحبت کنم و نظرت را بخواهم! با شنیدن حرف های نرگس من که هنوز شوکه بودم و نمی دانستم چه جوابی به او بدهم پس از آن که قدری حالم بهتر شد و به خود آمدم رو به نرگس کردم و گفتم: کدام پسر عاقلی آن هم با موقعیت و شرایطی که تو از آن گفتی حاضر می شود با دختری که شرایط زندگی مرا دارد ازدواج کند؟ مگر یک چنین چیزی ممکن است؟! از این گذشته پسرخاله تو که یک بار بیشتر مرا ندیده است چگونه در همین مدت کوتاه می تواند به این نتیجه رسیده باشد که همسر موردنظرش را پیدا کرده است، که نرگس جواب داد: این دیگه کار دله و دست خود آدم نیست، بعد هم دوباره شروع به تعریف و تمجید از بهرام کرد و گفت: البته شاید در مواردی حق با تو باشه و شاید از نظر ظاهری و از حیث مادی تفاوت هایی بین دو خانواده باشه ولی واقعیت امر این است که خاله و شوهرخاله من به تنها چیزی که در زندگی شان اهمیت نمی دهند به خصوص درباره پسرشان بهرام همین مسئله مادیات است! برای آن ها فقط کافی است که بهرام از کسی خوشش بیاید و بتواند در کنار او احساس خوشبختی کند و حالا هم او از تو خوشش آمده و همین امر پدر و مادرش را راضی می کند . ضمن این که پسرخاله دیگرم به نام بهروز نیز ۴ سال قبل با دختری که پدرش کارگر یکی از هتل های مشهد بود و او در یک مجلس میهمانی آن دختر را دیده و از او خوشش آمده بود ازدواج کرد و الان هم با همان دختر و فرزندی که خدا به آن ها داده در نهایت آرامش و آسایش زندگی می کنند و با هیچ مشکلی هم مواجه نشده اند.
نمی دانم چرا به گفته های نرگس اعتماد کردم
ندا در حالی که به تیره بختی خود می گریست ادامه داد: نمی دانم چرا به حرف ها و گفته های نرگس اعتماد کردم، شاید یکی از دلایل آن عقده های درونی من بود و دلیل دیگرش هم کمبودهایی بود که در زندگی احساس می کردم و تصورات غلط من هم این بود که فکر می کردم اگر حرف های نرگس درست باشد می توانم به آرزوها و رویاهایی که در سر داشتم و با آن ها زندگی می کردم جامه عمل بپوشانم. با شنیدن این جملات فریبنده نرگس که بعدها متوجه شدم هیچ کدام آن ها پایه و اساسی ندارد از گفتن حرف هایی که تصمیم داشتم بعد از آن جلسه اول آشنایی به او بگویم منصرف شدم. ۲، ۳ روزی از طرح این مسائل و موضوع خواستگاری کردن بهرام به وسیله نرگس از من گذشته بود که برای دومین بار از سوی بهرام دعوت شدم این بار هم دعوت از من توسط نرگس صورت گرفت که متاسفانه من هم از روی حماقت و ندانم کاری و خوش باوری این دعوت را قبول کردم! بعد هم با قرار قبلی نرگس با بهرام و نوید همراه شده و به یکی از رستوران های ییلاقی منطقه عنبران رفتیم. در آن روز که اولین روز به اصطلاح آشنایی رسمی من و بهرام بود و ۴ نفری روی یکی از تخت های رستوران مذکور نشسته و منتظر آماده شدن ناهاربودیم یک زن کولی دوره گرد به ما نزدیک شده و یک راست به سراغ بهرام رفته و او را مخاطب قرار داد و با همان لهجه خاص گفت: آقای سبیل مخملی فالت بگیرم؟ و بهرام که اصلا سبیل نداشت گفت: نه لازم نیست و بعد زن کولی با اشاره به نرگس نزد من آمد و گفت فالت بگیرم؟ راست می گم هان! بیا!بیا دستت را بده تا فالت را بگیرم اگر حرف هایم را باور نکردی و خوشت نیامد پول نده و بالاخره این قدر اصرار و پافشاری کرد که نرگس رو به او کرد و گفت: بگیر بابا، بگیر و خلاص مان کن، می خواهیم ناهار بخوریم، که زن کولی با همان لهجه مخصوص گفت نوش جان و بعد هم دست مرا گرفت و یک مشت اراجیف کلیشه ای که معمولا همگی شان از آن استفاده می کنند سرهم کرد و بعد از آن هم اظهار داشت: گمشده ای داری! اما غصه نخور زود پیدایش می شه، یک نفر هست که خیلی دوستت دارد اما خجالتی است تو هم مهر او را به دل داری ولی خجالت می کشی بگی، اما باید صبر داشته باشی ، خواستگارهای زیادی برایت می آید اما تو دل دل می کنی، دلت می خواهد خانم دکتر بشی که انشاءا... می شی دو تا پسر کاکل به سر توی طالع ات می بینم و یک دختر قشنگ و مامانی. برای یک آقای سبیل مخملی که همش به تو فکر می کنه ناز می کنی اما ناز کردن رو از خودت دور کن که بعدا پشیمان نشی و او هنوز داشت از این قبیل اراجیف سر هم می کرد که گارسون رستوران سینی و سفره غذا را برایمان آورد و زن فالگیر هنوز می خواست فال بقیه را هم بگیرد که بهرام یک اسکناس دو هزار تومانی به او داد و مرخصش کرد! پس از آن ناهارمان را خوردیم و بعد هم ۴ نفری سوار اتومبیل شدیم و به جاغرق رفتیم و غروب به شهر بازگشته و به خانه هایمان رفتیم.
نرگس که توانسته بود اعتماد مادرم را...!
دو روز بعد از این ماجرا نرگس که توانسته بود با چرب زبانی خودش را دختری موجه برای مادرم نشان بدهد و موفق شده بود با رفتارهای خود اعتماد مادرم را نسبت به خودش جلب کند به خانه ما آمد و از مادرم خواست تا اجازه دهد من او را که قصد خرید از بازار داشت همراهی کنم! که مادر پذیرفت و من همراه با او از خانه خارج شدم هنوز چند قدمی از خانه مان دور نشده بودیم که نرگس رو به من کرد و گفت: رفتن به بازار بهانه بود می خواهیم با هم به یک میهمانی برویم! پرسیدم کجا؟ چه جور میهمانی؟ جواب داد یک میهمانی دوستانه مثل جشن تولد یک دوست! من نگاهی به سر و وضع خود که یک مانتوی معمولی و چادر و مقنعه بود انداختم و گفتم با همین سر و ریخت درب و داغان!! و از او خواستم تا مرا معذور کند و گفتم به خانه برمی گردم. که نرگس گفت: ای بابا چقدر سخت می گیری! این که مشکلی نیست اول به خانه ما می رویم من لباس زیاد دارم هر کدام را خواستی و دوست داشتی می پوشی بعد هم مرا به خانه شان برد و یک پیراهن گلدار زمینه آبی مجلسی را به من پوشاند و خودش هم یک شلوار جین و لباس آن چنانی پوشید و یک شال لیمویی رنگ هم روی سرش انداخت و یک روسری هم به من داد تا به جای مقنعه! سرم کنم و آن گاه یک تاکسی تلفنی خبر کرد و سوار شدیم و به خانه ای در محدوده بلوار فردوسی رفتیم و به آپارتمانی که در طبقه چهارم یک ساختمان قرار داشت وارد شدیم.
کاش قدم به آن آپارتمان نگذاشته بودم!!
به محض ورود به آپارتمان مورد نظر با چند دختر و پسر جوان که هر کدام تیپ و شمایلی برای خود درست کرده بودند رو به رو شدم! ابتدا ترسیدم و در جای خودم میخکوب شدم و هاج و واج افراد حاضر را می نگریستم. نرگس که متوجه عکس العمل من شده بود دستم را گرفت و گفت: بیا تو بیا تو! این ها همه با هم فامیل هستند خجالت نکش فکر کن خونه خودتونه راحت باش راحت! راحت! و هنوز چند دقیقه ای از حضورمان در آن خانه نگذشته بود که زنگ به صدا در آمد و بهرام و نوید هم آمدند!
من در گوشه ای روی یک مبل نشسته بودم و بقیه را که با صدای موزیک ضبط مشغول رقصیدن بودند تماشا می کردم! ساعت حدود ۵ بعدازظهر بود که دو جوان حدودا ۲۰ ساله همراه با یک نوجوان حدودا ۱۶-۱۵ ساله که یکی گیتار و دیگری یک ارگ و آن یکی یک دایره زنگی با خود داشتند به جمع میهمان ها اضافه شدند که پس از آماده شدن شروع به نواختن موزیک کردند. دخترها و پسرها یکی یکی بلند شدند و شروع به رقص کردند در آن جمع حدودا ۲۰ نفری که همگی شان لباس جین به تن داشتند من تنها کسی بودم که پوششم با دیگران تفاوت داشت و هم چنین تنها کسی هم بودم که در گوشه ای نشسته و رقصیدن در یک جمع غریبه را بلد نبودم!؟ مشاهده صحنه هایی که در آن روز در آن جا با آن مواجه شده بودم باعث شد که از حضور خودم در آن جا پشیمان شوم چند بار با خود گفتم که ای کاش قدم به آن آپارتمان نگذاشته بودم ای کاش دعوت نرگس را رد می کردم اگرچه نمی دانستم که سر از چنین جایی در خواهم آورد تصور می کردم که همه آن دختر و پسرها که بعضی هایشان هم سن و سال های خودم و بعضی ها هم بزرگ تر از من بودند مرا زیرنظر گرفته اند!!
جوانی باعث ناراحتی ام شده بود که!!
هنوز ساعتی از حضور من در آن مجلس نگذشته بود که جوانی حدودا ۱۹-۱۸ ساله که آثار خالکوبی روی ساعد دست چپش مشاهده می شد به من نزدیک شد و البته خیلی مودبانه در برابرم ایستاد و دستش را به طرفم دراز کرد! و من که معنی این کار را نمی دانستم صورتم را به طرف دیگر برگرداندم تا به او نگاه نکنم! جوان مزبور دوباره در مقابلم ایستاد. بدنم شروع به لرزیدن کرد زیرا احساس کرده بودم که بیشتر آن ها حتی دخترها هم حال طبیعی ندارند این موضوع از حرکات و رفتارشان به خوبی مشهود بود!! ولی او دست بردار نبود می خواستم جیغ بکشم و کمک بخواهم که در همین لحظه نرگس و بهرام متوجه جریان شدند. بهرام از رقصیدن دست برداشته و به طرف من آمد و به جوان نزدیک شد و بیخ گوش او جملاتی را گفت که من متوجه آن نشدم فقط دیدم که جوان یاد شده پس از درگوشی صحبت کردن بهرام دوباره به نزد من آمد و از من معذرت خواهی کرد و گفت: جسارت بنده را ببخشید و بعد هم دور شد و به جمع دیگران پیوست.
بهرام در کنارم نشست و مشغول...!
پس از این ماجرا بهرام دو صندلی برداشت و روی تراس مشرف به آشپزخانه گذاشت و مرا هم به آن جا فرا خواند او تا آخر مجلس که نزدیک به ۴ ساعت به طول انجامید در کنارم نشست و مشغول گفت و گو با من شد صحبت های او بیشتر درباره درس خواندن بود و این که چه تصمیمی برای آینده خودم دارم؟! و بعد هم یادآور شد که او هم با یک چنین محافلی موافق نیست و اظهار داشت که آمدنش به آن جا به دو دلیل بوده، یکی اصرار نرگس و یکی هم دیدن و آشنایی بیشتر با من بهرام سپس سوالاتی هم درباره این که چند خواهر و برادر هستید؟ شما چندمین فرزند خانواده تان هستید؟ پدرتان چکاره است؟ مادرتان شاغل است یا خانه دار و پرسش هایی از این قبیل از من پرسید که جوابش را می دادم ساعت حدود ۹ شب بود که من همراه با نرگس و بهرام از آن جا خارج شدیم و این در حالی بود که در خلال همین مدت جوان مزبور با جملات زیبا و فریبنده خود که مهارت خوبی هم در بیان آن داشت توانسته بود آن طور که باید توجه مرا به خودش جلب کند تا آن جا که وقتی برای روز بعد البته تنها و بدون حضور نرگس مرا برای صرف ناهار دعوت کرد دعوتش را پذیرفتم و فردای آن روز به جای این که به دبیرستان بروم سرقرار او حاضر شدم و چند ساعتی را دو نفری با هم بودیم.
روزنامه خراسان دوشنبه 88.09.09
-@@
پسر عاشق پيشه جان باخت
به گزارش روز چهارشنبه گروه حوادث ايسکانيوز : هفته جاري به پليس آگاهي شهرستان راميان - از توابع استان گلستان - خبر رسيد پسر 26 - 25 ساله اي به نام «بهنام» در يک روستا کاردآجين شده و در بيمارستان گنبد ، بر اثر شدت خونريزي جان باخته است.بنابراين ماموران به همراه بازپرس کشيک دادسراي عمومي و انقلاب به آنجا رفتند و رسيدگي به جنايت را در دستور کارشان قرار دادند.
تحقيق ميداني نشان مي داد «بهنام» براي ديدن دختر مورد علاقه اش از ساري به راميان رفته بود که قرباني خشم دو جوان چاقوکش شد.
در همين رابطه اسلاميان - دادستان راميان - گفت : جنازه در شرايطي به پزشکي قانوني سپرده شد که
به نظر مي رسد پسر عاشق پيشه قرباني کينه جويي شده است.
هم اکنون تجسس پليس براي شناسايي و بازداشت مجرمان و افشاي ناگفته هاي جنايت ادامه دارد.
همچنين ماه گذشته پيکر کاردآجين و سر بريده مردي ناشناس در يکي از باغ هاي بخش «خان ببين» راميان پيدا شد و کارآگاهان را با معماي پيچيده اي رو به رو کرد.
ماموران با ديدن جمجمه خونين مرد 30 - 35 ساله به کنکاش در همان باغ پرداختند و ساعتي بعد پيکر
بي سر قرباني که جاي 27 ضربه چاقو روي آن ديده مي شد به دست آمد.
قاضي رمضانعلي عابدي - رئيس حوزه قضايي خان ببين - در حالي دستور داد جنازه به پزشکي قانوني فرستاده شود که شواهد نشان مي داد مرد جوان قرباني انتقام وحشيانه شده بود.
*** اعتراف به فرزندکشي
از شهرستان کلاله استان گلستان نيز خبر مي رسد مردي که پسر معتادش را از زندگي حذف کرد رسوا شد و لب به اعتراف گشود.
بازپرس کشيک دادسراي کلاله وقتي از کشته شدن پسري ناشناس باخبر شد همراه با افسران اداره آگاهي به آنجا رفت.آنان با ديدن جنازه ، رازگشايي معما را در دستور کار خود قرار دادند و تلاش براي شناسايي قرباني آغاز شد.
در آن ميان ، مرد 50 ساله اي به نام «فرامرز» به سراغ پليس رفت و گفت پسر 23 ساله اش «پرويز» ناپديد شده است.وي اظهار داشت : «پرويز» براي خريد نان از خانه بيرون رفت اما ديگر برنگشت و تلاش ما براي يافتن پسرم بي نتيجه ماند.
ماموران دايره تشخيص هويت اداره آگاهي با طرح اين فرضيه که ناپديد شدن «پرويز» با پرونده قرباني رها شده در خيابان ، ارتباط دارد از «فرامرز» خواستند به پزشکي قانوني برود.بدين ترتيب حدس ماموران به يقين رسيد و جنازه شناسايي شد.گزارش ايسکانيوز مي افزايد ، تجسس براي دستگيري عامل يا عاملان جنايت هولناک ادامه داشت که برملا شدن اختلاف کهنه پدر و پسر ، نخستين سرنخ را به کارآگاهان داد.
«فرامرز» تلاش مي کرد در بازجويي ها خود را بي گناه و غمگين نشان دهد اما سرانجام با ديدن مدرک هاي دادگاه پسند ، قفل سکوتش را گشود و به فرزندکشي اعتراف کرد : «بيش تر وقتها با پسرم دعوا داشتم چون معتاد به کراک بود.من تمامي تلاشم را کردم تا او را سر به راه کنم اما نشد.»
وي ادامه داد : پسر ناخلفم تهديد مي کرد اگر براي خريد مواد مخدر ، پول ندهم خانه را به آتش مى‌کشد.در اوج دعوا با تيشه به سر «پرويز» زدم که ناگهان روي زمين افتاد و مقابل چشمانم جان سپرد.
*** جنايت در دعواي خياباني
از سوي ديگر دعواي خياباني در شهرستان کردکوي استان گلستان با مرگ يک جوان به تلخي پايان يافت.
در همين رابطه دادستان عمومي و انقلاب کردکوي اظهار داشت : در آن درگيري دو نفر به شدت زخمي شدند و يکي از آنان بر اثر خونريزي جان باخت.
به گفته «دارابي» شش متهم که در اين ماجرا دست داشتند دستگير شده اند و تحقيق ميداني براي شناسايي قاتل ادامه دارد.
درگيري هاي مرگبار طايفه اي در کردکوي به معضلي جدي براي استان گلستان تبديل شده است و جا دارد مسئولان مربوط بيش از پيش به اين مسئله بپردازند تا ديگر شاهد چنين جنايت هايي نباشيم.
سايت حوادث
-@@
اعتراف مسافرنمايان خشن به دستبردهاي سريالي
به گزارش خبرنگار گروه حوادث ايسکانيوز : چندي پيش به پليس 110 ساوجبلاغ ، خبر رسيد سه مسافرنماي چاقوکش ، راننده يک دستگاه «پژو آردي» را تهديد کرده و تنها سرمايه زندگي اش را دزديده اند.
پرونده با صدور دستور قضايي به دايره ويژه مبارزه با دستبرد وسايط نقليه اداره آگاهي فرستاده شد و شاکي گفت : عصر آن روز سه مرد ناشناس در پل «فرديس» کرج به عنوان مسافر دربستي سوار ماشينم شدند و خواستند آنان را به قزوين برسانم.نزديک شهرجديد هشتگرد بوديم که ناگهان مردان خشن با تهديد چاقو «پژو آردي» را از چنگم درآوردند و به سرعت گريختند.
پليس با اطلاعاتي که از مالباخته گرفت به چهره نگاري رايانه اي پرداخت و مشخصات خودروي مورد نظر به واحدهاي گشتي سراسر کشور اعلام شد.بدين ترتيب اين «پژو آردي» در قم ، رديابي شد و راننده 25 ساله اي که پشت فرمان آن بود تحت بازجويي قرار گرفت.
«يونس - د» ابتدا خود را بي گناه خواند اما در اداره آگاهي ساوجبلاغ با مالباخته رو به رو شد و به ناچار لب به بيان حقيقت گشود.
وي اظهار داشت : من و چهار نفر از دوستانم به نام هاي «شهرام - ع» ، «مسعود - ش» ، «حسن - ف» و «مهدي - ق» شبکه زورگيري تشکيل داده بوديم و با استفاده از سلاح سرد (چاقو) به کمين رانندگان مي نشستيم.
«يونس» همچنين از دزديدن يک دستگاه پژو 206 يشمي در صومعه سراي رشت با همدستي «شهرام - ع» پرده برداشت و مشخص شد اين خودرو ، آذر 1388 از سوي ماموران پاسگاه «چندار» کشف شده است.گزارش ايسکانيوز مي افزايد ، با اعتراف مجرم جوان به زورگيري دو دستگاه پرايد و «پژو روآ» در ميدان «شوش» تهران و «قرچک» ورامين ، عمليات به مرحله تازه تري رسيد.در نتيجه «مهدي - ق» ، «حسن - ف» و «شهرام - ع» در ورامين به محاصره درآمدند و غافلگيرانه دستگير شدند.
«شهرام» به مشارکت در پنج فقره دستبرد سريالي در رضوانشهر ، ورامين ، تهران بزرگ و ساوجبلاغ اعتراف کرد و اظهار داشت : يکدستگاه سمند را در خانه پدرم در ورامين مخفي کرده ام.
با راهنمايي وي ، خودروي مورد نظر به همراه چند دستگاه تلفن همراه ، ساعت و برخي وسايل باارزش رانندگان از مخفيگاهش کشف شد و تحقيق براي افشاي ساير جرم هاي احتمالي اعضاي شبکه خشن ادامه يافت.
در همين رابطه فرمانده پليس ساوجبلاغ اعلام کرد: با هماهنگي مقام قضايي ، تصوير بدون پوشش دو نفر از سرکردگان اين باند در رسانه ها منتشر مي شود تا ساير مالباختگان ، آنان را شناسايي آنها کنند.
سرهنگ «هاشمي» به رانندگان هشدار داد : در آستانه سال نو از سوار کردن افرادي مشکوک که با پيشنهاد کرايه بالا ، خودرو را به صورت دربستي کرايه مي کنند خودداري کنيد.همچنين در صورت سوار کردن مسافر دربستي حتما در مسير هاي پر تردد حرکت و از انتخاب مسير هاي خلوت و يا بيراهه ها خودداري کنند.
سايت حوادث
-@@
مرگ زن جوان پس از ليپوساكشن
بازپرس جنايي دستور تحقيقات را صادر كرد
در پي مرگ يك زن جوان پس از عمل ليپوساكشن، بازپرس ويژه‌ي قتل تهران دستور انجام تحقيقات را صادر كرد.
قاضي محمد شهرياري در خصوص اين حادثه به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: روز گذشته حسب گزارش مرجع انتظامي در جريان مرگ زني 32 ساله به نام زهرا در منزلش قرار گرفتم كه با صدور دستورات قضايي لازم، تحقيق در اين زمينه آغاز شد.
وي افزود: در بررسي‌هاي ابتدايي مشخص شد كه اين زن براي عمل ليپوساكشن (خارج ساختن چربي‌هاي شكم) به مطب يك پزشك مراجعه كرده و بعد از انجام اين عمل، زماني كه به خانه رسيده فوت كرده است.
بازپرس ويژه‌ي قتل تهران، خاطرنشان كرد: در حال حاضر، دستور تحقيقات صادر شده تا مشخص شود كه مرگ اين زن ارتباطي با عمل جراحي داشته يا خير تا در صورت ارتباط مرگ با عمل ليپوساكشن، ساير اقدامات قضايي انجام شود.
سايت حوادث
-@@
بازداشت کيف قاپان خشن به جرم جنايت مستانه
به گزارش خبرنگار گروه حوادث ايسکانيوز : نيمه شب دهم اسفند امسال ماموران کلانتري 190 مجيديه با کشيک دادسراي امور جنايي تهران بزرگ تماس گرفتند و اعلام کردند مرد 46 ساله اي به نام «قاسم» که در مقابل سه کيف قاپ مقاومت کرده بود در خيابان «رسالت» کشته شده است.سپس بازپرس «شاهنگيان» به همراه افسران دايره 10 آگاهي مرکز به نقطه مورد نظر رفت و با ديدن پيکر کاردآجين ، رسيدگي به ماجرا را آغاز کرد.
تحقيق ميداني نشان مي داد سه موتورسوار خشن ، ساعتي پيش از جنايت در قاپيدن کيف يک شهروند ديگر در شرق تهران ناکام مانده بودند و چون نمي خواستند دست خالي به خانه هاي خود برگردند به تعقيب «قاسم» پرداختند.
شاهدان گفتند : اين شهروند که حاضر نبود به هيچ قيمتي تسليم شود با ضربه هاي چاقوي ترک نشين موتور در خون غلتيد و جانيان بي رحم گريختند.جنازه با صدور دستور قضايي به پزشکي قانوني فرستاده شد و بازپرس شعبه دوم دادسراي ناحيه 27 از کارآگاهان خواست با چهره نگاري رايانه اي و بررسي بانک اطلاعات مجرمان پيشينه دار ، عاملان اين جنايت را شناسايي و دستگير کنند.
کارآگاهان با تجميع اطلاعات پي بردند سه سرنشين يک دستگاه موتوسيکلت هوندا 125 سبز در ساعت هاي 21:30 همان شب و 2:00 بامداد روز بعد دست به کيف قاپي زده بودند.
در نخستين دستبرد که در مسير شرق به غرب بزرگراه رسالت - نرسيده به 16 متري مجيديه شمالي - شکل گرفت مردي 40 ساله هدف دزدان بود.
وي گفت : تازه قدم به دومين پله پل عابر گذاشته بودم که دو پسر ناشناس به من حمله کردند.يکي از آنان از پشت سر ، يقه کاپشنم را گرفت و ناگهان مشت محکمي به صورتم زد.نفر دوم هم کيف همراهم را قاپيد و 50 هزار تومان پول نقد و اسناد و مدارک را بردند.
مالباخته ادامه داد : دزدان خشن به سرعت به سمت موتور سبزي رفتند که راننده آن منتظرشان بود.من هم که به خاطر شدت ضربه وارده به صورتم همچنان گيج بودم فقط توانستم رقم هايي از پلاک موتور را يادداشت کنم.
در پرونده دوم ، مالباخته مرد ميانسالي است که اظهار داشت : ساعت 2:00 بامداد در خيابان پاسداران -تقاطع ميدان فرخ يزدي - بودم و از محل کارم به خانه ام بر مي گشتم که سه نفر سوار بر يک موتور سبز به من حمله کردند.آنان با تهديد چاقو ، دستگاه لپ تاپ ، موبايل و MP3Player مرا گرفتند و در همان گير و دار ، با چاقو به دستم زدند.
تجسس براي رديابي تبهکاران ادامه داشت که پدر پسر 17 ساله اي به نام «فريد» وي را به کلانتري 102 پاسداران برد و تحويل مجريان قانون داد.گزارش ايسکانيوز مي افزايد ، پدر پريشان احوال گفت : به محض اين که فهميدم فرزندم به اتفاق دو نفر از دوستانش کيف قاپي کرده وجدانم اجازه نداد بي کار بنشينم و دست روي دست بگذارم.
«فريد» پس از تشکيل پرونده در کلانتري به پايگاه چهارم پليس آگاهي تهران بزرگ سپرده شد و توضيح داد که چگونه پس از نوشيدن مشروب به همراه دوستانش محمدرضا (17 ساله) و ميلاد (17 ساله) در سه فقره زورگيري در «مجيديه» و «پاسداران» دست زده بود.
به دنبال اين اعترافها مشخص شد که «فريد» و همدستانش قاتلان «قاسم» هستند و در نتيجه ، افسران پايگاه دهم آگاهي (وپژه پرونده هاي قتل) پيگير موضوع شدند.با به دست آمدن مشخصات «محمدرضا» و «ميلاد» مسير تجسس به مرحله تازه تري رسيد و مشخص شد آنان به جرم مزاحمت مستانه براي شهروندان و برهم زدن نظم عمومي ، از سوي کلانتري 128 تهران نو دستگير شده اند.
همچنين با افشاي اين مسئله که «ميلاد» ضربه مرگ را به «قاسم» زده بود مهم ترين برگ پرونده ورق خورد و لپ تاپي که مقابل بازارچه «علاالدين» خيابان «جمهوري» 180 هزار تومان فروخته شده بود رديابي شد.اعضاي اين شبکه با صدور قرارهاي قانوني روانه زندان شده اند و بازجويي ها براي افشاي ساير جرم هاي احتمالي آنان ادامه دارد.
سايت حوادث
-@@
موتورسوار عجول سوخت
به گزارش گروه حوادث ايسکانيوز : ساعت 20:52 يکشنبه زنگ ايستگاه شماره 2 آتش‌نشاني بندرعباس به صدا درآمد و خبر رسيد يک دستگاه موتوسيکلت در بلوار پيامبر اعظم (ص) به شدت به عقب تريلي خورده و راننده در خون غلتيده است.سپس «ناجيان 125» به نقطه مورد نظر رفتند و با جنازه
موتورسوار جوان رو به رو شدند.او که به روستاي «ايسين» مي رفت بر اثر شدت آسيب در دم جان سپرده بود.
اين رخداد دلخراش با آتش سوزي همراه بود و متاسفانه شعله هاي سرکش ، سراپاي موتورسوار عجول را هم فرا گرفت.گزارش ايسکانيوز مي افزايد ، پيکر سوخته او با صدور دستور قضايي به پزشکي قانوني فرستاده شد.
طي 10 سال اخير 7/2 خانواده ايراني به دنبال رخدادهاي رانندگي به طور مستقيم با از دست دادن درآمد و يا هزينه هاي ناشي از مراقبت افراد زخمي و يا معلول دائمي درگير بوده اند.اگر شمار افراد هر خانواده را چهار نفر در نظر بگيريم بيش از 10 ميليون ايراني (14 درصد کل جمعيت) به طور مستقيم با آسيب هاي ناشي از رخدادهاي رانندگي درگير بوده اند.بياييد با رعايت مقررات راهنمايي و رانندگي با دل خوش به استقبال نوروز 89 برويم.
سايت حوادث
-@@
سارقان مسلح خودروهاي عبوري بين شهري دستگير شدند
شش نفر كه با تشكيل گروهي اقدام به سرقت‌هاي مسلحانه از خودروهاي عبوري بين شهري در استان فارس مي‌نمودند، دستگير و روانه زندان شدند.
به گزارش سرويس «حوادث» ايسنا، سرهنگ محمدي ـ رييس پليس آگاهي استان فارس ـ افزود: در پي چندين شكايت از رانندگاني كه در مسير بين شهرهاي لارستان ـ جهرم تردد مي‌كردند، مبني بر سرقت به عنف وجوه نقد و اشيا قيمتي همراه آنها با توجه به حساسيت موضوع بلافاصله اكيپي از كارآگاهان پليس آگاهي فعاليت خود را آغاز كردند.
كارآگاهان در تحقيقات انجام شده دريافتند كه سارقين با سر و صورت پوشانده و با تهديد اسلحه كمري پس از متوقف كردن خودروها با ايجاد ضرب و جرح اقدام به سرقت نموده كه با بررسي‌هاي علمي و سرنخ‌هاي به جا مانده يكي از سارقين به هويت «ج ـ ف» شناسايي كه با استفاده از اطلاعات مردمي محل اختفاي متهم شناسايي و طي يك عمليات غافلگيرانه دستگير گرديد.
در بازجويي‌هاي انجام شده متهم كه قصد انكار بزه خود را داشت با توجه به دلايل و مدارك علمي ، به جرم خود با همدستي پنج نفر به نام‌هاي «ن ـ م» ، «ح ـ س» ، «ف ـ ف» ، «الف ـ الف» و «خ ـ ي» معترف گرديد كه با راهنمايي متهم منزل استيجاري آنها كه محلي براي برنامه‌ريزي‌ سرقت‌هاي آتي و جمع‌آوري اموال مسروقه بود، شناسايي و محاصره گرديد و هنگامي كه تمامي متهمين در آنجا حضور داشتند، با يك عمليات ضربتي دستگير و در بازرسي از محل مقادير قابل توجهي از اموال مسروقه كشف و سه دستگاه موتورسيكلت‌ و يك دستگاه خودرو كه در انجام سرقت‌ها از آنها استفاده مي‌كردند، توقيف شد.
در ادامه تمامي مالباختگان شناسايي و در مواجهه حضوري متهمين تمامي آنها را شناسايي كرده و نهايتا متهمان به همراه پرونده‌ به دادسرا اعزام و با صدور قرار قانوني روانه زندان شدند.
سايت حوادث
-@@
شكنجه كودك 11 ساله براي اخاذي 400 ميليوني
دو برادر شرور كه با ربودن پسر بچه 11 ساله اقدام به سوزاندن و شكنجه وي كرده بودند، توسط كارآگاهان پليس آگاهي شناسايي و دستگير شد.
به گزارش سرويس «حوادث» ايسنا، سرهنگ قاضي زاده ـ رييس پليس آگاهي استان كرمان ـ در توضيح اين پرونده‌ گفت: در پي اطلاع خانواده‌ فواد مبني بر ربوده شدن پسرشان از جلوي در منزل توسط دو فرد مسلح بلافاصله اكيپ زبده‌اي از كارآگاهان جرايم جنايي پليس آگاهي فعاليت خود را آغاز كردند.
كارآگاهان در ابتدا با دادن آموزش‌هاي لازم به خانواده‌ ربوده شده در زمينه‌ مذاكره با ربايندگان و نحوه رفتارشان در منزل توجيه شدند تا اين كه ربايندگان پس از يك ماه با خانواده‌ «فواد» تماس و در ازاي آزادي وي درخواست چهار ميليارد ريال پول كردند.
پس از تماس آدم ربايان كارآگاهان با انجام تحقيقات و بكارگيري اطلاعات مردمي به چند نفر مظنون و در بازجويي‌ها و تحقيقات علمي و پليسي نهايتا متوجه شدند كه آدم‌ربايي توسط دو برادر به نام‌هاي «الف ـ ج» و «م ـ ج» صورت گرفته و در حال حاضر در ارتفاعات جبال بارز در شهرستان ريگان نگهداري مي‌شود كه بلافاصله دو اكيپ از كارآگاهان كار آزموده و تكاور به محل مورد نظر عزيمت و پس از طي مسافت 130 كيلومتر محل را شناسايي و با يك اقدام غافلگيرانه وارد محل اختفاي متهمين شده و «الف ـ ج» كه با حضور مامورين قصد تيراندازي با سلاح كلاش به سمت آنان را داشت دستگير و در بازرسي از محل «فواد» كه پس از چهار ماه اسارت و با شكنجه‌هاي مختلف مورد آزار قرار گرفته بود را نيز با دست و پاي بسته در حالي كه آثار جراحات سوزاندن در بدن و صورت وي مشهود بود، آزاد و به آغوش خانواده‌ بازگرداندند.
در نهايت متهم به همراه پرونده‌ به دادسرا معرفي و تلاش براي دستگيري همدست وي كه در هنگام عمليات پس از تيراندازي به سمت كارآگاهان متواري شده بود، با جديت ادامه دارد.
سايت حوادث
-@@
ادامه مطلب راهم ببينيد

 

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي فرستادن به ایمیل
تاریخ انتشار : 16 آذر 1388

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي
نمونه هايي جمع آوري شده ازصفحات حوادث روزنامه ها از قبيل سرقت،قتل،كلاهبرداري،شركتهاي هرمي، اختلاس، شيادي، رمالي،جادوگري، دعانويسي، كيف قاپي،تردستي،چشم بندي،زورگيري،ربايش،سرقت به عنف،زناي به عنف،آدم ربايي،سعت غيرمجاز،سبقت غيرمجاز،خواب آلودگي وچرت زدن درحين رانندگي،خوردن مشروب الكلي ورانندگي،چاقوكشي،عربده كشي،متلك گفتن،مزاحمت نواميس، فرار از منزل، خودكشي، خودزني، قاچاق، مشروب، اعتياد، ترياك، حشيش، هروئين، كريستال،شيشه،ناس،سيگارو...معضلات اجتماعي است كه دراين قسمت آورده شده وگاهي نظرات كارشناسي هم دركنارآنها وجود دارد كه خواندن،تجزيه وتحليل،وراه حل و چاره پيدا كردن براي اساتيد،دانشجويان،معلمين،خطباء،روحانيون و... مفيد خواهد بود
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
زن جن گیر!
من و شوهرم هر دو تحصیل کرده هستیم و در یک اداره کار می کنیم. ما چند سال است که با هم ازدواج کرده ایم و همیشه با واقعیت ها زندگی می کنیم و به خرافات هم اعتقادی نداشتیم، اما نمی دانم چه شد که به راحتی فریب یک شیاد کلاهبردار را خوردیم و حرف هایش را باور کردیم!
زن جوان افزود: در یکی از شب های سرد و برفی اسفند ماه سال قبل همکارم که علاوه بر ارتباط شغلی با ما رفت وآمد خانوادگی هم دارد، همراه خانواده اش به منزلمان آمدند و تا دیروقت میهمان ما بودند.
پس از صرف شام و پذیرایی کامل، سرصحبت ها به درد پای شوهرم رسید. همسرم می گفت، مدتی است که از این درد لاعلاج رنج می برم. شما پزشک حاذقی نمی شناسید که یک نسخه به نزد او بروم؟
همکارم در پاسخ به سوال شوهرم گفت: چرا، اتفاقا دوای درد تو پیش پزشکی است که اگر یک بار او را ببینی از آن به بعد به دنبال تمام مشکلات زندگی ات خواهی بود. او با معرفی یک زن ادامه داد: این فرد جن گیر است و ارواح خبیثه را دور می کند، شاید دردپای شما هم از دست آسیب اجنه باشد و باید حتما به دنبال درمان آن باشید! من و همسرم در برابر این حرف ها لبخندی زدیم و گفتیم مگر امکان دارد که چنین اتفاقی بیفتد؟ در این لحظه همکارم و شوهرش با آب و تاب شروع به تعریف و تمجید از شاهکارهای زن جن گیر کردند!
تصمیم گرفتیم ارواح خبیثه را از زندگی مان دور کنیم
زن جوان افزود: آن شب با شنیدن حرف های همکارم، من و شوهرم قانع شدیم که به نزد زن جن گیر برویم و غروب روز بعد به سراغش رفتیم. وقتی موضوع دردپای همسرم را برایش تعریف کردیم، او در حالی که داخل اتاقی تاریک و رو به دیوار نشسته بود با لحنی عجیب و غریب گفت: خیلی شانس آورده ای که زود به این جا آمده ای، چون جن ها باعث درد پای تو شده اند و اگر از دارویی که تجویز می کنم استفاده نکنی بی برو برگرد فلج خواهی شد!
ترس از این حرف من و بهروز را لرزاند. ما با عجله گفتیم: اگر ممکن است هرچه سریع تر زحمت بکشید و داروی مورد نظر را بدهید تا از شر این بلا نجات پیدا کنیم!
زن جن گیر مبلغ یکصد و پنجاه هزار تومان وجه نقد از شوهرم گرفت و به او پمادی داد تا استفاده کند! جالب این جاست که با مصرف این پماد درد پای بهروز کمی بهبود یافت. شاید هم شوهرم به خودش تلقین می کرد که بیماری اش بهبود یافته است. ما در جمع خانوادگی و هرجایی که می رفتیم از این زن تعریف می کردیم!
با این وضعیت او توانست اعتماد ما را جلب کند و در جلسه بعدی که به سراغش رفته بودیم گفت: علاوه بر پادرد همسرم، اجنه در دیگر مشکلات خانواده ما دخالت دارند و اگر زود به هم نجنبیم روی خوشبختی را نخواهیم دید. او آن روز دعایی به ما داد و وردی روی آب خواند و ادعا کرد: باید آب را روی پای پسرمان بریزیم تا جن ها از او دور شوند.
زن جن گیر در حالی که به چشمان ما خیره شده بود و شمرده شمرده حرف می زد، گفت: برای حفظ سلامتی و جان پسرتان حتما این کار را انجام دهید چون ممکن است فرزندتان در تصادف یا هر حادثه ای آسیب ببیند و...! او به خاطر این ورد و دعا نیز مبلغ ۳۰۰ هزار تومان از ما دریافت کرد و این داستان هم چنان ادامه یافت و چندین بار دیگر هم، فریب نقشه شیطانی اش را خوردیم!
خیال واهی برای نجات جان پدرم از شر جن ها
زن جوان آهی کشید و افزود: این زن کلاهبردار در ادامه مدعی شد پدرم نیز جن زده شده است و در صورتی که اجنه از او دور نشوند به زودی سکته خواهد کرد.
با توجه به این که پدرم به دلیل کهولت سن بیمار بود من و شوهرم تصمیم گرفتیم جن ها را از او دور کنیم و برای این مسئله نیز ۱۰۰ هزار تومان پرداخت کردیم.
پس از مدتی همسر برادرم نیز مشتاق شد تا زن جن گیر را ببیند اما در این دیدار زن شیاد گفت: تو هم جن زده شده ای و مثل این که کسی خانواده شما را طلسم کرده است! او ادعا می کرد که همسر برادرم در زمان زایمان فوت خواهد کرد. عروس ما با شنیدن این حرف ها خیلی ترسیده بود.
بیچاره برادرم که کارگری ساده است، با هزار بدبختی مبلغی جور کرد و به زن جن گیر داد تا همسرش را از حملات مرگبار ارواح خبیث نجات دهد!
زن جن گیر مقداری از وسایل خانه را با خود برد
اما ماجرای کلاهبرداری ها به همین جا ختم نشد و زن جن گیر در ادامه مدعی شد که جن ها در لوازم خانه نیز نفوذ کرده اند و از طریق این وسایل قصد صدمه زدن به اعضای خانواده را دارند.
او مدعی بود که چون با دعاهایش جن ها نتوانسته اند به طور مستقیم افراد خانه را قربانی خود کنند، این بار می خواهند از طریق وسایل خانه به هدف خود برسند.
او گفت که برای دفع این حمله باید اموال را نابود کنید و یا آن ها را از محیط خانه دور نگه دارید تا جن ها از خانه شما بیرون بروند. به این ترتیب زن جن گیر بخشی از اموال خانه ما را با خود برد.
در واقع ما با دست خودمان ۲۶ قلم از اجناسی را که در خانه داشتیم، به او تحویل دادیم و از این کارمان خوشحال هم بودیم.
اما دیگر از آن به بعد هیچ خبری از آن زن شیاد نشد و هر وقت که برای تحویل گرفتن وسایل خانه مان که شامل مایکروفر، سرویس طلا، ظروف آشپزخانه، لوازم آرایش، صندلی و میز ناهارخوری و ساک مسافرتی بود، به سراغش می رفتیم جوابی نمی داد و می گفت آن وسایل را از بین برده ام تا جن ها راه بازگشتی به خانه شما نداشته باشند. با شنیدن این جواب واهی تازه فهمیدیم که چه کلاه بزرگی سرمان رفته است.
او حتی دیگر حاضر نشد ما را ببیند و می گفت بهتر است دیگر به خانه اش نرویم! من و شوهرم از این زن شیاد شکایت کردیم و پلیس او را به دام انداخته است. زن جن گیر که ۳۸ سال دارد، در تحقیقات به عمل آمده به جرایم خود اعتراف کرده و گفته است: پس از جدایی از شوهرم که فردی معتاد و بی مسئولیت بود، سرپرستی فرزند خردسالم را برعهده گرفتم و چون از پس خرج و مخارج زندگی برنمی آمدم، به این کار اشتباه دست زدم.
زن جوان فریب خورده در پایان اظهاراتش گفت: ما به راحتی فریب خوردیم و حتی این زن را با تعریف و تمجیدهای دروغین و بزرگ نمایی به دیگران هم معرفی کردیم اما واقعا زوج های جوان و همه کسانی که این ماجرا را می خوانند باید حواسشان را جمع کنند و مراقب باشند تا در بند این خرافات گرفتار نشوند، چون آدم هایی که خرافاتی می شوند مثل افرادی هستند که در باتلاق افتاده اند و هر لحظه در آن فرو می روند و با وسواس و خیالات واهی، روح و جسم خود را آزار می دهند. به نظر من اجنه و ارواح خبیثه همین افرادی هستند که از ساده لوحی و اعتماد بی جای دیگران سوءاستفاده می کنند!
رمال شیطان پرست! زنان نازا را به فساد می کشاند
در ادامه بررسی حوادث این هفته به ماجرای تاسف بار و نگران کننده ای اشاره می کنیم که در یکی از شهرهای غربی کشور به وقوع پیوسته است. در پی شکایت فردی از یک زن رمال که عامل ترویج فحشا و فساد میان مراجعه کنندگان بود، ماموران پلیس اطلاعات و امنیت عمومی به لحاظ حساسیت و اهمیت موضوع، رسیدگی سریع پرونده را به طور ویژه در دستور کار خود قرار دادند. با تحقیقات گسترده و کنترل های نامحسوس پلیسی، زن شیطان پرست که «مهین» نام داشت شناسایی شد و ماموران انتظامی با هماهنگی مراجع قضایی، منزل متهم را مورد بازرسی قرار دادند که در نتیجه آلات قمار، دو جلد کتاب رمالی، ۲ جلد کتاب تعبیر خواب و ۳ عدد کله و اسکلت که از علایم شیطان پرستی است، کشف شد.
«مهین» در اعترافات تکان دهنده خود گفت: زن هایی را که بچه دار نمی شدند، به منزل خود هدایت می کردم و آنان را بامواد بیهوش کننده به خواب عمیق می بردم سپس مرد یا مردانی که از قبل در آن جا حاضر بودند، زنان بیهوش را مورد تجاوز جنسی قرار می دادند و زنان بدون این که از نحوه بچه دار شدن خود آگاه شوند، به خیال این که ورد و دعاهای من برای شان چاره ساز شده است، محل را ترک می کردند. آن ها حتی پول های کلانی را پرداخت می کردند. درخور یادآوری است این زن شیطان صفت برای رسیدن به سزای عمل ننگین خود به مراجع قضایی معرفی شده است.
فریب افراد رمال و جن گیر را نخورید
درباره این موضوع نظر رئیس مرکز مشاوره پلیس خراسان رضوی را جویا شدیم. سرهنگ سیدمحمد حسینی اظهار داشت: با توجه به این که باورها و اعتقادات دینی در تمامی زندگی افراد ایرانی جریان دارد، از این رو افرادی که به عنوان رمال، پیش گو و جن گیر فعالیت می کنند با سوءاستفاده از این باورهای مردمی و به کارگیری شیوه های غیرعلمی روان شناختی، روان کاوی، هیپنوتیزم، آموزش فنون یوگا و ادعای تظاهر روح درصدد جلب اعتماد افراد ساده لوحی هستند تا بتوانند آن ها را اغفال کنند و به اهداف خود برسند.
وی افزود: شگرد افراد رمال و فالگیر به این نحو است که با ارتباط کلامی، اطلاعاتی هرچند مختصر از طعمه خود می گیرند و با پردازش آن اطلاعات، سعی می کنند نظر فرد را جلب کنند تا القا کننده مسائلی باشند که به نوعی به ذائقه مخاطب خوش بیاید. این افراد شیاد سعی می کنند اطلاعات را به طور مستقیم یا غیرمستقیم، حتی با ارزیابی ظاهر فرد دریافت کنند. اما نکته مهمی که باید به آن توجه کرد، این است که فرد شیاد در مراحل بعدی از عبارت های دوپهلو استفاده و سعی می کند با طرح مسائلی کلی که شکل واقعی و درستی ندارد اما فرد به دلیل عمومیت آن، این مطالب پراکنده را به عنوان پیش گویی می پذیرد، اعتماد وی را جلب کند. از این رو با این ترفند رمالان و افراد شیاد سعی می کنند به طعمه خود القا کنند که از آینده وی خبر دارند و حتی از جزئیات زندگی اش نیز مطلع هستند.
رئیس مرکز مشاوره پلیس خراسان رضوی خاطرنشان کرد: مهم ترین اهداف این افراد شیاد، تامین منابع مادی و در نمونه هایی نیز سرقت، سوءاستفاده های غیراخلاقی و حتی پس از کسب اطلاعات زندگی خصوصی فرد، اخاذی از طعمه است.
در این جا آن چه مهم است عوارض روحی، روانی و جسمی است که قربانیان این جرایم در طول زندگی خود با آن مواجه می شوند و زمانی به خود می آیند که پل های پشت سرشان خراب شده است و به اصطلاح کار از کار گذشته، این در حالی است که مجازات مجرمان در این مسائل بخشی از ماجراست و پاسخ گوی آبروی از دست رفته افراد نیست. از این رو به شهروندان و به خصوص به بانوان هشدار می دهیم با آگاهی از مخاطرات ارتباط با افراد رمال و شیاد در صورت مواجهه با آن ها مراتب را به فوریت های پلیسی ۱۱۰ اطلاع دهند و برای حل مشکل خود نیز با توکل به خداوند بزرگ، از خدمات تخصصی مراکز مجاز و علمی مشاوره و مددکاری اجتماعی استفاده کنند.
روزنامه خراسان 88.06.02
متین
-@@
گفت وگو با قربانیان شرکت های هرمی
استخدام در پروژه قطار سریع السیر تنها یک سراب بود
چند وقت قبل یکی از دوستان و همکلاسی های دوران دانشگاه که مثل خودم دانش آموخته رشته مهندسی مکانیک است و کارگاه قطعه سازی داشت، به کارگاه من زنگ زد اما من نبودم. او به همکارم گفته بود که به مهندس بگویید با من تماس بگیرد اما راستش من با او تماس نگرفتم؛ فکر می کردم می خواهد سفارش کار بدهد چون قبلا یک کار پر دردسر که تیراژش هم کم بود؛ به کارگاه قطعه سازی من سفارش داده بود. به همین دلیل تصور می کردم باز هم چنین سفارشی دارد. شب بود که مهندس دوباره تماس گرفت. این بار خودم گوشی را برداشتم. بعد از احوال پرسی گفت: از کارت راضی هستی؟ گفتم: چطور مگه؟ تو که خودت تولید کننده ای، می دانی که ایران خودرو هنوز مطالبات مرا پرداخت نکرده است من هم تاچند وقت دیگر باید کارگاه را تعطیل کنم. اودرحالی که سعی می کرد خود را دلسوز من نشان دهد، گفت: بله می دانم! من هم یک ماه قبل یک کار خوب و پر درآمد پیدا کردم و کارگاهم را هم تعطیل کردم. الان هم برای همین به تو زنگ زدم. می دانم تو هم وضع مالی خوبی نداری، می خواهم به تو کمک کنم!
او پس از مدتی حاشیه رفتن، گفت: پروژه قطار سریع السیر مشهد-تهران شروع شده است. صنایع ریلی کشور نیروهای متخصص جذب می کند آن هم با شرایط و حقوق بسیار عالی!حداقل ۲ میلیون تومان در ماه! و ادامه داد: البته ۳ ماه اول که دوران آموزشی است، ماهی ۵۰۰ هزارتومان حقوق داری اما بعد بیشتر از ۲ میلیون می گیری. من که از این حرف ها خوشحال شده بودم، پرسیدم: باید تهران ساکن شوی؟ گفت: بله! گفتم: پس من نمی توانم بیایم چون جدایی از پدر و مادرم برای من سخت است. اصرارهایش فایده ای نداشت، بنابراین بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد. وقتی ماجرا را برای همسرم تعریف کردم، او خیلی ناراحت شد و گفت: چرا قبول نکردی؟ آن وقت من هم انتقالی می گرفتم و هردو در تهران با شرایط عالی زندگی می کردیم. تو هم می توانستی شرایط قبلی خودت را که مدیر بودی، به دست آوری مثل قبل در دانشگاه هم تدریس کنی. خلاصه برای هرکسی ماجرای تلفن دوستم را تعریف می کردم، می گفت خیلی اشتباه کردی، باید قبول می کردی. هنوز چند روز نگذشته بود که دوستم دوباره زنگ زد و گفت: چی شد تصمیم نگرفتی به تهران بیایی؟ صنایع ریلی دوباره، نیرو می گیرد. گفتم نه من نمی توانم در تهران ماندگار شوم. اما او این بار گفت: لازم نیست برای همیشه تهران باشی. کار به صورت پروژه است تو هم همراه پروژه به مشهد می روی تازه خانه هم به صورت سازمانی در اختیارت می گذارند. من هم الان با همسرم به تهران آمده ام. خلاصه آن قدر از مزایا و امکانات زیاد این کار تعریف کرد تا این که راضی شدم به تهران بروم؛ قرار شد از مسئول گزینش آن جا برایم وقت مصاحبه بگیرد. آن روز با خوشحالی موضوع را به همسر و خانواده ام اطلاع دادم. صبح روز بعد خودم با دوستم تماس گرفتم. او گفت: فردا حرکت کن که پنج شنبه برای مصاحبه اینجا باشی. گفتم نمی توانم فردا باید سفارش های ایران خودرو را تحویل بدهم.او گفت: پس من دوباره به تو اطلاع می دهم. دقایقی بعد زنگ زد و گفت: شانس آوردی چون مدیر پروژه شنبه بعد از ظهر به ماموریت می رود و تو سعی کن ساعت ۸ صبح جمعه تهران باشی، به یکی دیگر از دوستانم که در افغانستان کارگاه تولیدی داشت زنگ زدم و موضوع را گفتم، او هم اصرار داشت که اگر می شود او را هم همراه خودم ببرم. اما وقتی با مهندس تماس گرفتم، گفت: فعلا یک نفر می خواهند و تو ۳ روز باید در تهران بمانی تا کارت را قبول کنند. روز حرکت فرا رسید اما هرلحظه مسائلی پیش می آمد که نگران می شدم. مثل خرابی خودروی پدرم که قرار بود مرا به پایانه مسافربری برساند، نگاه های مادرم و غیره بالاخره ساعت ۸ صبح به پایانه جنوب رسیدم. دوست مهندسم چند بار زنگ زد و قرار شد در ایستگاه متروی خیابان نواب همدیگر را ملاقات کنیم. او از دیدن من خیلی خوشحال بود و مدام از شرایط خوب کار تعریف می کرد. پس از طی چند کوچه پس کوچه به انتهای یک کوچه بن بست رسیدیم. او زنگ خانه را به صدا درآورد و لحظاتی بعد جوانی در حیاط را گشود. تعجب کردم، پرسیدم چرا نرفتی محل کار برای مصاحبه! گفت: مدیر پروژه اهل مشهد است، گفته وقتی از راه می آیی خسته هستی و باید کمی در خوابگاه استراحت کنی! ضمن این که مهندس مدیر پروژه گفته است من خودم به خوابگاه می آیم و مصاحبه می کنم. گفتم واقعا چقدر انسان با محبتی است اما این طوری که درست نیست. قبل ازاین که مدیر پروژه به آن خانه بیاید، مهندس دیگری را دیدم که او را دورادور می شناختم. او قبلا از کارکنان شرکت (پ-ن) بود. او هم از شرایط عالی کار می گفت. همه خوشحال بودند انگار در قرعه کشی میلیاردی بانک برنده شده اند. وقتی از اوضاع کار می پرسیدم می گفتند: تو انسان توانمندی هستی، از عهده آن برمی آیی! راستش قبل از این که به تهران بیایم، با خودم فکر می کردم این چه کاری است که تا این اندازه درآمد دارد.
اما دوست مهندسم هربار یک چیزی می گفت، یک بار می گفت کار نظارتی است، یک بار می گفت: کار ساخته! آخر هم می گفت: باید کار را ببینی! خیلی از مدیران شرکت ها، کار خودشان را تعطیل کرده اند و به اینجا آمده اند و ... آن خانه که به عنوان خوابگاه بود، زیربنایی حدود ۴۰ تا ۴۵ متر داشت و طبقه همکف یک ساختمان ۳ طبقه بود،که هیچ امکاناتی هم نداشت. خلاصه افرادی که در آن خانه بودند، مشغول پذیرایی از من شدند. بعد از مدتی مدیر پروژه آقای مهندس «ب» آمد. افرادی که داخل منزل بودند دست و پای خودشان را گم کرده بودند و چنین وانمود می کردند که او شخص خیلی مهمی است. آن ها سر رسیدهای خودشان را برداشتند تا از مصاحبه من نت برداری کنند. جلسه مصاحبه شروع شد. آقای مهندس «ب» روبه روی من نشست و دیگر مهندسان هم در کنار میز! جوان دیگری هم که قبلا در شرکت «پ.ن» کار می کرد، روی زمین نشست. به دوست مهندسم گفتم من رزومه کاری ام را بیاورم تا مهندس آن را ببیند که او گفت: نه! لازم باشد مهندس خودشان می گویند. خلاصه مصاحبه شروع شد. مهندس از کارم، سنم، درآمدم و غیره سوال کرد. خودش می گفت: ماهی ۴ میلیون تومان در یک شرکت حقوق می گرفته اما آن کار را رها کرده و به این پروژه آمده است. او می گفت: تازه فهمیدم که صرف داشتن خانه و خودرو و ویلا در طرقبه و شاندیز که زندگی نیست! هر لحظه تعجبم بیشتر می شد. بحث به بحران اقتصاد جهانی کشیده شد. اول با مهندس بحث کردم و او را به چالش کشیدم؛ بعضی جاها هم با نظر او موافق بودم اما بعد متوجه شدم که او مقدمه چینی می کند چون بعد از گذشت ۲ ساعت هنوز شرایط کاری ام را توضیح نداده بود. بیشتر شبیه یک نشست بود تا مصاحبه! دیگر به زور حرف هایش را تحمل می کردم که گفت: حالا می خواهم یک کار جدید را به تو معرفی کنم، دراین لحظه از داخل کیفش ۲ پوشه بیرون آورد وقتی پوشه ها را باز کرد، دنیا روی سرم خراب شد. برای یک لحظه تمام بدبختی هایم از مقابل چشمانم رژه رفتند. بدنم یخ کرد خودم را به زور روی صندلی نگه داشته بودم دیگر هیچ چیز نمی فهمیدم. «گلدکوئیست»! او داشت شرکت گلدکوئیست را معرفی می کرد، طی ۶-۵ سال گذشته خیلی‌ها سعی کرده بودند مرا به سمت این شرکت کلاهبرداری بکشانند اما هیچ وقت موفق نشدند. یاد آن هایی افتادم که این شرکت هرمی زندگی شان را تباه کرده بود. همین دو هفته قبل بود که یکی از دوستانم که مدیر تعمیرات یک کارخانه سیمان است، تعریف می کرد که چگونه برادر کوچکش را که لیسانس رشته شیمی است، به بهانه کار به تهران کشانده اند و بعد در یک خانه زندانی اش کرده بودند. یادم افتاد که دوستم می گفت: پول هایش را گرفته اند و او با یک بدختی توانسته بود از چنگ آن ها فرار کند و حتی می ترسید به دستگاه قضایی شکایت کند. همه این قضایا مانند یک فیلم در ذهنم تداعی می شد. من با سر حرف های مهندس «ب» را تایید می کردم. اما فقط دراین فکر بودم که چگونه از این خانه لعنتی فرار کنم. خودم را جمع و جور و وانمود کردم که این موضوع برایم خیلی جالب است. با این حال دائم دراین فکر بودم که چگونه از آن جا فرار کنم. مهندس «ب» می گفت: این کار ۳ شرط اساسی دارد. ۱ -با کسی مشورت نکنی ۲ -هیجان زده نشوی سومی را هم به خاطر ندارم که چه بود اما فکر می کنم تنها شرط اول برای خوانندگان خراسان که این مطلب را می خوانند، کافی باشد. قرار بود من ۳ روز در تهران بمانم و دراین باره تحقیق کنم و بعد اگر نخواستم بروم. ولی خودم می دانستم که نمی توانم از چنگ آنها فرار کنم. وقتی مهندس «ب» رفت، دیدم دراین فرصت اتاق دیگر پر از جوان شده است. حدود ۹نفر بودند یکی تبریک می گفت و دیگری خوش آمد و ... .
بعضی از آن جوان ها را می شناختم. دوست مهندسم هم از این که به من دروغ گفته بود عذرخواهی کرد و گفت: ولی این کار درآمد خوبی دارد. دیدم برادر دوستم که وکیل است او هم حضور دارد. قرار بود تا بعد از ظهر دادستان استان... یا شوهرخواهر آقای ... برادر آقای شهردار و غیره را هم زیارت کنیم. بیشتر آن هایی که آن جا بودند، شغلشان قطعه سازی بود که به دلیل اوضاع بد اقتصادی به این سراب کشیده شده بودند. قرار بود بعد از خوردن ناهار برای بازدید بیرون برویم. دوباره صحبت ها شروع شد. همه آن ها شست وشوی مغزی شده بودند و امیدوار به میلیاردر شدن! باورم نمی شد آیا این ها همان هایی هستند که من قبلا دیده بودم. می گفتند: ما تلویزیون نگاه نمی کنیم. ماهواره نمی بینیم، روزنامه نمی خوانیم چون موج منفی می دهد و نمی گذارد روی کار متمرکز شویم. تمام درهای اطلاعاتی بیرون را روی خودشان بسته بودند. جالب این جا بود که آن ها نماز اول وقت می خواندند و خدا را شکر می کردند و ... .
خلاصه من فقط به فرار فکر می کردم اما نمی دانستم چگونه، تلفن همراهم آنتن نداشت. دوستم می گفت اینجا تماس گرفتن ممنوع است، گفتم پس چگونه به خانواده ام اطلاع بدهم و ادامه دادم برویم بیرون زنگ بزنم. گفت: عجله نکن! بعد از ظهر بیرون می رویم و بعد هم دوباره شروع کرد به شست وشوی مغزی من! اما من فقط به فرار فکر می کردم و او برای هر بهانه ای که می آوردم جوابی داشت تا این که فکری به ذهنم رسید. دوستم را به کناری کشیدم و گفتم با تو یک حرف خصوصی دارم. همه تعجب کردند. او را به اتاق دیگر بردم و اول قسم دادم که به کسی چیزی نگوید! چاره ای نداشتم برای فرار از این مکان باید دروغی را سرهم می کردم. گفتم: من اعتیاد دارم. از حرف های مهندس هم چیزی نفهمیدم چون خمارم. می خواستم صبح قبل از آمدن به نزد تو به منزل دوستم بروم و مواد مخدر مصرف کنم که دیدم دیر شد. برای همین هم گذاشتم برای بعد از مصاحبه! الان هم نمی توانم تحمل کنم باید راهی برای رفتن به بیرون پیدا کنی.
علی که دودل شده بود و باور نمی کرد که من معتاد باشم، وقتی اصرار مرا دید گفت: حالا کجا می خواهی مصرف کنی؟ گفتم: منزل دوستم نزدیک است اگر تو هم بیایی باهم می رویم. با گفتن این جمله او کمی آرام شد و به دیگران گفت: من و دوستم به کافی نت می رویم تا او تحقیقات خود را آغاز کند اما افراد داخل منزل مانع شدند. هرکدام بهانه ای می آوردند تا من از آن جا خارج نشوم. اما وقتی نام دوستم را که قرار بود به منزل او برویم گفتم، دوست مهندسم او را شناخت و اطمینان پیدا کرد. چرا که او یکی از دوستان و همکلاسی های مشترک ما بود که در شرکت نفت استخدام شده بود. شاید هم فکر می کرد با این کار آن دوستم را هم به دام می اندازد.
بالاخره او دیگران را راضی کرد و گفت : من همراه او هستم زود بر می گردیم. وقتی خواستم کیفم را بردارم، دوستم مانع شد و گفت: کیفت را بگذار همین جا باشد. گفتم داخل آن مواد مخدر و وسایل استعمال است نمی توانم آن را بگذارم. به شوخی گفتم نترس فرار نمی کنم. خندید و گفت: نه برای این که اذیت نشوی. وانمود می کردم خیلی خمارم. به دوستم گفتم برایم کارت تلفن بخرد تا از تلفن عمومی به دوستم زنگ بزنم و آدرسش را بگیرم چون آن روز در تهران تلفن های همراه قطع بود. در دلم دعا می کردم که در شهر کرج تلفن های همراه قطع نباشد وگرنه یا باید در خیابان سریع می دویدم تا به یک پاسگاه برسم و یا داد و بیداد راه می انداختم. اما خوشبختانه وقتی شماره دوستم را که در کرج سکونت داشت، گرفتم تلفن همراهش را پاسخ داد. آدرس او را گرفتم و خیالم راحت شد. وقتی به کرج رسیدیم و به منزل دوستم رفتیم، دیگر سوال هایم از دوست مهندسم شروع شد. او که فهمید چه اشتباهی کرده است و من معتاد نیستم عصبانی شد. اما حالا نوبت من بود تا برایش سخنرانی کنم. سعی کردم نصیحتش کنم. می خواستم زنگ بزنم به آن هایی که زندگی خودشان را برای گلدکوئیست از دست داده بودند تا او هم ماجرای آن ها را بشنود. اما او با این که خودش می دانست درچه دامی گرفتار شده است، سعی می کرد از خودش دفاع کند. وقتی دید فایده ای ندارد گفت: من پول هایم را از دست داده ام زندگی ام خراب شده است و روی بازگشت ندارم من باید پول هایم را به دست بیاورم و چاره ای هم ندارم تا افرادی را که به من اعتماد دارند، وارد این بازی خطرناک کنم و...بالاخره او پس از عذرخواهی از من و درحالی که اشک هایش را پاک می کرد از منزل دوستم رفت. اما من به هم ریخته بودم. اعصابم خرد شده بود. آخر چه جوابی باید به خانواده ام می دادم. هزار کیلومتر راه آمده بودم تا ماهی ۲ میلیون تومان حقوق بگیرم. با هزاران بدبختی خودم را راضی کرده بودم که دور از پدر و مادرم زندگی کنم، اما حالا چه! اعتمادی را که به دوست مهندسم داشتم و این که این پروژه چقدر می توانست در آینده کاری من تاثیر بگذارد اما همه چیز تنها یک سراب بود. با این حال به خودم دلداری دادم که باید خدا را شکر کنی اگر تو هم به دام می افتادی اگر پول هایت را از دست می دادی، آن وقت چه سرانجامی پیدا می کردی! روز بعد اول به مشهد زنگ زدم و ماجرا را برای دوستان مشترک من و دوست مهندسم تعریف کردم تا آن ها خدای ناکرده به دلیل اعتمادی که به او دارند در دام نیفتند و بعد هم با ۱۱۰ تماس گرفتم تا ماجرا را پی گیری کنند. وقتی به مشهد بازگشتم خانواده دوست مهندسم را درجریان موضوع قرار دادم، چون خانواده کسانی که در آن خانه بودند هیچ کدام اطلاعی نداشتند که پروژه قطار سریع السیری در کار نیست و همه آن ها به دام شرکت‌های هرمی افتاده اند.
روزنامه خراسان 88.05.26
سید خلیل سجاد پور
-@@
نفهمیدم در فنجان شیرقهوه چه بود که...؟!
دوشنبه هفته قبل تا آنجا خواندید که ندا بر اثر معاشرت با یکی از دوستانش به نام نرگس و در یک پارتی با پسر جوانی به نام بهرام آشنا شد. نرگس ادعا می کرد که آن پسر جوان پسرخاله اوست. این روابط خیابانی تا آنجا پیش رفت که ندا بدون اطلاع خانواده اش با بهرام روابط دوستانه برقرار کرد و با او قرار ملاقات گذاشت و اینک ادامه ماجرا...
و این آخرین اشتباه جبران ناپذیر...!!
ساعت ۹ صبح بود که بهرام در محلی که قرار گذاشته بودیم به دنبالم آمد سوار اتومبیل که شدم او دقایقی در چند خیابان دور زد و بعد هم از من پرسید: موافقی به جای دور زدن های بیهوده توی خیابان ها که ممکن است دوست یا فامیلی هم ما را ببیند برویم یک جایی و دور از چشم دیگران بنشینیم! که من بی آن که به عاقبت پذیرفتن پیشنهاد او فکر کنم قبول کردم و این آخرین و مهم ترین اشتباه جبران ناپذیر من بود که درباره بهرام که خیلی خوب می توانست با جملات فریبنده بازی کند مرتکب شدم بهرام در آن روز بعد از جلب موافقت من به طرف بلوار وکیل آباد تغییر مسیر داد و دقایقی بعد در حالی که همچنان با زبان چرب و نرم خود مرا با حرف هایش سرگرم کرده بود وارد بلوار صیاد شیرازی شد و در مقابل ورودی یک مجتمع مسکونی ۸ واحدی توقف کرد! پس از آن هم از اتومبیل پیاده شد و با کلیدی که داشت قفل در ورودی را باز کرد و بعد هم از من خواست تا پیاده شوم پرسیدم: این جا کجاست؟ خنده ای کرد و گفت: نترس جای بدی نیست! نگران هم نباش در این جا فقط خودمان هستیم و بس و من که تحت تاثیر حرف ها و قول و قرارهای او قرار گرفته و به غلط باورش کرده بودم پیاده شده و وارد ساختمان و آپارتمانی که بهرام کلیدش را داشت شدیم داخل آپارتمان من هاج و واج به اطراف نگاه می کردم که بهرام به من نزدیک شد وگفت: راحت باش! این جا هیچ مزاحمی نخواهیم داشت. از همان موقع تحت تاثیر گفته های بهرام خودم را همسر او احساس می کردم و همیشه به صحبت های او فکر می کردم صحبت های قشنگی که به یک موجود عقده ای مانند من احمق امید می داد (امیدی واهی!) به هر حال من غرق در همین افکار بودم و به زندگی مشترک خود در کنار بهرام می اندیشیدم که نام برده برای پذیرایی از من مشغول تهیه آب جوش بود آب جوش که آماده شد او با لحنی صمیمی و خودمانی مرا مخاطب قرار داد و پرسید: (ندا جون!) چای یا قهوه؟! گفتم فرقی ندارد هر چه خودت خوردی من هم می خورم و بعد هم در حالی که دو فنجان محتوی شیرقهوه را داخل یک سینی گذاشته و ظرفی محتوی دو مدل شیرینی یزدی (باقلوا و قطاب) را هم در کنار سینی قرار داده بود روی میزی که در مقابل من قرار داشت گذاشت چند لحظه بعد بهرام یکی از دو فنجان محتوی شیرقهوه را به من تعارف کرد و بعد هم ظرف شیرینی را به طرفم گرفت و خودش هم مشغول خوردن شد و این در حالی بود که در خلال نوشیدن شیرقهوه لحظه ای از من چشم برنمی داشت.
نفهمیدم در فنجان شیرقهوه چه بود که...؟!
هنوز مدت زمان زیادی از نوشیدن شیرقهوه نگذشته بود که احساس کردم پلک هایم سنگین شده و چند لحظه بعد هم دیگر هیچ نفهمیدم! ولی زمانی که چشم باز کردم متوجه شدم ساعتی هم از ظهر گذشته است هنوز حالم جانیامده بود، به دست شویی رفتم تا مشتی آب به صورتم بزنم و در آن جا بود که در آینه دست شویی با اوضاع و احوال ظاهری قیافه به هم ریخته خود مواجه شدم و فهمیدم چه بلایی سرم آمده است در این هنگام چند ضربه به در دست شویی خورد و صدای بهرام به گوشم می رسید که با لحنی همراه با مهربانی و صمیمیت می گفت: ندا! نداجون! حالت خوبه مشکلی نداری؟ در حالی که به بدبختی خود می گریستم از دست شویی که خارج شدم رو به بهرام کرده و پرسیدم تو چه کردی؟ می دانی اگر پدر و مادرم بفهمند از غصه دق خواهند کرد؟! و بهرام انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده با خونسردی پاسخ داد: چیزی که نشده! من غذایی را دوست داشتم که قرار بوده تا چند وقت دیگر از آن استفاده کنم! ولی عجله به خرج داده ام و قبول می کنم که اشتباه کرده ام ولی تو نگران نباش من آن قدرها بی معرفت نیستم که اجازه بدهم تو با مشکلی مواجه شوی و بعد هم شروع به دلداری دادن من کرد و از من خواست که آرامش خودم را حفظ کنم و غصه هیچ چیز را هم نخورم!؟ و در همان روز و همان شرایط هم سوگند یاد کرد و قول داد که تابستان همین امسال یعنی تا ۲،۳ ماه دیگر مادرش را برای انجام خواستگاری رسمی به خانه ما خواهد فرستاد که متاسفانه هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاد و هر بار هم با او که پس از آن ماجرا هر چند روز یک بار یکدیگر را می دیدیم صحبت می کردم و از او درباره زمان آمدن مادرش برای خواستگاری می پرسیدم، او انجام این موضوع مهم را که بارها و بارها قولش را به من داده بود به وقت دیگری موکول می کرد تا این که در نهایت ناباوری متوجه شدم که همه این حرف ها دروغ بوده و او از ابتدا هم قصد ازدواج با مرا نداشته است به سراغ دوستم نرگس که باعث و بانی تمام این بدبختی های من بود رفتم به امید آن که از او کمک بگیرم موضوع را با او در میان گذاشتم و به نام برده که به اشتباه هنوز هم فکر می کردم دوست من است گفتم که بهرام چه کرده است از او خواستم که به نزد خاله اش (مادر بهرام) برود و از او بخواهد تا در رفع این مشکل یاری ام کند و در آن هنگام بود که دریافتم اصلا بهرام پسرخاله اش نبوده او با شنیدن این درخواست رو به من کرد و با خنده گفت: خاله ام کجا بوده؟ اصلا مادر من خواهری ندارد که خاله من باشد گفتم: پس... که نرگس اظهار داشت: من همین طوری به مادر می گویم خاله و حالا مانده ام که چه باید بکنم قصد دارم به مراجع قانونی متوسل بشوم و از آن ها به خاطر نجات خود از این مهلکه که به خاطر ندانم کاری و بلندپروازی های خود در آن گرفتار شده ام کمک بخواهم!
علی توپ ریز-
-@@
آب گل آلود!
کلاهم پس معرکه افتاده است و نمی دانم چه طور پل های شکسته پشت سرم را از نو بسازم؟ زن جوان که از سر غرور و تکبر برای خودش دردسر بزرگی درست کرده است، برای گریز از مشکلات به وجود آمده، در مرکز مشاوره پلیس خراسان رضوی به دنبال راه و چاره ای منطقی بود تا به هر قیمتی ، زندگی اش را حفظ کند.«منیره» در بیان داستان زندگی خود گفت: تازه دیپلم گرفته بودم که سر و کله یک خواستگار پیدا شد. با این که دوست داشتم ادامه تحصیل بدهم اما وقتی دیدم پدر و مادرم به این امر رضایت دارند و خواستگارم پسر خوبی است پس از مشورت و انجام تحقیقات لازم، جواب بله را گفتم و با محمدرضا نامزد شدم. دوران عقد، هفت ماه طول کشید و با برگزاری جشن عروسی، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. شوهرم مردی آرام و بی ریاست و با من و خانواده ام برخوردی محترمانه و مودبانه دارد. ما روزهای اول زندگی مان را خیلی شیرین و رویایی پشت سر گذاشتیم تا این که یک روز هم کلاسی قدیمی ام با یک دسته گل و جعبه شیرینی به دیدنم آمد و«سمانه» بی مقدمه حرف هایی در مورد شوهرم زد که مرا مایوس کرد. او می گفت: تو واقعا حیف شدی و عجله کردی چون از هر نظر که حساب کنی یک سر و گردن از شوهرت بالاتر هستی. کاش کمی دندان روی جگر می گذاشتی چون قراربود برای برادرم به خواستگاری ات بیاییم و...! شنیدن این حرف ها برایم ناراحت کننده بود، واقعا فکر می کردم در انتخابم اشتباه کرده ام. متاسفانه ادامه رفت و آمدهای من و سمانه باعث شد تا سر ناسازگاری و لج بازی با شوهرم بگذارم. دوستم نیز از این آب گل آلود ماهی می گرفت و هر روز مرا بدون اطلاع شوهرم به این طرف و آن طرف می برد. همسرم که متوجه این موضوع شده بود از من خواست که با او قطع ارتباط کنم، ولی افسوس که گوشم بدهکار این حرف ها نبود و ما سر این مسئله بارها با هم مشاجره کردیم. منیره ادامه داد: ۴ ماه از زندگی سرد و بی روح مان گذشت و این اواخر سمانه می گفت اگر اجازه بدهی می خواهم در مورد تو با برادرم صحبت کنم! یک روز برادر دوستم من و سمانه را با خودرو به سر کوچه رساند و شوهرم که از دور ما را دیده بود با عصبانیت و برخوردی غضبناک گفت مگر به تو نگفته ام که حق نداری با این خانم رفت و آمد کنی؟ از چه کسی اجازه گرفتی و سوار خودروی مردی غریبه شدی؟ من که احساس می کردم در حضور دوستم شخصیتم خرد شده است به طرفش حمله کردم و ما با هم درگیر شدیم. محمدرضا قهر کرد و به خانه پدرش رفت و سمانه نیز مرا به داخل خانه برد. اما او با سوءاستفاده از این فرصت تمام طلاهایم را سرقت کرد و رفت. از آن روز هرچه با این دوست ناباب تماس می گیرم جواب نمی دهد. او حتی به شوهرم زنگ زده و ادعا کرده است که من مزاحم برادرش می شوم و...!منیره در پایان گفت: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! کاش به سمانه اجازه نمی دادم به حریم خصوصی زندگی ام وارد شود چون اعتماد بی جا، کار به دست آدم می دهد! یک نکته مهم هم این که انسان ها باید از دل زیبا باشند نه از ظاهر و قیافه! امیدوارم شوهرم فرصتی به من بدهد تا گذشته را جبران کنم
غلامرضا تدینی راد روزنامه خراسان 88.09.16
@@@@@@@@@@@@@
ادامه مطلب راهم ببينيد

 

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي فرستادن به ایمیل
تاریخ انتشار : 1 آذر 1388

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي
نمونه هايي جمع آوري شده ازصفحات حوادث روزنامه ها از قبيل سرقت،قتل،كلاهبرداري،شركتهاي هرمي، اختلاس، شيادي، رمالي، جادوگري، دعانويسي، كيف قاپي،تردستي،چشم بندي،زورگيري،ربايش،سرقت به عنف،زناي به عنف،آدم ربايي،سعت غيرمجاز،سبقت غيرمجاز،خواب آلودگي وچرت زدن درحين رانندگي،خوردن مشروب الكلي ورانندگي،چاقوكشي،عربده كشي،متلك گفتن،مزاحمت نواميس، فرار از منزل، خودكشي، خودزني، قاچاق، مشروب، اعتياد، ترياك، حشيش، هروئين، كريستال،شيشه،ناس،سيگارو...معضلات اجتماعي است كه دراين قسمت آورده شده وگاهي نظرات كارشناسي هم دركنارآنها وجود دارد كه خواندن،تجزيه وتحليل،وراه حل و چاره پيدا كردن براي اساتيد،دانشجويان،معلمين،خطباء،روحانيون و... مفيد خواهد بود
-@@
تیغ غرور
بازیچه خواسته های غیرمنطقی و غرور پدرم شده ام. او هر روز تصمیم جدیدی برایم می گیرد و می گوید بدون هیچ سوال و جوابی باید حرفش را گوش کنم. اما دیگر از این وضعیت خسته شده ام و می خواهم برای یک بار هم که شده حرف دلم را بگویم. پدرم می خواهد با غرور و خودخواهی، سرنوشت مرا قربانی کند و اصلا به فکر آینده ام نیست. از دست این کارهایش الان دو روز است که فراری شده ام، ولی نمی دانم تا چه زمانی می توانم به این وضعیت ادامه بدهم؟ زن جوان که به دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد پناه آورده بود در بیان داستان تلخ زندگی اش افزود: ۱۶ ساله بودم که به اصرار و اجبار پدرم با پسر جوانی ازدواج کردم و تازه داشتم به شوهرم انس می گرفتم که پدرم به خاطر لج بازی با خانواده او نامزدی مان را به هم زد و صیغه عقد بین ما باطل شد. این شکست، تجربه تلخی بود و هر چه با خودم کلنجار می رفتم نمی فهمیدم به چه گناهی باید این قدر از نظر روحی و روانی آسیب ببینم. «الهه» ادامه داد: ۶ ماه بعد از این ماجرا نوه عمویم که سه سال از من کوچک تر است به خواستگاری ام آمد و با این که هیچ علاقه ای به او نداشتم باز هم به اصرار پدرم به ازدواجی ناخواسته تن دادم. ما ۵ ماه در عقد بودیم و در این مدت حتی برای یک لحظه هم نتوانستیم با هم چند کلمه صحبت کنیم تا این که روابط پدر و عمویم شکرآب شد و به این ترتیب من بار دیگر قربانی خواسته های پدرم شدم و طلاق گرفتم. تحمل این شکست برایم خیلی گران تمام شده است و جلوی دوست و آشنا نمی توانم سرم را بالا بگیرم. حرف های مردم هم که از دور و نزدیک به گوش مان می رسد و زمزمه هایی از این که من حتما ایرادی دارم که دو بار طلاق گرفته ام بیشتر ناراحت مان می کند. متاسفانه پدرم به خاطر این که به این حرف ها و تهمت ها خاتمه بدهد تصمیم جدیدی گرفته است و می خواهد مرا به عقد شاگرد مغازه اش در بیاورد. زن جوان اشک هایش را پاک کرد و افزود: دیگر تحمل این زندگی و این همه تحقیر و سرزنش را ندارم و برای همین هم از خانه فرار کرده ام و دو شبانه روز در خانه یکی از اقوام پنهان شده ام امروز هم به این جا آمده ام تا از شما کمک بگیرم. من از پدر خودم و تمام پدران و مادران خواهش می کنم سرنوشت فرزند خود را فدای سلیقه و غرور بی جای خودشان نکنند و اگر در آرزوی خوشبختی بچه های شان هستند اجازه بدهند تا در فضایی دوستانه و با مشورت همدیگر تصمیمی عقلانی برای مهم ترین کار در زندگی یعنی ازدواج گرفته شود، چون با یک اشتباه کوچک ممکن است مصیبتی بزرگ به وجود بیاید. در خور یادآوری است «ارجمند»، کارشناس اجتماعی پلیس پدر الهه را برای گفت و گو و مشاوره به کلانتری دعوت کرد و پی گیری های لازم در این باره به عمل آمده است.
غلامرضا تدینی راد صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17436 ، تاريخ انتشار 880921
-@@
ازدواج سوم
اگر به خاطر داشته باشید در ماجرای امتداد تاریکی روز بیست و یکم آذر ماه که با عنوان تیغ غرور به چاپ رسید درد دل های زن جوانی را با هم مطالعه کردیم. «الهه» که ۱۷ سال سن دارد در دایره اجتماعی کلانتری میدان جهاد مشهد گفت: بازیچه خواسته های غیرمنطقی و غرور پدرم شده ام. او هر روز تصمیم جدیدی برایم می گیرد و می گوید بدون هیچ سوال و جوابی باید حرفش را گوش کنم. اما دیگر از این وضعیت خسته شده ام و می خواهم برای یک بار هم که شده، حرف دلم را بگویم. پدرم می خواهد با غرور و خودخواهی، مرا قربانی کند و اصلا به فکر آینده ام نیست. خیلی خسته ام و از دست این کارهایش الان دو روز است فراری شده ام ولی نمی دانم تا چه زمانی می توانم به این وضعیت ادامه بدهم.الهه در بیان داستان تلخ زندگی اش افزود: ۱۶ ساله بودم که به اصرار و اجبار پدرم با پسر جوانی ازدواج کردم و تازه داشتم به شوهرم انس می گرفتم که پدرم به خاطر لج بازی با خانواده او، نامزدی مان را به هم زد و صیغه عقد بین ما باطل شد. این شکست، تجربه تلخی بود و هرچه با خودم کلنجار می رفتم نمی فهمیدم به چه گناهی باید این قدر از نظر روحی و روانی آسیب ببینم.
هنوز ۶ ماه از این ماجرا نگذشته بود که نوه عمویم به خواستگاری ام آمد و با این که هیچ علاقه ای به او نداشتم باز هم به اصرار پدرم به ازدواجی ناخواسته تن دادم.
دومین تجربه تلخ
الهه اشک هایش را پاک کرد و افزود: ما ۵ ماه دوره نامزدی را پشت سر گذاشتیم و در این مدت حتی برای یک لحظه هم نتوانستیم با هم چند کلمه صحبت کنیم چون او فردی سرد و بی روح بود و نسبت به من احساس مسئولیت نداشت.در این شرایط فکرم حسابی مشغول شده بود تا این که روابط پدر و عمویم شکرآب شد و به این ترتیب بار دیگر قربانی خواسته های پدرم شدم و طلاق گرفتم. تحمل این شکست برایم خیلی گران تمام شده است و جلوی دوست و آشنا نمی توانم سرم را بالا بگیرم.
ازدواج اجباری به خاطر فرار از حرف مردم
با دومین طلاق گوشه گیر و افسرده شده بودم و حرف های مردم که از دور و نزدیک به گوش مان می رسید و زمزمه هایی از این دست که من حتما ایرادی دارم که دوباره طلاق گرفته ام بیشتر ناراحت مان می کرد. متاسفانه پدرم به خاطر این که به این تهمت ها و حرف ها خاتمه بدهد تصمیم جدیدی گرفته است و می خواهد مرا به عقد شاگرد مغازه اش دربیاورد.در این لحظه الهه در حالی که با چشمانی اشک بار به پنجره اتاق مشاوره خیره شده بود گفت: دیگر تحمل این زندگی و این همه تحقیر و سرزنش را ندارم و برای همین هم از خانه فرار کرده ام و ۲ شبانه روز در خانه یکی از اقوام پنهان شده ام. امروز هم به این جا آمده ام تا از شما کمک بگیرم. من از پدر خودم و تمام پدران و مادران خواهش می کنم سرنوشت فرزند خود را فدای سلیقه و غرور بی جای خودشان نکنند و اگر در آرزوی خوشبختی بچه های شان هستند اجازه بدهند در فضایی دوستانه و با مشورت با همدیگر تصمیمی عقلانی برای مهم ترین کار در زندگی یعنی ازدواج گرفته شود چون با یک اشتباه کوچک ممکن است مصیبتی بزرگ به وجود آید.
در این شماره از بررسی حوادث قبل از آن که گفت وگو با کارشناس را مطالعه کنیم مطلب کوتاهی درباره زندگی «برنارد شاو» نمایش نامه نویس و برنده جایزه نوبل با هم می خوانیم. اگر او مادر فداکاری نداشت هرگز به این جایگاه نمی رسید. پدرش معتاد به الکل بود، چشم هایش نیز لوچ بود. تصور کنید قیافه مفلوک یک الکلی را که چشمان لوچی هم داشته باشد! پدر برنارد از سوی جامعه طرد شده بود و آن ها زندگی فلاکت باری داشتند اما مادر او به سختی کار می کرد تا فرزندش درس بخواند. زندگی بر آن ها چنان سخت می گذشت که برنارد تا سن ۴۰ سالگی نتوانست به موفقیت برسد اما پول توجیبی های مادرش که با شدیدترین و سخت ترین کارها به دست آ مده بود راه او را برای موفقیت هموار کرد تا سرانجام برنارد شاو که به عنوان منتقد تئاتر کارش را شروع کرده بود تبدیل به نویسنده ای مشهور شد. در واقع فداکاری و حمایت مادر از او سبب شد تا برنارد شاو به یکی از خستگی ناپذیرترین افراد در زمینه دفاع از حقوق زنان درآید و این گونه دین خود را به مادر ادا کند. از این داستان واقعی می توانیم نقش حساس والدین را در پیشرفت فرزندان یا برعکس بدبختی آنان مشاهده کنیم. اگر چه تلاش خود فرد و توکل و امید چیزی است که برای رسیدن به خوشبختی و حتی جبران خطاها و اشتباهات گذشته، هیچ وقت و در هیچ شرایطی نباید از نظر دور شود چون به قول معروف، ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است!
منشاء مشکل خانواده الهه باید شناسایی شود
«رضا ترابی» کارشناس ارشد مشاوره درباره این ماجرا معتقد است نکته مهم در داستان زندگی الهه این است که باتوجه به گفته های این زن جوان نمی توان قضاوت کرد و برای بررسی یک موقعیت خانوادگی، نیاز به مصاحبه و اطلاعات بیشتری است که این اطلاعات باید از تمامی اعضای خانواده گرفته شود و به این ترتیب است که می توان مشکل اصلی و منشاء آن را در این خانواده شناسایی و برطرف کرد.وی افزود: منظور از این مطلب، جلب توجه خوانندگان عزیز به این نکته است که هیچ گاه نمی توان و نباید دست به قضاوت زودهنگام و عجولانه زد و بدتر از آن، کسی را متهم کرد بلکه باید تمامی جوانب را در نظر گرفت. ممکن است بسیاری از خوانندگان به گناهکار بودن پدر الهه و یا خود او رای داده باشند! ما نمی خواهیم پدر خانواده را مقصر ۱۰۰ درصد یا الهه را مقصر بدانیم و قصد نداریم آن ها را تبرئه کنیم. اما براساس گفته های این زن جوان، نکته مهمی که والدین باید به آن توجه کنند این است که ازدواج یکی از مهم ترین و بحرانی ترین مراحل گذار انسان در طول زندگی است و فرد باید در این مرحله دست به بزرگ ترین و مهم ترین انتخاب خود بزند. انتخابی که تمام زندگی اش را تحت الشعاع قرار می دهد و مسیر زندگی و آینده اش را تعیین خواهد کرد.وی خاطرنشان کرد: از آن جا که یک انتخاب زمانی می تواند درست باشد که انسان، ملاک های درستی برای آن داشته باشد لذا لازم است افراد (جوانان) با چشم باز و کسب اطلاعات کافی در این مسیر گام بردارند.
این کارشناس ارشد مشاوره افزود: یکی از مسائلی که در امر ازدواج اهمیت زیادی دارد و اغلب نادیده گرفته می شود و منشاء مشکلات زیادی است تناسب نداشتن دو طرف این قرارداد مهم می باشد. منظور، تناسب در سن، تحصیلات، وضعیت ظاهری، سطح اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، اهداف و ارزش ها، جهان بینی و نگرش نسبت به زندگی و بسیاری موارد دیگر است که بررسی آن ها نیاز به صرف وقت زیادی دارد. متاسفانه در خیلی از موارد به سادگی از این مسائل چشم پوشی می شود و باتوجه به شرایط ازدواج در جامعه ما که تنها بین دو فرد (زن و شوهر) نیست بلکه بین دو خانواده وگاهی بین دو خاندان، طایفه یا ایل است موقعیت حساس تری پیدا می کند.در این ماجرا هم می بینیم نه تنها به تناسب در موارد اشاره شده توجهی نمی شود بلکه به بدیهی ترین مسئله یعنی رضایت فرد (الهه) نیز کوچک ترین توجهی نمی شود به راستی چرا این گونه است؟رضا ترابی ادامه داد: شاید بتوان گفت بیشترین و یا حتی تمامی مشکلات خانواده ها ناشی از ناآگاهی، بی اطلاعی و برخوردار نبودن از مهارت های لازم در زندگی است. ناگفته پیداست که بهترین و امن ترین محیط برای هر فرد، کانون گرم خانواده است اما چه اتفاقی می افتد و چه پیش می آید که دختر یا پسری اقدام به فرار و ترک این محیط گرم و امن به سوی محیطی ناشناخته و ناامن می کند.اولین عاملی که در این جا خودنمایی می کند، ناآگاهی از مهارت های ارتباطی و تربیتی در خانواده است. پدر و مادری که سهل انگاری می کنند، سخت گیری بیش از حد دارند، به شخصیت یکدیگر و فرزندان احترام نمی گذارند، مستبد و خودرأی اند، بدبین اند، قضاوت های عجولانه می کنند، به فرزندان خود اعتماد ندارند، فرزندان خود را با دیگران و با یکدیگر مقایسه می کنند، بیش از حد محدودیت ایجاد می کنند، بین فرزندان تبعیض قائل می شوند، پدران و مادرانی که به فرزندان خود فرصت تصمیم گیری نمی دهند، فرزندان را تحقیر می کنند و توانایی های شان را دست کم می گیرند، دست به تنبیه بدنی می زنند یا فرزندان خود را لوس و نازپرورده بار می آورند و یا فرزندان را وارد درگیری های خود می کنند و دست به لشکرکشی علیه طرف مقابل می زنند و بسیاری رفتارهای دیگر از این قبیل، ناخودآگاه برای تخریب و از هم گسیختن نظام خانوادگی خود گام برمی دارند.وی افزود: این ها نمونه هایی از رفتارهای نادرست والدین است که قربانیان آن فرزندان و خانواده خواهد بود. در واقع فرزند در خانواده همانند فنری است که هرچه فشار وارد شده بر آن زیادتر باشد قدرت پرش و سرکشی آن نیز بیشتر خواهد بود. هم چنان که گاهی این فشار در محیط خانواده به قدری زیاد می شود که از حد توان و تحمل فرزند می گذرد به طوری که فرزند به دلیل بی اطلاعی و برخوردار نبودن از یک شیوه صحیح تربیتی قادر به اتخاذ تصمیمی عقلانی و منطقی نیست و دست به رفتارهای خطرناک و آسیب زایی مانند فرار از خانه می زند رفتاری که عواقب بسیار شوم و خطرناکی در پی دارد.
در این ماجرا ما می بینیم الهه علاوه بر این که خود نمی تواند تصمیم درستی بگیرد و به عبارتی فاقد مهارت تصمیم گیری است، احتمالا از وجود نهادهای حمایتی که در جامعه برای کمک به او و امثال اوست نیز اطلاعی ندارد. البته نمی خواهیم بگوییم که جامعه از این حیث کاملا بی نقص است به طوری که اولین اقدام و راهی که به ذهنش می رسد فرار از خانه است. علاوه بر این الهه از مهارت «نه» گفتن نیز بی بهره است و در این جریان منفعلانه برخورد می کند البته همان طور که پیش از این گفتیم اطلاعات ما در این زمینه اندک است و نمی توانیم به خوبی بدانیم و بررسی کنیم که چرا الهه نمی تواند «نه» بگوید. آیا از پدرش می ترسد، آیا نمی خواهد دل او را بشکند، آیا فکر می کند پدرش بهتر از او خیر و صلاحش را می داند، آیا «نه» گفتن را بیهوده می داند، آیا برای فرار از موقعیت فعلی خود تن به ازدواج می دهد و «نه» می گوید و...؟! اما آن چه روشن است این که مسئله ای در این جا وجود دارد که مانع از گفتن «نه» می شود و آن چه در حل این مسئله می تواند کارساز باشد و دختران و پسران جوان ما باید بدانند، این است که با مراجعه به یک مشاور متخصص به طرح و بررسی مسئله خود بپردازند تا بتوانند بهترین تصمیم را اتخاذ کنند.
وی افزود: نکته دیگری که در این ماجرا جلب توجه می کند بها دادن بیش از حد به دیگران است، آن جا که پدر الهه در جواب او که حاضر به ازدواج با پسر عمه اش نیست می گوید (جواب خواهرم (عمه) را چه بدهم؟) یک پدر باید بداند که زندگی و آینده دخترش مهم تر از جواب دادن خواهرش و یا هر کس دیگری است. این که انسان سعی کند باعث رنجش کسی نشود و یا رضایت دیگران را کسب کند خوب و پسندیده است اما نه به قیمت لطمه زدن به خود و خانواده اش و از هم گسیختگی روانی و خانوادگی اش! هم چنین اگر ما مدام در پی آن باشیم که رضایت دیگران را جلب کنیم باید بدانیم که هیچ گاه چنین امری میسر نمی شود چرا که اولا این دیگران، بسیار زیادند و ثانیا هر لحظه نظر و رفتارشان عوض می شود و انتظارات جدیدی از ما خواهند داشت بنابراین، این تفکری کاملا غیرمنطقی و غیرعقلانی است و پیامدهای بدی خواهد داشت هم چنان که در این ماجرا شاهد آن می باشیم!
رضا ترابی در پایان گفت: امیدواریم فرزندان و والدین با مطالعه داستان زندگی الهه و ماجراهای مانند آن سعی کنند در رفتارهای خود دقت بیشتری داشته باشند و با بهره گیری از خدمات مشاوره ای و روان شناختی و استفاده از نظرات افراد صاحب نظر در این عرصه، بدون هرگونه تعصب و غرور، به بررسی دقیق تر رفتارهای خود و دلایل پیدا و پنهان آ ن بپردازند و در صورت لزوم نسبت به تغییر و اصلاح رفتارهای آسیب زای خود اقدام کنند.
صفحه 10 بررسي حوادث ، شماره سريال 17454 ، تاريخ انتشار 881014
-@@
ته تغاری،بلای جان پدر
پدری که از دست اعمال خلافکارانه و رفتارهای زننده همراه با فحاشی و بی حرمتی پسرش به ستوه آمده بود به امید رهایی از دست کارهای زشت و بی شرمانه فرزند ناخلف خود مجبور شد به مراجع قانونی متوسل شود!
در بخشی از شکواییه این مرد ۶۲ساله آمده است:
ریاست محترم دادسرای عمومی و انقلاب شهرستان مشهد
احتراما معروض می دارد این جانب ... فرزند ... پسری دارم ۲۳ساله که در نتیجه دوستی و رفاقت و رفت و آمد و معاشرت با افراد ناباب و خلافکار و عمدتا معتاد به مصرف انواع موادمخدر از راه راست منحرف و به راه های خلاف از جمله توزیع و فروش مواد و قرص های روان گردان بین جوان ها و نوجوان های محصل کشیده شده و با ارتکاب اعمال و رفتار زشت و زننده و شرم آور خود، گذشته از این که عرصه زندگی را برای من و اعضای خانواده تنگ کرده، باعث آبروریزی حقیر که عمری با حقوق معلمی با آبرومندی و سربلندی شرافتمندانه زندگی کرده ام در بین فامیل و دوست و آشنا شده و موجبات ناراحتی و سرافکندگی من و همسر و فرزندانم را فراهم کرده و ...
شما را به خدا مرا از شر این پسر ...!!
در پی اعلام شکایت این پدر که منجر به صدور دستور قضایی شده بود جوان مزبور که (الف) نام دارد توسط ماموران انتظامی دستگیر و پس از دلالت به کلانتری محل و انجام بازجویی های مقدماتی همراه پرونده متشکله به مجتمع قضایی شهید کامیاب معرفی شد و پرونده اتهامی اش در یکی از شعبات دادیاری این مجتمع تحت رسیدگی قرارگرفت.
به خدا قسم دیگر خسته شده ام!!
قاضی شعبه پس از مطالعه شکواییه و گزارش تنظیمی کلانتری نیروی انتظامی رو به شاکی پرونده کرد و از او درباره شکایتش پرسید که وی اظهار داشت: قاضی محترم، شما را به خدا مرا از شر این پسر که زندگی ام را تباه کرده است نجات دهید! این پسر آبرو و حیثیت مرا بین مردم از بین برده شما را به خدا خلاصم کنید! به همه مقدسات عالم قسم که دیگر از دست کارهای زشت او خسته شده ام! زندگی ام از عاقبت یزید هم بدتر شده است! نمی دانم تا کی باید در خانه رفتار ناشایست و جملات رکیک و شرم آور او را تحمل کنم و جرات دم زدن هم نداشته باشم! خدا می داند که تا کی باید در خارج از منزل شکوه و شکایت و لعن و نفرین همسایه ها و کسبه محل و اعتراضات آن ها را از اعمال شرم آور این پسر بشنوم و حرف و جوابی برایشان نداشته باشم! چرا که بهتر از هرکس می دانستم که همگی شان حق دارند! پس باید تمام این اعتراضات و گله ها و بعضا اهانت های بعضی از آن ها را به جان می خریدم و دم نمی زدم! خدایا مرگ مرا برسان و راحتم کن! و بعد هم به گریه افتاد و در گوشه ای نشست!!
دیگران هم پدر دارند و من هم ...!!
تعمال و اعتیاد به موادمخدر به خوبی در چهره و گفتارش مشهود بود و در طول پاسخ گویی پدرش به پرسش های قاضی پرونده با پوزخند و تکان دادن سر، حرف های پدر را به تمسخر می گرفت کرد و از او توضیح خواست. وی در پاسخ به این سوال قاضی پرونده که از او پرسید: حرف های پدرت را شنیدی! چه می گویی، با همان لحن خاص خود اظهار داشت: دیگران هم پدر دارند! من هم پدر دارم! ولی چه پدری؟ آیا به پدری که فرزند خود یعنی پاره تن خودش را از خانه بیرون می کند هم می شود گفت پدر؟! سوال شد: معتادی؟ سرش را پایین انداخت و در حالی که سعی می کرد لحن گفتارش عادی باشد! گفت: حتما این را هم پدرم گفته؟! نه خیر معتاد نیستم! ناراحتی اعصاب دارم و قرص اعصاب و داروی آرامش بخش استفاده می کنم! تازه اگر معتاد بودم که این جا نبودم! سوال شد چرا وقتی ماموران پلیس به سراغت آمدند فرار کردی؟ وی قدری سکوت کرد و به فکر فرو رفت و بعد اظهار داشت: چون ترسیده بودم! من که خبر نداشتم موضوع از چه قرار است! فکر کردم قضیه مربوط به شکایت یکی از بچه های محل می باشد که چند روز قبل با او درگیر شده و مجروحش کرده بودم! چرا که هیچ گاه فکر نمی کردم پدر خودم از دست من شاکی شده باشد! خدا پدر ۷۰پشت بیگانه را بیامرزد!؟
این آقا از اول هم با من لج بود!؟
وی که سعی داشت در خلال پاسخ گویی به پرسش های قاضی شکایت پدرش را علیه خود بی پایه و اساس نشان و خودش را بی گناه و تقصیر جلوه دهد، اظهار داشت: واقعیت زندگی ما این است که این آقا که اسم پدر را با خود یدک می کشد! از اول هم با من لج بود! دلیل آن را هم خودم می دانم! چون فکر می کنم و خیلی وقت ها قبل هم از یکی از افراد فامیل شنیده ام که من فرزند ناخواسته پدر و مادرم بوده ام! البته از مادرم گله ای ندارم! چون مطمئنم که او هم از اقدام این آقا! راضی نیست!! قاضی مسئول پرونده پس از استماع اظهارات طرفین و صدور قرار قانونی برای متهم دستور انجام تحقیقات لازم محلی را درباره عملکرد جوان مزبور که برابر اعلام دایره تشخیص هویت نیروی انتظامی دارای ۴فقره سابقه دستگیری و محکومیت در زمینه های توزیع و استعمال موادمخدر، درگیری با ماموران پلیس و سرقت و زورگیری می باشد صادر و مشارالیه به ماموران انتظامی تحویل داده شد و قضیه تحت رسیدگی قرارگرفت.
مادر متهم: حالا سر بچه مان چه خواهد آمد؟!
مرد که آثار ناراحتی در چهره اش مشاهده می شد و اشک در چشمانش حلقه زده بود و زیر لب خدا خدا می کرد و دائما سرش را تکان می داد از شعبه خارج شد و در گوشه ای از کریدور مجتمع به دیوار تکیه داد که همسرش (مادر متهم) به او نزدیک شد و در حالی که اشک هایش را با گوشه چادر مشکی خود پاک می کرد، با دلواپسی و نگرانی شدید ناشی از این ماجرا رو به همسرش کرد و اظهار داشت: مرد! می دانم که حق با شماست! ولی نمی شد این دفعه هم مثل خیلی از دفعات قبل، گذشت می کردی و او را می بخشیدی؟ آخر مرد این چه کاری بود که کردی؟ شما فکر می کنی واقعا شکایت کردن و به زندان انداختن (الف) تنها راهی بود که او را ادب کند و سرعقل بیاورد؟! و بعد هم پرسید که بالاخره چه شد؟ حالا سر بچه مان چه خواهد آمد؟ او را حبس می کنند؟ که مرد فقط در جمله ای کوتاه پاسخ او را داد و گفت: راستش را بخواهی من هم نمی دانم قانون چه تصمیمی برای او خواهد گرفت! برو داخل و جواب این سوال را از قاضی بپرس!!
مرد، بیا و از شکایت خود صرف نظر کن!!
بعد هم به طرف در خروجی مجتمع به راه افتاد که زن میانسال در حالی که به شدت می گریست راه را بر او بست و با حالتی التماس گونه شوهرش را دوباره مخاطب قرار داد و گفت: مرد! بیا و از شکایت خود صرف نظر کن! من بیش از هرکسی شاهد بوده ام و می دانم که (الف) با خودش و با ما چه کرده. می دانم که خیلی تو را آزار داده ! ولی من یک مادرم! و طاقت گرفتاری و زندانی شدن دوباره پسرم را آن هم به خاطر شکایت تو ندارم! من قول می دهم و از او هم می خواهم که دیگر به خانه نیاید!! حاضرم از طرف او به شما تعهد بدهم که دست از کارهای زشت گذشته اش بردارد! و از این پس موجبات ناراحتی دیگران را فراهم نکند! ولی مرد که از رفتار و گفتارش مشخص بود خودش بیشتر از بقیه به خاطر این موضوع ناراحت است رو به همسرش کرد و در پاسخ به این مطلب وی که گفته بود فکر نمی کنم این راه درستی باشد اظهار داشت: پس به عقیده شما راهش کدام است خانم عزیز!؟ من چه باید می کردم؟ جواب مردم را که هر روز جلوی مرا می گیرند و با ناسزاگویی به من می گویند چرا جلوی این بچه ات را نمی گیری، چه باید بدهم؟ شما بگویید چکار باید می کردم که نکردم؟ مگر من در حق او چه کرده بودم که مستحق این همه مصیبت و بدبختی باشم؟ از همه این حرف ها گذشته قبول کن ما که نتوانستیم آن طور که باید او را مثل ۴فرزند دیگرمان تربیت کنیم! حتی دلمان نمی آمد که او را تنبیه کنیم! پس بیا و این مشکل را تحمل کنیم و اجازه بدهیم که قانون او را اصلاح کند! از شما هم می خواهم که برای یک بار هم که شده احساسات مادری را کنار بگذاری و به این امر راضی باشی تا کمی هم سختی بکشد شاید قدر عافیت را بداند!؟ و بعد هم از همسرش جدا شد و به طرف در خروجی مجتمع قضایی به راه افتاد!!
نمی دانم در پیشگاه خداوند چه ...؟!
شاکی پرونده هنوز از ساختمان مجتمع خارج نشده بود که به سراغش رفتم و خودم را معرفی کردم و از او خواستم تا در صورت تمایل درباره شکایتش از فرزند خویش باهم صحبت کنیم! وی که مایل نبود نامش فاش شود، قبول کرد و بعد هم به گوشه ای رفتم و با او مشغول گفت وگو شدم.مرد رنج کشیده که هنوز اشک های جاری شده از دیدگان او روی گونه های چروکیده اش مشاهده می شد، لحظاتی به فکر فرو رفت و سپس لب به سخن گشود و با این جمله که نمی دانم چه گناه کبیره ای به درگاه خداوند متعال مرتکب شده ام که به چنین مصیبت بزرگی دچار شده ام، این گونه اظهار داشت: سال ۱۳۴۷ به خدمت اداره آموزش و پرورش درآمدم و پس از معرفی به آموزش و پرورش بخش تبادکان، به یکی از روستاهای ییلاقی اطراف که فاصله خیلی زیادی هم با مشهد نداشت، منتقل و مشغول کار شدم و از همان ابتدا هم در منزل یکی از معتمدان روستا که مردم او را به عنوان «کدخدا» می شناختند و معلم قبلی هم چند سالی را در منزل او زندگی کرده بود، سکونت گزیدم، حدودا ۲ماه از اقامت من در آن روستا که نقطه خوش آب و هوایی هم بود می گذشت که مادر و خواهرم برای دیدار من به آن جا آمدند و چند روزی را میهمان من بودند و در همان زمان بود که متوجه شدند صاحب خانه یک دختر دم بخت هم دارد! از این رو بی آن که اشاره ای به من کرده باشند دختر کدخدا را زیرنظر گرفتند و با آشنایی بیشتر با خانواده مزبور، هم به عنوان تشکر و هم به خاطر آشنایی بیشتر با آن ها کدخدا و همسر و فرزندانش را که ۴دختر و ۳پسر بودند برای صرف شام به خانه من دعوت کردند و پس از خاتمه میهمانی و خداحافظی آنان ،مادر سر حرف را باز کرد و با گفتن این جمله که تا زنده ام باید دامادی تو را ببینم، صحبت دختر کدخدا را پیش کشید و گفت تصمیم گرفته است تا او را از پدر و مادرش برای همسری من خواستگاری کند که همین کار را هم کرد و بدین ترتیب من شدم داماد کدخدا و پس از نزدیک به یک سال که از برپایی مراسم عقد رسمی مان می گذشت با برگزاری یک مجلس جشن مفصل که ۲شبانه روز به طول انجامید زندگی مشترک زناشویی من و همسرم آغاز شد و من که تا آن زمان مستاجر بدون کرایه خانه کدخدا بودم به عنوان داماد سرخانه به زندگی خود در همان خانه که البته کدخدا آن طرف حیاط خود برایمان ۲ اتاق با سرویس مجزا ساخته بود ادامه دادم و این بزرگ ترین شانس من در زندگی بود که همسری از هر حیث شایسته و نجیب نصیبم شده بود و می بایستی پس از شکر به درگاه پروردگار متعال از مادر و خواهرم هم ممنون باشم که ...
از زندگی ما در آن روستا ۱۲سال گذشت
زندگی خیلی ساده و در عین حال همراه با آرامش من و همسرم در همان روستا تا ۱۲سال ادامه داشت و این درحالی بود که من با توصیه و همکاری کدخدا در کنار کار معلمی و در اوقات فراغت به کشاورزی و باغ داری و پرورش چند راس گوسفند پرواری مشغول شده بودم که البته باید اعتراف کنم این همسرم بود که بیش از خود من در این زمینه فعالیت می کرد و زحمت می کشید ولی با این همه هیچ گاه از کارکردن خسته نمی شدیم! از شروع به کار من ۱۲سال و اندی می گذشت که به مشهد منتقل شدم و این درحالی بود که توانستم با استفاده از درآمدهای حاصله از فعالیت های خود و همسرم در روستا و پس اندازی که در این سال ها داشتم و قبلا قطعه زمینی را در مشهد خریده بودم اقدام به ساختن یک منزل مسکونی ۲طبقه در محدوده بلوار امامت کنم و همراه با همسر و ۴فرزندمان که ثمره این ازدواج بود و هر ۴تای آن ها هم در روستا به دنیا آمده بودند عازم مشهد و تا آماده شدن خانه خودمان در منزل یکی از منسوبان ساکن شدیم. البته چند ماه بعد با گرفتن یک وام بانکی که از طریق اداره درخواست کرده بودم و به من تعلق گرفته بود ساخت خانه خودمان هم خاتمه یافت و ما به آن جا نقل مکان کردیم.
به جبهه اعزام شده بودم که ...
خردادماه سال ۱۳۶۴ بود که پس از نزدیک به یک سال که از بازگشت ما به مشهد می گذشت من نیز به همراه یک گروه از فرهنگیان داوطلب عازم جبهه های نبرد و در واحد تبلیغات لشگر ۵نصر در اهواز مشغول خدمت شدم و به جزیره مجنون اعزام شده بودم که اطلاع یافتم همسرم باردار شده است. این درحالی بود که از تولد چهارمین فرزندمان بیش از ۱۰سال می گذشت. به هر حال مدت ماموریت ۳ماهه من در جبهه سپری شد و من به مشهد بازگشتم و در دی ماه همان سال بود که پنجمین عضو خانواده مان یعنی (الف) متولد شد. او آخرین فرزند ما بود که با تولد خود رنگ و بوی تازه ای به زندگی ما داد و همه اعضای خانواده او را دوست داشتند و از این که پس از سال ها می توانند جست و خیز یک بچه و شیرین کاری های کودکانه او را شاهد باشند همگی خوشحال بودند! او روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شد و این درحالی بود که به خاطر اختلاف سنی اش با بقیه بچه ها بین ۲برادر و ۲خواهر بزرگ تر از خودش از موقعیت و جایگاه ویژه ای در خانه برخوردار بود! همه بچه ها او را دوست داشتند و برای خوشحال کردن او هرکاری می کردند! اعتراف می کنم که بین بچه های من او تنها بچه ای بود که از همان سال اول زندگی ۴خواهر و برادرش برای او جشن تولد می گرفتند! برایش میهمانی ترتیب می دادند! مادر و خواهرانش برای او کیک می پختند! بچه ها برایش هدیه می خریدند! خلاصه هرکاری از دستشان ساخته بود برای خوشحال کردن بیشتر او انجام می دادند! که البته این قضیه و برپایی مجالس جشن تولد او تا قبل از سن ۱۴سالگی او یعنی تا قبل از این که (الف) با افراد ناباب طرح دوستی بریزد ادامه داشت.
می خواستند او را از مدرسه اخراج کنند!!
او دیگر مثل گذشته به درس و مدرسه اش هم اهمیت نمی داد! غیبت های غیرموجه او به حدی رسید که مسئولان مدرسه با وجود لطفی که نسبت به من به عنوان یک همکار داشتند و به همین دلیل خیلی از خطاهای (الف) را نادیده می گرفتند، تصمیم گرفته بودند که اگر خطاها و کارهای زشت او ادامه پیدا کند وی را از مدرسه اخراج کنند که البته کار به این جا کشیده نشد! چرا که خود او قبل از این که مسئولان مدرسه تهدیدشان را عملی کنند دست از درس و مدرسه کشید و بیشتر اوقات خودش را با دوستان ناباب و نوجوان ها و جوان های منحرف و بعضا فراری از خانه سپری می کرد و در نتیجه همین رفت و آمدها و رفاقت با این افراد او نیز به راه های خلاف کشیده شد! نصیحت اش کردیم فایده ای نداشت! التماس اش می کردیم اعتنا نمی کرد! مادرش صدها بار گریه و زاری کرد و از او خواست تا دست از کارهای زشت خود بردارد ولی به این خواسته های مادرش هم اهمیت نمی داد! بزرگ ترهای فامیل را واسطه کردیم شاید بتوانند او را از راهی که در پیش گرفته بود بازدارند ولی نتیجه ای نگرفتیم! هر تلاشی که فکر کنید انجام دادیم تا شاید او را سرعقل بیاوریم ولی متاسفانه اثری نداشت! و این درحالی بود که روز به روز آلودگی هایش بیشتر و بیشتر می شد! ۱۷-۱۶ سال بیشتر از عمرش نمی گذشت که به سیگار، حشیش و موادمخدر و بعد هم قرص های اکس و روان گردان و مشروبات الکلی معتاد شد و چون انجام این کارها و مصرف این قبیل مواد برایش مخارجی را در برداشت برای تهیه پول به هر کار زشتی دست می زد! اوایل به هر شکلی که بود و با تهدید و آبروریزی از اهل خانه پول می گرفت ولی چون این پول ها تکافوی خرج های او را نمی داد به کارهای زشت تر و شرم آور نیز روی آورده بود! دست به دزدی می زد! به عناوین مختلف از دوست و آشنا پول می گرفت و رفته رفته به فروش مواد هم پرداخته بود تا از این طریق نیازهای خود را برطرف کند! دیگر کار به جایی رسیده بود که برایش هیچ چیز مهم نبود جز آن که بتواند به هر طریق ممکن مخارج اعتیاد و عیش و نوش و به خیال خام خویش خوش گذرانی هایش را تامین کند! دیگر از دست کارهایش خسته شده بودم و همه اعضای خانواده از دست او به ستوه آمده بودند و چاره ای نداشتم جز آن که به قانون متوسل شوم شاید از این طریق بتوانم او را از راهی که در پیش گرفته باز دارم! همه این کارها هم به خاطر خودش است چرا که او هنوز جوان است و فرصت کافی و لازم را برای جبران خطاهای گذشته که زندگی اش را تباه کرده دارد و من صرف نظر از این همه بدبختی و بی آبرویی هایی که سرمن و خانواده و نزدیکان و بعضی از افراد فامیل آورده است! امیدوارم که با این کار سرعقل بیاید و دست از کارهای گذشته اش بردارد و از این پس آن گونه زندگی کند که باید !!
حتما یک جای کارم درست نبوده که ...!؟
وقتی در خاتمه این گفت وگو از وی درباره ۴فرزند دیگرش سوال کردم مرد سرش را به طرف آسمان گرفت و درحالی که دوباره به گریه افتاده بود اظهار داشت: خداوند متعال را سپاس گزارم که هرچه این یکی بچه موجبات آبروریزی و سرافکندگی من و همسرم را فراهم آورد آن ها باعث سربلندی و افتخار ما در زندگی شدند و اضافه کرد: به حمدا... هر ۴تای شان بچه های اهل و صالحی اند! و تاکنون از طرف هیچ کدامشان آزار و اذیت و خدای ناکرده بی احترامی ندیده ایم! خدا را شکر ۲دخترم را که هر ۲ تا مقطع کارشناسی تحصیل کرده بودند با سربلندی به خانه بخت فرستادم و هر ۲نفرشان هم به خدمت آموزش و پرورش درآمدند و شغل مقدس معلمی را پیش گرفتند. همسران آن ها نیز هر ۲معلم اند و به لطف خدا از زندگی های قشنگ و در عین حال ساده و همراه با آرامش برخوردارند و هر ۲ خوشبخت شدند!؟ یکی از پسرها که فرزند بزرگ خانواده می باشد، ۴سالی است ازدواج کرده پس از اخذ لیسانس او نیز در آموزش و پرورش استخدام شده و در حال حاضر به عنوان دبیر دبیرستان های مشهد مشغول خدمت می باشد و تاکنون ۲بار هم به عنوان دبیر نمونه انتخاب شده و خدا را شکر او هم زندگی خوبی دارد و با همسرش که مددکار اجتماعی و کارمند بهزیستی است خوشبخت شده است. و آن یکی نیز که با خودمان زندگی می کند دانشجوی دانشگاه فردوسی می باشد و در رشته معماری ساختمان تحصیل می کند و به لطف خدا از دانشجویان ممتاز دانشکده شان به شمار می رود! وی در پایان اظهارات خود یادآور شد: اگر چه در طول سی و چند سال خدمت در کسوت مقدس معلمی سعی کرده ام آن طور که باید به وظایف خود عمل و در قبال فرزندان مردم احساس مسئولیت کنم، با این همه تصور می کنم یک جای کارم درست نبوده و عیب داشته که باید چنین سرنوشت شومی را به خاطر تحویل دادن یک عنصر خلافکار به جامعه تحمل کنم!
روزنامه خراسان 88.08.11
-@@
اجساد پوسیده اعضای یک خانواده در منزل مسکونی
سید خلیل سجادپور: اجساد متعفن اعضای یک خانواده که احتمالا بر اثر گازگرفتگی جان باخته اند روز گذشته در یک منزل مسکونی کشف شد.
به گزارش خراسان، حدود ظهر روز گذشته یکی از شهروندان که متوجه انتشار بوی تعفن از یک منزل مسکونی در شهرک رضویه مشهد شده بود موضوع را با دیگر همسایگان خود در میان گذاشت. آن ها نیز اظهار داشتند مدتی است از این کوچه بوی تعفن می آید اما هیچ کس به آن توجهی نکرده است.
سخنان همسایگان به آن جا رسید که مشخص شد «چند روز است که از خانواده یکی از همسایگان خود اطلاعی ندارند و آن ها را ندیده اند» بنابراین تصمیم گرفتند تا موضوع را به پلیس اطلاع دهند. دقایقی بعد در پی تماس شهروندان با مرکز فوریت های پلیسی ۱۱۰ ماموران کلانتری شهید باهنر به دستور سرهنگ بهروز رنجبر، (سرکلانتر شرق مشهد) برای بررسی موضوع به محل اعلام شده عزیمت کردند.
ماموران انتظامی که با در بسته مواجه شده بودند با توجه به مشکوک بودن ماجرا و همچنین انتشار بوی تعفن شدید، موضوع را به قاضی امام وردی (بازپرس ویژه قتل عمد) اطلاع دادند.
با توجه به اهمیت ماجرا، مقام قضایی ضمن دادن دستورهای شفاهی به ماموران انتظامی، خود نیز به محل اعلام شده عزیمت کرد. با حضور قاضی شعبه ۸۰۴ دادسرای عمومی و انقلاب مشهد در محل، ماموران وارد منزل شدند اما صحنه دلخراشی آن ها را در جای خود میخکوب کرد. اجساد مردی حدودا ۵۰ ساله به همراه دختر بچه ۸ ساله در داخل پذیرایی و جسد زن جوانی حدودا ۳۸ ساله در داخل حمام منزل افتاده بود. این گزارش حاکی است: به دلیل این که مدت زمان زیادی از مرگ اعضای این خانواده می گذشت اجساد آن ها دچار فساد شدید شده بود به طوری که کرم های زیادی بر روی اجساد در حال حرکت بودند.
بررسی های مقدماتی حاکی از آن بود که اعضای خانواده دچار گازگرفتگی شده اند و «قاتل نامرئی» این بار خانواده بی احتیاط را قربانی کرده است.
این احتمال از آن جا قوت گرفت که لوله بخاری از محل دودکش خارج و بر روی دیوار قرار گرفته بود. پزشک قانونی نیز که به دستور مقام قضایی در محل کشف اجساد حضور یافته بود اعلام کرد حدود ۱۱ روز از مرگ اعضای خانواده می گذرد.
ادامه بررسی های ماموران انتظامی در این منزل مسکونی نشان داد: دختربچه ۸ ساله که در کلاس دوم ابتدایی تحصیل می کرد شاگرد ممتاز و تمامی نمرات وی ۲۰ بوده است.
برخی بررسی ها نیز حکایت از آن داشت که احتمالا آبگرمکن دیواری منزل مسکونی نقص فنی داشته که منجر به مرگ زن جوان داخل حمام شده است.به همین دلیل اجساد قربانیان این حادثه به دستور قاضی امام وردی و برای تعیین علت دقیق مرگ آن ها به پزشکی قانونی منتقل شد.
قاضی ویژه قتل عمد در این باره توصیه کرد: با توجه به سرد شدن هوا و استفاده شهروندان از وسایل گرمازا، شهروندان به هنگام استفاده از بخاری و یا آبگرمکن حتما خروجی های دودکش را بررسی و به هنگام خواب از لوله بخاری که داخل دودکش قرار گرفته است اطمینان حاصل کنند.
وی افزود: به دلیل این که گاز منوکسیدکربن، گازی بی رنگ و بی بو است مانع از رسیدن اکسیژن به مغز و بافت ها می شود و افراد را به سوی مرگ می برد. وی توصیه کرد: شهروندان حتما از کلاهک های Hمانند در پشت بام و بر روی لوله های سیمانی خروج گاز استفاده کنند.
وی نشانه های گازگرفتگی را سردرد، سرگیجه، استفراغ و کاهش سطح هوشیاری ذکر کرد و افزود: شهروندان با مشاهده این حالات حتما در‌و‌پنجره های‌منزل را باز بگذارند و فرد مسموم را به مرکز درمانی منتقل کنند.
روزنامه خراسان88.08.18
سید خلیل سجاد پور
-@@
زورگیری با همدستی ۴ دختر
سعید پورخیاط: با شناسایی زورگیرانی که با همکاری ۴ دختر جوان از راننده مسافربری زورگیری کرده بودند یک نفر از آنان دستگیر شد. به گزارش خراسان چند روز قبل جوانی در بولوار امامت به گشت عبوری کلانتری سجاد مشهد پناه برد و اظهار کرد که توسط ۳ جوان مورد ضرب و جرح و زورگیری قرار گرفته است که بلافاصله ماموران برای بررسی به محل اعزام شدند. پس از حضور ماموران ۳ جوان به همراه ۴ دختر از طریق پشت بام آپارتمان متواری شدند، اما با هوشیاری ماموران گشت یکی از جوان ها هنگام فرار در حالی که قصد سوار شدن به یک خودروی عبوری را داشت در چهارراه میلاد شناسایی و دستگیر شد. متهم پس از انتقال به کلانتری تحت بازجویی فنی و پلیسی قرار گرفت و اعتراف کرد که به همراه ۲ دوست دیگرش راننده پژو (شاکی) را مورد ضرب و جرح قرار داده و پس از سرقت پول ها، مدارک شناسایی، خودرو و زنجیر طلای وی، متواری شده، ولی در چهارراه میلاد دستگیر شده است. پرونده پس از پایان تحقیقات به دادسرای عمومی و انقلاب مشهد ارجاع و برای رسیدگی تحویل بازپرس شاکر شد. شاکی پرونده در جلسه بازپرسی، ماجرا را این گونه بازگو کرد: روز قبل از حادثه من پژوی یکی از دوستانم را برای شرکت در عروسی امانت گرفتم و شب حادثه به همراه مادر و خواهرم به عروسی رفتم، ساعت یک بامداد پنج شنبه هفته گذشته پس از پایان مراسم مادرم را به اتفاق اعضای خانواده به منزل مسکونی خودمان بردم و جلوی در به مادرم گفتم: «می روم با ماشین دوری بزنم و زود برمی گردم» در چهارراه آزادشهر ۴ دختر جوان با آرایش بسیارغلیظ ایستاده بودند که برای من دست تکان دادند من هم توقف کردم و آن ها جلو آمدند و گفتند که می خواهند به صورت دربستی به طرقبه بروند و کرایه ای نیز به من پیشنهاد کردند. من قبول کردم و آن ها را به طرقبه بردم و در ساعت ۴ بامداد آن ها را مجدد به آزادشهر بازگرداندم که یکی از دخترها از من خواست آن ها را به داخل امامت ببرم تا دوستانشان را هم سوار کنم سپس همگی آن ها را به امامیه قاسم آباد ببرم؛ من نیز این کار را انجام دادم و داخل امامت مقابل یک آپارتمان چند طبقه توقف کردم یکی از دخترها به بهانه صدا کردن دوستش وارد آپارتمان شد و باقی دوستانش نیز به بهانه های مختلف از ماشین پیاده و وارد آپارتمان شدند در همین هنگام ۳ جوان درشت اندام با چاقو و قمه و چوب بیرون آمدند و به جان من افتادند و تا جایی که می شد مرا زدند که در یک لحظه از غفلت آن ها استفاده و به طرف خیابان فرار کردم که در این هنگام پلیس از راه رسید. وی افزود: زورگیران ۴ میلیون ریال پول نقد، زنجیر طلا و مدارک شناسایی ام و هم چنین مدارک خودرو را به سرقت بردند. متهم دستگیر شده در جلسه بازپرسی در مقابل قاضی شاکر به سرقت مقرون به آزار شاکی به هم دستی ۲ نفر دیگر از دوستانش اعتراف کرد.تحقیقات برای دستگیری هم دستان این جوان ۲۲ ساله ادامه دارد.
روزنامه خراسان88.08.18
@@@@@@@@@@@
ادامه مطلب راهم ببينيد

 

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي فرستادن به ایمیل
تاریخ انتشار : 30 آبان 1388

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي
نمونه هايي جمع آوري شده ازصفحات حوادث روزنامه ها از قبيل سرقت،قتل،كلاهبرداري،شركتهاي هرمي، اختلاس، شيادي، رمالي، جادوگري، دعانويسي، كيف قاپي،تردستي،چشم بندي،زورگيري،ربايش،سرقت به عنف،زناي به عنف،آدم ربايي،سعت غيرمجاز،سبقت غيرمجاز،خواب آلودگي وچرت زدن درحين رانندگي،خوردن مشروب الكلي ورانندگي،چاقوكشي،عربده كشي،متلك گفتن،مزاحمت نواميس، فرار از منزل، خودكشي، خودزني، قاچاق، مشروب، اعتياد، ترياك، حشيش، هروئين، كريستال،شيشه،ناس،سيگارو...معضلات اجتماعي است كه دراين قسمت آورده شده وگاهي نظرات كارشناسي هم دركنارآنها وجود دارد كه خواندن،تجزيه وتحليل،وراه حل و چاره پيدا كردن براي اساتيد،دانشجويان،معلمين،خطباء،روحانيون و... مفيد خواهد بود
-@@
توصیه های راهنمایی و رانندگی
پشت هرپیچ خطری درکمین است.
دیر رسیدن بهتر ازهرگز نرسیدن است.
بدانید همیشه کسی است که چشم انتظار شما باشد.
جاده تسلیم راننده بااحتیاط است.
با رعایت نکات ایمنی و مقررات راهنمایی و رانندگی در سلامت باشید.
راننده محترم کمربند ایمنی رشته نجات بخش بین مرگ و زندگی است.
راننده گرامی باحوصله و آرامش رانندگی کنید.
از پرتاب زباله هنگام رانندگی به بیرون خودداری کنید.
سرعت و سبقت غیرمجاز= حادثه
با اعصابی آرام رانندگی کنید و بدانید یادخدا آرامش بخش دل هاست.
به هنگام رانندگی به علایم و تابلوهای کنار جاده توجه كنید.
به یاد داشته باشید هر تخلفی بستر یک حادثه است.
در شب از نور بالا تنها برای علامت دادن و در صورت نبود دید کافی استفاده كنید، چرا که موجب کاهش دید طرف مقابل خواهد شد.
سرعت زیاد نشانه برتری و قدرت بیشتر نیست بلکه استقبال ازخطر است.
بارعایت موارد ایمنی مسافر همیشگی راه ها باشید.
آیا می دانید پنج عامل بروز تصادفات عبارت است از: سرعت و سبقت غیرمجاز- توجه نکردن به جلو- انحراف به چپ- رعایت نکردن حق تقدم- رعایت نکردن فاصله کافی باوسیله نقلیه جلویی
با آمادگی جسمی و روحی کامل به رانندگی بپردازید.
در هنگام مسافرت حتما کارت خودرو،کارت سوخت، بیمه نامه وگواهی نامه به همراه داشته باشید.
تاحدامکان سعی كنید در مکان هایی مستقر شویدکه امکان ارتباط تلفن همراه وجود داشته باشد.
50 درصد حوادث رانندگی در 30 کیلومتری مبادی ورودی شهرها اتفاق می افتد.
حضور ما، بهینه سازی شرایط عبور و مرور، مشارکت شما فراهم آوردن انضباط ترافیکی
حضور ما، ایجاد امنیت و اطمینان در سفر، مشارکت شما رعایت مقررات راهنمایی و رانندگی
ارتقای فرهنگ ترافیکی =کاهش تصادفات
جامعه ای امن با مشارکت مردم و پلیس
فرماندهی نیروی انتظامی استان خراسان شمالی
معاونت اجتماعی- آموزش همگانی
روزنامه خراسان 88.03.05
-@@
شک و بدبینی بلای خانمان سوز
در میان اطرافیان خود حتما افراد شکاک و بدبین را دیده اید. کسانی که اغلب نیمه خالی لیوان را می بینند، به همه چیز بدبین و دائما نگران وقوع رخدادهای منفی و اتفاقات ناخوشایند هستند. واقعیت این است که یکی از شایع ترین مشکلات روان پزشکی «بدبینی» است. اگر این عارضه بیش از حد معمول در فرد بروز پیدا کند می تواند به یک از خطرناک ترین بیماری ها تبدیل شود و زندگی فردی و اجتماعی را تحت تاثیر خود قرار دهد. شاید بدبینی و شک همیشگی، تفسیر نادرست از رفتار دیگران و محیط پیرامون باشد. یعنی حالتی که در آن فرد، همه چیز حتی نکات مثبت و خوب را منفی تفسیر می کند و نه تنها برعقیده خود پافشاری می کند بلکه از دیگران هم می خواهد مثل او فکر کنند و نظرات او را بپذیرند! شاید بتوان گفت بدبینی در خانم ها بیشتر رایج است اما در آقایان می تواند مشکل سازتر شود. برای بررسی بیشتر شک و بدبینی به سراغ زهرا نیکخواه، کارشناس ارشد روان شناسی بالینی رفتیم.وی درباره بدبینی مرضی یا بدبینی به عنوان نوعی شک توضیح می دهد: نوعی اختلال روان شناختی به نام پارانویا وجود دارد که همان بدبینی مرضی است. فرد مبتلا به پارانویا به هر چیزی شک می کند، نسبت به همه چیز سوءبرداشت دارد. بدبینی این افراد از شک و دودلی فراتر می رود و آن ها نسبت به احساس منفی خود درباره محیط پیرامون، اطمینان دارند، این احساس منفی در تمام زندگی فرد مبتلا به پارانویا جریان دارد و زندگی فردی و اجتماعی او را تحت تاثیر قرار می دهد. این افراد حتی از لطف و محبت دیگران سوءبرداشت می کنند و خوبی آن ها را درک نمی کنند. آن ها معمولا دچار توهم می شوند و صحنه های غیرواقعی و صداهایی را می شنوند که دیگران از شنیدن یا دیدن آن ها عاجزند. پارانویا در واقع یک اختلال شخصیتی محسوب می شود و درصد کمی از افراد جامعه به آن مبتلا هستند. این عارضه با درمان دارویی قابل کنترل است و درمان شدنی نیست. بیمار مبتلا به پارانویا درست مثل فرد مبتلا به دیابت یا بیماری قلبی همواره باید دارو بخورد و از آن جا که روان درمانی در این بیماران خوب جواب نمی دهد، بیماری باید با دارو کنترل شود. اغلب آن ها برای مراجعه به روان شناس لجاجت به خرج می دهند زیرا نمی پذیرند که بیمار هستند.نیکخواه می افزاید: اعتماد به نفس ضعیف یکی از مهم ترین دلایل گرایش به شک و بدبینی است. آدم های شکاک همیشه احساس بی کفایتی و ناتوانی در مقابل دیگران دارند و اگر به عنوان مثال به همسر خود شک دارند، نسبت به توانایی خود در برآوردن نیازهای روحی و روانی او شک می کنند و می ترسند همسرشان به این دلیل آن ها را کنار بگذارد. در واقع ضعف خیالی که این افراد در ذهن دارند باعث می شود نسبت به اعمال و رفتار اطرافیان حساس شوند و نسبت به آن ها شک کنند. این افراد هم چنین شخصیت های وابسته ای هستند و اغلب در خانواده های آشفته، بزرگ شده اند و تجارب منفی خانواده و دیگران را به زندگی خود تعمیم می دهند.حس حسادت در آن ها بسیار بالاست که در واقع ناشی از اعتماد به نفس ضعیف آن هاست. خانواده این افراد معمولا از عملکرد افراد شکاک ضربه می خورند. به عنوان مثال مردی که مبتلا به پارانویا است به خودش اجازه می دهد همسرش را محدود کند و اجازه ارتباطات معمولی و صحیح روزانه را نیز به او نمی دهد. در چنین شرایطی قطعا فرزندان خانواده متاثر از رفتارهای پدر می شوند، مردان شکاک کنترل گر هستند تا مبادا اتفاقی خارج از اختیار آن ها رخ دهد. این خصوصیات افراد شکاک شبیه افراد وسواسی است، کسانی که می خواهند همه چیز طبق نظم و انضباط مورد نظر آن ها رخ داد در غیر این صورت احساس ناراحتی و دلشورگی دارند و تا زمانی که نظم مورد نظر خود را اعمال نکنند، آرام نمی نشینند. نیکخواه درباره فضای ذهنی افراد شکاک می گوید: افراد شکاک همیشه از ترس وقوع حوادث ناگوار آینده، به پیش گیری فکری می کنند و محدودیت هایی را بر خانواده و یا همسر خود، بدون دلیل منطقی اعمال می کنند و به این وسیله توجیه می کنند.آن ها اغلب احساس ناامیدی می کنند که باز ریشه در کمبود اعتماد به نفس دارد. این افراد تصور می کنند در صورت بروز مشکل نمی توانند آن را حل کنند پس تلاش می کنند از وقوع مشکل جلوگیری کنند. اتفاقات را فاجعه آمیز و بزرگ می بینند و پیامدهای آن را بسیار ناگوار و تلخ می شمارند و ابعاد منفی یک حادثه را عمق می دهند به این دلیل همواره فکر می کنند برای واقع نشدن حادثه، مدام در آینده زندگی می کنند و از حال لذت نمی برند.به این ترتیب اغلب از احساس نارضایتی مدام و اضطراب در رنج هستند و از آن جا که نمی توانند آینده را به طور کامل پیش بینی کنند و مانع وقوع حوادث ریز و درشت شوند هرگز به رضایت از زندگی دست پیدا نمی کنند. در واقع آن ها حتی اگر مشکلی نداشته باشند همیشه در اضطراب مشکلات احتمالی آینده هستند و نمی توانند به رضایت خاطر برسند.وی درباره نحوه برخورد با افراد شکاک می گوید: همسران نقش مهمی در گرایش یکدیگر به شک و بدبینی و یا درمان آن دارند، گاهی همسران به شک و دودلی یکدیگر دامن می زنند و وقتی نقطه ضعف همسرشان را می یابند او را از این طریق تحت فشار قرار می دهند در حالی که این رفتارها به بغرنج تر شدن اوضاع منجر می شود.بهتر این است که وقتی همسری متوجه مشکوک بودن همسر به خود شد، عادی رفتار کند و توضیح واضحات ندهد. زیرا گاهی اوقات تلاش برای از بین بردن شک همسر و توضیح دادن درباره همه تماس ها و کارها و ارتباطات، رفتار نادرست همسر را تقویت می کند و همسر مشکوک تصور می کند شکاک بودن یک رفتار صحیح است و او حق دارد نسبت به همه چیز شک داشته باشد. در صورت ادامه رفتارهای ناصحیح بهتر این است که همسر مشکوک به روان شناس مراجعه کند ودر مراجعه به روان شناس خطای فکری کنترل گری و سایر خطاهای فکری برایش باز شود و از تصور نادرست افکاری که دارد، خارج شود.دقت کنید که والدین مشکوک و بدبین، این دو ویژگی منفی را به همراه اضطراب به فرزندان منتقل می کنند و همیشه آن ها را کنترل می کنند. فرزندان چنین خانواده هایی اعتماد به نفس کافی ندارند و از آن جا که به همه چیز و همه کس مشکوک هستند، تلاش هایشان برای دوست یابی و برقراری روابط سالم اجتماعی اغلب با شکست مواجه می شود. معمولا خانواده های آن ها متشنج است و درگیری های زیادی در آن رخ می دهد. دقت کنید که وقتی کنترل گری در خانواده بیش از حد وجود داشته باشد با پدیده عصیان گری روبه رو می شویم که می تواند سلامت روحی و روانی خانواده و اعضا را به خطر اندازد.اغلب افراد شکاک دچار «پیش گویی خودکام بخش» می شوند این پیش گویی در واقع آینده ای است که فرد شکاک برای یک موضوع در نظر گرفته و براساس آن رفتارهایی انجام داده و پس از وقوع حادثه که در نتیجه اعمال و رفتار خودش بوده، ادعا می کند پیش گویی اش صحیح بوده و حق همیشه با اوست غافل از این که رفتارهای او باعث به وجود آمدن شرایط ناگوار شده و نه پیش گویی صرف. مثل همسری که تصور می کند همسرش قصد خیانت به او را دارد و آن قدر به رفتارهای نادرست خود ادامه می دهد تا واقعا همسرش را از دست می دهد. سپس به قدرت پیش گویی خود ایمان می آورد. این پدیده در افراد بدبین بسیار شایع است و بهترین درمان برای آن ها مشاوره است زیرا سیستم فکری فرد با یک یا چند مشاوره تغییر می کند و فرد می تواند با اصلاح خطاهای فکری و تفکرات غیرمنطقی به زندگی عادی برگردد.
عظیمی مروی صفحه 08 خانواده و سلامت ، شماره سريال 17476 ، تاريخ انتشار 881110
-@@
راز جسد سوخته
با دستگیری عاملان یک جنایت هولناک در مشهد، راز جسد سوخته ای که قسمت زیادی از آن توسط حیوانات وحشی خورده شده بود برملا شد.
آغاز ماجرا
عصر پانزدهم دی ماه گذشته زنگ تلفن همراه قاضی ویژه قتل عمد به صدا درآمد و ماموران انتظامی، قاضی صفائیان را در جریان کشف جسد سوخته ای قرار دادند که داخل کال برزش آباد مشهد رها شده بود. به دنبال دریافت این خبر، بلافاصله مقام قضایی به همراه کارآگاهان اداره جنایی آگاهی خراسان رضوی به محل اعلام شده عزیمت کرد. با حضور قاضی ویژه قتل عمد، تحقیقات قضایی و پلیسی در این باره آغاز شد. جسد مربوط به مردی حدودا ۲۷ ساله بود که قسمت های زیادی از آن توسط حیوانات وحشی خورده شده بود. بررسی های بیشتر نشان داد که مرد جوان در جای دیگری به قتل رسیده و سپس جسد او در محل کشف، رها شده است. عامل یا عاملان جنایت پس از انتقال جسد به کال برزش آباد و با ریختن مواد سوختی (احتمالا بنزین) آن را به آتش کشیده اند. به دستور مقام قضایی، اثربرداری های هویتی در محل انجام شد و با توجه به آثار موجود، این احتمال قوت گرفت که عامل یا عاملان جنایت جسد را با خودرو سواری به محل انتقال داده اند. پس از انجام تحقیقات مقدماتی، جسد مرد جوان برای تعیین علت دقیق مرگ به پزشکی قانونی حمل و بررسی های کارآگاهان برای شناسایی هویت جسد آغاز شد.
سابقه ای در بایگانی نبود
به دستور رئیس اداره جنایی آگاهی خراسان رضوی، تیم زبده ای از کارآگاهان شعبه ویژه قتل عمد، مامور رسیدگی به این پرونده جنایی شدند تا راز جسد سوخته را برملا کنند. آنان در اولین اقدام پلیسی مشخصات پرونده های افراد مفقود شده را بررسی کردند اما هیچ کدام از پرونده ها با مشخصات جسد سوخته مطابقت نداشت. بررسی سوابق کیفری نیز برای مشخص شدن این که آیا مقتول دارای سابقه بوده یا نه به نتیجه ای نرسید. پزشکی قانونی نیز پس از معاینه جسد اعلام کرد که مقتول ابتدا با وارد آمدن ضربه شی ء سختی به ناحیه سر، به قتل رسیده و سپس جسدش به آتش کشیده شده است. با توجه به مدارک و شواهدی که کارآگاهان جمع آوری کرده بودند و پس از اعلام نظر پزشکی قانونی، این احتمال قوت گرفت که ممکن است جنایت به دلیل مسائل اخلاقی باشد.
شناسایی هویت مقتول
در حالی که تحقیقات کارآگاهان برای شناسایی هویت مقتول تقریبا با بن بست مواجه شده بود جوانی به اداره جنایی آگاهی مراجعه و از مفقود شدن برادر ناتنی اش خبر داد. او به کارآگاهان گفت: برای دیدن برادرم به منزل آن ها رفتم اما او در منزل نبود، همسرش مدعی شد که برادرم مسافرت است اما من به این ماجرا مشکوک هستم چون او اصلا اهل مسافرت نبود. کارآگاهان ضمن پرسیدن مشخصات برادر وی، از او خواستند تا عکسی از برادرش را به آن ها بدهد. وقتی کارآگاهان عکس جوان را دیدند احتمال قوی دادند که عکس مذکور مربوط به جوانی است که چند روز قبل جسد وی در کال برزش آباد پیدا شده بود، بنابراین کارآگاهان ضمن گرفتن آدرس محل سکونت برادر وی، بلافاصله ماجرا را به قاضی صفائیان اطلاع دادند. با توضیحات کارآگاهان مقام قضایی ضمن صدور دستورات قضایی، از آن ها خواست همسر فردی که احتمال می رود جسد مربوط به او باشد را به آگاهی احضار کنند تا بررسی های لازم در این باره صورت گیرد. وقتی کارآگاهان زن ۲۱ ساله را به آگاهی هدایت کردند و عکس فرد مفقود را به او نشان دادند در کمال خونسردی اعلام کرد عکس متعلق به شوهر او نیست و همسرش به مسافرت رفته است. این امر ظن کارآگاهان را برانگیخت چرا که عکس متعلق به شوهر او بود. به همین دلیل کارآگاهان قسمت هایی از لباس های مقتول را که سوخته بود و از محل حادثه جمع آوری کرده بودند را هم به او نشان دادند اما این زن باز هم تعلق لباس ها به همسرش را انکار کرد. به ناچار کارآگاهان جسد سوخته را در پزشکی قانونی به زن مذکور نشان دادند اما او گفت: این جسد هم مربوط به شوهرش نیست! کارآگاهان که دیگر یقین پیدا کرده بودند زن جوان در ارتکاب جنایت نقش دارد موضوع را با قاضی پرونده در میان گذاشتند. مقام قضایی نیز با صدور قرار قانونی از کارآگاهان خواست تا ضمن بازداشت زن مذکور، او را مورد بازجویی های فنی و پلیسی قرار دهند ولی این زن هم چنان ادعای خود مبنی بر مسافرت رفتن همسرش را تکرار کرد. روز بعد مقام قضایی به همراه کارآگاهان برای بررسی ماجرا و انجام تحقیقات به منزل زن جوان رفتند وقتی کارآگاهان به همراه متهم وارد منزل وی واقع در جنوب مشهد شدند ناگهان حرکات و رفتار زن جوان تغییر کرد. عوض شدن برخی فرش ها و لوازم منزل نیز بیانگر آن بود که جنایت در همین مکان اتفاق افتاده است. این زن در حضور مقام قضایی به کارآگاهان گفت: همسرم نقاش ساختمان است و خودرو پرایدی نیز که در محل وجود دارد متعلق به همسرم است. وقتی مقام قضایی چند سوال فنی از متهم پرسید، او دچار تناقض گویی در اظهاراتش شد، بنابراین قاضی صفائیان دستور داد تا خودرو توقیف و برای اثربرداری به تشخیص هویت آگاهی منتقل شود، او هم چنین دستور قرار بازداشت موقت زن جوان را نیز به اتهام قتل عمد صادر کرد و بدین ترتیب این پرونده جنایی وارد مرحله تازه ای شد.
اعتراف به قتل
متهم این پرونده که دوباره به آگاهی هدایت شده بود و دیگر ارتکاب جنایت و یا دست داشتنش در نقشه ای شوم برای پلیس محرز شده بود، با دستورات قضایی تحت بازجویی های فنی قرار گرفت. زن ۲۱ ساله که با توجه به مدارک موجود چاره ای جز بیان حقیقت نیافته و سرش را میان دو دستش گرفته بود لب به اعتراف گشود: از مدتی قبل با جوانی آشنا شدم و ارتباط پنهانی ما آغاز شد. به دلیل این که همسرم را دوست نداشتم تصمیم به قتل او گرفتم. آن جوان چند روز قبل وارد خانه ام شد و پس از کشتن شوهرم، جسد او را با خود برد و دیگر از ماجرا اطلاعی ندارم. وی ادامه داد:آن جوان در منطقه شمال شرقی مشهد زندگی می کند و پس از ارتکاب جنایت نیز با هم در ارتباط بودیم.
دستگیری متهم دیگر
پس از اعتراف این زن به قتل همسرش، ماموران اداره تشخیص هویت نیز که از خودرو اثربرداری کرده بودند اعلام کردند مقداری خون در صندوق عقب خودرو که شسته شده بود، کشف کرده اند که آزمایش ها مشخص کرده است خون ها مربوط به فرد مقتول است. با اعلام این نظریه کارآگاهان بلافاصله به محل های اختفای جوان ۲۶ ساله ( متهم دیگر پرونده ) رفتند اما او که از دستگیری همسر مقتول مطلع شده بود فرار کرده و به محل دیگری گریخته بود. ادامه این گزارش حاکی است: به دستور قاضی ویژه قتل عمد، کارآگاهان شیوه های پلیسی را برای به دام انداختن متهم اصلی پرونده به کار گرفتند، آنان از زن جوان خواستند تا با او تماس گرفته و اعلام کند مشکل خاصی نیست و او آزاد شده است؛ بنابراین کارآگاهان با به کار بردن چندین شیوه پلیسی دیگر موفق شدند جوان ۲۶ ساله را به مشهد کشانده و در یک عملیات غافلگیرانه او را دستگیر کنند.
قتل با چکش
این جوان که برای انجام بازجویی به اداره جنایی آگاهی منتقل شده بود وقتی دریافت که زن مقتول به ارتکاب جنایت اعتراف کرده است راه گریزی پیدا نکرد و در حالی که اشک می ریخت جزئیات جنایت هولناک خود را تشریح کرد: من به شغل آزاد و دست فروشی اشتغال دارم، از حدود ۴ ماه قبل با این زن آشنا شدم و ارتباط پنهانی ما آغاز شد. او مدام می گفت من همسرم را دوست ندارم و این گونه بود که یک روز با پیشنهاد شوم او مبنی بر قتل همسرش مواجه شدم. او با طرح نقشه ای یک کلید به من داد که شبانه وارد منزلش شوم. شب دوازدهم دی ماه بود که به درخواست این زن و با کلیدی که داشتم آرام وارد منزلش شدم. او مرا به اتاق خواب برد و پشت کمدها مخفی کرد. وقتی شوهر او در هال منزل خوابید، ساعت حدود ۲ بامداد بود که این زن به سراغم آمد؛ من از قبل یک چکش را از منزل خودمان برداشته بودم. به آرامی روی سر شوهر او رفتم و با چکش ضرباتی به سرش زدم. وقتی او جان سپرد، پتو و رختخواب ها را که خونی بود به منطقه ای در همان نزدیکی بردیم و آتش زدیم. پس از آن نیز جسد را در صندوق عقب خودرو پراید مقتول گذاشتیم و من آن را به طرف منطقه دهرود بردم اما در میانه راه ناگهان آژیر گردان خودرو پلیس را دیدم، بلافاصله دور زدم و به طرف کال برزش آباد رفتم. در آن جا با یک ۴ لیتری بنزین که داخل ماشین بود و مقداری کارتن جسد را به آتش کشیدم و سپس مقداری خاک و کلوخ روی جسد ریختم و فرار کردم؛ اما همواره ذهنم مشغول بود که آیا جسد به طور کامل سوخته است یا نه؟ بنابراین دوباره به محل برگشتم و دیدم جسد به طور کامل سوخته و قابل شناسایی نیست. از آن روز به بعد هم با زن مقتول ارتباط داشتم تا این که متوجه شدم ماموران انتظامی به سراغ او آمده اند، من که ترسیده بودم به تهران رفتم اما وقتی او با من تماس گرفت، مطمئن شدم که پلیس ماجرا را نفهمیده است به همین دلیل دوباره به مشهد برگشتم که دستگیر شدم.این گزارش حاکی است: به دستور قاضی صفائیان، متهمان این پرونده هم چنان در اختیار تیم ویژه اداره جنایی آگاهی خراسان رضوی قرار دارند تا درباره زوایای پنهان این جنایت هولناک تحقیقات بیشتری انجام شود.شایان ذکر است: خبر دستگیری عاملان این جنایت روز گذشته در روزنامه خراسان چاپ شد.
صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17471 ، تاريخ انتشار 881104
-@@
راز 7 ساله يک قتل
نزديک ظهر بود و خورشيد از وسط آسمان به خيابان هاي شلوغ شهر خيره شده بود. زن جواني سراسيمه به پليس آگاهي مراجعه کرد و اظهار داشت: از ۲ روز قبل پدرم را نديده ام و هيچ خبري از او ندارم. به هر کجا که عقلم قد مي داد زنگ زده ام ولي هيچ نتيجه اي نگرفته ام، خيلي نگران حالش هستم. تا به حال سابقه نداشته که او اين طور غيبش بزند و مي ترسم بلايي به سرش آمده باشد. شما را به خدا کاري کنيد.در اين لحظه زن جوان عکس کوچکي را از جيبش در آورد و گفت: جناب سرگرد، بفرماييد اين هم عکس پدرم!افسر پليس که به دستور مقام قضايي مي بايست هرچه سريع تر براي يافتن ردي از پدر اين خانواده وارد عمل مي شد، از پشت ميزش برخاست، عکس را از زن جوان گرفت و گفت: کمي خونسرد باشيد. شايد او به خانه يک دوست قديمي و يا اصلا به مسافرت رفته باشد. تحمل کنيد و کار را به من و همکارانم بسپاريد تا ان شاءا... هرچه زودتر خبري از پدرتان به دست بياوريم و او به خانه بر گردد.حرف هاي جناب سرگرد که با لحني شمرده بيان مي شد براي زن جوان کمي آرامش بخش بود و او با ارائه مشخصاتي از پدرش در مورد زندگي شان نيز صحبت کرد و گفت: مادرم را به تازگي از دست داده ايم و مصيبت مرگ مادر کم بود که اين بلا هم به سرمان آمد. در اين لحظه رعد و برق احساسات و عواطف دختر نسبت به پدر صاعقه اي زد و او دوباره از روي صندلي بلند شد و با گريه و التماس گفت: شما را به خدا کاري بکنيد. دلم مثل سير و سرکه مي جوشد و نمي دانم پدرم الان کجاست و چه کار مي کند.
کشف جسد پس از ۲ روز
افسر مبارزه با جرايم جنايي پليس آگاهي از زن جوان پرسيد: پدرتان با چه کسي زندگي مي کرد؟ او در جواب گفت: بعد از مرگ مادرم پدر تنها بود و خيلي هم دلش مي گرفت.با اين حرف، افسر پليس براي اين که زن جوان را آرام کند گفت: خوب اگر پدرتان دلتنگ مي شده حتما به شهرستان يا روستاي خوش آب و هوايي رفته است تا حس و حالي عوض کند نگران نباش او را پيدا مي کنيم! او پس از کسب اطلاعات لازم به همراه ۲ تن از کارآگاهان پليس تحقيقات وسيع پرونده را آغاز کردند و پس از گذشت ۲ روز با حکم قضايي وارد منزل مرد شدند.بوي بسيار بدي از اتاق خواب به مشام مي رسيد و زماني که ماموران انتظامي در اتاق را باز کردند با جسد کبود شده پدر خانواده مواجه شدند. آن ها مراتب را بلافاصله به بازپرس ويژه قتل اطلاع دادند و دقايقي بعد با حضور قاضي و پس از انجام اقدامات قانوني لازم، جسد براي روشن شدن علت دقيق مرگ و زمان وقوع حادثه به پزشکي قانوني انتقال يافت. با کشف جسد مرد ۶۰ ساله، تحقيقات کارآگاهان مبارزه با جرايم جنايي وارد مرحله جديدي شد وآن ها چند تن را به عنوان مظنون دستگير کردند اما به دليل در اختيار نبودن دلايل و مدارک کافي، اين افراد آزاد شدند.
راز قتل پدر خانواده پس از ۷ سال فاش شد
پس از گذشت ۷ سال پليس همچنان تحقيقات پرونده را ادامه داد تا اين که قاضي رسيدگي کننده به اين پرونده جنايي با بازبيني پرونده متوجه اظهارات ضد و نقيض پسر مقتول شد و دستور دستگيري احمد را به عنوان مظنون به قتل صادر کرد.ماموران انتظامي پسر خانواده را خيلي زود دستگير کردند. احمد پس از انتقال به اداره آگاهي با ظاهري به هم ريخته و پريشان گفت: مادرم تکيه گاه و سنگ صبورم بود و هر وقت مشکلي داشتم با او درد دل مي کردم. ديدن صورت زيباي او به من آرامش مي داد و احساس مي کردم اگر روزي غم و غصه اي داشته باشم، غمخوار و دلسوزي کنارم است که برايم اشک بريزد.پدرم نيز آدم زحمت کشي بود و شبانه روز کار مي کرد تا يک لقمه نان حلال در بياورد و شکم ما را سير کند اما من هيچ وقت نتوانستم با او کنار بيايم. پدر آن قدر مغرور بود که هميشه دوست داشت شخصيتم را خرد کند.بالاخره هم اين روابط سرد باعث شد تا قصه زندگي ما رنگ خون بگيرد و هستي مان از بين برود.
ماجرا از اين قرار است که ۷ سال قبل مادرم به دليل بيماري فوت کرد و خانه ما رنگ عزا به خودش گرفت، اين مصيبت برايم غيرقابل باور بود و از رنج فراق و دوري مادر عذاب مي کشيدم تا جايي که اکثر شب ها از خانه بيرون مي زدم و پياده روي مي کردم و سعي داشتم به هر ترتيبي که شده خودم را سرگرم کنم ولي بي فايده بود.
مرد جوان آهي کشيد و افزود: مرگ مادر براي پدرم نيز سنگين بود و او خيلي افسرده شده بود اما به جاي اين که در آن شرايط و با آن همه دلتنگي، ما بيشتر به هم نزديک شويم و پشتوانه و تکيه گاه يکديگر باشيم روز به روز از هم فاصله گرفتيم. پدر که حال و حوصله اي برايش نمانده بود گاهي اوقات سر هيچ و پوچ مرا مثل هميشه به باد تحقير و ناسزا مي گرفت.
توهين به مادرم مرا از کوره در آورد
احمد در حالي که پيشاني اش عرق کرده بود ادامه داد: يک روز پدرم به من گير داد و چون از نيش و کنايه هايش خسته شده بودم به چشمانش نگاهي کردم و گفتم: کاش مادرم زنده بود و اين قدر تنها نمي شدم.
در اين لحظه پدرم، با حرف هايي زشت و رکيک، مادر خدابيامرزم را به باد تهمت و ناسزا گرفت. توهين به مادرم مرا از کوره به در برد و به طرفش رفتم و گفتم: هرچه دلت مي خواهد به من بگو ولي پشت سر مادرم حرف نزن. متاسفانه پدرم دوباره به مادرم توهين کرد و يک سيلي محکم نيز به گوشم زد.خشم و عصبانيت جلوي چشمانم را گرفته بود و اصلا نمي فهميدم چه کار مي کنم ناگهان به سويش حمله کردم و وقتي به خودم آمدم ديدم کبود شده است و او را خفه کرده ام.باورم نمي شد چه اتفاقي افتاده است. با قدم هاي لرزان از خانه فرار کردم و در تحقيقات پليسي هم خودم را بي اطلاع از موضوع نشان دادم. اما در تمام اين سال ها از عذاب وجدان رنج مي بردم و هر شب کابوس مي ديدم.احمد در پايان اظهار داشت: کاش من و پدرم با هم دوست بوديم. حرف هم را مي فهميديم و يار و غمخوار هم مي شديم نه اين که حالا به اتهام قتل پدرم، پشت ميله هاي زندان در انتظار حکم عدالت باشم و نمي دانم در آن دنيا بايد چگونه جواب بدهم.آرزو مي کنم همه آن هايي که توفيق دارند زير يک سقف و در کنار خانواده باشند قدر زندگي و کاشانه خود را بدانند و بي خانمان نشوند.
گفت وگو با کارشناس
حميد نجات مدرس روان شناسي در دانشگاه، در اين باره به خراسان گفت: علت هاي اين ماجرا را بايد در ناآگاهي از نقش و مسئوليت والدين، ارضاء نشدن نيازهاي رواني در خانه و خانواده، ناآگاهي از نشانه ها و علائم بيماري هاي رواني و ناتواني در کنترل هيجانات منفي جست وجو کنيم. در ادامه به شرح کوتاهي از اين عوامل مي پردازيم.
جنبه هاي مهم
وي افزود: يک جنبه مهم و حياتي پدر و مادر شدن جنبه زيستي و غريزي است اما جنبه مهم تر آن اجتماعي و روان شناختي مي باشد. در اين ماجرا احتمالا يکي از والدين که پدر مي باشد هيچ دخالتي در تربيت و فرزند پروري نداشته، لذا فرزند خانواده به مادر خود نزديک تر مي شود و بعد از مرگ مادر، احساس خلاء و تنهايي کرده است. ولي اگر والدين آگاه باشند بايد بدانند که هر دو هم از نظر کيفي و هم از نظر کمي بايد وقت بگذارند و در امر تربيت مشارکت کنند. همچنين والدين در مورد رشد رواني ، اجتماعي و هيجاني فرزند خود بايد اطلاعاتي داشته باشند که در هر مرحله از رشد چه ويژگي هايي به طور طبيعي وجود دارد و چگونه بايد رفتار شود.
فرزند پروري نامناسب
اين دکتراي روان شناسي افزود: در خانواده هايي که يک يا هر دو والد، تنها به نيازهاي جسماني توجه دارند معمولا نتيجه فرزند پروري نامناسب است اما اگر والدين به نيازهاي رواني کودک و نوجوان توجه داشته باشند معمولا شاهد رشد اخلاقي، اجتماعي و رواني خوبي خواهيم بود. مهم ترين اين نيازها عبارتند از احساس امنيت، محبت، توجه، صميميت، مهم بودن، مطرح بودن، مفيد بودن و ... ارضاي اين نيازها همانند واکسني است که به پيش گيري از اختلالات رواني و اجتماعي مي انجامد.
آگاهي از علائم افسردگي امري ضروري و مهم
همان طور که در اين ماجرا مي بينيم اگر پسر جوان خانواده يا اطرافيان او به نشانه ها و علائم افسردگي آشنايي داشتند براي دارو درماني و روان درماني اقدام مي کردند و اين اتفاق احتمالا رخ نمي داد. به طور خلاصه برخي از علائم افسردگي عبارتند از کاهش اشتها، کاهش وزن، کاهش ميل جنسي، خستگي مفرط، احساس گناه، تفکرات منفي و نگرش منفي نسبت به خود، آينده و جهان، داشتن افکار و تمايلات خودکشي و ... که مي توان با آگاهي از اين علائم جلوي آسيب به خود يا آسيب به ديگري را گرفت.
کنترل هيجانات اولين و مهم ترين مهارت
دکتر حميد نجات در ادامه بيان داشت: يکي از اولين و مهم ترين مهارت هاي يک انسان سالم، توانايي در مديريت هيجانات است. به طور کلي خداوند دو دسته هيجانات را در انسان به وديعه نهاده است. هيجانات مثبت مانند شادي و نشاط و هيجانات منفي مانند خشم است، در بحث هيجانات منفي هيچ گاه نمي توان آن را حذف کرد بلکه مي توان آن را مديريت و کنترل کرد و معمولا دو روش کوتاه مدت و دراز مدت براي اين مهم وجود دارد. در بيان روش هاي کوتاه مدت در کنترل خشم مي توان به تنفس عميق، حواس پرتي، تغيير محيط، گفتن ذکر و يا نوشيدن يک ليوان آب و از روش هاي بلند مدت ( که به طور کلي مقاومت انسان را افزايش مي دهد ) نيز مي توان به ورزش، تن آرامي، مبارزه با تفکرات غيرمنطقي و ...اشاره کرد.وي در پايان تاکيد کرد: خانواده ها توجه داشته باشند پيش گيري بهتر از درمان مي باشد. لذا با توجه به چهارپايه زندگي ( عقل، عشق، علم و عمل ) مي توان خانواده آرماني داشت و به خوشبختي رسيد.
خراسان - مورخ دوشنبه 1388/11/12 شماره انتشار 17478
-@@
واكاوي پرونده يك قتل
در این شماره سرنوشت تلخ زندگی دختر جوانی را مرور می کنیم که قربانی یک ارتباط شوم خیابانی شد و جان خود را در این زمینه از دست داد.
دختر ۲۰ ساله ای به نام «مریم» یک روز به بهانه دیدن دوست قدیمی اش از خانه بیرون رفت اما او به شکل مرموزی مفقود شد و دیگر بازنگشت. پدر و مادر مریم که نگران و آشفته در جست وجوی دختر جوان خود بودند به هر کجا که فکرشان قد می کشید، سر زدند و سراغ مریم را گرفتند ولی هیچ یک از دوستان، اقوام و آشنایان از او خبری نداشت و تلاش آن ها برای یافتن نشانی از فرزندشان بی نتیجه ماند.بی تابی مادر مریم و نگرانی پدرش هر لحظه بیشتر می شد و تیک تاک ثانیه هایی که سنگین و سخت از کوه بلند انتظار بالا می رفت، دلشوره عجیبی برای آن ها به وجود آورده بود.
درخواست کمک از پلیس
پدر و مادر دختر جوان با اعلام مفقود شدن مریم از پلیس تقاضای کمک کردند به دنبال این شکایت، کارآگاهان پلیس آگاهی با دستور صریح مراجع قضایی تحقیقات وسیع خود را دراین باره آغاز کردند اما پلیس، هیچ سرنخ و نشانی از دختر گمشده به دست نیاورد.
دوست دوران تحصیل دختر جوان، به ماموران انتظامی گفت: آن روز مریم با من تماس گرفت و قرار شد برای دیدنم بیاید اما هرچه منتظر ماندم خبری نشد. او به سر قرار نیامد و به یک باره تلفن همراهش نیز خاموش شد.
کشف جسد مریم
در حالی که تحقیق در این زمینه ادامه داشت یک ماه پس از طرح شکایت والدین مریم، راننده خودروی سواری که به دلیل نقص فنی در کنار جاده ای توقف کرده بود ناگهان متوجه شد تعدادی کلاغ در یک نقطه تجمع کرده اند.
دیدن این صحنه کنجکاوی راننده خودرو را برانگیخت تا ببیند آن جا چه خبر است.او خودش را به محل موردنظر رساند ولی باورش نمی شد که با جسد متعفن دختری جوان روبه رو شده باشد. راننده خودرو با ترس و لرز خودش را عقب کشید و بلافاصله موضوع را به فوریت های پلیسی ۱۱۰ اطلاع داد.به دنبال این تماس تیم مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی در محل حاضر شد و موضوع را به مقام قضایی گزارش داد. با حضور بازپرس ویژه قتل در محل، دستور انتقال جسد به پزشکی قانونی صادر و پس از معاینه جسد، مشخص شد دختر جوان در حالی که سه ماهه باردار بوده، به دلیل فشار به شریان حیاتی خفه شده است.
والدین مریم جسد دخترشان را شناسایی کردند
با اعلام نظر پزشکان مرکز پزشکی قانونی، تحقیقات بعدی درباره شناسایی هویت جسد آغاز شد و کارآگاهان دریافتند که جسد متعلق به همان دختر گمشده ای است که یک ماه قبل، والدین او اعلام مفقودیت کرده بودند.
از این رو پدر و مادر مریم در پزشکی قانونی حاضر شدند و جسد دخترشان را شناسایی کردند.
سرنخ پرونده در دل یک سوال
والدین مریم وقتی متوجه شدند که او در زمان مرگ، ۳ ماهه باردار بوده است، اعلام کردند که دخترشان ازدواج نکرده بود. با طرح این مسئله فرضیه های مختلفی برای کارآگاهان پلیس آگاهی مطرح شد و تحقیقات پرونده وارد مرحله جدیدی شد.
کارآگاهان در ادامه بررسی دقیق پرونده بار دیگر به سراغ دوستان مریم رفتند. تحقیقات بعدی پلیس حاکی از آن بود که دختر جوان با مردی به نام «خسرو» ارتباط داشته است. با به دست آمدن این سرنخ که از دل یک سوال بیرون آمده بود، جست وجو برای شناسایی خسرو آغاز شد.
کارآگاهان دریافتند که این مرد جوان به دلایل نامعلومی از چندی قبل محل سکونت خود را ترک کرده است و هیچ کس از محل اختفای او خبری نداشت.
قاتل فراری پس از ۲ سال به دام افتاد
جسد دختر جوان پس از طی تشریفات قانونی به خاک سپرده شد و خانواده او با تحمل این مصیبت سنگین، انتظار می کشیدند تا پلیس هرچه سریع تر قاتل دخترشان را دستگیر کند. ۲سال از این ماجرای تلخ گذشت و کارآگاهان پلیس آگاهی هم چنان تحقیقات وسیع خود را ادامه دادند تا این که با به دست آمدن سرنخی، مشخص شد متهم فراری پرونده با هویت جعلی در کارگاهی مشغول کار است.ماموران بلافاصله مرد جوان را در محل دستگیر کردند.
متهم در بازجویی های پلیسی ابتدا منکر ارتکاب هرگونه عمل خلافی بود اما در برابر شواهد و ادله غیرقابل انکار راهی جز بیان حقیقت ندید و پرده از جنایتی هولناک برداشت.
اعترافات قاتل
خسرو در بیان این ماجرای تلخ گفت: چند سال قبل ازدواج کرده ام و یک فرزند دارم. از زن و زندگی ام راضی بودم اما نمی دانم چه شد که یک روز به طور اتفاقی دختر جوانی در مسیر زندگی ام قرار گرفت و این آشنایی خیابانی به ارتباطی پنهانی بین ما ختم شد.
مرد جوان در حالی که دست هایش را به هم می فشرد، نفس عمیقی کشید و پس از چند ثانیه سکوت ادامه داد: هر روز که می گذشت احساس می کردم علاقه ام به او بیشتر شده است. مریم با محبت های خود دلم را ربوده بود و آن قدر شیفته اش شده بودم که نمی دانستم باید چه کار کنم.
اما از طرفی هر وقت به همسر و فرزندم نگاه می کردم از خودم بدم می آمد و احساس گناه مرا رنج می داد!خسرو افزود: من و مریم هفته ای چند بار همدیگر را می دیدیم و به این طرف و آن طرف می رفتیم تا این که او یک روز غروب برگه ای را از داخل کیفش درآورد و گفت: این کاغذ را ببین، من سه ماهه باردار هستم و این ارتباط عاشقانه، بالاخره کار دست مان داد.
با دیدن آن برگه سرم درد گرفت و مثل دیوانه ها شده بودم. نمی دانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم. من آن روز از مریم خواستم تا به هر قیمتی که شده بچه را سقط کند. اما او نپذیرفت و به من گفت: چطور می توانی با این بلایی که به سرم آورده ای خودت را کنار بکشی و آینده و سرنوشتم را خراب کنی! از فکر سقط جنین بیرون بیا. هرچه زودتر باید به خواستگاری ام بیایی!چند روز گذشت و مریم هم چنان اصرار داشت که به خواستگاری اش بروم. من در این مدت از خواب و خوراک افتاده بودم.
با توجه به شرایط نابسامان اقتصادی که داشتم واقعا نمی دانستم باید چه کار کنم. پس از اصرارهای او به یک باره برای فرار از واقعیت با فکری شیطانی، نقشه قتل مریم را کشیدم و مرتکب جنایتی شدم که باورم نمی شد از یک رابطه ساده خیابانی شروع شده باشد.
من در روز حادثه مریم را به بهانه ای به بیابان های اطراف شهر کشاندم و طبق نقشه او را به قتل رساندم.سپس با عجله به خانه رفتم و در کمتر از یک روز به همراه زن و بچه ام به شهر دیگری نقل مکان کردیم.
باور کنید دراین مدت سوالات همسرم درمورد تغییر ناگهانی محل زندگی مان، مدام صحنه جنایت را برایم زنده می کرد و عذابم می داد.
متهم به قتل ادامه داد: حدود ۲ سال از این ماجرا گذشت و من که تصور نمی کردم پلیس هم چنان پی گیر پرونده باشد، با هویت جعلی مشغول کار بودم که بالاخره خورشید حقیقت از پشت ابرهای تیره بیرون رفت و واقعیت روشن شد! این است عاقبت فردی که در دام هوس های شیطانی بیفتد!
ارتباط های مخفیانه و نابهنجار زمینه بروز آسیب های اجتماعی است
درباره این ماجرا نظر «غلامرضا اطمینان»، دکترای جامعه شناسی عمومی و مددکار اجتماعی را جویا شدیم. وی اظهار داشت: قتل یکی از خشونت های شدید اجتماعی است که آثار نامحدود و ناهنجاری بر زندگی افراد به جای می گذارد.وی افزود: نبود فرصت های لازم و مناسب برای ازدواج منطقی یکی از عوامل مهمی است که افراد را به سوی ارتباط های مخفیانه و نابهنجار می کشاند. ارتباطی که خود زمینه بروز دیگر آسیب ها در طول زندگی اجتماعی و فردی است. همچنین ازدواج نابسامان و تشکیل خانواده های از هم گسیخته نیز آسیب های متعددی را درپی خواهد داشت.
«خسرو» دراین ماجرا نمونه ای آشکار از این تیپ خانواده هاست. چه بسا افرادی با همین شرایط که عاقبت آن ها به فرار، خودکشی، خشونت خانوادگی، ایجاد تبعیض، ولگردی، اعتیاد و ... کشیده می شود.
واقعیت این است که اگر روابط خانوادگی و زندگی مشترک «خسرو» و همسرش به طور دقیق مورد بررسی قرار گیرد خلاء عاطفی روابط نارسا و ناکامی های پی درپی، ناآگاهی از مهارت های زندگی به چشم خواهد خورد.
پس دراین جا تاکید می کنیم نیازهای عاطفی دختر جوان و عطش نیازهای سرکوب شده عاطفی «خسرو» به ایجاد یک رابطه خیابانی منجر شد، حال آن که اصلاح روابط زناشویی مرد جوان و همسرش و انتقال مهارت ها و آگاهی های ضروری مریم می توانست از وقوع چنین جنایتی پیش گیری کند.
بدیهی است دراین راستا، والدین، مدیران و معلمان مدرسه و دیگر افرادی که مسئولیت آموزش، تربیت و انتقال مفاهیم و مهارت را درجامعه عهده دار هستند، نقش مهم و عمده ای دارند.
ناتوانی در پیش بینی عواقب وخیم و خطرناک
رسی های به عمل آمده بیشتر قربانیان، توان هیچ گونه پیش بینی عواقب وخیم و خطرناک را ندارند و به طور طبیعی جنبه های مثبت موضوع را می بینند و جنبه های منفی را درکل نادیده می گیرند.
حال آن که مردها معمولا جنبه جنسی ارتباط را به صورت عمده مدنظر قرار می دهند و بیشتر به آن می اندیشند. موضوعی که باید در فرصت های دقیق و کافی و به نحو مطلوب به دختران نوجوان و جوان آموزش داده شود.
نکته مهمی که دراین جا به نظر می رسد این که به دختران خود باید بگوییم در مواردی که پیشنهاد ارتباط به بهانه ازدواج (خارج از فضا و اطلاع خانواده) مطرح می شود چنان چه فرد پیشنهاد دهنده قصد سوء نداشته باشد، خواستگاری از طریق خانواده را انجام می دهد.
از این رو دختران جوان می توانند برای محک زدن درستی ادعای فرد پیشنهاد دهنده، او را به خواستگاری رسمی از طریق خانواده دعوت کنند و به هیچ وجه زمینه سوء استفاده را فراهم نکنند.
نکته مهم
وی ادامه داد: نکته مهم این است که روابط پنهان و خیابانی چنان چه مانند این ماجرا به قتل یا دیگر رویدادهای مشابه هم ختم نشود و حتی منجر به ازدواج شود، زمینه اختلافات خانوادگی را ازطریق برانگیختن سوءظن شدید طرفین به یکدیگر درطول زندگی زناشویی فراهم می آورد. چه بسیار زنان و مردانی که از طریق ارتباط خیابانی آشنا شده اند و ازدواج کرده اند اما همیشه از این ظن و تردید رنج می برند که مبادا همسرشان در فرصتی مشابه با فرد دیگری که برتری خاصی نسبت به آن ها دارد، ارتباط برقرار کند. این امر زمانی که همراه اختلافات و انحرافات روابط زناشویی و روحی و روانی باشد، شدید خواهد شد و درصورت استمرار از هم گسیختگی خانوادگی را فراهم می آورد.
نظارت بر فرزندان، نقش اساسی و مهم والدین
این استاد دانشگاه و مددکار اجتماعی افزود: یکی از نقش های اساسی و وظایف مهم والدین (ضمن انتقال آموزش های لازم و تربیت سالم متاثر از آموزه های دینی به فرزندان) نظارت درست، دقیق و به موقع بر آن هاست. این نظارت جایگزین ندارد. یعنی هیچ نهاد، شخص و سازمانی نمی تواند جایگزین این وظیفه خطیر والدین شود.
متاسفانه امروزه والدین معمولا به عللی مانند ناآگاهی، نداشتن مهارت های لازم، شرایط سنی و جسمی، مشکلات اقتصادی، نارسایی سازمان ها و نهادهای مسئول کمک کننده و آگاهی دهنده ، توان انجام نظارت درست، به موقع و مناسب را ندارند و حتی گاهی به صرف این که فرزندشان بزرگ شده است برای او وقت کافی و لازم نمی گذارند و از کار مهم و حساس «نظارت» غافل می مانند.
در این ماجرا نیز به وضوح می بینیم موضوع ۵ ماه ارتباط مخفیانه مریم با خسرو درحالی که او سه ماهه باردار بود مورد غفلت والدینش قرار گرفته بود.
وی تصریح کرد: از طرفی اتمام تحصیلات و بیکاری مریم، ناآگاهی از مهارت های اجتماعی و فشارهای ناشی از استرس تشکیل خانواده او را به بیرون از فضای خانواده با یک خیال واهی (امید به ازدواج) کشاند و درنهایت به قیمت جانش تمام شد. همچنین درمورد «خسرو» نیز باید بگوییم ناآگاهی از مهارت های لازم در پاسخ به نیازهای عاطفی، روانی ، اجتماعی، در بروز این مشکلات و وقوع این فاجعه بی نقش نبوده است!
توصیه به زوج های جوان
وی ادامه داد: توصیه مهم دراین جا به زوج های جوان این است که قبل از بروز هرگونه آسیب و اختلال روانی و اجتماعی، تمهیدات لازم را برای ارتقای سطح رضایت طرفین از طریق مراجعه به مشاوره، شرکت در کارگاه های آموزش مهارت های زندگی و خانواده و مطالعه در این زمینه داشته باشند.
رسالت مهم رسانه و مطبوعات در پیش گیری از این گونه آسیب ها
ارتباط خیابانی و خشونت از هر نوع آن به عنوان یک موضوع و پدیده اجتماعی به صورت چند علتی و چند بعدی بروز می کند که تمامی جامعه شناسان به نوعی به آن اذعان دارند.
در بروز این گونه آسیب های اجتماعی علاوه بر نقش و سهم قربانی، خانواده و مجرم، می توان به تاثیر منفی دوستان، محله، محل تحصیل، هم سالان، گروه های مرجع، رادیو و تلویزیون اشاره کرد. متاسفانه پخش فیلم های کارشناسی نشده که روابط دختر و پسر را بدون بیان طرح و عوارض منفی آن به نمایش می گذارد، عاملی مهم در بروز زمینه های ناهنجاری و آسیب های اجتماعی است. آیا به راستی رسانه ها و مطبوعات رسالت مهم خود را در پیش گیری از این گونه آسیب ها می شناسند سوال اساسی که دراین جا به ذهن می رسد این است که چگونه در برخی برنامه های تلویزیونی و رادیویی تعداد زیادی کارشناس ساعت ها به ارائه گزارش ورزشی و یا تحلیل رویدادهای آن در اقصی نقاط کشور و جهان (حتی در ورزش های گمنام و دسته چندم) می پردازند و اعتبارات کلانی را دراین بخش هزینه می کنند اما در راستای مسائل و مشکلات و آسیب های اجتماعی که تمامی جامعه ما در آن به صورت مستقیم و غیرمستقیم درگیر هستند یک برنامه مستمر و مناسب وجود ندارد و تنها در جراید نوشتاری و آن هم توسط افراد غیرمتخصص یا بخشی از متخصصان حوزه اجتماعی به تحلیل سطحی و بدون ضمانت اجرایی آن می پردازند. پیشنهادی که می توان دراین جا مطرح کرد این است که با نظارت و کنترل نیروها و سازمان های مسئول، تعدادی متخصص حوزه اجتماعی (تیم آسیب شناسی اجتماعی، جامعه شناس، حقوق دان، مددکار اجتماعی و روان شناس) ماجرای اتفاق افتاده را از جنبه های مختلف مورد بررسی و تحلیل موشکافانه قرار دهند و راهکار پیش گیرانه را مشخص کنند.
به راستی تا چه زمانی دانشجویان و کارشناسان اجتماعی با مراجعه به یافته های دیگر کشورها باید نظرهای غیرمرتبط و غیر کارشناسانه را بدون توجه به واقعیت و مشکلات جامعه خود ارائه کنند
تدینی راد روزنامه خراسان 88.03.11
-@@
ادا مه مطلب راهم ببينيد

 

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي فرستادن به ایمیل
تاریخ انتشار : 29 آبان 1388

نمونه هايي ازهشدارهاي پليسي
نمونه هايي جمع آوري شده ازصفحات حوادث روزنامه ها از قبيل سرقت،قتل،كلاهبرداري،شركتهاي هرمي، اختلاس، شيادي، رمالي جادو گري، دعانويسي، كيف قاپي،تردستي،چشم بندي،زورگيري،ربايش،سرقت به عنف،زناي به عنف،آدم ربايي،سعت غيرمجاز،سبقت غيرمجاز،خواب آلودگي وچرت زدن درحين رانندگي،خوردن مشروب الكلي ورانندگي،چاقوكشي،عربده كشي،متلك گفتن،مزاحمت نواميس، فرار از منزل، خودكشي، خودزني، قاچاق، مشروب، اعتياد، ترياك، حشيش، هروئين، كريستال،شيشه،ناس،سيگارو...معضلات اجتماعي است كه دراين قسمت آورده شده وگاهي نظرات كارشناسي هم دركنارآنها وجود دارد كه خواندن،تجزيه وتحليل،وراه حل و چاره پيدا كردن براي اساتيد،دانشجويان،معلمين،خطباء،روحانيون و... مفيد خواهد بود
-@@
رئیس پلیس ۱۱۰ خراسان رضوی خبر داد
۸۰۰ مورد فرار دختران از خانه در استان
فرار دختران از خانه در استان به 800 مورد رسیده است. رئیس پلیس 110 خراسان رضوی با اعلام این خبر گفت: جوانانی که در آسیب های اجتماعی به گونه ای درگیر می شوند از آمادگی روحی مناسبی برخوردار نیستند که این عامل به مدرسه و اولیا مدرسه بر می گردد و مدارس با ایجاد آمادگی در دانش آموزان باید به آن ها هشدارهای لازم در خصوص مواد مخدر، اعتیاد، روابط نامشروع و ضعف اعتقادات مذهبی را یادآور شوند.به گزارش مهر سرهنگ حسن خرسند شامگاه یک شنبه در کارگاه آموزشی ارتقای امنیت اخلاقی و اجتماعی افزود: در آمارهای مقایسه ای سال 87 نسبت به 86 نزاع با 9 درصد و کشف اقلام ضد فرهنگی با 27 درصد افزایش همراه بوده است. رئیس پلیس 110 فرماندهی انتظامی خراسان رضوی گفت: آسیب های اجتماعی صرفا جرم محسوب نمی شوند و این آسیب ها در بسترهای فرد، خانواده و محیط شکل می گیرند و در این بسترها با افزایش تعاملات و فرهنگ سازی می توان در جهت کاهش آن قدم برداشت.وی با ابراز نگرانی از کاهش سن جرم و افزایش آن در مقایسه با سال گذشته گفت: جرم و بزهکاری دامنگیر قشر جوان شده است و این امر تهدیدی جدی محسوب می شود که متولیان فرهنگی باید در جهت کاهش این معضلات و آسیب های اجتماعی با برنامه ریزی مناسب و کارآمد، نشست های مختلف و تخصصی با پلیس و نهادهای دولتی گام های موثر و به سزایی را بردارند.خرسند ضعف اعتقادات مذهبی را شاه کلید آسیب های اجتماعی دانست و افزود: در خانواده ها هر چه میزان اعتقادات بالاتر باشد با کاهش آسیب اجتماعی مواجه ایم .
روزنامه خراسان 88.08.26
احسان
@@@@@@@@@@@@@@@
فرار از خانه
دوستی با افرادی که هیچ شباهتی از نظر فرهنگی و اقتصادی با هم نداشتیم سبب شد تا به باوری غلط و تفکری اشتباه ، خانواده و شرایط زندگی ام را به مسخره بگیرم و سر این مسئله با پدر و مادرم درگیر شوم.

والدینم نمی توانستند خواسته هایم را برآورده کنند و من از سر لج و لج بازی از خانه فرار کردم و خودم را این طور بدبخت کردم. اگر کمی عقلم را به کار می انداختم این بلاها سرم نمی آمد، حالا باید با خجالت و شرمندگی به چشم های پدر و مادرم که یک عمر آبرومندانه زندگی کرده اند نگاه کنم و پشت میله های زندان آب خنک بخورم. این است عاقبت فرار از خانه!

این مطالب بخشی از اظهارات دختر ۱۹ ساله ای است که با همدستی ۳ سارق حرفه ای از رانندگان خودروهای وانت بار اخاذی و سرقت می کرد. اما به راستی چرا بعضی از جوان ها در اثر دوستی و رفت و آمد با افراد ناآگاه، خواسته های غیرمنطقی از خانواده خود دارند و بدون درک شرایط موجود، به جای این که برای ساختن آینده تلاش و پشتکار داشته باشند ادعا می کنند می خواهند زندگی مستقلی داشته باشند و انتظار دارند بدون زحمت ره صدساله را یک شبه طی کنند و به زندگی مرفه و بی دردسری برسند؟ آن ها با این تفکر غلط از کانون خانواده خود را دور می کنند و دچار مشکلات عدیده و غیرقابل جبرانی می شوند.

در این شماره از بررسی حوادث قبل از آن که داستان زندگی فتانه را بررسی کنیم مطلب کوتاهی را از نویسنده شهیر انگلیسی، شارلوت برونته با عنوان «پشیمانی» که شعری رمانتیک و عاطفی است با هم می خوانیم.

برونته در این مطلب می گوید: «سال ها پیش آرزو داشتم که خانه پدری را ترک گویم. خانه ای که در آن زاده شده بودم. سال ها پیش، شکایت عادتم بود و خانه دلتنگم می کرد و سالیان بعد، اتاق های ساکتش سرشار از ترسی گریزناپذیر بود و اکنون خاطرات آن خانه با اشک به یادم می آید.

یک صدا، هرچند خروشان و توفنده کجاست تا مرا به خانه برگرداند؟

اگرچه جان روشن گل سرخ صبح گاهی بهشت من است، حتی اگر بهشت نیز مرا بخواند من بار دیگر به سوی تو بازمی گردم، حتی اگر توفان و امواج، جان مرا به اسارت بگیرند آغوش تو بهشت من است، اگر باردیگر، از آن من باشی ای خانه پدری!»

اما در ادامه این ماجرا را با هم می خوانیم. وقوع چندفقره اخاذی و سرقت از رانندگان خودروهای وانت بار و گزارش موضوع به فوریت های پلیسی ۱۱۰ ، ماموران انتظامی را برآن داشت تا به دستور مراجع قضایی این سرقت های شبیه به هم را پی گیری کنند. پلیس در بررسی پرونده این سرقت ها دریافت که اعضای باند یک دختر و ۳ پسر جوان هستند که مرتکب جرم می شوند.

اعضای باند در دام کنترل های نامحسوس پلیسی
تیم ویژه ای از ماموران انتظامی ماموریت یافتند تا این موضوع را پی گیری کنند.آنان در قالب چند اکیپ کنترل نامحسوس وارد میدان شدند و پس از چند ساعت کنترل و مراقبت، دختر جوانی را مشاهده کردند که سوار یک دستگاه خودرو وانت بار شد و ۳ پسر جوان نیز به تعقیب این خودرو پرداختند. پلیس در اقدامی ضربتی این افراد را به عنوان مظنون دستگیر کرد اما ۳ پسر جوان در بازجویی های پلیسی، منکر ارتکاب هرگونه عمل خلافی بودند و قصد کتمان حقیقت را داشتند.

اعترافات صریح دختر جوان
فتانه که ۱۹ سال سن دارد در تحقیقات پلیسی صراحتا اعتراف کرد مدتی قبل از خانه فرار کردم و در خیابان ها پرسه می زدم که به طور اتفاقی با پسری جوان آشنا شدم. او وقتی شنید که فراری ام پیشنهاد داد تا با همدستی ۲ تن از دوستانش دست به سرقت بزنیم.

طبق نقشه از قبل طراحی شده ، من در مسیر خودروهای وانت باری که بارشان خالی بود قرار می گرفتم و با اشاره دست از آن ها می خواستم که توقف کنند.

دختر جوان افزود: به محض توقف خودرو، بلافاصله سوار می شدم و پس از سلام و احوال پرسی کوتاهی از راننده می خواستم حرکت کند.

من با حیله و نیرنگ طعمه خود را به نقطه ای خلوت می کشاندم و ۳ همدستم که در تعقیبمان بودند ناگهان راه مان را سد می کردند و با این ادعا که چرا خواهرمان را سوار خودروی وانت بار کرده ای راننده نگون بخت را مورد ضرب و جرح قرار می دادند. آن ها سپس وانمود می کردند که قصد دارند موضوع را به پلیس اطلاع دهند. در این لحظه یکی از اعضای باند با راننده وانت بار وارد مذاکره می شد و به این بهانه که در صورت دریافت وجه او را تحویل پلیس نخواهد داد مبالغی را اخاذی می کرد و ما سپس به سرعت از محل فرار می کردیم.امروز صبح هم قصد داشتیم این نقشه شوم را باردیگر عملی کنیم و درست زمانی که همدستانم خودروی وانت باری را متوقف کردند ماموران انتظامی که گویا در تعقیبمان بودند وارد عمل شدند و ما را دستگیر کردند.

فتانه در پایان گفت: نمی دانم چه بگویم و حداقل چه جوابی برای وجدان خودم بدهم. وقتی دست هایم با دستبند قانون گره خورد تازه فهمیدم با سرنوشت و آینده ام چه کار کرده ام!

تمام بدبختی من در نتیجه فرار از خانه است. کاش پاهایم قلم می شدند و هیچ وقت از خانه بیرون نمی آمدم!

درخور اشاره است در ادامه تحقیقات پرونده ، ۳ پسر جوان نیز که در برابر شواهد و ادله موجود راهی جز بیان حقیقت نمی دیدند به اخاذی و سرقت اعتراف کردند.

بررسی سوابق این ۳ جوان نشان می دهد که آن ها دارای سوابق متعدد کیفری در زمینه سرقت، نزاع و خرید و فروش مواد مخدرند. اعضای این باند با تشکیل پرونده به مراجع قضایی معرفی شده اند تا به سزای اعمال ننگین خود برسند!
روزنامه خراسان 88.09.23

@@@@@@@@@@@@@@@
افزایش سرقت پس از پخش سریال «گاوصندوق»

سیدخلیل سجادپور: به دنبال پخش سریال «گاوصندوق» از شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی، سرقت از داخل گاوصندوق ها در منازل و مغازه ها افزایش یافت.

دستبرد به گاوصندوق مغازه
به گزارش خراسان، چند روز قبل مالک یک فروشگاه در مشهد در تماس با روزنامه خراسان از دستبرد به گاوصندوق مغازه اش خبر داد و گفت: امروز صبح وقتی وارد مغازه شدم دیدم در گاوصندوق داخل مغازه باز و تمامی اموال داخل آن به سرقت رفته است، که پس از این ماجرا با پلیس ۱۱۰ تماس گرفتم و ماموران کلانتری برای بررسی موضوع به محل آمدند و صورت جلسه ای را تنظیم کردند. وی در پاسخ به این سوال که آیا به کسی مظنون است یا خیر؟ گفت: من نمی دانم این سرقت کار چه کسی است اما یقین دارم که دستبرد به گاوصندوق به شیوه سرقت در سریال «گاوصندوق» انجام شده است.

سرقت از گاوصندوق منزل
چندی قبل نیز زن خدمتکاری که در یک منزل در بولوار سجاد مشهد مشغول کار بود و سال ها برای صاحب خانه کار کرده بود به گاوصندوق صاحب خانه دستبرد زد و ۵۰۰ گرم طلا را به سرقت برد که با حضور پلیس دستگیر شد. این زن افغانی در بازجویی های پلیس به وسوسه شدن خود برای سرقت طلا اعتراف کرد.

زن خدمتکار گاوصندوق منزلی در مشهد را خالی‌کرد
در حادثه دیگری نیز زنی که به عنوان خدمتکار در یک منزل مسکونی در مشهد کار می کرد، با خالی کردن گاوصندوق منزل اقدام به فرار کرد.کارآگاهان اداره مبارزه با سرقت پلیس آگاهی خراسان رضوی در پی شکایت فردی به هویت معلوم مبنی بر سرقت محتویات گاوصندوق منزل توسط زنی خدمتکار و همچنین باز کردن شیرهای گاز توسط وی به قصد از بین بردن اهالی منزل، تحقیقات خود را در این باره آغاز کردند.برپایه این گزارش، ماموران با انجام اقدامات اطلاعاتی شماره تلفن همراه متهم را به دست آوردند و با وی تماس گرفتند که اعلام کرده در تهران است، ولی در ادامه تحقیقات مشخص شد متهم در مشهد است و سوار بر یک خودرو پژو۲۰۶ مشاهده شده است. بر این اساس ماموران با شناسایی مالک خودرو و همکاری وی، زن سارق را دستگیر کردند.متهم بعد از دستگیری اعتراف کرد: در منزل مالباخته کار می کرده که در یک فرصت مناسب با کشف رمز گاوصندوق و برداشتن کلید نقشه خود را عملی و اقدام به سرقت کرده است.رئیس پلیس آگاهی خراسان رضوی با تایید افزایش سرقت از گاوصندوق ها در پی پخش سریال تلویزیونی «گاوصندوق» به خراسان گفت: پخش این گونه سریال ها که متاسفانه به طور واضح شیوه و راهکارهای سرقت را نشان می دهد در افزایش سرقت ها نقش مهمی دارد. سرهنگ ماشاءا... صادقی افزود: از زمان پخش سریال تلویزیونی گاوصندوق متاسفانه شاهد افزایش سرقت از گاوصندوق ها به شیوه رمزگشایی هستیم و در برخی از موارد نیز سارقان گاوصندوق های قابل حمل را نیز سرقت کرده اند. وی با تاکید بر این که این گونه سریال ها بدآموزی دارد به خانواده ها توصیه کرد اشیای ارزشمند و طلا و جواهر خود را در صندوق های امانات بانک ها و یا دیگر مراکز معتبر نگهداری کنند و اگر به هر دلیلی می خواهند این گونه اشیا داخل گاوصندوق منزل باشد باید گاوصندوق را نیز از دید افراد پنهان کنند.

شناسایی باند سرقت از گاوصندوق
رئیس پلیس آگاهی خراسان رضوی همچنین از شناسایی اعضای یک باند در مشهد که به گاوصندوق های مغازه و منازل دستبرد می زدند نیز خبر داد و گفت: اعضای این باند شناسایی شده اند و تلاش پلیس برای دستگیری آن ها ادامه دارد. سرهنگ صادقی در عین حال خاطرنشان کرد: بیشتر سرقت هایی که از گاوصندوق ها انجام شده است به صورت فردی بوده است که بدون تردید پخش سریال تلویزیونی «گاوصندوق» نقش مهمی در انجام این گونه سرقت ها دارد.این مقام انتظامی در پاسخ به سوال خراسان که مگر در ساخت این سریال ها از کارشناسان انتظامی استفاده نمی شود به خراسان گفت: کارشناسان انتظامی در این سریال ها فقط نظارت کلی دارند مثلا درباره درجه های نیروها، نحوه گرفتن اسلحه، نحوه برخورد با متهم و غیره مشاوره می دهند و متاسفانه وارد مسائل ریز که جنبه بد‌آموزی نیز دارد نمی شوند. سرهنگ صادقی تصریح کرد: کارشناسانی که در ساخت فیلم و یا سریال های پلیسی مشاوره می دهند باید به عواقب و آموزش های نادرستی که ممکن است داده شود و در جامعه انعکاس یابد توجه کنند، چرا که این موارد مورد سوءاستفاده سارقان و یا مجرمان در ارتکاب جرم قرار می گیرد. وی در عین حال توصیه کرد: در ساخت سریال های جنایی و پلیسی باید دست اندرکاران ساخت فیلم از کارشناسان انتظامی پلیس آگاهی استفاده کنند تا از تکرار این گونه جرایم جلوگیری شود.
روزنامه خراسان 88.09.23
سید خلیل سجاد پور

@@@@@@@@@@@@@@
اغفال زنان و دختران در ‌پرونده‌سیاه مرد هزار چهره

رئیس پایگاه یكم پلیس امنیت تهران بزرگ اعلام كرد: مرد هزار چهره پس از 16 فقره كلاهبرداری به ارزش 100 میلیون تومان توسط پلیس امنیت تهران دستگیر و روانه دادگاه شد.به گزارش فارس، سرهنگ حسین قاسملویی گفت: فردی در 11مهر امسال شكایتی مبنی بر كلاهبرداری شخص كانادایی به نام آلاستاس اسپیدمان عنوان كرد این فرد اقدام به خرید 33 دستگاه كامپیوتر كرده و پس از انتقال كامپیوترهای خریداری شده به آپارتمان فرد مورد نظر در نیاوران، خریدار به بهانه این كه پول‌هایش به سرقت رفته است، از دادن پول‌های اقلام خریداری‌شده خودداری كرده كه در نتیجه شاكی هم به دلیل باز شدن بسته كامپیوترهای خریداری شده به پلیس شكایت كرد.

وی اظهار داشت: پس از مراجعه پلیس به محل سكونت فرد مورد نظر متهم از محل سكونتش متواری شده بود، طی بررسی‌های پلیس مشخص شد كه كلاهبردار به نام «حسام م» ساكن قزوین 26 ساله است كه با دو دختر دانشجوی رشته پزشكی در ارتباط بوده و یكی از آن‌ها به عنوان مترجم به او كمك می‌كرده است.

سرهنگ قاسملویی گفت: حسام با دادن یك چك یك میلیون و 400 هزار تومانی به صاحب آپارتمانی كه در آن جا سكونت داشت، اقدام به فرار كرده بود كه ماموران با انجام شگردهای پلیسی و تحت كنترل قرار دادن چند خط تلفن همراه فرد متواری، چند تن از دخترانی كه با متهم در ارتباط بودند را شناسایی و در ادامه با گذاشتن یك قرار صوری توسط این افراد با این كلاهبردار در میدان «تجریش»، وی را در 13 مهر امسال دستگیر كردند و پرونده‌ به بازپرس شعبه دادسرای ناحیه یك ارجاع داده شد. وی اظهار داشت: متهم در بازجویی‌ها‌ی خود اعتراف كرد كه خود را یك ایرانی تبعه كانادا معرفی ‌كرده و تحت عنوان پزشك جراح زنان و دختران را اغفال می‌كرده است.

رئیس پایگاه یكم پلیس امنیت تهران بزرگ اعلام كرد: متهم ساكن قزوین بوده و از همسرش جدا شده است.«حسام» چندین فقره سرقت هم از خانواده‌ همسرش داشته است. این فرد قبلا در طرح جمع‌آوری اراذل و اوباش دستگیر شده بود و در سطح بندی در سطح یك این اراذل قرار داشت.

وی اظهار داشت: طعمه دیگر این كلاهبردار در این پرونده‌ زنی به نام «الهام» دارای دكترای پزشكی هسته‌ای بود كه متهم با معرفی خود به عنوان «پزشك» وعده ازدواج به او داده بود و به بهانه خرید خودرو از او 5 میلیون تومان نیز دریافت كرد و متواری شد.

«حسام م» مرد هزارچهره درباره سابقه خودگفت: ابتدا عضو یك شركت هرمی بودم، سرشاخه این شركت به بهانه این‌كه روابط عمومی خوبی دارم از من خواست تحت عنوان پزشك در جلسات عضو گیر شركت كنم. مدرك تحصیلی من دیپلم است. وی اظهارداشت: به همین دلیل اقدام به چاپ كارت ویزیت با عنوان جراح عمومی كردم تا افراد بیشتری را جذب شبكه كنم. اما در ادامه از شركت هرمی جدا شدم و اقدامات خود را آغاز كردم.

حسام گفت: به عنوان «آلاستاس اسپیدمان» در یكی از مسابقات رزمی در كشور كانادا شركت كردم و پس از آن برای انجام كلاهبرداری، خود را به این نام معرفی می‌كردم.
روزنامه خراسان 88.09.23
سید خلیل سجاد پور

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
۲۵ نفر در یک پارتی شبانه بازداشت شدند

پورخیاط: ۲۵ دختر و پسر جوان در یک پارتی شبانه در بولوار پیروزی مشهد بازداشت شدند. به گزارش خراسان، جمعه شب گذشته ماموران پلیس اطلاعات و امنیت عمومی خراسان رضوی در پی اطلاع از برگزاری یک پارتی شبانه در بولوار پیروزی مشهد، بلافاصله به محل عزیمت کردند که پس از هماهنگی با قاضی کشیک، ۲۵ دختر و پسر جوان را در محل دستگیر کردند. ماموران هم چنین در بازرسی از این منزل مقداری مشروبات الکلی نیز کشف و ضبط کردند. سپس متهمان برای تحقیقات به پلیس اطلاعات و امنیت عمومی منتقل شدند و پس از بررسی های مقدماتی به دستور قاضی قربانی پور بازداشت شدند. دادیار دادسرای عمومی و انقلاب مشهد در این رابطه گفت: به طور کلی برگزاری این مجالس به دلیل فضای غیراخلاقی و آلوده آن هویت اخلاقی و اجتماعی جوانان را هدف گرفته و باعث انحراف آنان می شود.
روزنامه خراسان 88.09.23

@@@@@@@@@@@@@@@@@@
قاضی ویژه قتل عمد: مهندسان ناظر مقصر در حوادث گازگرفتگی از جنبه عمومی جرم هم محکوم می شوند

سجادپور: مهندسان ناظر ساختمان و یا شرکت گاز در صورتی که در حوادث گازگرفتگی مقصر شناخته شوند، علاوه بر پرداخت دیه به میزان قصور، از جنبه عمومی جرم نیز محاکمه و محکوم خواهند شد. قاضی ویژه قتل عمد روز گذشته با بیان این مطلب به خراسان گفت: از ابتدای فصل پاییز تاکنون ۲۵نفر در مشهد بر اثر گازگرفتگی جان خود را از دست داده اند. وی دلیل بیشترین حوادث گازگرفتگی در مشهد را نقص در سیستم خروجی گاز و به ویژه آبگرمکن های دیواری ذکر کرد و گفت: در برخی از موارد لوله دودکش از محل خود خارج و یا لوله دچار شکستگی شده است که متاسفانه افراد نسبت به این موارد بی توجه بوده اند و در نهایت حادثه تلخی رقم خورده است. قاضی امام وردی همچنین به مرگ عروس و دامادی که هفته قبل براثر گازگرفتگی جان باختند اشاره کرد و گفت: متاسفانه در این حادثه بخاری که در منزل استفاده شده و به تازگی نیز خریداری شده بود استاندارد نبود و همین عامل موجب مرگ این زوج شد.

این مقام قضایی اضافه کرد: در برخی از موارد گازگرفتگی نیز مالک منزل اقدام به ساخت یک طبقه اضافی بر روی ساختمان مسکونی کرده است که در هنگام ساخت و ساز لوله سیمانی خروجی دودکش شکسته و یا با نخاله های ساختمانی پر شده است و یا همسایگان اقدام به ساخت منزل مسکونی در کنار ساختمان دیگر کرده اند که بر اثر ریزش نخاله ها لوله های سیمانی خروجی دود ساختمان دیگر مسدود شده است که پس از استفاده از وسایل گازسوز اعضای خانواده جان خود را از دست داده اند. قاضی امام وردی با ابراز نگرانی از افزایش مرگ و میر بر اثر گازگرفتگی یادآور شد: افرادی که سهل انگاری و یا بی توجهی آن ها موجب حوادث گازگرفتگی شود طبق قانون تحت تعقیب قضایی قرار می گیرند و در این میان نقش مهندسان ناظر ساختمان و یا شرکت گاز پررنگ تر است. وی گفت: سهل انگاری در این گونه موارد نه تنها خیانت بلکه جنایت است و باید مسئولان امر در این باره توجه ویژه داشته باشند و نظارت خود را بر این گونه امورات افزایش دهند زیرا که در صورت قصور مهندسان آن ها نه تنها به پرداخت دیه محکوم می شوند بلکه به خاطر عمومی بودن جرم از جنبه عمومی نیز محاکمه و به تحمل حبس محکوم خواهند شد. وی به شهروندان توصیه کرد: به هیچ وجه از اجاق گازهای خوراک پزی برای گرما استفاده نکنند و درزهای پنجره ها و درها را نیز مسدود نکنند.

همچنین در منازلی که به سیستم تهویه مرکزی مجهز نیستند حتی دریچه های کولر نیز در زمستان نباید بسته شود. قاضی ویژه قتل عمد گذاشتن اشیایی داخل لوله دودکش برای استفاده از گرمای بیشتر را بسیار خطرناک دانست و گفت: در صورتی که شیئی خارجی داخل دودکش باشد مرگ اعضای خانواده حتمی است.

این مقام قضایی همچنین به استفاده از لوله های آلومینیومی برای بخاری و آبگرمکن هشدار داد و افزود: به دلیل این که این گونه لوله ها در برابر گرما ضعیف هستند و به راحتی شکسته و یا سوراخ می شوند استفاده از آن ها بسیار خطرناک است. وی در عین حال سهل انگاری و کم توجهی و همچنین بی احتیاطی شهروندان را عامل مهمی در حوادث گازگرفتگی ذکر کرد و گفت: شهروندان باید نسبت به استفاده از وسایل گرمازا حساس باشند و هر از گاهی سیستم های خروجی دودکش را بررسی کنند تا در ایام باقی مانده از سال شاهد چنین حوادث تلخی نباشیم.
روزنامه خراسان 88.09.23

@@@@@@@@@@@@@@@@@@
گرفتار یک نگاه!
روزی که دلم را به یک نگاه باختم و با یک لبخند عاشق شدم فکرش را هم نمی کردم که به چه مصیبتی گرفتار خواهم شد. ماجرا از این قرار است که جواب منفی پدرم به خواستگاری پسر همسایه مان اعصابم را خرد کرده بود و احساس می کردم خانواده ام می خواهند در مسیر خوشبختی ام سنگ اندازی کنند. در این شرایط پدرم که نگران حال و روزم بود پیشنهاد داد تا به مسافرت برویم و ما راهی مشهد شدیم و در یک مهمانپذیر اتاقی کرایه کردیم. من در طول راه با این تصور که آینده ام را از دست داده ام افسرده و ناراحت بودم، اما نگاه معنی دار پسر جوانی که در کنار این مهمانپذیر مغازه داشت از همان لحظه ای که همدیگر را دیدیم فکرم را حسابی مشغول کرد و من برای فرار از ناراحتی با لبخندی به نگاهش پاسخ مثبت دادم و خیلی زود ارتباط تلفنی مان برقرار شد.متاسفانه بعدازظهر روز بعد به دور از چشم پدر و مادرم با مادر این پسر غریبه که برای دیدنم آمده بود آشنا شدم و ما بدون هیچ شناختی از یکدیگر در مورد آینده قول و قرارهایی گذاشتیم. «منیره» که ۲۰ سال سن دارد در دایره اجتماعی کلانتری شهید آستانه پرست مشهد افزود: من و خانواده ام پس از چند روز به شهر خودمان برگشتیم در حالی که ارتباط تلفنی خود را با پسری که شیفته اش شده بودم ادامه دادم حدود یک ماه بعد او و مادرش به خواستگاری ام آمدند، اما پدرم به شدت با این امر مخالفت کرد و به این ترتیب با احساس بدی که نسبت به والدینم پیدا کرده بودم با آن ها سر ناسازگاری گذاشتم و ارتباط تلفنی ام را با احسان ادامه دادم. شش ماه گذشت و پدرم که در برابر ندانم کاری و لج بازی هایم آبرویش را درخطر می دید موافقت خود را با این ازدواج اعلام کرد و من با اصرار از احسان خواستم تا همراه مادرش دوباره به خواستگاری ام بیاید و ما بدون هیچ شرط و شروطی با هم نامزد شدیم. افسوس که وقتی اسم او را توی شناسنامه ام نوشتند تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده ام چون نامزدم، آن فردی که فکر می کردم نبود و از نظر عاطفی، فرهنگی و خانوادگی با هم فاصله زیادی داشتیم. هرچه سعی کردم ایرادهای اولیه او مثل نحوه برخورد و معاشرت با دیگران، طرز حرکات و رفتار و... را تغییر بدهم فایده ای نداشت و از همه بدتر پس از گذشت یک ماه پی به ارتباط تلفنی اش با دختر جوانی بردم. ما سر این مسائل با هم اختلاف پیدا کردیم و نامزدم مرا ترک کرد و دیگر هیچ تماسی نگرفت.«منیره» افزود: من که نمی خواستم در برابر پدرم احساس ضعف کنم موضوع را به طور مخفیانه با خواستگار قبلی ام مطرح کردم و پسر همسایه مان با این بهانه که باید از نامزدت انتقام بگیریم مرا از خانه فراری داد و به مشهد آمدیم. هنوز چند دقیقه از ورودمان به این شهر شلوغ نگذشته بود که پلیس ما را دستگیر کرد و باورم نمی شد پسر همسایه مقداری کریستال داخل کیف دستی اش جاسازی کرده باشد. افسوس که دیر فهمیدم چرا پدرم با خواستگاری پسر همسایه و احسان مخالفت می کرد کاش کمی عقلم را به کار می انداختم تا دچار این بدبختی نمی شدم.
@@@@@@@@@@@@@@@@@
بررسي علل و راههاي پيشگيري از بزهكاري در جوانان
امروز مسئله بزهكاري نوجوانان و جوانان بصورت يكي از حادترين مسائل اجتماعي جوامع مختلف در آمده است.
پيدايش جوامع و ارتكاب جرم در آغاز با يكديگر همراه بود‌ه‌اند، زيرا از روزي كه افراد دور هم جمع شده و تشكيل جامعه داده‌اند جرم نيز با آنان همراه شده و گسترش يافته است. رسوخ بزهكاري در ميان نوجوانان و جوانان كه سازندگان اجتماع فردا هستند و ريشه دار شدن آن موجب بيم و نگراني بيشتري شده است. بزهكاري اصولاً از مجموعه‌اي از جرائمي به وجود مي‌آيد كه در يك زمان و مكان معين به وقوع مي پيوندد و به همين جهت زماني كه مورد بررسي قرار مي گيرند، در حقيقت كليه پديده هاي اقتصادي، فرهنگي، بهداشتي، سياسي، مذهبي، خانوادگي و ... يك جامعه عميقاً مورد مطالعه واقع مي شوند.
در وهله اول بزهكاران از جهات مختلف، سن و ميزان تحصيلات، جرم، مشكلات خانوادگي و ... تقسيم بندي مي‌شوند و به دنبال آن علل و عوامل مؤثر بزهكاري اطفال و نوجوانان و پيشگيري از اين عامل مورد بررسي قرار مي‌گيرد.
علل و عوامل مؤثر در بزهكاري:
علت بروز بزهكار معمولاً علت واحدي نيست، بلكه هميشه چندين علت دست به دست يكديگر داده و باعث بروز بزه در افراد مي شوند. علل مهمي كه مي‌توان نسبت به ساير عوامل اساسي‌تر تشخيص داد شامل عوامل اجتماعي، اقتصادي، روابط والدين و نوجوان مي شود.
عوامل اجتماعي: جامعه شناسان به عوامل مستقيم و غير مستقيم محيط و تراكم جمعيت، وضع سكونت، آلودگي هوا و ... توجه كرده‌اند. نقش شرايط اجتماعي و تعارضاتي كه در چارچوب آن به وقوع مي پيوندد. انكار ناپذير است. به همين دليل نه مي توان بزهكاري را تنها بر اساس عوامل اجتماعي بررسي كرد و نه يافته‌‌هاي مستقل اين زمينه قبلي همواره هماهنگ است. بررسي ها نشان مي دهد وقتي كه در جامعه‌اي ثبات و پايداري اجتماعي وجود نداشته باشد، ميزان بزهكاري رو به افزايش مي گذارد. و به عكس، هر قدر جامعه به سوي پايداري سوق داده شود، ميزان بزهكاري كاهش مي يابد.
عوامل اقتصادي: فقر يكي از عوامل مهم از انواع انحرافات از جمله دزدي و انحراف جنسي در مردم، به ويژه اطفال و نوجوانان است. فقر بي گمان به وجود آورنده سختي ها و ناملايماتي است كه اگر نتوان با آنها مبارزه كرد، خواه ناخواه انسان را به زانو در مي‌آورد. بيشتر محروميتها و برآورده نشدن تمايلات كه موجب عدم اطمينان اجتماعي مي‌شود، ناشي از عوامل فقر است و نمي توان آن را ناديده گرفت. بيكاري، كمبود مواد غذايي و پوشاك، بي‌سوادي و عقب افتادگي، جهل و خرافات، عدم بهداشت كافي و انواع بيماريهاي روحي و جسمي و حتي در سطح جهاني، جنگها و خونريزيها، ريشه در نيازهاي مادي و ترس از فقر دارد.
محيط خانوادگي: بررسي‌هاي مختلف نشان داده است كه محيط خانواده رابطه مستقيمي با بروز رفتار بزهكارانه و انحرافي دارد. بزهكاران اغلب داراي والديني نامناسب و محيط خانوادگي متشنج و از هم گسيخته هستند. اين افراد اغلب در برابر والدين مقاومت مي كنند، به طور كلي اين افراد كساني هستند كه بالقوه نيروي بزهكارانه فراواني در وجود خود دارند، اما اينكه اين نيروها روزي به بالفعل تبديل شوند بستگي به طرز رفتار والدين و ساير افراد خانواده و محيط اجتماعي كه در آن قرار مي گيرند دارد. وضع خانوادگي و محيط عاطفي عوامل بسيار مهمي در بروز بزهكاري است.
عوامل مهم ديگري كه در بزهكاري نوجوانان مؤثرند به نقش دوستان و همسالان، عوامل روان شناختي، تغييرات سريع اجتماعي، مهاجرت، زندگي در شهرهاي شلوغ و پرجمعيت و تماشاي مكرر برنامه هاي خشونت بار مي‌توان اشاره كرد.
پيشگيري و بازداري جوانان و نوجوانان در مقابل بزهكاري:
روشهاي درماني بسيار زيادي براي درمان و كاهش بزهكاري مورد استفاده قرار گرفته است، كه ذيلاً به نكاتي از اين راهكارها اشاره مي گردد.
1- برقراري دوستي و تفاهم بين والدين
2- همبازي شدن با كودك و نوجوان
3- دوري از رقابت در جلب محبت فرزندان
4- عدم ايجاد ناسازگاري در محيط خانواده.
5- عدم پر خاشگري والدين نسبت به خود و يا نسبت به فرزندان
6- پرورش حس اعتماد به نفس
7- حفظ شخصيت فرزندان
8- مشورت با فرزندان
9- ابراز مهر و محبت به فرزندان
تهيه كننده‌: سيد حميد ساريان
مددكار زندان مركزي مشهد
@@@@@@@@@@@@@@@@@@
نقش پليس در پيشگيري از وقوع جرم
هر نقش اجتماعي با توجه به عرف - سنتها - عقا يد - رفتارها و نيازهاي اجتماعي شكل مي گيرد 0 نقش پليس نيز به همين اساس شكل گرفته و البته ويژگي نظامندي و سازماندهي بدان افزوده است 0 پليس به حكم وظيفه خود امر جلوگيري از ارتكاب جرايم ، دستگيري مجرمان جلوگيري از امحاي آثار جرم و حمايتهاي مقدماتي از بزه ديدگان را بر عهده دارد 0 اقدامات اين ارگان بيشتر جنبه فيزيكي و محسوس دارد و سالهاست كه مردم با وظايف و نحوه فعاليت آن خو گرفته اند 0 پليس سازمان امنيتي- انتظامي است كه در تمام كشورها از جمله وظيفه پيشگيري از جرايم را بر عهده دارد و بيشتر اولين نماينده عدالت كيفري است كه با شهروندان در ارتباط مي باشد0 به همين دليل نوع برخورد پليس با مردم در شكل گيري طرز تلقي صحيح يا اشتباه از نظام امنيت شهري واجد اهميت سياسي است0 اعضاي پليس افراد آموزش ديده و ورزيده اي هستندكه پيشگيري از جرايم مي نمايند 0 در مقام وظايف پليس اقدامات زير را انجام مي دهد كه به طور مستقيم يا غير مستقيم در پيشگيري از جرايم مؤثر است 0
حمايت از بزه ديدگان بالقوه جرايم، ايجاد احساس امنيت عمومي از طريق حضور در سطح شهر و اماكني كه احتمال وقوع جرم در آن وجود دارد 0 دريافت گزارشهايي راجع به ارتكاب يا احتمال ارتكاب جرايم، حضور در صحنه هاي جرم يامحتمل به بزهكاري - ارائه خدمات مشاوره و راهنمايي به شهروندان در زمينه هاي امنيتي و پيشگيري از جرايم - ارائه برنامه ها
و طرحهاي امن سازي محله ها و محيطهاي خاص شهري در مقابل مجرمان حرفه ايي - ارائه پيشنهادات علمي و سازنده براي اصلاح ساختارهاي جرم خيز و تصويب قوانين متناسب به مقامات ذيصلاح،تهيه آمار جرايم اعم از شروع به جرم ، جرايم تام،عقيم و محال به تقكيك جرايم عليه اشخاص اموال و امنيت 0
البته در كشورهاي مختلف اختيارات پليس داراي محدوديتهاي معين و گسترده تر از نهاد مشابه آن در ساير كشورها مي باشد 0 همين امر منجر به آن شده تا تفاسير متعددي از مفهوم پليس ارائه شده و گاه بتوان آن را به مفهوم مجموعه سازماني مقابله و مبارزه با جرايم محسوب داشت كه در اين صورت شامل سازمان قضايي و دادگستري نيز خواهد بود0
در كشورمان در تفسير محدود پليس در برگيرنده ماموران نيروي انتظامي است كه حدود اختيارات و وظايف آن در قانون نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران مصوب 27 تير 1369 و برخي از قوانين و مقررات ديگر ذكر شده است بنابراين نمي توان معتقد گرديد كه پليس تنها مجري امر پيشگيري در كشورمان به شمار آيد از بعد تطبيقي در انگليس امر پيشگيري از جرم را پليس بر عهده دارد و در سوئد سازمان مستقلي متولي اين امر است0 در بلژيك مديریت پيشگيري را وزارت دادگستری و پليس به طور مشترك عهده دار هستند 0 اگر چه پليس به موجب قانون امر پيشگيري از جرم را بر عهده دارد اما ايرادهايي از حيث ساختاري و اجرايي بر اين ارگان وارد شده كه نمي توان آنها را انكار كرد 0
اولا0 سازمانهايي همچون پليس و ساير ارگانهاي حفاظت اجتماعي كه از بودجه عمومي تغذيه شده و به موجب قانون صلاحيت و اقتدار لازم را براي كنترل جرايم دارا هستند خود بايد تحت كنترل و بازرسي منظم باشند0 اين كنترل بندرت انجام مي شود و اگر صورت گيرد بدقت انجام نمي شود 0
ثانيا: وظيفه امنيت و جلوگيري از ارتكاب جرايم امروزه بيشتر فداي تعهد به رسيدگي به شكايات و اجراي مجازات شده كه به اندازه كافي وقت و بودجه سازمانهاي انتظامي را به خود اختصاص دهد0 بنابراين مي توان معتقد گرديد كه بايد نظام كنترل مقداري انفكاك بيشتري از نظام دادرسي داشته باشد0 البته ايده اخيري با اين ايراد عمده روبرست كه تنها با حضور در صحنه و درك واقعيتها ي جرايم محقق مي توان راهكارهاي عملياتي و قابل اجراء در كنترل جرايم داد 0/
قنبر اسداللهي
@@@@@@@@@@@@@@@@@

رمال شیطان صفت در مشهد به دام افتاد
صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17423 ، تاريخ انتشار 880903
فردی که با ادعای بخت گشایی از زنان و دختران جوان سوءاستفاده می کرد، دستگیر شد.به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پلیس، ماموران اداره عملیات ویژه پلیس آگاهی خراسان رضوی در اقدامی اطلاعاتی به سرنخ هایی درباره فرد رمالی دست یافتند که با بهانه بخت گشایی از شهروندان کلاهبرداری و سوءاستفاده می کرد. لذا با توجه به حساسیت و اهمیت موضوع ماموران انتظامی به دستور مقام قضایی تحقیقات گسترده خود را آغاز کردند و موقعیت مکانی متهم که اتاقی در یکی از مسافرخانه های غیرمجاز مشهد بود را شناسایی کردند. کارآگاهان به این فرد مراجعه و از او تقاضای بخت گشایی دختری جوان کردند که رمال شیاد درخواست مبلغ ۵۰۰ هزار تومان وجه نقد داشت او هم چنین در صحبت های خود از تشکیل لانه فساد با همدستی زنی خبر داد. پلیس رمال شیطان صفت و همدستش را دستگیر و به مراجع قضایی معرفی کرد.
@@@@@@@@@@@@@@@@@
جوشكاري رينگ ماشين
آخرین سفر
غلامرضاتدینی راد -تازه از سفر رسیده بود. او با دلتنگی که برای همسر و دو فرزند خردسالش داشت با عجله از خودرو کامیون باری پیاده شد و به خانه رفت. مردجوان پس از استراحتی کوتاه و کمی بازی با دو فرزندش به سراغ خودرو رفت تا آن را سرویس کند. «ابراهیم» لاستیک خودرو که پنچری داشت را باز کرد و آن را به آپاراتی برد.
عقربه های ساعت از ۱۰صبح روز بیست و هشتم خرداد ماه گذشته بود که پنچری لاستیک ترمیم شد. مرد ۳۱ساله سپس رینگ و لاستیک را به طرف مغازه شوهرخواهرش که جوشکار بود، برد تا شکستگی رینگ را نیز تعمیر کند. دقایقی بعد ابراهیم به مغازه دامادشان رسید و پس از سلام و احوالپرسی، از هادی خواست شکستگی های رینگ را خال جوش بزند.
در حالی که مرد جوان روی رینگ نشسته بود و با آب و تاب از خاطرات سفر برای شوهرخواهرش تعریف می کرد «هادی» وسایل لازم را مهیا کرد و مشغول جوشکاری شد افسوس که او نمی دانست ثانیه به ثانیه به آغاز آخرین سفر زندگی اش نزدیک تر می شود و از این به بعد همسر و فرزندانش باید برایش دلتنگی کنند. ساعت 10:34 صبح بود که ناگهان صدای مهیبی، جمعیتی را که در اطراف پمپ بنزین شهرستان بردسکن بودند، میخکوب کرد. شاهدان صحنه با عجله خود را به مغازه آپاراتی رساندند اما آن ها با صحنه ای دلخراش و وحشتناک مواجه شدند. ماجرا از این قرار است که با گرم شدن رینگ در اثر جوشکاری، لاستیک دچار ترکیدگی شد و ابراهیم که روی رینگ نشسته بود را به هوا پرتاب کرد تا جایی که او به سیم های تیربرق برخورد و پس از سوختگی شدید به زمین سقوط کرد. مردجوان در این حادثه مرگ بار در دم جان خود را از دست داد.
سرهنگ محمود شیخی نژاد فرمانده پلیس بردسکن دراین باره به خراسان گفت: شدت این حادثه به حدی بود که تمامی اعضای بدن ابراهیم دچار سوختگی شدید شده بود. وی افزود: ماموران امدادی بلافاصله پیکر نیمه جان هادی را به مرکز درمانی انتقال دادند. در خور یادآوری است خراسان در پی گیری این ماجرا نظر رئیس اداره آموزش سازمان آتش نشانی و خدمات ایمنی مشهد را جویا شد. «محمدجواد قائمی» بیان داشت: به علت جوشکاری روی رینگ و افزایش فشار درونی لاستیک و نبود سوپاپ اطمینان، رینگ دچار ترک خوردگی شده و با توجه به این که فشار داخلی لاستیک حدود ۱۰۰بار یا اتمسفر است صدمات بسیار شدیدی در هنگام انفجار به اطرافیان وارد کرده است.
قائمی با اشاره به این که نمونه این حادثه در مشهد نیز به مرگ یکی از شهروندان منجر شده است افزود: به علت انبساط حجمی فشار درونی و انفجار، ترک خوردن رینگ به دلیل گرفته شدن آب فلز در هنگام جوشکاری و به هم خوردن بالانس رینگ، توصیه می کنیم شهروندان از جوشکاری رینگ همراه با لاستیک جدا خودداری کنند.
روزنامه خراسان 88.03.31
غلامرضا تدینی راد

-@@

بازيگوشي هاي کودکانه و وقوع فاجعه!!
چند روزي بود که پدر يونس به مناسبت تولد پسر ۷ ساله خود يک اسلحه پلاستيکي را شبيه به سلاح هاي واقعي برايش خريده بود! سلاحي که ساچمه هاي آن از جنس نايلون بود و مانند تفنگ بادي مورد استفاده قرار مي گرفت! با اين تفاوت که ساچمه مخصوص تفنگ بادي سربي و ساچمه تفنگ اسباب بازي پلاستيکي است!از آن روز به بعد يونس ۷ ساله به اتفاق وهاب دوست و همکلاسي خود که او نيز در همسايگي شان زندگي مي کرد غالبا به خانه يکديگر رفته و در گوشه اي از حياط منزلشان مشغول بازي و تمرين تيراندازي مي شدند! اين بازي و نشانه گيري دو پسربچه چند روزي ادامه داشت تا اين که در يکي از همين روزها که وهاب به سراغ يونس آمده بود تعدادي فشنگ ( ساچمه سربي) را هم همراه داشت که مي گفت پدرش با استفاده از آن ها با تفنگ بادي خود گنجشک و پرنده هاي ديگر را شکار مي کند!
و از آن روز به بعد بود که بچه ها براي تمرين تيراندازي و نشانه گيري قوطي هاي فلزي از قبيل قوطي شيرخشک و رب و کنسرو که روي لبه حوض مي چيدند از ساچمه هاي واقعي (سربي) استفاده مي کردند که تيراندازي شان واقعي تر به نظر برسد و از اين بازي لذت بيشتري ببرند! و در يکي از همين روزها بود که يونس هنگامي که خواهر ۴ ساله اش (محبوبه) روي پله ها نشسته و با عروسک هايش سرگرم بود و او نيز مشغول تفنگ بازي خودش بود، به شوخي لوله همان اسلحه پلاستيکي را که مانند تفنگ بادي داراي پمپ باد بود و با نيروي باد عمل مي کرد به طرف خواهرش گرفت و از فاصله ۲ ، ۳ متري به او شليک کرد بي آن که خبر داشته باشد به جاي ساچمه پلاستيکي به اشتباه ساچمه سربي مخصوص تفنگ بادي واقعي را از داخل قوطي ساچمه ها برداشته و در سلاح اسباب بازي خود گذاشته است! و در پي اين شليک!! محبوبه جيغي کشيد و در حالي که پي در پي فرياد سوختم! سوختم را تکرار مي کرد و به سختي مي گريست شروع به دويدن به اين طرف و آن طرف کرد. مادر که با شنيدن سر و صداي دختربچه خردسال، خودش را به حياط رساند و با مشاهده حال و روز محبوبه متوجه جريان شده بود او را به يکي از مراکز تخصصي چشم پزشکي رساند تا تحت درمان قرار گيرد و در آن جا بود که با اعلام نظريه پزشکان دريافت که با چه فاجعه اي رو به رو شده است.
خراسان - مورخ دوشنبه 1388/11/12 شماره انتشار 17478
-@@
هنگام رانندگی با رانندگان بداخلاق چگونه رفتار کنیم
ترجمه-هوشمند: رانندگی و ترافیک برای همه ما واژه هایی آشناست؛ رانندگی خطرناک و رانندگان بداخلاق هم همین طور.
رانندگی خطرناک سالانه جان صدها نفر را در سراسر جهان می گیرد و رانندگان بداخلاق سهم مهمی در افزایش آمار سوانح رانندگی دارند.
اگر این بار در جاده و هنگام رانندگی به راننده ای بداخلاق برخورد کردید، این نکته ها را به نقل از «RD» به خاطر آورید.
۱ -با راننده بی احتیاط برخورد نداشته باشید؛ اگر راننده ای حرکت زشت و ناپسندی انجام داد با مهربانی بگذرید و به او جواب ندهید چون او جری تر می شود و در واقع بدتر می کند.
از تماس چشمی با چنین راننده ای دوری کنید و به او بی اعتنا باشید.
۲ -از او فاصله بگیرید؛ اجازه دهید رانندگان عصبانی از شما فاصله بگیرند و یا خطوط خود را عوض کنند.
۳ -به دست آن ها بهانه ندهید؛ اگر با سرعت کمی در لاین چپ در حال رانندگی هستید و یا پشت چراغ قرمز با ۱۵ثانیه تاخیر راه می افتید مقصر هستید.
از کندی خود ابراز تاسف کنید و رد شوید. قیافه حق به جانب گرفتن مشکلی را حل نمی کند.
۴ -رانندگی خطرناک را به پلیس گزارش دهید؛ پشت فرمان و هنگام رانندگی با تلفن صحبت نکنید رانندگی خطرناک جان چندین نفر را در طول مسیر به خطر می اندازد بنابراین پس از توقف در مسیر بلافاصله به پلیس گزارش کنید.
هوشمند روزنامه خراسان 88.05.07
-@@
مرگ دلخراش پسر خردسال زیر اتاقك آسانسور
بازی خطرناك دو برادر خردسال مرگ یكی از آن‌ها را رقم زد و بدین ترتیب پرونده‌ای در شعبه ویژه قتل دادسرای امور جنایی تهران به جریان افتاد. به گزارش ایسنا، ساعت 20:35 پنج شنبه گذشته ماموران كلانتری 105 سنایی حسب گزارش همكاران خود در مركز فوریت‌های پلیسی 110 در جریان مرگ كودكی 4 سال و نیمه به نام مهدی داخل یك مغازه قرار گرفتند و بلافاصله قاضی محمد شهریاری بازپرس كشیك قتل پایتخت را از این حادثه با خبر كردند. با حضور ماموران پلیس در صحنه حادثه به دستور بازپرس جنایی تهران مشخص شد مهدی با برادر 11 ساله خود به نام رضا در حال بازی بوده و زیر آسانسور مغازه ایستاده كه ناگهان رضا دكمه پایین آمدن آسانسور را فشار داده و این كودك زیر اتاقك آسانسور له شده است.
پس از وقوع این حادثه پدر كودك وی را كه نیمه‌جان بوده به بیمارستان رسانده اما تلاش پزشكان نتیجه نداده و جان باخته است. بازپرس شعبه هفتم بازپرسی (ویژه قتل) دادسرای امور جنایی تهران با اعلام این خبر به ایسنا گفت: در حال حاضر جسد به پزشكی قانونی انتقال یافته تا بررسی‌های لازم صورت گیرد. وی با بیان این‌كه قطعا مرگ این كودك یك حادثه بوده و عمدی در كار نبوده است، خاطرنشان كرد: خانواده‌هایی كه فرزندان خردسال دارند باید به شدت مراقب باشند تا بازی و شوخی بچه‌ها به حوادثی تلخ مانند این حادثه تبدیل نشود.
روزنامه خراسان 88.03.09
-@@
دو خواهر اولین قربانیان قاتل نامرئی در تابستان
سجادپور: دو خواهر جوان، در اولین روزهای آغاز فصل تابستان قربانی قاتل نامرئی شدند. به گزارش خراسان، شب دوشنبه گذشته اهالی یک ساختمان چهار طبقه در بلوار شهید صارمی مشهد به دلیل انتشار بوی تعفن از داخل منزل طبقه همکف ساختمان با مرکز فوریت های پلیسی ۱۱۰ تماس گرفتند. آنان اظهار داشتند در این منزل دو خواهر جوان مستاجر هستند، اما کسی در را باز نمی کند و این در حالی است که انتشار بوی تعفن از داخل منزل موجب آزار همسایگان شده است. در پی این تلفن، ماموران انتظامی برای بررسی موضوع به محل اعلام شده عزیمت کردند. آنان پس از تایید صحت خبر، مراتب را به قاضی امام وردی (بازپرس ویژه قتل عمد) اطلاع دادند. وقتی مقام قضایی به دلیل اهمیت موضوع و احتمال جنایت، در این ساختمان حضور یافت دستور ورود به منزل را صادر کرد. وقتی ماموران وارد این منزل مسکونی شدند با اجساد ۲ خواهر جوان که یکی در داخل پذیرایی و دیگری داخل حمام قرار داشت مواجه شدند. این در حالی بود که هنوز شیرآب حمام باز بود. بررسی های بیشتر از سوی مقام قضایی در محل کشف اجساد بیانگر آن بود که احتمالا این دو خواهر قربانی قاتل نامرئی شده اند. وقتی دودکش های خروجی گاز مورد بررسی قرار گرفت مشخص شد که دودکش سمت حمام بسته است و به همین دلیل گاز منواکسید کربن در داخل منزل منتشر شده است. تحقیقات بیشتر نشان داد که این ۲ خواهر حدود ۴۸ ساعت قبل از کشف جسد جان باخته اند. به دستور قاضی امام وردی اجساد ۲ خواهر ۲۳ و ۲۵ ساله که به صورت مجردی در این منزل زندگی می کردند برای انجام آزمایش های دقیق به پزشکی قانونی حمل شد. یکی از کارشناسانی که در محل کشف اجساد حضور داشت به شهروندان هشدار داد هر چند وقت حتما دودکش های خروجی گاز منازل را بررسی کنند تا از وقوع چنین حوادث تلخی جلوگیری شود.
روزنامه خراسان 88.04.09
-@@
ادامه مطلب راهم ببينيد

 
 

تعداد بازديدكندگان عزيزسايت تا بحال:



حدیث روز

آرشیو موضوعات

English-ContentsandThreads
الموضوعات والمباحث العربيه
الصوتيات العربيات
المقالات المتنوعات
الجمهورية الإسلامية
الدين والتاريخ
قضايا العالم
الأخبار
اخبار،روزنامه،راديو،تلويزيون
معرفي سايت ومدير سايت
سرود،دعا،قرآن آنلاين
كتابخانه آنلـايـن هُـدي بـوك
کــتــــا بـهــــا و مـقـــالـات
كتابهای موبايلی هدي
آشنائي با 14معصوم
علماءومشاهير
نرم افزاروبازي موبايلي
گالری عكس و تصوير
گالري تصاويرمذهبي
فيلمهاي مذهبي
کتابخانه عمومی
کتابخانه پی دی اف
كتابهاي پستي
'گزيده نشريات
گزيده مقالات
گزيده اشعار
احاديث وحكايات
گزيده حكايات
حج وعمره وزيارت
سخنراني ومداحي
گــردشـگــــــري و زيــارت
آشنائي با مشهد
آشنائي باشهرقُم
عتبات عاليات
شهرهاي ايران
مــطـــــالـــب آمــــوزشـی
وب ورايانه
كدهاونرم افزارها
آموزش ومعلومات
د یــنــــی و فـــرهـنـــگـی
وقف،واقف،موقوفات
قرآن و تفسير
نهج البلاغه
احاديث وروايات
احكام اسلام
فتاواي مراجع
دعاهاوزيارات
درسهای حوزوی
و قــــــا يــــــــع مــهــــــم
وقايع شمسي
وقايع ميلادي
وقايع قمري
محرم وصفر
تقويم تاريخ
روزشمارانقلاب
گـــــــــــــــو نـــا گــــــــو ن
پيامهاي رهبري
انقلاب وامام خميني
ساعتي با پليس
بهداشت وسلامت
هُشدارهاي پليسي
طنزولطيفه وحكايت
خـانـه و خـانـواده
قصه ومقالات كودكان
فلسطين واسرائيل
مهدي و مهدويت
انقلاب وحكومت
بسيج ودفاع مقدس
انرژي هسته اي
خليج هميشه فارس
كشاورزي،آب،دام،طيور
حــقــــوقـي و قـضـــــائـي
قوانين ومقررات
مقالات حقوقي
نظريات مشورتي
آراءوحدت رويه
اعتيادوموادمخدر
جرم وجرم شناسي
روان روانشناسي
جامعه شناسي
ا د يــان و مــــــــذ ا هــــب
سايتهاي مذهبي
شيعه وتشيع
دين اسلام
د ين مسيحيت
د ين يهو د يت
بابيت وبهائيت
آئين تصوف
آئين و ها بيت
شيطان پرستي
مطالـب و بلا گ هد ي بلـاگ
فهرست مطالب وبلاگ
كتابهاي موبايلي
كتابخانه عمومي
قرآن وتفسير
حديث وروايت
دعا وعبادت
روزه وماه رمضان
سخنرانيهاومداحيها
چهارده معصوم
پرسش وپاسخ
مقررات جزايي
وقايع شمسي1
مقالات حقوقي
وقايع شمسي2
شيعه ومكتب تشيع
رهبرانقلاب
احكام وفتاواي فقها
آموزش احكام جوانان
امامت وولايت
مسلمانان جهان
تبليغات مسيحيان
آئين وهابيت
ايثاروشهادت
هنرمندان ودانش
جامعه وخانواده
فلسفه شرق
انواع مديريتها
گنجينه اشعار1
بهداشت رواني
بهداشت وسلامت
هشدار پليسي
مطالب آموزشي
جوكهاوفكاهيات
آشپزي كدبانو
اينترنت وكودكان
انواع ورزش
هولوكاست چيست
انرژي اتمي
انواع نرم افزار
وبلاگ نويسي
آلبوم عكس
پخش صداوسيما

پایگاههای مذهبی دیگر











آمار سایت

 



بازدیدها:

 

اشتراک ایمیلی

آدرس ایمیل خود را وارد کنید تا آخرین مطالب برایتان ارسال شود.

لطفا بعد از ثبت به ایمیل خود رفته  آنرا تایید کنید.

لینک های مرتبط

» خدمات پیشرفته طراحی وب سایت و پورتال
» سازمان تبليغات اسلامي
» سايت وزارت بهداشت
» پايگاه اطلاع رساني مدايح(شعرونوحه وسرود)
» درسهاي حوزوي حوزه آنلاين
» درسهاي حوزه علميه قم
» دفترتبليغات اسلامي حوزه علميه قم
» پايگاه اطلاع رساني كارمندان
» سرويس طلبه بلاگ درمشهد
» پايگاه اطلاع رساني بصيرت(حوزه علميه مشهد)
» سيستم پايانه قوه قضائيه
» پرتال جامع قوه قضائيه
» سايت دادگستري خراسان رضوي
» كانون كارشناسان رسمي دادگستري خراسان
» كانون وكلاي دادگستري خراسان
» آستان قدس رضوي
» شوراي اسلامي مشهد
» شهرداري مشهد
» استانداري خراسان رضوي مشهد
» وب سايت تخصصي گردشگري وهتلداري
» سايت هتل ياب براي مسافرين
» ستادتسهيلات سفرهاي كشور
» قیمت روز طلا سکه نقره مس ارز
» اخبارآب وهواي كشور
» اداره كل دامپزشكي خراسان رضوي
» تقويم تاريخ
» پايگاه اطلاع رساني كتابداران
» سايت خبرگذاري حج وزيارت
» سايت لبيك حج
» بانك لينك سايتها ووبلاگها
» لينكستان سايتها ووبلاگها
» حـوزه عـلمـيـه خـراسـان
» سايت حج وزيارت
» بعثه مقام معظم رهبري
» پايگاه اطلاع رساني دفترمقام معظم رهبري
» دفترحفظ ونشرآثارمقام معظم رهبري
» بعثه مقام معظم رهبري درامورروحانيون
» حج وزيارت خراسان رضوي
» زائرين ومديران حج تمتع
» زائران ومديران عمره
» زائران ومديران عتبات عاليات
» ثبت ناه عتبات عاليات
» زائران ومديران سوريه
» اخبارجهان تشيع
» اوقات شرعي مشهد
» مجلس شوراي اسلامي
» رياست جمهوري
» جامعة القرآن الكريم
» سامانه مديريت تبليغات اسلامي
» افق حوزه علميه قم
» مديريت حوزه علميه خواهران
» پيشنهادكاروحرفه
» كاريابي نصروب
» سايت سازمان سنجش كشور
Joomla 1.5 Featured Articles

استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است