رياحين الشريعة جلد 5 ذبيح الله محلاتى

 

 

[مقدمه مولف]

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّه رب العباد و صلى اللّه على افصح من نطق بالضاد و على اهل بية الامجاد و لعنة اللّه على اعدائهم من الان الى يوم المعاد

اما بعد اين جلد پنجم رياحين الشريعه است كه در ترجمۀ بانوان دانشمند شيعه است نسئل اللّه تعالى ان يوفقنا بالاتمام.

المؤلف ذبيح اللّه محلاتى

 

[ادامه فصل اول]

 

حرف الفاء

 

از بانوان دانشمند شيعه فاطمه

بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بحمد اللّه و المنة كه جلد اول اين كتاب و قسمتى از جلد ثانى كه در ٧۴٧ صحيفه جمع‌آورى شده است در زندگانى سيدۀ نساء فاطمۀ زهراء از تحت طبع بيرون آمد و منتشر گرديد و هرزنيكه از امهات ائمه معصومين و بانوان دشت كربلا در جلد سوم يا چهارم بنام فاطمه بودند در اين جلد ديگر تكرار نخواهيم كرد چه آنكه در مجلدات مذكوره كاملا ترجمه شده است.

 

فاطمه بنت الخشاب

از بانوان مشهورۀ عصر صفدى بوده در خيرات حسان از كتاب عنوان النصر فى اعيان العصر او را ذكر كرده و گفته شهاب الدين فضل اللّه بيست و شش بيت براى او فرستاد بجهت امتحان در سال ٧١٧ و ابيات ذيل از مطلع آن قصيده است:

هل ينفع المشتاق قرب الدار

و الوصل ممتنع علي الزوار

يا نازلين بمهجتى و ديارهم

من ناظرى بمطمح الابصار

هيجتهم شجني فعدت الي الصبا

من بعد ما خط المشيب عذارى

فاطمه نيز قصيده‌اى مشتمل بر بيست بيت بهمان وزن و قافيه گفته و نزد قاضى فرستاده و ضمنا بعضى كنايات او را جواب گفته و اين دو بيت از آن ابيات است:

ان كان عزكم جمال عذارى

فالقبح فى تلك المحاسن وارى؟ ؟ ؟

لا تحسبوا انى اماثل شعركم

انى يقاس جداول به بحار

 

فاطمه سلطان فراهانى

دختر مرحوم ميرزا حسين نوادۀ قائم‌مقام است تولد اين زن در ششم ماه رجب سنه ٢٨٢ بوده و در سنه ١٣٠ هجري بعموزاده خود ميرزا محمود پسر ميرزا احمد تزويج يافته و در فنون ادبيت و عربيت و تاريخ و شعر فارسى گفتن مهارتى داشته در سرودن شعر فارسى ميتوان گفت چنان است كه خنساء در عربى بوده و از اشعار ذيل كه اثر طبع او است مطلب معلوم ميشود:

چه آفتاب پديدار شد اگر يك‌چند

نهفته بود هنر در زنان دانشمند

هنر حليفه فرزند باشد انسانرا

همي ببايد كز زن بزايد اين فرزند

زنان مشابۀ روحند نوع مردان جسم

ز جان روشن باشد همي تن فرزند

اى آنكه طعنه‌زنى بر كمال و فضل زنان

بمال ديده كه جهلت بسر خمار افكند

يكى است ناخن و چنگال شير ماده و نر

يكي است لعل بدخشان بتاج و گردن‌بند

مگر نه حضرت صديقه دخت پيغمبر ص

فكند بالش رفعت فراز چرخ بلند

مگر نه مريم با نفس خود مجاهده كرد

سپس مر او را با روح قدس شد پيوند

مگر نه آسيه شد در خشوع بيهمتا

مگر نه رابعه بود در خضوع بي‌مانند

زنان فراخور مدحند و لايق تمجيد

كه امهات كمالند و مستحق پسند

خداشناس و نصيحت‌پذير و شوى‌پرست

خدا زيشان خشنود و بندگان خورسند

نه هركه مقنعه بر سر فكند شد بانو

نه هرچه شيرين باشد بود چه شكر و قند

(خيرات)

 

فاطمه بنت عباس بن ابى الفتح

بغدادي از بانوان عالمه و از زبدۀ زاهدات عابده عصر خود بوده مدرسه رباطيه در بغداد باو منسوب است در ارشاد زنان جدى بكمال داشته هرگاه بر منبر صعود ميكرد داد سخن ميداد و با علماء عصر مباحثها داشت و با صدر الدين وكيل كه از علماء عصر آن‌زمان بود در مسائل حيض با او مباحثه كرد و بر او غالب آمد و گفت كه شما آنچه در اين موضوع ميدانى فقط علم است اما من علما و عملا ميدانم و چون معاصر ابن تيميه بود و در مذهب با او مخالف بود ابن تيميه خواست او را از منبر فرود آورد شب رسول خدا را در خواب ديد كه او را عتاب ميكند و ميفرمايد ترا با فاطمه چكار است كه او زنى صالحه و پرهيزكار ميباشد لاجرم از قصد خود دست برداشت و اين بانو در مصر در سنه ٧١۴ برحمت حق پيوست (خيرات)

اقول شرح حال خسران مآل ابن تيميه را در كتاب (نعم النصير) مفصلا ايراد كردم.

 

فاطمه بنت الميخا

از اشياخ ابن حجر عسقلاني است بنابر نقل كتاب انباء العمر فى قصص ابناء العمر

 

فاطمه بنت يحى العفيف

در كتاب مذكور ايشانرا ابن حجر از محدثهاي عصر خود محسوب داشته

 

فاطمه بنت اليمان

خواهر حذيفۀ يمانى است در ولا و محبت با اهل بيت عصمت همانند برادرش حذيفه بوده است.

 

فاطمه بنت حسين بن عبد اللّه

كينه‌اش ام الحسن و حسين بن عبد اللّه فرزند اسماعيل بن عبد اللّه بن جعفر طيار است و بانوى حرم عمر بن يحيى بن حسين بن زيد بن على بن الحسين است و والده يحيى بن عمر بن يحيى است در ميان زنان عصر خود ممتاز و در تقوى و صبر در شدائد سرافراز بود فرزند دلبندش يحيى از رجال شيعه زيديه است بنابر آنچه معروف بين مورخين است ولى حقير بعد از امعان نظر دانستم كه از شيعه ع اماميه است و خروج نكرد مگر بعد از آنكه ذلت و خوارى فوق العاده باو وارد آوردند بالاخره او را كه شهيد كردند ابو هاشم جعفرى و حمانى او را مرثيه گفته‌اند و هنگام خروج همى ميفرمود ادعوكم الي الرضى من آل محمد و حقير ملخص تاريخ او را از مقاتل الطالبين ابو الفرج و كامل ابن اثير و مروج الذهب مسعودى نقد كرده مينگارم ابو الفرج گويد ابو الحسين يحى بن عمر مادرش فاطمه ام الحسن دختر حسين بن عبد اللّه بن اسماعيل بن عبد اللّه بن جعفر طيار است و پدرش عمر بن يحيى بن حسين ابن زيد بن على بن الحسين عليهم السلام ميباشد در ايام متوكل عباسى بجانب خراسان حركت كرد عبد اللّه بن طاهر كه از قبل متوكل والى آن نواحى بود بودن يحيى را صلاح نديد او را بسرمن‌راى بر گردانيد متوكل او را بعمر بن فرج تسليم كرد عمر بن فرج با يحيى خشونت كرد و سخنان زشت گفت يحيى كه خمير مايۀ او از غيرت و حميت سرشته شده بود تحمل آن نتوانست كردن كلمات او را باو رد كرد و او را دشنام گفت عمر بن فرج صورت حالرا بعرض متوكل رسانيد آن ملعون فرمان كرد تا يحيى را با تازيانه بزنند سپس او را بزندان بيندازند بعد از ضرب و ايلام او را در خانۀ فتح بن خاقان محبوس داشته‌اند پس از مدتى او را رها كردند يحيى بطرف بغداد روانه گرديد چند روزى در نهايت سختى و ضيق معاش روزگار بسر برد بالاخره قرض او زياد شد.

و بروايت ابن اثير عمر بن فرج را ملاقات كرده و از او درخواست وجهى نمود چون او متولي امر طالبيين بود عمر بن فرج در مقابل تندى كرده و او را از عطاى خود محروم گردانيد بعلاوه او را حبس كرده تا اينكه بكفالت او را رها نمود يحيى بنزد وصيف تركى رفته كه براى او رزقى جارى بنمايد و وظيفه‌اى كه بآن امرار معاش بنمايد باو بدهد وصيف هم با او تندى كرده گفت هرگز براى مثل تو معاشى نيست و وجبي ندارد كه من براى مثل تو معاش قرار بدهم يحيى ناچار از اين جهت روي بكوفه نهاد تا اينكه خلافت متوكل و پسرش منتصر خاتمه پيدا كرد و مستعين پسر معتصم كه دوازدهمى از خلفاى بنى عباس بود بر سرير خلافت نشست و اختلاف در بين عساكر او پديدار شد در كوفه مردم اطراف يحيى را گرفته‌اند چه آنكه در زهد و ورع و شجاعت و فصاحت و حسن سيرت همانند او را پيدا نكردند و در قوت بازو چنان بود كه ابو الفرج مينويسد:

در مقاتل الطابيين كه يحيى را عمودى بود از آهن هرگاه بر كسى غضب ميكرد آن عمود را بگردن او ميانداخت و مى‌تابيد و او را رها ميكرد و احدى نميتوانست او را باز كند مگر خود جنابش بالاخره مردمرا دعوت كرد و گفت ادعوكم الى الرضى من آل محمد يعنى من شما را بامامت و خلافت خود دعوت نميكنم هركه را شما پسنده داريد منهم با شما هستم سپس ابتدا كرد بزيارت قبر حضرت سيد الشهداء عليه السلام و زواريكه در اطراف آن مرقد منور بودند مقصد خود را اظهار كرد مردم خوش‌وقت شدند در اطراف او ازدحام قريبى كردند و فرياد برداشته‌اند اجيبو داعي اللّه سپس متوجه قريه‌ايكه او را شاهى ميگفته‌اند گرديد و تا شب را در آنجا اقامت فرمود سپس در تاريكى شب داخل كوفه گرديد و بيت المال كوفه را تصرف كرد و در او دو هزار دينار و هفتاد هزار درهم بود آنرا بر اصحاب خود تقسيم كرده و در زندانرا باز كردند و هركس محبوس بود او را رها كردند و مردم كاملا با يحيى اظهار محبت ميكردند حتي آنكه عامه با انحراف آنها از اهل بيت كاملا با يحيى اظهار دوستى و جان‌نثارى ميكردند و معهود نبود از ايشان كه با يك نفر از علويين چنين صميمانه اظهار اخلاص بنمايند بالاخره يحيى داد عدل و انصاف همى داد تا اينكه امر او ظاهر گرديد و خبر او شايع شد و خلق كثيري از اهل بصيرت و جماعت بسياريكه لا ديانته لهم بر او گرد آمدند اين اخبار از كوفه و فلوجه بمحمد بن عبد اللّه بن طاهر رسيد او هم نوشت بعامل كوفه كه دفع يحيى بر تو واجب است او هم عبد اللّه بن محمود سرخسى را بدفع يحيى مامور كرده چون با يحيى ملاقات كرده يحيى ضربتي بر او وارد آورد كه مرگرا معاينه كرده با آن جراحت منكر فرار كرد و جمعيت او نيز پراكنده شدند.

اصحاب يحيى آنها را غارت كردند و آنچه كه داشته‌اند از دواب و اساسيه بغنيمت ربودند و يحيى در كوفه مشغول تجهيز لشكر و جمع‌آورى عده وعدۀ بودند كه بناگهانى محمد بن عبد اللّه بن طاهر لشكرى جرار بر سر يحيي كشيد و جنگى خونين بر سر پا شد و تنور حرب زبانه زدن گرفت اصحاب يحيى متفرق شدند و يحيى را بقتل رسانيدند و سر او را از بدن جدا كردند و براى محمد بن عبد اللّه بن طاهر فرستادند و اصحاب يحيى را اسير كردند و آنها را با پاى برهنه با ضرب تازيانه ميدوانيدند و هر كدام از رفتن عاجز بود فورا گردن او را ميزدند و هيچ اسيريرا باين خوارى و شدت و ذلت سوق نكردند باين حالت آنها را وارد بغداد كردند و در آنروز چنان ناله و زجه و عويل از مردم بغداد بالا گرفت كه كس مثل آنرا ياد ندارد.

چون مستعين فرمان داده بود كه سر يحيى را در بغداد نصب بنمايند چون نصب كردند شدت ضجه و عويل مردمرا كه ديدند آن سر را از دار فرود آوردند و ابو هاشم جعفرى بر محمد بن عبد اللّه بن طاهر وارد شد فرمود ايها الامير آمدم ١ترا تهنيت بگويم بچيزيكه اگر رسولخدا زنده بودى هرآينه او را تعزيت ميگفته‌اند آنملعون جواب ابو هاشم را هيچ نگفت.

(١) مسعودى در مروج الذهب مينويسد كه ابو هاشم جعفرى قال لابن طاهر ايها و خرج من داره و هو يقول يا بنى طاهر كلوه و بيا*ان لحم البنى غير مرى*ان وترا يكون طالبه اللّه*لو تر بالفوت غير حرى و قال المسعودى كان يحيى دينا كثير التعطف و المعروف على عوام الناس بارا بخواصهم و اصلا لاهل بيته موثر الهم على نفسه مثقل الظهر بالطالبيات يجهد نفسه ببرهن و تحنن عليهن لم تظهر له زلة و لا عريت له خزية و لما قتل يحيى جزعت عليه نفوس الناس جزعا كثيرا و رثاه القريب و البعيد و حزن عليه الصغير و الكبير و جزع لقتله الرفيع و الدنى. و قال فى مروج الذهب ان ظهوره كان بالكوفه سنه ٢۵٠ فقتل و حمل رأسه الى بغداد*

ابن اثير گويد سر يحيي را بسامراء فرستادند براى مستعين و در آنجا نصب كردند سپس فرستادند به بغداد كه در آنجا نصب بنمايند و محمد بن عبد اللّه بن طاهر چون كثرت ازدحام مردمرا و ناله و عويل ايشانرا ديد بترسيد كه آن سر را بربايند فلذا آنرا نصب نكرد و در صندوق پنهان نمود.

ابو الفرج گويد بمن نرسيد از اخبار آل ابى طالب كه در دولت بني العباس كشته شدند كسيرا اين مقدار مرثيه بگويند بمقداريكه براى اين يحيى مرثيه گفته‌اند با اين كثرت مقتولين آل ابى طالب در دولت بنى العباس سپس پاره‌اى از آن مراثى را نقل ميكند از آنجمله اشعار ذيل است:

افى كل يوم للنبي محمد (ص)

قتيل زكى بالدماء مضرج

تبيعون فيه الدين شر ائمة

فلله دين اللّه قد كان يمزج

بنو المصطفى كم ياكل الناس شلوكم

لبلواكم عما قليل مفرج

اما فيكم راع لحق نبيه (ص)

و لا خائف من ربه يتحرج

لقد عمهو اما انزل اللّه فيكم

كان كتاب اللّه فيهم مجمع

لقد خاب من انساه منكم نصيبه

متاع من الدنيا قليل و زبرج

ابعد المكنى بالحسين شهيدكم

تضئى مصابيح السماء فترج

ايحى العلا لهفى لذكراك لهفة

تباشر مكواها الفؤاد فينشج

سلام و روح و ريحان و رحمة

عليك و ممدود من الارض سجسج

اتمنعنى عنى عليك بعبرة

و انت لا ذيال الروامس مدرج

عفاء على دار طعنت لغيرها

فليس بها للصالحين معرج

(الابيات)

(١) فصلب و ضج الناس من ذلك لما كان فى نفوسهم من المحبة له لانه استفتح اموره بالكف عن الدماء و التورع من اخذ شئى من اموال الناس و اظهر العدل و الانصاف و كان ظهوره لذل نزل به وجفوة لحقته و محنة نالته من المتوكل و غيره من الاتراك.

و قصيدۀ فوق بسيار طولانى است و از منشآت على بن عباس رومى است و نيز على بن محمد بن جعفر العلوي يحيى را بچند قصيده مرثيه گفته از آنجمله اشعار ذيل است:

فان يك يحيى ادرك الحتف يومه

فما مات حتى مات و هو كريم

و ما مات حتي قال طلاب نفسه

سقى اللّه يحيي انه لضميم

فتى آنست بالياس و الروع نفسه

و ليس كمالا قاه و هو سئوم

فتى عزه للنوم و هو يهيم

و وجه لوجه الجمع و هو عظيم

(الابيات) و نيز قصيدۀ عزاء طولانى بعض شعرا عصر او انشا كرده‌اند كه بعض آن أشعار ذيل است:

بكت الخيل شجوها بعد يحيى

و بكاه المهند المصقول

و بكته العراق شرقا و غربا

و بكاه الكتاب و التنزيل

و المصلى و البيت و الركن و الحجر

جميعا له عليه عويل

كيف لم تسقط السماء علينا

يوم قالوا ابو الحسين قتيل

و بنات البنى بتدين شجوا

موجعات دموعهن همول

قطعت وجهه سيوف الاعادى

بابى وجهه الوسيم الجميل

ان يحى ابقى بقلبى غليلا

سوف يؤذى بالجسم ذاك الغليل

قتله مذكر لقتل على

و حسين و يوم اودى الرسول

صلوات الا له و قفا عليهم

ما بكى موجع و حن ثكول

 

فاطمه والدۀ علم الهدى سيد مرتضى

بنت حسن بن احمد بن حسن بن على بن حسن بن عمر بن على بن الحسين عليه السّلام از بانوان مجلله فاضله عصر خود بوده شيخ مفيد بسيار از او تجليل ميكرده و هرگاه بر او وارد ميشد بتمام قامت از پيش پاى او بلند ميشد و كتاب (احكام النساء) را براى او تأليف كرد و در اول كتاب فرموده (فانى عرفت من آثار السيدة الجليله الفاضله ادام اللّه اعزازها جميع احكام التى تعم المكلفين من الناس و تختص النساء منهن على التميز لهن و الايراد ليكون ملخصا فى كتاب يعتمد للدين و يرجع اليه فيما يثمر العلم به و اليقين و اخبرتنى برغبتها ادام اللّه تعالى توفيقها فى ذلك الخ)

ميفرمايد دانستم من از احوال اين بانوى محترمه جليله دانشمند كه خدايش بر عمر و عزتش بيفزايد باينكه راغب است بر كتابى كه جميع احكام آنچنانيكه همه مكلفين بآن محتاج‌اند بالاخص جماعت زنان كه بآن احكام مختص‌اند از قبيل حيض و نفاس و استحاضه و حضانت اولاد و حسن تبعل از اين جهت اين كتاب احكام النساء را بجهت ايشان تأليف كردم الخ

و علامۀ شهير سيد على خان در كتاب درجات الرفيعه ميفرمايد كه شيخ مفيد قدس سره در عالم رؤيا ديد كه سيدۀ زنان عالميان فاطمۀ زهراء سلام اللّه عليها داخل مسجد كرخ شد در حاليكه دست حسن و حسين را بدست گرفته و هردو طفل صغير ميباشند و بر شيخ مفيد سلام كرد و فرمود يا شيخ علمهما الفقه يعنى اين دو فرزند مرا علم فقه بياموز شيخ مفيد از خواب بيدار شد و غرق تعجب بود تا آفتاب بلند شد بناگاه ديد عليامخدره فاطمه بنت الناصر الكبير بيك دست دست سيد مرتضى و بدست ديگر دست سيد رضى گرفته و كنيزان آنمخدره اطراف او هستند چون بنزد شيخ رسيد گفت يا شيخ هذان ولداى قد احضرتهما اليك لتعلمهما الفقه

شيخ چون اين بشنيد گريه او را گرفت و خواب خود را نقل نمود و كاملا آن مخدره را احترام فرمود و متولى تعليم آن دو بزرگوار گرديد تا اينكه فتح اللّه لهما من ابواب العلوم و الفضائل ما اشتهر عنهما فى آفاق الدنيا و هى باق ما بقى الدهر

(و حقير ترجمه اين دو بزرگوار سيد مرتضى و سيد رضى رضوان اللّه عليهما را در تاريخ سامرا بصورت تفصيليه نگاشته‌ام و براى اين مخدره همين فخر كافى است كه خداى تعالى چنين فرزندان باو عنايت فرموده و چون اين مخدره برحمت حق واصل گرديد فرزند برومندش سيد رضى مرثيه‌اى براى او انشا كرده است كه اين سه بيت از آن مرثيه است:

ابكيك لو نفع القليل بكائى

وارد لو ذهب المقال بدائى

و الوذ بالصبر الجميل تعزيا

لو كان فى الصبر الجميل عزائى

لو كان مثلك كل ام برة

لغنى البنون بها عن الابائى

و اما والد ماجد اين مخدره حسن بن احمد معروف بناصر كبير بود و گاهى او را ناصر بالحق ميگفته‌اند و گاهى بلقب اطروش ميخواندند چنانچه (ابن اثير در كامل در حوادث سنه ٣٠١ گفته هو الملقب تارة بالناصر الكبير و اخرى بناصر الحق و كان اطروش زيدى المذهب شاعرا ظريفا علامة اماما فى الفقه و الدين حسن النادره و كان سبب صممه انه ضرب علي رأسه بالسيف فى حرب محمد بن زيد فطرش و كان له من اولاد الحسن و ابو القاسم و الحسين)

و لا يخفى كه ابن اثير در كلام خود دو اشتباه بين نموده يكى آنكه ناصر بالحق را اطروش گمان كرده و ديگر آنكه گفته زيدى است و حال آنكه زيدى مذهب نيست چون امامى بودن ناصر بالحق جاى شبهه نيست براى اينكه علم الهدى سيد مرتضى بسيارى از مطالب او را شرح كرده و در مذهب اماميه صد مسئله عنوان كرده و نام او را الناصريات گذاشته.

و نجاشى در رجال خود گفته و كان رحمه اللّه يعتقد الامامه و صنف بها كتبا منها كتابا فى الامامه صغير تا اينكه گويد كتاب انساب الائمه الى صاحب الامر و هذا صريح فى كونه من علمأ الاماميه) .

و محدث قمى در الكنى و الالقاب در ترجمه الناصر الكبير و مامقانى در ترجمه الحسن بن على بن الحسن ابن على بن عمر گفته‌اند قال السيد المرتضى فى محكى الشرح المسائل الناصريه و اما ابو محمد الناصر الكبير و هو الحسن بن على فضله و علمه و زهده و فقهه اظهر من الشمس الباهره و هو الذى نشر الاسلام فى الديلم حتى اهتدوا به بعد الضلاله و عدلوا به عائدين عن الجهاله و سيرته الجميله اكثر من ان تحصى و اظهر من ان يخفى و ما ذكر اسمه فى هذا الشرح الا مترضيا او مترحما) و ابن ابى الحديد در حق او گفته شيخ الطالبيين و عالمهم و زاهدهم و اديبهم و شاعرهم ملك بلاد الديلم و الجبل و لقب بالناصر للحق و جرت له حروب عظيمه مع السامانيه توفى بطبرستان سنه ٣٠۴ و كان عمره ٧٩)

و اما اينكه ناصر بالحق غير اطروش است و زيدى مذهب نيست مامقانى ميفرمايد بعد از اينكه حسن بن على اطروش را ترجمه ميكند در آخر ترجمه او ميفرمايد هذا ليس هو الناصر للحق و انما الناصر للحق جده الاتى فى العنوان اللاحق

سپس ميفرمايد ناصر للحق آنستكه بعد از اين ترجمه او را ذكر ميكنيم و امام زيديه همين اطروش است نه ناصر بالحق سپس ترجمه ناصر للحق را مينگارد و ميفرمايد كه اگر ناصر للحق زيدى بود هرگز سيد مرتضى چنين مبالغه در تجليل و تعظيم او نميكرد كه هرگاه نام او را ذكر بفرمايد ميگويد رضى اللّه عنه و گاه ميشود كه ميگويد كرم اللّه وجهه مضافا بر اينكه اين ناصر بالحق فرزند احمد است بخلاف اطروش كه فرزند على است بخلاف ابن ابى الحديد كه ميگويد فاطمه بنت احمد بن الحسن فتامل جيدا.

 

فاطمه نيشابوريه

از قدماء زنان خراسان بوده است در عرفان و از كبار عارفات بشمار ميرفته و با يزيد بسطامى و ذو النون مصرى از او سئولها كردند و او را بسيار ثنا گفته‌اند در مكه معظمه مجاور بوده و گاهي به بيت المقدس ميرفته و باز بمكه مراجعت ميكرده و در راه عمره سنه ٢٢٣ دنيا را وداع گفته) جامى در نفحات كلماتى از او در معارف در ترجمه او ذكر كرده.

 

فاطمه بنت حبابة الوالبيه

بانوئى فاضله عالمه محدثه روايات بسيار از امام حسن و امام حسين نقل كرده

ترجمۀ مادرش در محل خود سبق ذكر يافت شيخ در رجال خود او را از اصحاب امام حسن و امام حسين نوشته.

 

فاطمه بنت عمر و المخزومية

بانوى حرم حضرت عبد المطلب والدۀ عبد اللّه و ابو طالب جدۀ رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم كفى لها شرفا و فخرا علامۀ مجلّسى در ج ٢ حيوة القلوب روايت ميكند كه عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف شش زن بحبالۀ نكاح خود درآورد و ده پسر از ايشان بوجود آمد و هريك از آن زنان بحسن و جمال آراسته بودند و در قوم خود عزيز و منيع بودند.

يكى از آنها (متعه) دختر حارث كلابيه بود ديگرى (سمراى) دختر غيداق ١سيم (هاجرۀ) خزائيه چهارم (سعد) دختر حبيب كلابيه پنجم (هاله) دختر وهب بود ششم (فاطمه) دختر عمرو مخزوميه ٢كه مادر ابو طالب و عبد اللّه پدر رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بود

(١) ولى در ناسخ ج ٢ هبوط ص ٣٢۴ گفته سمراء دختر جندب بن مجير بن رباب بن سواة بن عامر بن صعصعه است.

(٢) فاطمه بنت عمرو بن عايد بن عبد بن عمران بن مخزوم بن يقظته بن مرة بن كعب بن لوى بود) و بعضى زبير بن عبد المطلب را هم از فاطمه مخزوميه ميدانند و چنان معلوم ميشود كه فاطمه آخر عيالى است كه بحبالۀ نكاح خود درآورد چون آن پنج زن را كه تزويج كرد هنوز نور نبوت سيد ابنيات در پيشانى او متلالا بود تا فاطمه را كه تزويج كرد باو منتقل گرديد

و عبد المطلب در بعضى از شبها كه نزديك كعبه خوابيده بود خوابى ديد و هراسان بيدار شد و برخواست و رداى خود را بزمين ميكشيد و بر خود ميلرزيد تا بجمعى از كاهنان رسيد از او پرسيدند كه اي ابو الحارث چه ميشود ترا گفت در خواب ديدم كه زنجير سفيد نورانى از پشت من بيرون آمد كه نزديك بود كه نور آن زنجير ديدها را بربايد و آن زنجير چهار طرف داشت يك طرف آن بمشرق و طرف ديگرش بمغرب رسيده بود و يك طرفش بآسمان و يكطرفش بزمين رسيده ناگاه دو شخص عظيم خوشرو ديدم كه در زير آن زنجير ايستاده‌اند از يكى از ايشان پرسيدم كه تو كيستى گفت منم نوح پيغمبر و از ديگرى پرسيدم كه تو كيستى گفت منم ابراهيم خليل آمده‌ايم كه در سايۀ اين درخت و شجرۀ طيبه باشيم خوشا حال كسيكه در سايۀ او باشد و واى بر كسيكه از آن دور باشد.

كاهنان گفته‌اند يا ابا الحارث اين بشارتى است ترا و خبريست كه بتو دادند كه ديگرى را در آن نصيبى نيست و اگر خواب تو راست باشد از صلب تو كسى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب را بدين خدا دعوت كند براى گروهى رحمت باشد و براى گروهى عذاب باشد.

در اين وقت عبد المطلب شاد شد و با خود گفت آيا كى اين نور جبين مرا اخذ نمايد پس روزى تنها بشكار رفت و بسيار تشنه شد در آنحال نظرش بر آب صاف شيرينى افتاد كه در ميان سنگ پاكيزه ايستاده بود چون از آن تناول نمود ديد از برف سردتر و از عسل شيرين‌تر بود دانست كه آن آب بهشت است كه براى او فرود آمده است پس برگشت و با فاطمه مخزوميه كه نجيب‌ترين و صالح‌تر و نيكوتر از همه زنان بود مقاربت كرد و نطفۀ عبد اللّه پدر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله و سلّم منعقد گرديد اين وقت آن نور كه در جبين او بود بسوى زوجه او كه بهترين زنان عصر خود بود فاطمه مخزوميه منتقل گرديد.

چون حضرت عبد اللّه از او متولد گرديد آن نور اظهر از جبين اطهر او ساطع بود بحديكه اطراف آسمانرا روشن گردانيد اين وقت عبد المطلب از انتقال آن نور بسوى آن مايۀ شادى و سرور خوشحال شد و كاهنان و علماى اهل كتاب همگى بحركت آمدند و محزون گرديدند.

و در ميان علماى يهود جبۀ سفيدى بود كه ميگفته‌اند جبۀ حضرت يحيى عليه السّلام است كه در هنگام شهادت پوشيده بوده است و آلوده بخون آنحضرت بود و ايشان در كتب خود خوانده بودند كه هرگاه از آن جبه قطرۀ از خون بچكد نزديك خواهد بود بيرون آمدن آن پيغمبر كه شمشير خواهد كشيد و در راه خدا جهاد خواهد كرد چون رفته‌اند و بسوى آن جبه نظر كردند ديدند كه خون از آن جبه ميريزد پس دانسته‌اند كه ظهور پيغمبر آخر الزمان نزديك شده است و باين سبب بسيار غمگين گرديدند و گروهيرا بمكه فرستادند كه از ولادت آنحضرت خبر بگيرند.

و عبد اللّه در روزى آنقدر نمو مينمود كه اطفال ديگر در ماهى آنقدر نمو كنند و افواج تماشائيان بديدن او ميآمدند و از حسن و جمال و نور ساطع و جبين لامع او تعجب مينمودند و عبد اللّه در زمان خود از يهودان و حاسدان ديد آنچه يوسف از برادران ديد.

و چون يازده پسر براى عبد المطلب بهم رسيدند نذر خود را بخاطر آورد چون جماعت قريش او را سرزنش كرده بودند كه تو طفلى از اطفال قوم خود بودى كه تنها بمكه آمدى و ترا فرزندى و ياورى نيست بچه چيز بر ما تفوق يافتى.

عبد المطلب در غضب شد و گفت واى بر شما مرا سرزنش ميكنيد بكمى فرزند با خداى خود عهد كردم كه اگر ده پسر مرا يا زيادتر اعطا فرمايد يكى از آنها را براى اجلال و اكرام حق‌تعالى قربانى كنم سپس مناجات كرد كه اى پروردگار من عيال مرا بسيار گردان و دشمنان مرا بر من شاد مگردان سپس زنان نام‌برده را بحباله نكاح خود درآورد.

خداوند متعال از آن زنان يازده پسر باو مرحمت كرد بعلاوۀ چند دختر و پسران اسم ايشان از اين قرار است:

عبد اللّه و ابو طالب و حمزه و عباس وزبير و حارث و ابو لهب كه نام او عبد العزى بود و غيداق و مقوم و حجل و ضرار و دختران عاتكه و صفيه و اميمه و اروى وام الحكم البيضا كه ترجمه اين چهار دختر هريك در محل خود ذكر شد.

بالجمله عبد المطلب فرزندان خود را در نزد خود جمع نمود و طعامى براى ايشان مهيا كرد و چون تناول نمودند فرمود ايفرزندان من ميدانيد كه شما همه بر من گرامى هستيد و نور ديدۀ من ميباشيد و خارى در پاى هيچيك از شما نميتوانم ديد و ليكن حق خدا بر من واجب‌تر است از حق شما و با خداى نذر كرده بودم كه هرگاه ده فرزند يا زياده بمن عطا فرمايد يكيرا قربانى كنم و اكنون حق‌تعالى بمن عطا كرده است شما ها چه ميگوئيد در باب نذر من اين وقت همه سرها بزير انداخته‌اند و ساكت نشسته‌اند و بهم‌ديگر نظر ميكردند تا اينكه عبد اللّه از همه خوردسال‌تر بود گفت اى پدر توئى حكم‌كنندۀ بر ما و ما فرزندان توئيم و بهرچه فرمائى اطاعت ميكنيم و حق خدا بر تو واجب‌تر است از حق ما و امر او لازم‌تر است از امر ما و ما مطيع و صابريم بر حكم خدا و حكم تو و راضى شديم بامر خدا و امر تو و پناه ميبريم بخدا از مخالفت تو و در آنوقت از سن شريف عبد اللّه يازده سال گذشته بود چون عبد المطلب سخنان شايستۀ آن فرزند بزرگوار را شنيد بسيار گريست و او را شكر كرد و رو گردانيد بسوى سائر اولاد خود و گفت ايفرزندان من شما چه ميگوئيد گفته‌اند شنيديم و اطاعت نموديم و اگر همه را بكشى راضى هستيم پس ايشانرا دعا كرد و گفت برويد نزد مادرهاى خود و ايشانرا خبر دهيد از آنچه بشما گفتم و بگوئيد كه شما را بشويند و سرمه در ديدهاى شما بكشند و جامهاى فاخر بر شما به‌پوشانند و وداع كنيد مادران خود را وداع كسيكه برنگردد بسوى او اين وقت فرزندان بنزد مادران خود رفته‌اند و اين خبر را براى ايشان گفته‌اند صداى شيون از خانهاى عبد المطلب بلند شد و تا طلوع صبح در اندوه و گريه گذرانيدند.

چون صبح طالع گرديد حضرت عبد المطلب رداى آدمرا بر دوش افكند و نعلين شيث را در پا كرد و انگشتر نوح را در انگشت كرد و خنجر برنده در دست گرفت براى قربانى كردن فرزند خود و يك يك فرزندان خود را از نزد مادران ندا كرد همه بانواع زينتها آراسته بسوي پدر شتافته‌اند بغير از عبد اللّه كه مادرش را دل گواهى نميداد كه او را رها كند و چنان ميدانست كه آن گوهر يكتا لايق درگاه حقتعالى است و قرعه بنام نامى او بيرون خواهد آمد و او را مانع ميشد تا اينكه عبد المطلب بخانۀ فاطمه آمد و دست عبد اللّه را گرفت كه بيرون آورد مادرش فاطمه در او آويخت و عبد اللّه بدامن پدر چسبيد و پدر او را ميكشيد و مادر ممانعت مينمود و تضرع و استغاثه ميكرد و عبد اللّه ميگفت ايمادر دست از من بردار و مرا با پدر خود بگذار كه آنچه خواهد با من بكند.

اين وقت فاطمه دست از جان خود برداشت و گريبان خود را شكافت و گفت اى ابو الحارث اين كار تو كارى است كه كسى بغير از تو نكرده است و چه‌گونه راضى ميشوى كه فرزند خود را بدست خود بكشى و اگر البته اين كار را خواهى كرد دست از عبد اللّه بردار كه او از همه خوردسال‌تر است و بر كودكي او رحمى بدار و حرمت آن نور كه در جبين مكين او است نگهدار چون ديد كه عبد المطلب باين سخنان دست از او برنميدارد فرزند دلبند خود را بر سينه نالان خود چسبانيد و گفت خدا نكرده كه اين شعله نور جبين تو خاموش گردد چكنم كه در كار تو چاره نتوانم و در امر تو حيله نمى‌بينم كاش پيش از آنكه از ديده‌ام پنهان گردى در خاك پنهان گرديده بودم ناچار از برم ميروى و اميد برگشتنت ندارم.

از استماع اين خطاب عبد المطلب بيتاب گرديده سيلاب سرشك از ديدها رها كرد و رنگش متغير گرديد و پايش از رفتار ماند پس آن بندۀ مقرب اله حضرت عبد اللّه گفت ايمادر بگذار مرا تا با پدر خود بروم اگر خدا مرا اختيار نمايد براى قربانى خود زهي سعادت و فيروزى و هزار جان فداى اختيار او باد و اگر ديگريرا اختيار نمايد با هزار حرمان بسوى تو برخواهم گرديد پس با پدر روان شد بسوى كعبه و جميع قريش از مردان و زنان در مسجد الحرام جمع شدند و صداى ناله و شيون بسوى چرخ كبود بلند كردند و يهودان و كاهنان شاد گرديدند كه شايد آن نور نبوت خاموش گردد و ندانستند كه نور خدائيرا كسى خاموش نميتواند كرد.

پس عبد المطلب خنجر برهنه كه مرگ از دم او مى‌باريد در كف گرفت و قرعه بنام اولاد امجاد خود افكند و گفت ايخداوند كعبه و حرم و حطيم و زمزم و پروردگار ملائكه كرام و خالق جمله انام دور كن از ما هرتيره‌گى و ظلمت را بحق آنچه جارى گرديده است بر آن قلم تقدير و آنچه را تو خواهى بوجود آورى كسى مانع آن نميتوان گردد و ضعيفانرا پناهى نيست مگر بسوى تو چون صاحب قوتى و رفع احتياج فقيران نمينمايد مگر تو.

پروردگارا ميدانى كه من با تو چه نذرى و عهدى كرده‌ام و اينك فرزندان خود همه را بدرگاه تو آورده‌ام كه هريك را كه خواهى اختيار نمائى پروردگارا اگر مصلحت دانى در بزرگان قرار بده كه ايشانرا صبر بر بلا بيشتر است و خوردان بيشتر محل ترحمند پس نام هريكيرا بر تيرى نوشت و داد كه داخل كعبه كردند و فرزندان خود را داخل كعبه گردانيد.

پس مادران صدا بشيون بلند كردند و از ديدهاى حاضران سيلاب اشك در بطحاى مكه روان گرديد و عبد المطلب از ضعف بشريت مى‌افتاد و بقوت ايمان و شدت يقين برميخواست و ميگفت پروردگارا حكم خود را بزودى ظاهر گردان و مردم گردنها كشيده بودند و آب از ديدها روان كرده منتظر بودند كه بنام كدام‌يك بيرون آيد كه ناگاه ديدند صاحب قرعه بيرون آمد و رداى عبد اللّه را در گردن آن رشك خورشيد و ماه افكند او را مانند خورشيد از افق كعبه بيرون كشيد و رنگ مباركش مانند آفتاب بزردى مايل گرديده و مانند شاخۀ ريحان از نسيم صبحگاهان بر خود ميلرزيد و آن ستارۀ درخشان قابل قربانى درگاه خداوند منان گرديده گفت اى عبد المطلب قرعه بنام اين فرزند ارجمند بيرون آمد اگر خواهى بكش و اگر خواهى به‌بخش.

پس عبد المطلب از استماع اين خبر مدهوش افتاد و برادران نوحه‌كنان بر برادر خود از كعبه بيرون دويدند و ابو طالب از همه بيشتر ميگريست و موضع نور جبين برادر خود را مى‌بوسيد و مي‌گفت كاش نميمردم و فرزند ارجمند ترا كه وارث اين نور است و حقتعالى او را بر همه خلق زيادتى داده است و زمين را از كثافت كفر و بت‌پرستى پاك خواهد كرد و كهانت كاهنان زايل خواهد گردانيد ميديدم و چون عبد المطلب بهوش آمد صداى گريه مردان و زنان از هرناحيه بسمع او رسيد و نظرش بر فاطمه افتاد كه خاك بر سرخود ميريخت و سينه خود را ميخراشيد و از مشاهده اين احوال و استماع آن اقوال در عزم كاملش اختلال بهم نميرسيد و بازوى عبد اللّه را گرفت كه او را بخواباند اكابر قريش و اولاد عبد مناف در او آويخته‌اند.

اين وقت عبد المطلب بانك بر ايشان زد كه واى بر شما همانا شما از من بر فرزند من مهربانتر نيستيد و من تا حكم پروردگار خود را بر او جارى نكنم دست از او بر نميدارم و ابو طالب بدامان عبد اللّه چسبيد و ميگفت اى پدر برادر مرا بگذار و مرا بجاى او ذبح كن كه من راضيم قربانى بشوم و فداى برادر خود گردم.

عبد المطلب ميگفت كه من مخالفت پروردگار خود نميكنم و هركه قرعه بنام او بيرون آمده است او را قربانى ميكنم پس اكابر قوم از او التماس كردند كه بار ديگر قرعه بينداز شايد نوع ديگر ظاهر شود و چون بسيار مبالغه كردند راضى شد و بار ديگر قرعه انداخت و باز باسم عبد اللّه بيرون آمد.

پس عبد المطلب گفت كه الحال حكم لازم گرديد و راه شفاعت مسدود شد سپس عبد اللّه را بقربانگاه آورد اكابر عرب در عقبش صف كشيدند و دست و پاى عبد اللّه را بست و خوابانيد چون مادرش فاطمه ديد كه كار باينجا رسيد پابرهنه و شيون‌كنان بسوى خويشان خود دويد و ايشانرا بشفاعت طلبيد چون ايشان بسوى عبد المطلب شتافته‌اند در وقتى رسيدند كه عبد اللّه را خوابانيده بود و خنجر را نزديك گلوى آنسرور گذاشته بود.

در آنوقت ملائكه آسمانها خروش برآوردند و بالها گستردند و جبرئيل و اسرافيل تضرع و استغاثه در درگاه ملك جليل نمودند پس حقتعالى وحى نمود كه اى ملائكه من بهمه‌چيز عالم و دانايم و بنده خود را در معرض امتحان درآورده‌ام كه صبر او را بر عالميان ظاهر گردانم اين وقت ده نفر از خويشان فاطمه با سر و پاى برهنه شمشير كشيدند و بطرف عبد المطلب دويدند و بر دست او چسبيدند و گفته‌اند هرگز نگذاريم كه فرزند خواهر ما را ذبح نمائى مگر آنكه همه ما را بقتل رسانى اين وقت عبد المطلب سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت پروردگارا تو ميدانى كه ايشان نميگذارند كه حكم ترا جارى كنم و بعهد تو وفا كنم پس حكم كن ميان من و ايشان بحق و تو بهترين حكم‌كنندگانى در اين‌حال شخصى از اكابر قوم او كه او را عكرمة بن عامر ميگفته‌اند حاضر شد و چنين تدبير نمود كه قرعه بيندازند بر شتران و عبد اللّه و ده ده زياد كنند پس بر اين امر قرار داده شد و مردم برگشته‌اند بجاى خود تا روز ديگر.

عبد المطلب فرمود تا همۀ شترانرا حاضر كردند و عبد اللّه را جامهاى فاخر پوشانيدند و خوشبو گردانيدند و بانواع زينتها آراسته او را بنزد كعبه حاضر گردانيدند و كارد و ريسمان با خود آورده بود پس هفت شوط دور كعبه طواف كرد و ده شتر حاضر كرد و چنك در پرده‌هاى كعبه زد و گفت پروردگارا امر تو نافذ و حكم تو جاري است و قرعه افكند باسم عبد اللّه بيرون آمد ده عدد اضافه كرد باز باسم عبد اللّه بيرون آمد باز ده عدد اضافه كرد و عرض كرد پروردگارا اگر بسبب گناهان دعاى من از درگاه تو محجوب گرديده است پس توئى غفار الذنوب و كاشف الكروب كرم نمابر من بفضل و احسان خود و ده شتر اضافه كرد پس قرعه بنام عبد اللّه بيرون آمد بازده عدد اضافه كردند باز بنام عبد اللّه بيرون آمد باز ده عدد اضافه كردند قرعه بنام عبد اللّه بيرون آمد باز ده شتر اضافه كرد و گفت پروردگارا توئى كه راز پنهانرا ميدانى و بر همه احوال اهل جهان مطلعى بگردان از ما بلا را همچنانكه از ابراهيم خليل گردانيدى اى پروردگارا خانۀ كعبه تو ميدانى كه اين فرزند در نزد من محبوب‌تر است از ساير اولاد و مادرش نوحه ميكند از مفارقت آن سرو آزاد.

باز قرعه بنام عبد اللّه بيرون آمد چون به نود رسيد و نه مرتبه بنام عبد اللّه بيرون آمد عبد المطلب آن معدن سعادت را براي شهادت بسوي خود كشيد و صداى نوحه و گريۀ مردان و زنان از هرطرف بلند شد.

در اين وقت عبد اللّه گفت اى پدر از خدا شرم كن و امر او را رد مكن و ديگر در ذبح من توقف مكن و بزودى مرا قربانى كن كه من صبر كننده‌ام بر قضاى الهى اى پدر دستها و پاهاى مرا محكم به‌بند كه مبادا حركت كنم و روى مرا به‌پوشان كه مبادا رحم بر تو غالب آيد و فرمان خدا را بعمل نياورى و جامهاى خود را كرد كن كه مبادا بخون من آلوده گردد و هرگاه كه آنرا به‌بيني مصيبت تو تازه شود اى پدر بعد از من از حال مادرم غافل مشو و در دلدارى او كوتاهى مكن كه ميدانم او بعد از من چندان زندگانى نخواهد كرد و در باب خود ترا وصيت ميكنم كه بقضاى الهى راضى باشى و بسيار اندوه بخود راه مده.

پس از اين سخنان آتش از نهاد عبد المطلب شعله كشيد و عبد اللّه را خوابانيد و روى نورانيش را بر زمين چسبانيد و كارد را بنزديك گلوى او رسانيد بار ديگر اكابر قريش پايش را بوسيدند و التماس نمودند كه يك نوبت ديگر قرعه بيندازد و عهد كردند كه اگر در اين مرتبه قرعه بنام عبد اللّه بيرون آمد ديگر شفاعت نكنند پس بار ديگر قرعه افكند بنام عبد اللّه با صد شتر در اين مرتبه قرعه بنام شتر بيرون آمد پس اكابر عرب از روى شادى و طرب فرياد برآوردند و بسوى عبد المطلب دويدند و عبد اللّه را از زيردست او كشيدند و عبد المطلب را تهنيت و مباركباد گفته‌اند و فاطمه دويد و عبد اللّه را دربر كشيد و ميگريست و شكر حق‌تعالى مينمود.

پس عبد المطلب گفت انصاف نيست كه نه مرتبه باسم عبد اللّه بيرون آمده است و بيك مرتبه كه باسم شتر برآيد دست از او بردارم پس دو مرتبه ديگر قرعه افكند و هرمرتبه براى شتر بيرون آمد و هاتفى از ميان كعبه صدا زد كه حقتعالى دعاى شما را قبول نمود و بزودى از نسل اين بزرگوار سيد ابرار و نبى مختار بيرون خواهد آمد اين وقت قريش گفته‌اند كه اي عبد اللّه گوارا باد ترا كرامت الهى كه هاتفان غيبى براى تو و فرزند تو ندا كردند پس فاطمه فرزند خود را بخانه برگردانيد و قبايل عرب از اطراف جهان بتهنيت آن سيد اوصياى زمان بمكه آمدند و باين سبب سنت جاري شد كه ديۀ هرمرد صد شتر باشد) .

اقول مجلسى ميفرمايد از كردار عبد المطلب معلوم ميشود كه نذر قربانى كردن فرزند در شريعت حضرت ابراهيم سنت بوده است و محتمل است كه اين مخصوص عبد المطلب بوده باشد و بآن ملهم شده باشد) و اللّه العالم

 

فاطمه دختر حاج سيد على

كويتى لارى پدرش از محال لارستان حركت كرد و در كويت رحل اقامت افكند و كان عالما عابدا متهجدا و دختر خود را به پسر برادرش حاج سيد مرتضى تزويج كرد و اهالى كويت حسينيه‌اى براى او تهيه كردند كه تمام ماه محرم و ماه صفر شب و صبح مجلس عزاى حضرت سيد الشهدا عليه السّلام مرتب بود و عصرها صاحب ترجمه دختر مشار اليه مجلس زنانه در همان حسينيه تشكيل ميداد و همان مخدره منبر ميرفت و تا بيرون حسينيه از مخدرات ازدحام غريبى ميشد و از مواعظ شافيه و نصايح كافيه مخدرات را بفيض ميرسانيد با اينكه مردم لارستان زبان آنها فصاحت ندارد مع ذلك اين مخدره در فصاحت فارسى و عربى بسرحد كمال بود.

ولادت ايشان در سنه ١٣٣٠ بوده چون او را به پسرعمويش تزويج كردند دو دختر از او ايشانرا روزى شد يكى از آن دو دختر چون بسرحد كمال رسيد و در دامن همان علويه درس عفت و ورع و تقوي همى قرائت كرد تا اينكه بنا شد او را تزويج بنمايند براى يك نفر از نزديكان خود در آن ايام آن دختر مختصر مرضى پيدا كرد مادرش علويه او را بمريضخانه برد دكتر لامذهب احمق سوزن اشتباهى بر آن دختر زد كه يك ساعت طول نكشيد كه آن دختر جان بجان‌آفرين تسليم كرد.

علويه از اين داغ ناگهانى بسيار فرسوده و پژمرده گرديد تا يك سال نه شب و نه روز آرام نميگرفت جنازۀ دختر را بنجف حمل كردند بالجمله عامه مخدرات كويت از ابناء جعفريه از او احترام مينمايند و در مسائل شرعيه بايشان رجوع مينمايند علاوه بر احترامات لائقه بحال ايشان مردم كويت بايشان تبرك ميجويند و هرگاه بمرضى مبتلا بشوند ادعيه اين بيت را مؤثر ميدانند و اين علويه كان كشف الآياتى است هر آيه كه از قرآن قرائت شود ايشان ميگفته‌اند در كدام سوره است.

چون حقير چند سالى در كويت محرم و صفر در حسينيه ايشان منبر ميرفتم از اين جهت باين مطلب وقوف پيدا كردم كه آيه را نميدانستم در كدام سوره است و كشف الايات در نزد حقير نبود بحاج سيد على عرض ميكردم و ايشان از مشار اليها ميپرسيدند و جواب گرفته ميآوردند.

بعدها بر حقير معلوم گرديد كه از مشار اليها سئوال ميشد و جواب ميگرفت بالجمله فعلا كه سنه هزار و سيصد و هفتاد و پنج است باز بهمان رويه ايشان منبر ميروند و اهالى حسينيه ايشانرا بزرگ كرده‌اند و اموال بسيار صرف او نموده‌اند كه فعلا بهترين و زيباترين حسينيهاى كويت است و ده عاشوراء جمعيت از حوصله حساب بيرون است كه بتوسط بلندگو روضه ميخوانند و در اين ده عاشوراء از اطعام و قهوه و قليان و شربت اموال بسيارى مصرف ميشود شكر اللّه سعيهم و اجزل اللّه اجرهم بحق محمد و آله.

 

فاطمة بنت الحميدة الفقيهه

در ترجمه والده‌اش حميده بيان شد كه چقدر فاضله و دانشمند بوده همچنين دختر او فاطمه چنانچه در رياض العلماء ميرزا عبد اللّه گويد كانت عالمه فاضله و رعه و كانت معلمة للنسوان فى عصرها و او را تزويج كردند بيك مرد دهاتى كه بدتر از بدويهاى بيابانى بود ابدا عقل و شعور از براى او نبود و از شوهر مادرش حميده در حماقت چند درجه زيادتر بود.

 

فاطمه بنت شيخ محمد بن احمد

و نيز در رياض العلماء ميفرمايد كه اين فاطمه دختر شيخ محمّد بن احمد بن عبد اللّه بن حازم العكبرى بانوئى عالمه فقيهه بوده و اين بانو از مشايخ سيد تاج الدين محمد بن معية الحسينى بوده و شيخ شهيد قدس سره بتوسط ابن معيه از او روايت دارد و شيخ عبد الصمد بن احمد بن عبد القادر بن ابى الحسين باو اجازه داده است.

 

فاطمه بنت على بن طاوس ره

و نيز در رياض العلماء گويد كه اين بانو عالمه فاضله كامله كابته صالحه بوده سيد در كتاب كشف المهجة بفرزندش محمد خطاب ميكند و ميفرمايد بدان اى نور ديدۀ من كه خواهر ترا قبل از بلوغش بقليلى حاضر كردم و از قواعد دين چندانكه تحمل آنرا تواند كرد شرح دادم و تشريفا للّه تعالى بالاذن لها فى خدمته جل جلاله و صورت حالرا در كتاب البهجه لثمرة المهجه ذكر كرده‌ام.

و على بن طاوس فاطمه و خواهرش شريفه را كه در حرف شين ترجمۀ او گذشت اجازه داد با دو برادرش محمد و على و نيز در كتاب سعد السعود ميفرمايد اين قرآنرا وقف كردم بر دخترم فاطمه كه حافظۀ قرآن است و عمر او كمتر از نه سال است

 

فاطمة الفقيهه

دختر علاء الدين محمد بن احمد سمرقندى مؤلف كتاب معتبر كه مشهور به تحفة الفقها است و اين زن بفقهاهت مشهور بوده پدرش او را بمولا علاء الدين كاشانى تزويج نمود و مولانا تحفته الفقها را شرح كرده و آنرا بدايع الصنايع فى ترتيب الشرايع نام نهاده و در حق شارح گفته‌اند شرح تحفته و تزوج ابنته علاء الدين كاشانى با زوجه و پدرزن خود هرسه در كاشان در يك خانه منزل داشته‌اند و باهالى فتوى ميدادند و در هرمسئله كه شبهۀ براى علاء الدين كاشانى حاصل ميشد آنرا بزوجۀ خود عرضه ميداشت و او حل مينمود بعد از چندى بحلب رفته و در آنجا مسكن گرفت.

(خيرات حسان)

 

فاطمه بنت عبد اللّه محض

در جلد چهارم در ترجمۀ خواهرش زينب دختران عبد اللّه محض را تعداد كرديم و اشاره بتراجم ايشان نموديم از جمله اين فاطمه است:

علامۀ شهير حاجى ملا باقر كجورى تهرانى در ص ٧٢ كتاب جنة النعيم فى احوال شاهزاده عبد العظيم گويد زمانيكه منصور دوانيقى در مقام سفك دماء سادات و هتك حرمت بنى فاطمه برآمد عبد اللّه محض را در محبس خود حبس نمود و زجر شديد كرد بنحويكه در آن اوقات دختر كوچكى از عبد اللّه محض فاطمه‌نام براى استخلاص پدرش در برابر منصور دوانيقى ايستاد و گفت:

ارحم كبيرا سنه منهدة

فى السجن بين سلاسل و قيود

ان جدت بالرحم القريبة بنيناه

ما جدنا من جدكم ببعيد

خلاصه معنى آنست كه رحم كن بر اين پيرمرد سالخورده كه قواى او در هم شكسته و در زندان بزنجيرها مقيد و بسته است اگر برحم نزديكى كه مابين ماست رحم كنى جد ما و شما دور نيست و نزديك است يعنى جزاى خير مي‌يابى.

منصور چون مقالۀ آن دختر را شنيد رقت كرد ولي ترتيب اثر نداد و گذشت و اعتنائى ننمود.

 

الاشاره الى تاريخ عبد الله محض

مامقانى در رجال خود بعد از اينكه زياده از يك صفحه متعلق بعبد اللّه محض نگاشته ميگويد من متوقفم در حق عبد اللّه يعنى او را توثيق نميكنم) ولى سيد بن طاوس مبالغه در تجليل او ميفرمايد و بعض اخبار قادحه را جواب فرموده است و اللّه العالم كيف كان.

اين سيد شريف والاتبار مادرش فاطمه بنت الحسين پدر بزرگوارش حسن مثنى است كينه‌اش ابو محمد و لقب شريفش محض است از آنكه خالص از دو سبط است از جهت پدر بحضرت امام حسن مجتبى منتهى ميشود و از طرف مادر بحضرت سيد الشهداء عليه السّلام و منزلش در مدينه بود تا دولت بنى اميه زوال يافت چون سفاح براريكه خلافت جاى كرد عبد اللّه بنزد او شتافت و جوائز بزرگ و احترامات فوق العاده از سفاح نصيب او شد و تا سفاح زنده بود عبد اللّه مكرم و محترم بود چون ابو جعفر منصور بجاى سفاح خليفه گرديد.

در سال يكصد و چهل هجرى بزيارت بيت اللّه رفت و از طريق مدينه مراجعت كرد چون وارد مدينه گشت يكروز مردمرا انجمن ساخت تا عطاى هركس را از بيت المال ادا كند گفته‌اند از كدام قبيله ابتدا كنيم گفت از آن قبيله كه خداوند ابتدا فرموده يعنى از بنى هاشم گفته‌اند نخستين كرا بخوانيم گفت عبد اللّه محض را پس بنام عبد اللّه را دعوت كردند چون خواست از مجلس برخيزد گفت اى عبد اللّه پسرهاى تو محمد و ابراهيم در كجا هستند گفت ندانم.

منصور گفت بخدا قسم ترا رها نكنم تا ايشانرا بنزد من حاضر نكنى سپس سخنى چند در ميانه برفت بالاخره عبد اللّه را با سائر بنى الحسن در غل و زنجير كشيدند و حكم داد تا ايشانرا بسوى كوفه كوچ دهند چون آنها را از كنار سراى امام صادق كوچ دادند آنحضرت از شكاف در بايشان نگران شد و سخت بگريست چنانكه آب ديده‌اش از محاسن مباركش بگذشت و فرمود بخدا قسم انصار وفا نكردند بشرايط بيعت با رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم چه با آنحضرت بيعت كردند كه حفظ و حراست كنند او را و فرزندان او را از آنچه محفوظ ميدارند خود را و فرزندان خود را سوگند با خداى كه رستگار نميشوند جماعتيكه اولاد پيغمبر را بدين صفت و صورت كوچ ميدهند و آنها را بربذه آورد و در آنجا سلاسل و اغلال ايشانرا سخت‌تر و صعب‌تر نمودند و همچنان در محمل زنجير در پاى و گردن آنها بود تا آنها را بزندان خانه انداخته‌اند و در كوفه به بدترين حال محبوس بودند تا محمد و ابراهيم خروج كردند و كشته شدند و بنا بروايت ابو الفرج سپس عبد اللّه محض را در زندان تلف كردند.

در آنوقت عبد اللّه هفتاد و پنج سال داشت و او مردى جسم الفضائل و حاضر الجواب بود و در علم و سنت دستى قوى داشت و توليت صدقات امير المؤمنين عليه السّلام با او بود و او را شيخ بنى هاشم ميخواندند و از نامه‌ايكه امام صادق عليه السّلام بعبد اللّه محض نوشت در ربذه در تسليت عبد اللّه محض.

جلالت شأن و عظمت عبد اللّه از آن ظاهر است كه از او تعبير بخلف صالح و ذريۀ طاهره نموده و صورت آن نامه را سيد بن طاوس در اقبال نقل كرده و همچنين شهيد ثانى در كتاب مسكن الفؤاد از شيخ طوسى و وى از شيخ مفيد و وى از ابن غضايرى و وى از صدوق و وى از محمد بن حسن الصفار كه بسند خود از امام صادق روايت كرده و همچنين سيد نعمة اللّه جزائرى در انوار نعمانيه بنقل آن پرداخته و حاج ملا باقر كجورى در جنته النعيم ص ٧۴ نقل كرده و آنرا شرح و ترجمه نموده و گفته اين نامه دلالت بر شأن عبد اللّه محض مينمايد.

و محدث قمى در منتهى الامال جلد اول فرموده و امام صادق عليه السّلام نامه‌اى براى عبد اللّه و ساير اهل بيت او فرستاده و از عبد اللّه تعبير فرموده بعبد صالح و دعا كرده در حق ايشان بسعادت و آن نامه دلالت ميكند بر اينكه ايشان معذور و ممدوح و مظلوم بوده‌اند و بمقام امام و حب او عارف بودند و سيد بن طاوس در اقبال در اعمال ماه محرم عده شواهدى از روايات بحسن عقيدۀ آنها نقل ميكند كه در زمرۀ شهدا محسوب اند و اخبار دالۀ بر ذمرا حمل به تقبه فرموده و اللّه العالم

 

فاطمه بنت اسامة بن زيد

ابن حارثه از زنان فاضله عصر خود بوده و تا زمان عمر بن عبد العزيز حيوة داشته اتفاقا روزى بر عمرو بن عبد العزيز وارد شد عمر تا او را ديد از سرير خود فرود آمد و او را استقبال كرد و از روى جامه دست او را گرفت و در مجلس خود نشانيد و هرحاجتى كه داشت همه را روا كرد (اعلام النساء)

اما پدرش اسامة بن زيد علامه او را در قسم اول خلاصه ذكر كرده و مامقاني حديث او را از احاديث حسان بشمار گرفته و در اعيان الشيعه از او مدح بسيار نموده و هو الحق و اخبار واردۀ در ذم او را از تخلف او از بيعت امير المؤمنين عذر او را ارباب رجال ذكر كرده‌اند:

بالاخره امام حسين شصت هزار درهم قرض او را ادا كرد و او را با برد احمر كفن نمود و موت او در سنه چهل و نه يا پنجاه يا پنجاه چهار بوده و در اسد الغابه وفات او را در سنه پنجاه‌هشت يا پنجاه‌نه گفته و اللّه العالم و رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم او را امارت لشكر مهمى نمود و متخلف از جيش او را لعنت فرمود و در آنوقت هيجده سال بيشتر از سن او نگذشته بود و رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در حق او فرمود اسامه احب الناس الى و اسامه بامير المؤمنين عرض كرد اگر دست خود را در دهان اژدها بنمائى منهم دست خود را با دست شما در دهان اژدها خواهم كرد.

 

فاطمه بنت قاسم بن محمد بن جعفر

بانوئي بود در كمال فصاحت و بلاغت سليمان بن عبد الملك بن مروان او را تزويج كرد فرزندى از او نياورد سليمان او را گفت انما انت بغلة لا تلدين فقالت لا و اللّه و لكن يأبى رحمى ان يدنسه لؤمك گفت تو همانند قاترى كه بچه نميآورد آنمخدره فرمود كرامت رحم من ابا دارد كه متنجس بلئامت تو بشود (بلاغات النساء)

و پدر اين بانو قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى طالب از شهداى كربلا است و تفصيل آن در ترجمه‌ام كلثوم بنت عبد اللّه بن جعفر در جلد سوم ص ٢٨٩ گذشت

اما مزاوجت اين بانو با سليمان بن عبد الملك ظاهرا براى حفظ احترام و شئونات بنى هاشم بود مثل مزاوجت عليامخدره سكينه با مصعب بن زبير و سليمان بن عبد الملك برادر وليد و هفتمى از خلفاى بنى اميه است در روز فوت وليد برادرش در مكه باوي بيعت كرد و او مردى طويل القامه جميل الوجه فصيح اللسان بنابر نقل صاحب جنات الخلود و گفته سليمان مردى اديب و صاحب عجب بود و از خون ناحق احتراز داشت و بسيار اكول بود روزى يكصد رطل طعام ميخورد در ارض قنسرين روز جمعه بيستم صفر سنه نود و نه دنيا را وداع گفت مدت خلافتش دو سال و هفت ماه عمرش چهل و پنج سال بود.

 

فاطمه بنت القاسم الطيب

ابن محمد المامون بن جعفر الصادق عليه السّلام و يقال لها العينأ لحسن عينيها و كانت شبيهته بالحور العين و كانت من ربات العبادة و الصلاح و الكرامات (اعلام النسأ نقلا عن تحفة الاحباب للسخاوي) .

 

فاطمه دختر محمد نفس زكيه

اين بانو را محلى منيع بوده حسن بن ابراهيم بن عبد اللّه محض او را تزويج كرد و خواهر او را كه زينب نام داشت محمد بن سفاح تزويج كرد و از او نسلى باقى نماند و نسل ابراهيم قتيل باخمرا از همين حسن باقى ماند با اينكه او را ده پسر باين نامها بود محمد اكبر طاهر على جعفر محمد اصغر احمد اكبر احمد اصغر عبد اللّه حسن ابو عبد اللّه و مقتل ابراهيم و نفس زكيه و سائر بنى الحسن را در مجلدات تاريخ سامراء ذكر كرده‌ام.

 

فاطمه زوجۀ حضرت صادق عليه السّلام

بنت حسين بن على بن الحسين عليهم السلام و امام صادق از اين بانو سه فرزند آورد اسماعيل و عبد اللّه و ام فروه اما اسماعيل در حيوة امام صادق از دنيا رفت و آن حضرت او را بسيار دوست ميداشت و شفقت و مهربانى باو بسيار مينمود و گروهى از شيعه را گمان اين بود كه اسماعيل قائم بامر خلافت و امامت خواهد بود بعد از حضرت صادق عليه السّلام بسبب آنكه بزرگتر اولاد آنجناب بود و محبت و اكرام پدر نسبت باو بيشتر بود در قريۀ عريض كه يك فرسخى مدينه است از دار دنيا رفت در سنه ١٣٢ و مردمان جنازۀ او را بر سر دوش تا بمدينه آوردند و در بقيع او را دفن نمودند و امام صادق عليه السّلام در فوت او جزع شديدى نمود و حزن و اندوهش عظيم گرديد و بدون كفش و رداء بهمراه جنازه ميرفت و چند مرتبه فرمان داد كه جنازه را زمين بگذارند و حضرت صورت او را ميبوسيد و چهارده نفر سلاطين فاطميه كه مدت دويست و هفتاد و چهار سال سلطنت كردند از اولاد همين اسماعيل‌اند و ابتداى سلطنت آنها اوايل غيبت صغرى بود

(منتهى الامال)

 

فاطمه بنت امام صادق عليه السّلام

و خواهرش ام فروه و اسماء از تاريخ ايشان چيزى بدست نياوردم.

 

فاطمه بنت قاسم بن احمد

فرزند على بن جعفر مادر محمد عزيزى است كه از قم بطرف بغداد رفت و محمد در نهروان كشته شد و جنازۀ او را بقم آوردند و در نزديك مسجد رضائيه او را دفن كردند و مادرش فاطمه در مقبره مالون مدفون است و او را آنجا زيارت ميكنند و اين محمد عزيزى فرزند عبد اللّه بن حسين بن على بن محمد بن امام صادق عليه السّلام است و ظاهرا همين امام‌زاده است كه معروف است بسيد محمد سربخش (منتهى الامال)

 

فاطمۀ كبرى بنت محمد بن عبد اللّه الباهر

فرزند امام زين العابدين عليه السّلام است و بانوى حرم على بن جعفر عريضى است كه جلالت قدر اين على بن جعفر غنى از بيان است و معروف است بعلى عريضى و عريض دهى است تا مدينه سه ميل راه است و در آنجا مدفون است على الاصح و اولاد او بسيارند كه آنها را عريضييون گويند و بقول صاحب عمدة الطالب تا زمان امام على النقى را درك كرده است و او بسيار جليل القدر و عظيم الشان است پيوسته ملازم برادرش موسى بن جعفر بوده و از آن‌جناب معالم دين اخذ كرده و از بركات او است مسائل علي بن جعفر كه در دست است و حقير ترجمه او را در جلد سوم تاريخ سامرا متعرض شدم و ظاهرا وفات او در همان ايام على النقى عليه السّلام بوده است.

 

فاطمه بنت الامام ابو الحسن الرضا عليه السّلام

مجلسى در بحار در باب حسن خلق روايتى از عيون اخبار الرضا نقل ميكند كه ظاهرش اين است كه ابو الحسن الرضا را دخترى بوده است فاطمه نام كه از پدر بزرگوارش حديث روايت كرده و آن حديث اين است:

عن فاطمه بنت الرضا عن ابيها عن ابيه عن جعفر بن محمد عن ابيه و عمه زيد بن على عن ابيه على بن الحسين عن ابيه و عمه عن على بن ابى طالب عن النبى صلّى اللّه عليه و اله و سلّم قال من كف غضبه كف اللّه عنه عذابه و من حسن خلقه بلغه اللّه درجة الصائم القائم)

يعنى فاطمه بنت الرضا عليه السّلام از پدران خود از حضرت رسول روايت كردند كه فرمود هركه بازدارد غضب خود را بازدارد خداوند تعالي از او عذاب خود را و كسيكه نيكو كند خلق خود را برساند خداوند تعالى او را بدرجه كسيكه روزه‌دار و قائم بعبادت باشد.

و نيز شيخ صدوق روايت كرده مسند اعن فاطمه بنت على بن موسى الرضا عن ابيه الرضا عن آبائه عن على عليه السلام قال لا يحل ان يروع مسلما)

يعنى جائز نيست از براى كسيكه بترساند مسلمانيرا و در كتب انساب نيز ذكر كرده‌اند كه حضرت رضا را دخترى بوده فاطمه نام كه زوجه محمد بن جعفر ابن قاسم بن اسحق بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب بوده

و شيخ شبلنجى در نور الابصار او را ذكر كرده و كرامتى از براى آنمخدره نوشته

(منتهى الامال)

 

السيدة الجليله فاطمة المعصومة

بنت موسى بن جعفر المدفونه بارض قم لا يخفى كه تاريخ تولد و وفات اين بانوى عطمى فاطمه معصومه تاكنون معلوم نشده است بلكه زندگانى اين مخدره و دوره حيوة او مجهول مانده كه آيا شوهر كرده است يا خير آيا اولادى داشته است يا خير آيا چند سال در اين دنيا زندگانى كرده در چه ماهى از مدينه حركت كرده و چه سالى و چه ماهى و چه روزى از دنيا رفته آيا فوت او قبل از شهادت حضرت رضا ع بوده يا بعد از شهادت ايشان بى‌اعتنائى بشان تاريخ مستلزم اين مجهولات است

و اما آنچه را كه بعضى از جهت بعضى از اغراض نسبت ميدهند كه فلانه مجتهد در مدينه طيبه تعيين يوم وفات و تولد آن مخدره را استخراج از كتاب لواقح الانوار كرده بى‌اصل است براى اينكه كتاب لواقح الانوار در نظر اين قاصر موجود است و اصلا چنين مطلبى در او نيست حقير احتمال دادم شايد كتاب ديگرى باشد تا اينكه خدمت علامۀ نسابۀ دانشمند آقا نجفى شهاب الدين تبريزى شرفياب شدم اين مطلب را عنوان كردم فرمودند كسيكه چنين جعلى كرده من او را ملاقات كردم معلوم شد غرضى داشته كه ذكر آن مصلحت نيست تجاوز اللّه عن زلله)

در جلد سوم احوالات موسي بن جعفر از مجلدات ناسخ التواريخ ص ۶٧ باين عبارت گفته حضرت ولية اللّه تعالى و صفية خاتون خلق جهان و ناموس خداوند عالميان عابدۀ زاهدۀ متقيه عارفه كامله مستورۀ مخدره معصومه فاطمه دختر حضرت امام موسى كاظم عليه السّلام را مقامى عالى و منزلتى متعالى و شأنى رفيع و مكانى منيع است كه خداوندش عطا فرموده است.

سپس ميگويد موسى بن جعفر عليهما السلامرا بقولى چهار دختر فاطمه نام داشته كبرى و وسطى و صغرى و اخرى اما مشخص نيست كه صاحب ترجمه كبرى است يا صغرى يا وسطى اما از حيثيت شأن و مقام جليل البته فاطمه كبرى است و مخدره عظمى است چنانكه لقب شريف اين مخدره بمعصومه بر اين معنى دلالت دارد

مزار كثير الانوارش در مدينة المؤمنين قم است و حرم محترمش ملجأ زائرين و تمام مسلمين و مؤمنين و محل اجابت دعوات و بروز كرامات و خوارق عادات و درگاه عرش بنيانش مسكن عباد و موطن زهاد است بقعه و ضريح شريفش از طلا و سيم مطلا در كمال زيبائى ممتاز است و هرروز بر عمارت و زينت آن از هرجهت افزوده ميشود و ثواب زيارتش اجر و مزد زيارت ائمه هدى عليهم السلام است

و چون مأمون عباسى در سال دويست از هجرت حضرت رضا را بخراسان طلبيد خواهر فرخنده سيرش در سال دويست‌يكم از هجرت در طلب ملاقات برادر والاگهرش بيرون آمد و راه در سپرد تا بساوه رسيد در آنجا بيمار شد پرسيد از اين مكان تا بقم چقدر مسافت است عرض كردند ده فرسنك است آنمخدره فرمان داد كه او را از ساوه بجانب قم حركت دهند.

و بعضى گفته‌اند فرمود كه در اين زمين يعنى ساوه دو مرتبه عذاب نازل شده است مرا بجانب قم حمل كنيد چون بقم رسيد در خانۀ موسى بن خزرج بن سعد الاشعرى منزل فرمود.

اما روايت صحيح‌تر اين است كه چون خبر ورود خاتون روزگار فاطمه معصومه عليها السلام بآل سعد رسيد بجمله اتفاق كردند براى استقبال بيرون شدند و خواستار گشته‌اند كه در شهر قم عز نزول ارزانى دارد و از ميان آنجماعت موسى بن خزرج به تنهائى بيرون آمد و چون بشرف ملازمت آن اختر آسمان عصمت و طهارت افتخار يافت مهار شتر آنحضرت را بگرفت و بجانب شهر بكشيد و بآن فخريه و مباهات ميكرد كه موفق باين خدمت شده است و آنحضرت عصمت آيت را در سراى خود فرود آورد و آن صديقۀ مكرمه شانزده روز و يا هفده روز زندگانى كرده از آن پس روح پاكش برياض قدس پرواز كرد.

چون بدن شريفش را غسل دادند و كفن نمودند جنازۀ شريفش را بمقبرۀ بابلان كه فعلا محل قبر شريف او است حمل كردند و در سردابيكه براى مدفن شريفش حفر كرده بودند فرود آوردند.

اين وقت در ميان آل سعد گفتگو شد كه چه كسى آنمخدره را بخاك بسپارد و داخل قبر او شود آخر الامر اتفاق نمودند كه پيرمرد سالخورده صالح متقى قادر نام آن گوهر پاك را بخاك سپارد چون بطلب آنمرد رفته‌اند بناگاه از دامنۀ صحرا دو سوار نقابدار پيدا شدند چون بنزديك رسيدند از مركب خود پياده شدند و بر آن جنازه نماز بگذاشته‌اند و بسرداب داخل شدند و جنازه را بگرفته‌اند در آنجا دفن نمودند سپس بيرون آمدند و سوار شدند و رفته‌اند و كس ندانست كه ايشان چه كسانى بودند.

سپس موسى بن خزرج سقفى و سايبانى از بوريا بر سر قبر آن بى‌بي عالميان برافراخت تا هنگاميكه عليا جناب زينب دختر امام محمد تقى وارد قم گرديد قبه‌اى بر آن مرقد مطهر بنيان نهاد و همه‌روزه بعمارت او افزوده گرديد تا امروز كه گنبد طلاى او سر بفلك كشيده و آستان ملك‌پاسبان او در عظمت و بها و زينت بمرتبه اعلا رسيده.

 

ثواب زيارت آن معصومه ع

اول-علامۀ مجلسى در مزار بحار ص ٢٩۶ نقل از ثواب الاعمال صدوق و عيون اخبار الرضا حديث كند كه سعد بن سعد اشعرى گفت كه سئوال كردم از حضرت رضا عليه السّلام از ثواب زيارت فاطمه بنت موسى بن جعفر فقال من زارها فله الجنه هركس او را زيارت كند براى او بهشت است.

دوم-ابن قولويه در كامل الزياره بهمين سند روايت كرده كه من زارها فله الجنة او هو من اهل الجنة.

سوم-و نيز در كامل الزياره بسند معتبر از امام محمد تقي منقولست كه فرمود هر كس عمه مرا زيارت كند در قم پس از بهر او است بهشت.

چهارم ١-در پارۀ كتب زيارت بسند حسن منقولست كه حضرت امام رضا عليه السّلام باسعد اشعرى فرمود اى سعد نزد شما از ما قبرى است سعد عرص كرد فدايت گردم قبر فاطمه دختر امام موسى عليه السّلام را ميفرمائى فرمود بلى هركس او را زيارت نمايد و حق او را بشناسد از براى او است بهشت.

پنجم ٢-در مجالس المؤمنين قاضي نور اللّه روايت كرده كه جمعى از مردم را بخدمت حضرت ابى عبد اللّه مشرف شدند و عرض كردند ما از مردم رى هستيم فرمود مرحبا باخواننا من اهل قم خوشا بحال برادران ما از مردم قم عرص كردند ما از مردم رى هستيم آنحضرت ديگرباره همان كلامرا اعاده فرموده آنمردم چند دفعه همان گونه معروض داشته‌اند و آنحضرت همان جوابرا فرمودند بايشان.

سپس فرمود بدانيد كه خداى را حرمى است و آن كوفه است و حرم من و حرم فرزندانم بعد از من قم است و قم كوفه كوچك است و براى بهشت هشت در مى‌باشد سه در از آن جمله بسوى قم باز ميشود و زنى از فرزندان من كه فاطمه نام دارد در آنجا قبض روح ميشود و او را آن شأن و منزلت است كه بشفاعت او تمام شيعيان به بهشت ميروند و بقولى فرمود زود باشد كه فاطمه نام از فرزندان من در قم دفن ميشوند و هركس او را زيارت كند داخل بهشت ميشود.

راوى گفت اين كلام معجز نظامرا از آن پيش كه حضرت كاظم متولد شود حضرت صادق عليه السّلام فرمود.

(١) عن بعض كتب الزياره عن على بن ابراهيم عن ابيه عن سعد عن على بن موسى الرضا عليه السّلام انه قال يا سعد عندكم لنا قبر قلت جعلت فداك قبر فاطمه بنت موسى بن جعفر قال نعم من زارها عارفا بحقها فله الجنة فاذا اتيت القبر فقم عند رأسها مستقبل القبله و كبر اربعا و ثلاثين تكبيره و ثلاثا و ثلاثين تسبيحه و احمد اللّه ثلاثا و ثلاثين تحميده ثم قل السلام على آدم صفى اللّه السلام على نوح نبى اللّه الخ الزيارة المعروفه)

(٢) الا ان للّه حرما و هو مكه الا ان لرسول اللّه صلى اللّه عليه و آله حرما و هو المدينة الا ان لامير المؤمنين حرما و هو الكوفه الا ان حرمى و حرم ولدى من بعدى قم الا ان قم*

ششم-و نيز در كامل الزياره است كه حضرت رضا عليه السّلام فرمود من زار المعصومه بقم كمن زارنى هركس خواهرم معصومه را در قم زيارت بنمايد همان فضل و ثوابرا دارد كه مرا زيارت كرده است.

هفتم-مجلسى در سماء و العالم بحار روايت كرده است كه زيارتها تعادل الجنة يعنى ثواب زيارت حضرت معصومه معادل بهشت است.

اقول-از روايت چهارم دو مطلب معلوم شد يكي آنكه وفات حضرت معصومه قبل از شهادت حضرت رضا عليه السّلام بوده كه ميفرمايد عندكم لنا قبر و ديگر آنكه زيارت آنحضرت مروى و مأثور است بخلاف زيارت عليامخدره حكيمه خاتون دختر حضرت جواد كه الفاظ زيارت او مروى نيست با اينكه جلالت و عظمت و آثار آنمخدره بيشتر و اشهر است و اين كمال تعجب است آيا سرش چيست العلم عند اللّه.

اگرچه محتمل است زيارت حضرت معصومه هم مأثور نباشد و از تتمه حديث نبوده باشد و از تأليف علماء بوده باشد چنانچه علامۀ مجلسى در تحفة الزائر همين احتمال را داده است.

(٢) *كوفة صغيره الا ان للجنة ثمانيته ابواب ثلاثته منها الى قم تقبض فيها امرأة من ولدى و اسمها فاطمه بنت موسى يدخل بشفاعتها شيعتى الجنة باجمعهم و بقولى و ان لنا حرما و هو قم و ستد فن فيها من اولادى من تسمى فاطمه فمن زارها وجبت له الجنة قال ذلك و لم تحمل بموسى عليه السّلام امه)

 

مدفونين در جوار حضرت معصومه از علويين و علويات

اول كسيكه از سادات بقم آمد و در جوار فاطمه معصومه بخاك رفت ابو الحسن بن حسين بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق عليه السّلام بود.

ديگر ام محمد دختر موسى بن محمد بن على الرضا عليه السلام بود كه در جنب آنمخدره مدفون گرديد ديگر خواهرش ميمونه بنت موسي رضائيه و ام اسحق جاريه محمد بن موسى مبرقع و خواهر او بريهه و ام حبيب جاريۀ ابو على بن احمد و ام القاسم بنت على كوكبى و ميمونه دختر موسي مبرقع و خواهرش زينب و خواهر ديگرش ام احمد و ديگر ابو عبد اللّه اسحق بن ابراهيم بن موسى بن ابراهيم بن موسى بن جعفر كه زندگانى او در تاريخ قم مسطور است.

و حقير فضائل قم را در جلد سوم تاريخ سامراء ص ٢۴۵ مفصلا نگاشته‌ام و آن كتاب منتشر است.

 

فخر الملوك

بنت ناصر الدين شاه قاجار اين دختر در صنايع عاليه از قبيل نقاشي و منبتكارى و خط خوش بوصف سليقه و مهارت موصوف و به هنرهاي مزبوره و اوصاف و اخلاق راثقه حميده مشتهر و معروفه بوده طبع موزنش با دقت نظر و علو خيال انباز و از ابناى جنس و امثال خود بهرجهت ممتاز بوده در بذل صدقات و خيرات و دست‌گيرى از ارامل و ايتام سعى تمام وجد اهتمامرا بعمل ميآورد (خيرات حسان)

 

فخر الدوله

بنت عباس ميرزاي نائب السلطنه در علم خط و نقش نادرۀ عصر خود بوده محمد حسين خان سردار ايرواني معروف بخان باباخان او را تزويج كرده از آثار باقيه او عده موقوفاتى است كه تاكنون باقى است (خيرات حسان)

 

فريعه مادر حسان بن ثابت

بضم فاء بر وزن جهينه نام نه نفر از صحابيات است كه از جمله آنها مادر حسان بن ثابت است و دختر وهب بن زهره خالۀ رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است از آثار ايشان چيزى در دست نيست.

 

فخرى بنت فتح‌على‌شاه

مخدره‌اى بود اديبه شاعره و او خواهر بزرگ نواب فتح اللّه ميرزا ميباشند و بعض اشعار او اين است:

محبت را بلا گويند يا رب

كسى بى اين بلا هرگز مبادا

و لها

گفتا خيال وصل مرا كن ز دل برون

گفتم گذشتن از سر جان كار مشكلى است

و لها

چنين كين نوجوانان جلوه دارند

بحسرت بايدم مردن به پيرى

(خيرات)

 

فضۀ خادمه

در جلد دوم مفصلا گذشت كما اينكه فكيهه در جلد سوم در بانوان دشت كربلا گذشت.

 

فضيلۀ شاعره

در فوات الوفيات گفته كه اين زن شيعى‌مذهب بوده و در نزد سلاطين اعتبارى داشته و حمايت و وساطت هم‌مذهبان خود ميكرده در سال دويست و شصت دنيا را وداع گفته و در خيرات حسان گفته مشار اليها شاعرۀ سخن‌سرا و اديبۀ بافطانت و ذكا و از معاصرين خلفاي بنى عباس بوده.

سعيد بن حميد كاتب شاعر مشهور كه از شعراي آن عصر و زمان بوده باو مهر و محبت ميورزيده وقتى در مجلسي فضيله از روى غفلت و نسيان ديگريرا بر سعيد بن حميد مقدم داشته و برترى داده پس از آن محض اعتذار ابيات ذيل را سروده:

يا من اطلت تفرسى

فى وجهه و تنفسى

افديك من متدلل

يز هو بقتل الانفس

هبنى اسأت و ما اسات

بلى اقول انا المسيئى

احلفتنى ان لا أسا

رق نظرة فى مجلسى

فنظرت نظرة مخطئى

اتبعتها بتنفس

و نسيت انى قد حلفت

فما يقال لمن نسي

و نيز وقتى فضيله محض استرضاى سعيد بن حميد ابيات ذيل را سروده:

عاد الجيب الى الرضا

فصفحت عما قد مضى

من بعد ما بصد و ده

شمت الحسود و حرضا

تعس البغيض فلم يزل

لسدودنا متعرضا

هبنى اسأت و ما اسات و ان

اسأت لك الرضا

و نيز وقتى فضيله شنيد كه سعيد بن حميد با دخترى از طائفه چنگى و مطربان عشق‌بازى مينمايد ابيات ذيل را بسرزنش او سروده براي او فرستاد:

يا عالى السن يسئى الادب

شيبت و انت الغلام فى الطرب

ويحك ان القيان كالشرك

منصوب بين الغرور و العطب

و لا تصيدن الفقير و لا

يطلبن الا معادن الذهب

بتنا نشكى هواك اذ عدلت

عن زفرات الشكوى الى الطلب

يلحظ هذا و ذاك و ذى

لحظ محب و فعل مكتسب

و از جمله اشعار رائقه سعيد كه محض تحصيل رضا و خوشنودى فضيله سروده اين است:

تعالى نجدد عهد الرضا

و نصفح فى الحب عما مضى

و نجر على سنة العاشقين

و تضمن عنى و عنك الرضا

و يبذل هذا لهذا هواه

و يصبر فى حبه للقضا

و نخضع ذلا خضوع العبيد

لمولى عزيز اذا اعرضا

فانى مذلج هذا العتاب

كانى ابطنت جمر الغضا

و دو بيت ذيل نيز از فضيله است:

الصبر ينفس و السقام يزيد

و الدار دانية و انت بعيد

اشكوك ام اشكو اليك فانه

لا يستطيع سواهما المجهود

و گويند ابو دلف عجلى در باب جاريه بكرد و بيت ذيل را گفته:

قالو عشقت صغيرة فاجبتهم

اشهى المطى اذا لم يركب

كم بين حبة لؤلؤ مثقوبة

من بين جته لؤلؤ لم يثقب

و فضيله در جواب ابو دلف دو بيت ذيل فرموده:

ان المطيته لم يلذر كوبها

ما لم تذلل بالزمام و تركب

و الحب ليس بنافع اربابه

ما لم يؤلف بالنظام و يثقب

اقول انصاف اين است كه در فرمايش ابو دلف وجه شبه غلط است و جاريۀ بكر را نتوان تشبيه كرد بمركبيكه هنوز ذلول و رام نشده است براى سوارى چه آنكه جاريۀ بكر مورد رغبت و لذت ميباشد بخلاف مركب صعب چموش كه سوارى او مورد خطر است.

 

حرف القاف

 

قره

بنابر نقل خيرات حسان نقلا از ابن ظافر از زنان شاعرۀ عرب بوده كه بر شاقت قد و لطافت خدآراسته بوده و معاصر با دعبل خزاعى و مشاعره قره با ايشان بسيار منقول گشته از آنجمله دعبل روزى در راه به قره برخورده اين دو بيت را روبروى قره انشا كرد.

دموع عينى

لها انبساط

و نوم عينى

لها انقباض

قره بدون تأمل و تفكر گفت:

و ذا قليل

لمن وهته

بسحرها العين

لها المراض

دعبل گفت

فهل لمولا

ى عطف قلب

او للذى فى

الحشا انقراض

قره در جواب گفت:

ان كنت تبغى

الوصال منا

فالوصل في

ديننا قراض

 

قنواء دختر رشيد هجرى

در رجال كشي از ابي حيان بجلى و ايشان از همين مخدره حكايت شهادت پدرش را نقل ميكند و مامقانى در رجال خود ميفرمايد قنواء بفتح القاف و سكون النون بعده و او المفتوحه بعدها الف و همزه و از شيخ نقل كرده كه از اصحاب امام صادق بوده سپس او را توثيق كرده)

و در خصايص فاطمه روايت ميكند كه هنگام ظهور دولت حقه سيزده زن براى معالجۀ جرحى لشكر امام زمان عجل اللّه فرجه بدنيا برگردند از جمله آنها قنواء و ام ايمن و نسيبه دختر كعب مازينه است.

اما پدر بزرگوارش از خواص اصحاب امير المؤمنين است و قصه او اشهر از آن است كه محتاج بذكر باشد و حقير مفصلا او را در (السيوف البارقه) ترجمه كرده‌ام

 

قريبه

دختر عبد اللّه بن وهب مادرش كريمه دختر مقداد بن اسود محدثة

 

قمر خانم دختر ظل سلطان

از زنان مشهورۀ سلسله قاجاريه است پدرش ظل سلطان و اشعارش مهرجنبان اين دو بيت از او است:

نميدانم چرا پيش رقيبان

سخن پرسند از عاشق حبيبان

 

حرف الكاف

 

كريمه

بنت مقداد بن اسود الكندي از زنان محدثه كه نقل احاديث از مادرش ضباعه بنت زبير بن عبد المطلب مينمود و شوهرش عبد اللّه بن وهب بن زمعه و دخترش قريبه بنت عبد اللّه بن وهب بن زمعه از او روايت دارند و ابو حيان او را از ثقات شمرده و ابن داود و ابن ماجه احاديث او را اخراج كردند در كتب خود و اين زن علم كتابت هم داشت. (تهذيب التهذيب)

و ترجمۀ پدر بزرگوارش مقداد بن اسود كندى در ترجمه مادرش ضباعه در جلد

چهارم گذشت و اما شوهرش در كتب رجال غير معروف است و اللّه العالم

 

گلبن خانم

يكى از دختران فتحعلى شاه است كينه‌اش ام سلمه شوهرش زين العابدين خان برادرزادۀ فتحعلى شاه و برادر اعيانيش محمد على ميرزا و از زين العابدين دو دختر و يك پسر بنام محمد جعفر ميرزا آورد و اين گلبن خانم خط نسخ را نيكو مينوشت چند مجلد قرآن بدست خود نوشت و آنرا وقف عتبات عاليات نمود و پدرش فتحعلي شاه شصت و هفت سال زندگانى كرد و سى و هفت سال مدت پادشاهى او بود در سن دوازده سالگى ولى‌عهد شد و بيشتر ايام سلطنت خود دچار جنگهاى داخلى و خارجى بود تا اينكه در روز پنجشنبه نوزدهم شهر جمادى الاخر سنه ١٢۵٠ دنيا را وداع گفت و در قم مدفون گرديد و دويست و شصت تن پسر و دختر روزى او گرديد يكصد و پنجاه نه نفر آنها در حيوة او بمردند و صد و يك نفر بجاى ماندند بعد از مرگ شاه و از اين جمله پنجاه هفت تن پسر و چهل و شش تن دختر بودند و هنگام مرگ فتحعلي‌شاه از اولاد و اولاد اولاد هفتصد و هشتاد شش تن وجود داشته و در جلد قاجاريۀ ناسخ ص ٢٨٧ تمامرا بنام و نشان ذكر كرده.

 

گوهربيگم آذربايجانى

بانوئى اديبه در فضل و عفت مشهوره علاوه بر رشاقت قد و لطافت خد بسيار شيرين‌سخن بود و ابيات او خبر از غريزۀ فهم و ذكاء او ميدهد اين ابيات ذيل از او است

اگر بباد دهم زلف عنبرآسا را

بدام خويش كشم آهوان صحرا را

گذار من بكليسا اگر فتد روزى

بدين خويش كشم دختران ترسا را

بيك نگاه دوصد مرده ميكنم زنده

خبر دهيد از اعجاز من مسيحا را

(خيرات)

 

گوهرشاد آغا

دختر شاه‌رخ ابن امير تيمور مسجد گوهرشاد خراسان از آثار باقيه اين بانو است كه در حقيقت صحن جنوبى حرم مطهر حضرت رضا عليه السّلام محسوب است و كاشيهاى معرق و غير معرق كه در اين بناى عالى بكار رفته به نفاست و صفاي چينيهاى ممتاز است و اين مسجد در سنه ٨٢٠ هجرى بنا گرديد وسعت فضاى مسجد طولا پنجاه سه ذراع است در عرض چهل و هشت ذراع و چهار ايوان دارد شرقى و غربى و جنوبى و شمالى ايوان شمالى ايوان حرم مطهر است كه معروف بايوان دار السياده است و ايوان مقصوره كه در جنوب مسجد است گنبد بسيار عالى دارد با دو منارۀ بلند ارتفاع قبه و منارتين هريك چهل و يك ذراع است و طول ايوان مقصوره سى و چهار ذراع است و ارتفاع آن دويست و پنجاه دو ذراع و نيم است و عرض پايهاى آن پنج ذراع است و در سه طرف مسجد شبستانهائى ميباشد در كمال وسعت و عظمت و استحكام در اطراف مسجد هشت مصلى ميباشد و در وسط مسجد محوطه‌اى بود بنام مسجد پيره‌زن تا در سنه ١٣۶۴ آنرا حوض قرار دادند و آنرا مسقف كرده بصورت مصلى درآوردند.

و چندانكه اين مسجد شريف در اثر زلازل و هجوم جباران دست‌خوش انهدام گرديده روزگارى بر آن نگذشته كه بهتر از اول معمور ميشود و بهمان نام مسجد گوهرشاد باقى است.

 

كوكب بنت شيخ سعدى

چون پدرش بسيار شيرين‌كلام بيت ذيل از آثار طبع او است:

عشقبازى رو بسوى قبله آن كو كنيد

هركجا محراب ابرويش نمايد رو كنيد

 

كبشه بنت رافع بن معويه

والده سعد بن معاذ مكناة بام معبد چون رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از غزوه احد مراجعت

كردند كبشه باستقبال پيغمبر شتاب گرفت در اين وقت سعد بن معاذ عنان اسب پيغمبر را داشت عرض كرد يا رسول اللّه اينك مادر من است كه باستقبال ميآيد رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرمود مرحبا بها چون كبشه برسيد رسولخدا تعزيت فرزندش عمر بن معاذ را باو داد كبشه عرض كرد يا رسول اللّه چون شما را بسلامت يافتم ديگر هيچ مصيبت بر من سنگين نباشد.

پس رسولخدا فرمود يا ام معبد بشارت باد شما را كه كشتگان شما در شرفات بهشت با هم سير كنند و شفاعت ايشان در حق شما مقبولست كبشه عرض كرد يا رسول اللّه راضى شديم اكنون در حق بازماندگان دعاى خير بفرما پس رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بر آنها دعا فرمود و قال اللهم اجبر مصيبتهم و اذهب حزن قلوبهم

اما پدر كبشه رافع بن معويه در كتب رجال اسمى ندارد و اما فرزند دلبندش سعد بن معاذ از اجلاء صحابه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم ميباشد و از شيعيان خالص امير المؤمنين عليه السّلام است در سنه پنجم از هجرت شهيد از دنيا رفت روايات وارده در مدح و مناقب جليله سعد را مامقانى در ترجمه ايشان ذكر كرده است.

 

گلبن خانم زوجۀ اللّه‌ وردى

دختر حسينقلى خان برادر فتحعلى شاه زنى دانشمند و با كمال بوده خط شكسته را درست مينوشته و طبعى موزون داشته اين دو شعر اثر طبع او است:

چشمۀ آن لب بود از چشمه حيوان بهتر

منزل منظرت از روضۀ رضوان خوشتر

آنكه در بندگيت داده سر و دستاري

بودن درگهت از تخت سليمان خوشتر

(تاريخ عضدى)

 

گوهرخانم دختر موسى خان

موسى خان از اكابر دولت قاجاريه بود دختر او گوهرخانم باسواد و نويسنده بود بانوئى باكمال و پاك‌طينت و حميده خصال و در علم نجوم نظر درستى شعر را بسيار

خوب ميگفته و قصايد و غزل و غيرها بسيار دارد از آنجمله در مدح حضرت رسالت گويد:

پيغمبريكه اشرف اولاد آدم است

يك پايه‌اى ز منبر او عرش اعظم است

ختم رسل شفيع جزا فخر كائنات

مخلوق حق و خالق مخلوق عالم است

و لها ايضا

اى صبا نافه از آن طره تو آهسته گشا

كه در آن سلسله زلف گرفتارانند

و لها ايضا

اى خالق خلق ز انكه تو غفارى

جز معصيت تو من نكردم كارى

نازند بطاعت تو خلق تو من

جز لطف عميم تو ندارم يارى

 

كلثوم مادر ابو ايوب انصارى در جلد سوم تحت عنوان ام ايوب گذشت.

 

كلثم الكرخيه

شيخ در رجال خود او را از اصحاب امام على النقى عليه السّلام بشمار گرفته و ابو عبد الرحمن احمد بن داود البغدادى از او روايت دارد.

و كرخ مراد كرخ بغداد است و در هرعصرى عده بانوانى بودند كه خود را بخدمت امام ميرسانيدند و اخذ احاديث كرده بمردم تبليغ ميكردند از آنجمله اين بانو كلثم كرخيه است.

 

كلثوم بنت سليم

مامقانى از نجاشى نقل كرده كه كلثوم بنت سليم از حضرت رضا عليه السّلام روايت دارد و كتابى از آنحضرت روايت كرده كه آن كتابرا نجاشى فرموده كه بما خبر داد على بن احمد كه او فرمود حديث كرد ما را محمد بن الحسن عن احمد بن محمد بن عيسى عن محمد بن اسماعيل بن بزيع كه ايشان آن كتابرا از كلثوم بن سليم روايت كرده و از كلام نجاشى معلوم ميشود كه اين زن فاضله بوده

 

حرف اللام

 

لاله خاتون

در تذكرة الخواتين و (نقل مجلس) شاهزاده محمود ميرزا و خيرات حسان گويند اين زن از نژاد سلاطين كرمان بانوئى باحشمت و تمكين بوده سالها در كرمان حكمرانى داشته ارباب كمال در نزد او معزز و محترم بودند و با رعايا بحسن سلوك حركت ميكرده علو همت و كمال و عفتش از گفتارش معلوم و خصال مرضيه‌اش از اشعارش معين و مفهوم ديوان شعرش پنجهزار بيت ميشود و در تذكره مشار اليه ابيات ذيل را كه از افكار ابكار مشار اليها است نقل كرده

من آن زنم كه همه‌كار من نكوكارى است

بزير مقنعه من بسى گله‌دارى است

درون پرده عصمت گه جايگاه من است

مسافران صبا را نظر بدشواري است

جمال سايۀ خود را دريغ ميدارم

ز آفتاب كه آنشهرگرد و بازارى است

نه هرزنى بدو گز مقنعه است كدبانو

نه هرسرى بكلاهي سزاى سردارى است

اگرچه بر همه عالم مرا خداوندى است

ولى بنزد خدا پيشه‌ام پرستارى است

لها

من اگر توبه ز مى كرده‌ام اى سرو سهى

تو خود اين توبه نكردى كه بمن مى ندهى

لها

بس غصه كه از چشمه نوش تو رسيد

تا دست من امروز بدوش تو رسيد

در گوش تو دانهاى در مى‌بينم

گويا كه ز آب چشم من بگوش تو رسيد

 

لبابة المتعبده

در نفحات الانس جامى گويد اين زن از اهل بيت المقدس بوده وي گفته من از خداى تعالى شرم ميكنم كه مرا بغير مشغول بنمايد شخصى ويرا گفت كه بحج ميروم چون بآنجا برسم چه دعا كنم گفت از خداى تعالى آن طلب كه از تو خوشنود شود و ترا بمقام خوشنودان از خود برساند و ترا در ميان دوستان گم‌نام گرداند)

اقول اين عبادتها كه جامى در نفحات الانس براى متعبدين نام‌برده اگر بدون اقرار بولايت و امامت و خلافت بلافصل امير المؤمنين باشد هرگز مثمر ثمر و منشأ اثر نخواهد بود عبادت كسى مقبول درگاه حق ميشود كه معترف بامامت دوازده امام باشد و معرفت و محبت و طاعت آنها را براى خود لازم و واجب بداند و بدنبال شيخ و درويش و اين گرگان صورت ميش نرود كه تمام اين جماعت اهل تدليس و از جند ابليس ميباشند و عيارانى هستند كه بلباس اخيار عرض اندام مينمايند تا ساده‌دلانرا بدام خود دچار و در چاه ضلالت و گمراهى محبوس و گرفتار بنمايند و قضاة رشوۀ از ابناء سنت احاديث واردۀ در فضيلت امير المؤمنين عليه السّلام را از سر زبانهاى مردم انداخته‌اند باشاره خلفاى بنى اميه و بنى العباس و آنها را بنام حب خدا و عشق بخدا و وضع اصطلاحات صوفيه مشغول گردند ولى از غرابت علو حق چنانچه شاعر گويد:

اگر بر مشك باشد پرده صد بو

كه از صدپرده بيرون ميدهد بو

بالاخره مناقب امير المؤمنين عليه السّلام از لابلاى كتابهاى اهل سنت بيرون افتاد و عالم را بنور خود منور كرد و مناقبى كه بزبان خلفاى ثلاثة در حق امير المؤمنين عليه السّلام جارى شده و گوشزد عالميان گرديد چنانچه باسانيد متعدده ١منقولست كه ابو بكر گفت من از رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم شنيدم كه احدى از پل صراط عبور نميكند مگر آنكه از على بن ابى طالب جوازى در دست او باشد.

(١) ابن حجر هيتمى در صواعق ص ٩٧ و محب الدين طبرى در ذخائر العقبى ص ١٧ طبع مصر و الخارزمى فى مناقبه فى الفصل التاسع عشر و محب الدين الطبرى ايضا فى رياض النضره فى فضائل العشره و الحموى فى فرائد السمطين ج ١ باب الرابع و الخمين و القندوزى فى ينابيع الموده ص ٨۶ طبع اسلامبول.

و نيز ابن سمان در كتاب خود ١روايت كرده كه ابو بكر و علي بن ابي طالب براى زيارت قبر رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بسوى مسجد آمدند بعد از وفات رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بشش روز يعنى شش روز از رحلت آنحضرت گذشته بود چون بدر مسجد رسيدند حضرت بابو بكر فرمودند پيش برو ابو بكر گفت هرگز مقدم نشوم بر كسيكه شنيدم از رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم كه فرمود على عليه السّلام از براى من مثل منزلت من است از براى پروردگار من.

و نيز در صواعق ٢نقل كرده كه ابو بكر بصورت على بسيار نظر ميكرد عايشه سبب سئوال كرد كه جهت چيست اين كثرت نظر بصورت على ابو بكر گفت شنيدم از رسولخدا كه فرمود نظر كردن بصورت على عبادت است)

اين سه حديث را از دو هزار حديث در اينجا از باب تبرك درج كردم كتاب الفين علامه و عبقات الانوار و طرائف و الغدير و هزارها امثال اين كتب شريفه مقاصد قضات رشوه را بباد فنا دادند شكر اللّه مساعيهم الجمبله)

(١) قال فى الصواعق ص ١٠٨ اخرج ابن سمان فى كتابه و قال لما جاء ابو بكر و على لزيارة قبره ص بعد وفاته بسنته ايام قال على لابى بكر تقدم فقال ابو بكر لا اتقدم رجلا سمعت رسول اللّه يقول فيه على منى كمنزلتى من ربى و مثله فى ذخائر العقبى مع اختلاف فى اللفظ

(٢) قال فى الصواعق ص ١٠٨ كان ابو بكر يكثر النظر الى وجه على فسألته عايشه عن سبب ذلك فقال سمعت رسول اللّه يقول النظر الى وجه على عباده) و قال ابن كثير اسماعيل بن عمر الدمشقى المتوفى سنه ٧٧۴ فى البدايه و النهايه ج ١٠ ص ٣۵٧ روى من حديث ابى بكر الصديق و عمر و عثمان بن عفان و عبد اللّه ابن مسعود و معاذ بن جبل و عمران بن حصين و انس و ئوبان و عايشه و ابى ذر و جابر ان رسول اللّه قال النظر الى وجه على عباده و فى حديث عايشه ذكر على عباده)

 

لبابه بنت عبيد اللّه بن عباس

بانوى حرم قمر بنى هاشم ابو الفضل العباس بود چنانچه در ترجمه قمر بني هاشم در كتاب (فرسان الهيجاء) ايراد كرده‌ام و مادر لبابه ام حكيم است كه ترجمه او در جلد سوم گذشت قمر بنى هاشم از اين لبابه دو پسر آورد يكى فضل و ديگر عبيد اللّه و عقب آنحضرت از عبيد اللّه باقى ماند و چون آنحضرت شهيد شد ابو نصر بخارى گويد لبابه را زيد بن الحسن بن على عليهما السلام تزويج كرد و از وى دو فرزند آورد يكي را كه دختر بود نفيسه نام نهاد كه در محل خود ببايد و يكى را كه پسر بود حسن ناميد

اما پدر لبابه عبيد اللّه در كتب رجال ضعيف است چون امام حسن عليه السلام او را رئيس لشكر گردانيد معويه پول زيادى براى او فرستاد و ملحق بمعويه گرديد.

و شوهر دوم لبابه زيد بن الحسن صد يا نود و پنج سال عمر كرد و در ميان مكّه و مدينه در ارض حاجز وفات يافت جسد او را در بقيع بخاك سپردند و ابو الفرج ميگويد با عمش زيد بكربلا رفت و در سلك اسيران بشام رفت از پس آن با اهل بيت بمدينه مراجعت كردند و بعضى ميگويند باعم خويش بكربلا نرفت و پس از شهادت امام حسين گاهى كه عبد اللّه بن زبير دعوى‌دار خلافت گشت با او بيعت كرد و بنزد او شتافت از بهر آنكه خواهرش ام الحسن كه از جانب مادر نيز با او برادر بود بعبد اللّه بن زبير شوى كرده چون عبد اللّه بن زبير را بكشته‌اند خواهر خويش را برداشته از مكه بمدينه آمد و او متولى صدقات رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بود.

و در خبر است كه وقتى سليمان بن عبد الملك در مسند خلافت جاى كرد بحاكم مدينه نوشت كه زيد را از توليت صدقات عزل كرده و ديگريرا متولى ساخته او بفرمود عمل كرد اين ببود تا عمر بن عبد العزيز خليفه شد بحاكم مدينه رقم كرد اما بعد زيد بن حسن مردى شريف و هاشمى است و بزرگ ايشان است و چون مكتوب من بتو برسد توليت صدقات رسولخدا را برگردان بزيد بن الحسن و مگذار كسى با او معارضه بنمايد حاكم بفرموده عمل كرد و بايد دانست كه زيد بن الحسن اصلا دعوى‌دار امامت نگشت و از شيعه و غير شيعه كسى اين نسبت را باو نداده همانا مردم شيعه دو گروهند يكى شيعى و آنديگر زيدى اما شيعى جز باحاديث منصوصه امامت كسى را استوار ندارند و باتفاق علمأ در اولاد امام حسن كس دعوى‌دار اين سخن نشده است اما زيدى بعد از حسن و حسين امام آنكس را داند كه در امر خلافت و امامت جهاد كند و زيد بن الحسن با بنى اميه هرگز جانب تقيه را فرونگذاشت و با بنى اميه كار برفق و مدارا ميداشت و متقلد اعمال ايشان ميگشت.

و ديگر جماعت حشويه جز بنى اميه را امام نخوانند و ابدا در اولاد رسولخدا كس را امام ندانند و معتزله امامت را باختيار جماعت و حكم شورى استوار نمايند و خوارج آنكس را كه امير المؤمنين دوست داشته باشد امام نخوانند و زيد بن حسن دوستار جد و پدر بود لاجرم باتفاق اين طوائف كه نام برده شد زيد منصب امامت نتواند داشت.

و شعراى در فضائل زيد بسيار سخن كرده‌اند و در مرگ او مراثي بسيار سروده‌اند از آنجمله قدامة بن موسى الجمحى اشعار ذيل را در مرثيه زيد گفته:

فان يك زيد غالت الارض شخصه

فقد بان معروف هناك وجود

و ان يك امسى رهن رمس فقد ثوى

به و هو محمود الفعال فقيد

سميع الي المعتر يعلم. . . انه

سيطلبه المعروف ثم يعود

الى اخر القصيده كه در جلد ناسخ متعلق باحوالات امام حسن مجتبى عليه السلام ذكر كرده است

 

لبنى بنت حباب الكعبيه

در اعلام النساء از فوات الوفياث و اغاني نقل كرده كه اين بانو صاحب حسن و جمال بوده كانت مديدة القامه شهلاء حلوة المنظر و الكلام در زيبائى صورت و رعنائى قامت و تناسب اعضا نادرۀ عصر خود بود گونهاى او گفتى مرواريد است كه مزاب ياقوت خورده قيس بن ضريح كه يك نفر از شعراى مدينه بود و مردي بديع الجمال و با ثروت بود اتفاقا روزى عبور او بخيمۀ لبنى افتاد آب طلبيد لبنى جام آبى براى قيس آورد قيس چشمش بآن صورت و قد و قامت افتاد دل از دست داد و عاشق او گرديد لبنى هم دل باو باخت گفت اگر ترا ميل است از ناقه فرود آى و در سايۀ اين خيمه قدرى بياساى قيس كه از خدا اين مطلب را ميخواست فورا فرود آمد پدر لبنى وارد شد بمراسم ميهمان‌نوازي كه عادت عرب است پرداخت گوسفندى براى او ذبح كرد و خورش و خوردنى مهيا ساخت پس از صرف طعام رخصت انصراف يافت ولى جوامع قلب او مملو از عشق لبنى گرديد.

بالاخره خود را بخواندن اشعار شورانگيز مشغول كرده و قصايدى متضمن و له و اشتياق خود به لبنى انشأ نموده ناچار براى خاستگارى بخيمۀ لبنى دررفته و عرض حاجت نموده لبنى هم رغبت خود را باو اظهار داشته قيس بنزد پدر خود ذريح آمد و اظهار داشت كه لبنى را براى من تزويج كن پدرش راضى نشد گفت ايفرزند دختران عموي تو هريكيرا ميخواهى بگو تا از براى تو نكاح كنم آنها براى تو سزاوارتر از ديگرانند.

چون ذريح اموال بسيار داشت دوست نداشت كه پسرش از غير قبيله و خويشان او نكاح كند قيس از كلام پدر كاملا رنجيد و با حال برافروخته از نزد او بيرون رفت و آمد بنزد مادرش شكايت پدر كرده ديد مادر با رأى پدر همداستان ميباشد حزن و اندوه او زيادتر شد بخدمت حضرت والاى ابى عبد اللّه الحسين عليه السلام مشرف شد ديد ابن عتيق كه سخن‌آور بود در آنجا است راز دل خود را بايشان اظهار داشت آن حضرت فرمود دلخوش دار كه من اين كار را انجام خواهم داد آنحضرت بنفس نفيس و شخص شخيص برخواست بنزد پدر لبني رفته مقدم آنحضرت را بزرگ شمرد و احترام فوق العاده نمود حضرت فرمود من براى حاجتى بدين‌جا آمدم پدر لبنى عرض كرد يا ابن رسول اللّه شما چرا قدم رنجه داشتيد ميفرموديد من حاضر خدمت ميشدم و هرچه ميفرمودى امتثال ميكردم حضرت فرمود ميخواهم دختر خود لبنى را بقيس بن ذريح تزويج بنمائى عرض كرد يابن رسول اللّه السمع و الطاعه هرگز مخالفت امر شما را روا ندارم ولى اين خواستگارى بايد باجازۀ پدر قيس بوده باشد كه فرداروز سخنى بر من نداشته باشد حضرت از آنجا برخواست و بنزد ذريح پدر قيس آمد و مطلب را بيان فرمود ذريح مقدم آنحضرترا بزرگ شمرد و سخنى كه با پسر گفته بود بعرض آنحضرت رسانيد.

حضرت فرمود اقسمت عليك الا خطبت لبنى لابنك ذريح گفت السمع و الطاعه لامرك يابن رسول اللّه پس لبنى را تزويج كردند براى قيس و چند سالي با كمال الفت با همديگر بخوبى و خوشى زندگانى نمودند و قيس بمادر بسيار نيكوئى و خدمت ميكرد چون عيال گرفت مقدارى از آن خدمت كاسته شد مادرش آنرا از ناحيۀ لبنى گمان كرد در مقام آن برآمد كه طلاق او را فراهم نمايد ولى مستمسكى در دست نداشت تا اينكه از اين راه داخل گرديد و آمد بنزد پدر قيس گفت ترا اموال بسيار است و اين پسر تو قيس زنيرا تزويج كرده است كه از او اولاد نميشود اگر حادثه‌اى براى تو رخ بدهد اموال تو در دست اجانب خواهد افتاد و قيس هم مريض شده است و اكنونكه بهتر شده است خوب است در اين كار تعجيل بشود و زنى ديگر براى او تزويج بنمائى.

ذريح سخنان زن در او كاملا تأثير كرده قيس را طلبيد و گفت لبنى را طلاق بگو تا عيال ديگر براى تو بگيرم كه اولاد از او بشود قيس گفت اين هرگز نخواهد شد ذريح گفت مال من بسيار است و من غير از تو فرزندى ندارم و خوف من اينست كه خداى نكرده از اين علت ترا حادثه‌اى رخ دهد و اموال من بدست اجانب برود و اين عيال تو فرزند نميآورد پس سزاوار اين است كه اگر لبنى را طلاق نميگوئى يكى از دخترعمو هاى خود را تزويج بنمائى يا كنيزى اختيار بنمائى.

قيس گفت من بهيچيك حاجت ندارم علاوه اگر اقدام بر هريك بنمايم سبب اذيت لبنى است و من هرگز چنين كارى نكنم چرا تو عيال ديگر اختيار نميكنى شايد فرزندى بغير من ترا نصيب شود.

ذريح گفت من ترا قسم ميدهم كه لبنى را طلاق بگوئى قيس گفت مرگ بر من آسان‌تر است از اين كار ذريح گفت اكنونكه با من چنين سخن ميگوئى هرگز من و تو در زير يك سقف جمع نخواهم شد و باين مطلب قسم ياد كرد كه تا لبنى را طلاق نگوئى با تو تكلم نخواهم كرد.

پس ذريح همه‌روزه از خيمه بيرون ميآمد و در آفتاب گرم ميايستاد و قيس ميآمد و برداء خود او را سايه ميانداخت تا آفتاب برود پس ميآمد دست بگردن لبنى مينمود و او دست بگردن قيس ميكرد و هردو از اين ماجرا گريه ميكردند و لبنى ميگفت سخن پدر اگر بشنوى من و تو هردو هلاك خواهيم شد قيس گفت هرگز نشنوم يكسال كار بدين منوال گذشت و قيس را در نزد خود راه نميدادند كار بر قيس سخت افتاد روزى خواست بر پدر وارد شود دماغ او را بخاك ماليدند و او را درشت گفته‌اند قيس لاعلاج از روى اكراه لبنى را طلاق گفت.

اين خبر ميان عشيره شايع گرديد عبد اللّه بن صفوان طويل بنزد ذريح آمد و گفت اين چه ناستوده كارى بود كه از تو سرزد مگر نميدانى كه جدائى انداختن بين دو كس مثل اين است كه با شمشير باو حمله كرده باشي ذريح را جوابى مسكت نبود بالاخره چون عدۀ لبنى سرآمد فرستاد در نزد عشيرۀ خود كه بيائيد و مرا حمل بنمائيد اينوقت پدر لبنى هودجى بست با چند شتر كه اساسيۀ لبنى را بر آن حمل كنند چون خواسته‌اند لبنى را در هودج بنشانند بناگاه قيس از گرد راه رسيد ديد هودجى و شتران چندى بر در خيمه ميباشد از جاريه‌اى پرسيد چه‌خبر است آن جاريه چون از حال قيس آگاه بود گفت برو از لبني سئوال كن آمد داخل بشود خويشاوندان لبنى او را مانع شدند زنى از آنها گفت اى قيس مگر ديوانه شده‌اى يا خود را بديوانگى ميزنى مگر نميدانى اين هودج لبنى است ميخواهند او را حركت دهند قيس از شنيدن اين كلام نعره بزد و بيهوش گرديد چون بهوش آمد اين ابيات بسرود.

و انى لمفن دمع عينى بالبكاء

حذار الذى قد كان او هو كائن

و قالوا غدا او بعد ذاك بليلة

فراق حبيب لن يبن و هو بائن

و ما كنت اخشى ان تكون منيتى

بكفيك الا ان ما حان حائن

و قال ايضا

يقولون لبنى فتنة كنت قبلها

بخير فلا تندم عليها و طلق

فطاوعت اعدائى و عصيت ناصحى

و اقررت عين الشامت المتخلق

و ددت و بيت اللّه انى عصيتهم

و حملت فى رضوانها كل موبق

و كلفت خوض البحر و البحر زاخر

ابيت على اثباج موج مغرق

كانى ارى الناس المحبين بعدها

عصارة ماء الحنظل المتفلق

فتنكر عينى بعدها كل منظر

ويكره سمعى بعدها كل منطق

چون هودج لبنى حركت كرد حال جنون بقيس دست داد تا مسافتى بمشايعت پرداخت چون ميدانست پدرش او را از رفتن بهمراه هودج مانع خواهد بود ايستاد تا هودج لبنى از نظرش غايب گرديد پس برگرديد نظرش بجاى پاى شتر لبنى افتاد خود را بروى خاك انداخت و آن مكانرا همى بوسيد و اشك ريخت سپس آمد در خيمه و خود را بمكان لبنى ميماليد و صيحه ميكشيد نه از نصيحت نصيحت‌كنندگان او را پندى و نه از ملامت ملامت‌كنندگان او را گزندي از ناله و عويل ساكت نميشد و هنگام بوسيدن جاى لبنى اين اشعار ميسرود

و ما احببت ارضكم و لكن

اقبل اثر من وطئى الترابا

لقد لاقيت من كلفى بلبنى

بلاء ما اسيغ به الشرابا

اذا ناد المنادى باسم لبنى

عييت فما اطيق له جوابا

چون شب بر سر دست آمد و بجامۀ خواب رفت مانند مارگزيده همى بر خود پيچيد و خواب از چشم او پريد بالاخره از جامه خواب برخواست و بنك ناله و عويل سرداد و اين اشعار بگفت:

بت و الهم باللبنى ضجيعى

و جرت مذنئيت عنى دموعى

و تنفست اذ ذكرتك حتى

زالت اليوم عن فؤادي ضلوعى

اتنا ساك كى يزيغ فؤادى

ثم يشتد عند ذاك ولوعى

يا للبنى فدتك نفسى و اهلى

هل لدهر مضى لنا من رجوعى چون صبح گرديد به بهانۀ اينكه ميخواهم بشكار بروم سوار بر اسب خود گرديد پدرش چند نفر از جوانان قبيله را بهمراه او كرد قيس اسب را بجانب قبيلۀ لبنى دوانيد باميد اينكه شايد او را ملاقات بنمايد جوانان بدنبال شكار رفته بعد از حصول مقصود مراجعت كردند ديدند قيس در همان مكان ايستاده گفته‌اند بر ما معلوم شد كه تو قصد شكار نداشتى غرض تو ملاقات لبنى بوده برگرد برويم بجانب منزل اشعارى در جواب آنها گفت كه من يا بايد بميرم يا دو كلمه حرف با لبنى بزنم رفقا با او در همان مكان ايستادند تا اينكه لبنى نمودار شد پيش آمد گفت اى قيس خود را بهلاكت ميفكن و مرا فضيحت مكن چرا مرا طلاق گفتى و خود را در معرض هلاكت درآوردى قيس اشعارى بسرود كه بعض آن ابيات ذيل است

ويلى و عولى و مالى حين تفلتنى

من بعد ما احرزت كفى بها الظفرا

قد قال قلبى لطرفى و هو يعزله

هذا جزائك منى فاكدم الحجرا

قد كنت انهاك عنها لو تطاوعنى

فاصبر فمالك فيها اجر من صبرا

مادر قيس جمعى از دختران ماه‌رخسار را بسوى قيس فرستاد كه او را بحب لبنى ملامت بنمايند و اظهار دارند كه ما حاضر هستيم كه خود را با كمال منت بدون ضنت در نكاح تو درآوريم.

دخترها اطراف قيس را گرفته‌اند در حالتيكه همه زينت كرده بنا كردند با او مزاح كردن و او را سرزنش نمودند چون مزاح آنها بطول انجاميد قيس اصلا بآنها ملتفت نگرديد و اين ابيات بسرود

يقر بعينى قربها و يزيد فى

بها كلفا من كان عندى يعيبها

و كم قائل قد قال تب و عصيته

و تلك لعمرى توبة لا اتوبها

فبانفس صبر الست و اللّه فاعلمى

باول نفس غاب عنها حبيبها

دخترها رفته‌اند بنزد مادر قيس و او را مأيوس كردند از اينكه قيس بغير لبنى بكسى التفاتى بنمايد عشيرۀ قيس بنزد پدر قيس جمع شدند گفته‌اند او را زنى بده شايد منصرف از لبني بشود پدرش گفت من چه بكنم كه هرچه سعى كردم قبول نميكند و اين اشعار براى من ميخواند

لقد خفت ان لا تقنع النفس بعدها

بشيئى من الدنيا و ان كان مقنعا

و ازجر عنها النفس اذحيل دونها

و تابى اليه النفس الا تطلعا

آن جماعت گفته‌اند او را رها كن در ميان عشائر شايد زنيرا پسنده دارد او را تزويج بنمايد پدر قيس گفت بسيار خوب ولى قيس از اين عمل هم ابا داشت و راضى نميشد تا باصرار عشيره قبول كرد در ميان عشيرها ميگرديد تا رسيد بعشيره بنى فزاره دختريرا ديد كه برقعى از خز بصورت كشيده چون برقع را عقب كشيد صورتى چون ماه شب چهارده نمايان گرديد قيس گفت نام تو چيست گفت لبنى قيس بشنيدن نام لبنى نعره بزد و غش كرد روى زمين افتاد زنان قبيله آب بصورت او پاشيدند و او را بهوش آوردند و نميشناخته‌اند او را.

اما داستان قيس و عشق او به لبنى گوشزد آنها شده بود زنى از آن ميانه گفت بخدا قسم اين نيست مگر قيس بن ذريح پس همان دختر ماه‌صورت چون از غصه آگاه شد بنزد قيس آمد و او را قسم داد كه داخل خيمه بشود و صرف طعام بنمايد قيس قبول كرد با كمال بى‌ميلى چند لقمه غذا خورد برادر آن دختر قيس را گفته‌اند ما اين خواهر خود لبنى را بتو تزويج مينمائيم و مهر او را از مال خود ميدهم.

قيس گفت پدر من مردى باثروت است احتياج باين تكلف نيست من بعشيره خود مراجعت ميكنم و مهر او را ميفرستم خبر بذريح رسيد خوشحال شد دختر را عقد كرده باو دادند اصلا نظر بصورت او نكرد و بنزديك او نيامد چندانكه عشيره او را ملامت كردند سودى نه بخشيد او را گفته‌اند اين فعل تو عارى از براى ما خواهد بود مدتى بر اين گذشت سخنان آنها آب در غربال و باد در چنبر بود بالاخره بجانب مدينه رهسپار شد دوستى از انصار داشت بنزد او رفت و راز دل با او گفت آن دوست گفت من از قضيه تو كاملا آگاهم چون خبر تزويج تو به لبنى رسيده بسيار مهموم گرديده و گفت من تا بامروز هرچه خواسته‌اند مرا شوهر بدهند قبول نكردم و دل در هواى قيس داشتم اكنونكه او عيال اختيار كرده من راضى بتزويج خواهم شد و فعلا او شوهر اختيار كرده است.

قيس از شنيدن اين مطلب دنيا در نظرش تاريك گرديد و چون شخص صاعقه‌زده تا چند ثانيه خيره گرديد مثل اينكه در يك خواب سنگينى است چون بخود آمد دود از كاخ دماغ او سرزد و بانك ناله و عويل او بالا گرفت و خبر او در مدينه منتشر گرديد و جوانان او را سرزنش ميكردند مع ذلك ميآمد در جائيكه لبنى نشسته بود يا از آنجا عبور كرده بود خود را بآن مكان ميماليد و گريه‌هاى جانسوز ميكرد و اين اشعار ميسرود:

الى اللّه اشكو فقد لبنى كما شكا

الى اللّه فقد الوالدين يتيم

يتيم جفاه اقربون فجسمه

نحيل و عهد الوالدين قدبم

بكت دارهم من نأيهم فتهللت

دموعى فاى الجازعين الوم

ا مستعبرا يبكى من الشوق و الهوى

ام آخر يبكى شجوه و يهيم

مردى او را گفت تو اگر دلباخته لبنى بودى چرا عيال اختيار كردى قيس گفت بخدا قسم اين كار پدر من است نه من بآن زن التفاتى كردم و نه بنزد او رفتم و نه يك كلمه با او تكلم كردم بالاخره داستان قيس بر سر زبانها و داخل اشعار شعرا گرديد شوهر لبنى بنزد لبنى آمد گفت قيس مرا رسوى كرد و نام تو در هرمجلسى و محفلى بر سر زبانها تذكره ميشود و اين عارى است از براى من.

لبنى با كمال خشم و غضب گفته البته حال من و قيس معلوم و مشهور است و شوهر من بوده و مرا از روى كره و جبر طلاق گفته ترسيد اگر مرا طلاق ندهد او را بقتل برسانند و من نه رغبت بتو و نه بمال تو دارم مرا طلاق بگو آن مرد از گفته خود پشيمان گرديد و جواب لبنى را نداد و فرمان كرد تا اشعار قيس را براى او بخوانند كه بآن تسليت پيدا كند.

اما مرد فزاري چون ديد قيس بخواهرش مايل نيست نامه‌اى بقيس نوشت و او را ملامت كرد قيس در جواب نوشت من كه شما را مغرور نكردم و بصراحت تمام گفتم كه بامرى مشغولم كه قلب من باين عيش منتفع نخواهد شد فعلا اختيار آن كريمه بدست اوست مرد فزارى هم نخواست او را طلاق بگيرد آن دختر در خباء خود بود و طولى نكشيد كه از دنيا رفت.

چون قيس كارش بجائى رسيد كه مردم مدينه همه براى او رقت كردند و از آن طرف لبنى چون شنيد كه زوجۀ فزاريه قيس دنيا را وداع گفته بيشتر در قيس طمع بست و بى‌اعتنائى او بشوهرش زياد گرديد و بناله و عويل روز ميگذرانيد در مدينه مرديكه او را ابن ابى العتيق ميگفته‌اند چون از تمام داستان قيس و لبنى اطلاع كامل داشت بر خواست آمد بنزد حضرت امام حسن و امام حسين و عبد اللّه بن جعفر عليهم السلام گفت من بنزد مردى ميخواهم بروم و حاجتى از او بطلبم و ميترسم كه دست رد بسينه من بزند و حاجت مرا روا ننمايد و نه گفت كه آن حاجت چيست و گفت من ميخواهم كه شما مرا بمال و آبروى خود و بمنزلت خود مساعدت بنمائيد.

آن جماعت قبول كردند و برخواسته بنزد شوهر لبنى آمدند آنمرد مقدم آنها را بزرگ شمرد و تعظيم و تجليل فوق العاده نمود ابن ابى العتيق گفت ما جماعت براى حاجتى بنزد تو آمديم گفت حاجت شما برآورده است كائنة ما كان ابن ابى العتيق گفت مقضيه است و لو در مال و عيال بوده باشد آنمرد گفت و لو در مال و عيال و نفس بوده باشد ابن ابى العتيق گفت پس براى خاطر اين دو فرزندان رسولخدا و عبد اللّه بن جعفر زوجه خود لبنى را با كمال اختيار و رضايت طلاق بگو.

آنمرد گفت شما شاهد باشيد كه من لبنى را سه‌طلاقه كردم اين وقت عرق حيا بر جبهه حسنين و عبد اللّه بن جعفر ظاهر گرديد و فرمودند بخدا قسم ابن ابى العتيق حاجت خود را بما نگفت اگر ميدانستيم طلاق زوجه است سئوال نميكرديم عرض كرد يابن رسول اللّه من از روى ميل و رضا و رغبت لبنى را طلاق گفتم.

سپس حضرت امام حسن عليه السّلام صد هزار درهم بشوهر لبني داد عوض اينكه لبنى را طلاق گفت پس ابن ابى العتيق لبنى را بخانه برد تا عدۀ او سرآمد پس از آن او را تزويج كردند براى قيس و با هم بخوشى زندگانى كردند تا از دنيا رفته‌اند.

 

ليلى الغفاريه

در استيعاب و اصابه او را از صحابيات شمردند و گفته‌اند كانت مجاهدة غازيه تخرج مع النبى صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فى مغازيه فتداوى الجرحى و تقوم علي المرضى و لما خرج على بن ابى طالب الى البصره خرجت معه و اتت عايشه ام المؤمنين فقالت هل سمعت من رسول اللّه فضيلة في على بن ابى طالب قالت نعم دخل على رسول اللّه و عليه جرد قطيفة فاذا بعلى بن ابى طالب دخل و جلس بيننا فقلت يابن ابى طالب اما وجدت مكانا هو اوسع لك من هذا قال النبي يا عايشه دعى لى اخى فانه اول الناس اسلاما و آخر الناس بى عهدا و اول الناس لقيا يوم القيمه و حدثت عن النبى و روى عنها محمد بن قاسم الطائى)

اين روايت جلالت و شجاعت و و لا و محبت او را نسبت بخاندان رسالت ميرساند كه در حروب و مغازى با رسولخدا هم‌سفر بوده و مريضانرا سرپرستى و معالجه و زخم داران را مداوى مينموده و هنگاميكه امير المؤمنين عليه السّلام بجانب بصره حركت فرموده در ركاب ظفر انتساب آنحضرت بوده چون جنگ جمل خاتمه پيدا كرده براى ارغام انف عايشۀ بر او داخل شده و سئوال از فضيلت امير المؤمنين عليه السّلام كرده عايشه هم ميدانست كه اگر سخن بصدق نكند ليلى او را رسوى خواهد كرد ناچار گفت كه روزى على بن ابى طالب وارد شد و بين من و رسولخدا جلوس داد گفتم اي پسر ابو طالب جائى ديگر نيافتى تا اينكه بر زانوى من نشينى.

و بروايت ديگر گفت جائى ديگر نيافتى وسيع‌تر از اين مكان اين عبارت با ركاكت حضرت رسالت را بغضب آورد فرمود اى عايشه واگذار برادر من على را كه او اول كس است كه بمن ايمان آورده است و آخر كس خواهد بود كه از من جدا شود و اول كس باشد كه در قيامت مرا ملاقات بنمايد) و غرض ليلى اين بود كه ايعاشه تو كه اين را ميدانستى چرا با او دق باب محاربت كردى

 

لبيده بنت ابو محمد

قاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن عليه السّلام است طاهر بن زيد بن الحسن كه پسر عموى او بود ويرا تزويج كرد و اين طاهر مادرش اسماء دختر ابراهيم مخزوميه است.

(منتهى الآمال) در ناسخ گويد قاسم بن حسن بن زيد كينه‌اش ابو محمد و مادرش ام سلمه دختر حسين اثرم است مردى پارسا و پرهيزكار بود و با اولاد حسن مثني كه خروج كردند خصومت داشت و اين قاسم را شش فرزند بود چهار پسر اول عبد الرحمن الشجري همانا شجره قريه است از قراى مدينه او را نسبت بدان قريه دادند دوم محمد بطحائى بروايتى بطحان بر وزن سبحان نام محلى است در مدينه سيم حمزه كه مادر او ام ولد است چهارم حسن كه مادر او نيز ام ولد است اما دختران اول خديجه و او بابن عم خود عبد العظيم بن على الشديد ابن حسن بن زيد بن حسن عليه السّلام شوى كرد دوم عبيد و او نيز در حبالۀ نكاح پسر عم خود طاهر بن زيد بن حسن بن زيد بن الحسن عليه السّلام درآمد

و در ترجمه خديجه زوجه شاهزاده عبد العظيم حسنى بيان شد كه اين مزار در شمال تهران معروف بامامزاده قاسم همان قاسم بن حسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام است.

 

ليلى بنت حسان بن ثابت

اين زن در طبع شعر و فصاحت فطرى و طبيعى تالى پدر خود بوده ابن ظافر در كتاب خود گويد روزى حسان اين شعر را بنظم آورده گفت:

مشاريك ادبار الامور اذا اعترت

تركنا و اجتثثنا الفروع اصولها

و در تتمه كلام درمانده دخترش ليلى كه حاضر بود گفت:

مقاويل بالمعروف خرس عن الخنا

كرام يعاطون العشيرۀ سئولها

حسانرا اهتزازي حاصل شد شعر ذيل را بنظم آورده گفت:

و قافية مثل السنان رزيته

تناولت من جو السماء نزولها

حسان خواست بر دختر خود بواسطه پيدا كردن قافيه اظهار برترى و مفاخرتى بنمايد دخترش ليلى شعر ذيل را كه مشتمل بر ستايش حسان است و هم بر عجز او در اين قافيه گفت:

براها الذى لا ينطق الشعر عنده

و يعجز عن امثالها ان يقولها

حسان گفت تا تو زنده باشى من ديگر شعر نگويم و بر طبق اين گفته سوگند ياد كرد اما ليلى توبه كرد كه ديگر در حضور پدر شعر نگويد و حسان را دختر ديگر بود كه نعمه نام داشت (خيرات)

و لا يخفى پدرش حسان شاعر رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بود و قصه غدير خم را بنظم آورد و از مواليان و دوستداران اهل بيت عليهم السلام بود و قصايد بسيار در مدح ايشان سروده و رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در حق او دعا كرد و فرمود يا حسان لا تزال مؤيدا بروح القدس مادمت ناصرنا و اين قيد از رسولخدا كرامت و معجزه‌اى است از آنحضرت و اخبار بغيب است براي اينكه حسان بعد از آنيكه از مواليان اهل بيت بود عثمانى الراى شد و از امير المؤمنين منحرف گرديد براى طمع بمال دنيا و اين شعرى كه خود انشا كرد (و كن للذى عادا عليا معاديا) الخ در حق خودش ثابت گرديد.

ابن اثير در اسد الغابه بترجمه او گفته حسان شصت سال در جاهليت و شصت سال در اسلام زندگانى كرد در سنه پنجاه چهار دنيا را وداع گفت و كان بلغ الغايه في الجبن

و اما ليلى بنت مسعود دارميه و ليلى بنت مسعود بن خالد ربعى تميمى و ليلى مادر شهزاده على اكبر هرسه در جلد سوم ترجمه شدند در بانوان دشت كربلا و ليلى دارميه و تميميه هردو از زوجات امير المؤمنين عليه السّلام بودند و تميميه بود تا بعد از شهادت امير المؤمنين عليه السّلام.

 

حرف الميم

 

ماه تابان خانم

دختر فتح‌على‌شاه مادرش نوشافرين خانم دختر بدر خان برادر على مراد خان زند لقب او قمر السلطنه فتح علّيشاه او را بشرط زنى بحاج ميرزا حسين خان مشير الدوله كه سپهسالار و صدر اعظم ايران بود دادند در نويسندگى و دانشمندى هنرى بكمال داشت.

زنى هنرمند شد

ز جمله مردان فزون

بمردي و مردمى

كرامرا رهنمون

علاوه بر مبلغى معارف و فضائل در السنه فرانسه و تركى عثمانى متكلمى قابل بود دو مرتبه بزيارت مدينه و مكه معظمه مشرف شدند و پنجاه هزار تومان از املاك خود را كه در حوالى طهران است وقف ائمه اطهار نموده و در حضرت رضا عليه السّلام مسجد زنانه را بتمامه با آينه مزين و منور ساخته و در دار الخلافه ناصرى تكيه براى ذكر مصيبت خامس آل عبا جناب سيد الشهدا عليه السلام پرداخته و خانه جنب تكيه را موقوفه آنقرار داده و (على‌آباد) كه از محال غار است و (كيقباد) و (نصرآباد) از توابع او است و شش دنك (نعمت‌آباد) كه از توابع دار الخلافه است و شش دنك (وشطه) كه از محال (طالقان) است نصف محصول اين دهات بجهت روشنائى اماكن مشرفه است و نصف ديگر مستمرى طلابيكه در نجف اشرف و كربلاى معلى تحصيل ميكنند و در زنان كمتر كسى شعر را چون او خوش مضمون و روان ميگفت و ازجمله نتايج افكار او اشعار ذيل است:

چه بودى گر ز راه مهر بر من ديده بگشودى

از اغيارم نهان بر ديدۀ جانم عيان بودى

بهرجا هست بيمار از خدا خواهد شفاى خود

مريض عشق تو هرگز نيارد نام به بودى

براه كعبه گر آتش ببارد رو نگردانم

خليل‌آسا گلستان است بر من نار نمرودى

(خيرات)

 

ماريه قبطيه

ام المؤمنين در جلد ثانى در امهات مؤمنين مفصلا سبق ذكر يافت كمااينكه ميمونه ام المؤمنين در همان جلد ترجمه شد.

 

ماريه جاريۀ

جاريه هارون الرشيد در حسن و جمال و ادب و كمال بى‌نظير و همال بوده روزى يكى از شعراى دانشمند بحضور خليفه رفته طبقى از گل در آنجا ديد بمناسبت در باب آن گفت:

كانه خد محبوب يقبله

فم الجيب و قدابدا به خجلا

خليفه بماريه گفت تو در اين باب چه گوئي بمشار اليها گفت:

كانه لون خدى حين تدفعنى

كف الرشيد لامر يوجب الغسلا

(خيرات)

 

ماريه بنت منقذ

العبديه البصريه از بانوان شيعه بصره بوده منزلش مجمع شيعيان كه در آنجا جمع ميشدند و عبد اللّه و عبيد اللّه پسران يزيد بن ثبيط از خانه اين زن بكربلا براى نصرت حضرت حسين عليه السّلام رفته‌اند كه تفصيل آنرا در فرسان الهيجاء ذكر كرده‌ام

مامقانى در رجال خود گفته ماريه بنت منقذ او سعيد العبديه يستفاد كونها اماميه مما روى عن ابى جعفر من انها كانت تتشيع و كانت دارها مألفا للشيعه تتحدثون فيها و قد كان ابن زياد بلغه اقبال الحسين و مكاتبة اهل العراق له فامر عامله ان يضع المناظر و ياخذ الطريق الحديث)

 

ماهى خانم

در حرف خاء تحت عنوان خواهر ملا تتارى سبق ذكر يافت

 

محيات

بانوى حرم امير المؤمنين دختر امرأ لقيس كلبى است خواهر عليامخدره باب است اين بانو از امير المؤمنين عليه السّلام دخترى آورد كم‌وبيش سه سال داشت هنوز مخرج لامرا محكم نكرده بود بجاى لام ذال ميگفت و گاهي از خانه بيرون ميشد و در كنار امير المؤمنين عليه السّلام مى‌نشست اصحاب از او پرسش ميكردند كه مادرت از كدام قبيله است دانسته بود كه اگر كلب بگويد كذب خواهد گفت ميگفت وووو از اينحرف بنك سگ را قصد ميكرد يعنى از قبيلۀ بنى كلبم و مردم از فطانت او در تعجب ميشدند و در منتهى الامال از ابن شهرآشوب نقل كند كه ايندختر در كوچكى وفات كرد

 

معازة العدويه

جامى در نفحات الانس ميگويد اين زن از اقران رابعۀ عدويه است هميشه قائم الليل و صائم النهار بود او را گفته‌اند ضرر بسيار بر نفس خود ميزنى گفت هيچ ضرر نميرسانم خواب شب را بروز انداختم و خوردن روز را بشب.

 

معازة العدويه

زنى تابعيه و باجلالت بوده در جنگ سجستان مقتول گرديد او را در كمالات نفسانى ثانى اثنين رابعه عدويه ميدانند و او را داراى مقام ولايت ميشمارند بعد از فوت شوهر سر به بالين نگذاشت (نامه دانش‌وران)

 

مخفى

شاهزاده محمود ميرزا در كتاب تذكرۀ نقل مجلس گفته كه مخفى شاعره فارسيه بوده نامش زيب النساء گفته‌اند و اين تخلص اقتضا كرده كه حالش باندازۀ مقالش معلوم نباشد و بعضى گفته‌اند كه دختر اورنگ زيب معروف بعالم كبير بوده و گويد من ديوانى از مخفى ديدم تقريبا پانزده هزار بيت بود و حالم مقتضى نبود كه بعض آنرا انتخاب بنمايم معلوم بوده است كه در بديهه گوئي و مدح و هجأ و غزل و غيرها يد طولائى داشته اشعار ذيل نمونه‌اي است از افكار ابكار او

بيگانه‌وار ميگذرى از ديار چشم

اى نورديده حب وطن در دل تو نيست

بهريك قطرۀ آبى جگرت بشكافند

اي صدف تشنه بميرد سوى نيسان منكر

نهال سركش و گل بيوفاء و لاله دورنگ

در اين چمن بچه اميد آشيان بندم

آنچه ما كرديم با خود هيچ نابينا نكرد

در ميان خانه گم كرديم صاحب‌خانه را

در سخن مخفي شدم مانند بود در برگ گل

هركه دارد ميل ديدن در سخن بيند مرا

برو طواف دلى كن كه كعبه مخفى است

كه آن خليل بنا كرد و اين خدا خود ساخت

 

مضغه خواهر بشر حافى است

در حرف خاء تحت عنوان خواهر بشر حافى اشارۀ بآن شد كه گفته‌اند از اهل سلوك بوده و قبل از بشر حافي از دنيا رفته و بشر براى او بسيار گريسته)

اقول كه اين خواهر و برادرش بشر حافى شيعه بودن آنها مسلم نيست بلكه خلاف آن مظنون است و اگر آنچه را كه عامه در ترجمه او ضبط كرده باشند مسلما از اهل سنت و جماعت است فقط قاضى نور اللّه عليه الرحمه در مجالس المؤمنين او را از عرفاى شيعه محسوب داشته و العلم عند اللّه ميفرمايد جد پنجم بشر حافى در اوايل حال بملاهي و مناهى اشتغال مينمود پس خداى تعالى او را توفيق عنايت فرمود كه توبه بر دست امام همام حضرت موسى كاظم عليه السّلام نمود.

علامۀ حلي در كتاب منهاج الكرامه ميفرمايد كه آنحضرت از پيش خانۀ بشر ميگذشت آواز غنا و سازى شنيد كنيزكى بر در خانه ديد پس سئوال نمود كه اى كنيز صاحب تو آزاد است يا بنده كنيز گفت آزاد است حضرت فرمودند كه راست گفتى اگر او بنده بود بندگى ميكرد و از خداى تعالى انديشه ميكرد.

پس آن كنيزك باندرون رفت و ماجرا را براي بشر تقرير كرد بشر از آن كلام هدايت انجام متنبه شده پاى برهنه از خانه بيرون آمده در عقب امام عليه السّلام بشتافت و بآن حضرت رسيد خود را در قدم او انداخت و بر دست همايون او رايت توبه و انا به برافراخت و هميشه پاى برهنه ميبود تا بعالم بقا رحلت فرمود و از اين جهت ملقب بحافى گرديد تمام شد كلام قاضى نور اللّه

اقول اين دليل تشييع او نشود و از حسن خاتمه او خبر ندهد و بر فرض از مناهى روى‌گردان شده باشد و در زهد و ترك دنيا نهايت سعى خود را بكار برده باشد تا اصول عقايد و فروع دين خود را از آل محمد صلوات اللّه عليهم اخذ نكرده باشد و معتقد بامامت ايشان نشده باشد اين زهد و ترك دنيا او را سودى ندهد و دليل اينكه بشر از مواليان بوده مفقود بلكه خلاف آن موجود است و مناقبيكه براى او بربافته‌اند ناقلان او حضرات صوفيه‌اند.

از آنجمله ابو على رودبارى كه يكي از مشاهير صوفيه است گفته كه در مرض موت بشر حافى بعضى ياران بر بالين او جمع بودند يكى از ايشان گفت ميخواهيم قارورۀ ترا بطبيب بريم گفت من در نظر طبيبم هرچه ارادۀ اوست با من ميكند ايشان گفته‌اند فلان طبيب نصرانى بغايت حاذق باشد البته قارورۀ ترا باو ميبريم بشر خواهر خود را گفت فردا قارورۀ مرا بايشان بده چون صباح شد قاروره نزد طبيب آوردند در او نظرى كرد گفت او را حركت دهيد حركت دادند پس گفت بر زمين گذاريد تا سه مرتبه اين كار كردند

يكى از آن جماعت گفت ما ترا صاحب دقت نظر و حدس صائب و سرعت ادراك ميدانستيم و الحال ميبينيم كه تكرار نظر و تأمل در اين قاروره مينمائي طبيب نصرانى گفت و اللّه كه من در اول مرتبه تشخيص مرض او كردم ولى تكرار نظر من از روى تعجب بود

بهرحال اگر در اين قاروره آب نصرانى است آب راهبى خواهد بود كه خوف الهى جگر او را پاره‌پاره كرده باشد و اگر مسلمانى است آب بشر حافى خواهد بود و آنرا نزد من دوائى نيست خود را بدو برسانيد كه خواهد مرد ايشان گفته‌اند كه و اللّه اين آب بشر حافى است چون طبيب نصرانى اين معنا را شنيد مقراض طلبيد و زنار پاره كرد و مسلمان گرديد.

ياران بخدمت بشر شتافته‌اند و او را بشارت دادند چون چشم بشر بايشان افتاد گفت طبيب مسلمان شد گفته‌اند بلي كه ترا خبر داد گفت چون شما رفتيد حالتى بر من عارض شد و در آن حالت شنيدم كه كسى ميگويد اى بشر بشارت باد ترا كه از قاروره تو طبيب نصرانى مسلمان شد پس بعد از يكساعت از دنيا رفت)

حقير گويد اين حكايت حظى از صحت ندارد و از بافتهاى صوفيه است كه كار آنها جز بافندگى چيز ديگر نيست و خوف از حضرت بارى‌تعالى هرگز جگر كسيرا پاره پاره نميكند و رسولخدا و علي مرتضى و سائر ائمه هدى و هزارها از تائبين كه بشر بگرد نعل آنها نرسد از خوف خدا گريها كردند رياضتها كشيدند مع ذلك جگر آنها پاره پاره نشد

و بشر حافى در كتب رجال شيعه معروفيتى ندارد فقط حضرات اهل سنت از او تجليل فوق العاده مينمايند ابن عساكر در تاريخ خود هشت ورق در مآثر و اخبار و سير و افعال بشر حافى نوشته و ابن خلكان آنرا در وفيات الاعيان در ترجمه بشر مختصر كرده و از همه آنها ظاهر است كه بشر اصول و فروع خود را از علماء سنت اخذ كرده

و يافعى شافعى صوفى در مرآت الجنان در حوادث سنثه سبع و عشرين و مأتين كه سال وفات بشر بوده سبب توبۀ او را دروغ ديگر بر هم بافته چنانچه گويد بشر در كوچه ايكه راه ميرفت ورقيرا ديد كه در او اسم اللّه مكتوب است و مردم پاى بر او ميگذارند بشر آن ورقه را برداشت و يك درهم غاليه خريد و آن ورقه را ببوى خوش معطر كرد و در سوراخ ديوارى پنهان نمود شب در عالم رؤيا ديد كه كسى او را خطاب كند كه اي بشر اسم مرا معطر كردى البته منهم اسم ترا پاكيزه و معطر ميگردانم

يافعى پس از اين قصه‌ايرا كه موسى بن جعفر بدرخانه آمد مينگارد ولى نام موسى بن جعفر نميبرد ميگويد و اذا فقير بالباب فقال لها سيدك حرام عبد الخ

و ابن جوزى حنبلى در كتاب مدحش بتقريب يافعى نقل ميكند ولى ميگويد شخصيكه بدر خانه آمد على بن الحسين عليه السّلام بوده با اينكه بشر معلوم نيست زمان آن حضرت را درك كرده باشد چه آنكه هفتاد و پنج سال بيشتر عمر او نبود و در سنه دويست و بيست و هفت فوت كرده و وفات حضرت سجاد در سنه نود و چهار بوده

و در تاريخ بغداد تأليف حافظ ابو بكر احمد بن على الخطيب البغدادى كه نسخۀ آن در نظر اين قاصر است هفت ورق در ترجمه بشر حافى قلم‌فرسائى كرده و مرجع جميع كلمات او راجع بكثرت زهد و ترك دنياي بشر است و نص بعض كلمات او را مينگاريم تا قيمت بشر معلوم شود.

(قال بشر بن الحارث بن عبد الرحمن بن عطاء الحافى كنية ابو نصر و اصله من اهل مرو و لكن تولد فى بغداد و كان ممن فاق اهل عصره فى الورع و الزهد و تفرد بوفور العقل و انواع الفضل و حسن الطريقه و استقامة المذهب و سمع ابراهيم بن سعد الزهرى و عبد الرحمن بن زيد بن اسلم و حماد بن زيد و شريك بن عبد اللّه و عبد اللّه بن مبارك و كان كثير الحديث الا انه لم ينصب نفسه للروايه و كان يكرهها و دفن كتبه لاجل ذلك و روى عنه سرى السقطى و غيره و قال محمد بن المثنى سمعت بشر الحافي يروي عن ابا جحيفه يقول خطبنا امير المؤمنين على منبر الكوفه فقال الا ان خير الناس بعد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم ابو بكر ثم عمر و لو شئت ان اخبركم بثالث لاخبرتكم قال فنزل عن المنبر و هو يقول عثمان عثمان و قيل لبشر لم لا تحدث قال انا اشتهى احدث فاذا اشتهى شيئا تركته و كان يقول انى لادعو اللّه ان يذهب بالحديث من قلبى و يذهب بحفظه و ان لى كتبا كثيره قد ذهبت و اراها توطأ و يرمى بها فما آخذها و انى لاهم بدفنها و انا حى صحيح و كان يمدح سفيان الثورى و كان احمد بن حنبل يمدح بشر الحافى و قال ابراهيم ابن الهاشم دفنا لبشر بن الحارث ثمانيته عشر ما بين قمطر و قوصره و كان بشر لم يتزوج و قال ابو حفص جاء رجل الى بشر و قال رايت رب العزه فى المنام و هو يقول لى ازهب الى بشر فقل له يا بشر لو سجدت لى على الجمر ما اديت شكرى فيما قد بثثت لك و نشرت لك في الناس فقال له انت رايت هذا فقال نعم رايته ليلتين متواليتين فقال لا تخبر به احدا الخ)

حقير گويد اولا اين عبارت خطيب كه گفته و استقامة المذهب شهادت به تسنن بشر ميدهد چه آنكه حضرات عامه مذهب شيعه را مذهب مستقيم نميدانند

و ثانيا از آن معلوم شد كه جميع اساتذه و تلامذه او همه از نواصب و ابناء سنت بوده‌اند.

و ثالثا با اينكه كثير الروايه بوده از نقل احاديث خوددارى ميكرده و اين خود جنايت بزرگى است و ظلم فاحشى است كه كسى عالم باحاديث باشد و آنرا كتمان كند و بمردم نرساند.

و رابعا آنكه كتب خود را دفن كرده و اين گناه عظيمى است كه از او سرزده چه آنكه حفظ احاديث رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم واجب و لازم است آنرا در زير خاك پنهان كردن جنايتى است كه آن‌طرف او پيدا نيست بارالها مگر آنكه بگوئيم چون همه خرافات و مزخرفات و اكاذيب بوده آنرا دفن كرده در اينصورت چگونه جايز است كه بشر را بوفور عقل و موصوف بانواع فضل دانست چنانچه خطيب بآن تصريح كرده كما عرفت

و خامسا اين تهمت بزرگيرا كه بامير المؤمنين عليه السّلام زده كه از تصور آن موبر اندام انسان راست ميشود باينكه معاذ اللّه آنحضرت در منبر فرموده ايمردم آگاه باشيد كه بهترين مردم بعد از رسولخدا ابو بكر است و بعد از او عمر است و اگر بخواهم بشما خبر بدهم به سومى هرآينه خبر خواهم داد سپس از منبر فرود آمد و تا دو مرتبه فرمود عثمان عثمان

چه حيا و آزرمى از اين حضرات اهل سنت است كه اين اراجيف را مينگارند و براى اثبات افضليت ابو بكر و عمر دست باين اكاذيب و خرافات ميزنند و چشمه خورشيد را ميخواهند بمشتى گل پنهان كنند

و سادسا از آن معلوم شد كه بشر مادح سفيان ثورى كه از دشمنان خاندان رسالت بوده و مادح بشر احمد حنبل و همين قدح براى او كافى است علاوه بر عيوبات ديگر او.

و سابعا اين خرافت بشر قابل تماشاست كه ميگويد من اشتها دارم نقل احاديث بنمايم از اينجهت ترك نقل احاديث نمودم سبحان اللّه آيا از نشر علوم و معارف بايد صرفنظر كرد براى اينكه ميل دارم آنرا نقل بنمايم تبالسؤ افهامهم

و ثامنا اعجب از انكه ميگويد من از خداى متعال درخواست كردم كه هرچه حديث حفظ كردم از ياد من به‌برد و از لوح قلب من آنرا محو بنمايد و از براى من كتب بسيارى بوده كه همه را بدور انداختم كه مردم آنرا لگدكوب ميكردند و من آنها را جمع نميكردم و در مقام آن برآمدم كه تا صحيح و سالم هستم همه را در زير خاك پنهان بنمايم فاعتبروا يا اولى الابصار

و تاسعا ابراهيم بن هاشم گفته چند صندوق و سبد از كتابهاى بشر را در زير خاك دفن كرديم و بشر تا زنده بود عيال اختيار نكرد و مردى پرمو و شاربهاى بلند داشت.

و عاشرا هنگاميكه ابو حفص كه مذهب مجسمه را داشت او را بشارت داد كه من خدا را در خواب ديدم كه فرمود برو به بشر بگو كه اگر بر آتش سرخ‌كرده براى من سجده كنى اداى شكر من نكردى كه من نام ترا پخش كردم و اسم ترا در ميان مردم منتشر ساختم بشر از شنيدن اين كفر صريح انكارى نكرد بلكه گفت راستى چنين خوابى ديده‌اى گفت بلى دو شب پشت سر همديگر چنين خواب ديدم اكنون از اين قليل از كثير كه ذكر شد قيمت بشر حافى معلوم گرديد

 

مرعه بنت عملوق حميرى

بانوئى شجاعه از مجاهدين بوده كه در ترجمۀ عفيراء در جلد ۴ نامى از اين بانو برده شده كه در جنگها جلادت بخرج داده او را اسير كردند چون پسرش جابر بن اوس را اسير كردند مرعه در فراق فرزند اشعار ذيل را انشا كرد

و اسئل غنك الركب هل يخبرونني

بحالك كيما تستكن المضاجع

فلم يأت منهم مخبر عنك صادق

و لا قائل لى انك اليوم راجع

ايا ولدى مذغبت كدرت عيشتى

و قلبى مصدوع و طرفى دامع

و فكري مقسوم و عقلى موله

و دمعى مسفوح و دارى بلاقع

و ان كنت حيا صمت للّه حجة

و ان كانت الاخرى فما الحر جازع

(ناسخ)

 

مريم خانم دختر قائم‌مقام

خاطر ندارم در مسوده از كجا نقل كردم كيف كان دختر قائم‌مقام ميرزا ابو القاسم فراهانى است مادرش همشيره مرحوم ميرزا حسن مستوفى الممالك المتوفى سنه ١٢٧٧ طبع روان داشته در زمانيكه سادات قائم‌مقام مغضوب دولت بودند مشار اليها قصيده‌اى خدمت ناصر الدين شاه فرستاد كه باعث بخشايش و آسودگى تمامى طائفه گرديد اين رباعى از او است:

تا كه تواني بجهان راست باش

راست روانرا نزند كج نهاد

معتقد مردم دنيا مباش

آه از اين مردم كج اعتقاد

 

مريم البصريه

جامى در نفحات الانس گفته اينزن از ارباب سلوك از مردم بصره است و در روزگار رابعه بوده و با وى صحبت داشته و خدمت وى كرده و بعد از رابعه مدتى زندگانى كرده وي گفته از وقتيكه اين آيه را شنيده‌ام (و فى السماء رزقكم و ما توعدون) هرگز غم روزى نخوردم و در طلب آن رنج نكشيدم)

حقير گويد حضرات اهل سنت چنان پندارند كه بصرف زهد در دنيا و اشتغال باذكار و اوراد سالك الى الحق شدند و حال آنكه پايۀ رياضت تا روى اساس ولايت و اعتراف بامامت اهلبيت نباشد هرگز نتيجه نخواهد داد و تماما نقش بر آب است اينست كه مرحوم فيض در كتاب زاد السالك ميفرمايد:

راهنماى اين راه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و سائر ائمه معصومين صلوات اللّه عليهم ميباشند كه راهرا براى ما نشان داده‌اند سنن و آداب وضع كرده‌اند از مصالح و مفاسد راه خبر داده‌اند و خود باينراه رفته‌اند و امت را بتأسى و اقتفاى بايشان فرمان داده‌اند (لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ) و محصل آنچه ايشان ميكردند و امر بآن ميفرمودند چنانكه از روايات معتبره بطريق اهل البيت عليهم السلام مستفاد ميشود از اموريكه سالك را لا بد است از آن و اخلال بآن بهيچ‌وجه جائز نيست بعد از تحصيل عقايد حقه بيست و پنج چيز است

اول محافظت بر صلوات خمس با جميع شرائط در اول وقت بجماعت مگر براى عذرى

دوم محافظت بر بقيه نوافل و تعقيبات و نماز جمعه با شرائط وجوب

سوم محافظت ادعيه مائوره

چهارم محافظت ماه رمضان و تكميل آن بصوم جوارح از سامعه و باصره و ناطقه و لامسه

پنجم محافظت بر صوم سنت كه سه روز معهودست از هرماهى كه اگر ترك كند بمدى از طعام تصدق نمايد

ششم محافظت بر زكوة بر وجهيكه تأخير و تواني جايز ندارد بدون عذرى

هفتم محافظت بر انفاق حق معلوم از مال يعنى مقرر نمايد كه هرروز يا هرهفته يا هرماه چيزى بسائل بدهد

هشتم محافظت بر حجة الاسلام و در هنگام استطاعت آنرا تأخير نيندازد

نهم زيارت قبور مقدسۀ پيغمبر و ائمه معصومين خصوصا امام حسين عليهم السلام

دهم محافظت بر حقوق اخوان و قضاى حوائج ايشان

يازدهم تدارك نمودن هرچه از مذكورات از او فوت شده هنگام تنبه آنرا ايتان كند.

دوازدهم اخلاق مذمومه مثل بخل و كبر و حسد و نحو آنرا بكلى از خود سلب نمايد

سيزدهم ترك منهيات جملة و اگر ندرة اتفاق افتد زود باستغفار و توبه پردازد

چهاردهم ترك شبهاث كه موجب وقوع در محرمات است

پانزدهم در چيزيكه بحال او فايده ندارد خود را مشغول ننمايد كه موجب قسوت و خسران است و در حديث است كه كسيكه طلب كند چيزيرا كه براى او فايده ندارد از او فوت ميشود چيزيكه براى او فايده دارد و اگر روزى غفلت صادر شود بعد از تنبه تدارك نمايد باستغفار و توبه (إِنَّ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ تَذَكَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ)

شانزدهم كم خوردن و كم خفتن و كم گفتن شعار خود سازد كه دخل تمام در تنوير قلب دارد

هفدهم هرروزى قدري از قرآن تلاوت كردن و اقلش پنجاه آيه است با تدبر

هيجدهم قدرى از اذكار و دعوات و رد خود ساختن در اوقات معينه

نوزدهم صحبت عالم و سئوال از او و استفادۀ علوم دينيه بقدر حوصلۀ خود تا ميتواند

بيستم با مردم بحسن خلق و مباسطت معاشرت كردن تا بر كسى گران نباشد و افعال ايشانرا محملى نيكو انديشيدن و گمان بد بكسى نبردن

بيست يكم صدق در اقوال و افعال را شعار خود قرار دادن

بيست دوم توكل بر حق سبحانه و تعالى كردن در همۀ امور و نظر بر اسباب نداشتن

بيست سوم بر جفاى اهل و متعلقان صبر كردن و زود از جا درنيامدن و بدخوئى نكردن

بيست چهارم امر بمعروف و نهى از منكر بقدر وسع و طاقت كردن

بيست پنجم اوقات خود را ضبط كردن و در هروقتى از شبانه‌روز وردى قرار دادن كه بآن مشغول بشود تا اوقاتش ضايع نگردد اين است آنچه از ائمه معصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين بما رسيده كه خود ميكردند و ديگرانرا امر فرمودند كه بجا آورند

اما آنچه صوفيان از ابناء سنت و شيعه بجا ميآورند از چله نشستن و ترك حيوانى كردن و ذكرهاى جلى و خفى همه بدعت و ضلالت است كه حقير تفصيل آنرا در كشف الاشتباه در كج‌روى اصحاب خانقاه و در كتاب السيوف البارقه شرح داده‌ام

 

مريم بيگم بنت شاه سليمان صفوى

جابرى در تاريخ اصفهان ميگويد اين بانو از دانشمندان سلاطين صفويه است از مدارس عهد صفويه در اصفهان مدرسه مريم بيگم معروف است و آن در چهارسوق نقاشي است مساحتش تقريبا چهار جريب است و موقوفۀ بسيارى براى طلبه و لوازم آبادى آن معين كرده حتى از شهرهاى غير اصفهان نيز ملك خريده و وقف همان مدرسه نموده تا جائيكه از تبريز و بسطام و قزوين و غيرها موقوفه دارد و توسعه در موقوف عليها داده اكنون ادارۀ معارف آنرا تبديل بدبستان جديد نموده)

و پدرش شاه سليمان كه او را شاه صفى ثانى ميگفته‌اند و او هشتمين از سلاطين صفويه است در ششم شعبان سنه ١٠٧٨ بر تخت سلطنت نشست محقق خونسارى در مسجد جامع شاهى خطبه خواند نثارها افشاندند و آنجناب پادشاهى بود با عدالت در سنه ١٠٨۵ قبه مطهرۀ حضرت رضا عليه السّلام را تعمير كرد و بر تذهيب آن افزود و در سنه ١١٠۵ دنيا را وداع گفت در قم در بقعه نزديك بقعه شاه عباس بخاك رفت

 

مستوره

يكى از زوجات فتحعلى شاه است دو بيت ذيل از نتايج افكار اوست

خال پايت سبب روشنى من گرديد

چشمم از خاك كف پاى تو روشن گرديد

حور از روضۀ فردوس اگر بگريزد

بجز از كوى تو جاى ديگرش مأمن نيست

(عضدى)

 

مشترى خانم

و ايضا در تاريخ عضدى اين زنرا نيز از زوجات فتحعلى شاه نوشته و گفته شيرازيه بوده و از شاه فرزندان بسيار آورده و او را طبع سرشارى بوده شبى فتحعلى شاه با عيال ديگرش پسنده خانم در قصر فوقانى بوده و مشترى خانم در طبقه پائين بوده اين شعر را بآواز بلند انشا كرد

بالاى بام دوست چه نتوان نهاد پاى

هم چارۀ آنكه سر بنهم زير پاى دوست

و هنگاميكه خاقان مغفور عزم سفر اصفهان نمود در مرتبۀ اخيره در حاليكه چكمه و شلوار ميپوشيد مشترى خانم اين شعر را بالبداهه انشا كرد

تو سفر كردى و خوبان همه گيسو كندند

از فراق تو عجب سلسلها بر هم خورد

 

ملكه بنت نواب

محمد تقى حسام السلطنه اين دو بيت ذيل اثر طبع او است

در ديده‌ام آن شوخ ز هرعيب برى بود

در خوبى و زيبائى چون حور پرى بود

در يارى تو منت كس را نكشم من

اين كار خدا بود نه كار ديگرى بود

(خيرات)

 

منه خواهر ابن ابى عمير

در ترجمۀ خواهرش سعيده بيان شد كه اين بانو از روات اخبار اهلبيت است

 

مغيره

مامقانى در رجال خود گويد شيخ او را از اصحاب امام صادق عليه السّلام شمرده و ميفرمايد ظاهر اين است كه از اماميه است

 

مهر النسا

در خيرات حسان گويد از نسأ مشهورۀ زمان ميرزا شاهرخ گوركان است و در فضائل و كمالات شهره جهان بوده و مطايبات و شوخيها در محضر گوهرشاد بيگم كه از شاهزاده‌هاى آن دودمان بوده داشته و با آن گوهرشاد مأنوس بوده گويند روزى خواجه عبد العزيز طبيب مكرم كه شوهر گوهرشاد بيگم بوده از دور پيدا ميشود گوهرشاد بيگم چند تن را ميفرستند كه خواجه را زودتر بياورند خواجه كه پير و ناتوان بود در تأنى و آهستگي تعمد مينمود بيگم روى بمهر النسا كرده گفت مناسب اين حال چيزى بگو مهر النسأ گفت

مرا با تو سر يارى نباشد

دل مهر و وفادارى نباشد

ترا از ضعف پيرى قوت و زور

چنانكه پاى بردارى نباشد

و لطيفه‌ايكه در شعر اخير بكار رفته پوشيده نيست و نيز روزى خواجه عبد العزيز دست بر ريش‌سفيد خود كشيد و متأثر شده گفت آه با اين ضعف پيرى بار اين كلاف چگونه كشم مهر النسأ گفت اگر گستاخى نباشد همانطور كه در جوانى لحاف ميكشيديد و گويند مهرى به پسر خواهر گوهرشاد بيگم محبت و مهري بهم رسانيده ميرزا شاهرخ باستدعاى خواجه عبد العزيز مشار اليها را حبس كردند و در محبس اين رباعيرا گفت

شه كنده نهاد سرو سيمين‌تن را

زين واقعه شيونست مرد و زنرا

افسوس كه در كنده بخواهد فرسود

پائيكه دو شاخه بود صد گردنرا

و از نخب اشعار و نتايج افكار مهر النسأ رباعيات ذيل است

حل هرنكته كه بر پير خرد مشكل بود

آزموديم بيك جرعه مى حاصل بود

گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى

در هركس كه زدم بيخود و لا يعقل بود

در خانۀ تو آنچه مرا بايد نيست

بندى ز دل رميده بگشايد نيست

گوئى همه‌چيز دارم از مال‌ومنال

آرى همه هست آنچه مى‌بايد نيست

شوى زن نوجوان اگر پير بود

تا پير شود هميشه دلگير بود

آرى مثل است اينكه گويند زنان

در پهلوى زن تير به از پير بود

بيخ هرخواريكه آن از خاك من حاصلشود

زاهد ار مسواك سازد مست و لا يعقل شود

كردم بر اوج برج مه خويشتن طلوع

هان اى حكيم طالع مسعود من نگر

يا رب كه سرشتم ز چه آب و چه گل است

ميلم همه سوى دلبران چه گل است

گر ميل مرا بسوي پيران بودى

از پير ضعيف ناتوانم چه گله است

بالجمله اين زن از تاريخ ميرزا شاهرخ معلوم ميشود كه در اواخر قرن ٨ بوده

 

مهستى اديبه

مهستى مخفف ماه هستى ميباشد بعضى بمعنى خانم‌بزرگ است بهرحال از بانوان باكمال و دانشمندان خجسته خصال و شاعرهاى قليل المثال بوده در آنعصر احدى بلطف طبع و حسن نظم او نرسيده چنان بوده است كه با اساتيد سخن همسرى مينموده بعضى او را از اهل گنجه و بعضى نيشابورى دانسته‌اند كيف كان در عصر سلطان سنجر زندگانى ميكرده و در مجلس ايشان حاضر مي‌شده روزى سلطانسنجر او را گفت از مجلس برو بيرون ببين هوا چگونه است او بيرون آمد ديد برف ميآيد برگشت و بديهته اين رباعيرا گفته بعرض رسانيد

شاها فلكت اسب سعادت زين كرد

وز جمله خسروان ترا تحسين كرد

تا در حركت سمند زرين نعلت

بر گل نه نهد پاي زمين سيمين كرد

قصاب چنانكه عادت اوست مرا

بفكند و بكشت و گفت اين خوست مرا

سر باز بعذر مينهد بر پايم

دم ميدمدم تا بكند پوست مرا

هرشب ز غمت تازه عذابى بينم

در ديده بجاى خواب آبى بينم

وانگه كه چه نرگس تو خوابم به‌برد

آشفته‌تر از زلف تو خوابى بينم

ما را بدم پير نگه نتوان داشت

در حجره دلگير نگه نتوان داشت

آنرا كه سر زلف تو زنجير بود

در خانه بزنجير نگه نتوان داشت

از ضعف من آنچنان توانم رفتن

كز ديده خود نهان توانم رفتن

بگداخته‌ام چنانكه گر آه كشم

با آه بر آسمان توانم رفتن

(خيرات) و معز الدين ابو الحارث سلطان سنجر بن ملك شاه چهل سال سلطنت كرد بنا بگفته زينت المجالس و در ربيع الاول سنۀ پانصد و بيست و دو در قلعه ترمذ وفات كرد و در حال نزع اين ابيات بگفت:

جهان مسخر من شد چه من مسخر راى

بسى حصار گرفتم بيك نمودن دست

بزخم تيغ و جهانگير گرز قلعه گشاي

بسى سپاه شكستم بيك فشردن پاى

چه مرگ تاختن آورد هيچ سود نداشت

بقا بقاى خدايست و ملك ملك خداى

 

ميمونة السوداء

و نيز در خيرات حسان گويد اين زن معاصر عبد الواحد بن زيد بوده و از قدماء اهل اللّه و اهل كوفه بوده او را داراى مقام ولايت دانسته‌اند در موعظه و تذكر نفس خود ميگويد

يا واعظا قام لاحتساب

تزجر قوما عن الذنوب

تنهي و انت السقيم حقا

هذا من المنكر العجب

لو كنت اصلحت هذا

عيبك او تبت من قريب

كان اذا قلت يا حبيبى

موقع صدق من القلوب

تنهى عن الغى و النمادى

و انت فى النهى كالمريب

گويند مشار اليها در كوفه چوپانى ميكرد گرگان در ميان گوسفندان او آمده مطلقا آسيبى نميرسانيدند عبد الواحد بن زيد چون اين حالت بديد علت را از او پرسيد او در جواب گفت لما اصلحت ما بينى و بين اللّه اصلح اللّه ما بين اغنامي و الذئاب

هركه مرد اندر تنش اين نفس كبر

مر ورا فرمان برد خورشيد و ابر

سعدى

حكايت كنند از بزرگان دين

حقيقت‌شناسان و اهل يقين

كه صاحبدلى بر پلنگى نشست

همى رفت رهوار مارى بدست

يكى گفتش ايمرد راه. . . خدا

بدين ره كه رفتى مرا ره نماى

چه كردى كه درنده رام تو شد

نگين سعادت بكام تو شد

بگفت ار پلنگم زبون است و مار

و گر شير و كركس زنم من بدار

چه كردن بفرمان داور بود

خدايم نگهبان و ياور بود

تو هم گردن از حكم داور مپيچ

كه گردن نه‌پيچد ز حكم تو هيچ

محالست چون دوست دارد ترا

كه در دست دشمن گذارد ترا

 

ميمونه بنت امير المؤمنين

در ناسخ گويد او را عبد اللّه الاكبر بن عقيل بن ابى طالب تزويج كرد و چون عبد اللّه در زمين كربلا شهيد شد عبد اللّه بن ثمامة بن عباس بن عبد المطلب او را تزويج كرد

 

مهدعليا مادر فتحعلى شاه

زوجۀ حسينقلى خان فرزند محمد حسن خان بن فتحعلى خان قاجار محمد حسن نه سال سلطنت كرد بالاخره مقتول شد نه پسر و دو دختر بجاي گذارد از آنجمله حسينقلى خان كه بيست و هفت سال زندگانى كرد بالاخره مقتول شد و از مهدعليا فرزندانى آورد از آنجمله فتحعلي‌شاه كه شهريار جهانگشت سنه ١١٩٨ فوت كرد

 

حرف النون

 

نجيه

جاريه موسى بن جعفر از او ابراهيم اصغر متولد گرديد و از نسل اين ابراهيم اصغر علم الهدى سيد مرتضى و سيد رضى رضوان اللّه عليهما است كفى لهذه الجاريه فخرا و شرفا

 

نسيبه بنت كعب المازينه

نسيبه بفتح نون بنت كعب بن عمرو بن عوف بن مازن بن النجار الانصاريه است كنيۀ او ام عماره است ابن حجر عسقلانى در اصابه گويد نسيبه قديم الاسلام و از اهل بيعت عقبه است هنگاميكه از قبيله خزرج شصت و دو مرد بيعت كردند دو زن با ايشان بودند و آندو زن نسيبه و خواهرش بود و در بيعت رضوان هم شرف حضور داشته و در غزوۀ احد نهايت مساعى جميله خود را بتقديم رسانيده پس از آن در جنگ يمامه بعد از وفات رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم حاضر بوده و يك دست او در همان جنگ از بدن قطع شده و دوازده زخم بر بدن او وارد آمده و در غزوه احد سيزده زخم بر بدن او رسيده كه يكى چندان كارى بود كه تا يكسال آنرا معالجه مينمود

و نيز در اصابه گويد كه ام سعد بنت ربيع بر نسيبه وارد شد و گفت ايخاله بمن خبر بده از روز جنگ احد نسيبه گفت هنگاميكه رسولخدا براى حرب احد بيرون رفت منهم با او بيرون رفتم و مشك آبى بر كتف خود انداخته بودم و اصحاب رسولخدا را سقايت ميكردم تا هنگاميكه اصحاب آنحضرت همه فرار كردند من خود را برسولخدا رسانيدم و مشك را بدور انداختم و مشغول جنگ گرديدم و گاهى با شمشير و گاهى با تبر دشمن را از آنحضرت دفع ميدادم تا اينكه بدن من جراحات بسيار پيدا كرد ام سعيد گويد بگردن نسيبه زخمى ديدم كه وسط او گود بود گفتم اين جراحت را كى بر بدن تو وارد آورد گفت ابن قميه)

و نسيبه شوهر او زيد بن عاصم بود و از او دو پسر آورد يكى عماره كه مكناة باو گرديد و ديگرى عبد اللّه و در غزوۀ احد يك پسر او شهيد شد و در جنگ با مسيلمۀ كذاب پسر ديگرش مقتول شد و شوهرش زيد بن عاصم الخزرجى البخارى در بيعت عقبه و غزوۀ بدر واحد حضور داشته و در كتب رجال او را ذكر كرده‌اند)

و علامه مجلسى در جلد ثانى حيوة القلوب در غزوۀ احد ميفرمايد چون اصحاب رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرار كردند نسيبه مشك را بدور انداخت و شمشير كشيد در مقابل رسولخدا و دشمن را از آن حضرت دفع مينمود و پسرش در جنگ احد با او همراه بود چون خواست بگريزد نسيبه مادر او باو حمله كرد گفت اى فرزند از خدا و رسول كجا ميگريزى و او را برگردانيد تا اينكه مردي بر او حمله كرد و او را شهيد نمود

و بروايت ناسخ نسيبه چون پسر را برگردانيد مادر و پسر در مقابل رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم جهاد ميكردند در آن حال مشركى بر نسيبه حمله كرد پسر بيارى مادر آمد و باتفاق هم آن كافر را كشته‌اند مشركى ديگر بر پسر نسيبه حمله كرد و زخمى بر او بزد نسيبه بى‌تأمل زخم فرزند را به بست و گفت يا ولدى برخيز و در كار جهاد سستى مكن و خود بدان مشرك حمله برد و ضربتي بدو زد كه جان بمالك دوزخ سپرد رسول خدا او را تحسين نمودند و فرمود خدا ترا بركت دهد اى نسيبه و خود را در پيش رسولخدا بازداشت و سينه و پستان خود را در پيش رسولخدا سپر قرار داده بود تا آنكه آسيبى برسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم نرسد در آن حال نظر رسولخدا بنامردى افتاد كه ميگريخت باو فرمود الحال كه ميگريزي سپر خود بينداز و برو بسوى جهنم آن صاحب سپر سپر خود انداخت و فرار كرد حضرت سپر را به نسيبه عطا فرمودند نسيبه سپر بگرفت و در كار حرب ثابت‌قدم بايستاد تا آنكه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرمودند امروز وفاى نسيبه و مقام او بهتر است از مقام ابو بكر و عمر)

و در خصايص فاطمه ص ٢۴٣ گويد الحق نسيبه در غزوۀ احد مردانه جهاد كرد و فرزانه با كفار قريش جنگ نمود مانند اين زن در هيچ غزوه از غزوات و سرايا ديده نشده و او از جمله زنانى است كه در دولت حقه امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه بيايد و بمداواى جرحى پردازد) چنانچه در ترجمۀ ام ايمن در جلد ثانى سبق ذكر يافت رضى اللّه تعالى عنها.

 

نضرة الازديه

در رجال شيخ او را از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام شمرده كه از آن حضرت روايت ميكرده از آنجمله گويد امير المؤمنين عليه السّلام فرمود از روزيكه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم آب دهان مبارك در چشم من ريخت ديگر بمرض درد چشم مبتلى نشدم

 

نضرة العدويه

صاحب تاج العروس گويد نضرة العدويه زنى تابعيه از امام حسن بن على بن ابى طالب روايت حديث كرده

 

نضيره جاريه ام سلمه

زوجه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در كتب احاديث ذكرى از او ميباشد و اينكه از اهل و لا و دوست‌دار اهلبيت است

 

نعمه بنت حسان بن ثابت

خواهر ليلى است كه از اين پيش گذشت اين نعمه را بضم نون و سكون عين نيز خوانند همانند خواهر و پدرش شاعرۀ زبردستى بوده و در فصاحت گوى سبقت از اقران و اماثل ربوده شماس بن عثمان المخزومى او را در حبالۀ نكاح خود درآورد و چون شماس در غزوۀ احد بفيض شهادت رسيد نعمه او را بقصيده‌اى مرثيه گفت كه بعض آن اشعار اين است بنابر نقل خيرات حسان

يا دمع جودى بعين غير اساس

على كريم من الفتيان لباس

صعب البديهة ميمون تقيته

حمال الوية ركاب افراس

اقول لما خلت منه مجالسه

لا يبعد اللّه منا قرب شماس

مامقانى گويد شماس بن عثمان المخزومى از صحابه رسولخدا بوده در اسلام از ديگران پيشى گرفت سپس بحبشه هجرت نمود و از آنجا بمدينه هجرت كرد و در غزوۀ بدر در ركاب رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم حاضر بوده تا در غزوۀ احد شهيد شده است و در آن‌وقت از سن او سى و چهار سال گذشته بود)

 

نعم جاريه مأمون

نعم بكسر نون و سكون العين و فتح الميم از كنيزان مأمون عباسى بوده در حسن و جمال بي‌عديل و مثال بوده

سيوطى در كتاب حديقة الافراح از ابو محمد يزيدى نقل كرده كه گفت روزى بحضور مأمون رفتيم در فصل بهار ديدم در باغچه دلگشائى نشسته و نعم در محضر او تغنى ميكرد باين اشعار ذيل

و زعمت انى ظالم فهجر تنى

و رميت فى قلبى بسهم نافذ

فنعم ان ظلمتك فاغفرى و تجاوزى

هذا مقام المستجير العائذ

هذا مقام فتى اضربه الهوى

او ليس عندكم ملاذ اللايذ

و لقد اخذتم من فؤادى لبه

لاشل ربى كف ذاك الاخذ

مأمون از اين اشعار زائد الوصف محظوظ گرديد چندبار حكم بتكرار كرد بعد از من پرسيد آيا بهتر از حاليكه در آن هستيم حالتى هست گفتم بلى يا امير المؤمنين حال شكر اين نعمت عظمى كه بخليفه عطا شده است گفت راست گفتى چنين است پس عطيها بمن داد و امر كرده ده هزار درهم آورده بفقرا بذل نمودند)

حقير گويد همچنان‌كه گوش بآواز تغنى دادن و از آن لذت بردن متابعت هواى نفس و شهوت‌رانى است اين انفاق مأمون هم متابعت هواى نفس است چون عقل و ايمان كه ضعيف شد در عين هواپرستى و متابعت آن نميفهمد كه آلودۀ بهواپرستى است از اينكه ترك هواپرستى بسيار مشكل است رسولخدا فرمود (ان اخوف ما اخاف عليكم ائنان اتباع الهوى و طول الامل اما اتباع الهوى فيسدكم عن الحق و اما طول الامل فينسى الاخره) .

يعنى دو چيز را بر شما بسيار خوف دارم كه بآن مبتلي بشويد كه ترس من بر شما از اين دو چيز از همه چيزها زيادتر است يكى متابعت هوى و يكى ديگر طول امل براى اينكه متابعت هوى راه حق را بر شما مسدود ميكند و طول امل كه درازى آرزوهاست آخر ترا از ياد شما به‌برد (و بعضى بزرگان فرمودند هرچيزى كه انسان آنرا فقط بمنظور لذت جسمانى يا شهوت نفسانى يا مقصدى از مقاصد دنيوى بخواهد انجام دهد و حق‌تعالى را در آن منظور نداشته باشد آن هواى نفس است خواه موجب لذت و راحتش باشد يا باعث رنج و محنت مثلا كسيكه از لذت خواب و خوراك چشم بپوشد و سختى و گرسنگى و بى‌خوابي را بر خود بگيرد براى اينكه بزهد و عبادت معروف گردد و دل مردمرا بفريبد كار او هواى نفس است و اين آدم در عين هواپرستى است اگرچه لذت جسمانى در آن نيست زيرا شهوت نفسانى هست اما آنچه آدمى آن را بمنظور پيروى از حق و عدالت بخواهد و آنرا انجام دهد آن هواى نفس نيست هرچند موافق با طبيعت نفس يا موجب لذت جسم باشد مثل جوانى كه ازدواج ميكند براى اينكه وظيفه اجتماعي خود را انجام دهد و خويشتن را از فحشاء حفظ كند و مثل كسيكه از راه حلال غذاى خوب ميخورد و رعايت بهداشت ميكند تا تنش سالم و قوى بماند بتواند كار كند و فرزندان سالم بوجود آورد و موفق باصلاح اخلاق خويش شود زيرا سلامتى تن تأثير مهمى در خوبى اخلاق دارد البته اين كارها داخل در هواى نفس نيست اگرچه موجب لذت و راحت است پس بطور كلى آن هواى نفسي كه انسان را گمراه ميكند كارهاى است كه حق‌تعالى در او منظور نباشد و مطابق با عدالت و مشروع نباشد)

 

السيده نفيسه

بنت حسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام كه در خاك مصر مدفون است و مزارش زيارت‌گاه خاص و عام است و بطاهره و كريمة الدارين مشهوره است.

در سنه ١۴۵ هجرى در مكه معظمه متولد شده و در مدينه منوره با زهد و عبادت بسر برده با اسحق المؤتمن پسر حضرت صادق عليه السّلام هم‌بالين بوده و از آن صلب پاك يك پسر و يك دختر آورده كه قاسم و ام كلثوم نام داشته‌اند پس از آن با شوهر و فرزندان خود بمصر رفته و چون هفت سال در آنجا بسر برده در ماه رمضان سنه ٢٠٨ بسراي قرب شتافته اهالى مصر را باو عقيدت و اعتقادى كامل حاصل است پس از ارتحال شوهرش ميخواست آن جسد شريف را بمدينۀ منوره حمل دهد و در قبرستان بقيع او را دفن نمايد مصريها درخواست كردند كه محض تبرك و كسب مبامن از نعش پاك او آنرا بخاك مصر سپارد اسحق مؤتمن چون اصرار آنها را ديد قبول كرده بعد از انجام دفن اسحق با دو فرزند خود بمدينه طيبه كه وطن آنها بود مراجعت كردند.

اخبار سيده نفيسه و كرامات او در كتب بسيارى شرح داده شده است از آنجمله در روح و ريحان ص ١٠٣ و ابن خلكان در وفيات الاعيان و در منتهى الامال در ترجمه اسحق بن امام صادق عليه السّلام فصلى از فضائل سيده نفيسه را نگاشته و شبلنجى در نور الابصار و شيخ محمد صبان در اسعاف الراغبين و در خطط مقريزى و غير آن مشروح است و حقير ملخص عبارت ناسخ التواريخ در اينجا مينويسم ١گويد سيده نفيسه خاتوني بلند مقدار و زنى باتقوى و صلاح و بادين و ايمان بوده گاهيكه محمد بن ادريس شافعى بمصر آمد بخدمت سيده نفيسه حاضر شده استماع حديث ميكرده و مردم مصر را در مقامات عاليۀ اين خاتون بزرگوار عقيدتى بس عظيم باشد و تاكنون آن عقيدت را دارند و چون شافعى وفات كرد بر حسب وصيت شافعى جنازه‌اش را بر گرد خانه نفيسه طواف دادند و وصيت كرده بود كه نفيسه بر جنازۀ من نماز بخواند

(١) -سه جلد در احوالات موسى بن جعفر ملحق بناسخ التواريخ شده است كه در اين اخيريها بطبع رسيده و آن از تاليفات پسر صاحب ناسخ است و شرح حال سيده نفيسه در جلد اول ص ۴۶۴ مذكور است)

ابو يعقوب كه يكى از شاگردان شافعى بامامت و نفيسه بمأموميت بر وى نماز گذاشته‌اند و محمد بن ادريس هرگاه مريض ميشد از سيده نفيسه خواستار دعا ميگرديد و از اثر دعاى او محمد بن ادريس صحت مييافت تا يك‌مرتبه كه مريض شد و بعادت خواستار دعا گرديده

سيده نفيسه رسول شافعى را گفت كه در اين مرض شافعى رحلت خواهد كرد و چنان شد كه او گفته بود و گويند وقتى مردم مصر از ظلم احمد بن طولون كه در مصر حكومت داشت بحضرتش شكايت آوردند فرمود كدام وقت سوار ميشود عرض كردند بامداد نفيسه نامه‌اى نوشت و در آن نامه درج كرد همانا چون سلطنت و امارت يافتيد و بر بلاد بندگان خدا مستولى شديد بناى ظلم و عدوان و جور و طغيان گذاشتيد و رزق و روزيكه خداى تعالى از نعمتهاى خود بشما انعام كرد آنرا خاص خود پنداشتيد و فقرا و زيردستان را از آن محروم كرديد و ابواب راحت و معيشت را بروى آنها بستيد و حال آنكه البته ميدانيد كه تير آه مستمندان در سحرگاهان از هزار جوشن فولادى بگذرد و هرگز بخطا نرود بالاخص از قلوبى كه آنها را بدرد آورده‌ايد و بدن هائى كه برهنه گذاشته‌ايد آنچه كه ميتوانيد در ظلم و طغيان كوتاهى نكنيد همانا ما صبر و شكيبائيرا ملازم باشيم و پناه بخداى متعال بريم زود باشد كه ستمكاران جزاى اعمال خود را دريابند ١

سيده نفيسه چون نامه را به پايان برد آنرا برداشته و در گذرگاه احمد بن طولون بايستاد و فرمود اى احمد بن طولون چون احمد او را بشناخت براى رعايت حشمت و جلالتش از مركب بزير آمد و آن رقعه را بگرفت و قرائت كرد و بمضمون آن اطلاع حاصل نمود از جور و ظلم منصرف گرديد و بناى عدل و داد نهاد)

(١) ملكتم فاسرفتم و قدرتم فقهرتم و خولتم فعسفتم وردت اليكم الارزاق فقطعتم هذا و قد علمتم ان سهام الاسحار نافذة غير مخطئه لا سيما من قلوب او جعتموها و اجساد اعرتمو ها اعملوا ما شئتم فانا صابرون فجوروا فانا مستجيرون فاظلموا فانا الى اللّه المتظلمون وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ

لا يخفى كه اين خبر بي‌تامل نشايد چه آنكه احمد بن طولون در سال دويست و سيم متولد گرديد و در سال دويست و هفتادم وفات كرد و وفات سيده نفيسه در سال ٢٠٨ بوده است بنابراين حتما مكالمه نفيسه با غير احمد بن طولون بوده و كتاب اشتباها احمد بن طولون رقم كردند و در (نور الابصار) گويد سيده نفيسه روزها را روزه و شبها را بعبادت بسر بردى و سى مرتبه اقامت حج نمود و بيشترشرا پياده بسر ميبرد و سخت ميگريست و باستار كعبه شريفه مياويخت و عرض ميكرد الهى و سيدى و مولاى متعنى و فرحنى برضاك عني) زينب دختر يحيى متوج كه دختر برادر سيده نفيسه است ميگويد چهل سال خدمت عمه خود نفيسه را بنمودم هرگز نديدم شب بخوابد يا روز افطار كند روزى در خدمتش عرض كردم آيا بر جان خود نمى‌بخشى گفت چگونه با خود بمرافقت باشم با اينكه در پيش روى عقباتى است كه جز جماعت فائز آن نتوانند از آن بگذرند.

وقتى از زينب پرسيدند قوت سيده نفيسه چيست گفت بهرسه روز يك‌دفعه طعام ميخورد و چون بچيزى ميل كند سبدى پيش روي او در مصلاى وي آويخته شود در آن سبد آنچه بخواهد دريابد و نميدانم از كجا باو ميرسد.

چون من از اين حال در عجب شدم با من فرمود اى زينب هركس در حضرت يزدان استقامت گيرد زمام كائنات بدست او و در اختيار اوست و جز از اموال شوهرش از هيچكس چيزى مأخوذ نميداشت و قرآن و تفسير آنرا محفوظ بود و چون قرائت قرآن ميكرد ميگريست و عرض ميكرد بار خدايا زيارت خليل خودت ابراهيم عليه السّلام را براى من ميسر فرماي پس با شوهرش اسحق مؤتمن بحج رفتند و مرقد شريف خليل الرحمن را زيارت كردند و بمصر مراجعت نمودند.

و در جوار ايشان مردى يهودى بود كه دخترى زمين‌گير داشت و آن دختر نيروى ايستادن نداشت روزى مادرش با او گفت من بگرمابه ميروم و ندانم با تو چه سازم آيا ميل دارى ترا با خود به‌برم دختر گفت استطاعت اين امر را ندارم مادرش گفت بتنهائى صبر ميكنى تا من مراجعت كنم گفت نتوانم و از تنهائى وحشت دارم ولى ايمادر مرا در خدمت اين شريفه كه در همسايگي ماست بازدار تا از گرمابه مراجعت بنمائى چون اين سخن بشنيد در خدمت سيده نفيسه شد و از حضرتش خواستار قبول اين امر را بنمود سيده اجازت داد و آن يهوديه دختر خود را بياورد در يك جانب سراى بر زمين گذاشت و برفت و چون هنگام نماز در رسيد سيده نفيسه آبى براى وضو بياورد چون تجديد وضو كرد از آب وضوى سيده نفيسه بر آن دختر ترشحاتى شد آن دختر عافيت يافت چون اهل او بيامدند آن دختر بجانب ايشان بپاى خود روان گرديد ايشان بسيار تعجب كردند از دختر حال به‌پرسيدند سبب را بيان كرد آن خانواده بتمامت مسلمانى گرفته‌اند.

قدوم سيده نفيسه بمصر در سال يكصد و نود و سوم بوده چون اهل مصر قدوم شريفش را بشنيدند چون نسبت باو عقيدتى خاص داشته‌اند زن و مرد باستقبالش بيرون شتافته‌اند و در حضرتش ملازمت داشته‌اند تا بمصر درآمد و در سراى جمال الدين عبد اللّه بن جصاص كه از كبار تجار و مردم صلحاى روزگار بود منزل ساخت و مدتى در آنجا بزيست و مردمان از تمامت آفاق بحضرتش تشرف و بزيارتش تبرك جسته‌اند و پس از چندى در منصوصه در دارام هانى سكونت اختيار نمود.

مناوى ميگويد سيده نفيسه در مصر وارد شد و بعضى كرامات از وى ظاهر شد كه هيچكس در مصر بر جاى نماند مگر اينكه بزيارت آن خاتون با قدر و جلالت بيامد امرش عظيم و شأنش رفيع گشت و درگاه عفت پناهش ملجأ و مآب مردمان گرديد و در اين‌وقت خواستار شد كه بطرف حجاز كوچ كند و در نزد كسان خود بسر برد اين حال بر مردم مصر دشوار گشت و در خدمتش مستدعى شدند كه در مصر اقامت فرمايد سيده نفيسه از قبول اين امر امتناع جست چون مردم مصر اينحالرا مشاهده كردند اجتماعى عظيم نمودند و بسراى امير مصر انجمن شدند و خبر عظمت آن خاتون را بجانب حجاز

معروض داشته‌اند اين خبر بر حاكم نيز بسى دشوار گشت و نامه و رسولى بحضرتش بفرستاد و خواستار شد كه از عزيمت خود باز شود سيده نفيسه نه‌پذيرفت ناچار حاكم خود سوار شد و بدرگاه آن خاتون روزگار آمد و با كمال خضوع و فروتنى مسئلت اقامت كرد.

سيده نفيسه فرمود من خود خيال داشتم در اين شهر اقامت كنم لكن من زنى ضعيفه هستم و مردمان در حضرت من ازدحام مينمايند و اين مكان كه مسكن دارم احتمال جنجالرا نكند و مرا از عبادت و اوراد و تحصيل توشه معادم بازميدارد عرض كرد جميع اين مسائل را اصلاح كنم و خاطر شريف شما را از هررهگذر آسوده ميگردانم و بآنطور كه موجب رضاى طبع شريف است مرتب ميدارم و سرائى بس وسيع كه در درب السباع دارم بتو بخشيدم و خدايرا بر اين حال گواه گرفتم و از تو خواستار ميشوم كه از من پزيرفتار شوى و در عدم قبول آن مرا شرمسار نفرمائى

سيده فرمود آن سراى را از تو قبول كردم ولى با اين مردم بسيار كه بحضرت من وفود ميدهند چه سازم.

حاكم گفت ضمانت اين كار نيز بعهدۀ من است هرآينه من امر ميكنم كه در هر هفته بيش از دو روز شما را مشغول ننمايند فقط روز يك‌شنبه و چهارشنبه مردم بزيارت شما تشرف حاصل بنمايند سيده قبول نمود و حاكم كاملا مسرور گرديد و كار بر اين نهج استمرار پيدا كرد.

حكايت كردند كه وقتى در زمان سيده نفيسه رود نيل بايستاد مردمان در خدمت سيده نفيسه انجمن شدند و خواستار دعا گرديدند سيده نفيسه قناع خود را بايشان داد كه آنرا بدريا افكنند چون بفرموده عمل كردند هنوز باز نگشته بودند كه از بركت آن قناع رود فزايش گرفت و روان گرديد

و ديگر حكايت كردند كه زنى سالخورده چهار دختر داشت و ايشان پنبه‌ريسى كردند از جمعه تا جمعه ديگر جمعه دوم آنچه رشته بودند آن عجوز ميگرفت و در بازار برده ميفروخت و از يك‌نيمه بهايش كتان و از نيمي ديگر طعامى براي قوت ايشان ميخريد.

روزى در آن اثنا كه از بازار عبور ميكرد و آن رشته را بر سر داشت ناگاه پرندۀ تيزچنگال از هوا بزير آمد آن رزمۀ رشته را بربود و بهوا بلند شد آن زن از حدوث اين حادثۀ مهيبه بيخود بروى زمين افتاد چون بهوش آمد گفت با دختران يتيم چكنم كه اكنون زحمت گرسنگى دارند و همي بگفت و بگريست مردمان بر گردش انجمن شدند و از حالش بپرسيدند قصه خود را بازگفت او را بحضرت سيده نفيسه دلالت كردند و گفته‌اند بخدمت وى شو و مسئلت دعا كن همانا خداى تعالى از بركت دعايش مهم ترا كفايت فرمايد پيره‌زن بحضرتش شتافت و سرگذشت خود را بعرض رسانيد و خواستار دعا گرديد.

سيده بر وى ترحم نموده دست بدعا برداشت عرض كرد (يا من علا فقدر و ملك فقهر جبر من امتك هذه ما انكسر فانها خلقك و عيالك) چون اين كلمات بگفت با آن زن فرمود بجاى بنشين كه خداى تعالى بر هركار تواناست آن زن بر در سراى بنشست و بواسطه گرسنگى اطفالش قلبش سوزناك بود و ساعتى برنگذشت ناگاه جماعتيرا بديد كه بر در سراى اجازۀ دخول مى‌طلبند چون داخل شدند سلام دادند سيده از حال ايشان پرسيد عرض كردند ما را حكايتى عجيب است ما مردمى سوداگر هستيم و بدريا سفر كرديم و خدايرا بر عافيت سپاس ميگذاشتيم و چون نزديك بشهر شما رسيديم آن كشتى كه در او نشسته بوديم سوراخى در او بهم رسيد و آب در كشتى داخل گرديد چندانكه مشرف بر غرق شديم و همى آن مكانرا كه آب از آن ميجوشيد مسدود ميكرديم فايدتى نميكرد آب طغيان كرد استغاثه بدرگاه حضرت احديت نموديم و بحضرت شما توسل جستيم در اين اثنا مرغى را نگران شديم كه خرقه‌ايرا كه در آن پنبه رشته بود بسوى ما افكند آن خرقه رشته را در شكاف كشتى جاى داديم آب از طغيان بازايستاد و بسلامت وارد شهر شديم اينك بحضرت تو آمديم و بشكرانه خداوند يگانه پانصد درهم نقره بياورديم.

سيده چون بشنيد بگريست و عرض كرد الهى ما ارأفك و الطفك بعبادك اين وقت پيرزنرا ندا كرد تا بيامد سيده بفرمود رشته خود را در هرجمعه بچه مبلغ ميفروختى گفت بيست درهم فرمود بشارت باد ترا كه ايزد تعالى در ازاى هريك درهم بيست و پنج درهم بتو عوض مرحمت كرده است و قصه را براى او شرح داد پيرزن شاد شد عطا را گرفت و بسوى اولاد خود ره‌سپار شد.

حقير گويد اين قصه عينا در زمان داود پيغمبر عليه السّلام اتفاق افتاده و اللّه اعلم بالتعدد و الاتحاد)

و نيز حكايت كردند كه زنى از اهل ذمه پسرش در شهر و ديار دشمنان اسير گرديد و آن زن از سوز مفارقت فرزند درون بيع كه معبد ايشان بود ميگرديد و ميناليد تا يكى روز با شوهر خود گفت بمن رسيده است كه در اين شهر و ديار زنى استكه او را نفيسه بنت الحسن گويند بحضرتش بشتاب و از فرزند گمشده در نزد او تذكر بنما شايد در حق وى دعائى كند اگر فرزندم بيابد بدين و آئين او ايمان ميآورم.

آنمرد بحضرت سيده نفيسه آمد و عرض حال خود كرد سيده دعا كرد تا خداوند فرزندش را بدو بازآورد چون شب بر سر دست آمد بناگاه ديدند كسى در سراى را ميكوبد آن زن بيرون شتافت فرزند خود را حاضر ديد گفت اى پسرك من از چگونگى حال خود بازگوى گفت ايمادر در فلان وقت بر در ايستاده بودم و اين همان وقت بود كه سيده دعا فرموده بود و بخدمت خود اشتغال داشتم از همه‌جا بى‌خبر ناگاه دستى بر قيد افتاد و شنيدم كسى ميگفت او را رها كنيد چه سيده نفيسه بنت الحسن در حق او شفاعت كرده است.

پس از بند و غل رها شدم و پس از آن بناگاه خود را در سر محلۀ خودمان ديدم و بدر سراى رسيدم مادرش بسى شادمان شد و اين كرامت بهرجا شايع گشت و زياده از هفتاد نفر از يهود مسلمانى گرفته‌اند و مادر آن پسر اسلام آورد و از خدام سيده نفيسه گرديد)

و نيز حكايت كردند كه دخترى با كودكان مشغول بازى بود و كلاهى بر سر داشت كه اطراف آن از درهم و دينار علاقه داشت يكى از آن كودكان در آن كلاه طمع كرد دختر را برد در مقبره‌اى كه سيده نفيسه در آنجا مدفون بود در ميان دخمه‌اى سر آن كودك به‌بريد و كلاه را برداشت از پى كار خود رفت كسان آندختر در طلب او برآمدند او را نيافته‌اند و از هركس پرسش كردند چيزى بدست نياوردند بالاخره كودكانى كه با او هم‌بازى بودند ماخوذ داشته‌اند و آنها را بدار الحكومه برده تهديد كردند تا كودكى كه اين كار كرده بود اقرار كرد و آنها را دلالت بر آن دخمه نمود چون بر سر دخمه رسيدند اطراف او را مسدود يافته‌اند از كودك پرسش كردند گفت ميان همين دخمه است چوندخمه را شكافته‌اند دختر را زنده ديدند از او احوال پرسيدند گفت فلان كودك مرا در اينجا بياورد و ذبح كرد و برفت بناگاه زنى پيدا شد و دست بر گلوى من گذارد خون بازايستاد و گفت ايدخترك من بيمناك مباش و مرا آب داد پرسيدم تو كيستى گفت من سيده نفيسه‌ام

و گويند سيده نفيسه در خانه‌ايكه منزل داشت با دست شريف خود قبرش را در آن خانه بكند و در آن قبر بسيار نماز ميگذاشت و يكصد و نود قرآن در آنجا قرائت كرد.

و بقولى هزار و نهصد ختم قرآن در آن قبر قرائت كرد و زينب دختر برادرش ميگويد عمه‌ام سيده رنجور شد در اول روز از شهر رجب اين وقت مكتوبي بشوهر خود اسحق مؤتمن نوشت كه در اين هنگام در مدينه غايب بود و او را احضار نمود و بر اين حال بود تا اول جمعه شهر رمضان فرا رسيد اين وقت درد و الم بر وى مستولى شد و سيده بروزه روز ميگذرانيد اطباى حاذق بعيادت و سر وقت او ميآمدند و براي حفظ قوۀ او گفته‌اند بايد افطار بنمايد چه او را ضعفى در مزاج روى كرده سيده فرمود سخت عجب است همانا سى سالست كه از خداوند عز و جل مسئلت مينمايم كه در حالتى كه بروزه روز شام ميكنم جان مرا قبض فرمايد اكنون افطار خواهم نمود معاذ اللّه)

راقم حروف گويد در اين حكايت بى‌تأمل نشايد بود براى اينكه روزه داشتن و مخالفت آراء اطباء حاذق كردن و حفظ بدنرا دست بازداشتن با حكم شريعت مباينت دارد مگر تأويلى ديگر داشته باشد و اللّه اعلم

بالجمله سيده نفيسه افطار نكرد و اين اشعار را قرائت نمود

اصرفوا عنى طبيبى

و دعونى و حبيبى

زاد بى شوقى اليه

و عزامى فى لهيب

طاب هتكى فى هواه

بين واش و رقيب

لا ابالى بفوات

حين قد صار نصيبى

ليس من لام بعذل

عنه فيه بمصيب

جسدى راض بسقمى

و جفونى بنحيب

زينب گويد عمه بدان‌حال بود تا بعشر دوم شهر رمضان رسيد و حالت احتضار او رسيد بقرائت سورۀ مباركه انعام استفتاح نمود همچنان تلاوت فرمود تا باين آيه رسيد لهم دار السلام عند ربهم) كه روحش بآشيان قدس پيوست

و چنانچه در صدر ترجمه اشاره شد كه شوهرش خواست جنازۀ سيد نفيسه را حمل بمدينه بنمايد مردم نزد امير بلد فراهم شدند و او را باسحق برانگيخته‌اند تا از آنچه اراده كرده است روى برتابد اسحق پزيرفتار نشد ايشان اموال بسيار براى او جمع كردند تا بگيرد و از آن انديشه برگردد همچنان پزيرفتار نگشت مردم آنشهر و ديار آن شب را در مشقتى بزرگ بروز آوردند چون بامداد كردند در خدمت اسحق فراهم شدند حال او را دگرگون ديدند سبب سئوال كردند گفت ديشب رسولخدا را در خواب ديدم كه مرا فرمود اموال ايشانرا بايشان رد كن و سيده را نزد ايشان دفن كن

بالجمله سيده را در مزار درب السباع دفن كردند و آنروز از ايام مشهودۀ روزگار بود از اطراف و بلاد و نواحى مردان بيامدند و بعد از اينكه دفن شده بود دسته‌دسته بروى نماز ميگذاشته‌اند و در آن شب شمعها برافروخته‌اند و از هرخانه كه در مصر بود صداي گريه ميشنيدند و تأسفى عظيم بر وى پديد گرديد

جماعتى از اوليا و صلحا قبرش را زيارت ميكردند مثل ذو النون مصرى و ابى الحسن دينورى و ابو على رودبارى و ابو بكر احمد بن نصر دقاق و حمال واسطى و شقران بن عبد اللّه مغربى و ادريس بن يحيى خولانى و فضل بن فضاله و قاضى بكار ابن قيتبه و اسماعيل مزنى صاحب شافعى و خلقى كثير ديگر كه در نور الابصار نام برده و آداب و كلمات زيارت سيده نفيسه در نور الابصار مسطور است

حقير گويد آنچه در ترجمه سيده نفيسه ذكر كرديم تماما محل نظر و تامل و كاملا قابل خدشه است و جدش زيد بن الحسن در كتب رجال ضعيف است و پدرش اضعف از جدش در كتب رجال است و هركه جهت ضعف آنها را طالب است بداند رجوع برجال مامقانى بفرمايد و آنچه دربارۀ سيده نفيسه منقول شده است مصدر نقل تماما كتب عامه است و اللّه العالم

و مقريزى در خطط مصر گويد چند موضع است در مصر كه باجابت دعا معروف است يكى قبر سيده نفيسه است و اول كسى كه بر قبر سيده نفيسه بناى عمارت نهاد عبد اللّه بن سرى بن حكم امير مصر بود و حافظ خليفه در سال پانصد و سى و دوم هجرى بتجديد قبه آن ضريح و بسنك آراستن محراب فرمان كرد

و جماعتى در مدح سيده نفيسه انشا و اشعار كرده‌اند از آنجمله اشعار ذيل است:

يا من له فى الكون من حاجة

عليك بالسيدة الطاهر

نفيسته و المصطفى جدها

اسرارها بين الورى ظاهره

فى الشرق و الغرب لها شهرة

انوارها ساطعة باهره

كم من كرامات لها قد بدت

و كم مقامات لها فاخره

يا حبذا سيدة شرفت

بها اراضى مصرها و القاهره

بنفسها قد حفرت قبرها

حال حياة يا لها حافره

تتلوا كتاب اللّه فى لحدها

و هى لمن قد زارها ناظره

حجت ثلاثين على رجلها

صائمة عن اكلها قاصره

يسقى بها الغيث اذام القرى

قد اجدبت من سجها الماطره

و الشافعى قد كان ياتى لها

سعى الى دار بها غامره

يرجو بان تدعو له دعوة

فيا لها من دعوة وافره

صلت عليه بعد موت و قد

اوصى بذا فهى له شاكره

سبحان من اعلى لها قدرها

لانها بين الورى نادره

و اما شوهر عاليمقدارش اسحق المؤتمن جليل القدر عظيم المنزله شيخ طوسى در رجال خود او را از اصحاب امام صادق شمرده و شيخ مفيد در ارشاد او را از اهل فضل و صلاح و ورع و اجتهاد معرفى كرده و مردم احاديث و آثار از او نقل ميكردند و قائل بامامت برادرش امام موسى بن جعفر بود و طبرسى تقريبا همين قسم او را معرفى كرده و مامقانى او را توثيق كرده و از پدرش نص بر امامت برادرش موسى بن جعفر روايت كرده و در عصر خودش اشبه ناس برسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بوده چنانچه صاحب عمدة الطالب بآن تصريح كرده

و هرگاه ابن كاسب از اسحق مؤتمن نقل حديث ميكرد ميگفت حدثنى الثقة الرضا اسحق بن جعفر و عقب او از فرزندش محمد و حسين و حسن است و بهمين اسحق منتهى ميشود نسب بنى زهره كه خانوادۀ جليلى بودند در حلب و از جمله ايشان است ابو المكارم بن زهره حمزة ابن على بن زهرۀ حلبى عالم فاضل جليل صاحب تضيفات كثيره در كلام و امامت و فقه و نحو آن‌كه از جمله غنية النزوع الى علم الاصول و الفروع است و او پدر و جدش و برادرش عبد اللّه بن على و برادرزاده‌اش محمد بن عبد اللّه از اكابر فقهاء اماميه ميباشند و نبوزهره كه آية اللّه علامۀ حلى اجازۀ كبيرۀ معروفه را براى ايشان نوشته جماعت بسيارى باشند كه همه را بنام و نشان ذكر فرموده و صورت اجازه در مجلد آخر بحار مذكور است

ازالة شبهة نفيسه مشار اليها از اسحق مؤتمن دو فرزند آورد يكى قاسم و ديگرى ام كلثوم و از آنها عقبى نماند و بعضى چنان پندارند كه اين نفيسه را عبد الملك بن مروان تزويج كرد و حاملا در مصر از دنيا رفت و اين گفته ابو الحسن عمرى نسابه است و منشأ اشتباه اين است كه نفيسه مشار اليها را عمه‌اى بوده بنام نفيسه

بنابر نقل ابو نصر بخارى چنانچه گويد لبابه دختر عبيد اللّه بن عباس بن عبد المطلب را قمر بنى هاشم او را تزويج كرد چون آنحضرت در كربلا شهيد شد زيد بن الحسن او را تزويج كرد و از وى دو فرزند آورد يكى پسر و او را حسن ناميد و آنديگر دختر و او را نفيسه ناميد و نفيسه را وليد بن عبد الملك تزويج كرد نه عبد الملك و از وى فرزند آورد و از اينجا است كه چون زيد بر وليد بن عبد الملك در آمد او را بر سرير خويش جايداد و سى هزار دينار دفعة باو عطا كرد

پس معلوم شد كه اين نفيسه كه بنكاح عبد الملك يا وليد بن عبد الملك درآمد عمه نفيسه مشار اليها است دختر زيد است نه دختر حسن بن زيد و نفيسه كه صاحب مقامات مذكوره است دختر حسن بن زيد است

اما حسن بن زيد كنيه‌اش ابو محمد او اول كسى است از علويين كه بسنت بنى العباس جامۀ سياه پوشيد و هشتاد سال زندگانى يافت و از قبل منصور دوانيقى حكومت مدينه را داشت و زمان منصور و مهدى و هادى و رشيد را دريافت و با بنى اعمام خود فرزندان حسن مثنى خصومت داشت

در منتهى الامال گويد از جانب منصور بپنجسال حكومت مدينه داشت پس از آن منصور او را عزل كرده و اموال او را بگرفت و در بغداد ويرا حبس كرد و پيوسته در حبس بود تا منصور وفات كرد و مهدى خليفه شد پس مهدى او را از حبس درآورد و امواليكه از او رفته بود باو برگردانيد و پيوسته با او بود تا آنكه در حاجز كه نام موضعى است در طريق حج وفات كرد و هفت پسر از او بجاى ماند كه نسلا بعد نسل تا بامروز در مشرق و مغرب عالم بسيارند و سادات گلستانه كه در اصفهان غايت اشتهار دارند از نسل همين حسن بن زيد ميباشند

 

نفيسه بنت امير المؤمنين

مكنات بام كلثوم مادرش ام سعيد است كثير بن عباس بن عبد المطلب او را بنكاح خود درآورد ابو الحسن عمرى گويد عبد اللّه الاصغر بن عقيل بن ابى طالب او را نكاح كرد.

 

نورجهان‌بيگم

از بانوان حرم‌سراى جهانگير شاه ابن اكبر پادشاه از سلاطين هند بوده طبع خوش و شيرين داشته و بعضى اشعار او همان دقت و نازكى شعراى هند را دارا بوده از آنجمله است شعرى كه در مدح شوهر خود گفته و اظهار محبت او را كرده ميگويد

 

ترانه تكمۀ لعل است بر لباس حرير

شده است قطرۀ خون منت گريبانگير

و لها ايضا

نام تو بردم زدم آتش بجان خويش

در آتشم چه شمع ز دست زبان خويش

گويند ابتدا مردى بنام شيرافكن او را تزويج كرد و خود باين مناسبت گفته

نورجهان گرچه باسم زن است

در صف مردان زن شيرافكن است

بعد از شيرافكن در حرم پادشاه راه يافته و در سلك بانوان منسلك گشته در هر حال ابيات ذيل از او است

بقتل چون منى گر خاطرت خوشنود ميگردد

بجان منت ولى تيغ تو خون‌آلود ميگردد

و لها ايضا

واى بر شاعران ناديده

غلطى را بخوش پسنديده

سرو را قد يار ميگويند

ماه را روى او بسنجيده

ماه جرمى است با تمام غبار

سرو چوبى است ناتراشيده

و لها ايضا

گشاد غنچه اگر از نسيم گلزار است

كليد قفل دل ما تبسم يار است

نه گل شناسد و نى رنگ و بو نه عارض زلف

دل كسى كه بحسن ويش گرفتار است

قبر نورجهان در شاه‌درۀ لاهور است و بر لوح مزارش نقش كرده است

بر مزار ما غريبان نى چراغى نى گلى

نى پر پروانه يا بى نى صداى بلبلى

(خيرات حسان)

 

نوش‌آفرين

در تاريخ عضدى اين زنرا بسيار ستوده كه از بانوان حرم سلطان فتحعلى شاه بوده و گفته كه اين زن در فريادرسى زيردستان و بذل اموال بمستحقان كم‌نظير بوده

 

نهانى والدۀ شاه سليمان

در تذكرة الخواتين گويد پدرش از اعاظم و اكابر بوده چون نهانيرا هنگام رفتن بخانۀ شوهر رسيد و آوازۀ جمال دلكش آن پريرخسار گوشزد هرقوم افتاد هريك بخواستگارى سربلند كردند نهانى اين رباعى را نوشت در چهارسوق بازار معلق كرد كه هركه آنرا حل كند قدم براى خواستگارى پيش گذارد و آن رباعى اين است

از مرد برهنه‌روى زر ميطلبم

از خانۀ عنكبوت پر ميطلبم

من از دهن مار شكر ميطلبم

و از پشه ماده شير نر ميطلبم

بالاخره كسي پيدا نشد كه حل اين مشگل بنمايد و نهانى بى‌شوهر بود تا از دنيا رفت.

بعد از فوت او مردى كه او را سعد اللّه خان ميگفته‌اند مطلب را دريافت اين دو بيت را در حل اين معما سروده و مردمان آنرا پسنده داشته‌اند

علم است برهنه‌رو كه تحصيل زر است

آن خانۀ عنكبوت دل بال و پر است

زهر است جفاى علم و معني شكر است

هرپشه از آن چشيد آن شير نر است

 

حرف الهاء

 

همدمى

در تذكرة الخواتين گفته تخلص شريفه بانوى جرجانى است كه از سيدات جرجان بوده طبعى موزون داشته نمونه آن ابيات ذيل است

من سوخته لاله‌رخانم چه توان كرد

واله‌شدۀ سبزه خطانم چه توان كرد

صد تير بلا و ستم جور رسيده

زان ناوك دلدوز بجانم چه توان كرد

مجنون‌صفت از عشق بتان زار و نزارم

ديوانۀ ليلى صفتانم چه توان كرد

جز نام توام هرنفسى ذكر ديگر نيست

نامت شده چون ورد زبانم چه توانكرد

اى همدمى از جور رقيبان ستمكار

بر عرش برين رفت فغانم چه توان كرد

و نيز گفته

جامه گلگونى درآمد مست در كاشانه‌ام

خيز اى همدم كه افتاد آتشى در خانه‌ام

هند زوجه امام حسن عليه السّلام

دختر سهيل بن عمرو در ناسخ جلد متعلق باحوال امام حسن عليه السّلام گويد اين هند ابتداء در حبالۀ نكاح عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد بود از پس مرگ او ضجيع عبد اللّه ابن عامر بن گريز شد پس از ايامى چند عبد اللّه او را طلاق گفت چون اين خبر بمعويه رسيد بسوى ابو هريره مكتوب كرد كه هند را از براى يزيد نكاح كن ابو هريره آهنگ سراى هند نمود در عرض راه حسن بن على عليه السّلام را ملاقات كرد آنحضرت فرمود آهنگ كجا دارى.

ابو هريره گفت ميروم تا دختر سهيل بن عمرو را از براى يزيد بن معويه كابين بندم حسن عليه السّلام فرمود مرا نيز نزد هند تذكره ميكن تا هركه را خواهد اختيار نمايد ابو هريره بنزد هند آمد و قصه خواستگارى معويه را از براى پسرش يزيد بشرح نمود و از آنچه امام حسن عليه السّلام فرموده بود نيز تذكره نمود

هند گفت اى ابو هريره تو چه صلاح ميدانى از براى من هركه را ميخواهى اختيار كن ابو هريره گفت من حسن را اختيار كردم پس هند بحباله نكاح آنحضرت درآمد پس از مدتى عبد اللّه بن عامر بمدينه آمد و خدمت امام حسن معروض داشت كه مرا در نزد هند وديعتى است اكنون بدان وديعت حاجت دارم امام حسن عليه السّلام او را با خود بدرون سراى درآورد و هند را حاضر نمود نخستين عبد اللّه لختي بگريست حسن فرمود اگر خواهى او را طلاق گويم تا با تو پيوسته بشود و از براى شما محللى بهتر از من بدست نشود.

عبد اللّه گفت نخواهم پس هند برفت و دو سفط بياورد و هردو را سر بگشود و آن هردو آكنده از جواهر بود از يكى قبضه‌اى برگرفت و آن ديگر را با هند گذاشت و برفت و هرگاه از خصال اين شوهران از هند پرسش ميكردند ميگفت سيدهم جميعا الحسن عليه السّلام

حقير گويد احتمال قوى ميرود كه اين هند همان ام خالد باشد كه معويه بحيله طلاق او را گرفت و بالاخره نصيب امام حسن عليه السّلام گرديد چنانچه تفصيل او را در ترجمه‌ام خالد در جلد سوم ص ٣٧٣ ياد كرديم و شاهد بر آن اين است كه صاحب ناسخ زوجات امام حسن عليه السّلام را كه بنام و نشان نقل كرده نامى از ام خالد نبرده بلكه گفته يكى از آن زوجات دختر سهل بن عمرو است و ايندختر سهل بن عمرو هند بود و ممكن است كنيه‌اش ام خالد بوده ولى هردو حكايت با هم فرق بسيار دارد و اللّه العالم بالتعدد و الاتحاد.

و لا يخفى كه عبد اللّه بن عامر بن كريز پسردائى عثمان بن عفان و والى او در بصره و فارس بود تا عثمان كه كشته گرديد بمكه آمد و در حزب عايشه داخل گرديد و جنگ جمل را سرپا كردند سپس از قبل معويه والى بصره بود تا اينكه در سنه پنجاه هشت از دنيا رفت.

و حقير ترجمه او را در جلد (چهارم الكلمة التامه) ايراد كرده‌ام و پدر اين هند سهل بن عمرو و شوهر اولش عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد از مجاهيلند

 

هند بنت مخرمة

الانصارى در ترجمه دختر حجر بن عدي بآن اشاره شد و پدرش محزمه با خاء معجمه و راء مهمله بر وزن مشربه معلوم نيست كه مخرمة بن عدى الجذامى است يا مخرمة بن شريح الحضرمي يا مخرمة بن القاسم بن مخرمه هرسه از صحابه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم ميباشند ولى احوال آنها روشن نيست و قيل هند مشار اليها دختر زيد بن مخرمة الانصارى است و هو ايضا مجهول

 

هند زوجۀ يزيد

دختر عبد اللّه بن عامر بن كريز كه آنفا نام برده شد چنان مينمايد كه از اهل ولا و محبت بوده بيشتر ارباب مقاتل چنين نوشته‌اند كه دختر عبد اللّه بن عامر بن كريز كه ضجيع يزيد بود و هند نام داشت و از آن پيش در سراى امام حسين عليه السّلام روز ميگذاشت چون تعليق سر مبارك حسين را بدروازۀ خانه نظاره كرد از خرد بيگانه شد و بعلاوه اهل بيت رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم را چنين بيچاره بديد بى‌هشانه از سراى خويش بيرون دويد و بى‌پرده بمجلس يزيد كه قاص بمعارف و صنا ديد بود رفت فقالت يا يزيد ارأس بن فاطمه بنت رسول اللّه مصلوب على باب دارى

يزيد چون اين بديد ناپروا بسوى او بدويد و عباى خود را بر سر هند انداخت و گفت اى هند چندانكه توانى بر پسر دختر پيغمبر كه خاص و خالص قريش است بنال و بانك ناله و عويل برآر ابن زياد ملعون عجلت كرد و او را بكشت خدا او را بكشد.

و نيز در ناسخ و غير ناسخ گويد كه در آنهنگام كه سر حسين در خانه يزيد بود هند زوجۀ يزيد در خواب ديد كه درهاي آسمان گشوده گرديد و ملائكه صف در صف بزيارت سر حسين عليه السّلام فرود ميشوند و ميگويند السلام عليك يابن رسول اللّه و نگران شد كه سحابى از آسمان فرود شد و از ميان آن جماعتى از مردان بيرون شدند در آن ميانه مردى را ديدار كرد درى الوجه قمرى اللون كه آمد و خود را بر سر حسين عليه السّلام افكند و دندانهاى او را همى بوسه ميزد و همى گفت يا ولدى قتلوك اتراهم ما عرفوك و من شرب الماء منعوك يا ولدى انا جدك رسول اللّه و هذا ابوك على المرتضى و هذا اخوك الحسن و هذا عمك جعفر و هذان حمزه و العباس و همچنين اهل بيت خويش را واحدا بعد واحد بشمار گرفت

اين هنگام هند هولناك از خواب بيدار شد نورى بر سر حسين عليه السّلام منتشر ديد با هول و هرب بجستجوى يزيد شتافت او را در خانۀ تاريكى يافت كه روى بر ديوار كرده و همى گويد مالى و للحسين هند بر هم و غم او بيفزود و از براي او خواب خود را شرح داد.

و نيز در منتهى الامال گويد نقلا از كامل بهائى كه يزيد خمر ميخورد و درد شراب را در كنار طشتى ميريخت كه سر حسين در او بود زوجۀ يزيد هند آن سر را برداشت و با آب و گلاب پاك بشست آن شب فاطمۀ ع زهرا را در خواب كه از او عذرخواهي ميكند (اين ترجمه مكرر شده) در جلد ۴ تحت عنوان زوجه يزيد گذشت

 

هند بنت اثاثة بن

عباد بن المطلب بن عبد مناف شاعرة من شواعر العرب اسلام آورد و با رسول خدا بيعت كرد و آنحضرت در غزوۀ خيبر سى وسق ١طعام باين هند و برادرش مسطح بن اثاثه داد و اين زن در غزوۀ احد هنگامى كه هند جگرخوار بآواز بلند اين اشعار مي‌خواند:

نحن جزينا كم بيوم بدر

و الحرب بعد الحرب ذات السعر الخ

هند بن اثاثه اشعار ذيل در جواب او بسرود

خزيت فى بدر و بعد بدر

يا بنت وقاع العظيم الكفر

قبحك اللّه غداة الفجر

بالها شميين طوال السمر

بكل قطاع حسام يفرى

حمزة ليثى و على صقرى

اذرام شيب و ابوك غدرى

فخضبا منه ضواحى النحر

و در جنگ بدر هنگامى كه عبيدة بن الحارث بن عبد المطلب شهيد شد اين هند مرثيه‌اى براى او انشا كرد و در طبقات ابن سعد و سيره ابن هشام و اصابه و اسد الغابه ترجمه شده است

(١) -الوسق على وزن فلس شصت صاع ميشود در مجمع البحرين گويد وسق يك بار شتر است.

 

هند زوجة عبد اللّه محض

مشار اليها بانوئى مجلله بوده و او دختر ابو عبيدة الاسود بود در ترجمه دخترش زينب بنت عبد اللّه محض در جلد چهارم اشاره كرديم و اين زن مادر محمد نفس زكيه و ابراهيم قتيل باخمر است و اين ابراهيم از ائمه زيديه است در شجاعت و دين‌دارى و تبحر در علوم از فقه و ادب و خطابه و شعرسرائى با كمال فصاحت بيان و بلاغت لسان از تمام اقران زمان خود ممتاز بود بعد از شنيدن شهادت برادر در غرۀ شهر شوال بفاصله شانزده روز از انقضاء قتل برادرش محمد نفس زكيه خروج كرد و بر بصره و اهواز و فارس غالب شد و منصور مشغول بعمارت بغداد و بناء آن بود و تمام عسكر و لشكر او در شام و خراسان و افريقيه متفرق بودند جز دو هزار نفر از سپاهيان باقى نبودند و از اين طرف يكصد هزار نفر با ابراهيم انجمن شدند و متفق بر قتل منصور گرديدند منصور ناچار عيسى را با حميد بن قحطبه و جمعى از سپاهيان براى دفاع ايشان فرستاد بكرات عديده مغلوب و مقهور شدند و خود ابراهيم بنفس نفيس مباشرت حرب و جنگ بود و هرقدر او را مانع شدند نپذيرفت و هرلحظه خشم وى زيادتى مى‌كرد و اتباع ابراهيم چون شعله نار جواله با جلالت قلب و اطمينان خاطر بر ايشان حمله مينمودند در آنهنگامه مردى بلندبالا ازرق‌چشم فرياد كرد اى اصحاب ابراهيم من كشندۀ محمد هستم

اين وقت از اطراف دوستان ابراهيم هريك بمثابه باز شكارى بر وى هجوم آوردند و از دم تيغهاى برنده پاره‌پاره‌اش كردند و سرش را بنزد ابراهيم انداخته‌اند و از لشكريان منصور نتوانسته‌اند در مقام حمايت برآيند و منصور وحشت كرده نميدانست چه حيله انگيزد و چون منهزمين خود را بدروازۀ كوفه يافت خيال فرار كردن داشت كه از دروازۀ ديگر هزيمت نمايد و جان عاريت نجات دهد و مركب براى فرار خود مهيا كرده بود و همى گفت اين قول صادقهم اشاره بفرمايش امام صادق عليه السلام بود كه فرمود صبيان بنى العباس با اين خلافت بازى مى‌كنند و به بنى الحسن نخواهد رسيد عاقبت بمفاد اردنا امرا و اراد اللّه غيره تيرى از دست قضا بر گلوى ابراهيم رسيد و معلوم نشد آن كه بود و خون جارى گرديد

پس ابراهيم بروى اسب افتاد و از معركه بكنارى رفت ياران وى خواسته‌اند او را مستور نمايند حميد بن قحطبه از اين واقعه موجعه آگاه گشت بنهايت مسرور شد و سر مباركش را جدا كردند و با عيسى سجدۀ شكر بجا آوردند و سر مباركش را بجانب كوفه روانه نمودند

در روز دوشنبه بيست پنجم ذى قعدة الحرام در سال يكصد و چهل و پنج از هجرت و ابراهيم چهل و پنج ساله بود كه شهيد شد و پانصد نفر از يارانش در وقعه باخمرا مقتول شدند و چون سر مباركش را بنزد منصور نهادند اظهار مسرت كرد و اين بيت را بخواند

فالقت عصاها و استقر بها النوى

كما قرت عين بالاياب المسافر

و بآورنده آن رأس مبارك جائزۀ بسيار داد سپس در عاقبت بر آنسر نگريست و گريست كه اشكهاى وي بر صورت ابراهيم آمد و خطابات مشفقانه كرد و گفته‌اند از حالت رقت منصور كسيرا ديگر جرأت بر تهنيت نشد و در تعزيت هم تاملى داشته‌اند تا آنكه مردى بدسيرت نااصل آب دهن بصورت ابراهيم انداخت منصور برافروخت و حكم نمود بر كوبيدن سرش تا اينكه از حميم جحيم بعوض آب دهان خود عوض گرفت.

سپس منصور فرمان داد كه آنسر را ببرند در زندان در دامن پدرش عبد اللّه بگذارند مسعودى در مروج الذهب گويد كه ربيع حاجب سر ابراهيم را در زندان بنزد عبد اللّه پدرش آورد و وى نماز ميكرد يكى از برادرانش گفت تعجيل نما چون فراغت يافت و سر ابراهيم را ديد برداشت و گفت اهلا و سهلا يا ابا القاسم لقد وفيت بعهد اللّه و ميثاقه خوش وفا كردى

ربيع گفت چگونه بود پسرت ابراهيم گفت (فتي كان يحميه من الضيم نفسه و ينجيه من دار الهوان اجتنابها)

سپس با ربيع حاجب گفت بمنصور بگو قد مضى من يومنا ايام و من نعيمك مثلها و الملتقى بيننا القيمة و اللّه الحاكم يعنى روزهاى عمر ما گذشت و همين طور ايام نعمت و مسرت تو ملاقات ما و تو در روز قيامت است و خداوند قهار جبار حكومت ميفرمايد ربيع گفت از اين عبارت كه حكايت از دلسوختگى و سوزش دل عبد اللّه ميكرد يقين بر هلاكت منصور نمودم و بر خود لرزيدم

و دعبل بن على الخزاعى در قصيده‌اش فرموده است

و اخرى بارض الجوزجان محلها

و قبر بباخمرى لدى القربات

و مراد از جوزجان مدفن يحيي پسر زيد شهيد است در حدود خراسان و مراد از باخمرى مقنل و مصرع ابراهيم است و آن قريه‌اى از قراى كوفه است

مسعودى گويد شانزده فرسخ از كوفه بكنار است بالجمله عبد اللّه محض را هم منصور در زندان تلف كرد و زندان را بر سر ايشان خراب كردند و عبد اللّه محض هند را بسيار دوست ميداشت و اين هند يك شوهر قبل از عبد اللّه كرده بود و چون آن شوهر از دنيا رفت ميراث بسيارى بهند رسيد و عبد اللّه محض كمال فقر را داشت بتوسط  مادرش فاطمه بنت الحسين هند را خواستگارى كرد ابو عبيده پدر هند پذيرفت و اطاعت كرد و از هند قبول اين دعوت را مسئلت نمود و گفت عبد اللّه فرزند پيغمبر است

پس هند خود را زينت و آرايش كرده عبد اللّه را در خانۀ خويش خواست و جامۀ فاخر در وى پوشانيد كه فاطمه مادرش در عجب شد و عبد اللّه به هند علاقه و انس غريبى پيدا كردند و عبد اللّه دربارۀ هند اشعارى دارد از آنجمله گويد بر حسب نقل جنته النعيم ص ٧٨

هند احب الى من مالى و روحى اجمعا

و عصيت فيه عواذلى و اطعت قلبا موجعا

يعنى اى هند تو از مال و جان من عزيزتري پس در دوستى تو ملامت ملامت كنندگان را مخالفت مينمايم و اطاعت قلب دردناك را مينمايم

 

هيفاء جده شاهزاده عبد العظيم

و او ام ولد بود و پدر شاهزاده عبد العظيم عبد اللّه معروف بقافه است و قافه اسم مكانى است و پدر عبد اللّه على شديد است چون وفات كرد على شديد جاريۀ او هيفاء را فروخته‌اند و نميدانسته‌اند كه حامله است بعد از چندى معلوم شد حامله است جدش حسن بن زيد او را استرداد نمود پس عبد اللّه از وى متولد گرديد و چون بحد رشد رسيد جدش حسن مدتى او را در قافه حاكم نمود از اين جهت عبد اللّه را قافه ميگفته‌اند تا اينكه مشتبه بعبد اللّه با هرفرزند امام زين العابدين نشود و هريك از عبادله لقبى داشته‌اند كه بآن معروف بودند مثل عبد اللّه محض و عبد اللّه ابيض و عبد اللّه صلصل و عبد اللّه رسى و عبد اللّه اشتر و عبد اللّه احول كه همه اين جماعت امام‌زادگانند يا بلاواسطه يا مع الواسطه بالجمله از عبد اللّه بن على الشديد شاهزاده عبد العظيم متولد گرديد

 

حرف الياء

 

ياسمن بو

در تذكرة الخواتين گويد ياسمن بو زوجۀ ميرزا عسكر دامقاني بوده و مدتى در هندوستان بسر ميبرده در بلاد دكن شوهر او از دنيا رفت و مشار اليها در حرمسراى يكى از امراى دولت تيموريه بدهلى رفته و تا پايان عمر روزگار بعزت گذرانيده خط ثلث و نستعليق و نسخ را بخوبى مينوشت بعلاوه طبعى سرشار و روان داشته ابيات ذيل نمونه او است

بآه و ناله كردم صيد خود وحشي‌نگاران را

بزور جذب كردم رام با خود كج‌كلاهان را

بنوشيدم سحرگه چون شراب بى‌ريائى را

گرو كردم بجام مى لباس پارسائى را

شدم همدم بميخاران بخلوت‌خانه حيرت

شكستم ساغر و پيمانه و زهد و ريائى را

گرفتم دامن صحرا شدم هم‌پيشۀ مجنون

سبق‌آموز گشتم درس عشق بينوائى را

حقير گويد تا باينجا خاتمه داديم ذكر بانوان دانشمند شيعه را و بهمين قليل از كثير قناعت كرديم چون مشت نمونۀ خروار است و اختصار مطلوب است و چون عقيدۀ حقير اين است كه بانوان امم سالفه هرگاه مذهب شوهران خود داشته‌اند البته از شيعيان امير المؤمنين عليه السّلام هستند فلذا چنان مناسب ديدم كه جمعى از مشاهير آنها را در خاتمه اين اوراق ثبت نمايم تا اين پنج جلد رياحين الشريعه در ميان تأليفات راجع باين قسمت ممتاز و برترى داشته باشد و جامع‌تر و كاملتر خود را معرفى كند و اخبار بسيارى شاهد بر اين است كه انبياء همه شيعه بودند چون معنى شيعه من شايع عليا و قدمه بالامامه على غيره و اين عقيدۀ همه انبيا است

از آنجمله در جلد هفتم بحار روايت مفصلى نقل ميفرمايد كه در آخر آن باين الفاظ ميفرمايد

(ان اللّه لم يخلق احدا الا و اخذ عليه الاقرار بالواحدانيه و الولاية للذرية الزكيه و البرائه من اعدائهم و ان العرش لم يستقر حتى كبت عليه بالنور لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه و على ولى اللّه صلواة اللّه عليهم اجمعين)

يعنى ذات بارى‌تعالى خلق نكرد احدى را مگر آنكه اخذ ميثاق و اقرار گرفت كه شهادت بدهند بوحدانيت بارى‌تعالى و رسالت انبيا و اعتراف بامامت ذرية زكيه و بيزارى از دشمنان ايشان و عرش پروردگار آرام نگرفت تا با نور بر او نوشته شد لا اله الا اللّه محمّد رسول اللّه على ولى اللّه و مجمع اين اخبار هفتم بحار و كفاية النصوص خزاز رازى و غير آن هركه ميخواهد بآنجا رجوع كند.

و در مجمع البحرين در لغة شيع مرسلا از رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم حديث كند كه رسول خدا شبى نشسته بود و اصحاب خود را حديث ميكرد از جمله فرمود اى جماعت هرگاه بانبياء سلف صلوات ميفرستيد اول بمن صلوات بفرستيد سپس بايشان مگر جد من ابراهيم خليل را كه هرگاه خواستيد بر من صلوات بفرستيد اول صلوات بر جدم ابراهيم خليل بفرستيد بعد بر من

اصحاب عرض كردند وجه اينكه ابراهيم خليل اين مقام را پيدا كرد چيست رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرمود شبى كه مرا بمعراج بردند چون بآسمان سوم رسيديم منبرى براى من نصب كردند من بر عرشۀ منبر قرار گرفتم و ابراهيم بر پله پائين‌تر از من قرار گرفت و انبياء اولين و آخرين اطراف منبر من نشسته بودند كه در اين هنگام على بن ابي طالب عليه السّلام ظاهر شد در حالتى كه بر ناقه‌اى از نور سوار بود و صورت او چون ماه شب چهارده درخشان و جمعى در اطراف او چون ستاره‌هاى نورافشان بودند اين وقت ابراهيم خليل با من گفت اى محمد اين كدام پيغمبر بزرگوار يا ملك عاليمقدار است من او را گفتم اين نه پيغمبر معظم و نه ملك مقرب است اين برادر من و پسرعم و شوهردختر من و وارث علم من على بن ابى طالب است ابراهيم گفت اين جماعت كه مانند ستارهاي درخشان در اطراف او هستند چه كسانى باشند من گفتم اين جماعت شيعيان على بن ابى طالبند ابراهيم عرض كرد پروردگارا قرار بده مرا از شيعيان على بن ابى طالب اين وقت جبرئيل اين آيه را آورد (وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرٰاهِيمَ)

(شفهينى چه‌قدر خوب گفته در قصيده خود)

قد افلح المؤمنون القائلون بما

اقامه اللّه فى ارض له و سما

اللّه الهمهم خير الدليل الى

نهج السبيل و كانوا قدوة العلماء

لما تولوا امير المؤمنين و قد

احله اللّه فى اوج الهدى علما

للّه من نور قدس قد تجسم فى

خير الهيا كل و الاجسام و انتظما

لولاء لم يخلق الافلاك خالقها

و لا اعدله لوحا و لا فلما

و لا اضاء له شمس و لا قمر

و لا اهتدى احد من حيرة و عمى

اللّه اذهب عنه الرجس اذ طهرت

نفس له ربها زكي و قد عصما

و كان لطفا من اللّه الكريم له

اقام حجته فى الخلق اذ حكما

يكفى محبيه من تعداد سودده

و فضله بعض ما قالت به الخصما

و ائبتوه جميعا فى صحاحهم

فا عجب لامر عظيم يبهر الحكما

فليشكر اللّه من والى على و قد

فازت يداه بحبل اللّه و اعتصما

تا باينجا فصل اول كتاب كه در بقيۀ بانوان دانشمند شيعه بود خاتمه پيدا كرد)

 

فصل دوم در ترجمۀ مشاهير بانوان امم سالفه

 

حوا مادر آدميان

اول بانوئى است كه از كتم عدم قدم بعرصه وجود نهاد و ذات بارى‌تعالى او را بيد قدرت خود آفريده است و نهصد و سى و يك سال در اين دنيا عمر كرد پس از آدم ابو البشر يك سال مريض گشت و پانزده روز بسترى بود سپس بعالم ديگر انتقال نمود

(درة البيضاء) و در مجمع البحرين در لغت حوا گويد عاشت بعد آدم سنة و دفنت معه و در لغة (صلصل) گويد عن ابى جعفر قال كان عمر آدم منذيوم خلق الى ان قبض تسعمأته و ثلاثين سنة و دفن بمكه و نفخ فيه يوم الجمعه بعد الزوال و در لغة آدم گويد و نقل انه عليه السّلام لم يمت حتى بلغ ولده و ولد ولده اربعين الفا)

بنابراين تاريخ حوا نهصد و سى و يك سال زندگانى كرده و چهل هزار از اولاد و اولاد اولاد خود را ديده چون برحمت حق پيوسته در مكه در پهلوى آدم مدفون شده است

 

كيفيت خلقت حوا

حضرت حوا باعتقاد تمامت مورخين عرب و فارس و اهل اروپ نخستين زنى است كه آفريده شده است و دومين مخلوق خداى تعالى از جنس بشر است و مادر جهانيان است و در كيفيت خلقت او سخن باختلاف شده و احاديث متعدده نقل شده است ولى آنچه معتبر است روايت زرارة بن اعين از امام صادق عليه السّلام است كه علامۀ مجلسي در جلد اول حيوة القلوب بسند معتبر آنرا نقل كرده كه زراره ميگويد عرض كردم بامام صادق عليه السّلام يابن رسول اللّه جماعتى ميگويند كه حق‌تعالى خلق كرد حوا را از دندۀ چپ آدم ابو البشر حضرت فرمود منزه است خدا و عالى‌تر است از آنچه ايشان ميگويند كسيكه اينرا ميگويد قائل ميشود كه خدا قدرت نداشت كه خلق كند از براى آدم زوجه او را از غير دندۀ و راه تشنيع را بر خدا باز ميكند كه بگويد بعض جسد آدم با بعض ديگرش جماع ميكند چون حوا از دندۀ او خلق شده چه چيز باعث شده است ايشان را كه اين سخنان ميگويند خدا حكم كند ميان ما و ايشان و از ما دور بدارد ايشان را

سپس آنحضرت فرمود كه چون حق‌تعالى خلق كرد آدم را از خاك امر كرد ملائكه را كه از براى او سجده بنمايند و خواب را بر آدم غالب نمود پس از نو پديد آورد از براى او خلقى و او را در فرجه ميان پاهاى آدم جاى داد تا زنان تابع مردان باشند پس حوا بحركت آمد و از حركت او آدم بيدار شد ندا رسيد بحوا كه از آدم دور شو چون آدم نظرش بر حوا افتاد خلق نيكوئى ديد كه شبيه است بصورت او اما زن است پس با حوا سخن گفت حوا نيز با آدم بلغت او سخن گفت پس آدم بحوا گفت تو كيستى گفت من خلقى هستم چنانچه مينگرى خداى متعال مرا خلق كرده است

در اينوقت آدم مناجات كرد كه اى پروردگار كيست اين خلق نيكو كه قرب او مونس من گرديد و نظر كردن بسوى او مرا از وحشت بيرون آورد حق‌تعالى فرمود اين كنيز من است حوا آيا ميخواهى با تو باشد و مونس تو گردد و با تو سخن گويد و بهرچه او را فرمائى اطاعت كند گفت بلى اى پروردگار من و ترا باين سبب شكر ميكنم تا زنده باشم

پس حق‌تعالى فرمود كه اكنون او را خطبه و خواستگارى كن او را بسوى خود كه او كنيز من است و از براى دفع شهوت تو خوب است اينوقت حق‌تعالى شهوت مقاربت با زنانرا در آدم ابو البشر قرار داد پس آدم عرض كرد كه پروردگارا از تو خواستگارى ميكنم او را پس بچه‌چيز در برابر اين نعمت از من راضى ميشوى فرمود كه رضاى من در اين است كه معالم دين مرا باو بيآموزى آدم گفت قبول كردم كه اين عمل را بجا بياورم حق‌تعالى فرمود اكنون او را بتو تزويج كردم او را بسوى خود بر و معرفت بامور دين را حق تعالي بآدم تعليم داده بود

پس آدم بحوا گفت بيا نزد من حوا گفت تو بيا نزد من اينوقت خداوند متعال آدم را فرمود تو برو بنزد حوا پس حضرت آدم برخواست و رفت بسوى حوا و از اينجا است كه بايستى مردان بسوى زنان روند براى خواستگارى پس اين است قصه آدم و حوا)

مؤلف گويد رواياتى كه بر خلاف روايت مذكوره باشد يا از مجعولات يهود است كه علماء اهل سنت آنرا از كتب يهود برداشته‌اند و در تفاسير خود وارد كردند و آنچه از اهل بيت عليه السّلام در اين باب رسيده است بر فرض صحت سند آنها بايد حمل بتقيه بشود يا محملى ديگر بايد براى او بدست آورد مثل اينكه در روايت علل الشرايع ميفرمايد انماسميت حوا لانها خلقت من الحيوان او من الحى

و صحيح آن است كه در مجمع البيان ميفرمايد قيل لانها ام كل حي اگرچه اين تعبير را نسبت بقيل داده است ولى در غايت قوت است

و مثل رواياتى كه ميگويد آدم از آب و گل خلق شد همت فرزندانش در آب و گل است و چون حوا را از آدم خلق كردند همت زنان را در خدمتگزارى مردان مقدر كردند)

اين روايت بر فرض صحت سند معنى اين استكه چون خلقت زن بعد از مرد بوده بايستى تابع باشد

و اما آيه كريمه در سورۀ نساء (خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً كَثِيراً وَ نِسٰاءً) يعنى خلق كرد شما را از يك نفس واحده و از آن نفس زوجى براى او آفريد و پراكند و منتشر كرد از آن جفت مردان بسيار و زنان.

بعضي چنان گمان ميكنند كه اين آيه نص است كه حوا از آدم خلق شده است و حال آنكه چنين نيست چونكه آيه دلالت ندارد كه حوا از پارۀ تن آدم خلق شده باشد يعنى از استخوان دندۀ چپ آدم بلكه معني چنين است كه گل آدم و حوا يكى است و هردو از يك نفحه رحمانى هستند.

و بالفرض كه ظاهر در معناى مذكور باشد چون مستلزم امر مستهجنى است البته لازم است كه از ظاهر آن صرف نظر بنمائيم مثل ظواهر آياتيكه ظاهر در تجسم است مثل قوله تعالى جٰاءَ رَبُّكَ و إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ و غير ذلك

و ميتوان گفت كه من در (وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا) تعليلى باشد يعنى خلق لها زوجها و معنى چنين ميشود كه خداى تعالى حوا را براى آدم خلق كرد يا من ابتدائى بوده باشد باين معنى كه در ابتدا آدم را بيافريد و از جنس و نوع او جفت او را خلق كرد و علاوه بر روايت امام صادق عليه السّلام كه گذشت روايت ديگر كه در درة البيضاء نقل كرده از امام باقر عليه السّلام كه ابو المقدام كه از اصحاب آنحضرت است سؤال كرد كه خداى تعالى از چه چيز حوا را خلق كرد.

آنحضرت فرمود مردمانرا در اين خصوص عقيدت چيست گفت ميگويند او را از دنده‌هاى آدم خلق نمود فرمود دروغ ميگويند مگر خداوند عاجز بود كه حوا را از غير ضلع آدم خلق بفرمايد عرض كرد فدايت شوم پس از چه چيز او را آفريد فرمود پدرم زين العابدين از پدرانش روايت كرد كه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرمود خداوند متعال از قبضۀ خاك آدم را آفريد و اندكى از آن خاك بجاى ماند پس حوا را از آن بيافريد.

بالجمله از آن پس كه خداى تعالى آدم و حوا را آفريد بايشان امر فرمود كه به بهشت درآيند چنانكه در قرآن مجيد فرمايد (وَ قُلْنٰا يٰا آدَمُ اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ اَلْجَنَّةَ وَ كُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَكُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِينَ)

يعني اى آدم تو و زوجه‌ات در بهشت ساكن شويد و بخوريد از آن با گوارائى هرچه را ميخواهيد ليكن بدين درخت نزديك نشويد و اگر نزديك آندرخت شويد و نافرمانى كنيد هرآينه از ظالمان محسوب شويد پس شيطان آدم و حوا را بفريفت چنانچه خداى تعالى ميفرمايد

(و قال الشيطان مٰا نَهٰاكُمٰا رَبُّكُمٰا عَنْ هٰذِهِ اَلشَّجَرَةِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونٰا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونٰا مِنَ اَلْخٰالِدِينَ وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ اَلنّٰاصِحِينَ)

شيطان گفت پروردگار شما نهى نكرده است شما را از نزديكى اين درخت مگر اينكه شما دو فرشته باشيد و هميشه در بهشت مخلد باشيد و بدان مقام عالى نرسيد و قسم ياد كرد براى آدم و حوا كه همانا من از ناصحان و خيرخواهان شمايم و بمصداق (وَ عَصىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوىٰ) از آن شجره تناول كردند (فَأَزَلَّهُمَا اَلشَّيْطٰانُ عَنْهٰا فَأَخْرَجَهُمٰا مِمّٰا كٰانٰا فِيهِ وَ قُلْنَا اِهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي اَلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلىٰ حِينٍ) يعنى بفريفت ابليس ايشانرا از خلد برين و بيرون كرد آنها را از آنچه در آن بودند و فرموديم اى آدم و اى حوا و اى شيطان و اى مار پائين برويد از بهشت بروى زمين و بعضى از شماها مر بعض ديگر را از دشمنان باشيد يعنى آدم و حوا و فرزندان ايشان با شيطان و مار دشمند و شيطان و مار دشمن با ذريۀ آدم‌اند و از براى شما در زمين و محل استقرار و تعيش و برخوردارى است تا هنگام موت.

 

پاره‌اى از فضائل حوا ام البشر

اولا اين مادر آدميان نخستين زن از زنان پاكان و نيكان است و در ابتداء آفرينش مانند آدم صفى اللّه طينت طيبه‌اش بيد قدرت كامله الهيه عجين و از براى شوهرش امتى واحده و نعم القرين شد و حكمت در ايجادش براى انس و سكونت خاطر شريف آدم ابو البشر و رفع وحشت و بقاء ذريه نوع بشر و بعثت انبياء عظام با تشريع شرايع و اشاعه معروف و نشر احكام و اكثار معرفت حقه و اظهار عبوديت خالصه بود كه خداوند سبحان بطرز مخصوص خلقت هستى بر وى پوشانيد و او را از زيادى گلى كه از زير زانوى حضرت آدم عليه السّلام مانده بود بيافريد و از اين جهت زنانرا تابع مردان كرد و ثانيا اين دو بزرگوار بر ما حق ابوت و امومت دارند كه اگر بروزگاران فرزندانش تا قيام قيامت بخواهند احصاء حقوق و مفاخر و مآثر ايشانرا كنند نتوانند خصوص در بدو ايجاد و اول كسيكه مطلع انوار فيض آثار محمدى شد حضرت آدم عليه السّلام بود بعد از آن از ناصيه عليه جليه حوا جلوه‌گر گشت و روى زمين را رشك خلد برين كرد فعليها من التسليمات ما از كاها و من التكريمات ما اسناها

و ثالثا علامۀ مجلسى در زاد المعاد در دعاى عمل ام داود كه در پانزدهم ماه رجب بجا ميآورند از امام صادق منقولست كه در آن دعا عرض ميكند (اللهم صل على امنا حوا المطهره من الرجس المصفات من الدنس المفضله من الانس المتردد بين محال القدس)

و رابعا آنكه گل وجودش از خاك پاك وجود مسعود آدم بود و اگرنه امكان داشت از خاك و گل ديگر خلق شود و اين مزيت مخصوص اين مادر آدميان است

و خامسا آنكه در بنيه ترابيه‌اش روح رحمانيه دميد و بيد قدرت خود او را آفريد.

و سادسا آنكه صلب پدر و رحم مادر نديد و اصلاب آباء و ارحام امهات طوامث دور ماند و اين از خصائص اين بانوى با عظمت است كه آفريده‌اى با او شركت ندارد

و سابعا آنكه با حضرت آدم مخاطب بخطاب (يٰا آدَمُ اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ اَلْجَنَّةَ) گشت و در حديث وارد است (قال اللّه تعالى يا آدم و يا حوا اسكنا جنتى و كلا ثمرتى و لا تقربا شجرتى و السلام عليكما و رحمة اللّه و بركاته)

و ثامنا آنكه بدار كرامت و سراى راحت اذن دخول يافت و متنعم بنعم الهيه گرديد و در همه مقامات عاليات جنات از عنايات بلا نهايات و افاضات بابركات حضرت خالق البريات پيوسته بهره‌مند و از نعمتهاى ظاهر و باطن جان و تن را قوت و غذا ميداد و بسيط بهشت يكسره بر وى خان نعمت بى‌منت شد. و تاسعا بروايت ثعلبى و كسائى در حوا حسن هفتاد حوريه بود و در ميان حوريان بهشت همانند بدر تابان در بين ستارگان درخشان بود.

و عاشرا آنكه خداوند متعال خادم و ملازم خدمتشان قرار داد جماعت ملائكه و غلمان و حوريان بهشت را كه حضرت آدم و حوا را بر ناقه بهشتى و گاهى بر مراكبيكه از مشك و كافور و زعفران باحلل و حلى و گاهى بر رفارف سندس و استبرق او را نشانيده بغرف و قصور عاليۀ بهشت و اعالى جنت عدن و فردوس براى تفرج و نزهت با هزاران تبريك و تهنيت ميگردانيدند و نعم والاى الهيه را بر وى عرضه ميداشته‌اند و ديگر آنكه گاهى بر سرير مزين و مرصع بجواهر نفيسه كه هفصد قائمه از در سفيد داشت مى‌نشست كه بر آن چهار قبه بود قبة الرحمة و قبة الكرم و قبة الرضوان و قبة الغفران و ديگر آنكه هبوط او است با شوهرش بزمين و ذلك من فضل اللّه نه از راه عقوبت بلكه براى اخذ نتيجه و اجراء قدرت و امضاء مشيتش از جعل خليفه بود و انما يدفع البلاء قبل الابتلاء لان اهل الولاء لا يخلو عن الابتلاء (خصايص فاطميه)

 

ساره خاتون بانوى حرم ابراهيم خليل ع

بنت نومر بن ناحور ثقة الاسلام كلينى ميفرمايد ان ابراهيم تزوج ساره و هى انبته خالته و كانت بنت لاحج و كانت ساره صاحبة ماشية كثيره و ارض واسعه و حال حسنة و كانت قد ملكت ابراهيم جميع ما كانت تملكه)

و در بحار مثل همين را نقل فرموده كه ساره خاتون دختر لاحج دخترخالۀ ابراهيم خليل بوده و ساره گوسفندان و مواشى بسيار داشته همه را تقديم ابراهيم كرده و در حسن و جمال نادرۀ بى‌مثال بود در سن سى و شش سالگى ابراهيم خليل او را تزويج كرد و ولادت ساره در قريۀ كوثي كه واقع است در كوهستان بابل از مادر متولد گرديد و در آنوقت سنه ٣٣۶١ از هبوط آدم بود كه سنه ٢٨۵۵ قبل الهجرة النبويه بوده و در سال سه هزار و چهارصد و شصت و سه بعد از هبوط آدم ساره خاتون دنيا را وداع گفت و در آنوقت بروايت صحيح يكصد و بيست سال از سن او گذشته بود

و بعضى گويند يكصد و دو سال و در قدس خليل مدفون گرديد.

 

اخبارها و نوادرها

در خصائص فاطميه گويد ساره خاتون يكى از دختران پيغمبران بزرگ بوده و دخترخالۀ حضرت خليل الرحمن و از زنهائى استكه در قرآن بصفات محموده ستوده شده و بعد از حوا ام البشر جمالى بكمال داشته كه امام عليه السلام فرموده ساره خاتون در نيكوئى و خوش‌روئى مانند حوريۀ بهشت مينمود بلكه حوريه بصورت انسييه بود و اين زن نيكوسيرت خجسته منظر در زمان خود بين زنان از اقران خود مانند و نظيرى نداشت و آيتى از آيات الهيه در حسن و جمال بود و حضرت خليل با وى علاقه فوق العاده داشت و هروقت ساره خاتون از خانه بيرون ميرفت از نظر ابراهيم مخفى و پنهان نبود و پردها از نظر مهرانورش برداشته ميشد تا او را در ذهاب و اياب به‌بيند و هروقت از خانه بيرون ميرفت درخانه را قفل ميفرمود.

و بنا بروايت معتبره زمان ورود بمصر ساره خاتونرا از خوف عشارين در صندوقى گذارد تا نظر خيانتى بر وى نيفتد و راضي شد ما يملك موجود خود را بدهد و كسى ساره خاتونرا نه‌بيند عاقبت پذيرفته نشد و بمحضر ملك مصر آوردند و او را از روى خيال فاسد دست خيانت بوى گشاد پس دست وى خشك شد تا سه مرتبه پس آنملك جائز اعتذار جسته استغفار نموده و هاجر خاتونرا كه جاريۀ جميله عاقله داناى خوش روئى بود برسم هديه تقديم آنمخدرۀ مكرمه نمود كه تفصيل آن در ترجمۀ هاجر بيايد.

و اين صفت غيرت در مردان ممدوح و معنى غيرت كراهت شركت غير است در حق‌ايكه مختص بانسان است و كسيكه غيرت ندارد منكوس القلب است يعنى دلش واژگونه است.

و فى الحديث لا احدا غير من اللّه تعالى (و ايضا) ان اللّه يغار و المؤمن يغار (و ايضا) المؤمن غيور و در حديث مذكور مسطور است كه حضرت ابراهيم بآن پادشاه فرمود خداى من صاحب غيرت است و حرامرا دشمن ميدارد و چون ارادۀ حرام كردى مانع شد ميان تو و ارادۀ تو علاوه از نسبت و قرابت ساره خاتون با شوهر بزرگوارش كفايت ميكند ماموريت حضرت خليل را باسترضاى خاطر وى و آن دليل بر حسن حال و مكارم اخلاق و محاسن افعال او است بلكه از اخبار صحيحه معلوم ميشود اجابت دعواتش از حضرت خالق البريات و اين شان بزرگى است براى او و از خصائص جميله او است كه بعد از مضي زياده از صد سال از عمر او با انهدام قواى و اندكاك اعضا او را بكريمۀ (وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ و من ورائه يعقوب) ملائكه گرام بشارت بمولودى مانند حضرت اسحق دادند كه از وى نيز پيغمبران ديگر بيايد و اين خلاف عادت راجع بدعائى است كه كرده بود باينكه خود فرموده بود (أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِي شَيْخاً) پس دعوتش مستجاب شد و در زمانيكه انتظار نداشت فرزندى مانند حضرت اسحق با آن موهبت كبرى مرحمت شد و عنوان ضيافت ساره خاتون و متابعت كردن او حضرت ابراهيم را و دوستى و محبت او بميهمان در قرآن توضيح شده است كه (هَلْ أَتٰاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرٰاهِيمَ اَلْمُكْرَمِينَ)

و خطابات جبرئيل و ملائكه با آن مخدره و اظهار عنايات خاصۀ حضرت قاضى الحاجات شرحى مستوفى ميخواهد از آنجمله روزي جماعتى بر حضرت خليل وارد شدند و آنجناب چيزى نداشت خواست چوب سقف خانه‌اش را بفروشد و براى ميهمان تهيه به‌بيند ترسيد مبادا نجار چوب آنها را بت بتراشد و اين كمال ايمان و نهايت فتوت است پس مهمانانرا در دار الضيافه نشانيد و خود با إزارى بصحرا رفت و دو ركعت نماز كرد چون از نماز فارغ شد إزار خود را نديد اين وقت بخانه آمد ديد ساره خاتون چيزى ميپزد پرسيد از كجا آوردى

ساره خاتون گفت همان چيزى استكه بآنمرد داده بودى آورد در خانه و اين چنين بود كه جبرئيل را خداى تعالى فرمان داد كه إزار خليل را بردار و مقدارى از سنگهاى صحرا در او بريز جبرئيل چنان كرد بعضى از آن سنگهاى صحرا گاورس مقشر و بعضى كه مدور بودند شلغم و آنچه دراز بود گزر شده بود)

و ايضا مروى است هركه بسفر ميرود در مراجعت از براى اهلش هديه بياورد اگرچه سنگى باشد همانا بر ابراهيم خليل معيشت تنك شد پس بنزد قومش رفت كه او را مددى بنمايند آنها را نيز در تنگى و سختى ديد و بروايت علامۀ مجلسى در جلد اول حيوة القلوب رفت بنزد دوستى كه در مصر داشت كه از او طعامى قرض كند او را در منزل نيافت چون خواست مراجعت كند خرجين خود را پر از ريك كرده داخل خانه شد چهار پاى خود را با ساره گذارد و از خجلت بخانه رفت و خوابيد چون ساره خرجين را گشود آردى در آن ديد كه از آن بهتر نتواند بود از آن آرد خمير كرد و نان پخت و ابراهيم را ندا كرد كه برخيز طعام تناول بفرما ابراهيم گفت از كجا آوردى اينرا

ساره خاتون گفت از آن آردى كه از نزد خليل مصرى آوردي ابراهيم فرمود آنكه آرد بمن داده است خليل من است و لكن مصرى نيست) و ابراهيم اول كسى بود كه ريك براى او آرد گرديد.

غرض تحمل ساره خاتون است در واردات صعبه بر حضرت ابراهيم با تهيدستى و فقريكه داشت با آنچه ساره خاتون كرد با هاجر از مقتضيات و لوازم بشريه است كه نظائر و اتراب ساره خاتون نيز مبتلى بودند نظر بعدم عصمت ايشان و پاره‌اى از اخبار ساره خاتون در ترجمۀ هاجر بيايد انشاء اللّه

 

آسيه زوجۀ فرعون

در جلد دوم همين كتاب ص ٢٧٢ ترجمه اين بانوى باعظمت سبق ذكر يافت بمناسبت اينكه يكى از ضراء خديجه كبرى است در بهشت و اخبار واردۀ در كمال ايمان او بيان شد شهادت او در سال سه هزار و هشتصد و بيست و هشت سال بعد از هبوط آدم صفى على نبينا و آله و عليه السّلام بود اما تعيين عمر و سال ولادت او را مورخين ذكر نكرده‌اند

و آسيه بنت مزاحم است و از مردم بنى اسرائيل بوده و فرعون مصر كه قابوس بن مصعب نام داشت او را بشرط زنى بسراى آورد و مفتون او بود و آسيه سالها ايمان خود را از فرعون پنهان ميكرد تا اينكه فرعون آسيه را خبر داد كه زوجه حزبيل را بواسطه ايمان او را بآتش سوزانيد ديگر تاب صبورى با آسيه نماند با كمال خشونت و تندى گفت اى فرعون اين چه جرئت است كه با خداى تعالى دارى و او را بسيار توبيخ و ملامت نمود.

فرعون گفت مگر تو هم ديوانه شده‌اى مانند ماشطه و بجز من كسيرا خداى دانى آسيه گفت ديوانه نيستم تو حيا نميكنى كه با ذلت عبوديت ادعاي الوهيت كنى و خداى قادر بيچونرا منكر شوى و بمن نسبت ديوانگى دهى

فرعون از اين سخنان دنيا در نظر او تار گرديد و مبهوت بماند چون آسيه را بسيار دوست ميداشت سخن نكرد و رفت در نزد مادر آسيه گفت دختر تو ديوانه شده است او را گرفته بحجرۀ خويش فرست و او را نصيحت كن تا از اين عقيدت بازگردد و الا مستحق قتل شود

آسيه كه ايمان او كلجبل الراسخ بود فرمود من ايمان آوردم به پروردگار آسمان و زمين و جميع اشياء و فرعون نيست مگر بندۀ عاصى و فرعون چون تربيت موسى را از آسيه ميديد و مهربانيهاى آسيه را نسبت بموسى سابقه داشت همواره در حق او بدگمان بود اين وقت فرصتى بدست او آمد در غضب شد و آتش خشم او مشتعل گرديد امر كرد تا او را به پشت خوابانيدند و چهار ميخ بر تنش بكوفتند و سنگ آسيا را بر او نهادند و بانواع شكنجه و عذاب رنجه‌اش داشته‌اند اين وقت آسيه رو بدرگاه الهى نموده گفت:

(رب ابن لى عندك بيتا فى الجنة و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظالمين) :

يعنى بار خدايا براى من خانۀ‌ى در بهشت بنيان كن و مرا از فرعون و سؤ اعمال او نجات ده و از قوم ظالمين كه مردم قبط باشند خلاصى ده پس هاتفى او را ندا كرد كه اى آسيه سر بالا كن و مكان خود را نظاره بنما چون نظر كرد و مكان خود را ديد در بهشت بخنديد

فرعون گفت جنون او را بنگريد كه در اين عذاب شديد خندان است

از سلمان فارسى مرويست كه او را بآفتاب تعذيب ميكردند خداى تعالى جمعى از ملائكه را فرستاد تا بر وى سايه گستردند بالجمله دعاى آسيه مستجاب شده روحش بشاخسار جنان خراميد از ابن عباس منقولست كه در هنگاميكه او را عذاب ميكردند حضرت موسى بر او گذشت و در حقش دعا كرد خدا رنج و عذاب را از او برداشت.

 

يوكبد مادر موسى بن عمران عليه السّلام

و بعضى يوخابد ضبط كرده‌اند بهرحال از بانوان مجلله محترمه است كه خداى تعالى از او در قرآن شريف ياد كرده است چون فرعون از منجمين شنيده بود كه فرزندى از بنى اسرائيل بوجود آيد كه داراى منصب نبوت شود و سلطنت فرعونرا نابود كند و منجمين شب انعقاد آن نطفه را باز نموده‌اند اين وقت فرعون امر كرد در آنشبى كه منجمين معين كرده بودند كه اين شب آن نطفه در رحم مادر قرار خواهد گرفت كه هيچ زنى با مردى هم‌بالين نشود و مردان بنى اسرائيل را از زنان دور كردند و در جاى ديگر بداشته‌اند و از آنجا كه آسيه از بنى اسرائيل بود بروايت منقول در (درة البيضاء) فرعون با خود چنان گمان كرد كه شايد اين مولود از آسيه بوده باشد خواست تا در آنشب با وى مباشرت كند پس باين انديشه در زمينى كه اكنون اسكندريه است فرود شد و عمران پدر حضرت موسى را بپاسباني بر در گذاشت و خود با آسيه بخفت.

اتفاقا يوكبد زوجۀ عمران كه از شوهرش دور بود بهوس افتاد كه نزد شوهر رود و در نهانى نزد عمران شد و در آن نيمه شب با او هم‌بستر شد و نطفۀ حضرت موسى منعقد گرديد عمران با يوكبد گفت همانا اين كار شدني بود و شد ليكن اين راز بايد مخفى باشد.

پس يوكبد چنانكه كس ندانست از نزد او بيرون شد منجمان از علم نجوم فهم كردند كه نطفۀ موسى منعقد شده اما ندانسته‌اند كه از صلب و بطن كيست و با فرعون بگفته‌اند آنچه بايد بشود شد فرعون افسرده‌خاطر گشت و ندانست اين عمل از كيست پس يوكبد حامله شد ليكن آثار حمل از وى آشكار نبود و هرچند قابله تجسس كرد اطلاعى بدست نياورد مع ذلك آن قابله از يوكبد منفك نميشد هرگاه يوكبد برمى- خواست قابله نيز برميخواست و چون مينشست او نيز مينشست و با اينكه آثار حمل او نمودار نبود يوكبد از اندوه چهره‌اش زرد گشت قابله گفت ترا چه ميشود كه اينهمه اندوهناكى و چهره‌ات زرد شده است هرچه هست بازگوى كه محبت تو در دل من اثر كرده است

يوكبد تفصيل حمل خود را بيان كرد و گفت از آن ترسم كه اين مولود چون بوجود آيد مقتول و نابود گردد قابله گفت بيم مكن و اندوهگين مباش كه من او را حراست كنم و مادر موسى باور نداشت سخن او را تا بعد از سنه ٣٧۴٨ در روز سه‌شنبه ٧ آزر از هبوط آدم موسى متولد گرديد در آنشب فرعون در عالم رؤيا ديد كه آتشى از طرف شام برافروخت و بمصر درافتاده سراى قبطيانرا پاك بسوخت آنگاه سور مملكت و قصور سلطنت را با خاك يكسان كرد

فرعون وحشت‌زده و دهشت‌ديده از خواب بيدار شد و بقيۀ شب را ديگر بخواب نرفت صبحگاهان آنوقعه با معبرين در ميان نهاد ايشان گفته‌اند چنان مينمايد كه مولودى از بنى اسرائيل بوجود آيد كه در انهدام اين دولت اهتمام فرمايد اين وقت فرعون فرمان كرد كه هرپسر كه از بنى اسرائيل متولد بشود او را ذبح كنند و هردختر كه متولد شود براى خدمتكارى بجاى بگذارند چنانچه خداى تعالى ميفرمايد ( يُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِسٰاءَكُمْ )

چون موسى متولد گرديد قابله پيدا شد مادر موسى شروع باضطراب كرد قابله گفت كه من نگفتم كه فرزند ترا كتمان ميكنم پس قابله موسى را برداشت و بسوى مخزن برد و او را در جامها پيچيده و بيرون آمد و بنزد پاسبانان فرعون كه بر در خانه مجتمع بودند گفت برگرديد كه پارۀ خونى بود از او افتاد و فرزندى در شكم نداشت پس مادر موسى او را شير داد و تا سه ماه در پنهانى او را شير داد و تربيت كرد (قال اللّه تعالى وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ أُمِّ مُوسىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ) چون از اين بيش نگاهبانى موسى را با نيروى خويش نديد شب و روز خائف و ترسان بود كه مبادا صداى موسى بگوش پاسبانان برسد بيايند و او را ذبح كنند

اين‌وقت مخاطب بخطاب ( فَأَلْقِيهِ فِي اَلْيَمِّ وَ لاٰ تَخٰافِي وَ لاٰ تَحْزَنِي إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جٰاعِلُوهُ مِنَ اَلْمُرْسَلِينَ ) گرديد يعنى ايمادر موسى فرزند خود را در رود نيل بينداز و بر او مترس و در فراقش محزون مباش بزودى او را بسوى تو بازگردانيم و او را بمقام پيمبرى نائل سازيم پس نجارى را كه حزبيل نام داشت و در حوالى آنها دكان نجارى داشت حاضر ساخته‌اند و امر كرد تا صندوقى براى او مرتب كردند حزبيل بفراست بدانست كه ايشانرا طفلى است و خواهند او را پنهانى از مرگ برهانند بدانسر شد كه بنزد فرعون رفته نفصيل را معروض دارد در حال زبانش لال شد دانست كه اين مولود همان پيغمبر است كه خبر داده‌اند پس ايمان آورد و صندوقرا بساخت و بنزد مادر موسى آورد و يوكبد بمعاونت قابله و نجار موسى را در صندوق نهاده و سرشرا به‌بست و شب او را بيرون برده متوكلا على اللّه در رود نيل مصر انداخت آن صندوق بسوى او بازگشت ديگربار او را دور كرد تا سه كرت در دفعه سوم باد آن صندوقرا به‌برد تا از نظرش دور گشت

يوكبد را دل از دست بشد خواست فريادى كند خداي تعالي او را صابر نمود و از بى‌تابى نگاه دارى فرمود چنانچه در سورۀ(القصص) ميفرمايد ( وَ أَصْبَحَ فُؤٰادُ أُمِّ مُوسىٰ فٰارِغاً إِنْ كٰادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لاٰ أَنْ رَبَطْنٰا عَلىٰ قَلْبِهٰا لِتَكُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ )

و در آنهنگام از حسن اتفاق آسيه بانوى حرم فرعون از فرعون درخواست كرد كه در اين فصل كه هنگام بهار و موقع سير سبزه و آب است براى او خيمه در حوالي رود نيل افراشته دارند فرعون حكم داد كه قبه‌اى در كنار رود نيل از بهر او برافراشته‌اند و آسيه با انيسا دختر فرعون و جواري بدانجا شدند و آسيه خاتون در آن قبه قرار گرفت ناگاه ديد تابوتى روى آب ميرود با كنيزان خود گفت آيا نمى‌بينيد آنچه من مى‌بينم بر روي آب گفته‌اند بلى و اللّه اى سيده و خاتون ما هرآينه تابوتى بروى آب روان است موج آب آن تابوت را بطرف آسيه حركت داد خدمۀ آسيه خود را در آب انداخته‌اند و بهرنحويكه بود تابوترا از روى آب گرفته‌اند و در نزد آسيه بر زمين نهادند چون سر تابوترا گشودند پسرى ديد در غايت حسن و جمال و دلربائي پس محبت عظيم از او در دل او افتاد و او را در آغوش كشيد و گفت اين پسر من است و او را موسى نام نهاد چون بزبان عبرى مو بمعنى آب و سا بمعنى درخت است چون او را از ميان آب و درخت گرفته‌اند اين اسم بر او نهادند

اين وقت ملازمان آسيه گفته‌اند بلى و اللّه ايخاتون تو فرزندى ندارى و پادشاه هم فرزند ندارد خوب است اين پسر زيبا را بفرزندى بردارى پس آسيه برخواست و بنزد فرعون رفت و گفت من يافتم فرزند طيب نيكوئى كه بفرزندى برداريم كه موجب روشنى ديدۀ من و تو باشد پس او را مكش

گفت از كجا آورده‌اى اين پسر را گفت نميدانم فرزند كيست اين را از روى آب گرفتيم ملازمان فرعون گفته‌اند شايد اين همان طفل باشد كه منجمان خبر دادند بهتر آن استكه او را بقتل برسانى و خود را از اين دغدغه فارق بنمائى فرعون عازم بر قتل موسى شد آسيه قدم شفاعت پيش گذاشت و گفت من از منجمين كشف حال كرده‌ام و دانسته‌ام كه اين طفل آن طفل نيست و چندان سعى كرد تا فرعون از سر قتل او گذشت و موسي را بآسيه بخشيد

خداى تعالى در اين سورۀ قصص ميفرمايد ( فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا كٰانُوا خٰاطِئِينَ وَ قٰالَتِ اِمْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لاٰ تَقْتُلُوهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ )

يعنى موسى را آل فرعون از روى آب گرفته‌اند بالاخره با ايشان دشمن و باعث اندوه ايشان گشت فرعون و هامان و لشكر ايشان در زيانكارى و ضلالت‌اند آسيه با فرعون گفت اين پسر را بقتل مرسان تا او را بفرزندى اختيار كنيم چه آنكه آثار بركت و خير از ديدارش هويداست و روشنى چشم من و تو در او است شايد از وجودش ما را سودى و فايدتى رسد و ايشان ندانسته‌اند كه اين كار بر ضرر آنها خواهد شد پس آسيه چندان بگفت تا فرعون راضى گشته و آسيه آنحضرت را پسر خويش خواند و دايه طلّب نمود چون مردم مصر شنيدند كه آسيه پسريرا بفرزندى اختيار كرده اغلب امرا و اشراف مصر زنان خود را بنزد آسيه فرستادند تا موسى را شير دهد موسى پستان هيچيك را نگرفت چنانچه خداى تعالى ميفرمايد ( وَ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِ اَلْمَرٰاضِعَ مِنْ قَبْلُ )

و مجلسى در حيوة القلوب روايت ميكند كه مادر موسى بخواهر موسى گفت برو و تفحص كن شايد اثري از موسى ظاهر شود پس خواهر موسى آمد تا بدر خانه فرعون گفت شنيده‌ام كه شما دايه از براى فرزند خود ميطلبيد و در اينجا زن صالحه‌اى هست كه فرزند شما را گرفته و شير ميدهد و نگاه‌دارى ميكند

چون اين خبر بآسيه دادند گفت بياوريد او را چون مادر موسى بيامد آسيه پرسيد شما از چه طائفه‌اى هستى يوكبد گفت از بنى اسرائيل آسيه گفت ايزن برو خدا ترا عافيت دهد ما را با شما كاري نيست

پس زنان بآسيه گفته‌اند كه ترا خدا عافيت دهد بگذار بيايد به‌بينيم پستان او را قبول ميكند يا نه آسيه گفت اگر قبول كند آيا فرعون راضى ميشود كه طفل از بنى اسرائيل و دايه هم از بنى اسرائيل جماعت زنان گفته‌اند فعلا امتحان بنمائيم كه قبول ميكند يا نه چون موسى را در دامن يوكبد گذاردند با تمام شوق و شعف چسبيد به پستان مادر و شير در گلويش ميريخت و بشادى ميخورد اين استكه خداى تعالى در سورۀ قصص ميفرمايد

( وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ وَ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِ اَلْمَرٰاضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقٰالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلىٰ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ نٰاصِحُونَ فَرَدَدْنٰاهُ إِلىٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ )

يعنى يوكبد بدخترش گفت برو از برادر خود خبرى بگير كلثم خواهر موسى چون بجستجو آمد ديد ملازمان فرعون دايه طلب ميكنند و هرزنيرا ميآورند موسى پستان او را قبول نميكند از دور آن منظره را تماشا ميكرد ديد برادرش موسى است پيش آمد و گفت آيا نميخواهيد دلالت كنم شما را باهل بيتى كه ايشان كفالت فرزند شما را بنمايد و از براى فرزند شما ناصح و مشفق است و ما رد كرديم موسى را بمادرش تا ديده‌اش بجمال فرزندش روشن بشود و حزنش برطرف گردد)

بالجمله آسيه چون ديد موسى پستان قبول كرد از شوق بيتاب شد و دويد بسوى فرعون كه از براى پسر خود دايه‌اي يافتم كه شير او را قبول كرده پرسيد كه دايه از چه طائفه هست گفت از بنى اسرائيل است فرعون گفت هرگز اين نميشود كه طفل از بنى اسرائيل باشد و دايه هم از بنى اسرائيل

آسيه گفت چه ترس دارى از اين طفل كه پسر تو است و در دامن تو بزرگ ميشود و چندان وجوه گفت و التماس كرد كه فرعون را از قتل موسى منصرف نمود پس مادر موسى فرزند را بخانه آورد و پرستدارى مينمود و هفتۀ يك روز او را بخدمت آسيه ميبرد و شهريه خود را مأخوذ ميداشت و فرعون او را ميديد و بعضى نوشته‌اند كه آسيه گهوارۀ براى موسى از طلاى مشبك درست كرد چون يك سال از عمر موسى گذشت طفلى شيرين و مطبوع الطبع گشت

از قضا روزى آسيه موسى را در بر گرفته نزديك فرعون آورد و او را در دامان و زانوى فرعون نهاد چون فرعون او را بنزديك خود برد موسى چنگ فراز كرده ريش او را بگرفت و بكشيد و چند موى بركند و خندان گشت فرعون اين عمل را بفال بد گرفت و كلام منجمين را بخاطر آورد و گفت يقين اين همان طفل است بهتر اين است كه در حال او را بقتل برسانم و خاطر خود را بياسايم

آسيه انديشه او را بدانست گفت كه كودكانرا تكليفى نيست كه در افعال و اعمال مستحق كيفر و سياست شوند اگر حرف مرا باور نداري اكنون او را امتحان كنيم اگر از روى عمد اين جسارت كرده سياستش واجب شود و الا طفلى بى‌گناه را نشايد مجازات كردن پس ابتدا امر كرد تا مجمرى پر از آتش افروخته حاضر ساخته‌اند و طبقى هم مملو از ياقوت سرخ بياوردند تا موسى را آزمايش بنمايند موسى خواست كه دست بسوى ياقوت فرابرد جبرئيل دستش را از آن بازگردانيد و بر آتش گذاشت پس موسي چنگ بزد و مقدارى آتش برگرفت و بر دهان نهاد در حال زبانش بسوخت و صداى گريۀ او بلند شد

فرعون چون اين حالت بديد و دانست كه او طفل است و متعمدا دست بر ريش او فراز نكرده از خون او درگذشت و او را بآسيه سپرد و آسيه بمادرش داد تا بخانه برد يوكبد فرزند را بحجرۀ خويش آورد و او را نگاهدارى نمود تا دو سال از سن مباركش گذشت لاجرم آسيه آنحضرترا بخانۀ خويش آورد و نيكو در خدمتش قيام كرد و بر اسباب تجمل او بيفزود چنانكه در ده سالگى براي او چهار صد غلام آماده ساخت كه همه با ملابس زربفت و اكليل مرصع و طوقهاى سيمين و كمرهاى زرين كه چون موسى سوار شدى در ركابش بدويدندى از غايت حشمت و تجمل مردم مصر را چنان گمان ميرفت كه آنحضرت فرزند فرعون و مادرش آسيه است

و سال وفات يوكبد از تاريخ بدست نميآيد فقط از عبارت مجلسى در حيوة القلوب چنان ميشود كه وفات يوكبد قبل از مسافرت موسى بجانب مداين بوده چنانچه ميفرمايد:

(پس موسى در ميان آل فرعون نشوونما كرد و مادرش و خواهرش و قابله امر او را مخفى داشته‌اند تا آنكه مادرش و قابله فوت شدند پس موسى بزرگ شد و بنى اسرائيل خبر از او نداشته‌اند الخ)

 

كلثم خواهر موسى بن عمران ع

از بانوان مجلله بوده كه خداى تعالى از او در قرآن ياد كرده ( وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ ) همين بانو مراد است و در پارۀ احاديث بنام كلثم معروف است ولى در ناسخ جلد هبوط بنام مريم او را ذكر كرده و وفات او را در سال سنه ٣٨۶٨ نوشته بعد از هبوط آدم عليه السّلام و او ضجيع كاليب بن يوقنى دانسته كه نامزد قارون بود چون قارون طغيان كرد در سال سه هزار هشتصد و سى و دو بعد از هبوط آدم بزمين فرورفت كاليب بن يوقنى او را كابين بست و در قاديس دنيا را وداع گفت و در آنجا جسد مباركش را بخاك سپردند و اين قبل از وفات موسى و هارون بود و در بعضى از عبارات دارد كه بعد از قارون شوهرى اختيار نكرد و از زنان بهشتى رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم است چنانچه تفصيل آن درج ٢ ص ٢٧٢ گذشت

و در منتهى الامال در ولادت فاطمۀ زهراء عليها السلام و ديگر كتب روايت ميكنند كه يكى از چهار زنيكه بر خديجه كبري هنگام وضع حمل فاطمه بر خديجه نازل شدند همين كلثم خواهر موسى بن عمران بوده

 

مريم كبرى مادر حضرت عيسى ع

چون ترجمۀ او مفصلا در جلد ثانى ص ٢٧۵ ذكر شد ديگر مطالب را اعاده نمى دهيم و در محل مذكور بيان شد كه مريم شصت و سه سال در دار دنيا زندگانى كرد و قبل از عيسى بتفصيل سابق از دار دنيا رفت ولى در مجمع البحرين در لغة (مسح نقل كرده) كه سيزده سال كه از عمر مريم گذشت بعيسى حامله شد و بعد از اينكه عيسى را بآسمان بردند شصت و شش سال زندگانى كرد و هنگاميكه از دار دنيا رفت صد و دوازده سال از عمر او گذشته بود و نيز در لغت (عيس) گويد مريم بعد از عيسى شش سال و قبل شصت و شش سال زندگانى كرد)

اقول العلم عند اللّه مطلب روشن نيست كه آيا قبل از عيسى يا بعد از عيسى بوده و مقدار عمر چقدر بوده و اللّه العالم

در كتاب درة البيضا گويد روايت صحيح آن استكه مريم در سيزده سالگى حامله گشت و پس از عيسى نوزده سال زنده بود و عمر مباركش شصت و سه سال است و وفات ايشان در سال پنجهزار و ششصد و سى و پنج بعد از هبوط آدم صفى و پنجاه سال از تاريخ مسيحى گذشته بود تا اينكه گويد مورخان فرنك را در حالات مريم سخنهاى بسيار است و كتابى مخصوص در حالات آنحضرت نگاشته‌اند)

بالجمله مريم لغت عبرى است و بمعنى عابد و خادمه است و در (مجمع البحرين در لغت (ريم) گويد مريم اسم عجمى است يعنى عبرى است بر وزن مفعل و بناؤه قليل و ميمه زائده و لايجوزان يكون اصليه لفقد فعيل فى الابينة العربيه و از صنعانى نقل كرده است كه مريم بر وزن مفعل از رايم يريم ميباشد و بنابراين تفسير بايستى مريم عربى بوده باشد)

و نيز گفته كه مفسرين در مدت حمل مريم مختلف نقل كردند بعضي نه ماه بعضى هشت ماه بعضى شش ماه بعضي سه ساعت گفته‌اند و العلم عند اللّه و لا يخفى كه هريك قول خود را مستند بروايتى كردند

و صاحب قاموس گويد مريم بفتح ياء بر وزن مرتع زنيرا گويند كه محادثۀ مردان را محبوب شمارد و ليكن تن بفجور ندهد و بزبان اهل اروپ آنحضرترا مارى تلفظ كنند و محظ پاس احترام آنحضرت لفظ سنت (بر وزن فلس كه بمعنى مقدس است بر لفظ مارى افزوده و سنت مارى گفته‌اند

و مريم دختر عمران كه بزبان عبرى (يوقيم) است و عمران فرزند ماثان بن ابى غازار كه نسب بسليمان بن داود ميرساند و نسب سليمان منتهى به يهودا فرزند يعقوب ابن اسحق بن ابراهيم ميشود و مادر مريم انائي لى كه اعراب او را حسنه‌اش نامند.

و اين حسنه دختر فاقوذ است كه نسب او نيز منتهى بابراهيم خليل عليه السّلام ميشود و اين حسنه را دخترى ديگر بود ايشاع نام كه زوجۀ حضرت زكريا بود و بنابراين يحيى بن زكريا با عيسى خاله زاده‌اند و بعضى اين عمران پدر مريم را از انبياء شمردند و بين اين عمران پدر مريم و عمران پدر موسى عليه السلام هزار و هشتصد سال فاصله است

بالجمله چون مريم از مادر متولد گرديد مادرش گفت خدايا من دختر آوردم و دختر چون پسر نباشد و افسرده‌خاطر بود كه چرا دختر است چون دختران نتوانند هميشه در مسجد خدمت كنند چه در ايام حيض بايستى از مسجد بدر شوند و شرط محرر وقوف و اعتكاف دائمى در مسجد است و حنه اين نذر را باعتقاد اينكه پسر خواهد بود نموده و خدا دانا است كه در اين مورد دختر از پسر بهتر است چنانچه حق‌تعالى ميفرمايد

(فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهٰا أُنْثىٰ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَيْسَ اَلذَّكَرُ كَالْأُنْثىٰ وَ إِنِّي سَمَّيْتُهٰا مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعِيذُهٰا بِكَ وَ ذُرِّيَّتَهٰا مِنَ اَلشَّيْطٰانِ اَلرَّجِيمِ)

عرض كرد خدايا من او را مريم ناميدم و بتواش سپردم با فرزندانش از اغواء شيطان رجيم

از حضرت رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم مرويست كه فرمود هيچ فرزندى نبود كه چون بوجود آمد جز اينكه شيطان او را مس نمود مگر مريم و عيسى كه بواسطۀ اين در- خواست حنه از مس شيطان محفوظ ماندند

بالجمله عمران و حنه در كار اين مولود متحير ماندند كه او را چه‌گونه بمسجد برند در اين وقت خداى متعال بزكريا عليه السّلام وحى فرستاد كه ما اين دختر را بجاى پسر بپذيرفتيم كه در مسجد اقصى مشغول خدمت باشد همچنانكه خداوند متعال ميفرمايد:

(فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً)

يعنى خداوندش به نيكوتر وجهى بپذيرفت و او را خلقى نيكو فرمود چون مژدۀ اين قبول به حنه رسيد مريم را در خرقه‌اى پيچيده بمسجد اقصى آورد نزد خدام بيت اللّه نهاد و داستان نذر خود بگفت و از آنجا كه مريم از نسل انبياء و بزرگان بنى اسرائيل بود هريك از خدام در طلب او برآمدند و در تكفل او نزاع كردند حضرت زكريا كه بآنها رياست داشت فرمود كه من به پرستارى و خدمت مريم از ديگران سزاوارترم چه خواهرش ايشاع ضجيع من است و من باو نزديكتر از ديگرانم

خدام مسجد گفتند اين سخن صواب نباشد چه نزديكتر از تو بمريم مادر او حنه است و او دست از تربيتش بازداشته و بما واگذاشته است عاقبة الامر قرار بر قرعه گذاشته‌اند و آن خدام بيست و هفت نفر بودند پس مقرر داشته‌اند كه قلمهاى خود را كه از فولاد بود و بدان كتابت توراة ميكردند در آب افكنند قلم هركس كه در آب فرو نشود و بر روى آب بايستد آن كس كفيل مريم باشد پس آن بيست و هفت تن قلمهاى خود را برداشته بنزديك نهر آبى مجتمع شدند و هريك قلم خود را در آب افكندند تمامت بزير رفت مگر قلم زكريا كه بر روى آب ايستاد

صاحب روضة الصفا مينويسد كه چون زكريا با خدام مسجد قرار بر قرعه نهادند اسامى صاحبان اقلامرا بنوشتند و همه را جمع نموده پرده بر آن پوشانيدند و مقرر كردند كه كودكى نارسيده قلم هريك را از آن قلمها بيرون آورد صاحب آن قلم كفالت مريم را نمايد و كودكى از كودكان محرر دست بزير پرده برده قلم زكريا بدست او آمد آنرا بيرون آورد و كفالت مريم بدو محول گشت و خداوند باين داستان در كتاب كريم خود اشاره فرمايد

(إِذْ يُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ)

يعنى هنگاميكه ميانداخته‌اند قلمهاي خود را تا كدام‌يك كفالت مريم را بنمايند و در هنگام خصومت با ايشان نبودى

بالجمله بعد از چندى پدر و مادر مريم دنيا را وداع گفته‌اند زكريا بكفالت مريم قيام نمود و بر خدام حرم هم معلوم شد كه خداى تعالي زكريا را براى كفالت مريم انتخاب كرده لاجرم زكريا مريم را بخانه آورد در نزد خواهرش ايشاع تا سالى چند برگذشت

اين‌وقت در مسجد براى او غرفه‌اى بنا كرد و او را آورده در آن غرفه ساكن نموده و بسرپرستى او قيام نمود و هرگاه از نزد او بيرون شدى در ببستى و چون باز آمدى در بگشودى روزى چون در غرفه را باز كرد از ميوهاى بهشتى در غير موسم در خدمتش بديد زكريا فرمود اى مريم اين ميوه از كجا است گفت از جانب خداى تعالى هركه را خواهد روزى عطا فرمايد خداى تعالى در قرآن مجيد بدين قصه اخبار فرمايد

 (وَ كَفَّلَهٰا زَكَرِيّٰا كُلَّمٰا دَخَلَ عَلَيْهٰا زَكَرِيَّا اَلْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً قٰالَ يٰا مَرْيَمُ أَنّٰى لَكِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ)

بالجمله مريم در آن مسجد بود و خدمت عباد و پيمبران نمود تا نه سال از عمر مريم گذشت از كمال زهد و تقوى و نهايت پارسائى و خداشناسى بر جميع زهاد و عباد پيشي گرفت و پيوسته طاهر بودى و عادت زنانرا نداشتى و به بزرگوارى و طهارت نفس و پاكدامنى از تمامت زنان روزگار برگزيده گشت و مقام وحى الهى يافت و از ملاء اعلى بدو الهام ميشد و فرشتگان باو القا ميكردند و چنان جمال مباركش زيبا و درخشان بود كه در هنگام نماز تمامت مسجد از نور او درخشان ميگشت چنانچه خداى تعالى فرمايد:

(وَ إِذْ قٰالَتِ اَلْمَلاٰئِكَةُ يٰا مَرْيَمُ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اِصْطَفٰاكِ عَلىٰ نِسٰاءِ اَلْعٰالَمِينَ يٰا مَرْيَمُ اُقْنُتِي لِرَبِّكِ وَ اُسْجُدِي وَ اِرْكَعِي مَعَ اَلرّٰاكِعِينَ)

يعنى چون گفته‌اند فرشتگان كه اى مريم همانا خداوند تو را برگزيد و پاكيزه و مطهر ساخت و ترا بر تمامت زنان برگزيده ساخت اى مريم خداى را ستايش كن و در ركوع و سجود با نمازگذاران هم‌عنان باشى

چون سيزده سال از سن مريم گذشت ملكى بر مريم ظاهر گشت و او را بولادت عيسى مژده داد كه قبل از مباشرت با مردى از تو طفلى بوجود آيد و نامش عيسى باشد مريم در حيرت شد و گفت اين چگونه تواند شد با اينكه مردى مرا مس نكرده آن فرشته گفت اين امر در نزد خدا سهل باشد همچنانكه خداوند آدم و حوا را بى‌پدر و مادر خلق فرمود تواند كه عيسى را نيز بى‌پدر بوجود آورد كما قال اللّه تعالى)

(إِذْ قٰالَتِ اَلْمَلاٰئِكَةُ يٰا مَرْيَمُ إِنَّ اَللّٰهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اِسْمُهُ اَلْمَسِيحُ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ وَ يُكَلِّمُ اَلنّٰاسَ فِي اَلْمَهْدِ وَ كَهْلاً وَ مِنَ اَلصّٰالِحِينَ قٰالَتْ رَبِّ أَنّٰى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ قٰالَ كَذٰلِكِ اَللّٰهُ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ إِذٰا قَضىٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ وَ يُعَلِّمُهُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ رَسُولاً إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ)

يعنى چون فرشتگان گفته‌اند كه اى مريم خداى تعالى ترا بشارت دهد بكلمه اى از جانب خود كه نام او مسيح است و آن كلمه عيسى بن مريم است و ازاين‌روى عيسى را بكلمه ذكر فرمود كه بلفظ و كلمه كن آفريده شد و مسيحش نام نهاد كه مسح كرده شده بود از جانب خدا به بركت و ميمنت و پاكى از گناهان همانا او در گهواره و زمان پيرى با مردم سخن گويد در حالتيكه آن عيسى وجيه در دنيا و آخرت است و معنى وجاهت در دنيا نبوت و در آخرت شفاعت است

مريم گفت چگونه مرا فرزند شود با اينكه مردي با من نزديكى نكرده آن ملك گفت هرآينه اين مطلب در نزد بارى تعالي سهل و آسان است همانا خدا خلق فرمايد هرچه خواهد و چون اراده كند امرى را بمحض اينكه گويد موجود باش در حال موجود شود و تعليم فرمايد او را كتابهاى آسمانى و حكمت و دانائى خصوصا تورته و انجيل را و رسول خواهد بود بسوى بنى اسرائيل

بالجمله چون مريم اين بشارت بشنيد از مسجد اقصى بخانۀ زكريا عليه السّلام رفته و خواهر خود را از قصه آگاه كرد و از خانه بيرون آمد و بمحل عبادت خود مراجعت نمود و پرده بياويخت بناگاه جبرئيل بصورت پسرى خوب‌روى مستوى الخلقه ممثل گشت در مقابل مريم اين‌وقت مريم از ديدار مرد نامحرم بترسيد و گفت اى جوان از خداى شرم كن و نزديك من ميا جبرئيل گفت بيگانه نيستم و رسول پروردگار توام و ازاين‌روى بنزديك تو آمدم تا سبب شوم كه خداوند ترا پسرى پاكيزه عطا فرمايد مريم گفت از كجا مرا پسرى شود با اينكه شوهرى دست بمن نرسانيده و زناكار هم نيستم كه از حرام فرزندى حاصل شود جبرئيل گفت خدا فرموده كه اين امر بر من سهل است و توانم ترا بى‌شوهر فرزندى بخشم تا ميان مردم حجتى باشد بر كمال قدرت من پس جبرئيل نفحۀ رحمانى در آستين او بدميد و مريم حامله گرديد خداى متعال در قرآن مجيد در سورۀ مباركۀ مريم اين داستانرا چنين فرمايد

(وَ اُذْكُرْ فِي اَلْكِتٰابِ مَرْيَمَ إِذِ اِنْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَكٰاناً شَرْقِيًّا فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجٰاباً فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِيًّا قٰالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاٰماً زَكِيًّا قٰالَتْ أَنّٰى يَكُونُ لِي غُلاٰمٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا قٰالَ كَذٰلِكِ قٰالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا وَ كٰانَ أَمْراً مَقْضِيًّا فَحَمَلَتْهُ)

بالجمله مريم حمل برداشت و بمصداق فانتبذت به مكانا قصيا از مردم كناره گرفت و در مكانى دور سكونت نمود و از مسجد بيرون رفت و اين راز را كس ندانست و همواره مهموم و محزون ميزيست و يوسف نجار آمد و با او مكالماتى كرد كه در جلد ٢ در ضراء خديجۀ كبرى گذشت

و در مدت حمل مريم سخن باختلاف است كه آيا نه ماه يا هشت ماه يا هفت ماه يا شش ماه يا سه ساعت بوده است از امام باقر عليه السّلام منقولست كه چون جبرئيل در مريم دميد همان ساعت كامل شد عيسى در رحم او چنانكه ديگر فرزندان نه ماهه كامل ميشوند

و چون مدت حمل مريم منقضى گشت ندائى بمريم رسيد كه ازين مكان بيرون رو چه اگر قوم تو شما را باين كيفيت به‌بينند فرزند ترا بقتل رسانند و مريم بر حسب فرمان با دلى اندوه‌گين از مسجد بيرون رفت چون مقدارى راه پيمود سخت درد زائيدن او را گرفت درخت خرمائى كه خشكيده بود بنظرش آمد خود را بآن درخت رسانيد و تكيه كرد و با چشم اشك‌آلود گفت ايكاش من مرده بودم و اين‌روز را نميديدم در حال خداوند متعال فرشتگانرا مامور بخدمت او نمود و حضرت عيسى طيب و طاهر بوجود آمد و اين اتفاق در سال ۵۵٨۵ بود

بعد از هبوط آدم پس فرشتگان بگرد مريم درآمدند و از رشحات فيض بينهايت كردگار چشمۀ آبى خوشگوار در آن موضع ظاهر گرديد كه فرشتها عيسى را در آن چشمه غسل دادند و مريم را خطاب رسيد كه اين درخت خرماى خشكيده را جنبش ده تا براى تو خرما بارآورد

چون مريم دست فرابرد بآن درخت خشكيده در حال سبز و خرم شد و خوش هاى خرما از هرطرف سرازير گرديد و از او رطب تازه فروريخت مريم چون اين آيت بزرگ را ديد مقدارى قلب او ساكن گرديد ولى پرسيد اگر از من به‌پرسند كه اين فرزند از كجا آوردى چه پاسخ گويم

جبرئيل گفت غمگين مباش خداوند از زير پاى تو چشمه هويدا ساخته تا ترا آيتى باشد و بروايتى ديگر عيسى در آن خوردى اين سخن را گفت كه از اين رطب تناول كن و از اين چشمه بياشام و چشم خود را روشن ساز بوجود عيسى و خاطر را باو شاد دار و اگر كسيرا بينى كه بنزد تو آيد و گويد اين فرزند را از كجا آورده‌اى باشارت بگوى كه امروز از بهر خدا نذر كرده‌ام كه روزه بدارم و با بنى آدم سخن نگويم و اين داستان را خداى تعالي در قرآن ياد فرموده

(فَأَجٰاءَهَا اَلْمَخٰاضُ إِلىٰ جِذْعِ اَلنَّخْلَةِ قٰالَتْ يٰا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيًّا فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ اَلنَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا فَكُلِي وَ اِشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً فَإِمّٰا تَرَيِنَّ مِنَ اَلْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ اَلْيَوْمَ إِنْسِيًّا)

بالاخره مريم عيسى را در قماطى به‌پيچيد و بجانب محل خود مراجعت نمود از آنطرف بنى اسرائيل چون مريم را در محراب عبادت خود نديدند در پى او شتافته اند بناگاه ديدند مريم ميآيد و طفلى در آغوش دارد عصبانى شدند جامها را چاك زدند و خاك بر سر ريخته‌اند و در اطراف مريم جمع آمدند و زنان آب دهن بروى او ميانداختند و گفته‌اند همانا چيزى عجيب و غريب آورده‌اى بگو اين فرزند را بى شوهر چگونه پيدا كرده‌اى يا بزنا مشغول شدى اى خواهر هارون نه پدر تو مرد بدى بود نه مادر تو زناكار بود چنانچه خداى تعالي حكايت ميكند

(فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهٰا تَحْمِلُهُ قٰالُوا يٰا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا يٰا أُخْتَ هٰارُونَ مٰا كٰانَ أَبُوكِ اِمْرَأَ سَوْءٍ وَ مٰا كٰانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا)

پس مريم بمدلول آيۀ شريفۀ (فَأَشٰارَتْ إِلَيْهِ قٰالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كٰانَ فِي اَلْمَهْدِ صَبِيًّا) بانگشت اشاره كرد كه من روزه دارم و سخن نتوانم گفت شما از فرزندم عيسى پرسش كنيد جماعت در غضب شدند كه ما را مسخره ميكنى ما چگونه با كودكى كه در گهواره است سخن گوئيم اين وقت عيسى بمفاد (قٰالَ إِنِّي عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِيَ اَلْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا الخ)

بقدرت خداوندى بسخن آمد فرمود بدرستى كه من بندۀ خداوندم و مرا پيغمبر نموده و در وجود من بركت و منفعت قرار داده هرجا كه باشم و كتاب مرا انجيل قرار داده و باقامۀ نماز و اداى زكوة تا زنده هستم مرا وصيت فرموده و امر كرده است مرا كه با مادرم نيكوئى بنمايم و مرا متكبر و شقى قرار نداده يعنى من متكبر و غضوب نيستم.

چون يهود اين معجزه بديدند دست از طعن و شناعت مريم بكشيدند و از آن تهمت كه بآن گوهر عصمت زدند پشيمان شدند ليكن بهمان كفر باقى ماندند و خداى تعالى در قرآن آنها را مذمت فرموده چنانچه در سورۀ مباركۀ نساء فرمايد (وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلىٰ مَرْيَمَ بُهْتٰاناً عَظِيماً)

و خداى تعالى در آيات چند بالصراحه حضرت مريم را مبرا از معاصى معرفى كرده و هركس او را آلودۀ تهمت نمايد كافر است چنانچه در آخر سورۀ تحريم ميفرمايد (وَ مَرْيَمَ اِبْنَتَ عِمْرٰانَ اَلَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِيهِ مِنْ رُوحِنٰا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِمٰاتِ رَبِّهٰا وَ كُتُبِهِ وَ كٰانَتْ مِنَ اَلْقٰانِتِينَ)

يعنى مريم دختر عمران كه خود را از زنا محفوظ داشت دميديم در آستين او بسبب روح القدس و تصديق قول خداى تعالى و كتب آسمانى كه بر پيمبران وارد شده بود نمود و بود مريم از پرهيزكاران و نيز در سورۀ انبياء فرمايد

(وَ اَلَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِيهٰا مِنْ رُوحِنٰا وَ جَعَلْنٰاهٰا وَ اِبْنَهٰا آيَةً لِلْعٰالَمِينَ) يعنى آنچنان كسيكه خود را از زنا مصون و محفوظ داشت ما از روح در او دميديم و او را و پسرش را آيت و حجت مردمان قرار داديم و از حضرت باقر سلام اللّه عليه منقول است كه هفتاد زن بودند از بنى اسرائيل كه افترا بمريم بستند و گفتند لقد جئت شيئا فريا خداوند عيسى را بسخن آورد و با زنان فرمود واى بر شما افترا و بهتان بمادر من ميزنيد منم بندۀ‌يكه خداوند مرا پيغمبر گردانيده است و كتاب بمن داده است سوگند ميخورم كه هريك از شما را حد خواهم زد بجهت دشنام و تهمتى كه بمادر من زديد و چون مبعوث به پيغمبرى گشت آن زنان را بر ايشان حد جارى كرد

و در معني (و جعلنى مباركا) از حضرت صادق منقولست كه يعنى مرا صاحب نفع گردانيده از جهت علم و كمال و شفاى بيماران و زنده كردن مردگان صوري و معنوى هرجا باشم نفع بمردمان ميرسانم

بالجمله بعضى گويند مريم بعد از عيسى نوزده سال زنده بود و عمر مباركش شصت و سه سال است و بعضى گويند در حيوة عيسى وداع جهان گفت چنانچه تفصيل او در جلد ثانى گذشت و بعد از تغسيل بدن مباركش در اراضى مقدسه نزديك بيت المقدس مدفون گشت و اللّه العالم

 

ايشاع زوجه حضرت زكريا عليه السّلام

مادر حضرت يحيى عليه السّلام از بانوان مجلله دنيا و خواهر مريم كبرى است مقام عفت و عصمت و نجابت و صبر و تحمل اين بانوى معظمه در داستان فرزند دلبندش يحيى در كتب تواريخ مشهور و معروف است و در سن نود و هشت سالگى خداوند متعال يحيى را باو بخشيد و از سن زكريا صد و بيست سال گذشته بود از اين جهت هنگاميكه درخواست كرد از خداوند متعال فرزندى و گفت (رب فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اِجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا) او را بشارت دادند و ندا كردند (يٰا زَكَرِيّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُكَ بِغُلاٰمٍ اِسْمُهُ يَحْيىٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا)

اي ذكريا ما ترا بشارت ميدهيم به پسريكه اسم او يحيى است كه كسيرا قبل از او باين اسم نام نگذارديم ذكريا عرض كرد پروردگارا چگونه خواهد بود از براى من فرزندى و حال آنكه زن من عقيم است كه در جوانى فرزند نميآورد و من رسيده‌ام از پيرى بحديكه بدنم خشك شده است و بنهايت پيرى رسيده‌ام او را خطاب كردند كه اين امر بر ما آسان است و بتحقيق كه ترا آفريديم پيشتر و نبودى هيچ‌چيز چنانچه خداى تعالى ميفرمايد

(قٰالَ رَبِّ أَنّٰى يَكُونُ لِي غُلاٰمٌ وَ كٰانَتِ اِمْرَأَتِي عٰاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ اَلْكِبَرِ عِتِيًّا قٰالَ كَذٰلِكَ قٰالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً)

ذكريا عرض كرد پروردگارا براى من علامتى قرار بده خطاب رسيد كه آن آيت و علامت اين است كه تا سه روز تكلم با احدى نتوانى كردن (قٰالَ رَبِّ اِجْعَلْ لِي آيَةً قٰالَ آيَتُكَ أَلاّٰ تُكَلِّمَ اَلنّٰاسَ ثَلاٰثَ لَيٰالٍ سَوِيًّا) علامت تو آن است كه حرف نتوانى زد تا سه روز مگر از روى رمز (وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ اَلْإِبْكٰارِ)

يعنى ياد كن در اين سه روز پروردگار خود را بسيار و تسبيح بگو او را در پسين و بام‌داد

و در جلد اول حيوة القلوب در احوالات يحيى بن ذكريا از امام صادق عليه السّلام روايت ميكند كه چون فرداى قيامت شود منادى ندا كند كجا است فاطمه دختر محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم كجا است خديجه دختر خويلد كجا است مريم دختر عمران كجا است آسيه دختر مزاحم كجا است ام كلثوم مادر يحيى الحديث) مجلسي ميفرمايد مشهور مادر يحيى اسمش ايشاع بوده بنابراين ام كلثوم كنيه اوست

و از جمله كمال ايمان ايشاع اين است كه شوهر خود ذكريا را دلدارى ميداد در قضيه مريم هنگاميكه مريم حامله شد ذكريا بسيار محزون شد بنزد عيالش ايشاع آمد گفت مريم حامله شده است و بغير از من كسى آمدورفت ندارد بنزد او چون غرفه راهى نداشت و با نردبان بآن غرفه ميرفته‌اند و هرگاه ذكريا ميآمد بر در غرفه قفل ميزد و از بالا روزنۀ كوچكى گشوده بود كه باد از آنجا داخل ميشد

ذكريا با عيال خود گفت كه من رسوي ميشوم در ميان بنى اسرائيل و گمان خواهند كرد كه من او را آبستن كرده‌ام ايشاع گفت مترس كه خدا براى تو نميكند مگر آنچه را كه خير تو در آن است اكنون برو مريم را بياور تا من به‌بينم او را و از حال او سؤال كنم

پس زكريا مريم را بنزد عيالش ايشاع آورد و خداوند متعال از مريم مشقت جواب گفتن را برداشت و چون داخل شد بنزد زن زكريا كه خواهر بزرگ او بود براى مريم از جا برنخواست تا او را احترام كند كه در آنحال يحيى بقدرت خداى تعالى در شكم مادر دست بر او زد و او را از جا كند و با مادر خود سخن گفت كه ايمادر بهترين زنان عالميان با بهترين مردان عالميان بر تو وارد گرديد برخيز از براى احترام او اين وقت ايشاع بتمام قامت برخواست از براى احترام مريم و يحيى در شكم او سجده كرد براى تعظيم عيسى و اين اول تصديقى بود كه از او كرد بالجمله ايشاع مادر يحيى بن زكريا از بانوان برجسته عصر خود بوده

 

عموره بنت ضمران

زوجه نوح پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم والدۀ سام بن نوح و يكي از جدات سيد انبياء است و او اول زنى است كه بنوح ايمان آورد در جلد پنجم بحار روايت ميكند كه نوح در روز عاشوراء رفت بسوى قومش در حالتيكه عصاى سفيدى در دست داشت و آن عصا او را خبر ميداد بآنچه قومش در خاطر داشته‌اند و سرگردهاى ايشان هفتاد هزار كس بودند و آنروز عيد ايشان بود كه در نزد بتهاي خود اجتماع كرده بودند پس نوح بآواز بلند ندا در داد كه ايمردم بگوئيد لا اله الا اللّه و شهادت دهيد كه آدم و ادريس دو پيغمبر برگزيدۀ خدا بودند و بعد از من ابراهيم بيايد كه او خليفه خدا است و پس از او موسى كليم و عيسى مسيح بيايد و عيسى از روح القدس خلق خواهد شد و محمد مصطفى آخر پيغمبران خدا است و او گواه من است بر شما كه تبليغ رسالت خدا كردم.

پس از نداى نوح كوهها بلرزيدند و آتشكده‌ها خاموش شدند و اين ندا چون بگوش عموره رسيد ايمان آورد پدرش او را زجر كرد و گفت سخن نوح يك‌مرتبه در تو چنين اثر كرد ميترسم پادشاه از حال تو مطلع شود و ترا بكشد عموره گفت اى پدر كجا است عقل و دانش تو مگر نمى‌بينى نوح يكمرد تنها و ضعيفى است با اين حالت بيك ندا شما را هراسان و خائف گردانيده اگر از جانب خدا مامور نبود هرگز جرئت نميكرد چنين صدائى در ميان شما بلند كند پدرش او را گرفت و يك سال در زندان او را حبس كرد و طعام را از او بازگرفت بعد از يك سال كه او را از زندان بيرون آوردند نور عظيمى از او مشاهده كردند و حالش را بسيار نيكو يافته‌اند پس متعجب شدند كه چگونه بى‌طعام در زندان مانده است چون از او پرسيدند گفت من استغاثه كردم به پروردگار نوح و حضرت نوح طعام باعجاز از براى من ميآورد بزندان پس نوح عليه السّلام او را تزويج كرد و سام كه خليفه نوح شد از او متولد گرديد

 

هاجر زوجۀ ابراهيم خليل عليه السّلام

مادر حضرت اسماعيل جدۀ سيد انبياء و ائمه هدى صلوات اللّه عليهم ميباشد كفى لها فخرا و شرفا

و وفات هاجر در سنه ٣۴٣٣ بعد از هبوط آدم ابو البشر بوده از بانوان ارجمند و مخدرات ذات شأن بوده و او يكى از جوارى سنان بن علوان كه فرعون مصر و پادشاه آن ديار بود و سنان بن علوان آن كنيز را بساره خاتون بخشيد بتفصيليكه در ترجمه ساره سبق ذكر يافت و ساره چون ديد كه حضرت ابراهيم را فرزندى نيست هاجر را بخشيد بحضرت ابراهيم شايد خداوند متعال او را فرزندى روزى بنمايد طولى نكشيد كه اسماعيل از او متولد گرديد كه در هنگام ولادت براى او گيسوانى بود كان روغن بر او ريخته بودند اين سبب شد كه ساره خاتون در اثر بى‌فرزندي حالش منقلب گرديد دو گوش هاجر را سوراخ كرد و حلقه در گوش او كرد اين كار بر حسن هاجر افزوده شد بالاخره ساره بناى خلق‌تنگى گذارد با حضرت ابراهيم تا اينكه حضرت ابراهيم شكايت كرد اين قضيه را بدرگاه بارى‌تعالى خداى متعال وحى فرستاد بابراهيم كه مثل زن همانند دندۀ كج را ماند اگر آنرا بحال خود گذارى از آن متمتع ميشوى و اگر بخواهى آن را راست كني ميشكند

و در جلد اول حيوة القلوب بسند معتبر روايت ميكند كه چون اسحق متولد گرديد غلاف او نيفتاد چنانچه از اسماعيل در روز هفتم ناف و غلاف او افتاد ساره بجزع آمد و ابراهيم را خبر كرد كه اين چه امرى‌استكه در آل ابراهيم حادث شده است ابراهيم فرمود مگر چه شده است ساره گفت فرزند تو اسحق ناف او افتاد و غلاف او نيفتاد ابراهيم بمصلاى خود رفته مناجات كرد باو وحى شد كه اين بسبب آن سرزنش است كه ساره از هاجر نمود پس ختنه كن اسحق را و حرارت آهن را باو بچشان پس ابراهيم با آهن اسحق را ختنه كرد و بهمين سنت جارى شد

و در روايت مذكور نيست كه ساره بچه چيز هاجر را سرزنش نمود فقط همين مقدار در روايت استكه ابراهيم روزى بر هاجر وارد شد ديد اسماعيل گريه ميكند سبب پرسيد گفت ساره مادر مرا سرزنش كرد او گريان شد منهم با او گريستم)

و در روايت ديگر از امير المؤمنين منقولست كه چون اسماعيل و اسحق بزرگ شدند روزى با يكديگر دويدند اسماعيل پيشى گرفت پس ابراهيم او را گرفت و در دامن خود نشانيد و اسحق را در پهلوى خود ساره چون اين بديد در خشم شد گفت الحال كار ما بجائى رسيده كه فرزند من و فرزند كنيز مرا برابر نميكنى و فرزند او را بر فرزند من زيادتى ميدهى بايد ايشان را از من دور كني

ابراهيم مناجات كرد خطاب شد بابراهيم كه اسماعيل و هاجر را از نزد ساره بيرون بر ابراهيم عرض كرد بكدام مكان بيرون برم ايشان را فرمود بسوى حرم من آنجائيكه محل ايمنى گردانيدم كه هركه داخل آن شود ايمن باشد و اول بقعه‌ايكه از زمين آفريدم او مكه است

پس حضرت ابراهيم براهنمائى جبرئيل هاجر و اسماعيل را برداشته روانۀ مكه شدند بهرسبزه و علفزار و مرغزار و درختان كه ميرسيدند ابراهيم جبرئيل را ميگفت اينجاست مكه جبرئيل ميگفت خير تا رسيدند باراضى مكه حضرت ابراهيم ديد جز زمين تفديدۀ ريگزار ابدا آثار آبادانى نمودار نيست سر بجانب آسمان بلند كرد عرض كرد

(رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ) پس هاجر را با اسماعيل در آنجا گذارد و عرض كرد پروردگارا همانا ساكن گردانيدم از فرزندان خود و عيال خود در بيابانيكه زراعتى در آن وجود ندارد در فناء خانه تو اى پروردگار من براى اينكه نماز را برپا بدارند تو هم مايل بگردان دلهاى جماعتى را بسوى آنها و از ميوهاى نعمت خود نصيب آنها بفرما تا اينكه ترا شاكر باشند) سپس مشك آبى هم در نزد ايشان نهاد و مراجعت كرد هاجر عرض كرد اى خليل پروردگار ما را در اين بيابان خونخوار بى‌آب‌وعلف و بى‌مونس و انيس بكه ميسپارى حضرت خليل فرمودند خداحافظ و نگهبان شما است

پس هاجر در آن بيابان بود تا مشك آب خلاص شد مضطرب گرديد بطرف صفا رفت در طلب آب بناگاه بر سر كوه مروه سرابى بنظرش آمد بگمان اينكه آب است هروله‌كنان تا بالاى كوه مروه رفت بر سر كوه صفا آن سراب بديد باز هروله كنان طرف صفا آمد تا هفت مرتبه چنين كرد اين عمل هاجر جزء مناسك حجاج گرديد پس هاجر آمد بر سر فرزندش اسماعيل كه خبرى از او بگيرد ديد از زير پاشنۀ پاى اسماعيل چشمۀ آبى جوشيدن گرفت است

هاجر همى رملها را در اطراف آن جمع ميكرد ديد آب سرشار گرديده گفت زمزم يعنى بايست آب ايستاد امام صادق عليه السّلام هنگام نقل اين حكايت فرمودند كه اگر جدۀ ما هاجر نميگفت زمزم آن آب تمام صحراى مكه را فروميگرفت پس قبيلۀ جرهم از آن حوالى عبور ميكردند ديدند مرغان چند و وحشيان صحرا جمع شدند با خود گفته‌اند بايستى در آنمكان آب بوده باشد كه اين مرغان در اطراف او پرواز ميكنند آمدند چون بآن موضع رسيدند زنيرا و طفليرا ديدند كه در زير درخت خارى قرار گرفته‌اند و آب از براى ايشان ظاهر شده است از هاجر پرسيدند كه تو كيستى و قصه تو و اين كودك چيست گفت من زوجه ابراهيم خليلم و اين اسماعيل فرزند من است خداى تعالى او را امر كرده كه ما را در اينجا بگذارد گفته‌اند كه رخصت ميدهى ما در اين زمين منزل بنمائيم هاجر فرمود روا باشد

پس قبيله جرهم در عرفات و ذو المجاز فرود آمدند روز سيم ابراهيم بطى الارض بديدن ايشان آمد هاجر گفت اى خليل خدا در اينجا قومى هستند از جرهم سئوال ميكنند كه رخصت فرمائيكه نزديك ما باشند آيا رخصت ميدهى ايشان را ابراهيم گفت بلى

پس هاجر جرهم را مرخص كرد كه نزديك ايشان فرود آمدند و خيمهاى خود را زدند و هاجر و اسماعيل با ايشان انس گرفته‌اند در مرتبه سوم كه ابراهيم بديدن ايشان آمد و كثرت مردم و آبادانى در دور ايشان بديد شاد شد پس اسماعيل نشو و نما كرد و قبيلۀ جرهم هريك يك گوسفند و دو گوسفند باسماعيل بخشيدند تا اينكه گلۀ بسيار بهم رسانيد و بآن تعيش ميكردند تا اينكه اسماعيل بحد بلوغ رسيد اين وقت مامور شد ببناء خانۀ كعبه

ابراهيم عرض كرد در كدام قطعه زمين بنا كنم فرمود كه در آن بقعه كه قبه از براى آدم فرستادم و در آنجا نصب كردم و حرم بآن سبب روشن شد و آن در طوفان نوح بآسمان رفت پس خدا جبرئيل را فرستاد كه خط كشيد براى ابراهيم جاى خانۀ كعبه را.

پس ابراهيم خانه را بنا كرد و اسماعيل سنگ از ذى طوى ميآورد تا اينكه نه زرع بجانب آسمان بلند كرد پس خداى تعالي او را دلالت كرد بر موضع حجر الاسود كه در كوه ابو قبيس پنهان بود ابراهيم او را بيرون آورد و در موضعيكه الحال در آنجا است نصب كرد و دو درگاه براى كعبه گشود يكى بجانب مغرب و يكى بجانب مشرق و دريكه بجانب مغرب است آن را مستجار گويند پس بر روى كعبه چوبها انداخت و برويش اذخر ريخت و هاجر عبائيكه با خود داشت بر در كعبه آويخت و هاجر و اسماعيل در ميان كعبه ساكن شدند تا هنگاميكه هاجر از دنيا رفت در حجر اسماعيل مدفون گرديد

در حيوة القلوب ميفرمايد در حديث معتبر وارد شده استكه حجر خانۀ اسماعيل بود و قبر هاجر و اسماعيل در آنجا است و در نزديك ركن سوم دختران اسماعيل مدفون شدند و در آن قبرهاى پيغمبران است

 

صبر و شكيبائى هاجر در ذبح اسمعيل

در حيوة القلوب از امام صادق عليه السّلام روايتكرده استكه جبرئيل در روز هشتم ذى الحجة بنزد ابراهيم آمد و گفت آب تهيه كن چون در آنوقت ميان مكه و عرفات آب نبود سپس او را برد بمنى و نماز ظهروعصر و مغرب و عشا را در منى بجاى آورد چون آفتاب طالع شد روانۀ عرفات گرديد چون زوال شمس شد غسل كرد و نماز ظهر و عصر را بيك اذان و اقامه بجا آورد و نماز كرد در عرفات پس جبرئيل او را برد و در محل وقوف بازداشت تا آفتاب غروب كرد پس او را آورد بمشعر الحرام و نماز شام و خفتن را بيك اذان و دو اقامه بجا آورد و شب در آنجا ماند تا نماز صبح را بجا آورد و در همان‌شب در خواب ديد كه او را امر بذبح اسماعيل مينمايند و در آنوقت هاجر همراه ابراهيم بود از مشعر الحرام بمنى آمدند و با هاجر رمى جمره كردند سپس ابراهيم با هاجر فرمود كه تو برو بزيارت خانۀ كعبه و اسماعيل را با خود نگاه داشت چون هاجر برفت ابراهيم با اسماعيل گفت (يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَرىٰ فِي اَلْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَرىٰ)

فرمود اى پسرك من همانا در عالم رؤيا بمن چنان نمودار شد كه من ترا قربانى مينمايم اكنون بگو تو چه در نظر دارى اسماعيل عرض كرد (يٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِينَ)

اى پدر بزرگوار آنچه را كه از جانب پروردگار مامور شدى بجا بياور بزودى خواهي ديد كه انشاء اللّه من از صبركنندگانم اين وقت شيطان بصورت پيرمردى بنزد ابراهيم آمد گفت اى ابراهيم چه ميخواهى از اين پسر گفت ميخواهم كه او را ذبح بنمايم شيطان گفت ميكشى پسرى را كه يك چشم همزدن معصيت خدا را نكرده ابراهيم گفت خداى تعالى مرا امر كرده شيطان گفت پروردگار ترا از اين كار نهى كرده ابراهيم در خشم شد گفت بخدا قسم ديگر با تو سخن نكنم و او را از نزد خود براند شيطان همه‌جا آمد بنزد هاجر گفت كيست آن مرد پير كه من او را ديدم هاجر فرمود آن شوهر من ابراهيم است گفت آن پسرى كه من همراه او ديدم كيست گفت او پسر من است شيطان گفت ديدم آن پيرمرد كارد گرفته بود و آن پسر را خوابانيده بود و ميخواست كه او را بكشد هاجر گفت دروغ ميگوئى ابراهيم رحيم‌ترين مردم است چگونه پسر خود را ميكشد شيطان گفت بحق پروردگار آسمان و زمين كه ديدم او را خوابانيده بود و كارد گرفته بود و ارادۀ ذبح او داشت گفت چرا شيطان گفت كه گمان كرده است پروردگارش او را باين امر كرده است

هاجر گفت كه سزاوار است ابراهيم اطاعت خداى خود بكند و شيطانرا از نزد خود دور كرد و مشغول طواف خود گرديد و از اين طرف ابراهيم بمصداق (فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نٰادَيْنٰاهُ أَنْ يٰا إِبْرٰاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيٰا إِنّٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ) ابراهيم و اسماعيل هردو منقاد امر الهى گرديدند.

اسماعيل عرض كرد روى مرا به‌پوشان و دست و پاى مرا محكم به‌بند ابراهيم گفت اى فرزند جمع نميكنم كه هم ترا بقتل برسانم و هم دست و پاى ترا به‌بندم و ابراهيم را دل نيامد كه صورت اسماعيل را روى خاك بگذارد پالان درازگوشى را در زير اسماعيل پهن كرد و اسماعيل را بروى او خوابانيد و كارد را بقوت بگلوى اسماعيل كشيد جبرئيل لب كارد را برگردانيد چند مرتبه چنين كرد كارد نه‌بريد بروايتى كارد را بر سنگ زد كارد بسخن آمد گفت الجليل ينهانى و الخليل يامرنى خداى مرا از بريدن نهى ميكند و خليل حق مرا امر ميكند من بايستى اطاعت حق بنمايم.

اين‌وقت بمصداق (وَ نٰادَيْنٰاهُ أَنْ يٰا إِبْرٰاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيٰا إِنّٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْبَلاٰءُ اَلْمُبِينُ وَ فَدَيْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ)

ندا بابراهيم رسيد كه اى ابراهيم خواب خود را درست گردانيدى ما چنين جزا ميدهيم نيكوكارانرا همانا اين ابتلا و امتحان آشكارى بود پس جبرئيل گوسفند سياه و سفيد چاق فربهى شاخ‌دار پيش كشيد و او را ابراهيم بجاى اسماعيل ذبح نمود و گويند آن گوسفند همان قربانى هابيل بوده كه در مرغزار بهشت بود و خداوند متعال او را براي فداى اسماعيل ذخيره كرده بود و چون هاجر از مناسك خود خلاص شد با خود گفت ابراهيم شايد بامرى مامور شده بطرف منى آمد چون بنزد اسماعيل رسيد و از قصه آگاه شد و اثر خراشى در گلوى اسماعيل بديد بترسيد و بيمار شد و بهمان مرض بعالم بقا رحلت نمود

 

نونا والدۀ ابراهيم خليل

و زوجۀ تارخ در عقل و دانش و صبر و شكيبائى ممتاز و در ميان بانوان عصر خود سرافراز بود كه در يك همچه زمان حرجى وضع حملش بشود و بطورى ابراهيم را حفظ كند كه شوهر او هم مطلع نشود

چون منجمان نمرود را خبر داده بودند كه در اين زمان مردى بهم برسد كه اين دين را باطل كند و مردمرا بدين ديگر بخواند نمرود پرسيد كه در كدام بلاد بهم برسد گفته‌اند كه در همين بلد و منزل نمرود در نزديكى كوفه بود نمرود پرسيد كه آنمرد بدنيا آمده است يا خير منجمين گفته‌اند هنوز مادرش باو حامله نشده است و بروايت ديگر همان منجم پدر ابراهيم بود يكروز بنزد نمرود آمد گفت ديشب امر عجيبى ديده‌ام

نمرود گفت آن كدام است گفت فرزندى بهم ميرسد كه هلاك ما بدست او باشد و از نجوم يافته بود كه او را در آتش مياندازند و نيافته بود كه آتش بر او سرد و سلامت ميشود.

نمرود بعد از تعجب زياد گفت بايست بين مردان و زنان جدائي انداخت آنگاه فرمان كرد كه مردان از شهر بيرون روند و زنان در ميان شهر بمانند در همان‌شب مادر ابراهيم حامله گرديد منجمان گفته‌اند آن فرزند برحم مادر آمد اين‌وقت نمرود فرمان كرد براى تفتيش زنان قابله را كه هرچه در شكم بود ميدانسته‌اند مادر ابراهيم را قابلها چندانكه باو نظر كردند چيزى نيافته‌اند چون حق‌تعالى ابراهيم را به پشت مادر چسبانيد.

پس قابلها گفته‌اند مادر شكم او چيزى نيافتيم چون هنگام ولادت ابراهيم رسيد مادر ابراهيم بغارى رفت و ابراهيم از او متولد گرديد او را در قماطى پيچيده و بخانۀ خود برگشت و در غار را با سنگ مسدود كرد خداوند متعال در انگشت او شير قرار داد كه ابراهيم آنرا مى‌مكيد و سير ميشد و مادر ابراهيم هرچندروز يك مرتبه بآن غار ميرفت بسروقت ابراهيم و در اين مدت هرپسريكه متولد ميشد او را ميكشته‌اند و مادر ابراهيم امر او را مخفى داشت تا وقتيكه از غار بيرون آمد

 

راحيل مادر يوسف عليه السّلام

زوجۀ يعقوب پيغمبر اين زن بهترين زنان يعقوب بود و يعقوب را از اين راحيل يوسف و بنيامين و دخترى بنام دينا روزى شد و اين راحيل قبل از يوسف در كنعان از دار دنيا رفت و در ناسخ جلد هبوط گويد در هنگام متولد شدن بنيامين در حال نفاس از دنيا رفت و او را در بيت لحم بخاك سپردند و فوت او در سال سه هزار و پانصد و پنجاه هشت سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود

 

بلقيس زوجۀ حضرت سليمان عليه السّلام

دختر هد هاد بن شرجيل است كه در سنه ۴٣٩٨ بعد از هبوط آدم بتخت سلطنت نشست و او روئى چون باغ ارم و خوئى چون بهار خرم داشت و در مملكت يمن پادشاه نافذ الكلمه بود و كار ملك را بكمال تدبير و خرد همى بپاى برد مردم سپاهى و رعيت در ظل موهبت عدالتش شاد و شاكر بودند مدت سى سال بكمال استقلال سلطنت يمن را داشت آنگاه زيب بخش بساط سليمانى گشت

و از براى بلقيس سيصد و دوازده تن سرهنگ بود و هريك هزار مرد را فرمان گذار بودند و از براى او تختى بود از طلاى خالص كه شصت زراع در شصت زراع عرض و طول آن تخت بود و تمام آن مكلل و مرصع بجواهر شاداب و لالى خوشاب بود و بلقيس همه‌ساله خراج مملكت بسوى سليمان عليه السّلام فرستادي و از در اطاعت و انقياد بيرون شدى لكن هنوز بدين آباء و اجداد خود بوده تا در سنه ۴۴٢٨ بعد از هبوط آدم در حباله نكاح حضرت سليمان درآمد و مسلمانى گرفت و از بانوان حرم او گرديد و اجمال اين قصه چنان است كه چون سلطنت حضرت سليمان قوت گرفت همه‌روزه بر قانون خويش بر سرير سلطنت جاى ميفرمود و آدميان و جنيان در اطراف او هركدام بمحل خود قرار ميگرفته‌اند و پرندگان در اطراف آنها بمراكز خود جاى ميكردند روزى حضرت سليمان نظر كرد هدهد را در جاى خود نديد چنانچه خداى تعالى ميفرمايد (وَ تَفَقَّدَ اَلطَّيْرَ فَقٰالَ مٰا لِيَ لاٰ أَرَى اَلْهُدْهُدَ أَمْ كٰانَ مِنَ اَلْغٰائِبِينَ)

سليمان فرمود كه زمانى دراز ميگذرد كه هدهد را در ميان مرغان نمى‌بينم اگر سبب غيبت خود را بحجتى روشن نكند او را كيفر خواهم كرد كما قال اللّه تعالى (لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطٰانٍ مُبِينٍ پس سليمان بمدلول فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ)

مدتى چندان برنيامد كه هدهد از راه برسيد سليمان او را مخاطب ساخت كه با چه تمسك از حضرت غائب شدى و كدام انديشه ترا از اين محضر بازداشت هدهد عرض كرد

( (أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ) بجائى گذشتم كه پادشاه هرگز بدان مملكت نرفته و آنچه من ديده‌ام نديده همانا از مملكت سبا بدين حضرت شتافتم و اخبار نيكو آورده‌ام (إِنِّي وَجَدْتُ اِمْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِيمٌ) زنيرا يافتم كه در مملكت يمن در شهر سبا سلطنت كند و او را درخور پادشاهى همه‌چيز فراهم است از جمله او را تختى است از ذهب خالص كه شصت زراع در شصت زراع عرض و طول آن تخت بود و همه مكلل و مرصع بجواهر شاداب و لآلى خوشاب است و آنچنان بخت هيچ ملكيرا نباشد و ايشان با خداى و پيغمبران ايمان ندارند و آن ملكه و مردم او پرستش آفتاب مينمايند

(انى وَجَدْتُهٰا وَ قَوْمَهٰا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ) سليمان فرمود اينك صدق و كذب ترا معين خواهم كرد اكنون نامه خواهم نوشت بملكه يمن بلقيس (اذهب بكتابى هذا فالقه اليهم) نامه مرا برده در ميان ايشان افكن و نظر كن كه در جواب چه خواهد گفت و مقصود سليمان اين بود كه آن جماعت را بسوى خدا دعوت نمايد و بشريعت موسي درآورد.

پس هدهد نامه را گرفته بسوى يمن شتافت تا اينكه داخل قصر بلقيس شده نامه را در دامن او انداخت بلقيس از اين صورت در عجب شد نامه سليمانرا برداشت و گشود و از آنچه سليمان نوشته بود آگهى يافت سخت بترسيد بزرگان درگاه را حاضر كرده و با ايشان مشورت نمود و قصه نامه را بايشان فرمود و گفت سليمان بمن مكتوب كرده است بدين مضمون

(إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ أَلاّٰ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ) اگر چه ما را در حضرت سليمان سخن جز از در انقياد نبوده و در اداء خراج مسامحه نرفته اكنون ما را بدين خود دعوت نمودند و به پايۀ سرير اعلا احضار فرموده اكنون شما در كار من چه فتوى ميدهيد و چه صلاح مى‌انديشيد (قٰالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ اَلْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي مٰا ذٰا تَأْمُرِينَ)

گفته‌اند ما از فرمان تو انحراف نداريم و اگر حكم رسد از مصاف هم باك نداريم چشم و گوش همه در فرمان تو است هرچه گوئى چنان كنيم (قٰالَتْ إِنَّ اَلْمُلُوكَ إِذٰا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهٰا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهٰا أَذِلَّةً)

بلقيس گفت با سليمان جنگ نتوان كرد و در برابر سپاه او نتوان مصاف داد چون سخن بى‌رضاى او گوئيم با لشگرهاي فراوان بدين سوى تاختن كند و مملكت يمن را يكباره ويران سازد و سران مملكت و صاحبان عزترا با خاك سياه برابر نمايد بهتر اين است كه پيشكشى درخور او سرانجام كرده با رسولان چرب‌زبان بدو فرستم و منتظر باشم تا رسولان چه خبر خواهند آورد اگرچه سليمان پيغمبر است معجزه خواهد نمود در آنوقت ما باو ايمان خواهيم آورد و از نزول حوادث ايمن نشينيم كما قال اللّه تعالى (وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنٰاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ اَلْمُرْسَلُونَ)

پس بلقيس منذر بن عمرو را كه يكى از اعيان حضرتش بود طلبيد و تاجى مرصع از جواهر گران‌بها با مبلغي از لالى و يواقيت و مقدارى از مشك و عنبر و هزار خشت طلا و پانصد غلام و پانصد كنيز با اسبهاى تازى‌نژاد كه همه را سازوبرگ زرين و زين مرصع بانواع جواهرات بود بدو سپرد و گفت اين جمله را در حضرت سليمان پيش گذران و از وى درخواست كن كه جزع را بى‌آلتى و مثقبى سوراخ كند و رشته بدان دربرد پس منذر آن اشياء را برگرفته بجانب بيت المقدس روان شد

چون خبر با سليمان آوردند بفرمود انجمني درخور سلطنت وى برآراسته‌اند و آدميان و ديوان صف راست كردند و دوازده هزار ارادهاى جنگى از دو طرف بداشتند تا هفت فرسنگ مسافت از پيش رسولان بلقيس مرد و مركب سواره و پياده فراهم بود چون منذر بمدلول (فَلَمّٰا جٰاءَ سُلَيْمٰانَ قٰالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمٰالٍ فَمٰا آتٰانِيَ اَللّٰهُ خَيْرٌ مِمّٰا آتٰاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ)

از آنجمله عبور كرد و بحضرت اعلى پيوست متحير و هائم زمين خدمت بوسيد و پيشكش خود را گذرانيد و پيغام بلقيس را بگذاشت آنحضرت فرمود تا كرمى رشته در دهان گرفت و از آن جزع درگذشت و آنرا سوراخ كرده رشته دركشيد پس سليمان با منذر خطاب كرد كه بلقيس چنان دانسته كه من باحطام دنيا فريفته شوم و حال آنكه خزاين من از اندوخته جميع ملوك فزونى دارد دل بدان بسته ندارم باز شو با بلقيس بگو كه جز بقبول اسلام روى سلامت نخواهي ديد شما بهديۀ خود دلخوش كرده‌ايد و اگر از اسلام سر برتابيد بمدلول ( (فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاٰ قِبَلَ لَهُمْ بِهٰا وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهٰا أَذِلَّةً وَ هُمْ صٰاغِرُونَ)

با لشكرى بر ايشان تاختن كنم كه شمارۀ آن از حد افزون باشد و آنجماعت را از مساكن خود پراكنده كند و همه را با ذلت و خوارى دچار هلاكت و دمار بنمايد پس منذر رخصت انصراف يافته بجانب يمن شتافت و شرح عظمت و سلطنت سليمانرا بيان كرد و آن اعجاز كه از حضرت ديده بود بازگفت بلقيس سخت بهراسيد و بزرگان درگاه و قواد سپاه را فراهم كرده فرمود كه سليمان پيغمبر خداست و جز با ايمان از وى امان نتوان يافت همانا قصه سلطنت و عظمت و حكمت آنحضرت را شنيديد صواب اين است كه بنزد وى شتابيم و آنچه شنيده‌ايم معاينه كنيم كه نجات دارين در آن خواهد بود اين وقت مهياى رفتن بجانب سليمان شدند و با بزرگان درگاه متوجه بيت المقدس گشته‌اند.

چون اين خبر بسليمان رسيد بمفاد (قٰالَ يٰا أَيُّهَا اَلْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهٰا قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ قٰالَ عِفْرِيتٌ مِنَ اَلْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ قٰالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ)

سليمان با ملازمان خود فرمود كيست از شما كه از آن پيش كه بلقيس با مردمش برسد تخت او را در نزد من حاضر بنمايد يكى از ديوان عرض كرد كه من تخت او را حاضر بنمايم زودتر از اينكه بر جاى بايستى سليمان فرمود آيا كسى باشد كه از اين زودتر حاضر بنمايد آصف برخيا كه بر اسم اعظم دانا بود عرض كرد من از آن زودتر بياورم كه چشم بر هم زنى و تخت بلقيس را در نزد سليمان حاضر ساخت حضرت سليمان بمفاد (قٰالَ نَكِّرُوا لَهٰا عَرْشَهٰا نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ اَلَّذِينَ لاٰ يَهْتَدُونَ) فرمان كرد تا زيور و پيرايه او را ديگرگون كردند و از اين خواست تا فطانت و كياست بلقيس را مجرب دارد چون بلقيس برسيد با او گفته‌اند (أَ هٰكَذٰا عَرْشُكِ قٰالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ)

بالجمله چون بلقيس بصحن‌سراى برسيد گمان كرد كه اين صحن‌سراى مملو از آب است از اين جهت جامهاى خود را بالا گرفت چون سليمان اين بديد فرياد بر كشيد اين ساحت را آب در نيافته بلكه از آئينه صافى است جامۀ خود را بالا نزن بلقيس از عظمت و بزرگوارى آنحضرت در حيرت رفت و با خداوند انابت جست چنانچه خداى تعالى فرمايد در سورۀ نمل

(قِيلَ لَهَا اُدْخُلِي اَلصَّرْحَ فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ سٰاقَيْهٰا قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِيرَ قٰالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمٰانَ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ) گفت پروردگارا من با نفس خود ستم كردم كه روزگارى به پرستش آفتاب روز بردم اينك اسلام آوردم با سليمان و كار با خداى گذاشتم و پيش شد و در خدمت سليمان زمين ادب به‌بوسيد و بشريعت موسى و نبوت سليمان ايمان استوار كرد و معروض داشت كه از سلطنت و حكمت تو آنچه ديدم افزون بود از آنچه شنيدم)

و على بن ابراهيم قمى در تفسير خود روايت ميكند كه پيش از آمدن بلقيس سليمان امر كرده بود جنيان را كه خانه از شيشه براى او ساخته بودند بر روى آب پس بلقيس آمد گفته‌اند باو كه داخل شو در عرصه قصر پس او گمان كرد آب است جامه خود را از ساقهاى خويش بالا گرفت تا اينكه گويد سليمان او را بعقد خود درآورد)

در مجمع البحرين در لغة (بلقيس) گويد كه چون بلقيس ساقهاى خود را بالا كرد موى بسيارى بر ساقهاى او بود پس سليمان فرمان كرد شياطين را كه دوائى درست بنمايند كه ازالۀ مو را بنمايد شياطين نوره را طبخ كردند و حمامات اختراع نمودند و زرنيخ و نوره و حمام از اختراعات شياطين است كه بجهت بلقيس درست كردند و همچنين آسيابي كه آب او را ميگرداند در زمان آنحضرت بهم رسيد)

و نيز در مجمع در لغة (مرا) گويد كه بلقيس دختر پادشاه يمن بود اسم پدرش هدهاد از سلاطين حمير بشمار ميرفت و وجه تسميۀ بلقيس اين بود كه چون بعد از پدر پادشاهى باو رسيد بعض ابناء حمير گفته‌اند چگونه باشد سيرۀ او گفته‌اند بالقياس فسميت بلقيس فتزوجها سليمان)

و محدث قمي در الكنى و الالقاب در ترجمه البعلبكى گويد نسبتة الى بعلبك بالعين الساكنة بين الفتحات و تشديد الكاف مدينة قديمه فيها ابنية عجيبه و آثار عظيمه و قصور على اساطين الرخام لا نظير لها فى الدنيا بينها و بين دمشق ثلاثة ايام)

و قال الحموى و به بعلبك دبس و جبن و زيت و لبن ليس فى الدنيا مثلها يضرب بها المثل قيل ان بعلبك كانت مهر بلقيس و بها قصر سليمان بن داود و هو مبنى على اساطين الرخام

و در خصايص فاطميه در حسن حال و مآل بلقيس گويد او دختر شراجيل ملكۀ سبا بوده و سلطنت و پادشاهى از پدرانش بوى ميراث رسيده بود و بر دوازده هزار قائد كه هرقائدى رأيس بر هزار نفر بوده و باين هزار نفر حكمرانى داشته و تمام لوازم سلطنت از براى وى فراهم بوده علاوه بهمه كمالات صوريه و معنويه آراسته با نهايت حسن و جمال و عارفه بلغات و صاحب خط جبد و در روى زمين هيچيك از ملوكرا و سلاطين روى زمين را كفو خود نميدانست و در امر حكمرانى ثانى نداشت بالاخره بانوى حرم سليمان گرديد و از تواريخ بدست نيامد كه فوت بلقيس قبل از وفات سليمان يا بعد بوده

 

صيانه زوجۀ حزقيل

در خصائص فاطمية روايت ميكند كه در دولت حقه سيزده زن براى معالجه جرحى بدنيا رجوع مينمايند يكى از آنها همين صيانه را نام ميبرد كه زوجۀ حزقيل است كه ماشطه دختر فرعون بوده و اين زن در ثبات ايمان و صبر و تحمل كارى كرد كه نظير آن در تواريخ كمتر ديده شده و شوهرش حزبيل پسرعموى فرعون خزينه‌دار فرعون بود و مراد از مؤمن آل فرعون او است كه بنابر روايت

على بن ابراهيم شش‌صد سال خدا را در پنهانى ميپرستيد و ايمان خود را مخفى ميداشت و چندين مرتبه در نزد فرعون شكايت كردند و خداوند متعال او را براى اتمام حجت حفظ ميكرد تا وقتيكه سحره ايمان بموسى آوردند حزبيل ايمان خود را ظاهر كرد پس او را با سحره شهيد كردند

و بروايت تفسير امام حسن عسكرى عليه السّلام حزبيل قوم خود را بسوى يگانه‌پرستى خدا و پيغمبرى موسى و تفضيل محمد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بر جميع پيغمبران و تفضيل على بن ابيطالب و ائمه طاهرين صلوات اللّه عليهم بر سائر اوصياء پيغمبران و بسوى بيزارى از پروردگارى فرعون دعوت ميكرد تا اينكه بدگويان ماجرا را بفرعون گفته و فرعون فرمان كرد تا حزبيل را حاضر كردند با جماعتى كه بفرعون گفته بودند حزبيل مردم را بمخالفت تو دعوت ميكند

پس آنجماعت گفته‌اند كه ما شهادت ميدهيم كه حزبيل كفران نعمت فرعون كرده و مردم را بمخالفت او دعوت ميكند حزبيل گفت اى پادشاه تابحال از من دروغ شنيده‌اى گفت نه حزبيل گفت از اين جماعت به‌پرس كه پروردگار ايشان كيست گفته‌اند فرعون پروردگار ما است گفت از ايشان به‌پرس كى شما را آفريده گفته‌اند فرعون ما را آفريده گفت از ايشان به‌پرس روزى‌دهندۀ ايشان كيست گفته‌اند روزى‌دهندۀ ما فرعون است حزبيل گفت از ايشان به‌پرس كى دفع ميكند بلاها و بديها را از ايشان گفته‌اند فرعون دفع ميكند حزبيل گفت گواه ميگيرم ترا و هركه حاضر است نزد تو كه پروردگار ايشان پروردگار من است و آفرينندۀ ايشان آفرينندۀ من است و روزى دهندۀ ايشان روزى‌دهندۀ من است و دفع‌كنندۀ بلاها را از ايشان و اصلاح‌كنندۀ معيشت ايشان دفع‌كنندۀ بلاها را و اصلاح‌كنندۀ معيشت من است و مرا پروردگارى و روزي‌دهندۀ غير پروردگار و روزى‌دهنده ايشان نيست و غرض حزبيل پروردگار و خالق و رازق واقعى ايشان بود و اين معنى بر فرعون و حاضرين مخفى ماند گمان كردند كه او فرعونرا ميگويد

پس فرعون رو بآنجماعت كرد و گفت ايمردان بدكردار و اى طلب‌كنندگان فساد در ملك من و ارادۀ فتنه‌كننده ميان من و پسرعم من و ياور من همانا شما مستحق عقوبت من شده‌ايد كه ميخواستيد پسرعم مرا كه خليفه من است در مملكت من و ولى‌عهد من است هلاك بنمائيد و در پادشاهى من رخنه بيندازيد پس امر كرد كه ميخها آوردند و آنها را خوابانيدند و ميخها را بر ساقها و سينهاى آنها كوبيدند و با شانهاي آهنين گوشت بدن آنها را از استخوان باز كردند

و صيانه زوجۀ حزبيل مشاطگى دختر فرعون ميكرد شانه از دست او افتاد صيانه گفت بسم اللّه دختر فرعون گفت پدر مرا ميگوئى گفت بلكه كسيرا ميگويم كه پروردگار من و پروردگار تو و پدر تو است دختر اين قصه را به پدرش گفت آتش خشمش مشتعل گرديد صيانه را حاضر كرد با فرزندانش فرعون باو گفت پروردگار تو كيست گفت خداوند عالميان است فرعون چندانكه خواست او را از اين معنى منصرف كند فايده نبخشيد گفت فرزندان ترا بآتش ميسوزانم گفت بسوزان پس تنورى از مس آتش در او افروخته‌اند يك پسر او را در آتش انداخته‌اند تا پاك بسوخت و آن زن نظاره ميكرد و بقيه فرزندان او را نيز در آتش انداخته‌اند تا اينكه نوبت بطفل شيرخواره رسيد حال صيانه منقلب گرديد در حال آن كودك شيرخواره بزبان آمد گفت اى مادر صبر كن كه تو بر حقى بين تو و بهشت يك گام بيشتر نيست پس طفل را با مادرش در تنور آتش انداخت و سوزانيد

در آنحال آسيه زوجه فرعون ديد كه ملائكه روح صيانه را بآسمان بالا ميبرند يقين او زياده شد و ايمان خود را ظاهر كرد و فرعون را عتاب كرد تا شهيد شد بتفصيلى كه در ترجمه او گذشت

 

بانوى كه خود را در آتش انداخت

و اين قصه اصحاب اخدود است كه خداى تعالى در قرآن ياد فرموده (قُتِلَ أَصْحٰابُ اَلْأُخْدُودِ الخ) و اين قصه را در ناسخ در حوادث سنه ۶۶٠٨ بعد از هبوط آدم مفصلا آن را ذكر نموده كه چون مردم نجران كه اسم بلدى است در سرحد اراضى مكه از طرف يمن عيسوى شدند به بركت مرديكه او را فيميون ميگفته‌اند بعد از اينكه همه بت پرست بودند و نخله خرمائيكه بسيار عظيم بود در بيرون شهر روزى را عيد كرده در اطراف او فراهم ميشدند و بتهاى خود را گرد آن درخت نصب ميكردند و هرحلي و زيور كه زنان ايشانرا بود از آن درخت ميآويخته‌اند و جامهاى ديبا بر آن ميپوشيدند

و از بامداد تا شبانگاه در آنجا اعتكاف مينمودند و گاه‌گاه گرد آن شجره طواف مى- نمودند و شياطين با ايشان در آن درخت سخن ميگفته‌اند چون دين عيسى را پذيرفته‌اند در قصۀ طويله و عبد اللّه بن ثامر كه آنها را بدين عيسى دعوت ميكرد او را شهيد كردند بعد از شهادت او تمامت مردم نجران عيسوى شدند و هركس داخل آن شهر ميشد او را بدين عيسى دعوت ميكردند اگر قبول نميكرد او را بقتل ميرسانيدند

اين خبر بذونواس رسيد كه دين يهود داشت آتش خشمش مشتعل گرديد با پنجاه هزار مرد شمشيرزن بنجران آمد كليساها را خراب كرد و صليبها را در هم شكست پس فرمان كرد كه تا حفره‌اى در زمين كندند كه آنرا عرب اخدود گويد و آنرا پر از هيزم كردند و آتش زدند

اين وقت مردم را ميآوردند هركه دين يهود اختيار ميكرد او را رها ميكردند و هركس قبول نميكرد او را در آن حفيرۀ آتش پرتاب ميكردند تا بيست هزار نفر را بسوخته‌اند

در آن ميانه زنيكه طفل يك‌ماهه در آغوش او بود دين يهود را بر او عرضه كردند آن زن از بيم جان و مرگ فرزند همى خواست تا دين يهود پيش گيرد ناگاه آن كودك بسخن آمد گفت اى مادر آتش دوزخ را بر آتش دنيا اختيار مكن كه اين از براى رضاى خداوند بارى اندك باشد

پس آن زن با طفل خود خويشتن را در آتش افكند و در راه رضاى حق‌تعالى و حفظ دين خود سوخته شد

 

زليخا بانوى حرم يوسف صديق عليه السّلام

ابو حامد غزالى در كتاب بحر المحبه از عبد اللّه بن عباس روايت ميكند كه زليخا دختر يكى از پادشاهان مغرب‌زمين بوده و نام اصلي او طيموس است و بعضى گفته‌اند نام اصلي او راعيل است و از جهت صورت و تناسب اندام يگانۀ عصر خود بود شبى در خواب صورت يوسف را بديد كه در نزد او ايستاده زليخا از نيكوئى صورت يوسف در عجب شد و عقل او زايل گشت از خواب جسته و از عشق او همى ناليد تا روز شد و موطن زليخا تا مصر شش ماه راه بود

بالاخره زليخا از فرط عشق يوسف رنجور گشته صورت گلنارى او رنگ زعفرانى گرفت نيكوئى اندام او تغيير يافت اين خواب در نه سالگى بديد پدر زليخا گفت ترا چه ميشود گفت اى پدر رخسارى كه در گيتى بى‌نظير است در خواب ديده‌ام و فريفته او شدم اين حالت از فرط عشق و محبت او مرا طارى گشت پدر گفت اگر از وطن آن جوان مرا مطلع ميكردى ولو بمصرف تمام دارائي من باشد او را بتو ميرسانيدم و بوصال او ترا كامياب ميكردم

گويند در سال ديگر همان هنگام باز صورت يوسف بر زليخا در خواب نمودار گرديد زليخا بيوسف گفت ترا بآن كس قسم ميدهم كه ترا باين ملاحت آفريده مرا از شهر و وطن خود آگهى دهى يوسف گفت من از جنس آدميانم بدانكه تو از براى من و من از براى تو خلق شدم و جز من با ديگرى ازدواج نخواهى كرد زليخا از خواب برخواست و گريۀ بسيارى نمود

پدرش گفت اى بيچاره ترا چه رسيده كه اينهمه مينالى گفت اى پدر ديشب همان صورت را كه دوبار بخواب ديده بودم بر من نمودار گرديد و از مشخصات او سئوال كردم مرا چنين‌وچنان جواب گفت اين است كه از شدت فراق آن يار عزيز جان بلب رسيده است ميگريم

تو كه يوسف نديده‌اى در خواب

چه ملامت كنى زليخا را

پدر گفت آيا از محل و موطن او سئوال نكردى زليخا گفت سئوال كردم جواب نفرمود سپس زليخا از عشق ديوانه گشت پدر ناچار او را محبوس كرد زليخا يكسال در حبس بزيست در سال سوم باز يوسف را در خواب بديد و دامان او را بگرفت و گفت شهد عشق روى تو در كام و پاى اميدم در دام گرو مانده و دوستي تو مرا بسرحد جنون كشانيده ترا بمقامات عشق و محبت و آفرينندۀ آن چهره دلربا سوگند ميدهم كه با من بگوى تا در كجا ترا طلب بنمايم يوسف فرمود مرا در مصر طلب بنما كه سلطنت آن سرزمين با من خواهد بود چون از خواب برخاست ديوانگى او برفت و پدر را بخواند و گفت زنجير از من برگير چه دوست من جاى خود را بمن نمود چكنم كه اين روح من در كالبد بدن محبوس است و اگرنه با دو بال عشق بسوى دوست پرواز ميكردم ايدوست نازنين در كجا جويمت

ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است

به‌بين كه در طلبد حال زار من چون است

ز مشرق سر كوى آفتاب طلعت تو

اگر طلوع كند طالعم همايون است

چگونه شاد شود اندرون غمگينم

باختيار كه از اختيار بيرون است

***

و شبهك بدر الليل بل انت انور

و خدك ورد بل من الورد ازهر

فنضفك ياقوت و ثلثك جوهر

و خمسك من مسك و سدسك عنبر

فما ولدت حواء من صلب آدم

و لا فى جنان الخلد مثلك آخر

***

اگر ز كوى تو بوئى بمن رساند باد

بمژده جان جهانرا به باد خواهم داد

هواى روي توام ديده ميكند پرخون

خيال موى توام عمر ميدهد بر باد

اگرچه گرد برانگيختى ز هستى من

غبارى از من خاكى بدامنت مرساد

نه در برابر چشمي نه غائب از نظرى

نه ياد ميكنى از من نميروى از ياد

ابو حامد غزالى در بحر المحبة از خلف مفسر حديث كند كه يازده تن الچى از پادشاهان جهان براى خواستگاري زليخا بمغرب زمين آمدند زليخا گفت اين الچيها از كدام كشورند گفته‌اند از صقلية و حبشه و دمياط و تونس و طرابلس ميباشد زليخا گفت مرا بآنها حاجت نيست

پدرش گفت تعجب از اين است كه الچيان تمام كشورها براى خواستگارى تو آمدند جز كشور مصر زليخا گفت اى پدر جز الچى كشور مصر مرا با ديگران كارى نيست و هيچيك از آنها را نخواهم پذيرفت لاجرم پدر زليخا كس بعزيز مصر كه قطيفور نام داشت فرستاده و چنين پيام داد كه مرا دخترى است كه در گيتى او را همانند نباشد پادشاهان جهان بازدواج او افتخار ميبرند و او سر بكس در نميآورد و دل بتو باخته و جز تو با كسى ميل ندارد و اگر تو باين كار مبادرت ورزى آنچه منظور تو است ادا كنم.

قطيفور در پاسخ نوشت آنكس كه ما را خواستار باشد ما نيز او را خواستاريم و آنكس كه ما را دوست بدارد ما نيز او را دوست ميداريم و جز دختر از تو چيزى نميخواهيم.

آورده‌اند چون اين پيام برسيد پدر زليخا دامن همت بر كمر زد و زليخا را آرايش بسزا كرده و بهترين جامه باو به‌پوشانيد و هزار كنيز از دختران پادشاهان و هزار بار قاطر از جواهر و غلام و اقمشه و هزار شتر و چهل بار دينار زر و چهل بار از پوششهاى حرير و استبرق و سندس برسم جحاز همراه زليخا كرده و او را بمصر گسيل داشت زليخا با يك دنيا مسرت و شادى بمنظور حصول مراد و وصول بيوسف بمصر در آمد بحجله نشست و بانتظار محبوب خود چشم براه داشت بناگاه قطيفور كه عزيز مصر باشد بر وى درآمد

چون زليخا چشمش بعزيز مصر افتاد و مطلوب خود را نيافت با آستين سر و صورت خود را گرفت و با كنيزان كه غم‌گسارى او ميكردند گفت اين مرد كيست بر ما درآمد گفته‌اند ساكت باش كه اين شوهر تو است زليخا بمجرد استماع بيهوش افتاد و تا بامدادان بى‌حال ماند چون صبح شد بخود آمد آهى از نهاد بركشيد و زارزار بگريست و گفت رنج سفرى دورودراز بر خود تحميل دادم با جهانى آرزو باميد وصال آن ماه‌جبين راه در نوشتم افسوس كه تير من بخطا رفت و اميد من نااميد شد

مباد كس چه من خسته مبتلاى فراق

كه عمر من همه بگذشت در بلاى فراق

اگر بدست من افتد فراق را بكشم

ز آب ديده دهم باز خون‌بهاى فراق

كجا روم چكنم درددل كرا گويم

كه داد من بستاند دهد جزاى فراق

ز درد هجر فراقم دمى خلاصى نيست

خداى تو بستان داد و ده جزاى فراق

من از كجا و فراق از كجا و غم ز كجا

مگر كه زاد مرا مادر از براى فراق

دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال

بسر رسيد و نيامد بسر زمان فراق

كنونچه چاره كه در بحر غم بگردابى

فتاده كشتي صبرم ز بادبان فراق

كنيزى كه خدمت زليخا ميكرد گفت پس از وصول بمقصود اين ناله از براي چيست زليخا گفت آنكس كه در خواب بمن نمودند اين مرد نيست بناگاه هاتفى آواز داد كه اى زليخا غمين مباش و صبر را پيشه كن و اميدوار باش كه اين مرد سبب وصول تو بآن شوى اصلى است كه بخواب او را ديدى آنگاه زليخا آرام گرفت و عزيز مصر بحسن و جمال زليخا فريفته گشته هروقت كه با او بجامه خواب بقصد مضاجعت ميرفت انكار كه زنان از مردان خواستارند از او برنمى‌آمد زيرا حقيقت از براى يوسف و يوسف از براى او آفريده شده بود

چون روز فروش يوسف شد عزيز مصر زليخا را بسوى يوسف فرستاد چون نظر زليخا بيوسف افتاد او را شناخت نعره بزد و از هوش بيگانه شد قريب يكساعت بيهوش بود كنيزانش بر او گرد آمدند و سبب سئوال نمودند گفت اين همان جوان است كه او را بخواب ديدم و اين همان شوى من است كه او را از تمامت جهانيان برگزيدم اين بگفت و سيل اشكش روان و مترنم بمضمون اين مقال گرديد

يا طبيب القلوب دا و سقامى

فعليل الفؤاد ليس يعاد

***

ما دل بچين زلف دلارام بسته‌ايم

درباره لبش طمع خام بسته‌ايم

آخر توان بكعبه كويش طواف كرد

چو نعزم جزم كرده و احرام بسته‌ايم

دعوى زهد كرده بدوران حسن او

تهمت نگر كه با دل بدنام بسته‌ايم

كنيزان گفتند ساكت باش تا مبادا قطيفور از اين راز نهانى مستحضر گردد در نتيجه وسيله هجران ترا و او را فراهم سازد زليخا گفت نزد آن جوان شو و در گوش او بگو كه غير مرا اختيار مفرماى در عوض كليه مال خود را براى تو آماده كرده‌ام كنيز اين پيام بيوسف رسانيد يوسف در پاسخ گفت من نيز او را در خواب ديده‌ام زليخا را بگو اين وصال موكول بتحمل پارۀ شدائد و مصائب ميباشد زليخا از شنيدن اين مژده گوئيا مترنم بمضمون اين مقال گرديد

اگر از كوه كندن وصل دلبر ميشدى حاصل

من از مژگان چشمم كار صد فرهاد ميكردم

مشك از اشك بدوش مزه دارم شب و روز

دارم از عشق تو من منصب سقائى را

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

و قطيفور را زنى ديگر بود حسنا نام كه بر زليخا حسد ميبرد چون سخنان زليخا گوشزد او گشت بقطيفور پيام داد كه مبادا آن غلام عبرانيرا خريدارى بنمائى زيرا زليخا بمجرد ديدن او عاشق او گرديده قطيفور اعتنائى بسعايت او ننمود و يوسف را خريد بتفصيلى كه در بحر المحبه مذكور است

و نيز در همان كتاب است كه زليخا كس بنزد قطيفور عزيز فرستاد و پيام داد كه اين غلامرا از دست مده و لو به بذل ما يملك تو تمام شود قطيفور يوسف را بخريد و بزليخا گفت (أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً) پس زليخا با يوسف دوستى ورزيد و يوسف را در بهترين منازل جاي داد و بهترين لباس را در تن يوسف ميكرد و ديده از ديدارش برنميداشت و گويا بمضامين اين اشعار مترنم بود

ماه من از رخ برافكنده نقاب

بر زمين افتاده گويا آفتاب

پيچ‌وتاب زلف او را هركه ديد

تا قيامت ماند اندر پيچ‌وتاب

***

اى دوست بوصل تو رسيدن مشكل

پا از سر كوى تو كشيدن مشكل

جان در طلب روى تو دادن آسان

جان دادن و روى تو نديدن مشكل

***

تشبيه دهانش نتوان كرد بغنچه

هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانى

***

لب لعل نمكين تو مكيدن دارد

و از لب لعل تو دشنام شنيدن دارد

ناز كن بهر من غمزده تا بتوانى

ناز زيبا پسرى چون تو كشيدن دارد

بسكه لبريز شده ساغر پيمانه حسن

جمع شد زير ز نخ ميل چكيدن دارد

يار بازآ و ديگر از سخنم رنجه مشو

حرف بيهوده ز ديوانه شنيدن دارد

يا رب آنخال سيه بر زبر لب كه نهاد

نقطه هرجا غلط افتاد مكيدن دارد

***

دو چشمان تو بادام است يا دام است مردانرا

لب لعل تو ياقوت است يا قوت است مرجانرا

***

ياقوت لب لعل تو مر جان مرا قوت

ياقوت نهم نام لب لعل تو ياقوت

گويند زليخا دست يوسف را گرفت و به بت‌خانه خود درآمد و بت را سجده كرد و گفت در سايه پرستش تو همدمى چون يوسف كه ساليان دراز آرزوى وصال او را در كانون سينه ميپروريدم يافتم چون زليخا اين سخن بگفت بت مسجود زليخا كه از طلا تركيب يافته بود و با ميخهاى چند استوار بود جنبشى كرده بر زمين افتاد و آنقدر خود را بر زمين بكوفت تا چندين قطعه گشت زليخا سخت متعجب گرديد با يوسف گفت اين معاملت بابت من از ناحية چه كسى صادر گرديد يوسف فرمود بت مصنوع تو است چون تو بمصنوع خود سجده آوردى و او را خداى خود شناختى خداوند من باو اين معاملت كرد اگر اراده بر كوفتن گردن تو مينمود هرآينه بعمل ميآمد زليخا گفت مگر پروردگار تو كيست

يوسف گفت پروردگار من خداى ابراهيم و اسحق و يعقوب عليهم السلام و كسى است كه مرا و ترا آفريده گفت خداى تو از كجا دانست كه من اين بت را سجده كردم فرمود خداى من از ديده بينندگان نهان است ليكن كوچكتر امرى در پيشگاه او معلوم و بر همه‌چيز نگران و بينا ميباشد زليخا گفت چون تو آن پروردگار را دوست ميدارى من نيز بسبب دوستى تو او را دوست ميدارم حب محبوب خدا حب خدا است چه خوب پروردگارى است كه ترا باين صورت آفريده است و اگر مرا خدائى كه فعلا پرستش آن ميكنم كه آن بت من ميباشد نمى‌بود البته خداي ترا مى‌پرستيدم ولى پرستش دو خدا قبيح است يوسف لب‌خندى زد پس زليخا بت خود را از ترس عزيز مصر بصورت اول درآورده سپس دست يوسف را گرفت و بمجلس خود درآورد و پيراهني سفيد كه درخور شاهان و بر آن هزار دانه لؤلؤ كه هرلؤلؤى بهاى هزار مثقال طلا داشت بر او آويخته بود بر او پوشانيد و عمامه شاهى كه قيمت آن مساوى با هزار مثقال طلا بود بر سر او نهاد و كمربندى مرصع بياقوت و زبرجد كه بهاى آنرا كسى نميدانست بر ميان او بست يوسف گفت چگونه بنده سزاوار اين‌چنين لباس خواهد بود در حاليكه سيده او لباس كم‌بهاتر در تن دارد

زليخا گفت تو آقائى و عزيز غلام و من كنيز تو مگر عزيز بمن دستور نداد كه ترا نيكو بدارم اگر مرا بيش از اين تمكن مي‌بود بجا ميآوردم

تا كه ابروى ترا با مژگان ساخته‌اند

بهر صيد دل ما تير و كمان ساخته‌اند

خال هندوى ترا آفت دلها كردند

چشم جادوى تو غارت‌گر جان ساخته‌اند

نيست كز نقطه موهوم بجز وهم و خيال

دهن تنگ ترا بيشك از آن ساخته‌اند

چونكه ديدم قدوبالاى ترا دانستم

آفت جان‌ودل پير و جوان ساخته‌اند

بعلاج دل بيمار من از روز نخست

خال چون خرقه عناب لبان ساخته‌اند

قد دلجوى تو چون سرو روانى ماند

كاندران سرو روان روح روان ساخته‌اند

روى زيباى ترا آينه جان كردند

وندران مردم چشم نگران ساخته‌اند

زليخا بعد از آن سيصد و شصت دسته لباس كه بهتر از آن متصور نميشد براى يوسف تهيه كرد كه هرروزى يك دسته لباس در بر بنمايد و همه‌روزه يوسف را آرايش ميكرد كه بآرايش روز قبل شباهتى نداشت

عكسى از روى تو ايمه گر بتابد در چمن

تا ابد خورشيد خواهد رست جاى ياسمن

گر تو گل باشى چكد از ديده بلبل گلاب

ور تو شمعى از پر پروانه ريزد انگبين

گر توئى ساقى سزد مستى نمايم بيشراب

ور توئى شاهد برافشانم بهستى آستين

گر اشارت از لب لعل در افشانه بود

هردو گيتى را توان آورد در زير نگين

خواهمت يك لحظه با آئينه گردى روبرو

تا كه خود بر خودنمائى صد هزاران آفرين

قد موزنت بود سروى كه بارش آفتاب

لعل جان بخشت عقيقى هست با شكر عجين

بالاخره زليخا از فرط محبت همه‌چيز را فراموش كرد و جز سخن يوسف نمى- شنيد و جز معناي سخنان يوسف نمى‌فهميد و غير از او بديگرى نميگريست و شبها بيش از مقدار كمى نميخوابيد و خوراكيرا با اشتها نميخورد و نفس نميزد مگر بذكر يوسف و همه‌چيز را يوسف ناميده بود و چون فصاد او را فصد ميكرد خون او در وقت ريختن بزمين نقش يوسف ميبست و چون بآسمان نظر ميكرد نام يوسف را بر ستارگان نوشته ميافت خلاصه از محبت يوسف ديوانه گرديد و از عشق او سراسيمه شد

هزار دشمنم ار ميكند قصد هلاك

گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك

مرا اميد وصال تو زنده ميدارد

وگرنه هردمم از هجر هست بيم هلاك

***

اگر بكوى تو باشد مرا مجال وصول

رسد ز دولت وصل تو كار من بحصول

كجا روم چكنم حال دل كرا گويم

كه گشته‌ام ز غم جور روزگار ملول

و نيز غزالى در بحر المحبه از ابن عباس حديث كند كه زليخا گفت عزيز بمن فرمان داده يوسف را گرامى دارم و من نيز اراده كرده‌ام كه قصرى براى يوسف بسازم كه تاكنون احدى مثل آن بنا نساخته باشد پس مهندسين ماهر را جمع كرد و بآنها دستور داد كه ميخواهم ساختمانى بنا كنيد كه اگر يوسف در بيرون آن ساختمان هرچه از من دور بشود از نظر من غائب نباشد و اگر در اندرون آنساختمان باشد و من بيرون باشم هم از نظر من غائب نباشد و اگر در بام آنساختمان بوده باشد و من در اندرون آنساختمان باز از نظر من غائب نباشد يكى از مهندسين گفت ساختمان با اين وصف بايد از بلور خالص باشد

پس بامر زليخا قصرى بنا كردند كه يك ركن آن از بلور و ركن ديگر از زمرد سبز و ركن سوم از عقيق و ركن ديگر از زبرجد سبز و بر هرركن شاخه‌اى بساخت كه مكلل بانواع جواهر بود و آن بنابر چهارستون از سيم استوار بود و در زير هرستونى صورت گ‌وى از سيم و صورت اسبى از طلا كه مرصع بانواع جواهرات تعبيه شده بود و در جلو قصر درختهائى از طلا و نقره كه ميوه آنها از انواع جواهرات بود غرس نمود و سقف آنرا از چوب ساج كه با ميخهاى طلا مرصع بود محكم كرد و بسفره كه انواع طعامهاى گوناگون مركب بود بگسترد و تختيكه مرصع بود بانواع جواهرات در نزد آن سفره بگذاشت و در طرفي از آن قصر صورت دو كنيز بساخت از طلا كه بر دست يكى طشت و ابريق و بر دست ديگرى منديل و منقلى از بخور اين جمله را از طلا تعبيه كرده بود و درهاى اين قصر را از چوب ساج و صندل بساخت و آنرا مرصع بجواهرات نمود و بر سر هردرى طاوسى از طلا كه سر او از زمرد و پاهاى او از نقره و منقار او از عقيق و دم او از فيروزه و شكم او مملو از مشك بود بساخت.

چون از ساختن اين قصر فراغت حاصل نمود فرمان داد تا كاخى در وسط آن قصر بنا كردند از بلور خالص كه از اندرون بيرون آن نمايان بود و از بيرون اندرون آن چون از كار عمارت به‌پرداخت و يوسف بحد رشد رسيد زليخا در فكر آن شد كه خود را بوصال يوسف برساند

روزى بكنيز خود گفت من غرق درياى محبت و عشق اين جوان عبراني هستم آنچه نياز بحضرت او ميبرم ناز ميبينم و هرقدر انكسارى ميكنم استكباري ميشنوم كنيز گفت خود را آرايش بسزا ميده تا من او را بخوانم زليخا چون طاوس مست در درياى زينت و آرايش غوطه خورد

يوسف هنگام ظهر دررسيد چون بر زليخا نظر افكند عرض كرد خداوندا از اين زن جز شخص معصوم رهائى نتواند يافت پس بر من رحم كن و شر او را از من دفع كن چه تو ارحم الراحمينى زليخا گفت اى دوست و روشنائي چشم و ميوه دل من اين قصر باشكوه از براى تو ساختم يوسف گفت اين قصر بالاخره خراب و فانى ميشود و ليكن پروردگار من قصرى در بهشت براى من ساخته كه هيچ زوال‌پذير نيست زليخا گفت بآنچه ترا فرمان ميدهم اطاعت كن يوسف فرمود ميترسم پروردگار من ترا و مرا و اين كاخ را بر زمين فرو برد

زليخا گفت چقدر خوشبوئي يوسف گفت اگر سه روز پس از مردن من بر قبر من عبور كنى از بوى من فرار كنى زليخا گفت چه چشمان بادامى و جذاب و دل‌پسند دارى فرمود پس از سه روز در قبر اين چشمها بصورت من جارى شود زليخا گفت عجب صورت زيبا و دلربائى دارى فرمود خدا مرا باين صورت آفريده گفت عجب قد سروى دارى يوسف گفت خدايم چنين خواسته كان زليخا مترنم بمضمون اين ابيات بود.

اي مصحف آيات الهى رويت

وى سلسله اهل ولايت مويت

سرچشمه زندگى لب دلجويت

محراب نماز عارفان ابرويت

***

وقف العذار على اوائل خده

متحيرا لتحيرى فى ضده

فقراته فاذا هى اسطر

يا عاشقيه تزود و من ورده

يا من حكى زهر الرياض بخده

و حكى القضيب الخيزران بقده

دع عنك ذا السيف الذى قلدته

عيناك امضى من مضارب حدبه

كل السيوف بواتر مشهورة

و حسام لحظك باتر فى غمدة

يا محسنا الا الى منعما

الا علي و مخلفا فى رعده

***

اى نصف جزء لا يتجزى دهان تو

طوليكه هيچ عرض ندارد ميان تو

كردى بخنده نقطه موهومرا دو نيم

اى ناقص كلام حكيمان لبان تو

***

هركجا تو با منى من خوشدلم

گر بود در قعر چاهى منزلم

بوستان بى‌دوستان زندان بود

گلشن آنجا كاندران جانان بود

زليخا گفت چرا از من كناره ميكنى يوسف فرمود من رضاى حق ميطلبم گفت من تمام ثروت خود را بخداى تو ميبخشم تا از تو راضى شود فرمود خداى من رشوه نميگيرد گفت شنيده‌ام پروردگار تو در مقابل يك‌ذره انفاق مزد بزرگ ميدهد فرمود خداى من عمل پرهيزكاران قبول كند گفت اگر مرا فرمان دهى از كيش قديم خود دست برداشته ايمان بخداى تو ميآورم فرمود اين منوط بمشيت بارى‌تعالى است زليخا بيچاره شد و خيره‌خيره بر يوسف نگاه ميكرد چون شيرى كه بفريسه خود ظفر يابد يا صيادى كه بصيد خود دست يابد

هرشب مه نو سوى فزونى دارد

تا مثل جمال تو جمالى آرد

در چهاردهم شب چه بخود پردازد

بيند چه توئى قدم عقب بگذارد

***

اينكه تو دارى قيامت است نه قامت

وين نه تبسم كه معجز است و كرامت

هركه تماشاى روى چون قمرت كرد

سينه سپر كرد پيش تير ملامت

سرو خرامان چه قد معتدلت نيست

آنهمه وصفش كه ميكنند بقامت

اهل فريقين در تو خيره بمانند

گر بروى در حسابگاه قيامت

***

امشب براستى شب ما روز روشن است

عيد وصال دوست على‌رغم دشمن است

باد بهشت ميگذرد يا نسيم باغ

يا نگهت دهان تو يا بوى لادن است

هرگز نباشد از تن و جانت عزيزتر

چشمم كه در سر است روانم كه در تن است

بالاخره زليخا بهروسيله خواست يوسف را مطيع خود گرداند ديد فايده ندارد ناگاه سپندآسا از جاى جستن نمود و درها را محكم بست و در آنوقت هيجده سال يا هفده سال از سن يوسف گذشته بود و گفت (هَيْتَ لَكَ قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ) زليخا گفت من آماده هستم براى تو بسوى من بيا يوسف فرمود پناه ميبرم بخدا همانا عزيز نسبت بمن نيكوئى كرده چگونه بحرم او خيانت كنم مردم ظالم و بيدادگر رستگار نميشوند

كسانى گفته‌اند كه زليخا از زنان رسمى و عادى نبوده بلكه بانوئى بود عاقله حكيمه پرهيزكار گواينكه امتحانات الهى چنين اقتضا كرد كه براى آزمايش يكى از بندگانش زليخا براى مقدمات يك چنين لغزشى آماده باشد ولي اگر بر فرض محال يوسف نعوذ باللّه آماده اجابت زليخا ميشد زليخا مرتكب اين عمل نميگرديد)

و لا يخفى كه اين دعوى محتاج بيك دليل تاريخى است كيف كان زليخا در آنحال بتى كه در آن اطاق داشت پرده بر روى او كشيد يوسف گفت چه ميكنى گفت اين معبود من است در محضر او اين عمل پسنده نيست خواستم تا از ما مستور باشد يوسف گفت و اعجبا تو از بتى شرم ميكني كه نه مى‌بيند و نه مى‌شنود و نه دفع ضررى ميكند و نه منفعتى مينمايد و من شرم نكنم از خالق آسمان و زمين كه حاضر و ناظر در همه‌جا ميباشد اين بگفت و چون باد تند از نزد زليخا فرار كرد بهردريكه ميرسيد باز ميشد زليخا سر از پا نشناخته در عقب او دويدن گرفت

طالع اگر مدد كند دامنش آورم بكف

گر بكشد زهى طرب ور بكشد زهى شرف

در خم ابروى توام هيچ گشايشي نشد

وه كه در اين خيال كج عمر عزيز شد تلف

يوسف چون پا بفرار نهاد بهردريكه رسيد باز شد تا بدربند آخر كه رسيد زليخا خود را رسانيد و پيراهن يوسف را از پشت سر بقوت كشيد كه پاره شد در اين موقع عزيز مصر با آنها مصادف شد زليخا براى رفع تهمت از خود در كلام سبقت جسته گفت بعزيز مصر آنكس كه ميخواهد بخانواده تو خيانت كند درخور چگونه مجازاتى خواهد بود

عزيز مصر خاموش ماند سپس گفت اى زليخا آيا شاهدى بر صدق مدعاى خود دارى گفت نى پس رو بيوسف كرده گفت آيا پاداش خدمات و اكرام و احسان من بتو اين بود كه خيانت بخانواده من روا دارى

يوسف گفت ساحت قدس من از اين‌گونه معاصى مبراست و از براى برائت خود گواه دارم عزيز گفت آن كيست يوسف گفت از نزديكان زليخا چنانچه خداوند متعال ميفرمايد وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا در همان مكان طفلى در گهواره بود يوسف عزيز را گفت از اين طفل سئوال كن در حال طفل بقدرت خداوند متعال بسخن آمد گفت اى عزيز نظر كن به‌بين اگر پيراهن يوسف از پشت دريده بدانكه يوسف راست ميگويد و زليخا دروغ ميگويد و اگر از پيش رو دريده است يوسف دروغ ميگويد و زليخا راست ميگويد

عزيز نظر كرد ديد پيراهن از پشت دريده پاك‌دامنى يوسف از براى عزيز مسلم گشت علاوه بر راست‌گوئى و بى‌گناهى يوسف علامات ديگرى هم بود كه هريك شاهد قوى بود براى يوسف از آنجمله بنده بودن يوسف در ظاهر و هرگز بنده جرئت نميكند به بانوى پادشاه و ملكه عصر خود چنين جسارتيرا بنمايد تا تمايل از طرف او نباشد و ديگر پيدا بود كه يوسف در حال فرار بود و آماده خلاص كردن خود بود از چنگ زليخا و كنيزان ديدند فرار يوسف را البته كسى اگر چنين امريرا طالب باشد روى بفرار نميگذارد

و ديگر آنكه زليخا خود را آرايش كرده بود و يوسف بحال عادى خود بود و ديگر سوابق معاملات زليخا كاشف از عشق و محبت او بيوسف بود و زمينه اين مطلب را فراهم مينمود

بالجمله عزيز مصر گفت اين قضيه از مكر شما زنان است و مكر شما زنان بزرگ است اى زليخا استغفار كن همانا تو از گناهكارانى و يوسف را گفت تو هم اين راز را از پرده بيرون نينداز و از ذكر او صرف‌نظر بنما و آبروى ما را محفوظ بدار بالاخره اين داستان در شهر منتشر گرديد و هركس درباره زليخا چيزى ميگفت زنانى كه آشنا و نزديك بزليخا بودند او را در پنهانى بطور غيبت سرزنش ميكردند و ميگفته‌اند كه زن عزيز مصر بغلام كنعانى دلباخته و همى با او گفتگو ميكند و بسوى خويشش ميخواند و در دوستى و عشق باو دل از دست داده ما زليخا را سخت در گمراهى مى- نگريم زليخا ديد چون داستان عشق او بر سر زبانها افتاد و زنان بزرگان و اكابر شهر از قصه او سخن ميگويند و زبان بملامت و سرزنش گشودند تدبير عاشقانه نمود تا ملامت كنندگانرا بدرد خود مبتلى بنمايد كنيز خود را بديشان فرستاد و آنها را بمهمانى دعوت نمود و خانه را بانواع آرايش آراسته و فرشهاى ديباى زربفت بگسترد و كرسى هاى مرصع بزمرد و ياقوت سرخ و زر و سيم در آنجا بنهاد كنيز بزليخا گفت آنان در باره تو سخنان ناهنجار گفته‌اند و پرده آبروى تو را دريده‌اند تو در عوض لوازم پذيرائى آنانرا باين شكوه فراهم ميسازى

زليخا گفت من ايشانرا بضرب چوب و تازيانه ادب نميكنم و ليكن جمال يوسف را بايشان نشان خواهم داد تا از فراق او در شكنجه و عذاب دچار شوند پس چهل تن از بانوان مصر بخانه زليخا درآمدند و زليخا وسيله آسايش را براى ايشان از هرجهت فراهم ساخت و از ميوهاي رنگارنگ در نزد ايشان حاضر كرد و بدست هريك كاردى و ترنجى داد تا مشغول صرف ميوه بشوند و گفت ترنجها كه در دست داريد نشكنيد تا من دستور دهم

پس يوسف را بانواع زينتها بيار است و تاجى مرصع بانواع جواهر بر سر او نهاد و پيراهنى كه سرشته بدر و ياقوت بود در تن او كرد و كمربندى مرصع بر كمر او بست و گيسوهاى يوسف را كه مرصع و معطر بود بر دوشهاى او بياويخت و كفش زربفت در پاى او كرد ثم قالت اخرج عليهن و بزنها گفت ترنجها را بشكنيد يوسف بر رنها درآمد بيك بار دستها را بجاي ترنج بريدند

و بعضى از مفسرين گفته‌اند همه حائض شدند خداوند سكاكين را فرمان داد تا دستهاى آنها را بريد تا چون دستها با خون حيض آميخته شود ديگر موجب شرمسارى آنها نخواهد بود چون جمال عديم مثال يوسف بديدند همه بيك‌بار گفته‌اند حاش للّه ما هذا بشر ان هذا الا ملك كريم

اين جوان بشر نيست اين نيست مگر فرشته گرامى زليخا گفت اين است كه مرا ملامت ميكرديد بر عشق وى و هرآينه من با او گفت و شنيد كرده‌ام تا از حفظ نفس خويش غافلش كنم ولى او خود را نگاه داشت همانا اگر آنچه را بدو فرمان ميدهم اطاعت نكند زندانى ميشود و از خارشدگان خواهد بود اين زمان كه زليخا زنان مصر را بهم‌دردى خود شناخت و آنانرا چون خود طالب يوسف يافت اسرار پنهانى را آشكار ساخت و با جمله شماتت‌آميز گفت ذالكن الذى لمتننى فيه يوسف ايستاده و زليخا بدو اشاره ميكند كه اى بانوان عفيفه كه زن عزيز مصر را سرزنش ميكرديد بسبب دوستى و عشق با او آيا شما سزاوارتر بسرزنش نيستيد با آنكه يك‌دفعه بيشتر او را نديديد دستهايتانرا بجاي ترنج بريديد و نه‌فهميديد و من يك عمرى است كه او را مينگرم شما بيك نظر بيچاره شديد و دست از ترنج نشناختيد پس زليخا چه كند كه دائما يوسف در نظر او است اكنون كه يوسف را ديديد شرح قضيه را بشنويد از شما چه پنهان من با اين غلام مراوده كردم و بانواع عشوه‌گريها او را بسوى خود دعوت كردم كه بشود كام دل از او بگيرم ولى او خود را نگه‌داشت و مرا اطاعت نكرد و بشما بگويم اى بانوان مصرى اگر يوسف مرا اطاعت نكند و بآنچه امرش ميكنم گوش ندهد اطمينان داشته باشد كه او را زنداني خواهم كرد و در خارى و ذلتش خواهم افكند.

يوسف پيش از آمدن بانوان مصرى و ديدن ايشان او را دچار يك زليخا بود ولي اين زمان دچار چهل تن زليخا شده است بيچاره يوسف پى‌درپى پيغام مهرمانه زنان مصري باو ميرسيد و با لهجهاى مختلف او را بسراى خود دعوت ميكردند بعضى بنام خود و كسانى زليخا را بهانه ميكردند ولى بجهت خود سنگ بسينه ميزدند از زليخا اجازت ميگرفته‌اند كه با يوسف خلوت كنند و او را باطاعت زليخا بخوانند ولى چون با يوسف تنها ميشدند ديگر زليخا را فراموش كرده التماس ميكردند كه بسوى ايشان نظرى افكند حضرت يوسف هم با كمال پاكدامني درخواستهاى آنها را رد ميفرمود و بايشان اعتنا نميكرد ولى از فراوانى وسوسه ايشان بخداى تضرع نموده عرض كرد پروردگارا زندانى شدن براى من آسانتر است از چيزى كه اين زنان مرا بسوى او ميخوانند و اگر تو مرا حفظ نكنى لا بد بسوى ايشان ميل خواهم كرد يعنى دچار معصيت زنا خواهم شد و آن‌وقت از نادانان خواهم بود

زليخا ديد چون بهيچوجه نميتواند يوسف را بدام بياورد ناچار بعزيز مصر گفت اين غلام مرا در شهر مصر رسوى كرده و من توانائى جواب مردمرا ندارم خوب است يا اينكه او را بيرون كني يا بزندانش بفرستى تا مردم بدانند كه او گنه‌كار است و مردم بدنامى مرا فراموش كنند

عزيز زندانى كردن يوسف را پسنديد و يوسف بى‌گناه را بزندان فرستاد و زليخا دستور داد كه همه‌روزه چند تازيانه بر يوسف بزند تا صداى ناله او را بشنود و دل عاشق خود را بشنيدن صداى يوسف آرامش بخشد داستان عجيبى است داستان عشق زندانبان كه مامور اجراى زدن تازيانه بود مطلب زليخا را فهميد كه مقصود او چيست زليخا نميخواهد يوسف را بيازارد بلكه بدين‌وسيله ميخواهد صداى محبوب خويش را استماع كند

از اين راه با يوسف توطئه كرد كه من تازيانه بديوار ميزنم ولى تو فرياد كن كه زليخا صداى ترا بشنود و آرام باشد اتفاقا روزى تازيانه به بدن يوسف فرود آورد كه در حال صداى زليخا بلند شد و زندانبانرا گفت دست نگاه‌دار و يوسف را ديگر مزن زندانبان در شگفت شده زليخا را گفت امروز بانو را سبب اضطراب و بيقرارى در زدن يوسف چه بود با آنكه من همه‌روزه يوسف را با تازيانه ميزدم زليخا گفت خودم هم نميدانم روزهاي ديگر مرا اضطرابى نبود ولى امروز اولين تازيانه كه بر بدن يوسف وارد آوردى چنان بود كه بر بدن من آوردى)

مرحوم سيد نعمة اللّه جزائرى در انوار نعمانيه آورده است كه وقتى زليخا را فصد كردند چون خون از بدن زليخا بر زمين ميريخت كلمه يوسف يوسف بر خاك منقوش شد

بالجمله چون يوسف بر سرير سلطنت مصر جا گرفت و عزيز مصر بالاخره باو ايمان آورد و كار سلطنت را واگذار بيوسف نمود و كنارى گرفت تا از دنيا رفت زليخا از فرط حزن و اندوه و گريه نابينا و از يوسف خائف شد كه از او انتقام بكشد و نيز دستش از مال دنيا تهى گرديد در خانه پيرزنى مدت بيست و پنج سال روزگار بسختى گذرانيد پيراهنى از پشم و بندى از ليف خرما بر كمر بسته بر سر راه ميايستاد چون يوسف ميرسيد حضرتش را ميخواند و يوسف نميشنيد و كسى هم او را در نزد يوسف ذكر نميكرد زليخا روى به بتى كه او را مى‌پرستيد رو كرده و گفت اى بت چقدر كم نفع بودى واى بر تو آيا رحم بر پيرى و سختى من نميكنى پادشاهى از من بگرفتي و به بنده من دادى اين چكار بود كه با من كردى و گاهى با خدمت‌كار خود ميگفت دست مرا گرفته بر سر راه يوسف نگاه‌دار چون يوسف عبور كند مرا مستحضر ساز زن مصريه بدستور زليخا عمل كرد

چون يوسف عبور كرد زليخا فرياد زد اى يوسف اى يوسف او را اجابت نفرمود و نشناخت در اين وقت جبرئيل نازل شده و عنان مركب يوسف را بگرفت و گفت از مركب بزير آى و خواهش اين زنرا اجابت كن يوسف از جبرئيل پرسيد اين زن كيست جبرئيل گفت از خود زن پرسش كن يوسف پياده شده از زليخا پرسيد تو كيستى گفت من زليخا هستم گمان دارم مرا نشناختى يوسف فرمود آرى ترا نشناختم.

حيف از تو كه ارباب وفا را نشناسى

ما يار تو باشيم تو ما را نشناسى

زليخا چون اينسخن را از يوسف بشنيد سر برهنه كرد و مشتى خاك بر فرق خود پاشيد و گفت واي بر آن عزتى كه باين ذلت مبدل گشت و كار بجائي كشيد مرا نشناسى اى يوسف پرستش و بندگى خداى تعالى بنده را پادشاه سازد و معصيت و نافرمانى پادشاه را بنده گرداند من همان زليخا هستم كه ترا بجان و مال و روان پذيرائى مينمودم يوسف از پيرى و كورى و بيچارگى زليخا تعجبها كرد و بحال او رقت نمود فرمود اكنون چه حاجت دارى گفت دعا كنى جوانى من بمن برگردد و مرا تزويج كنى مسئول او باجابت مقرون گرديد چون يوسف با زليخا هم‌بستر شد او را باكره يافت زليخا خانه براى خود بجهت عبادت پروردگار بنا كرد و در آن بستايش پروردگار مشغول بود شبى يوسف را شوق ديدار زليخا بر سر افتاد خود را بدر خانه زليخا رسانيد زليخا گفت برگرد زيرا محبت تو از يادم رفته و محبوبى غير از تو يافتم كه آن ستايش حق تعالى است

يوسف را عنان شكيب از دست برفت بكلام زليخا وقعى نگذاشت و بجانب او دويد زليخا از پيش روى او فرار كرد يوسف از عقب رسيد و پيراهن او را كشيد بقسمى كه پيراهن پاره شد ناگاه جبرئيل نازل شده گفت اى يوسف روزى زليخا از پي تو ميدويد و پيراهن ترا كشيده تا پاره گرديد امروز تو طلب‌كار زليخا شدى و از عقب او دويدى و پيراهن او دريدى گويند مدت زندگانى يوسف با زليخا سى و هفت سال بود و يازده پسر از او متولّد گرديد

هركه چون مجنون در اين صحراى بى‌پايان دويد

عاقبت بر ليلى مقصود خود خواهد رسيد

كاروان گر حسن يوسف را بارزانى فروخت

عشق را نازم زليخايش بنرخ جان خريد

تمام شد مضمون ملخص آنچه را كه از كتاب بحر المحبة غزالى بقلم آورديم با بعض زوايد ديگر

شيخ صدوق در علل الشرايع و فيض كاشانى در تفسير صافى حديث كنند كه زليخا به بارگاه يوسف درآمد و استيذان نمود حاجبان گفته‌اند ما را جرأت اين استيذان نيست چه آزارهائى كه از تو باو رسيده است ممكن است كه در مقام انتقام برآيد زليخا گفت من از كسيكه خائف از خداست نميترسم سپس بنزد يوسف آمد چون چشم يوسف بر او افتاد فرمود اى زليخا صورت ترا ديگرگون مى‌بينم زليخا گفت سپاس خداونديرا كه پادشاهانرا در اثر معصيت و نافرمانى كردن بنده و ذليل ساخت و بندگانرا در اثر فرمان‌بردارى پادشاه گردانيد

يوسف فرمود اى زليخا چه علتى ترا وادار بآزار من نمود زليخا گفت نيكوئى رخسار تو مرا وادار باين كار نمود يوسف فرمود هرگاه خاتم انبياء كه نامش محمد است ديدار كنى چه حالى خواهى داشت و او در رفتار و رخسار و نجابت بمراتب از من افزونتر است زليخا گفت سخن بصدق كردى يوسف گفت از كجا دانستى كه من راست گفتم و حال آنكه تو آن پيغمبر عظيم الشأنرا ديدار ننمودى زليخا گفت علامت صدق گفتار ترا از آنرو دانستم وقتيكه نام او بردى قلبم بدوستى او مايل گرديد همان‌وقت از طرف خداوند عز و جل بر يوسف وحى شد كه زليخا راست ميگويد من او را دوست ميدارم سپس فرمان رسيد كه زليخا را تزويج كن

و على بن ابراهيم القمى در تفسير خود روايت ميكند كه عزيز مصر در سالهاي قحطى و گرانى فوت شد زن او زليخا سخت پريشان شد بحديكه دست گدائى باين و آن دراز مينمود بعضى بدو گفته‌اند چه خوب است بر سر راه يوسف كه اينك عزيز مصر است بنشيني زليخا گفت من از او شرم دارم تا بالاخره بر سر راه يوسف بانتظار بنشست كه ناگاه يوسف با موكبه پادشاهى دررسيد زليخا برخواسته و آواز داد تسبيح ميكنم خدائيرا كه پادشاهانرا بر اثر نافرمانى ذليل و ذبون ساخت و بندگانرا بعلت فرمانبردارى بمنصب پادشاهى رسانيده

يوسف فرمود آيا تو همان زنى گفت آرى با اينكه نام او زليخا معروف بوده او را بنام ذكر نكرد يوسف فرمود آيا از عشق من در دل تو چيزى باقى مانده است زليخا گفت واگذار مرا آيا بعد از اين فرتوتى مسخره ميكنى مرا فرمود من استهزاء نميكنم گفت جز عشق تو چيزى در دل نهفته ندارم يوسف فرمان داد زليخا را بمنزل بردند چون شب شد زليخا را طلبيد باو فرمود ايزليخا آيا توان نيستى كه بمن اين‌همه شكنجها روا داشتى و آزارها رسانيدى زليخا گفت اى پيغمبر خدا مرا سرزنش منما زيرا من بسه درد مبتلى بودم كه كسى تاكنون بآن مبتلى نشده است.

يوسف فرمود آن كدام است گفت اول آنكه بعشق تو مبتلى بودم و در حسن مانند تو نيافتم بلكه خداى همانند تو نيافريده

دوم آنكه در كشور مصر زنى بصباحت منظر و كثرت خزائن و اموال مانند من نبود آن طلعت زيبا و اموال از دست برفت

سوم آنكه شوهر من عزيز مصر عنين بود يوسف فرمود حال چه ميخواهى زليخا گفت از خداى مسئلت كن كه جوانى مرا بمن برگرداند يوسف از خداى مسئلت نمود مسئول زليخا باجابت مقرون گرديد و بفرمان خدا او را تزويج كرد در حاليكه زليخا دوشيزه بود و سى و هفت سال با يوسف زندگانى كرد) اقول حقير آنچه را كه از بحر المحبه غزالى نقل كردم محل تامل است

سايۀ حق بر سر بنده بود

عاقبت جوينده يابنده بود

گر نشينى بر سر كوي كسى

عاقبت بينى تو هم روى كسى

گر ز چاهى بركنى چندى تو خاك

عاقبت اندر رسى بر آب پاك

 

بانوى زاهدۀ اسرائيلية

شيخ يوسف بحرانى صاحب حدائق در كتاب انيس المسافر از كتاب اخبار بنى اسرائيل قصه طولاني نقل ميفرمايد كه زنى زاهده دستها و پاهاي او را قطع كردند بالاخره مستجاب الدعوه گرديد و دست و پاى او را خدا شفا بخشيد

چون حقير اين قصه را در كتاب (كشف الغرور) كه در تهران بطبع رسيده مفصلا نقل كردم ترجمۀ عبارت شيخ يوسف را ديگر در اينجا بتكرار نپردازم الحق از قضاياى غريبۀ عجيبه است

 

بانوئيكه تهمت زنا باو زدند

در عصر دانيال پيغمبر در جلد اول حيوة القلوب بسند صحيح از حضرت صادق عليه السّلام حديث كند كه دانيال يتيمى بود كه پدر و مادر او از دنيا رفته بود و پيرزنى او را تربيت ميكرد از بنى اسرائيل و در زمان او پادشاهى بود كه از براى او دو قاضى بود و آن دو قاضى مرد صالحى را باو اظهار محبت ميكردند چو ميديدند كه او بسيار بنزد پادشاه ميآيد و آن مرد صالح را زنى جميله بود كه با او علاقه تامه داشت پس روزى پادشاهرا احتياج بهم رسيد كه شخصى را براى انجام كارى بطرفى بفرستد با آن دو قاضى گفت من احتياج بچنين شخصى دارم ايشان آن مرد صالح را براي اين كار انتخاب كردند پادشاه او را فرستاد آن مرد صالح هنگام حركت بنزد آن دو قاضى آمد و سفارش عيال خود را بآن دو قاضى نمود كه در سرپرستى و محافظت او كوتاهى نكنند ايشان همه‌روزه بدرخانه ميامدند تا بالاخره عاشق او شدند و آن زن صالحه را تكليف بزنا كردند آن پاكدامن آنها را از خود دور كرد چندانكه خواسته‌اند آن زنرا راضى كنند فائده نبخشيد بالاخره او را تهديد كردند كه اگر راضى نشوى ما ميرويم در نزد پادشاه و شهادت ميدهيم كه تو زنا داده‌اى آن عفيفه صالحه فرمود برويد هركار كه ميخواهيد بكنيد من هرگز چنين عمليرا بر خود نمى‌پسندم چون آن دو قاضى مأيوس شدند رفته‌اند در نزد پادشاه و شهادت دادند كه زن آنمرد صالح در غيبت شوهر خود زنا داده است بر ما ثابت شده است سلطان گفت شهادت شما مقبولست ولى سه روز مرا مهلت گزاريد گفته‌اند روى باشد اينوقت پادشاه وزير خود را طلبيد و با او مشورت كرد و گفت من گمان نميكنم زن آنمرد صالح مرتكب چنين امرى شده باشد چون او را ميشناسم كه او زنى صالحه و عفيفه عابد است آيا ترا چاره‌اى بنظر نميرسد كه سبب نجات آن زن باشد

وزير گفت فعلا چيزى نميدانم حكم قاضى را هم خوار نتوان كرد پادشاه بسيار مهموم و مغموم شد و غم عظيمى بر او داخل شد از جهت اينكه بسيار اعتماد بآن زن داشت و از اين طرف شهادت قاضيانرا هم نميتوانست رد بنمايد بالاخره در شهر ندا كردند كه در فلان روز جمع بشويد براى سنگسار كردن فلان زن كه او زنا كرده است

اين سخن در ميان شهر منتشر گرديد و مردم حرفها زدند و تصديق مطلب نمى نمودند تا روز سوم شد وزير از خانه بجانب بارگاه پادشاه ميرفت ديد دانيال كه در آنوقت طفل خوردسالى بود فرياد كرد كه اى اطفال بيائيد من پادشاه ميشوم و فلان طفل عابده و فلان و فلان دو قاضى اكنون ميخواهم حكم بكنم

وزير دانيالرا ميشناخت چون آن منظرۀ فرح‌انگيز را بديد ايستاد به‌بيند دانيال چه حكم ميكند ديد مقدارى خاك نزد خود جمع كرد و آنرا تخت خود قرار داد و شمشيرى از نى براى خود ساخت اين‌وقت گفت بگيريد دست اين دو قاضى را پس فرمان داد كه يكى را بنزد من آريد و آن ديگر را بفلان موضع بريد كه آواز ما را نشنود اطفال چنين كردند

پس دانيال از او پرسيد كه در حق عابده چه شهادت دارى گفت او زنا داده است گفت با چه كسى گفت فلان جوان گفت در چه روزى گفت فلانروز گفت در چه موضعى گفت فلان موضع گفت او را به‌بريد و قاضى ديگر را بياوريد چون آوردند همه را برخلاف اولى جواب داد دانيال گفت اللّه اكبر اين دو قاضى شهادت زور و دروغ دادند و بر عابده تهمت بسته‌اند برويد در شهر ندا كنيد كه فردا اين دو قاضى را بقتل ميرسانم

وزير بقدم عجل و شتاب با تمام فرح و سرور بنزد پادشاه رفت و قصه را بعرض رسانيد پس فرمان كردند تا هردو قاضى را حاضر كردند و در ميان آنها جدائى انداخته‌اند سپس يكى را حاضر كردند و پس از سئوالات او را بردند و قاضى ديگر را آوردند آنچه از قاضى اولى سئوال كردند قاضى دومى همه را برخلاف گفت پادشاه گفت اللّه اكبر اين دو قاضى بر عابده تهمت زدند بگوئيد در شهر ندا كنند كه فردا جمع شويد كه ميخواهيم اين دو قاضى را بدار بزنيم چون روز ديگر شد مردم اجتماع كردند و هردو قاضى را بر سر دار كردند

 

رحيمه زوجه ايوب پيغمبر عليه السّلام

دختر افراهيم بن يوسف صديق عليه السّلام است از زنان مجلله روزگار در عصمت و عفت و حيا و مودت و صبر در بلاء در طول مدت كم‌نظير بوده و قصه او در كتب تواريخ و احاديث اشهر از آن است كه محتاج بذكر باشد ببين چقدر مراقبت در خدمت ايوب پيغمبر كرد كه امام عليه السّلام فرمود رحم اللّه رحمه امرأة ايوب بصبرها معه على البلاء و قصه ايوب از توالى و تواتر نعمتهاى عديده و مواهب حميده و فقدان تمام آنها در اندك‌زمانى و مباعدت قوم وى در حين ابتلاى ايوب عليه السّلام مگر زوجه كريمه‌اش رحمه با صبرى كه در برابر آن بلاها كرده در تفاسير اهل بيت عليهم السلام نصايحى است كه هريك موجب هدايت و اعتبار است و اين زن از عفت نفسى كه داشت خود را نگاه داشت از التفات بعير شوهرش و اداء حق نعمت او را كرد خداوند هم او را مدد نمود و در اين سعادت عظمى او را بستود چنانچه در سورۀ انبياء ميفرمايد (وَ أَيُّوبَ إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ اَلضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَكَشَفْنٰا مٰا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَيْنٰاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ ذِكْرىٰ لِلْعٰابِدِينَ)

و چقدر اين مخدره براى حفظ وجود مقدس نبوى تن بمحنت داد و هرزحمتى را بجان خود خريد و تحمل مشقتها نمود هركس نظر كند بحال اين زن محترمه ميداند چقدر مكانت عند اللّه دارد و بچه اندازه اين محترمه كه نامش حكايت از علو مقامش ميكند بچه اندازه ايستادگى در خدمت پيغمبر خدا كرده است و در مدت هفده سال از وى پرستارى نموده و بر ناملائمات قوم صبر فرموده تا اينكه عاقبت خداوند متعال بر او منت نهاده فرج داد

و در كتب احاديث آوردند كه رحيمه روزى براى تحصيل قوتى بيرون رفته چيزى بدست او نيامد زنى او را گفت اگر گيسوان خود را بمن ميفروشى من ترا نان خواهم داد رحيمه گيسوان خود را بريد و باو داد و طعام گرفت و براي ايوب آورد چون ايوب گيسوان او را بريده ديد بغضب آمد و سوگند ياد كرد كه صد چوب بر او بزند چون سبب بريدن گيسوها را بايوب عرض كرد غمگين شد و از سوگند خود پشيمان شد

پس حق‌تعالى باو وحى نمود كه بگيرد دسته از چوبهاى خوشه خرما كه صد تركه در او باشد و بيك دفعه بزن بر او كه تا مخالفت سوگند نكرده باشى پس جميع آنچه ايوب از دست او رفته بود خداوند متعال همه را باو برگردانيد و در وقتيكه بلا بايوب رسيد هفتاد سال از سن او گذشته بود و چون بلا را از ايوب دفع كرد هفتاد و سه سال ديگر بر عمر او افزود

و آنچه كه دلالت بر كمال فضل و دانش عليامخدره رحيمه مينمايد روايتى است كه علامه مجلسى از ابن بابويه نقل كرده در جلد اول حيوة القلوب كه چون بلا از هر جهت بر ايوب سخت شد زنش رحيمه صبر كرد بر محنت آنحضرت و ترك خدمت او نكرد پس شيطان حسد برد بر ملازمت زن ايوب بر خدمت او بنزد او آمد و گفت مگر شما از آل يعقوب نيستى گفت چرا شيطان گفت پس چيست اين مشقت و بلا كه من شما را در آن مى‌بينم آن عالمه صابره در جواب گفت كه خدا بما چنين كرده است كه ما را ثواب دهد بفضل خود در وقتيكه عطا كرد بفضل خود و پس گرفت تا ما را امتحان كند و ثواب دهد آيا ديده‌اى انعام‌كننده‌اى بهتر از او پس بر عطاى او شكر ميكنيم او را و بر ابتلاى او حمد ميكنيم پس جمع كرد براى ما دو فضيلت را با هم كه در نعمت او شاكر باشيم بتوفيق او و در بلاى او صابر باشيم و نمى‌يابيم بر صبر كردن قوتى مگر بيارى و توفيق او و شيطان هرچه شبهه بر او القا كرد رحيمه بقوت ايمان همه را جواب گفت كفى لها شرفا و فخرا

 

امرأة صالحة

كه بتهمت او را سنگسار كردند در جلد اول حيوة القلوب بسند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام مرويست كه پادشاهى در ميان بنى اسرائيل بود آن پادشاه احتياج پيدا كرد كه شخص امينى را براى كارى بجائى بفرستد مرديكه بصدق و صلاح موصوف بود براى اين كار تعيين كردند او قبول نكرد گفت من زنى در خانه دارم كه راضى بمسافرت من نيست و من نميتوانم او را تنها بگذارم اين مرد صالح برادرى داشت كه او قاضى پادشاه بود آمد و اصرار كرد تا اينكه آنمرد قبول كرد پس برادر خود را كه قاضى پادشاه بود كاملا سفارش عيال خود را باو نمود و گفت اي برادر تو ميدانى كه من بهيچ چيز تعلق و اهتمام ندارم مثل زن خود و خاطر من بسيار باو متعلق است پس تو خليفه من باش در امر او و بامور او برس و كارهاى او را بساز تا من برگردم قاضى قبول كرد و برادرش بيرون رفت و اما آن زن از رفتن شوهرش راضى نبود پس قاضى بمقتضاى وصيت برادر مكرر بنزد آنزن ميآمد و از حوائج او سئوال مينمود و بكارهاى او اقدام مينمود تا اينكه محبت آنزن بر او غالب شد و او را تكليف زنا كرد و آنزن امتناع نمود.

پس قاضى سوگند ياد كرد كه اگر قبول نميكنى من به پادشاه ميگويم كه اين زن زنا كرده است گفت آنچه ميخواهى بكن كه من دست از دامن عفت برنميدارم چون قاضى از قبول او مأيوس شد لاجرم بنزد پادشاه رفت و گفت زن‌برادر من زنا كرده است و نزد من ثابت شده است

پادشاه گفت او را سنگسار كنيد سپس آمد بنزد زن گفت پادشاه بسنگسار كردن تو فرمان داده است اكنون اگر راضى شوى من ميتوانم اين ماجرا را تغيير بدهم آن زن صالحه گفت من هرگز راضى نخواهم شد كه دامن عفت خود را آلوده بمعصيت بنمايم آنچه خواهى بكن پس قاضى مردمرا خبر كرد و آن زنرا بصحرا برد و گودى كند و او را سنگسار نمود تا وقتيكه گمان كرد او مرده است پس بازگشت و در آن زن رمقى باقى مانده بود و خداوند متعال او را حفظ كرد چون شب شد از آن گودى بيرون آمد و با دست و پاى خود راه رفت

در آن نزديكى ديرى بود بكنار آن دير خوابيد تا هوا روشن شد ديرانى از دير بيرون آمد آن زنرا بآن حال ديد از قصه او سئوال كرد آن زن قصه خود را شرح داد ديرانى بر او ترحم كرد او را بدرون دير برده و جراحات او را مداوا نموده طفل شيرخوارى داشت او را بآن زن سپرد كه او را متوجه باشد و آن ديرانى مال و ثروت بسيار داشت و بغير آن پسر اولادى نداشت و براى آنديرانى غلامي بود كه او را خدمت ميكرد آن غلام عاشق آن زن شده و با او درآويخت و گفت اگر بمعاشرت من راضى نشوى اسباب قتل ترا فراهم خواهم كرد آن زن گفت هرچه ميخواهى بكن كه من هرگز باين معصيت راضى نخواهم شد

پس آن غلام پسر مولاى خود را سربريد و بنزد ديرانى دويد و گفت اين زن زنا كار را در دير راه دادى الحال فرزند تو را سر بريد ديرانى دنيا در نظرش تاريك شد و بسوى آن زن دويد بچه را كشته ديد گفت ايزن چرا چنين كردى آن زن صالحه قصه خود را با غلام شرح داد

ديرانى گفت ميدانم راست ميگوئى ولى قلب من راضى نميشود كه تو در اين دير بمانى براى اينكه داغ اين طفل متصلا برؤيت تو براى من تازه ميشود پس دويست درهم باو داد و او را از دير بيرون فرستاد

آنزن صالحه همه‌جا آمد تا داخل شهرى شد ديد مرديرا بردار كشيدند و او زنده است سبب آنرا سئوال نمود گفته‌اند رسم اين شهر اين است كه هركه بيست درهم قرض دارد و نميدهد او را بر سر دار ميكنند تا دين خود را ادا كند پس آنزن بيست درهم داد و آنمرد را از دار خلاص كرد

آنمرد گفت ايزن هيچكس مثل تو حق بگردن من ندارد كه مرا از دار خلاص كردى پس هرجا كه بروى در خدمت تو ميآيم پس بهمراه همديگر رفته‌اند تا بكنار دريا رسيدند و در كنار دريا كشتيها بود و جمعى بودند كه ميخواسته‌اند بآن كشتيها سوار شوند پس آنمرد بآنزن گفت شما اينجا توقف بنمائيد من بروم براى اهل كشتى كار بكنم و طعام بگيرم بياورم با هم صرف كنيم

پس آنمرد بنزد آن كشتيها آمد و گفت در اين كشتى شما چه متاع هست گفته‌اند فلان متاع و انواع جواهر و عنبر و سائر چيزها و اين كشتى ديگر خالى است كه ما خود سوار ميشويم گفت قيمت اين متاعهاى شما چند ميشود گفته‌اند بسيار مي- شود گفته‌اند بسيار ميشود حسابش را نميدانيم گفت من يك‌چيز دارم كه بهتر است از مجموع آن متاعهاى شما گفته‌اند آن متاع چيست گفت كنيزكى دارم كه در جمال نظير ندارد گفته‌اند آنرا بما بفروش گفت برويد اول او را تماشا كنيد اگر من راست ميگويم پول او را بمن بدهيد چون من رفتم او را بنزد خود بياوريد چون رفته‌اند و آن زنرا ديدند و پسنديدند گفته‌اند او را بچند ميفروشى گفت ده هزار درهم راضى شدند و گفته‌اند هرگز كنيزى باين حسن و جمال نديده‌ايم

آن جوان گفت چون دراهم را بمن ميدهيد چنان باشد كه آن نفهمد هرگاه من از نظر شما غائب شدم برويد كنيز را تصرف كنيد چون جوان دراهم بگرفت و از پى كار خود رفت اهل كشتى بنزد آن زن آمدند گفته‌اند برخيز بيا بكشتى سوار شو زن گفت براى‌چه گفته‌اند ما ترا از آقاى تو خريديم زن گفت من كنيز نيستم او آقاى من نبود گفته‌اند اگر برضايت نميآئى ترا بزور خواهيم برد آنزن ناچار بادلى آكنده از غم و اندوه بهمراه آنها رفت چون بنزديك كشتيها رسيدند هيچ‌يك از ديگرى ايمن نبودند

پس آن زنرا بر كشتى متاعها سوار كردند و خود آنها در كشتى ديگر كه خالى بود سوار شدند و كشتيها را براه انداخته‌اند چون بوسط دريا رسيدند بادى وزيدن گرفت و كشتى آنها غرق شد و تماما هلاك شدند و كشتى متاع كه آن زن بر او سوار بود سالم ماند باد آنرا بجزيره رسانيد آنزن از كشتي پياده شد و كشتى را بست و از ميوه‌هاى آن جزيره تناول كرد و مشغول عبادت خود گرديد پس بر گرد آن جزيره برآمد ديد مكان خوشى است و آبها و درختان ميوه‌دار دارد پس با خود گفت كه در اين جزيره ميباشم و از اين آب و ميوها ميخورم و عبادت الهى ميكنم تا مرا مرگ در رسد

اين‌وقت خداوند متعال وحى كرد بسوى پيغمبرى از پيغمبران بنى‌اسرائيل كه در آن‌زمان بود كه برو بنزد پادشاه و بگو كه در فلان جزيره بندۀ از بندگان من هست بايد كه تو و اهل مملكت تو همه بنزد او برويد و بگناهان خود نزد او اقرار كنيد و از او سئوال بنمائيد كه از گناهان شما درگذرد و در حق شما استغفار بنمايد تا من از سر تقصيرات شما بگذرم

و چون آن پيغمبر اين پيغامرا بآن پادشاه رسانيد پادشاه با اهل مملكتش همه بسوى آن جزيره رفته‌اند و در آنجا همان زنرا ديدند پس پادشاه بنزد او رفت و گفت اين قاضى بنزد من آمد و گفت زن برادرم زنا كرده است و من حكم كردم كه او را سنگسار كنند و گواهي نزد من گواهى نداد اكنون براى من استغفار كن آنزن گفت خدا ترا بيامرزد بنشين

پس شوهرش آمد و او را نميشناخت و احتمال نميداد كه او عيال او باشد بگمان اينكه او را سنگسار كردند و او مرده است گفت من زنى داشتم در نهايت فضل و صلاح و از شهر بيرون رفتم و او از مسافرت من راضى نبود ميل نداشت كه من بسفر بروم و سفارش او را بر برادر خود كردم چون برگشتم از احوال او پرسش كردم گفت كه او زنا كرد او را سنگسار كرديم و من ميترسم كه در حق آن زن تقصيرى كرده باشم از خدا بطلب كه مرا بيامرزد گفت خدا ترا بيامرزد و او را در كنار خود نشانيد پس قاضى پيش آمد گفت من جنايت بزرگى كردم برادرم عيالى داشت او را بمن سپرد من عاشق او شدم چون مرا تمكين نكرد تهمت زنا باو زدم و بدروغ در نزد پادشاه گفتم او زنا كرده است پس او را سنگسار كردم اكنون براى من استغفار كن آنزن گفت خدا ترا بيامرزد پس رو بشوهرش كرد گفت شنيدى كلام برادرت را اين‌وقت ديرانى پيش آمد و قصه خود را نقل كرد و گفت در شب آن زنرا بيرون كردم و ميترسم كه درندۀ او را دريده باشد و من سبب هلاك او شده باشم اكنون براى من استغفار كن گفت خدا ترا بيامرزد

پس غلام آمد و قصه خود را نقل كرد آن زن بديرانى گفت شنيدى غلام تو چه گفت سپس بغلام فرمود خدا ترا هم بيامرزد پس آن مرد دار كشيده آمد و قصه خود را نقل كرد زن گفت خدا ترا نيامرزد چون او بى‌سبب در برابر نيكى بدي كرده بود پس آن زن عابده بشوهر خود رو كرد و گفت من زن تو هستم مرا بتهمت چنانچه شنيدى سنگسار كردند و خداوند متعال مرا حفظ كرد و آنچه شنيدى همه قصه من بود و مرا ديگر احتياج بشوهر نيست ميخواهم كه اين كشتى پرمالرا متصرف شوى و مرا در اين جزيره بگذارى كه عبادت خدا كنم و ميبينى كه از دست مردم چه كشيدم پس شوهر او را در آن جزيره گذاشت و كشتي پرمالرا متصرف شد و با پادشاه همگى بشهر خود مراجعت نمودند و اللّه على كل شيئى قدير

 

بانوئيكه شوهر خود را امر بانفاق كرد

مجلسى در جلد اول حيوة القلوب بسند صحيح از حضرت امام موسى كاظم عليه السّلام روايت ميكند كه در بنى اسرائيل مرد صالحى بود كه زن صالحه‌اى داشت پس شبى آنمرد در خواب ديد كه حق‌تعالى فلان مقدار عمر از براى تو مقرر كرده است و مقرر فرموده است كه نصف عمر تو در فراخى بگذرد و نصف ديگر در تنگى و ترا مختار گردانيده است كه هريك را كه تو خواهي مقدم گرداند تو كدامرا اختيار ميكنى آن مرد گفت كه من زن صالحه‌اى دارم و او شريك من است در معاش من پس با او مشورت ميكنم هرچه بگويد خبر خواهم داد

چون صبح شد و خوابرا براى زوجه خود نقل كرد آنزن صالحه گفت كه نصف اولرا اختيار كن و تعجيل كن در عافيت شايد كه خدا رحم كند بر ما و نعمت را بر ما تمام كند

چون صبح شد و شب دوم آمد باز همان شخص بخواب او آمد و پرسيد كه كدامرا اختيار كردى گفت نصف اولرا گفت چنين باشد پس دنيا از هرجهت باو رو آورد اين‌وقت زوجه‌اش باو گفت كه آنچه خدا بتو داده است بخويشان و مردم پريشان و همسايگان خود بده و پيوسته او را امر ميكرد كه نعمت خدا را در مصارف خير صرف نما چون نصف عمر او گذشت و وعدۀ تنگدستى رسيد همان شخص بخواب او آمد و گفت خدا بجزاى احسانها كه كردى و شكر نعمتهاى او را بجا آوردى بقيۀ عمر ترا نيز مقرر كرديم كه در گشادى و فراوانى نعمت بگذرانى

اقول فوائد انفاق و احسان كتابا و سنة و اجماعا و عقلا فوق حد احصا است و در اينكه جالب سعادت دنيا و آخرت است قابل انكار نيست

مجلسى در جلد اول حيوة القلوب ميفرمايد در حديث معتبر از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام منقولست كه مرد عابدى در ميان بنى‌اسرائيل بود و بهركار كه متوجه ميشد زيان مييافت و كار دنيا بر او بسته شده بود و زنش باو نفقه ميداد تا آنكه نزد زنش هم چيزى نماند پس روزي گرسنه شدند و آن زن هيچ در خانه نيافت مگر يك كلاف ريسمان آنرا بشوهر داد كه به‌برد ببازار بفروشد آنمرد كلاف را به بازار آورد كسى از او نگرفت و مشتريان برخواسته بودند و دكاكين خود را بسته بودند آنمرد برگشت و با خود گفت بروم بجانب دريا و آبي بر خود بريزم سپس بمنزل بروم چون بكنار دريا رسيد صيادى را ديد كه يك ماهى بدام او افتاده كه زبون و فاسد شده است آنمرد گفت بفروش بمن اين ماهيرا من در عوض اين كلاف ريسمانرا بتو ميدهم كه براى دام تو نافع است و بكار تو ميآيد

صياد كلاف ريسمانرا گرفت و ماهيرا داد چون بخانه آورد و شكم او را شكافت در جوف آن مرواريد بزرگي يافت آنزن چون اين بديد شوهرشرا طلبيد و مرواريد را باو نمود آنمرد مرواريد را گرفت و به بازار رفت و آنرا بمبلغ بيست هزار درهم فروخت و برگشت و مالرا در خانه گذاشت بناگاه سائلى بدر خانه آمد و گفت اي اهل خانه تصدق نمائيد بر مسكين تا خداوند متعال بر شما ترحم بنمايد آنمرد گفت داخل شو چون داخل گرديد ده هزار درهم آنرا بآن سائل داد

عيالش گفت سبحان اللّه بيكدفعه نصف توانگرى ما را برطرف كردى پس اندك زمانى كه گذشت همان سائل برگشت و در زد آنمرد بعقب درآمد ديد همان سائل است كه ده هزار درهم باو داده پس سائل كيسه زر را باو برگردانيد و گفت بخور بر تو گوارا باد و من ملكى بودم از ملائكه پروردگار مرا فرستاده بود كه ترا امتحان كنم كه چگونه شكر نعمت بجا ميآورى پس خداي تعالي شكر ترا پسنديد)

و نيز بسند موثق از حضرت امام رضا عليه السّلام منقولست كه مرد پيرى در ميان بنى اسرائيل او را فرزند نميشد پس خدا او را پسرى كرامت فرمود و در خواب ديد كه اين پسر در شب دامادى ميميرد چون شب دامادى وى رسيد آن پسر پيرمرد ضعيفى را ديد بر او رحم كرد او را طلبيد و طعامى باو داد

پس آنمرد پير گفت مرا زنده كردى خدا ترا زنده بدارد پس آنمرد شب در خواب ديد كه باو گفته‌اند كه خدا پسر ترا زنده داشت بواسطه احسانيكه بآن پيرمرد كردى و آن پيرمرد در حق او دعا نمود

و نيز بسند معتبر از ابو حمزۀ ثمالى منقولست كه در زمان گذشته مردى بود از فرزندان پيغمبران و مال بسيار داشت و انفاق مينمود از آن مال بر ضعيفان و مسكينان و محتاجان پس آنمرد فوت شد و زنش همچنانكه شوهر انفاق ميكرد او هم‌دست بانفاق گشود و لكن طولى نكشيد كه آن مال تمام شد و از آنمرد طفلى مانده بود چون بزرگ شد بر هركه ميگذشت رحمت بر پدر او ميفرستاد و دعا ميكردند بر آن پسر كه خدا او را از اخيار و بخشنده و نيكوكار گرداند پس آن پسر بنزد مادر خود آمد و گفت چگونه بود حال پدر من كه هرگاه من بر كسى عبور ميكنم بر پدر من رحمت ميفرستد و در حق من دعا ميكنند مادرش گفت پدر تو مرد شايسته‌اى بود و مال فراوان داشت و خرج ميكرد در راه خدا و بضعيفان و اهل مسكنت و ارباب حاجت بسيار ميداد چون پدرت از دنيا رفت من نيز چنين ميكردم و مال بزودى تمام شد

پس گفت ايمادر سببش آنست كه پدرم چون مال خود را انفاق ميكرد در مقابل حق‌تعالى باو ثواب ميداد و تو مال غير را انفاق كردى علاوه بر اينكه ثواب ندارى مستحق عقاب گرديدى در آنچه كردى گفت اى فرزند راست گفتى گمان ندارم كه تو بر من تنگ بگيرى و مرا حلال نكنى پسر گفت ترا حلال كردم آيا چيزى دارى كه من آنرا سرمايه كنم و از فضل خدا چيزى طلب كنم شايد گشايشى در احوال من پديد آيد

مادرش گفت صد درهم دارم پسر گفت اگر خدا خواهد كه بركت دهد در چيزى ميدهد هرچند آن مال كم باشد پس آن صد درهم را گرفت و بقصد طلب روزى از خدا بيرون آمد در بين راه عبورش افتاد بمرد خوشروئى كه آثار صلاح و نيكى از او ظاهر بود مرده بود و بر سر راه افتاده آن پسر چون او را بآن حال بديد با خود گفت كه كدام تجارت بهتر است از اينكه اين مرد صالح را بردارم و بشويم و غسل بدهم و كفن بكنم و بر او نماز بگذارم و او را دفن كنم

پس چنان كرد و هشتاد درهم در تجهيز او خرج كرد و بيست درهم در دست او ماند پس باز روانه شد و بقصد طلب فضل و روزى و نعمت خداى متعال طى طريق مينمود بناگاه بمردى رسيد و آنمرد از او پرسيد كه بكجا ميروى اى بندۀ خدا گفت ميروم كه طلب كنم فضل و روزى و نعمت پروردگار خود را گفت چه مبلغ سرمايه بهمراه دارى گفت بيست درهم آنمرد گفت بيست درهم چه نفع مى‌بخشد ترا در آن مقصدى كه تو در نظر دارى

آن جوان گفت كه اگر خدا خواهد چيزيرا بركت دهد ميدهد هرچند اندك باشد گفت راست گفتى اگر من ترا راه‌نمائى كنم مرا شريك خود ميگردانى كه هر سودى كه بهم رسانى نصف آنرا بمن دهى آنجوان گفت بلي آنمرد گفت از اين راه ميروى بخانه‌اى خواهى رسيد و اهل آنخانه ترا تكليف ضيافت خواهند كرد پس قبول كن و مهمان ايشان بشو و چون بخانۀ ايشان داخل شوى در مكانى خواهي نشست در آنحال خادم صاحب‌خانه طعامى از براى تو بياورد و گربۀ سياهى بهمراه او خواهد بود پس بآن خادم بگو كه اين گربه را بمن بفروش و او مضايقه خواهد كرد و تو الحاح بسيار بكن پس او دلتنگ خواهد شد و خواهد گفت كه گربه را بتو ميفروشم بمبلغ بيست درهم پس بيست درهم را بده و گربه را بگير و او را ذبح كن و سرشرا بسوزان و مغز سر آن گربه را بگير و متوجه فلان شهر بشو كه پادشاه ايشان نابينا شده است و بگو كه من معالجه پادشاه ميكنم و مترس از جماعتيكه آنها را كشته‌اند و بدار زده‌اند زيرا كه آنها همه جمعى بودند كه بمعالجۀ چشم او آمدند چون از معالجه عاجز شدند ايشانرا كشته‌اند

پس از مشاهدۀ آنها مترس و بگو كه من معالجه ميكنم و هرچه خواهى از براي معالجه شرط كن بر پادشاه پس روز اول يك ميل از مغز سر آن گربه در چشم او بكش در آنوقت اثر نفع ظاهر خواهد شد و اگر بگويد زياده بكش قبول مكن روز دوم نيز يك ميل بكش و اگر تكليف زياده بكند قبول مكن و همچنين در روز سوم.

پس آنجوان رفت و مهمان آنجماعت شد و گربه را بمبلغ بيست درهم خريد و بآنشهر داخل شد و اظهار معالجه پادشاه كرد مردم او را نصيحت كردند كه گرد اين كار نكرد مگر نمى‌بينى چقدر مردمرا پادشاه بدار زده است كه اظهار معالجه كردند و از عهده بيرون نيآمدند آن پسر گفت شما را باين كارها كارى نباشد او را بنزد پادشاه بردند و يك ميل از همان مغز سر گربه بچشم او كشيد اثر نفع ظاهر گرديد و در روز دوم اندكى ميديد و روز سوم بينا شد و چشمش بحالت اول برگشت پس پادشاه باو گفت كه حق بسيار بر من دارى و پادشاهى مرا بر من برگردانيدى و من بجزاى آن دختر خود را بتو ميدهم

آنجوان گفت من مادرى دارم و از او جدا نميتوانم شد پادشاه گفت دختر مرا بگير و هرقدر كه خواهى نزد من بمان و هرگاه كه ارادۀ رفتن كنى دختر مرا با خود به‌بر پس دختر پادشاه را بعقد خود درآورد و يك‌سال در نهايت عزت و شوكت و رفاهيت در ملك آن پادشاه ماند و چون بعد از يكسال ارادۀ حركت كرد پادشاه از همه‌چيز همراه او كرد از اسب و شتر و گاو و گوسفند و ظروف و امتعه و اموال و اسباب و طلا و نقرۀ بسيار

پس بيرون آمد با زوجه و اموال خود روانۀ ديار خود گرديد تا آنكه رسيد بآن موضع كه آنمرد را در آنجا ديده بود بناگاه ديد همان مرد در آنجا حاضر است چون آنمرد را بديد با او گفت چرا بعهد خود وفا نكردى آنجوان گفت گذشتها را بر من حلال كن و الحال آنچه دارم با تو قسمت ميكنم پس آنچه همراه داشت بدو حصه كرد و گفت هرحصه را كه ميخواهى اختيار كن پس يك حصه را اختيار كرد

اين‌وقت آنجوان گفت كه وفا كردم بعهد خود گفت نه جوان گفت چرا گفت زيرا كه زن نيز از آنها است كه در اين سفر بهم رسانيده‌اي و من در آن شريكم جوان گفت راست گفتى همه مالرا بگير و زنرا براى من بگذار گفت من مال ترا نميخواهم و حصۀ خود را از آن زن ميخواهم پس آنجوان اره آورد كه بر سر زن گذارد و دو حصه كند و نصف آنرا باو دهد

اين‌وقت آنمرد گفت اكنون وفا بعهد خود كردى دانسته باش كه من ملكى بودم كه خدا مرا فرستاده بود براى امتحان تو مالها و زن همه از تو است براى آنچه نسبت بآن مرده كه بر سر راه افتاده بود او را تجهيز كردى

 

ورقه بنت لاحج

والدۀ لوط پيغمبر عليه السّلام در ناسخ ص ١٢٢ جلد اول گويد لاحج از پيغمبران غير مرسل بود و لوط از بطن ورقه ختنه كرده بوجود آمد و در روز چهارشنبه دهم ربيع الاول در سال سه هزار چهار صد و بيست و دو سال دنيا را وداع گفت و لوط مردى ميانه‌بالا و سبزچهره و سياه‌چشم بود بدنى ضخيم و ساق و ساعدى طويل داشت خلق را بشريعت ابراهيم دعوت ميكرد و مدت زندگانيش هشتاد سال بود و لوط برادرزاده خليل الرحمن عليه السلام است قصه او در كتب تفاسير و احاديث مشروح است.

 

ربقه زوجه اسحق عليه السّلام

دختر تبوئيل بن ناحور برادر ابراهيم خليل عليه السّلام است و قصه او چنان است بر حسب نقل صاحب ناسخ كه اسحق در حدود فلسطين بعد از پنج سال از ولادت اسمعيل از ساره خاتون متولد گرديد بعد از هشت روز حضرت خليل او را ختنه كرد چون بحد رشد رسيد حضرت خليل با يكى از محرمان اسرار و خدام خانه‌اش فرمود نمى خواهم براى اين پسر زنى از كنعانيان تزويج كنم آيا ميتوانى بمحل و مولد من رفته دخترى از خويشان من براى اسحق نامزد بنمائي و با خود بياورى خادم معروض داشت كه هرچه از اين بنده ساخته بود تقصير نكنم و از خدمت ابراهيم مرخص شده ده شتر با خود برداشت و طى منازل كرده بنواحى بابل آمد و بر سرچشمۀ آبى فرود شد در آنحال دختران شهر را ديد كه طاسهاى خود را بدست گرفته از چشمه آب برميدارند از ميانه دختران دوشيزۀ يافت كه طاس آب بر كتف دارد و از سرچشمه يا چاه بالا ميآيد

خادم باستقبال وى دويد و گفت ميتوانى مرا از اين آب بنوشانى دختر گفت اى خواجه چرا نتوانم و آن طاس را فراداشت كه بنوش و هم‌اكنون شتران ترا سيراب كنم و طاس را برگرفت و بشتاب بر سرچشمه فرود شد و آب كشيد تا همه شتران او را سيراب كرد خادم گفت ايخداى مهربان و ايحاكم على الاطلاق چه باشد كه اين دختر نامزد اسحق بودى سپس گوشواره‌ايكه نيم مثقال و دست بر رنجى كه ده مثقال زر داشت بنزديك دختر گذاشت و گفت ميتوانى امشب مرا در سراى پدرت منزل دهى كه مردى غريب و فرودگاهى ندارم جواب داد كه من ربقه دختر تبوئيل بن ناحور برادر ابراهيم خليلم كه مادر من ملكه خواهر لوط پيغمبر است سراى ما بروى مهمان گشاده است و جاى شتران نيز آماده است

اين وقت خادم سجدۀ شكر بجا آورد و ربقه بشتاب نزد برادر خود لابان آمده و او را از حال آگاه ساخت پس لابان بنزد خادم شده او را با شتران بخانه آورد و علوفه شتران را آماده كرده طعام مهمان نيز حاضر نمود خادم گفت تا حاجت خويش باز نگذارم دست بدين طعام نبرم لابان گفت بيان فرما كه آنچه ما را بدان دست‌رس باشد تقصير نخواهيم كرد

اين وقت قصه خويش را در ميان نهاد كه مولاى من ابراهيم خليل از براى فرزند خود اسحق زنى از قبيله خويش خواهد و مرا در طلب مقصود بدين سوى فرستاده اينك ربقه دختر برادر مولاى من است هرگاه وى را بمن گذاريد تا بنزد اسحق برم شايسته باشد و الا مرا آگاه فرمائيد تا بجانب يمين و يسار در طلب مقصود ره‌سپار شوم لابان و تبوئيل باين مطلب راضى شدند گفته‌اند ربقه ملازم خدمت باشد هرگاه خواستى حركت بنمائى او را با تو همراه خواهيم نمود

پس خادم جامهاى زرتار و بافتهاى پرنگار و حليلهاى رنگين و زيورهاى زرين كه با خود آورده بود در خدمت ملكا مادر ربقه و برادرش لابان و پدرش تبوئيل نهاد و سجدۀ شكر بجا آورد آنگاه با همراهان دست بطعام گشودند و آنشب در سراى تبوئيل بماند و بامداد برخواست و گفت چون سفر من از شما بخيريت انجاميد تا خير در آن پسنديده نداريد اينك ربقه را با من سپاريد تا بنزد مولاى خويش برم لابان و تبوئيل چون رضاى ربقه را دريافته‌اند ويرا دعاى خير گفته‌اند و با دايه‌اش بدست خادم خليل سپردند پس او را با كنيزان بر شتران سوار كردند و بجانب ابراهيم خليل متوجه شدند اسحق از اين قصه آگاه گرديد باستقبال بيرون شتافت ناگاه ربقه چشمش بر اسحق افتاد از خادم پرسيد كه اين چه كس باشد كه بدين استعجال ما را استقبال كند خادم گفت اين آفتاب آفاق اسحق است كه عروس خويش را استقبال كند ربقه شرمناك شده برقعى برخساره درانداخت

پس اسحق برسيد و صورت حال از خادم سربسر به‌پرسيد ربقه را برداشته به خيمه مادر خويشتن ساره خاتون آورد و در سلك ازدواجش اندراج داد و دل در او دربست و اسحق باشارت خليل الرحمن بارشاد اهالى كنعان مامور گرديد

و حضرت يعقوب و عيص از اين ربقه متولد گرديدند و از ذريت يعقوب هفتاد هزار كس بدرجه پيغمبرى نائل گرديدند و از نسل عيص بن اسحق قياصره و روميان پديد آمدند

چون عيص دختر اسماعيل بن ابراهيم عليهما السلام كه نامش محله بود تزويج كرده فرزندى آورد او را مسمى بروم نمود چون رنگ او زردچهره بود فرزندان او را بنى الاصفر ميگفته‌اند

بنا بگفته ناسخ جلد هبوط ص ١٣۴ و حضرت اسحق در سنه ٣۶٠٣ بعد از هبوط آدم وداع جهان گفت عمر او ١٨٠ سال بود

 

قطوره بنت يقطن

زوجه ابراهيم خليل عليه السّلام در كتاب مذكور گويد كه چون ساره خاتون دنيا را وداع گفت حضرت ابراهيم قطوره دختر يقطن كه از قبيله جرهم بود نكاح كرد و از او شش پسر آورد كه اسامى آنها را در كتاب مذكور ذكر كرده

 

سيده بنت مضاض بن عمرو الجرهمى

بانوى حرم حضرت اسماعيل بن ابراهيم خليل عليهما السلام و سبب تزويج آن چنان بود كه حضرت اسماعيل بعد از فوت مادرش و بصواب ديد رؤساى جراهمه عمره دختر اسعد بن اسامه را كه از قبيله عمالقه بود تزويج كرد و چندى با وى بود تا آن هنگام كه ابراهيم از شام عزم ديدن فرزند نمود و ساره از وى پيمان گرفت در خانه اسماعيل پياده نشود چون آنحضرت بمكه درآمد بدر سراى اسماعيل رسيد زنيرا ديد از وى پرسيد كه ترا با اسماعيل چه نسبت است گفت من زوجه اويم فرمود كه شوهرت بكجا است عرض كرد كه از آنمرد چه ميپرسى كه يك روز در خانۀ خويش نماند و از حضرت ابراهيم تجليل نكرد

پس آنحضرت فرمود كه چون شوهرت بازآيد از من با وى سلام كن و بگوى تا آستانه خانۀ خويش را تغيير دهد اين بگفت و بجانب شام عطف عنان نمود چون اسماعيل از صيدگاه بازآمد استشمام رائحه خليل الرحمن نموده با عمره گفت در غيبت من كسى بدر اين سرا آمده گفت پيرمردي باين وصف و نشان آمد

اسماعيل گفت آيا با تو سخني گفت عرض كرد بلى شما را سلام رسانيد و فرمان كرد كه عتبه در خانه خود را عوض بنمائى اسماعيل فرمود آن پدر من بود و عتبه در خانه توئى برو باهل خود ملحق شو كه من ترا طلاق گفتم عمره از خدمت اسماعيل بيرون رفت و اسماعيل بعد از وى سيده بنت مضاض بن عمرو جرهمى كه ملكه زنان قبيله جرهم بود بحباله نكاح او درآورد و با وى بود تا ديگرباره حضرت خليل بملاقات اسماعيل بمكه آمده بدر سراى فرزند خراميد اتفاق باز اسماعيل در خانه نبود از سيده پرسيد كه چگونه ميباشد شوهر تو و زندگانى شما چون ميگذرد عرض كرد شوهر من نيكوترين مردان است و اينك بصيد شكار رفته و زندگانى ما بخوبى ميگذرد و با ادب تمام پيش آمد و نزول آنحضرت را مستدعى شد

حضرت فرمود مجال فرود شدن ندارم سيده فرمود موى سر مبارك را ژوليده و غبارآلود ميبينم چه باشد كه رخصت فرمائى آن را بشويم و روغن بزنم حضرت خليل او را اذن داده برفت و سنگى آورده در زير پاى آنحضرت بنهاد ابراهيم پاى راست را از ركاب برآورده بر سنگ نهاد و سيده طرف ايمن سر او را بشست آنگاه پاى راست را در ركاب كرده پاى چپ را برآورد و بر سنگ نهاد و جانب ايسر را نيز سيده بشست و چون از اين مهم فراغت يافت بخانه رفته قدرى پنير بر طبقى نهاده نزد ابراهيم آورده و بهر دو دست آن طبق را نگاه داشته آن حضرت تناول فرمود و در حين مراجعت با وى گفت كه شوهرت را بگوى كه عتبه خانه‌ات محكم نگاه دارد چون اسماعيل بخانه آمد و سيده آن قصه را باز گفت

اسماعيل فرمود اى سيده شاد باش كه عتبه خانه توئى و پدرم بنگاهدارى تو مرا وصيت فرمود و از براى حضرت اسماعيل دوازده پسر بوجود آمد كه يكى از آنها قيدار كه حامل نور نبوت سيد انبياء صلى اللّه عليه و آله بود و ظاهرا اين قيدار از بطن همين سيده بود

و اسماعيل در سنه سه‌هزار پانصد و چهل و هشت سال بعد از هبوط آدم دنيا را وداع گفت جسد مباركش را در حجر مكه نزديك مقبرۀ هاجر بخاك سپردند مدت دعوتش چهل سال بود

 

غاضرۀ جرهميه

بانوى حرم قيدار بن اسماعيل بن ابراهيم خليل و اين حامل نور نبوت سيد انبياء صلّى اللّه عليه و اله و سلّم گرديد و قصه چنان است كه در ناسخ جلد هبوط ص ١٣٧ گفته كه حضرت اسماعيل نور محمّديرا در پيشانى قدار مشاهده ميفرمود فلذا او را از ميانۀ فرزندان خود اختيار كرده كتاب عهدنامه مقرره را نوشته در تابوت سكينه نهاد و بدو سپرد كه وضع آن نور پاك را جز در ارحام مطهرات نكند و قدار از ميان اولاد حضرت اسماعيل ممتاز بود و در صيادى و تيراندازى در عصر خود فرد بود و در پشت اسب دلير و چابك بودى و آهو را بتك ميگرفت (يعنى بدويدن آهو را صيد ميكرد) در بطش و هيبت معروف و بشهامت و شجاعت موصوف بود و چندان توانائى داشتى كه با زنان هشتاد نوبت مجامعت ميكردى صد زن بگرفت از خاندان اسحق و هيچيك حامله نشدند از اين جهت سخت رنجيده‌خاطر بود و در حل اين عقده اهتمام مينمود روزى برخواسته بمقام قربانگاه پدرش اسماعيل آمده هفتصد سرقوج قربانى كرد عرض كرد الهى اگر مرا فرزندي عنايت خواهى فرمود قربانى مرا قبول كن پس آتشى از آسمان فرود شده قربانيهاى او را يك‌يك بربود و ملهم شد كه قرباني ترا قبول كرديم آنگاه آسوده شده ساعتى در زير درختى بخفت در خواب ديد كه كسى با او ميگويد وضع نور محمدى جز در زنان عرب نشود برو غاضرئه جرهميه را تزويج كن تا مقصود حاصل گردد

چون از خواب بيدار شد در ميان بنى جرهم فحص بسزا كرد تا غاضره را پيدا كرده او را تزويج نمود و آن نور مبارك از صلب قيدار برحم طاهر غاضره قرار گرفت و پسرى آورد نام او را حمل نهاد چون بحد رشد رسيد قدار وصيتهاى خود را با وى گذارد كه وضع نور محمدى را جز در ارحام مطهرات روا ندارى و قدار در كوه ثبير قبض‌روح شد و در همان مكان مدفون گرديد

 

سعيدۀ جرهميه

بانوى حرم حمل بن قدار بن اسماعيل بن ابراهيم خليل عليه السّلام چون حمل پدر را در ثبير بخاك سپرد زنى سعيده نام از قبيله جرهم بگرفت و بنت از وى متولد گرديد و ايراد اين نام بر وى ازاين‌روى بود كه وقتى حمل بطرف يمن ميرفت و ضجيع خود سعيده را كه حامله بود بهمراه ميبرد بنت در راه متولد گشت و سعيده در نفاس بمرد در آنهنگام بارانى سخت بباريد كه كار بر حمل تنگ شد پس فرزند را برداشته بزاويه غارى گريخت

و از قضا حمل نيز در آن غار مرگ او رسيد و بياران خود ملحق گرديد طايفه‌اى از عرب بدان مقام رسيده كودكى بى‌پدر و مادر يافته‌اند و گمان كردند كه يك‌ساله بود و هنوز چهل روز بيش نداشت گفته‌اند خداوند بارى او را از زمين برويانيده لاجرم به بنت ناميده شد و چون بحد رشد و بلوغ رسيد زنى بحبالۀ نكاح درآورده هميسع از وى متولد گرديد و او را از علو همت بدين‌نام ناميدند جنابش بر قبايل اعراب حجاز و نجد تا فسطاط استيلا داشت

 

حارثه بنت مراد بن زرعة بن حمير

مادر هميسع و اين هميسع بر بيشتر اولاد اسحق فرمان‌گذار بود و زنى كه بنام حبيبه بنت قحطان بود نكاح كرد و ازد از وى بوجود آمد و ازد اول كسى است كه از اولاد اسماعيل كتاب آموخت و به بيست و چهار زبان سخن گفتى و به بيست و چهار خط نگارش كردى

 

سلمى بنت حارث بن مالك

ازد كه نام او مذكور شد همين سلمى كه دختر حارث بن مالك است در حباله نكاح خود درآورد و ادد از وى متولد گرديد و ادد بر وزن صرد بمعنى آواز بلند و از اين روى او را ادد گفته‌اند كه آواز او را دوازده ميل راه شنيدندى و او پس از رشد و بلوغ (بلها) كه از اولاد يعرب بن قحطان بود بزنى درآورد و او مادر عدنان است بالجمله اولاد اسماعيل چنان بسيار شدند كه زمين مكه احتمال گنجايش ايشان نداشت لاجرم گروه‌گروه از آن زمين مبارك بيرون شدند در اطراف ديار عرب توطن كردند و هرقبيله كه خارج ميشدند سنگي شبيه بحجر الاسود از احجار مكه برداشته با خود ميبردند و آنرا در محلى خاص ميگذاشته‌اند و چون خانه مكه‌اش طواف ميكردند اين كار اندك‌اندك به پرستش اصنام و اوثان منجر شد و آئين بت‌پرستيدن در ميان اولاد اسماعيل پديد آمد

و همچنين در ميان قبيلۀ جرهم و از اين قبيله جرهم مرديكه او را اصناف ميگفته‌اند با زنيكه او را نائله ميگفته‌اند زنا كردند در خانۀ كعبه منتقم حقيقى آنها را بصورت سنگ مسخ گردانيد مردم براى عبرت ناظرين اصافرا بر سر كوه صفا و نائله را در قله مروه نصب كردند

چون زمانى بر اين بگذشت عمرو بن لحى خزاعى هبل را از شام با خود آورد و مردمرا به پرستيدن هبل و اصاف و نائله فرمان داد و هبل را بر سر كوهى نصب كردند و مردم او را عبادت ميكردند

و برخى ديگر بتى بنام منات مى‌پرستيدند و آنرا قبله حاجات قرار دادند و بت خانه براى او در كنار دريا برآوردند و انصار در زمان جاهليت عبادت منات ميكردند و بعضى براى بتيكه او را عزاى ميگفته‌اند در نخله كه قريه‌اى است در حوالي مدينه بتكده آراسته‌اند و گروهى از بني خزاعه و قريش آن بتكده را همانند خانه مكه محل حصول حوائج دانسته‌اند و قبيلۀ ثقيف لات را براى پرستش اختيار كردند و همه روزه بر بت‌پرستي اضافه ميشد تا در خانه كعبه سيصد و شصت بت نصب كردند بغير بتهائيكه در اطراف و جوانب و قرى و محلات بود تا اينكه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلّم آئين بت پرستى را از مملكت حجاز و غير آن نابود كرد

 

ملكال بنت شادل

زوجه داود پيغمبر عليه السّلام ملكان بر وزن غربال زنى دانشمند و باوفا بود و او دختر شادل بن قيس ١كه نسبت به بنيامين بن يعقوب بن اسحق بن ابراهيم خليل ميرساند و سبب تزويج داود عليه السّلام ملكال را اين بود كه بني‌اسرائيل در سنه ۴٣۶٠ بعد از هبوط آدم دچار جنگ با جالوت شدند و در دست او ذليل و زبون گرديدند و اراضي و ديار آنها را گرفته‌اند و بسيارى از آنها اسير كردند ناچار بنزد پيغمبر آن‌زمان كه او را سموئيل ميگفته‌اند و از او درخواست كردند كه پادشاهى براى ما تعيين بنما كه بدستور او با دشمن قتال بنمائيم

(١) شادل نام عبرى است و بلغت سريانى سازل گويند و معرب آن طالوت باشد و او مردى تمام خلقت بلندقامت چنانكه هيچكس از بنى اسرائيل را سر از كتف او برنميگذشت جلادت و شجاعت نيز در نهاد داشت

چنانچه در قرآن ميفرمايد (إِذْ قٰالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ اِبْعَثْ لَنٰا مَلِكاً نُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ) و ابرام از حد بدر بردند ناچار سموئيل بدرگاه بارى مناجات كرد خطاب رسيد اى سموئيل اين قوم از آنروز كه از مصر بيرون شده‌اند گاهى نبوده كه عصيان نورزند و ترا هم اطاعت نكردند تا اينكه بلاها بر آنها شديد شد اكنون ملكى از براى آنها تعيين بنما

سموئيل بميان قوم آمد فرمود مرا خوف آن باشد كه اگر پادشاهى براى شما تعيين بنمايم و او شما را امر بقتال بنمايد كه با دشمن رزم دهيد او را اطاعت نكنيد و موجب هلاكت شما بشود و كار شما باصلاح نيايد چنانچه خداى تعالى در سورۀ بقره آية ٢۴٧ مقاله پيغمبر ايشانرا نقل ميفرمايد (قٰالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلْقِتٰالُ أَلاّٰ تُقٰاتِلُوا)

مردم بنى اسرائيل گفته‌اند چه شده است ما را كه در راه خدا جهاد نكنيم و حال آنكه ما را از شهر و ديارمان آواره كردند و نهايت ذلت و خواريرا بر ما فرود آوردند چندانكه خواسته‌اند از ما كشته‌اند و اسير كردند و اموال ما را بغارت بردند (قٰالُوا وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نُقٰاتِلَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنٰا مِنْ دِيٰارِنٰا وَ أَبْنٰائِنٰا) اين‌وقت سموئيل مامور شد كه شادل كه عبارت از طالوت بوده باشد او را برايشان پادشاه گرداند و گويند سموئيل بميان قوم آمد و فرمود اين پادشاه را بحكم قرعه بايد تعيين كرد سپس در ميان اسباط بنى اسرائيل قرعه افكندند بنام سبط بنيامين برآمد و از ميان سبط بنيامين بنام طالوت بيرون آمد و سموئيل گفت (إِنَّ اَللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طٰالُوتَ مَلِكاً) گروهى از بنى اسرائيل سر برتافته‌اند و سلطنت او را قبول نكردند از روى قاعده‌ايكه داشته‌اند كه سلطان هميشه بايد از اولاد يهودا ابن يعقوب بوده باشند فلذا گفته‌اند ما از خاندان يهودا ميباشيم و ما سزاوارتريم باين سلطنت چه آنكه اين سلطنت ميراث ماست و طالوت از دودمان بنيامين است او را نميرسد كه بر ما حكومت بنمايد (قٰالُوا أَنّٰى يَكُونُ لَهُ اَلْمُلْكُ عَلَيْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ اَلْمٰالِ) گفته‌اند طالوت مردى فقير و بى‌چيز است و ما سزاوارتر باين سلطنت هستيم از او)

سموئيل فرمود (إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاهُ عَلَيْكُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ وَ اَللّٰهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشٰاءُ) حضرات بنى‌اسرائيل برترى و اعتبار را بمال مى‌دانسته‌اند خداى تعالى آنرا نفى فرمود و ميزان برتريرا علم قرار داد نه مال سموئيل گفت طالوت بر شما فزونى دارد از جهت علم و دانش بعلاوه قانون فروسيت و توانائى و رسائى بالا از شما افزون است و هم تابوت رب علامت سلطنت او بود كه ديگرباره بميان قوم آوردند (وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ اَلتّٰابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّٰا تَرَكَ آلُ مُوسىٰ وَ آلُ هٰارُونَ تَحْمِلُهُ اَلْمَلاٰئِكَةُ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ)

در تفسير صافى ميفرمايد تابوت را خداى تعالى او را بر موسى نازل فرمود و از معانى الاخبار نقل ميكند كه از امام موسي بن جعفر عليه السّلام سئوال كردند كه تابوت چيست فرمود سه ذراع در دو ذراع است و در آن عصاى موسى و سكينه است سئوال كردند سكينه چيست فرمودند روح اللّه است كه هرگاه در شيئى اختلاف كردند بآنها خبر ميداد و او نسيمى بود از بهشت كه صورت او همانند صورت آدميان بود و رائحه طيبه داشت و او را ملائكه حمل ميكردند با انبياء بنى‌اسرائيل و در ميان آنها بود چون بنى اسرائيل هتك حرمت تابوت نمودند عمالقه بر آنها مسلط شدند و تابوت را از آنها ربودند و بنى اسرائيل را ذليل كردند)

و گويند تا هفت سال تابوت در ميان آنها بود بالاخره بطالوت برگردانيدند و اين آيت ملك او بود بالاخره طالوت مهياى حرب با عمالقه گرديد پيغمبر آنها فرمود شما در راه بنهرى عبور خواهيد كرد در كنار اردن هرآنكس از آن آب بنوشد از حزب خدا و از لشكريان ما محسوب نخواهد بود مگر يك كف آب اگر بنوشد باكى نيست چون لشكر بآن نهر رسيدند همه خود را سيراب كردند و آنها شصت هزار جمعيت بودند و سيصد و سيزده نفر بنا بروايت تفسير صافى اطاعت كردند و از آن آب نياشاميدند چون با لشگر جالوت مقابل شدند آنهائي كه آب آشاميده بودند گفته‌اند (لاٰ طٰاقَةَ لَنَا اَلْيَوْمَ بِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ)

و آن جماعت قليله كه نياشاميده بودند گفته‌اند (رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَيْنٰا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ اُنْصُرْنٰا عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْكٰافِرِينَ فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ)

و قصه او بنابر نقل صاحب ناسخ چنان بود كه جالوت طول قامت او شش ذراع يك شبر بود و خودى و جوشنى از مس داشت كه وزن جوشنش پنجهزار مثقال بود كه هرمثقالى در بيت المقدس بيست دانك است و مطابق وزن مثقال فعلى هرمثقالى سه مثقال دو دانگ ميشود و دو چكمه از مس درست كرده بود كه تا زانوى او را مى‌پوشيد و دامان مغفرش كه از مس بود از كتفش ميگذشت و سنان نيزه‌اش ششصد مثقال قدس بود

خلاصه چون صلاح جنگ دربر ميكرد مانند پارۀ كوهى از آهن و مس مينمود و بر فيل سوار ميشد و مردي از پيش روى او سپرشرا ميكشيد بنى‌اسرائيل چون آن هيكل عجيب را ديدند كه با هشتصد هزار مرد جنگي مهياى حرب ميباشند و جالوت در پيش صف فرياد ميزند كه هان ايمردمان طالوت اگر شما را آن توانائى هست كه با من مصاف دهيد اينك بميدان آئيد چون مرا از ميان برگيريد اهل فلسطين شما را باشد

از سخنان جالوت دلهاي بنى‌اسرائيل طپيدن گرفت و فزع شديد در ميان ايشان افتاد هيچكس را نيروى آن نبود كه قدمى پيش گذارد همگى خروش برآوردند و گفته‌اند (لاٰ طٰاقَةَ لَنَا اَلْيَوْمَ بِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ)

مدتى از طرفين صفها راست ميشد و احدى جرأت ميدان جالوت نميكرد و مقرر است كه سه پسر از ايسى كه پدر داود باشد در ميان بنى‌اسرائيل بخدمت طالوت بودند و چون داود اندك‌سال بود او را پدرش براى شبانى گوسفندان نگاه داشت چون كار حرب بدراز كشيد پدر داود گفت اى داود برادران تو در حربگاه بتلخى معيشت كنند اكنون مقدارى قوت و طعام تهيه كردم آنها را بايشان برسان و خبر سلامتى ايشان را بياور

داود طعام برگرفت و براه افتاد بناگاه سه سنگ او را ندا كردند كه ايداود ما را بگير پس گرفت و در ميان توبرۀ خود گذارد و حق‌تعالى وحى كرد بسوى پيغمبر ايشان كه جالوت را نميكشد مگر مرديكه از اولاد لاو بن يعقوب و نامش داود است و زره موسى بن عمران بر قامت او درست آيد آن زره را هركس پوشيد بقامت او درست نيامد چون داود او را دربر كرد بقامت او درست آمد داود گفت من كار جالوت را بسازم و جهان را از وجود او پاك بنمايم برادران داود او را سرزنش كردند كه ترا آن قوت نباشد اين خيال از سر بدر كن

داود وقعي بسخنان برادران نگذاشت و بجانب جالوت ره‌سپار شد جالوت را ديد بر فيلى سوار است و تاجى بر سر دارد و در پيشانى او ياقوتى بود كه نورش ساطع بود و لشكرش نزد او صف كشيده بودند پس حضرت داود يك سنگ در فلاخن نهاد و بجانب راست لشكر او افكند آن سنگ در هوا بلند شد و فرود آمد در ميمنۀ لشكر او و بر هركه ميخورد او را ميكشت تا همه گريخته‌اند و سنگ ديگر بر جانب چپ لشكر او انداخت تا همه گريخته‌اند و سنگ سوم را بجانب جالوت افكند پس آن سنگ بلند شد بروايت حيوة القلوب آن سنگ بر ياقوتى كه در پيشانى جالوت بود خورد و ياقوت را درهم شكست و بمغز سرش رسيد و بهمان سنگ جالوت بر زمين افتاد و بجهنم واصل شد

چنانچه حق‌تعالى فرموده است (فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ) اين وقت بنى‌اسرائيل بجنبيدند هرچه در لشكرگاه ايشان بود بغنيمت بردند و مردم بنى اسرائيل از داود بسيار خورسند شدند

طالوت گفت من دختر خود (ملكالرا) بعقد تو درميآورم داود گفت مرا آن استطاعت و عشيرت در ميان بنى‌اسرائيل نباشد كه داماد پادشاه توانم شد طالوت گفت من ترا غنى خواهم كرد بالاخره طالوت دختر خود ملكا نام را بشرط زنى بخانه داود فرستاد چون نام داود بلند شد و بر او حسد بردند در مقام قتل او برآمدند و خانه او را محاصره كردند كه چون صبح از خانه بيرون شود او را گرفته و بقتل برسانند ضجيع او ملكال اين بدانست تمثالى در جاى خواب داود بخوابانيد و جلد گوسفندى زير سر آن افكند و داود را از ديوار خانه فرود كرده رها ساخت صبحگاهان ديده بانان بر سر آن تمثال آمده داود را نيافته‌اند خابئا مراجعت كردند و داود عليه السّلام از دست ايشان نجات يافت

 

ابيشاغ والدۀ حضرت سليمان

بانوى حرم حضرت داود عليه السّلام در جلد هبوط ناسخ التواريخ ص ٢٩۶ گويد كه چون داود عليه السّلام را شيخوخت دريافت و آثار هرم پديد گشت اين‌وقت دخترى باكره كه بمحاسن كثيره ممتاز بود بسراى آورد و (ابيشاغ ١) نام داشت

(١) ابيشاغ بفتح الف و كسر باء موحده و سكون الياء التحتانيه و فتح الشين بعدها الفين المعجمه و يحتمل بسكون الباء و كسر الياء على وزن انبياء

و بعضى (تشبع) ضبط كرده‌اند بالاخره سليمان از او متولد گرديد و بنى‌اسرائيل در انديشه بودند كه بعد از داود كداميك از پسران آنحضرت بر مسند حكومت خواهد نشست و سلطنت آل اسرائيل ميراث وي گردد (اودينا) كه از ميان فرزندان داود بصباحت منظر معروف بود بدان سر شد كه صناديد مملكت را با خود يك‌جهت كرده قائم‌مقام پدر باشد و بعد از او بتخت سلطنت جاى كند پس چند سر گاو و گوسفند ذبح كرده دعوتى نمود و بزرگان آل يهود را طلب نمود و برادران خود را نيز بنزد خويش خواند.

سليمان با چند نفر ديگر از برادران در آن دعوت حاضر نشدند اين خبر بمادر سليمان رسيد بى‌توانى بنزد داود آمد و صورت واقعه را بعرض داود عليه السّلام رسانيد عرض كرد كه ايملك آل اسرائيل شما آنروز كه مرا خواستار بودى و بحبالۀ نكاح درميآوردى سوگند ياد كردى كه ولى‌عهدى با فرزند من عطا بنمائى اينك اودينا انجمنى كرده و بزرگان بنى‌اسرائيل را حاضر ساخته تا طوق سلطنت خويش را بگردن ايشان در آورد آيا پادشاه را در اين كار چه فرمان باشد داود فرمود حاشا وليعهد و قايم‌مقام من سليمان است

و ابن بابويه بسند معتبر از آنحضرت روايت كرده استكه چون حق‌تعالى وحى فرستاد بسوى داود كه سليمانرا خليفه خود گرداند بنى‌اسرائيل بفرياد آمدند و گفته‌اند كه خوردساليرا بر ما خليفه ميكند و در ميان ما از او بزرگتر هست پس داود سرگردها و اكابر بنى‌اسرائيل را طلبيد و گفت بمن رسيده آنچه شما دربارۀ خلافت سليمان گفتيد شما عصاهاى خود را بياوريد و هركس نام خود را بر آن عصاى خود بنويسد و با عصاى سليمان شب در حجره‌اى ميگذاريم صبح عصاى هركس سبز و خرم شده او وصى و خليفه بعد از من خواهد بود

پس چنين كردند هركس عصاى خود را اسم خويش را بر او نقش كرد همه را در يك حجره گذاردند و در حجره را بسته‌اند و سرگردهاى قبايل بنى‌اسرائيل همه حراست آنخانه كردند چون داود نماز بامداد را با ايشان بجا آورد در را گشودند و عصاها را بيرون آوردند چون بنى‌اسرائيل ديدند كه در ميان عصاها عصاى سليمان برك برآورده و ميوه داده است اين‌وقت بخلافت آنحضرت راضى شدند پس حضرت داود در حضور بنى اسرائيل امتحان نمود علم آنحضرت را و پرسيد اى فرزند چه‌چيز خنك‌تر و راحت‌بخش‌تر است

سليمان گفت عفو كردن خدا از مردم و عفو كردن بعضى جرم بعضى را پس پرسيد كه اى فرزند چه‌چيز شيرين‌تر است گفت محبت و دوستى كه اين رحمت خداست در ميان بندگانش پس داود خنديد و شاد گرديد و با بنى‌اسرائيل فرمود كه اين خليفه من است در ميان شما بعد از من و در آن‌وقت بنابروايت حيوة القلوب سيزده سال از سن سليمان گذشته بود و چهل سال پادشاهى كرد

 

اشاره بتاريخ داود ع

داود عليه السّلام از پيغمبرانى است كه ختنه كرده متولد گرديد و كار دين با شمشير راست كرد تا اينكه بر بنى اسرائيل سلطنت يافت و آنمكانت داشت كه بمفاد (وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ اَلْجِبٰالَ يُسَبِّحْنَ وَ اَلطَّيْرَ وَ كُنّٰا فٰاعِلِينَ) كوهها و پرندگان با او تسبيح ميگفته‌اند و مسخر او بودند تحصيل رزق خويش را بزنبيل بافتن معلق داشتى يا بزره ساختن كار معاش انجام دادى و آهن سرد در دست آنحضرت چون موم نرم بود چنانكه خداى تعالى فرمايد (وَ أَلَنّٰا لَهُ اَلْحَدِيدَ أَنِ اِعْمَلْ سٰابِغٰاتٍ وَ قَدِّرْ فِي اَلسَّرْدِ ( ١) و مقرر است كه آنحضرت در زندگانى سيصد و شصت زره بساخت و هريك را بهزار درهم بفروخت چنانچه خداى تعالى فرمايد (وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شٰاكِرُونَ)

و نيز در ناسخ گويد كه زنجيرى برفراز صومعه آن حضرت بود كه يكطرف آن بآسمان پيوسته بود و يكطرف آن با زمين بود تا هركس را كه قسم بر ذمت مى- افتاد بپاى آن سلسله ميآمد اگر در قسم و گفتار خود صادق بود دست او بآن زنجير ميرسيد و اگرنه زنجير بالا ميرفت و دست آن دروغگو بآن زنجير نميرسيد و اگر بيمارى را دست بآن رسيدى شفا يافتى و اگرنه بلائى از آسمان نازل ميشد بانكى از آن سلسله گوشزد داود ميشد و حقيقت حال معلوم آنحضرت ميشد

بعد از رحلت داود شخصى از بنى اسرائيل گوهرى سنگين‌قيمت نزد پيرى وديعت گذاشت چون خواست او را تسليم بگيرد پير منكر شد كار بقسم كشيد مرد پير حيلتى انديشيد و آن گوهر را در ميان عصاى خود جاى داد چون بپاى زنجير آمدند مرد پير عصاى خود را بدست صاحب امانت داد و گفت اين عصا را نگاهدار تا من نيز سوگند ياد كنم چون عصا را باو داد گفت پروردگارا من امانت او را باو رد كردم و دست بزد و زنجير را بگرفت و بازآمد و عصاى خود را از آنمرد بگرفت و بمنزل خويش شد

مردم از اين حال تعجب كردند و بسبب اين حيله روز ديگر آن سلسلّه ناپديد شد مدت سلطنت آنحضرت چهل سال بود و در سنه ۴۴٠٣ بعد از هبوط آدم دنيا را وداع گفت و در بيت المقدس مدفون گرديد و كتاب آسمانى او زبور بود كه آنرا مزامير داود خوانند و آن مشتمل بر يكصد و پنجاه مزمور بود و همه محتوى بر تسبيح و تقديس و معارف و مناجات است و نكته چند در آن كتاب مبارك اندراج يافته كه با استدراك ارباب كياست و فطانت دلالت كند بر ظهور انبياء و ائمه هدى كه بعد از داود بعرصه شهود قدم گذارند چنانچه خداي تعالي ميفرمايد (وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ)

(١) سوره ٣۴ السبا آيه ١٠

 

بانوئى كه عيسى بن مريم ع مهمان او شد

علامه مجلسى در جلد اول حيوة القلوب در احوالات عيسى بن مريم مينويسد كه در بعضى از كتب مذكور است كه روزى عيسى با جمعى از حواريان همراه بود و بجهت هدايت خلق در زمين ميگرديد و سياحت مينمود كه هركرا قابل هدايت داند از ورطۀ ضلالت برهاند و جواهر قابليات و استعدادات كه در نهاد افراد بشر خفته است بفراست نبوت ادراك نموده بتيشۀ پند و اندرز استخراج نمايد پس در اثناى سياحت بشهرى رسيدند و نزديك آنشهر گنجى ظاهر شد و پاهاى خواهشهاى حواريان در طمع گنج از رفتن بازماند عرض كردند كه ما را رخصت فرما كه اين گنج را حيازت نمائيم كه در اين بيابان ضايع نشود

عيسى فرمود كه اين گنج را بجز مشقت و رنج ثمره‌اي نيست و من گنج بى‌رنجى در اين شهر گمان دارم و ميروم كه شايد آنرا بيرون آورم شما در اينجا باشيد تا من بسوى شما برگردم گفته‌اند يا روح اللّه اين بدشهرى است براى اينكه هرغريبيكه وارد اين شهر ميشود او را ميكشند

حضرت عيسى فرمود كه كسى را ميكشند كه در دنياى ايشان طمع داشته باشد سپس حضرت عيسى داخل آنشهر شد و در كوچهاى آن شهر ميگرديد و بر دروديوار آن شهر بنظر فراست اثر تأمل مينمود ناگاه نظر انورش بر خانۀ خرابى افتاد كه از همه خانها پستر و بى‌رونق‌تر بود با خود گفت گنج در ويرانه ميباشد و آنكس كه قابل هدايت است در اين ويرانه است

پس در زد پير زالى سر از خانه بيرون كرد پرسيد تو كيستى عيسى عليه السّلام فرمود مردى غريب و باين شهر رسيده‌ام و آخر روز شده است ميخواهم در اين شب مرا پناه دهيد كه امشب در كاشانۀ شما بسر برم آن بانوى بافطانت گفت پادشاه ما حكم فرموده استكه غريب را در خانۀ خود راه ندهيد ولى من از سيماى تو آثار بزرگى و نجابت مشاهده ميكنم شما چنان ميهمانى نيستى كه دست رد بر جبين تو توان گذاشت بفرمائيد حضرت عيسى بقدم مبارك خود كلبۀ محقر پيره‌زن را طور سينا گردانيد و از نور جمالش آن محوطه گلستان جنان گرديد و خانه تار پيره‌زن مانند سينۀ عارفان از در و ديوارش اشعه انوار دميد

و آن خانه از مرد خاركشى بود كه دار فانى را وداع كرده آن پيره‌زن زوجۀ او بود و فرزند يتيمى از او مانده بود و آن فرزند بشغل پدر مشغول بود و بقليلي كه تحصيل مينمودند معاش ميكردند و آن پسر شغل پدر را پيش گرفته بود روزها براى خاركنى بصحرا ميرفت در آنروز چون پسر از صحرا مراجعت كرد مادرش باو گفت ايفرزند امشب يك مهمان عزيزى بر ما وارد شده هرچه آورده‌اى بخدمت او گذار و در خدمت‌گذاري او تقصير منما

آن پسر ماحضرى كه تحصيل كرده بود بخدمت عيسى نهاد آنحضرت تناول نمود با او آغاز مكالمه فرمود او را در غايت عقل و هوش و فتوت ديد و بفراست نبوت دانست كه آن در يتيم همين است چون دريافت كه استعداد و قابليت در نهاد او بسرحد كمال است ولى حضرت عيسى استنباط اندوه عظيمى از او نمود و چندانكه از او استفسار فرمود آن جوان از كشف سر خود ابا و امتناع مينمود عيسى ضمانت كرد كه هر هم‌و غمى كه دارد برطرف بنمايد آن پسر برخواست بنزد مادر رفت و ماجرا را بعرض رسانيد كه اين مهمان در استكشاف احوال من بسيار مبالغه مينمايد و متعهد ميشود كه بعد از وضوح حال هرهم وغمى كه دارم برطرف بنمايد اكنون ايمادر شما چه ميفرمائى آيا راز خود را باو بگويم مادرش گفت آنچه از جبين انور او استنباط كردم من او را قابل سپردن هرراز نهانى ميدانم و قادر بر حل عقدهاى اهل جهان هست راز خود را از او پنهان مدار و در حل هراشكال دست از دامن او مكش اين‌وقت آن پسر بنزد حضرت عيسى آمد عرض كرد اى مهمان عزيز پدر من مرد خاركنى بود چون سراى فانيرا وداع گفت و از اين جهان برفت بغير من فرزندى از او نماند چون بحد رشد رسيدم مادرم شغل پدرم را بمن فرمان داد كه متصدى بشوم و مشغول خاركنى گردم منهم امتثال فرمان مادر نمودم و پادشاه ما را دخترى است در نهايت حسن و جمال و عقل و كمال و پدرش علاقۀ بسيار باو دارد و ملوك اطراف همه آن دختر را از او طلبيدند و او قبول نكرده استكه بايشان تزويج نمايد و آن دختر را قصرى رفيع است كه پيوسته در آنجا ميباشد

روزى من از پاى قصر او ميگذشتم نظرم بر او افتاد و از عشق او بيتاب شده‌ام و تابحال اين درد پنهان را باحدى اظهار نكردم بغير مادرم و اين دردي استكه بكسى نميتوانم اظهار بنمايم

حضرت عيسى عليه السلام فرمود ميخواهى آن دختر را براى تو بگيرم آن جوان عرض كرد من ميدانم اين امرى است محال و از مثل شما بزرگ‌مردى كمال عجب است كه با من سخريه و استهزاء بنمائى حضرت عيسى فرمود كه من هرگز بكسى سخريه و استهزاء نكرده‌ام سخريه كار جاهلان است و اگر قادر بر امرى نباشم اظهار آن بتو نمى- كنم اگر ميخواهى چنان ميكنم كه فردا شب آن دختر در آغوش تو باشد پس آن پسر بنزد مادر خود آمد و سخنان آن حضرت را نقل كرد مادرش گفت ايفرزند اين ميهمان عزيز من چنان دانسته‌ام كه آنچه ميفرمايد مقرون بحق و صواب و خالى از شك و ارتياب است آنچه بتو فرمان ميدهد عمل كن كه ترا بمقصود خواهد رسانيد پس حضرت عيسى متوجه عبادت خود گرديد و آن پسر در آرزوى معشوق خود تا صبح در فراش خود ميغلطيد

چون صبح طالع شد حضرت عيسى او را طلبيد گفت برو بدر خانۀ سلطان چون امرأ و وزراى او از تو پرسش كنند كه چه‌كار دارى بگو من به پادشاه حاجتى دارم چون از حاجت تو سئوال بنمايند بگو آمدم كه دختر پادشاه را براى خود خاستگاري بنمايم و آنچه ترا جواب گويند بزودى براى من خبر بياور چون پسر بدر خانۀ پادشاه رفت آنچه حضرت فرموده بود بعمل آورد امرا از سخن او متعجب شدند گفته‌اند ممكن است اين پسر ديوانه باشد چون بمجلس پادشاه رفته‌اند بر سبيل سخريه و استهزاء اين سخن را مذكور ساخته‌اند

پادشاه از استماع اين سخن بسيار خنديد و آن پسر را براى تفريح بمجلس خود طلبيد و چون نظرش بر او افتاد با آن جامهاى كهنه انوار بزرگى و كياست و نجابت ذاتى در جبين او مشاهده نمود چندانكه با او سخن گفت يك كلمه حرف بيهوده از او نشنيد كه دلالت بر خفت عقل و جنون او بنمايد

پادشاه بعد از تعجب بسيار گفت كه اگر تو قادر بر كابين دختر من هستى بتو ميدهم و كابين دختر من اين است كه يك خوان از ياقوت آبدار بياورى كه هردانه‌اش كمتر از صد مثقال نبوده باشد آن پسر گفت مرا مهلت دهيد تا از براى شما خبر بياورم آن پسر برگشت بخدمت عيسى و آنچه شنيده بود بيان كرد عيسى فرمود كه چه بسيار سهل است آنچه او طلبيده پس عيسى خوانى طلبيد و آن پسر را بخرابه برد و دعا كرد كه هركلوخى و سنگى كه در آن خرابه بود همه ياقوت آبدار گرديد و فرمود كه خوان را پر كن و از براى او به‌بر چون آن پسر خوان را بمجلس پادشاه برد و جامه از روى او برگرفت از شعاع آن جواهرات ديدهاى حاضران همه خيره گرديد و از احوال آن پسر همگى متحير شدند پس پادشاه بجهت مزيد امتحان گفت كه يكخوان كم است ده خوان ميخواهم

كه هرخوانى نوعى از جواهر باشد چون پسر بنزد حضرت عيسى آمد و آنچه شنيده بود بازگفت حضرت عيسى آنچه را كه سلطان طلب كرده بود از انواع جواهرات تهيه كرد و با آن پسر فرستاد پادشاه در حيرت فرورفته پسر را در خلوت طلبيد گفت حقيقت مطلب را بمن بگو اين جواهرات كه در خزانۀ هيچ سلطانى نيست از كجا آوردى ترا قدرت بر اقدام ايجاد اين غرائب نيست براى من بيان كن اينها از جانب كيست پسر واقع مطلب را بيان كرد كه ديشب ميهمانى بر ما وارد شد و چون از قصه من آگاه گرديد بمن فرمود بعهدۀ من كه دختر سلطان را براى تو تزويج كنم و اين غرائب از ايشان استكه دست بهر سنگ و كلوخى فرابرد هرچه اراده بنمايد از انواع جواهرات همان خواهد شد

پادشاه گفت اين نيست مگر عيسى بن مريم برو او را بياور تا دختر مرا بتو تزويج بنمايد پس حضرت عيسى تشريف برده دختر آن پادشاه را بعقد او درآورد پادشاه جامهاى فاخر براى پسر حاضر كرد و او را بحمام فرستاد و بانواع زينتها او را زينت كردند و در آن شب پسر را بقصر خود برده دختر را باو تسليم نموده چون روز ديگر صبح شد پسر را طلبيد و از او سئوال نمود او را در نهايت مرتبه فطانت و زيركى يافت و چون پادشاه را بغير آندختر فرزندى نبود آن پسر را وليعهد خود گردانيد و جميع امراء و اعيان مملكت خود را طلبيد كه با او بيعت بنمايند و او را بر تخت پادشاهى خود نشانيد و چون روز ديگر شد پادشاه را عارضه‌اى عارض شد و بدار بقاء رحلت نمود و آن پسر بر تخت سلطنت متمكن گرديد و جميع خزاين و دفاين و ذخاير پادشاه را تصرف نمود و كافۀ امرا و وزراء و سپاهيان و اهالى و اشراف و اعيان او را اطاعت كردند و در اين چند روز حضرت عيسى عليه السلام در خانه آن پيرزن بسر ميبرد روزى براى وداع به نزد آن پسر آمد چون بنزديك او رسيد آن پسر از تخت سلطنت فرود آمد روى دست و پاى عيسى افتاده عرض كرده ايحكيم دانا و اى هادى رهنما چندان حق بر اين ضعيف دارى كه اگر تمامى عمر دنيا زنده بمانم و شما را خدمت بنمايم از عهدۀ عشرى از اعشار آن بيرون نميتوانم آمد و لكن شبهه‌اى در دل من عارض شده است كه ديشب تا صباح باين خيال بسر بردم و اين اسباب عيش كه براي من مهيا گردانيدى از هيچيك منتفع نشدم و اگر حل اين عقده از دل من نكنى به هيچيك از اينها منتفع نخواهم شد حضرت عيسى ع فرمود كه آن خياليكه جمعيت خاطر ترا باختلال آورده آن چيست پسر گفت عقدۀ خاطر من آنست كه هرگاه تو قادر هستى كه در سه روز مرا از حضيض خاركشى باوج جهان بخشي رسانى و از خاك مذلت برگرفته بر تخت سلطنت بنشانى چرا خود باين جبه قناعت كرده‌اي نه خدمت‌كارى نه مركوب‌سوارى و نه همسرى براى تو مى‌باشد

عيسى فرموده كه هرگاه زياده از مطلوب تو براى تو حاصل گرديد ديگر ترا با من چكار است پسر گفت اى بزرگوار عاليمقدار اگر توجه نفرمائى و اين عقده را از دل من نگشائى هيچ احسان نسبت بمن نكرده‌اى و از هيچيك از اين نعمتها كه نصيب من فرمودى منتفع نخواهم شد

عيسي عليه السّلام فرمود كه ايفرزند اين لذات فانيۀ دنيا در نظر كسى اعتبار دارد كه از لذات باقيۀ عقبى خبرى ندارد و پادشاهى ظاهري كسى اختيار ميكند كه لذت پادشاهى معنوى را نيافته باشد همان شخص كه چند روز قبل بر بالاى اين تخت تكيه كرده بود فعلا در زير خاك خوابيده و همين از براى عبرت كافى است دولتى كه بمذلت و لذتى كه بمشقت منتهى شود قيمت ندارد دوستان حق را لذتها است از قرب وصال جناب مقدس يزدان و حصول معارف ربانى و فيضان حقايق سبحانى كه اين لذتها را در جنب آنها قدرى نيست

چون حضرت عيسى عليه السّلام اين سخنان حكمت و موعظت را بگوش آن در يتيم رسانيد بار ديگر بدامن او چسبيد و گفت فهميدم آنچه را كه فرمودى و يافتم آنچه بيان كردى و آن عقده را از دل من برداشتى اما عقده‌اى از آن بزرگتر و محكم‌تر در دل من گذاشتى حضرت عيسى فرمود كه آن كدام است آن پسر گفت آن گره تازه اين استكه از مثل شما گمان ندارم كه خيانت با كسى بنمائى و آنچه حق نصيحت و خير خواهى او باشد بعمل نياورى و هرگاه تو خود سايۀ مرحمت بر سر ما افكندى و بيخبر بخانۀ ما درآمدى جهت چه بود كه امر اصيل را و باقيرا از براى من وصف نفرمودى و در مقام نفع رسانيدن بمن قناعت بامر فانى ناچيز فرمودى و از آن پادشاهى ابدى و لذت سرمدى چيزى بر زبان نياوردى

حضرت عيسي فرمود خواستم ترا امتحان بنمايم به‌بينم كه قابل آن مراتب عاليه هستي كه بعد از ادراك اين لذات فانيه براى لذات باقيه ترك اين لذات فانيه را خواهى كرد اكنون اگر آنرا ترك كنى ثواب عظيم براى تو خواهد بود و امتحان شده‌اى بخلاف قبل از وصول بابن لذائذ فانيه كه اگر متابعت مرا اختيار ميكردى امتحان ناكرده بودى ولى فعلا حجتى خواهى بود براي كسانيكه اين لذائذ فانيه را و اين ذخارف باطله دنيا را مانع تحصيل سعادت كاملۀ آخرت ميدانند اين وقت آن پسر سعادتمند دست بزد و جامهاى زرتار و اطلس و ديبا را از تن خود بريخت و دست از پادشاهى و تاج‌وتخت بكشيد و قدم يقين در راه تحصيل سلطنت معنوى گذاشت و حضرت عيسى او را بنزد حواريان آورد و فرمود آن گنج كه گمان داشتم اين در يتيم بود كه در زمان قليلى از خاركشى او را به پادشاهى رسانيدم و او از همت بلند خود بر همه پشت‌پا زد و قدم در راه متابعت من نهاد و شما بعد از سالها كه پيروى من كرديد به اين گنج پررنج فريفته شديد و دست از من برداشتيد

 

رودابه مادر رستم فرزند زال زر

اين زن اگرچه مسلم نيست بودنش از شرط اين كتاب ولى سام و فرزندش زال از امراء درگاه منوچهر بن ايرج بن فريدون بودند و منوچهر معاصر سليمان بن داود بود بتصريح صاحب ناسخ كه در جلد هبوط ص ٣١١ باين عبارت گفته (منوچهر با آنهمه حشمت در خدمت سليمان اظهار ارادت ميرفت و او را به پيغمبرى باور ميداشت و با شريعت موسى ميزيست و از ارسال تحف و هدايا بدرگاه سليمان مضايقت نميرفت) و رستم بن زال بن سام بن نريمان موحد بودند و شواهد ديگرى در موحد بودن آنها در دست هست گيف كان اشاره بتاريخ اين سلسه ضرر بجائى نميرساند و البته در بعضى از قسمتها انسان روشن ميشود

بالجمله منوچهر سپهسالارى مملكت و جهان‌بانى را با سام نريمان گذارد و حكومت سيستانرا تا سرحد هندوستان باو داد و سام نسبش منتهى بجمشيد ميشود و اين سام را فرزندى روزى نميشد و پيوسته از خداوند متعال طلب فرزند ميكرد تا يكى از بردكيان او حمل برداشت چون مدت معلوم بگذشت فرزندى آورد كه موى سر و ابروى او مانند پيران سال‌خورده سفيد بود از اين جهت او را زال نام نهاد و هم او را زر ناميدند چون زر پير سرخ‌روى سفيدموى را گويند معروف بزال زر گرديد مادرش روزى چند او را از نظر پدرش سام او را پنهان كرد مبادا آن پهلوان غيور فرزند را زنده در گور نهد

لاجرم منجمان و اخترشناسان را بفرمود تا در زايچه و طالع او نظر كنند و درجه ميلاد او را بازدانند و بنمايند كه در مدت زندگانى از وى چه بظهور رسد و چگونه در جهان معاش كند منجمان بعرض رسانيدند كه زال چراغ سلسه و قبله قبيله است و طالع نيك‌اختر دارد سام از گفته منجمان شاد شد زال در خدمت پدر نشوونما يافت و بكمال فروسيت و فراست بلندآواز گشت و اين خبر گوشزد منوچهر شد كه سامرا فرزندى برومند پديد آمده كه مصباح دودمان و صباح خاندان است شاه بديدار وى شايق گشت و نامه بسام فرستاد كه پسر را بهمراه خويش كوج داده بدرگاه آيد چون منشور منوچهر بسام رسيد و از حكم پادشاه آگاه شد در حال زالرا برداشته بحضرت ملك پيوست و منوچهر را ديدار و گفتار و كردار زال پسند خاطر افتاد و او را در هرهنر كه مجرب داشت درخور تحسين و تمكين يافت او را بتشريفات ملكى مفتخر ساخته و حكومت سيستان و كابل و زابل را بدو مفوض داشته

زال چون بحوالى كابل فرود آمد مهراب كه نسب با ضحاك داشت در حكومت كابل دست‌نشاندۀ سام بود چون از رسيدن زال آگهى يافت بزرگان كابل را فراهم كرده باستقبال بيرون شتافت و در خدمت زال پيوست و پيشكشى لايق پيش گذرانيد و خواستار شد كه در منزل او فرود آيد و چون مهراب آئين بت‌پرستان داشت زال رضا نداد كه بخانۀ او در شود و با وى هم‌كاسه گردد در كنار رودخانه كه قريب بسراى مهراب بود سراپردۀ زال را برپا كردند و در آنجا اقامت جست تا يكى از محرمان راز با زال گفت كه مهراب را دخترى چون آفتاب در پرده مستتر است و چندان از حسن و جمال و غنج و دلال او بازگفت كه زال دل باو باخت و نام او را بازپرسيد گفت رودابه نام دارد و مادر او را سيندخت گويند و از آن سوى رودابه از ورود سپهدار نو آگهى يافت و حضاقت‌رأى و جلادت‌طبع و سطبرى‌يال و زوربازوى او را همه‌شب از پدر مى‌شنيد بالاخره دل او با مهر زال بجنبيد و از جانبين رشته مهر استوار گشت بالاخره رودابه را تزويج كرده او را بزابلستان آورد و رودابه از زال حمل برداشت و رستم از او متولد گرديد و از چهرۀ او كاخ و كوي و برزن گلشن شد

 

بانوئى كه الياس نبى ع در خانه او بود

الياس پيغمبر عليه السّلام در سال چهار هزار پانصد و شش سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام ظهور كرد و از اكابر پيغمبران است چنانكه خداى فرمايد (وَ إِنَّ إِلْيٰاسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ) و الياس فرزند العازار پسر هارون عليه السّلام است همواره در زواياى عزلت بعبادت حضرت حق مشغول بود تا اينكه طغيان پادشاه بنى‌اسرائيل كه او را احاب بن عمرو ميگفته‌اند بسرحد كمال رسيد

الياس مامور شد كه او را بسوى خدا دعوت بنمايد الياس بنزد او آمد و فرمود ايقوم هيچ از خدا نميترسيد و عبادت بتى را اختيار ميكنيد كما قال اللّه تعالى (إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ لاٰ تَتَّقُونَ أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخٰالِقِينَ) پس الياس را تكذيب كردند و در مقام قتلش برآمدند (فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ) اين وقت الياس روى با قوم خود نمود و فرمود آل اسرائيل در معصيت خداوند سخت طغيان كردند همانا پروردگار باران را از ايشان قطع خواهد كرد و تا من مسئلت نكنم باران نخواهد آمد اين‌وقت باران قطع شد و آثار قحط و غلا پديدار گرديد

پادشاه آل اسرائيل دل با الياس بد كرد و از پى قتل وى يكجهت شد چه اين قحطسالي را از دعاى آنحضرت ميدانست اين وقت جبرئيل بالياس نازل گرديد كه از ميان دشمنان كناره‌جوئى و يك‌چند مدت در اراضى اردن سكونت اختيار بنما الياس چندى در آن اراضى ساكن گرديد دوباره جبرئيل نازل شد كه اكنون بارض صيدون شتاب كن كه روزى ترا بدست زنى بيوه حوالت كرديم

الياس بارض صيدون آمد بناگاه در كنار آبادانى و ظاهر بلده زنيرا ديد كه حطب فراهم ميكند او را پيش خواند و گفت قدرى آب و نان براى من حاضر ساز كه سخت گرسنه‌ام آنزن با خداى سوگند ياد كرد كه من زنى بيوه‌ام و در خانه بجز قدرى آرد و روغن زيت چيز ديگر ندارم اكنون مقدارى حطب بدست كرده‌ام ميخواهم آن آرد را دو گردۀ نان بنمايم و دفع جوع خويش و فرزند خود بنمايم و اگرنه هردو هم‌اكنون از گرسنگى هلاك خواهيم شد

الياس فرمود بيم مكن و همان آرد را سه گردۀ كوچك بساز يكى را مخصوص من بدان چون چنين كنى چندانكه از آن نان و روغن بردارى نقصان نخواهد يافت و بحال خود خواهد بود تا بآنروزيكه امطار رحمت از آسمان فروريزد و نعمت خداوند فراوان شود

پس آنزن بفرموده الياس عمل كرده و روزگارى ممتد الياس و آن زن بيوه و فرزند و اهل بيتش از آن نان و روغن برميگرفته‌اند همچنان بجاي بود اما پس از مدتى فرزند آن زن بيوه مريض گشته درگذشت مادر او افغان برآورد و در مرگ پسر سخت بناليد و از الياس عليه السّلام مسئلت كرد كه او را زنده كند الياس برخواست دست بدعا برداشت و از خداى بخواست آن طفل زنده شد مادرش شاد خاطر گشته گفت اكنون استوار داشتم كه تو پيغمبر خدائى علامه مجلسى در حياة القلوب اخبارى نقل ميكند كه الياس زنده است همانند خضر و اللّه العالم

 

بانوئى كه بنزد اليسع پيغمبر ع آمد

اليسع از اجله پيغمبران بنى‌اسرائيل است و او خليفه الياس است زوجه يكى از شاگردان انبياء بخدمت اليسع آمد عرض كرد كه اى پيغمبر خداى شوهر من كه مردى بى‌بضاعت بود مديون بمرد اينك قرض‌خواهان بنزديك من آمدند دو پسر مرا بجاى قرض پدر طلب ميكنند كه ايشانرا به بندگى بدارند اليسع فرمود كه آيا ترا در خانه از حطام دنيوى هيچ موجود باشد آنزن عرض كرد كه بجز ظرفى كه اندك روغن زيت دارد مالك هيچ‌چيز نيستم آنحضرت فرمود اينك بخانه شو از همسايگان چندانكه از كاسات و اقداح و قدور و اناء تهى عاريت كن و با پسران خويش بدرون خانه رفته و در سراى بر بيگانگان به‌بند و از آن روغن كه در خانه دارى بر آن اناء تهى فروريز كه جمله مملو خواهد شد و هنوز روغن باقى ميباشد آنزن بخانه آمد و چنان كرد كه اليسع فرموده بود پس از آنكه هرچه ظرف مستعار داشت مملو ساخت همچنان آن روغن اندك بحال خود باقى بود

در آنوقت آنزن صالحه بخدمت اليسع شتافت صورت حالرا معروض داشت آن حضرت فرمود اكنون هرچه روغن كه موجود كرده‌اى بفروش و قرض شوهر خود را اداء بنما و بقيه را بآن زندگانى بنما پس آنزن از زحمت قرض و ضيق معاش نجات يافت.

 

بانوئى كه خدمت اليسع مينمود

و نيز در ناسخ گويد زنى صالحه چون شنيد اليسع بشهر ايشان ميخواهد وارد بشود شوهر خود را گفت اينك پيغمبر خداي ميرسد براى او نشيمنى لائق و مائده‌ئى در خور آنحضرت بايدت مهيا نمود سپس آنزن در خانۀ خويش محلى زيبا اختيار كرده و سريرى براى خوابگاه آنحضرت بنهاد و اليسع را بخانه خويش دعوت فرمود و جنابش در آنجا آرام يافت

روزى اليسع با خادم خود فرمود كه حاجت اين زن چيست كه اين‌همه در خدمت ما سعى ميكند آن خادم گفت كه اين زنرا فرزندى نيست و آرزوى فرزند دارد آن حضرت در حق وى دعا كرد و زمانى معين فرمود كه در آنزمان او را فرزندى روزى خواهد شد و آنزن حامله شد در وقت معين پسرى آورد و نشوونما يافت و بحد رشد رسيد پس از چندى دنيا را وداع گفت آنزن بخدمت اليسع آمد كه اى پيغمبر خداى من فرزندى خواستم كه از براى من بماند اينك دنيا را وداع گفته اليسع دعا كرد دوباره پسر زنده گرديد

 

بلهما مادر عدنان بن ادد

عدنان كه يكى از اجداد رسولخدا است از اين بانو متولد گرديد و آثار رشد و شهامت و فروغ بسالت و نبالت در ايام كودكى از جبين مباركش مطالعه ميشد و كاهنان عهد و منجمين ايام بازميگفته‌اند كه از نسل وى شخصى پديد آيد كه جن و انس را در چنبر اطاعت فروگيرد ازاين‌روى دشمنانش فراوان بود چنانكه وقتى در بيابان شام هشتاد تن سوار دلير او را تنها يافته‌اند و بقصد وي شتافته‌اند عدنان اسب برانگيخت و با ايشان بجنگ درآمد چندانكه اسبش كشته گرديد و همچنان پياده با آنجماعت بطعن و ضرب مشغول بود تا خود را بدامان كوهى كشيد و دشمنان بر وى حمله بردند و اسب ميتاخته‌اند ناگاه دستى از كوه بدر شد و گريبان عدنانرا بگرفت و بر بالاى كوه كشيد و بانگى عظيم از قله كوه بلند شد و چنان مهيب بود كه دشمنان عدنان جان بدادند و اين نيز از معجزات رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بود

و عدنان با بخت نصر چند مرتبه مصاف دادند و جنگهاى خونين بين آنها اتفاق افتاد بالاخره عدنان فرزندان خود را برداشته به يمن رفت و در آنجا برحمت حق پيوست و براى عدنان ده پسر بود يكى از آنها معد بود كه حامل نو رسيد انبياء است و كنيۀ معد ابو قضاعه بود جمالى دلكش و بازوانى توانا داشت بعد از فوت عدنان از حيطه يمن ببلد نجران آمد كه از حوالى يمن است

 

معاذه بنت جوشن

و معد معاذه را كه بنت جوشن بن عدى از قبيله جرهم بود بشرط زنى بگرفت و نزار كه جد رسول خدا است از او متولد گرديد و كنيۀ نزار ابو ربيعه است آنگاه كه نزار از مادر متولد گرديد و از بارفۀ آن نور شريف كه در جبين داشت معلوم بود كه پيغمبر آخر الزمان صلّى اللّه عليه و اله و سلّم از نسل وى است معد هزار شتر در راه خدا قربانى كرد مردم با او گفته‌اند كه مال خود را تضييع نمودى و اسراف فرمودى معد در جواب گفت كه و اللّه هنوز اندك ميشمارم چون نزار لفظا بمعنى اندك است آنطفل به نزار ناميده شد و چون بحد رشد رسيد بعد از پدر در عرب مهتر گشت چهار پسر از وى بوجود آمد ربيعه و انمار و مضر و اياد

و از انمار دو قبيله پديد آمد و آن خثعم و بجيله است و جرير بن عبد اللّه كه در عداد صحابه است باين قبيله منسوب است و قس بن ساعده كه از حكماى عرب است نسبت باياد ميرساند و اين دو قبيله به يمن رفته‌اند و با مردم يمن مختلط شدند و از ربيعه و مضر قبائل بسيارى پديدار گرديد چنانك يك‌نيمه عرب نسبت بايشان ميرسانند و از ميان فرزندان نزار مضر جد رسولخدا بود

 

غيلكه زوجه مضر

در ناسخ ج هبوط ص ۴٢٢ گويد مضر بن نزار سيد سلسله بود اقوام عرب او را مطيع و منقاد شدند و همواره در ترويج دين حضرت ابراهيم خليل عليه السلام كوشش ميكرد و مردمرا براه راست ميداشت و چون غيلكه كه نسب بعدنان بن ادد ميرساند بشرط زنى بخانه آورد از وى دو پسر آورد نخست الياس كه يكى از اجداد پيغمبر است و ديگر غيلان كه هم قبايل بسيار از او پديد آمد و مضر وقتى فرزندان خويش را پيش خود جمع نمود و بدين كلمات نصيحت فرمود و روى سخن بالياس داشت گفت (من يزرع شرا يحصد ندامه و خير البر ما اعجله فاحمل نفسك على مكروهها فيما اصلحها و اصرفها عن مطلوبها فيما افسدها)

يعني كسيكه زراعت شر و فساد بنمايد پشيمانى درو خواهد كرد و بهترين نيكوئيها چيزى باشد كه بزودى بدست آيد ايفرزند هرگاه چيزى صلاح تو در آن باشد زحمات او را بر نفس خود بار كن اگرچه بر تو دشوار باشد و هرگاه چيزى موجب فساد تو باشد از ايتان آن خوددارى بنما و نفس خود را از او بازدار

 

فضائل مضر

چون نزار را اجل محتوم رسيد از ميان باديه با فرزندان بمكه معظمه آمد و اموال خويش را در ميان فرزندان خود قسمت كرد از جمله خيمه‌ايكه از ادبم سرخ بود و مقدارى از زر سرخ و چيزهاى ديگر كه مانند آن بود و رنگ سرخ داشت بمضر تفويض فرمود و از اين جهت او را مضر الحمراء ناميدند و نزار گفت چون من از جهان بيرون شوم بقاياى متروكات مرا قسمت كنيد و اگر در ميان شما مشاجره‌اى واقع شود برويد در نجران در نزد افعى كه از قبيله جرهم است و با پدر من معد آشنائى داشته و مردى كاهن و دانا بود نگذارد كه در بين شما كار بخصومت انجامد

چون نزار از جهان برفت در ميان فرزندان بر سر ميراث سخن بقيل‌وقال انجاميد ناچار هرچهار برادر بار بربسته‌اند و بسوى نجران روان شدند در راه شترسوارى بايشان تصادف كرد گفت ايجوانان من شترى گم كرده‌ام آيا شما او را نديده‌ايد مضر گفت شتر ترا چشم راست كور بود اعرابى گفت بلى ربيعه گفت كه از دست راست شل بود گفت بلى اياد گفت كه دم او بريده بود گفت بلى انمار گفت كه شتر تو حرون و شرور بود گفت بلى گفته‌اند ما شتر ترا نديده‌ايم

اعرابى سخت بآنها درآويخت كه اين چگونه ميشود كه جميع علائم شتر من بگوئيد و آنرا نديده باشيد اعرابى بنزد افعى رفت و شكايت از ايشان كرد كه اين جماعت جميع علائم شتر مرا ديده‌اند و آنرا انكار مينمايند چون مضر و برادرانش بر افعى وارد شدند مقدم ايشانرا بزرگ شمرد و شكايت اعرابيرا مطرح نمود مضر گفت ما شتر اين اعرابيرا نديده‌ايم افعى گفت پس چگونه علائم آنرا برشمرديد مضر گفت چون من ديدم كه آن شتر همه را از طرف چپ چريده و هرگياه كه از طرف راست او بوده بجاى خود گذاشته از اين جهت دانستم كه چشم راست او بايد كور باشد ربيعه گفت من از آن گفتم كه دست آن شتر شل است كه اثر كشيدن دست او را بر زمين يافتم و از آن فهم كردم كه بايد دست او شل باشد

اياد گفت من از آن دانستم كه بايد آن شتر دم‌بريده باشد چون شتر هرگاه سرگين بيندازد عادت او چنان است كه دم خود را بجنباند از اين جهت مدفوع او پراكنده شود و چون سرگين اين شتر در يكجاى جمع بزير آمده بود دانستم كه دم او قطع شده است

انمار گفت چون ديدم آن شتر در يكجا كه چريده با بودن علف زياد رفته و در جاي ديگر مشغول چريدن شده است از اين جهت دانستم كه بايد اين شتر وحشى و فرارى باشد

افعى باعرابى گفت برو شتر خود را طلب كن كه اين جماعت شتر ترا نديدند و بر فراست آنها آفرين كرده و از حدت فهم و كياست ايشان تعجب كرد و مراسم مهمان نوازى كاملا فراهم نموده و شراب و كباب براى ايشان تهيه كرد و در حجرۀ خاص ايشان را به‌نشانيد و خود بتنهائى از پس در بايستاد تا مقالات اولاد نزار را اصغا نمايد و خيالات ايشانرا بازداند چون اولاد نزار جامى از خمر بنوشيدند اياد گفت انگور اين شراب از تاكى است كه در گورستان نشوونما كرده چون بخوردن كباب دست فرا بردند مضر گفت گوشت اين بزغاله از شير سگ پرورش يافته ربيعه گفت افعى اگرچه نسب خود را با جرهم پيوند داده ولى از مطبخي‌زادگان است انمار گفت در هرحال كار ما براستى خواهد گذشت و قسمت اموال بر ما نيكو خواهد كرد افعى چون اين سخنان بشنيد روزگار بر وى ديگرگون گشت و بدانست سخنان ايشان جز براستى مقرون نيست نخست نزد مادرآمد و او را با تيغ حديد تهديد كرد تا حقيقت حالرا چنانچه خبر داده بودند بازگفت

آنگاه شرابدار خود را گفت كه اين شراب را از كجا آوردى وى نيز از تاكستانى كه در گورستان بود نشانى بگفت و چون از كباب به‌پرسيد هم گفته‌اند آن بز كه اين بزغاله را بزاد در چنگال گرك فتاد و اين بزغاله با شير ماده سگى پرورش يافت سپس افعى بنزد ميهمانان آمد و گفت بازگوئيد تا اين رازها چگونه بر شما معلوم اياد گفت از خوردن خمر همه سرور برخيزد و چون اين شراب بياشاميديم جز اندوه و مكروه حاصلى نديديم دانستيم كه تاك او از گورستان دميده مضر گفت در خوردن اين كباب ما همه مانند سگان لقمه از هم ميربوديم و بغضب و غلظت درهم مينگريستيم و چون نيك نظر كردم استخوان پهلوى آن بز با سگان شباهت تامى داشت دانستيم كه با شير سگ پروريده شده

ربيعه شرمگين سر بزير افكند و گفت از آنگاه كه ما بدين حضرت آمده‌ايم سخنان افعى كه همه از آب و نان بوده گاه‌گاه نيز از پس در استراق‌سمع فرموده معلوم شد كه بزرگزادگان بدين دو صفت انباز نشوند بلكه اين كار بى‌پدران و مطبخى زادگان است افعى در ضجرت و حيرت فروماند و اموال ايشان را براستي چنانكه انمار از فطانت وى دريافته بود قسمت فرمود و ايشانرا مقضي المرام بوطن بازفرستاد

 

ليلى زوجه الياس بن مضر

الياس بن مضر بعد از پدر در ميان قبائل عرب بزرگى يافت چنانكه او را سيد العشيره لقب دادند و امور قبايل و مهمات ايشان بصلاح و صوابديد ايشان فيصل مييافت و تا آنروز كه نور نبوى از پشت او انتقال نيافته بود گاه‌گاه از صلب خويش زمزمه تسبيح شنيدى.

بالجمله الياس بن مضر ليلى دختر حلوان بن عمران بن الحاف بن قضاعه يمنى را بحباله نكاح درآورد و از وى سه پسر آورد عمرو و عامر و عمير چون پسران بحد رشد رسيدند روزى عمرو و عامر با مادر خود ليلى بصحرا رفته‌اند ناگاه خرگوشى از سر راه بجنبيد و بيك سوى گريخت و شتران از خرگوش برميدند عمرو و عامر از دنبال آن تاختن كردند و خرگوش را عمرو بيافت و او را صيد كرد از اين جهت او را مدركه گفتند و چون اين مدركه از ليلى متولد گرديد نور نبوت از جبين ليلى به جبين مدركه منتقل شد و او يكى از اجداد رسولخداست چنانچه ليلى نيز يكى از جدات رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم است و مدركه چنانچه مذكور شد نامش عمرو بن الياس است و كنيه‌اش ابو الهذيل است

 

سلمى زوجه مدركه

چون مدركه را وقت آنرسيد كه زنى بخواهد سلمى دختر اسد بن ربيعة بن نزار را بزنى بگرفت و از وى دو فرزند آورد يكى خزيمه و ديگرى هذيل و از هذيل قبايل بسيار پيدا گرديد و رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم از نسل خزيمه بظهور پيوست و خزيمه بعد از پدرش مدركه رياست قبائل عرب باو منتهى گرديد همه سر در تحت طاعت او درآوردند و رياست او را گردن نهادند

 

عوانه زوجه خزيمة

و چون خزيمه را هنگام آنرسيد كه زنى بخانه آورد عوانه دختر سعد بن قيس بن غيلان بن مضر را نكاح كرد و از ايشان قبايل بسيار بظهور آمد چنانكه بنى اسد و بني كنانه مشهورند و پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم از نسل كنانه است كه مادرش عوانه مشار اليها است و اسد و هون دو پسر ديگر خزيمه مادرشان غير عوانه است

 

بره زوجه كنانه

كنانة بن خزيمه كنيئش ابو نضر است بعد از پدرش خزيمه رئيس قبائل عرب گشت در خواب باو نمودند كه بره دختر مرة بن ادد بن طانجة بن الياس بن مضر را بزنى بگير كه از بطن وي بايد فرزندى يگانه بجهان آيد كنانه هم بدان خواب تنبيه يافته بره را خواستارى نمود و بخانه آورد و با وى هم‌بستر شد و از وى سه پسر آورد اول نضر دوم ملك سوم ملكان و از جمله اين پسران نضر در سلك اجداد پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بود و قريش لقب نضر است

 

وحشيه زوجه كعب بن لوى

يكى از اجداد رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم كعب بن لوى است كه در سنه ۵۶۴۴ بعد از هبوط آدم عليه السّلام دنيا را وداع گفت و كعب بن لوى بن غالب از صناديد عرب بود و در قبيله قريش از همه‌كس برترى داشت و درگاهش ملجأ خواهندگان و پناهندگان بود و مردم عربرا قانون چنان بود كه هرگاه داهيه عظيم يا كارى معجب روى ميداد سال آنواقعه را تاريخ خويش مينهادند لاجرم چون روزگار كعب بن لوى بنهايت شد و از اين جهان رخت بدر برد سال وفات او را تاريخ كردند

بالجمله كعب وحشية دختر شيبان بن محارب بن فهر بن نضر را بحباله نكاح خود درآورد و سه پسر از او آورد اول مرة كه يكى از اجداد رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم است دوم عدى كه قبيله عدى باو منتهى ميشود سوم هصيص بر وزن زبير كه قبيله سهم و جمح بضم جيم و فتح ميم باو منتهى ميشود و نور سيد انبياء صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در پيشانى مره بود

 

هند زوجه مرة بن كعب

چون مره را هنگام آنرسيد كه زنى نكاح كند هند دختر سرى ١بن ثعلبة بن حارث بن ملك بن كنانة بن خزيمه را در حباله نكاح خود درآورد و از او سه پسر آورد اول كلاب كه يكى از اجداد رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم است دوم تيم كه قبيله تيم باو منتهى ميشود سيم يقضه كه قبيله بنى مخزوم باو منتهى ميشود چون يقضه پسرى آورد مخزوم نام كه ابو جهل و خالد بن وليد و ام سلمه زوجه پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم از قبيله بنى مخزوم‌اند

(١) بضم سين مهمله و فتح راى مهمله و ياء تحتانى مشدده

چنانچه ابو بكر و طلحة بن عبيد اللّه از قبيله تيم‌اند و عمر بن الخطاب از قبيله عدى است و عمرو بن عاص از قبيله سهم است و عثمان ابن مظعون كه از خيار صحابه رسولخدا است و صفوان بن اميه و ابو محذوره از قبيله بنى جمح ميباشند و افخاذ قريش همه از مرة بن كعب بن لوى بن غالب است

 

فاطمه زوجه كلاب بن مره

چون هنگام آنرسيد كه كلاب بن مره زوجه اختيار كند فاطمه دختر سعد بن سيل را نكاح كرد و از او دو پسر آورد يكى زهره كه قبيله بنى زهره باو منتهى ميشود و ديگر قصى ١كه يكى از اجداد رسول خدا است و نام قصى زيد است و كنيه‌اش ابو المغيره و او را از اين روي قصى گفته‌اند كه چون پدرش كلاب وفات يافت مادرش فاطمه بحباله نكاح ربيعة بن حرم درآمد و ربيعه از قبيله بنى عذره است كه از جمله قبايل قضاعه باشند و فاطمه چون شوهر يافت فرزند بزرگتر خويش زهره را در مكه بگذاشت و قصى را كه خوردسال بود با خود برداشته باتفاق شوهر خود ربيعه بميان قضاعه آمد چون قصى از مكه دور افتاد او را قصى گفته‌اند كه بمعنى دور شده است

(١) بضم قاف و فتح صاد مهمله و ياء تحتانى مشدد

بالجمله چون قصى در ميان قضاعه بزرگ شد روزى با يكى از قضاعه او را مشاجره افتاد آنمرد قصى را سرزنش كرد و گفت تو از قبيله ما نيستى قصى برنجيد و بنزد مادر آمده از قبيله خويش پرسش كرد

فاطمه گفت قبيله تو بزرگتر از قضاعه است و پدر تو نيز بزرگتر از ربيعه بود چه او در ميان قريش حكومت داشت و آن طايفه در مكه ساكن باشند قصى چون اين بشنيد بماند تا هنگام حج برسيد آنگاه مادر خود را وداع كرده با جمعى از قبيله قضاعه كه عزيمت مكه داشته‌اند بمكه آمدند و در آنجا بنزد برادر بزرگتر خود (زهره) بماند چندانكه در مكه بمرتبه ملكى رسيد و فرمانگذار مكه گرديد و كليد دارى كعبه باو مفوض شد

 

حبى زوجه قصى بن كلاب

و داستان اين مزاوجت چنان بود كه قبل از رياست قصى كليددارى مكه و رياست عرب با جماعت صوفه بود كه از اولاد الغوث بن مره بودند و اين جماعت چنان بزرگ شدند كه تا رخصت نميدادند كس بحج كردن اقدام نمينمود و تا رمى نميكردند كس بآن كار پيشى نميجست و از جمله ايشان عامر بن طرب عدوانى است كه ذو الاصبح كه يكى از معمرين است در حق او قصيده‌اى گفته كه بعض آن اشعار ذيل است

غدير الحى من عدوان كانوا حية الارض

بغى بعضهم ظلما فلم يرع على بعض

و منهم كانت السادات و الموفون بالفرض

و منهم من يجير الناس بالسنة و الفرض

و منهم حاكم يقضى فلا ينقض ما يقضى

و جميع عرب در هرامر معظم او را بر خود حكم ميدانسته‌اند و سر از حكم او برنميتافته‌اند و او در هيچ حكومت فرونماند تا اينكه حكومت مكه بعمرو بن الحارث بن المضاض الاصغر الجرهمى رسيد و در عهد او جرهميان تصرفات نالايق در مكه نمودند و طريق طغيان پيش گرفته‌اند و بدان زر و سيم كه قبايل نذر كرده بمكه ميفرستادند مداخلت مينمودند

لاجرم بنى خزاعه بر آنها شوريدند و جليل بن حسيه ١كه از قبيله خزاعه بود و در حوالى مكه سكونت داشت لشكرى فراهم كرده بكنار مكه آمد و با جرهميان جنگ درانداخت بالاخره جرهميان شكست خوردند از در زارى و ضراعت بيرون شدند و امان طلبيدند جليل بن حسيه خزاعى گفت براى ايشان امان است بشرط آنكه در مكه نمانند و كوچ داده بهرجا كه خواهند بروند

مردم جرهم راضى شدند و چند روز مهلت خواسته‌اند كه كار سفر را فراهم نمايند و در آن چند روز مهلت از غايت خشم حجر الاسود را از ركن انتزاع نمودند و آهو بره طلا كه اسفنديار ابن گشتاسب برسم هديه بمكه فرستاده بود با چند زره و چند شمشير كه همه از اشياء مكه بود برگرفته‌اند و در چاه زمزم افكندند و آنچاه را با خاك پر كردند كه كس ندانست تا زمان عبد المطلب كه آنرا حفر نمود و عمرو بن الحارث كه سردار جرهميان بود با مردم خويش بسوى يمن گريخت و بقيه جرهميان نيز پراكنده شدند و بعد از ايشان مردم خزاعه بر مكه مستولى شدند و در آنجا سكونت اختيار كردند و جليل بن حسيه همچنان بر آنجماعت حكومت داشت و كليد خانه مكه را بدست گرفت

و او را دختران و پسران بود از جمله دختران او يكى (حبى) نام داشت او را قصى بن كلاب در حباله نكاح خود درآورد و از پس آنكه روزگارى با او هم‌بالين بود بلاى وبا و رنج رعاف در مكه شيوع پيدا كرد در آن وبا جليل دنيا را وداع گفت و هنگام رحلت وصيت كرد كه بعد از او كليد داشتن خانه مكه با دخترش حبي باشد و قصى را از حبى چهار پسر روزى شد

يكى بنام عبد مناف دوم عبد العزى سوم عبد القصى چهارم عبد الدار و او را باين نام مسمى كرد كه تولد او در خانه‌ايكه خود بنى كرده بود وقوع پيدا كرد و از ميان فرزندان عبد مناف حامل نور رسالت بود و قصى در حجاز ملك عرب گرديد و بر قريش مهتر و امير شد و منصب سقايت و حجابت و رفادت و لواء و دار الندوه و ديگر كارها مخصوص او گشت و سقايت آن بود كه حاجيانرا آب دادى و حجابت كليد داشتن خانه مكه را گفتندى و او حاجيانرا بخانه مكه راه دادى و رفادت بمعني طعام دادن است و رسم بود كه هرسال چندان طعام فراهم كردندى كه همه حاجيان را كافى بودى و آن طعامرا بمزدلفه آورده بر ايشان بخش كردندى و لواء آن بود كه هرگاه قصى سپاهى از مكه بيرون فرستادى براى امير آن لشكر يك لواء بستى و تا عهد رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم اين قانون در ميان اولاد قصى برقرار بود و ندوه مشورت باشد و آنچنان بود كه قصى در جنب خانه خداى زمينى بخريد و خانه كرد و از آن يك در بمسجد گذاشت و آنرا دار الندوه نام نهاد و هرگاه كاري پيش ميآمد بزرگان قريش را در آنجا انجمن كرده شورى افكندند بالجمله قصى قريش را مجتمع ساخت و گفت اى معشر قريش شما همسايه خدائيد و اهل بيت اوئيد و حاجيان مهمانان خدا و زوار اويند پس بر شما است كه ايشان را طعام و شراب مهيا كنيد تا هنگاميكه از مكه خارج شوند و قريش تا زمان اسلام بهمين وصيت عمل ميكردند

بالجمله قصى از ميان فرزندان او چون عبد الدار از همه بزرگتر بود مناصب خمسه را واگذار باو كرد و قبيله بنى شيبه از اولاد اويند كه كليد خانه را بميراث همى داشته‌اند و چون قصى وفات يافت او را در حجون مكه دفن كردند و پسران او قبائل بزرگ از آنها بظهور پيوست

(١) با حاء مهمله مفتوحه و سين مكسوره بر وزن وحشيه

 

عاتكه زوجه عبد مناف

عبد مناف در حيوة پدرش قصى شرفى بكمال حاصل كرد چون پدرش از دنيا رفت عاتكه دختر مرة بن هلال بن فالج بن ذكوان بن ثعلبه را بزني بگرفت و از وى دو پسر توأمان متولد شدند چنانكه پيشانى ايشان با هم پيوستگى داشت و بهيچگونه نتوانسته‌اند از هم جدا بنمايند ناچار شمشيرى آوردند و پيشانى ايشان را از هم جدا ساخته‌اند

يكى از عقلاى عرب چون اين بدانست گفت در ميان فرزندان اين دو پسر جز با شمشير هيچكار فيصل نخواهد يافت و چنان شد كه او گفت بالجمله يكى را عمر العلا نام نهادند كه ملقب و مشهور بهاشم شد و آنديگر را عبد شمس نام نهادند كه پدر اميه بود و اولاد او هميشه با فرزندان هاشم از در خصمى بودند و شمشير آخته داشته‌اند و فرزند سوم عبد مناف المطلب نام داشت كه محمد بن ادريس شافعى از نسل او است و پسر چهارم عبد مناف نوفل نام داشت

مؤلف گويد اين بانوان جدات رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بودند كه از موارد متعددۀ ناسخ آنرا نقل كرده نگار دادم و اين مخدرات بشهادت عده‌اى از اخبار با دين حق از دنيا رفته‌اند و ترجمه سلمى زوجۀ هاشم و فاطمۀ مخزوميه زوجه عبد المطلب و آمنه زوجه عبد اللّه در مجلدات سابق مفصلا گذشت

 

استر بنى اسرائيلى

اين بانو چندين هزار نفر از بنى‌اسرائيل را از قتل نجات داد و قصه او چنان بود كه در سنه ۴٨٩۴ مردخاى ١كه يكى از پيغمبران بنى اسرائيل و معاصر با دانيال پيغمبر بود و نسب به بنيامين بن يعقوب ميرسانيد و بهشتاد و دو زبان تكلم ميكرد و در زمين بابل سكونت داشت و والى بابل كه احشوروش نام داشت و از جانب لهراسب فرمان‌گذار آن مرزوبوم بود و چندان سلطنت او بزرگ شده بود كه يك صد و بيست و هفت شهر را فرمانفرما بود در سال سيم سلطنت خويش بدان سر شد كه رؤس سپاه و صناديد دركاه را وليمه دهد و ايشان را روزگارى از زحمت سفر و محنت حضر آسوده دارد

لاجرم در شوشتر لشكرگاه بساخت و مدت يكصد و هشتاد روز جميع بزرگان مملكت را بضيافت دعوت كرد و همگى را از مطبخ خاص خويش خورش فرستاد و مائده نهاد چون اين مدت بنهايت شد براى تكميل آن ميهمانى در بستان خاص سلطانى بزمى برآراست و خيمه و خرگاه ملكى بر پاى كرد و چندانكه توانست از زر و سيم و جواهر آن مجلس را زينت بخشيد و اشراف و اعيان درگاه را يك هفته در آن بزم خاص راه داد و او را زنى سيمين‌تن در سراى بود از او درخواست كرد كه با زينت در آن مجلس قدم گذارد آنزن فرمان سلطانرا نه‌پذيرفت و حاضر مجلس نگرديد سلطان در خشم شد و با حكماى پاى‌تخت در كار او مشورت كرد همه راى دادند كه زن نبايد سر از اطاعت شوهر برتابد و مخالفت او آغازد سزاوار اين استكه پادشاه جميلۀ ديگر بدست كرده در جاى وى مستقر دارد تا اين پندى براى زنان روى زمين باشد سلطان اين راى را پسنديد و آنزن را از پيش براند

و مردخاى را دخترعمى بود كه بصباحت و ملاحت از جميع دختران دوشيزه افزون بود و او را (استر) ميناميدند و او از دختراني بود كه بختنصر از بيت المقدس باسيرى بارض بابل آورده بود چون پدر و مادر استر از دنيا رفته‌اند مردخاى او را بخانه خود آورد و در تربيت او چيزى فروگذار نكرد و استر از آن هفت زنى ميباشد كه مردم يهود آنها را بينه ميناميدند و كمال احترام از ايشان ميكردند

بالاخره مردخاى حكايت استر را بتوسط خواجه‌سرايان بسلطان رسانيدند و او را زينت كرده براى سلطان بشرط زنى فرستادند و مردخاى استر را سفارش كرد كه نسب خود را مخفى دارد و همه‌روزه مردخاى بدر سراى ملك رفته از سلامتى استر بازپرس ميكرد و پادشاه شيفته و فريفته استر گرديد و چنان دانست كه فرشته خداوند از آسمان فرود شده عظيم در جمال او متحير گرديد و دل بدو داد و تاج ملكى بر سر او نهاد و او را ملكه مملكت و طليعه دولت نمود آنگاه بزمى بزرگ بر آراسته عظماى مملكت و زعماى دولت حاضر شدند و چندان تحف و هدايا بنزد استر پيش كشيدند كه سرمايه ملكى يافت و استر با اينهمه چنان فرمان مردخاى را ميبرد كه گوئى هنوز در سراى او بود و بحكم وى نسب خود را پوشيده ميداشت و نام پدر و مادر با كس نميگفت

مدتى چند از اين واقعه برنگذشت كه هامان وزير پادشاه در مقام قلع و قمع بنى‌اسرائيل برآمد و هميشه انتهاض فرصت داشت تا روزى بنزد پادشاه آمد و گفت آل يهودا و بنى‌اسرائيل در مملكت پادشاه متفرقند و كيش و آئين پادشاه را دشمن دارند و قومى فتنه‌انگيز و سخت پيشانى هستند مسامحت در دفع ايشان با صلاح دين و دولت مقرون نيست و اگر پادشاه را در دفع ايشان اجازت رود خار و خاشاك مملكت از ميان برود و ده هزار بدرۀ زر از اندوختۀ ايشان عايد خزينه شود سلطان خاتم خويش را برآورده بهامان سپرد و فرمود آنچه باصلاح نزديك بينى چنان كن و آنمال كه از ايشان اخذ شود هم ترا باشد هامان منشور ملكى باطراف ممالك نگاشت و خاتم پادشاه بر آن نهاد و روزيرا معين كرد كه جميع يهود را در بلاد و امصار بقتل آوردند چنانكه يكنفر از ايشان باقى نماند

اين خبر شايع شد فزع عظيم از آنجماعت برخواست و چون مردخاى آنراز بدانست جامه سوگوارى دربر كرده و در ميان مدينه آمده زارزار بگريست و خاكستر بر سر ريخت و بزرگان يهود همه در خاكستر نشسته‌اند

جوارى استر از اين قصه آگاه شدند بملكه خود خبر را رسانيدند و شرح حال مردخاى را با او گفته‌اند كه با جامهاى چاك‌چاك بر خاك و خاكستر نشسته استر جامه نيكو براى مردخاى فرستاد كه دربر كند و از خاك برخيزد مردخاى قبول نفرمود و گفت با استر بگوئيد كه بعد از مرگ خويشان مرا پوشيدنى و خوردنى بچه‌كار آيد اكنون وظيفه تو آنست كه نسب خود را آشكار كنى و قوم خود را از مرگ برهانى كه اين حيله‌ايست از هامان وزير سلطان كه كمربسته براى فانى كردن بنى‌اسرائيل و اينك خويشان تو در معرض هلاكتند و بر تو است كه از پى چاره شتاب كنى استر فرمان داد كه همه كنيزكان مشغول صوم و صلوة شوند و خود با ايشان در اين كار شركت كرد و ناخوانده بمجلس سلطان درآمد و بر درگاه بايستاد

سلطان چون چشمش بر وى افتاد دلش بسوى او همى رفت و آن صولجان زرين كه آيت امان بود بجانب او پرانيد استر پيش شد و صولجانرا برداشت و به‌بوسيد و رسم آنسلطان اين بود كه هركه ناخوانده بمجلس او ميرفت او را بقتل ميرسانيدند مگر آنكه آن صولجانرا بنزد او پرتاب كند كه آيت امان بوده باشد بالجمله سلطان گفت اى استر ترا چه افتاده كه بدين درگاه شدى حاجت خود طلب كن كه اگر همه نصف مملكت باشد با تو عطا كنم

استر عرض كرد كه اگر سلطان فرمان دهد هامان را بمهمانى طلب فرمايد آن وقت حاجت خويش بازگويم چون هامان حاضر مجلس گرديد سلطان گفت اكنون حاجت خويش را بيان كن كه اگر همه نصف مملكت است از تو دريغ ندارم استر عرض كرد كه اگر ملك با كنيزك خود از در عنايت است مسئلت من آنست كه بر جان و زندگانى خويشان من ترحم فرمائيد چه اينك من با همه خويشان و قبايل يهود در معرض قتل و هلاكت باشيم كاش ما در ذل بندگى و كنيزى بوديم و سالم ميزيستيم سلطان غرق تعجب گرديد فرمود كدام كس باشد كه در حق تو و خويشان تو قصد سوئى بنمايد

استر گفت اينك ماهان است كه دشمن جان من و قبيله من است و صورت حالرا معروض داشت هامان هراسناك گرديد و سلطان در خشم شد و از جاى برخواست و روى به ماهان كرده فرمود كه اين ملكه كه در سراى من است اهانت ميكنى ماهان چهره او از ترس تاريك گرديد يكى از جوارى چون خشم سلطان را با ماهان بديد فرصت غنيمت شمرده پيش آمد و زمين ادب به‌بوسيد گفت اين ماهان دوش دارى بر سرپا كرده كه پنجاه ذراع ارتفاع دارد كه مردخاى را بر سر آن دار بنمايد براى اينكه از خانه بيرون آمده و مردخاي از او احترام نكرده سلطان گفت ماهان را بر سر همان دار بنمائيد ملازمان ريختند و ماهان را بر سر دار كردند و سلطان مردخاى را طلبيد و خاتم خويش را بدو داد و استر او را وكيل در همه امور خود گردانيد تا بهر بلد و مدينه‌اي منشورى نگاشته‌اند كه تمامت بنى‌اسرائيل در مهد امان هستند و حكم سلطان است كه هركه با ايشان خصومت ورزد جهان را از وجودش پاك بنمايند آل يهودا همه مسرور گرديدند و آنروز را عيد قرار دادند و آن همان روزى بود كه ماهان حكم قتل تمامت بنى‌اسرائيل را داده بود

چون حكم سلطان بتمامت بلاد و ممالك رسيد از آل ماهان و عمالقه هركرا يافته‌اند سر از تن برداشته‌اند تا اينكه هفتاد و پنجهزار نفر از دشمنان خود را بقتل رسانيدند و پادشاه همه‌روزه بر جلالت مردخاى بيفزود و دانيال پيغمبر را نيز مكرم و محترم ميداشت

(١) بضم ميم و سكون راى مهمله و خاى نقطه‌دار بزبان عبرى بمعنى مشك بوياست و لقب مردخاى بلشان يكسر باى موحده و سكون لام و شين معجمه و الف و نون بلغت عبرى بمعنى سخنور است

 

هماى دختر بهمن

اين دختر بسورت ذكاء و رزانت راى معروف بود چنانكه در امور ملكى همواره بهمن با او مشاوره افكندى و هرچه را او صواب شمردى بكار بستى لاجرم چون بهمن را مرض موت دررسيد بزرگان درگاه را انجمن كرد و هماى را وليعهد ساخت و لقب چهرزاد بدو داد و تاج‌وتخت بدو سپرد و خود رخت بجهان ديگر كشيد و هماى در سنه ۵٢٢۵ بعد از هبوط آدم عليه السّلام بر تخت سلطنت نشست و صناديد سپاه و قواد لشكر را بعواطف گوناگون اميدوار ساخت و رعيت را از تخفيف خراج شادكام فرمود و دارا كه برادر اكبر او بود بتربيت او پرداخت و سلطان چين نامه به تهنيت با هديۀ چند بحضرت او فرستاد

و سلطان هند نيز عرض عبوديت كرد و همچنان ملوك جهان او را بزرگ شمردند و فروتنى او را گردن نهادند و چون بهمن بن اسفنديار بن گشتاسب از دنيا رفت و او مردى موحد و خداپرست بود بر حسب نقل صاحب ناسخ و يكصد و دوازده سال سلطنت كرد و هرنامه كه بجائى ميفرستاد در سر نامه مينوشت اين نامه بندۀ خاص خداى و خادم او كه حاكم شماست

بالجمله بهمن دو پسر كه يكى را ساسان ميگفته‌اند و ديگرى را دارا ميناميدند و سه دختر داشت كه اول را فرنگيس و دوم را بهمن‌دخت و سوم را هماى ميگفته‌اند و از جهت ذكاء و فطانت هماى بهمن با او مهري تمام ميورزيد از اين جهت تخت و تاج را باو سپرد چون دارا طفل بود و ساسان در زمان سلطنت پدر راه زهد و تقوي پيش گرفت و طريق تجرد و تفرد پيموده پشت با كاخ و ايوان پادشاهى كرده بقريه‌اى از محال اصطخر شد و در آنجا چند سر گوسفند بدست كرده خود شبانى ميكرد و با شير گوسفندان معيشت مينمود

بالجمله چنانچه مرقوم شد هماى را سلاطين او را بزرگ شمردند و همه براى او خاضع شدند مگر مردم قرق كه پيشانى سخت كردند و تهنيتى بسوى او نفرستادند لاجرم چون كار سلطنت با او راست گشت و دارا نيز بحد رشد و تميز رسيد او را پيش طلبيد و بتسخير ملك قرق مامور داشت و سپاهى عظيم فراهم كرده ملازم خدمت او فرمود و سپه‌سالارى براى او معين نمود

پس دارا از ملك اصطخر خيمه بيرون زد و طى مراحل و منازل نموده تا اينكه بنواحى يونان رسيده مردم يونان لشكر مجتمع ساخته‌اند و با ايرانيان جنگ درانداخته‌اند بالاخره شكست خوردند و دارا چنان جلادتى بخرج داد كه دوست و دشمن او را تحسين كردند و اسيران بسيار از مردم يونان گرفته‌اند سپس با فتح و نصرت كوچ داده روانۀ دار الملك اصطخر گرديد چون اين خبر بهماى رسيد عظيم شاد شد و فرمان داد تا خورد و بزرگ مملكت باستقبال او بيرون شوند و دارا را در كمال عظمت و جلالت وارد ساخت آنگاه حكم داد تا بزرگان مملكت حاضر شدند سپس روي با ايشان كرده فرمود كه بعد از بهمن فرزند اكبر او ساسان طريق تجرد داشت و زاويه عزلت را بر سرير دولت ترجيح گذاشت و دارا اندك روزگار بود و زشت و زيباى امور سلطنت را فهم نميتوانست كرد لاجرم من سالى چند اين حمل برداشتم و سرير كيانرا تهى نگذاشتم اينك دارا در ميدان رستم و افراسياب است با چنين مردى سلطنت زنان نكوهيده باشد اين بگفت و تاج از سر برگرفت و بر سر دارا نهاد و كار خطير سلطنت را بدو تفويض كرد و مدت سلطنت هماى سى‌سال بود و از آثار او در فارس شهر فسا و جهرم است و پلى بر سر دجله بغداد بنا كرد كه تا زمان اسكندر بر سر پاى بود و اسكندر فرمود آنرا خراب كردند و از پس او هيچ ملكى نتوانست بر دجله بغداد پل به‌بندد و در چهل مناره فارس و تخت جمشيد عمارت فراوان فرمود و بيشتر بنايان او اسرائى بودند كه دارا از سفر يونان با خود آورده بود و (جرفادقان) نيز بلده است كه هماى بنيان كرد

 

عاتكه زوجه نضر بن كنانه

اجمالى از ترجمه كنانه و آباء او سبق ذكر يافت اين نضر بن كنانه معروف و ملقب بقريش گرديد و هركس نسبش منتهى باو بشود قرشى است كه در سنه ۵٢٨٢ بعد از هبوط آدم ظهور پيدا كرد و در وجه تسميۀ او بقريش اختلاف كرده‌اند بعضى گفته‌اند كه قريش نام دابه ايست كه بزرگترين جانوران دريا است و چون نضر بزرگترين قبيله بود چنين لقبى يافت

و بعض ديگر گفته‌اند كه قريش مشتق از تقرش است و تقرش بمعنى كسب و تجارت است همانا نضر را اين شيوه بوده است (و بعضى گفته‌اند تقرش بمعني تجمع است و چون نضر مردى بزرگ و با حضاقت عقل بود و سيادت قوم داشت و پراكنده‌گان قبيله را فراهم كرد و هرصباح بر سر خان او مجتمع ميشدند و خان او براى هرحاضر و بادى گسترده بود از اين ويرا قريش لقب دادند و در (مجمع البحرين) در لغت قرش گويد سبب اينكه نضر بن كنانه را قريش گفته‌اند اين بود كه سوار بر كشتى شد در درياى هند و جانورى كه او را قريش ميگفته‌اند خواست تا كشتيرا غرق كند و راه بر كشتى مسدود كرد و گفته‌اند قريش كسر مركبنا

اين‌وقت نضر عمودى بر فرق قريش زد كه او را هلاك كرد و سرشرا از تن دور نمود و از براى آن جانور گوشى بود همانند شراى كشتى در بزرگى و هيچ حيوانى بر او غالب نميشد پس نضر او را بمكه آورد و بر سر كوه ابو قبيس او را نصب كرد و مردم از ديدن او تعجب ميكردند و ميگفته‌اند قتل النضر قريشا از اين جهت اين نام قريش بر نضر بماند

و اين نضر شبى در عالم رؤيا ديد كه درخت سبزى از پشت او رسته چنانكه شاخه هاى او سر بر آسمان كشيده و از اوراق و اغصان آن نور تابناك ميدرخشد و شمار شاخهاى آن از حوصله حساب بيرون است و در اطراف آن درخت قومى سفيدروى جاى دارند چون از خواب بيدار شد نزد كاهنى رفته و قصه خود را باز نموده آن كاهن گفت كه كرامت و شرافت در دودمان تو و حسب و نسب تو مسلم گرديده نضر عاتكه را تزويج كرد از او مالك بوجود آمد و نسب پيغمبر بمالك پيوند ميشود

 

جندله زوجه مالك

اين جندله دختر حارث بن مضاض جرهمى است كه مالك تزويج كرد و نسب پيغمبر بفهر پيوند ميشود كه از صلب مالك است و چون فهر بحد رشد رسيد ليلى بنت سعد بن هزيل بن مدركة بن الياس بن مضر را تزويج كرد و از اين ليلى چند پسر بوجود آمد كه يكى غالب است كه نسب پيغمبر باو پيوند ميشود و غالب سلمى بنت عمرو بن ربيعه را تزويج كرد و چند پسر آورد يكي لوى كه نسب رسولخدا باو پيوند ميشود

 

ماويه زوجه لوى بن غالب

لوى چون بحد رشد رسيد ماويه دختر كعب بن القين كه از قبيله قضاعه بود نكاح كرد و از او چهار پسر آورد اول كعب دوم عامر سيم سامه چهارم عوف و نسب رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم به كعب پيوند ميشود و بقيه جدات رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم ازين پيش به آن اشاره گرديد

 

هزيله از قبيله جديس

در سنه ۵۴٣۴ بعد از هبوط آدم كه حسان پسر تبع اوسط در يمن بر اريكه سلطنت جاى كرد كار بعدل و نصفت ميگذاشت در زمان او قبيله طسم و طايفه جديس كه از قبايل عرب بودند در اراضى يمامه سكون داشته‌اند و اسود بن غفار مردى بود كه در ميان قبيله جديس برترى داشت و در ميان آنمردم فرمان‌روى بود و در ميان قبيله طسم مرديكه او را عملوق ميناميدند و نسب و نژاد با ملوك عمالقه ميرسانيد در ميان قبيله طسم فرمان‌روى بود چون عملوق را جلادت زياد و قوت افزون از اسود بن غفار بود هم بر طايفه جديس غلبه يافت و حسان فرمان بدو داد كه در ميان دو قبيله حكومت كند

و اسود بن غفار ناچار در تحت فرمان او درآمد عملوق باقتضاى گوهر اصلى مردى خشن و بيرحم و زشت‌كردار بود خاصه با قبيله جديس كه آنها را بيگانه از خويش ميدانست زحمت فراوان ميرسانيد از قضا روزى زنى از قبيله جديس كه هزيله نام داشت با شوهرش بدخوئى آغاز كرد عاقبت الامر كار بطلاق كشيد شوهرش او را طلاق گفت سپس خواست فرزند او را كه خوردسال بود از او بگيرد هزيله بفرياد آمد بالاخره براى محاكمه نزد عملوق آمدند تا در ميان ايشان حكومت كند عملوق چون سخن هردو را اصغا نمود گفت اين طفل را با پدر بايد سپرد چه او از مادر اولى خواهد بود هزيله فغان برآورد كه اى عملوق (هذا الذى حملة تسعا و وضعة دفعا و ارضعة شفعا و لم انل منه نفعا)

يعنى اين طفل را نه ماه سر شكم كشيدم تا اينكه با رنج و محنت او را زائيدم و دو سال او را شير داده‌ام و در پاى او رنج فراوان برده‌ام و پدرش از اين محنتها هيچ آگهى نداشته روى چه ميزانى طفل مرا با وى گذارى هزيله چندانكه از اين‌گونه سخنان بگفت و زارى و ضراعت كرد بر عملوق اثر نكرد و كودك را گرفته به پدر داد هزيله كه در سخن گفتن و فنون كلام با نيرو بود عملوق را هجو كرد و فراوان او را دشنام گفت خبر بعملوق رسيده در خشم شد و از آن تنمر و تكبر كه در نهاد داشت آشكار ساخت و فرمان داد كه در كيفر كردار هزيله هردختر كه از قبيله جديس خواهند بشوهر دهند در شب زفاف اول او را بنزد عملوق فرستند تا مهر دوشيزگان از وى بستاند و صبحگاهان بنزد شوهر فرستد

اين كار بسى بر مردم جديس صعب افتاد از قضا خواهر اسود بن غفار كه سيد قبيله بود و از قبيله جديس بشمار ميرفت اين قضيه براى او اتفاق افتاد و شب زفاف او را بسراى عملوق بردند و او با وى بخفت و تن او را از خون دخترى آلوده ساخت آنگاهش رخصت انصراف داد

آن زن چون از نزد عملوق بيرون شد جامه خود را بر تن چاك زد و همچنان خون‌آلود در ميان قبيله جديس آمد فرياد بركشيد و گفت و لا اخا اذل من عديس اهكذا يفعل بالعروس همانا از شما ذليل‌تر و زبونتر قومى نيست بر طريق غيرت نتوانيد قدم زد و داد خود از خصم نتوانيد گرفت

مردم جديس از كلمات آن زن بشوريدند و بر آن شدند كه با عملوق مصاف دهند اسود بن غفار گفت ايمردم شما را آن قوه وعده و عدت نيست كه با عملوق مصاف دهيد ما را قدرت جنگ با ايشان نيست اگر آنچه من گويم بكار بنديد البته بمقصود نائل شويد و آن اين استكه قبيله جديس اين جوش‌وخروش را پنهان بنمايند و شبي عملوق را با همراهانش بضيافت طلب كنيم و انتقام خود را از او بكشيم قرار بر همين دادند و چند روز خاموش بنشسته‌اند آنگاه عملوق را با بزرگان قبيله طسم بميهمانى طلبيدند و جمعى از ابطال رجال را با تيغهاى سرافشان در نهان‌خانه پنهان كردند چون هركس از ميهمانان در جاى خود قرار گرفت كه مردان مبارز بدويدند و تيغها بركشيده و عملوق و همراهان او را بقتل رسانيدند و جهانرا از لوث ايشان پاك كردند

حقير گويد خوب است ظالمان پند بگيرند و خسر الدنيا و الاخره نشوند چه خوش گفت فردوسى

برستم چنين گفت دستان كه كم

كن اى پور بر زير دستان ستم

اگرچه ترا زيردستان بسى است

فلك را در اين زيردستان بسى است

مكن تا توانى دل خلق ريش

و گر ميكنى ميكني بيخ خويش

مكن تا توانى ستم بر كسى

ستمگر بگيتى نماند بسى

از كلمات حضرت جواد عليه السّلام استكه البغي آخر مدة الملوك و نيز آنحضرت فرمود (بئس الزاد الى المعاد العدوان على العباد) آيات و روايات و اشعار و حكايات راجع باين قسمت از حوصله حساب بيرون است

 

دختر و زنى كه عيسى ع آنها را شفا داد

در جلد عيسى ناسخ ص ١٧ مينويسد كه چون عيسى عليه السّلام بحدود بيت المقدس رسيد يكى از اعيان بنى‌اسرائيل بنزديك عيسى آمده پيشانى بر خاك نهاد و گفت اى برگزيدۀ خداوند دختر من مرده است لكن اگر تو بر او رحم كنى و دست بر تن او كشى زنده خواهد شد

عيسى عليه السّلام برخواسته با شاگردان خود از دنبال او روان شد و در ميان راه زنى كه دوازده سال بجريان خون مبتلا بود از پشت سر آنحضرت دامن قبايش را مس نمود عيسى روى بقفا كرد و گفت ايزن آسوده باش كه اعتقاد تو ترا نجات داد و در ساعت او نجات يافت از آنمرض و عيسى از آنجا گذشته بخانه مرد دخترمرده آمد و اهل او نوحه ميكردند و خلقى عظيم در آنجا انبوه بود عيسي عليه السّلام بآنجماعت فرمود اين دختر نمرده است بلكه خوابيده است راه دهيد تا او را دريابم و ايشان آنحضرت را مسخره ميكردند چون آن انبوه مردم براى عيسى راه باز كردند عيسى داخل بيت شد و دست دختر را گرفته گفت برخيزد دختر در حال از جاى برخواست و مفلوجيرا نگران شد كه در فراش خويش افتاده بود

عيسى فرمود كه برخيز و فراش خويش را برداشته بمكان خويش شو در حال آنمفلوج از جاى برخواست در حاليكه تن‌درست بود اشياء خود را بدوش گرفته بجاى ديگر رفت

از اين معجزه نام عيسى عليه السّلام تمام آن مرزوبوم را فروگرفت چون از آن‌مكان بيرون شد دو تن نابينا از عقب سر او روان شدند آنحضرت با ايشان فرمود كه شما بر نبوت من معتقديد گفته‌اند بلى پس دست مبارك بر چشمهاى ايشان كشيد در حال چشم ايشان روشن شد

 

رقاش و نايله

اين دو زن بودنشان از شرط اين كتاب معلوم نيست فقط براى عبرت آن را از ناسخ ج عيسى ص ٢٢ نقل كرده مينگاريم گويد در سنه ۵۶١١ بعد از هبوط آدم جذيمة الابرش بعد از پدر در مملكت حيره بر تخت سلطنت نشست و چنان قوى‌حال و با نيرو گشت كه صناديد عرب حكم او را چون قضاى مبرم گردن مينهادند و تا اراضى حجاز و بحرين فرمان او نافذ بود آنگاه كه در چاربالش سلطنت استقرار يافت و از رتق و فتق امور و نظم و نسق كار جمهور بپرداخت بعرض وى رسيد كه نضر بن ربيعة بن عمرو بن الحارث را پسري استكه او را عدى نام باشد صباحت ديدارش صبح صادق را كاذب خواند و شحنه عشقش جان عاشق را عاتب باشد چندان از حسن شمائل او بر شمردند كه جذيمه ناديده دل بر او بست و در هواى او رنجش افزون و صبرش اندك گشت و نضر بن ربيعه كه فرمان‌گذار قبيله بنى‌اياد بود و شكوهى لايق و جلالتى بسزا داشت و خورد و بزرگ آن قبيله حكم او را گردن مينهادند ازاين‌روى كار بر جزيمه صعب افتاد چه دانست كه نضر آنكس نيست كه تن بدين شناعت در دهد و او را اطاعت كرده فرزندش را بخدمت فرستد اما چون كار بر جزيمه تنگ شد بفتواى عشق نامه بسوى نضر فرستاد و درخواست نمود كه اگر فرزند خود عدى را بنزد ما فرستى او را در حجر تربيت خود بداريم و اشفاق و الطاف در حق او مبذول فرمائيم و با او از تفويض هيچ‌گونه ملك و مالى دريغ نداريم

چون اين نامه به نضر رسيد برآشفت و در جواب گفت كه جزيمه را نرسد كه بزرگان را چندين خوارمايه فرض كند و آزرم ايشان را نگاه ندارد و رسول او را بى نيل مرام رخصت انصراف داد

جزيمه چون ديد كار بر مراد نرفت لشكرى جرار فراهم كرده از حيره كوچ داد روى باراضى نضر نهاد و نزديك به نشيمن نضر لشكرگاه كرد اين خبر بنضر بردند و او دانست كه با جزيمه هم آورد نتواند شد لاجرم حيلتى انديشيد و جماعتى را در لشكر گاه جزيمه فرستاد تا در پنهانى دو صنم را كه جزيمه ستايش و پرستش ميكردند دزديده بنزد نضر آوردند روز ديگر نضر بنزديك جزيمه پيام فرستاد كه از اين كردار ناستوده و افعال ناهنجار كه پيشنهاد كردۀ اينك خدايان تو از تو رنجيده بنزديك ما آمدند اينك ترك اين افعال گوى و استغفار بنما تا بنزد تو بازآيند جذيمه در جواب گفت كه مرا جز عشق عدى بدينسوى نياورده اگر او را با من سپارى چندانكه خواهى زر و مال ايثار كنم و مراجعت نمايم و اگرنه من روز نخست كه دل بعشق عدى دادم از دين بيگانه شدم بدين سخنان بازنگردم و تا عديرا بدست نياورم از پاى ننشينم

چون اين خبر بنضر آوردند بزرگان قبيله اياد در محضر او مجتمع شدند و گفته‌اند صواب آنست كه عديرا بسوى او گسيل دارى چه ما را نيروى جنگ با او نيست و عنقريب عديرا با زنان و دختران قبيله اياد باسيرى خواهد برد خسران اندك را سود بايد شمرد و كار بر قانون عقل بايد كرد عاقبت الامر نضر را بر ترك پسر ملجأ ساخته‌اند تا ناچار دست عديرا گرفته بدرگاه جذيمه آورد پادشاه حيره كام روى مراجعت كرده او را شرابدار و ساقى خويش ساخت و يك‌چند مدت كار بدينگونه رفت جذيمه را خواهرى بود كه رقاش نام داشت آوازه جمال عديرا بشنيد و مهرش بسوي او بجنبيد و در نهانى كس بسوى او فرستاده او را از حال خويش آگهى داده و از اين سوى نيز عدى با او ابواب ملاطفت بازداشت و ساز مودت طراز كرد تا كار بدانجا كشيد كه هيچيك بى انديشه آن ديگرى آرام نداشتى و هردو را دست طلب از دامن مقصود كوتاه بود عاقبت رقاش در اين مهم حيلتى انديشيد و با عدى پيام داد كه امشب چون جامى چند با جذيمه پيمودي و او را سرمست ساختى مرا با شرط زناشوئى از وى خواستگارى كن عدى قبول كرده شبانگاه كه جذيمه از بيگانه مجلس به‌پرداخت از عدى جامى شراب طلب نمود عدى جامى چند بدو داد تا اينكه او را سرمست بگردانيد حاجت خود را اظهار كرده چون جذيمه با عدى گفت اى فتنه جان و بلاى دل سئوال كن از من آنچه دوست دارى تا با تو عطا كنم

عدى گفت ايملك اگر خواهر خويش رقاش را با من بشرط زناشوئى عطا فرمائى سر فخر بفلك برآرم و از تو جز اين تمنا ندارم جذيمه گفت اگر آرزوى تو اين است من بدان همداستانم پس عدى بشكرانه زمين خدمت بوسيده از نزد جذيمه بيرون شده رقاش را از اين حديث بياگاهانيد رقاش دانست كه جذيمه چون صبحگاه با خود آيد از اين گفته پشيمان شود لاجرم باعدى پيام داد كه هم‌اكنون بنزد من شتاب كن و شاهد مقصود را تنگ در آغوش گير كه تاخير در اين كار از نهج حزم بعيد است عدى بى‌تأنى بخانۀ رقاش درآمده او را بحبالۀ نكاح درآورده و هم در ساعت با او هم‌بستر شده مهر دوشيزگان از وى برگرفت و صبحگاهان آنجامه و عطر كه دامادان بكار برند بكار برده نزد جذيمه آمد

جذيمه چون چشمش بر او افتاد گفت اى عدى اين چه جامه و حلى است كه در تو مشاهده ميكنم عدى گفت اين جامه دامادى من است نه دوش تو خواهر خويش رقاش را بشرط زنى با من عطا كردى جذيمه از اين سخن در خشم شد و گفت من هرگز اين كار نكردم و همى دستهاى خويشرا بر خاك زده برميآورد و بر سر و روى خويش ميزد و از آنجا برخواسته بنزد رقاش آمد و گفت راست بگو كه چگونه بوده است كار تو باعدي رقاش گفت تو مرا شوهرى كريم عطا كردى از پادشاه‌زادگان و من نيز او را پذيرفتم

جذيمه چون اين سخن بشنيد لحظه‌اى سر خويش را فروداشته بر زمين نگريست و سخت در حيرت و زجرت ماند آنگاه برخواسته از نزد رقاش بيرون آمد اما عدى چون اين گرانى در خاطر جذيمه مشاهده كرده و كراهت ضمير او را از اين قصه بازدانست بترسيد كه مبادا روزى جذيمه حيله‌اى انديشد و بدست او گرفتار شود و او را كيفر نمايد لاجرم از نزد او فرار كرد و بميان قبيلۀ خود آمد و در ميان بنى اياد بود تا از دنيا رفت

اما از آنسوي رقاش از عدى آبستن شد و پسرى نيكو رخسار از او متولد گرديد جذيمه او را عمرو نام نهاد و چون او را فرزندى نبود عمرو را بسيار دوست ميداشت و در حجر تربيت خود او را پروريد تا هشت سال از سن عمرو بگذشت ولى بناگهانى حال جنون باو دست داد راه بيابان پيش گرفت و چندانكه جذيمه او را جستن نمود مقصود حاصل نشد تا ده سال در كوه و بيغولها عمرو بسر برد و خود را از آدميان مخفى بداشت پس از ده سال او را دو نفر در بيابان سماوه بديدند و شناخته‌اند او را برداشته بنزد جذيمه آوردند در حاليكه ژوليده‌مو و ناخنهاى او بسيار بلند از هيئت انسانيت بيرون رفته بود جذيمه از ديدار او خوشحال شده او را بحمام فرستاده و سپس او را بسوى مادرش رقاش فرستاد و از آن پس جذيمه عمرو را وليعهد خود گردانيد و زمام حل‌وعقد امور را در كف كفايت او گذارد

در خلال اين احوال عمرو بن طرب بن حسان بن اذينه كه نسب بعمالقه ميرساند و از مشارق شام تا كنار فرات از جانب قيصر حكومت ميكرد در اين خيال افتاد كه با جذيمه جنگ بنمايد و بلاد حيره را جزء ممالك خود گرداند و جذيمه را از ميان بردارد لاجرم لشكرى جرار بسوى حيره حركت داد اين خبر بجذيمه رسيد ساز سپاه كرده از حيره بدر شد و در مقابل عمرو صف راست كرد و جنگ درانداخت بعد از آنكه خاك معركۀ از خون دليران رنگين شد و آتش حرب بالا گرفت لشكر عمرو بن طرب شكست خورده و در ميانه عمرو بن طرب مقتول گرديد و لشكر جذيمه مظفر و منصور بحيره مراجعت كردند و سپاه عمرو فرار پيش گرفته تا باراضى مضيق تاخته‌اند و چون عمرو بن طرب را پسرى نبود كه درخور سلطنت باشد اعيان دولت و اكابر دربار سلطنت جمع شدند و دختر او را كه نايله نام داشت تاج بر سر او گذاشته بر تخت سلطنت كشانيدند

ولى نايله لباس عزاى پدر را از تن دور نكرد چون بر چهار بالش حكومت مستقر گرديد بدان سر شد كه خون پدر را از جذيمه بازجويد و از او انتقام بكشد ولى آن قوت را نداشت كه در ميدان نبرد جنگ دراندازد و او را مقهور سازد لاجرم حيلتى انديشيد و نامه بحضرت او فرستاد كه در مملكت زمين هيچ زن نشناسم كه در سلطنت ضعيف نباشد و اركان ملك او بر تزلزل نرود و مرا نيز صورت حال جز اين نخواهد بود چندانكه انديشه كردم در اطراف خويش جز پادشاه حيره را كفو خود ندانستم ازاين‌روى زلال مودت را كه با خاشاك حوادث مكدر بود صافى داشتم و روزگار گذشته را ناديده انگاشته دل بر تو بستم صواب اين است كه بيتوانى بسوى من آئى و مرا در حبالۀ نكاح خود درآورده روزگار با من گذارى و اين دو دولت و سلطنت را يكى كنى تا ما بقى عمر هردو آسوده باشيم

چون نامه نايله بجذيمه رسيد شادخاطر شد و طمع و طلب او بجنبيد و صناديد درگاه را انجمن كرده با ايشان مشورت كرده همگى بعرض رسانيدند كه اين اقبال بخت ميباشد و هرچه اين كار زودتر فيصل پذيرد نيكوتر باشد مگر قيصر بن سعد كه مردى دانشمند و دورانديش بود از جاى برخواست و گفت راى فاتر و غدر حاضر يعني اين راى كه شما زديد سست و بيهوده است و حيلتى در آنست كه عنقريب مايه زوال دولت خواهد بود

آنگاه گفت ايها الملك بفرماى تا جواب نامۀ نائله را بنگارند و او را بسوى خويش طلب كن هرگاه اجابت نمود و بجانب تو آمد بدانكه در گفته خود صادق است و اگرنه خود را بيهوده در حبالۀ حيله او گرفتار مكن نه آخر تو پدر او را بقتل آورده‌اى از پدركشته چگونه ايمن توان بود

جذيمه چون مردى شهوت‌پرست بود باين سخنان عاقلانه گوش نكرده دل در هواى نايله باخته عمرو بن عدى كه پسر خواهر او بود بجاى خود نصب كرده و زمام ملك را بدو سپرده و بسوى نايله راه برگرفت و چند نفر از اركان دولت را با خود كوچ داده تا بآرامگاه نايله خود را رسانيده مردم نايله كه باستقبال او مامور بودند برسيدند و هدايا و تحف او را برسانيدند

در اين وقت لشكر نايله اطراف جذيمه را فروگرفته‌اند و راه فرار را بر او مسدود ساخته‌اند و او را بنزد نائله آوردند چون چشم نائله بر او افتاد گفت همانا بدين جانب بطمع عروسى آمده‌اى و حال آنكه من هنوز لباس عزاى پدر از تن دور نكردم جذيمه گفت خدعه‌اى انديشيدى و غدرى كردى و هركه فريب زنان خورد كيفر او جز اين نتواند بود پس نائله فرمان كرد تا او را مقتول ساخته‌اند

حقير گويد جزاى شهوت‌پرست همين است هركس دنبال شهوت‌رانى برود عاقبت دچار بدبختى بشود بالجمله چون خبر قتل جذيمه در حيره منتشر گرديد عمرو بن عدى بر تخت سلطنت مستقر شد و او اول پادشاه است از بنى لخم كه در مملكت حيره سلطنت كرد و ملوك بنى‌لخم همه نسب بدو رسانند

بالجمله عمرو بن عدى گفت از پاى نه‌نشينم تا خون خال خود را طلب نكنم سپس بر سر نائله تاختن كرده نائله چون خود را در چنگال دشمن بديد زهرى در نگين انگشتر تعبيه كرده بود بمكيد و جان بداد و مملكت جزيره ملحق بحيره گرديد و عمرو بن عدي يكصد و هيجده سال پادشاهى كرد و در ايام سلطنت خود سلاطين عجم را مطيع و منقاد بود

 

دختر هفت واو

در جلد عيسى ناسخ ص ١١٢ در داستان اردشير قصه‌اي نقل مينمايد كه اگر افسانه نباشد از غرائب است ميگويد مردى از رعاياى كرمان هفت پسر داشت و از اين جهت او را هفت واو ميگفته‌اند چون واو بزبان ايشان بمعنى پسر است و نيز آن مرد را دخترى نيكوروى بود و قانون آن بلده چنان بود كه دختران رعايا هرروز هم گروه شده و دوكدانهاى خويش را با مقدارى پنبه برميگرفته‌اند و خوردنى يك‌روزه را همراه برميداشته‌اند پس از دروازۀ شهر بدر شده در دامان كوهى كه قريب بشهر بود ميرفته‌اند و در آنجا انجمن شده هركس پنبه خود را همى رشتى و چاشتگاهان خوردنيها را با هم خوردندى

از قضا چنان افتاد كه روزى دختر هفت واو هنگام عبور سيبى يافت كه آن را باد از درخت افكنده بود آن سيب را برداشته با خود بدامن كوه آورد و چون قصد خوردن سيب كرد در ميانش كرمى يافت كه سخت سطبر بود آن را برگرفت و در ميان دوكدان خويش نهاد و چنان افتاد كه آن‌روز دو مقابل همه‌روزه پنبه برشت و چون شامگاه بخانه آمد مادر او شاد شد و آن پنبه كه همه‌روزه او را ميبردي دوچندان كردى و او از دختران ديگر فزونى گرفتى و اين معنا را بدانست كه اين قوت از طالع آن كرم يافته همانا هنگام پديدارى ستاره بدان نگران بوده پس همه‌روزه بطالع آن كرم آغاز رشتن پنبه كردى و آن كرمرا در دوكدان خود جاى دادى و از پارۀ سيب نزد او خورش نهادى تا اينكه آن كرم چندان بزرگ شد كه دوكدان بر او تنگ شد صندوقى براى او مرتب كردند و از طالع آن كرم روز بروزگار پدرش و مادرش و هفت برادرش بالا گرفت و هفت واو چنان نيرو گرفت كه مردم در تحت لواى او جمع شدند و بر حاكم كرمان كه از قبل اردشير منصوب بود بشوريد و لشكرى بسوى او كشيد و صندوق كرمرا در روز جنگ از پيش سپاه بداشت و نبرد كرده حاكم كرمانرا بگرفت و بكشت و فرمان‌گذارى كرمان او را مسلم گشت در اين وقت كه اردشير از سفر هندوستان و تركستان مراجعت كرد داستان هفت واو را بشنيد سخت در خشم شد سپاهى درهم آورد و بسوى كرمان كوچ داد

و از آن‌طرف هفت واو خوف نكرد و لشكرى ساز كرده جنگ اردشير را آماده شد در برابر او صف راست كرد و صندوق كرمرا كه در آنوقت همانند اژدهائى شده بود از پيش بداشت اردشير روى ظفر نديد و قحط در ميان لشكر او بالا گرفت ناچار دو فرسنگ بازپس نشست چون روز ديگر خان بنهادند و خوردنى حاضر ساخته‌اند ناگاه تيرى دررسيده تا پر در برۀ بريانى كه بر سر خان طعام بود نشست چون تير را بر داشته‌اند ديدند بر او نوشته بود كه اى شهنشاه ايران اين مملكت بطالع كرم مصون از حوادث ايام است و تا آن كرم هست دق باب محاربت منما كه تاج‌وتخت بر سر آن كار نهى

اردشير از اين كار بسيار تعجب كرده گفت اين كار را نتوان خوارمايه گرفت و تا من دفع اين فتنه نكنم از پاي نه‌نشينم اين وقت جامه بازرگانان دربر كرده و ده الاغ برداشته و بعضى اشياء بازرگانان حمل داده و مقدارى سياه‌دانه با علوفه مسموم مخلوط كرده با هفت تن از سپاهيان راه قلعه‌اى كه كرم در آنجا بود پيش گرفته‌اند و با لشكريان گفت كه من چون كار آن كرمرا به پايان برم آتشى روشن بنمايم اگر شب باشد و اگر روز بوده باشد دود بنمايم كه كمين‌گاه شما ديده شود پس بيتوانى آهنگ قلعه كنيد

اين بگفت و بارهاى خويشرا بقلعه آورد و در آن قلّعه شصت تن از سپاهيان هفت واو پاسبان كرم بودند چون آن بازرگانانرا بديدند شاد شدند و بگرد ايشان درآمدند

اردشير گفت چون من طالع اين كرمرا دانسته‌ام مقدارى از علوفه بنزديك او آورده‌ام تا بدو تقرب جويم و به بخت او كار من بسامان بيايد چه آنكه پنجسال بيش نيست كه هفت واو اين كرمرا يافته و از مقام كارگرى بمدارج دولت و عزت نائل شده است

اين بگفت و با پرستاران كرم رسم مؤلفت و مودت آغاز كرد و دو روز با ايشان خوش بزيست و روز سوم آنها را ميهمان كرده و جمله را بشراب ناب سرگران كرد چون سستى باده در اعضاى ايشان دويد از جاى به‌جنبيد و آن علوفه زهرآلود را بر داشته بر سر صندوق آورد و سر او را باز كرد چون كرم از او خوردن گرفت گلوى او بتراكيد و هلاك گرديد

پس اردشير با آن هفت تن كه در همراه داشت تيغ بركشيدند و آن جماعت پرستاران كرمرا بجملگى كشته‌اند و آتشى بزرگ برافروخت تا لشكريان رسيدند و شهر را فتح كردند

و اردشير هشتاد و هشت سال زندگانى كرد و مدت پادشاهى او بيست و پنج سال بود و او مردى باكياست بود و او را كتابى بنام كارنامه بود كه مشتمل بر ذكر سفرهاي اردشير و آداب ملوك و ديگر كتاب آداب العيش بود و آن مشتمل است بر خوردن و آشاميدن و اختلاط با مردم و قسمت اوقات شبانه‌روز بر اينكه در هرساعت با چه كار بايد اقدام كرد

و اردشير از طبقه چهارم سلاطين عجم است كه ايشانرا ساسانيان گويند چون نسب بساسان بن بهمن ميرسانند و ساسان چون طريق تفرد و تجرد پيش گرفت اين نام يافت چون ساسان بمعنى گدا باشد و هم اين جماعت را اكاسره گويند و اين نام بدان يافته‌اند كه نوشيروان عادل كسرى لقب داشت و فرزندان او براى انتساب با وى هريك اين لقب بر خود مينهادند چون روزگارى بر اين گذشت جميع ساسانيان را كسرى گفته‌اند و معنى كسرى خسرو واسع الملك را گويند و اين گروه مدت چهار صد و هشتاد و پنجسال سلطنت كردند و عدد ايشان سى و دو تن بودند و نسب ايشان بساسان بن بهمن بن اسفنديار منتهي و اول ايشان همين اردشير است و پدرش بابك خدمت آتشكده مينمود

و اردشير بابكانرا سخنان نيكو است از آنجمله ميفرمايد لا ملك الا بالرجال و لا رجال الا بالمال و لا مال الا بالعماره و لا عمارة الا بالعدل و السياسه

و هم او گويد سلطان العادل خير من سحاب وابل و هم او گويد لا تميلوا الى هذه الدنيا فانها لا تبقى على احد و لا تتركوها فان الاخرة لا تنال الا بها

و از خوى اردشير بود كه چون رسولى بجانبى فرستادى رسول ديگر نيز از قفاى او روان كردى و چون بازآمدى و نامه هردو با هم موافق بودى بكار بستى و فرمودى بسا لشكر كه شكسته شود و بسا مال كه بغارت رود و بسا عهدها كه نپايد بشآمت كذب رسولان چه بسيار باشد كه آرزوى ايشان از سلاطين حاصل نشود پس بازآيند و افترا بدو بندند

و از سخنان اردشير است كه گويد پادشاه بايد با چهار صفت آراسته بود اول آنكه در نفس بزرگ باشد دوم آنكه خوى او همه پسنديده و ملايم افتد سوم آنكه بر متكبران مستولى باشد چهارم آنكه عموم مردم در نفس و مال و عفت از او بسلامت باشند چون چنين باشد پادشاه از آفات مستى خود ايمن تواند بود زيرا كه آفت سكر سلطنت زياده از آفت سكر شراب است و گويد پادشاه ناچار است از دانائى كه ملازم حضرت او باشد تا در حال عزت سلطنت خوارى و مسكنت را بياد او آورد و هنگام ايمنى و طرب خوف و شغب را باو عرضه كند و وقت قوت و استيلا تذكار عجز و بلا كند هرپادشاه چنين زيستن نمايد ملكش پايدار و رعيتش برقرار خواهد بود

و از سخنان او است كه گويد ملك و دين دو برادرند كه از يك شكم زادند قوام هريك با ديگرى است چه آنكه دين اساس است و ملك عماد و هرگز بى‌اساس عماد پايه‌دار نبود

و گويد بر سلطان واجب است كه آنچه بصلاح رعيت بازگردد شعار روزگار خود سازد

و گويد هيچ عادت ملوك زشت‌تر از آن نيست كه اسرار مملكت را با عموم و خدم و جمهور رعيت در ميان نهد

و گويد هرسلطان كه روزگار خويش را بفراغت و بطالت بگذراند شومى آن عايد سپاه و مملكت گردد

و گويد پادشاه با لشكر حفظ خود تواند كرد و لشكر را باخذ خراج مملكت ميتوان نگاهدارى كرد و خراج از زراعت حاصل شود و زراعت بنصف و عدالت بر پاى باشد

مؤلف گويد امير المؤمنين عليه السّلام بهتر از اين فرموده

قال عليه السّلام العالم حديقه و سياجها الشريعه و الشريعة سلطان تجب له الطاعه و الطاعة سياسة يقوم بها الملك و الملك نظام يعضدها الجيش و الجيش اعوان يكفلهم المال و المال رزق تجمعها الرعية و الرعية سواد يستعبد هم العدل فبالعدل قوام العالم فبالعدل قوام العالم فبالعدل قوام العالم حاصل فرمايش آنحضرت اين است كه عالم بمنزله باغى است كه پاسبان آن باغ قانون اسلام است و قانون بمنزله سلطان و پادشاهى است كه اطاعت او بر همه واجب است و اطاعت عبارت از سياستهاى باشد كه سلطان نگاهبان او است و بعبارة اخرى مجرى آن قوانين بعهده پادشاه است كه مردم را وادار بنمايد بايتان آنها و پادشاه نظم دهنده است و اين كار بتنهائى صورت نگيرد بلكه محتاج بعسكر و لشكر ميباشد كه او را در اجراى سياسات و نظم مملكت مساعدت و معاونت بنمايند و لشكر عبارت از افرادى است كه محتاج بوظيفه و مواجب باشند كه بدون آن حاضر براى مساعدت نيستند و آن وظيفه و مواجب عبارت از اموال و رزقى است كه از دست‌رنج كارگران حاصل ميشود و كارگران سواد رعيت و جمعيت ايشان است كه قانون عدل آنها را در تحت لواي خود جمع مينمايد و در اثر عدل و رعيت‌پرورى كارگران با نيروى قوى و قلب مسرور بكار ميپردازند پس قانون عدل است كه قوام عالم باو است البته

 

غفيراء و خبر دادن او از بعثت سيد انبياء صلّى اللّه عليه و اله و سلّم

غفيراء بر وزن حميراء دختر دوشيزه‌اى بود كه پرتو ديدارش با خورشيد چاشتگاه پنجه زدى و لمعات جبينش از فروغ ماه خراج گرفتى با حسن ديدار و لطف گفتار در فن كهانت سرآمد ابناى روزگار بود و ظهور آن در سنه ۵٧٨٠ بعد از هبوط آدم بوده و در زمان او مرثد بن عبد كلال كه سلطنت يمن را داشت خوابى ديد هولناك و سخت بترسيد و از خواب بيدار شد و صورت خواب از نظرش محو گرديد لاجرم بنزد مادر خود كه از علم كهانت بهره‌اى داشت آمد و قصه خويش را بگفت مادر او در جواب فرمود كه مرا در كهانت آن دست نيست كه خواب ناشنفته را توانم گفت چون مرثد از مادر خويش مايوس گرديد چندانكه مرد و زن كاهن در طوايف ميدانست كس فرستاد و حاضر نمود و هيچكس حل آن عقده نتوانست كرد ناچار مرثد دست از طلب بازكشيد و اين مهم مبهم بماند تا روزى كه مرثد عزم شكار كرد و از شهر بيرون شد در اطراف بيابان عبور كرد ناگاه آهوئى بر وى عبور داد مرثد اسب بر انگيخت و از قفاي آهو بشتافت و چون يك‌دو ميل از مردم خويش دور افتاد سخت كوفته و عطشان گشت

در اين وقت خانۀ چند ديد كه در دامن جبلى در كنار غارى برآورده بودند مرثد بى‌اختيار بكنار آن آبادى آمد و زنى فرتوت از آن خانها بدر شد نزد مرثد آمد و عنانش بگرفت و گفت اندكى فرود آى و از رنج راه بياساى پادشاه يمن از اسب پياده شد و جرعۀ آب بنوشيد و در سايۀ ديوار آن زن پير بخفت و آنگاه كه بيدار شد و چشم بگشود ديده‌اش بر ديدار دخترى افتاد كه با ستارۀ مشترى برابرى داشت سخت در رويش خيره بماند

پس آندختر لب شكرين بگشود و گفت اى پادشاه يمن اگر هيچ آرزوى خوردنى ميباشدت بازگوى تا براى تو مهنا و مهيا سازم مرثد بترسيد كه مبادا از اين شناخت آسيبى بيند لاجرم سخن او را جواب نگفت آندختر بسخن آمده گفت اى پادشاه مترس از شناخت خويش كه هيچ رنجى در اين مأمن بتو وارد نشود و خان خوردني پيش او نهاد

مرثد بخوردن طعام مشغول گشت و از او پرسيد كه ايدختر نيكوصورت نام تو چيست عرض كرد كه من غفيرا نام دارم مرثد گفت مرا چه دانستى كه پادشاه خطاب كردى غفيرا عرض كرد كه تو مرثد بن عبد كلال پادشاه يمني كه جميع كاهنانرا فراهم كردى تا خواب ترا بازگويند و تعبير آنرا بنمايند و هيچكس اين كار نتوانست كرد مرثد گفت آيا ترا آن دست هست كه حل آن مشكل بنمائى غفيرا گفت اين‌چنين كارها از من ساخته شود

همانا در خواب ديدى كه گردبادى پديد آمد و بسوى فلك بالا گرفت و از ميان آن آتشى فروزنده و دودى تيره‌فام آشكار گشت اين‌وقت جوى آبى پديدار گرديد كه بسيار شيرين و گوارا بود و شخصى مردمرا همى بشرب آب دعوت فرمود و گفت هركه اين آبرا بعدالت و نصفت نوشد سيراب گردد و هركه دهان آلوده كند و با ظلم ارتكاب فرمايد همه نكال و عقاب عايد او شود اين جمله صورتى است كه ملك يمن در خواب ديده

مرثد گفت خواب من همين بود اكنون تعبير آنرا بفرما غفيرا گفت آن گرد بادها كه در خواب ديدى كنايت از پادشاهان جهان است و آن دود و آتش جور و جفاى ايشان باشد و آن چشمه زلال نمودار شريعتى است كه همانند آب شيرين و خوشگوار است و آن آئين پيغمبر آخر الزمان است كه هركس دين او را قبول كند و انصاف كند پاداش نيك يابد و هركس مخالفت آن پيغمبر بنمايد از خداي قاهر قادر كيفر خواهد ديد

سپس نسب پيغمبر را باز نمود و از براى مرثد شرح داد مرثد از ديدار و گفتار غفيرا بسيار تعجب كرد و دل بر آن نهاد كه او را خواستگارى نموده بشرط زنى بسراى خود آورد غفيرا از مافى الضمير او مطلع گرديد گفت هان ايملك يمن از اين انديشه بگذر كه هيچكس از من كامروا نشود ناچار مرثد او را وداع گفته بر اسب خود سوار شد و بلشكرگاه خويش آمد و يكصد شتر سرخ‌موى بلندكوهان برسم هديه براى غفيرا فرستاد و تا زنده بود با غفيرا از در حفادت و مهربانى بود و همه‌ساله بانفاذ تحف و هدايا او را شاد ميداشت

 

دختر مهرك پادشاه فارس

خلاصه آنچه را كه در جلد عيسى ناسخ ص ١۵۴ نگاشته اين است كه چون اردشير بن بابكان در مملكت فارس استيلا يافت مهرك كه سلطان ايشان بود بكشت و چون منجمان خبر داده بودند كه از فرزندان مهرك يكى پادشاه شود كه سلطنت او تمام ايران را فروگيرد اردشير فرمان كرد كه از اولاد او كسى را باقى نگذاريد لاجرم بفرمان اردشير خويشان مهرك را جمله بكشته‌اند از ميانه دختركى ده‌ساله بگريخت و از كوه‌بكوه همى رفت تا از آبادانى بدر شد و از بيم جان در بيابان راه‌وبيراه را پيمود تا چند خيمه از صحرانشينان بديد و بى‌پروا بيك سياه خيمه پناه برد مردى گوسفندچران كه صاحب آن خيمه بود چون آندختر را بديد و حال او را بدانست بر وى رحم كرد او را بخيمه آورد و چون فرزند خويشتن بداشت و سپاهيان اردشير بر حال او وقوف نيافته‌اند و سالى چند بر اين بگذشت تا آنگاه كه شاپور در حضرت اردشير شناخته آمد و كار اسب‌تاختن و گوى‌باختن توانست كرد روزى از بهر شكار كردن و صيدافكندن بگرد بيابان بگشت و پست و بلند زمين را به‌پيمود چندانكه از مردم خود دور افتاد و سخت عطشان شد

در اين وقت سياه‌خيمه‌اى از دور بديد بسرعت بدانجا شد تا جامى آب بدست كرده بنوشد از قضا بنزديك آن خيمه كه دختر مهرك در آنجا بود وارد گرديد و جام آبى طلبيد ناگاه از ميان خيمه دخترى با جام آب سر بدر كرد كه ماه و آفتاب طليعه طلعتش نتوانستى بود و سرو و صنوبر غايشۀ قامتش نتوانستى داشت آن دختر در چشم شاپور چنان نمود كه حور بهشتي جامى از آب كوثر يا مشربه‌اى از شراب تسنيم بدست كرده بر وى ظاهر گشت چندان شيفته جمال و فريفته غنج و دلالش گشت كه تشنگى خود را فراموش كرده چشم بر ديدار او فراز بداشت تا زمانى برگذشت آنگاه با اهل خيمه گفت اين دختر نسب با كه رساند از ميانه مردى سالخورده معروض داشتكه وي دختر من است

شاپور گفت هان اى مرد پير هيچ توانى دختر خود را بشرط زنى بسراى من فرستى چون در طى اين مقالات مردم شاپور نيز رسيدند و مرد شبان دانسته بود وى شاهزاده است نتوانست فرمان او را پس معركه اندازد ناچار او را بشاپور سپرد و شاهزاده معشوقه خويش را برداشته بخانه آورد و جامه خسروانى در بر او كرد و سر و بدنش را با حلى و زيور بياراست و بقانون زناشوئى با وى هم‌بستر شد و آن دختر از شاپور حمل برداشت چون مدت بسر برد پسرى آورد او را هرمز نام نهاد اين‌وقت دختر دل قوى كرد و خوى بگردانيد و با اهل بيت شاپور سخن از در كبريا و عظمت همى راند ايشان شكايت بشاپور بردند او دختر را طلب كرد با او گفت ايدخترك اگرچه خوبروئى اما جاى خويش بدان نه آخر تو دختر شبانى و اهل اين بيت شاهزادگانند دختر مهرك گفت من نيز بيگانه نيستم بلكه مانند تو و اهل تو نژاد از ملوك دارم و قصه خويش را تماما بگفت شاپور از سخن وى غمگين شد چه بيم داشت كه اين سخن چون باردشير رسد او را عرضه دمار و هلاك سازد چه فرزندان مهرك را يك تن بجاى نگذاشت

از اين جهت شاپور فرمان داد اين راز پوشيده داريد و مدتى بر اين گذشت از قضا روزى اردشير چون از شكارگاه مراجعت كرد بسراى شاپور فرود شد ناگاه در خانه چشمش بر كودكى افتاد بازپرس كرده بدانست فرزند شاپور است و از پس آن چند روزى همى پرسيد كه مادر اين پسر نژاد با كه رساند شاپور چندانكه توانست اين راز مستور بداشت و كار بمماطله گذاشت تا آنگاه كه اردشير كار بجد همى كرد پس شاپور ناچار شده پيشانى بر خاك نهاد و عرض كرد كه اگر پادشاه پيمان كند كه اين كودك و مادرش را بقتل نياورد و اگر بخواهد كه مرا بكشد كه گناه از من بوده اردشير ايشانرا امان داد و سوگند ياد كرد كه بايشان زيان نرساند

پس شاپور قصه ايشانرا در حضرت پدر مكشوف داشت اردشير از اصغاى آن كلمات بنهايت شاد خاطر گشت و گفت ايفرزند مرا از سخن ستاره‌شناسان آسوده كردى كه گفته‌اند از اولاد مهرك يك تن پادشاهى كند همانا آنكس هرمز است كه بدين مقام ارتقاء خواهد جست

فرمود تا هرمز را در بارگاه آورده برفراز تخت بداشته‌اند و چندان گوهر بر سر او نثار كردند كه تا گردن در ميان جواهر ثمين ماند آنگاه آن جواهرات را از بهر سلامتى هرمز بفقرا و مساكين بخش كردند

و چنانكه منجمان گفته بودند بعد از شاپور بر تخت سلطنت جاي كرد و كار ملك را بنظام آورد و رامهرمز را بنا كرد و آنرا دار الملك خويش قرارداد مدت سلطنت او دوسال بيشتر نبود

 

مالكه دختر طاير

كه بانوى حرم ذو الاكتاف گرديد و قصه او چنان بود كه هرمز پسر نرسى چون كار سلطنت بر او استوار گرديد ويرا گفته‌اند حاكم كابل را دخترى بخانه اندرست كه فرشته بالطافت ديدارش شرمسار باشد و آفتاب با فروغ رخسارش در تاب شود و چندان از جمال ديدار او وصف كردند كه دل هرمز هواى او گرفت و بحاكم كابل نامه كرد كه آن دختر دوشيزه كه در سراى دارى بشرط زنى نزد ما بفرست حاكم بفرموده عمل كرده دختر را با زيب و زينت تمام بسوى هرمز فرستاد چون در او نگريست از آنچه شنيده بود افزون يافت و مهرش در خاطر او پنجه زد

پس حجله فراز كرده خواست تا با او هم‌آغوش شود دختر سر از فرمان او بدر كرد چندانكه شاه بر او نزديك شد و از در مهر و حفادت نياز برد جز سركشى و كناره گيرى از او نديد بالاخره در غضب شد و دختر را بقتل رسانيد سپس پشيمان شد چون فرزندى نداشت چون او را هنگام مرگ رسيد بعد از هفت سال و پنج ماه پادشاهى بزرگان مملكت و صناديد دولت را پيش خواند گفت من پسرى ندارم كه وارث تاج و تخت بشود جز اينكه يكى از جوارى من حامله باشد و ستاره‌شناسان گفته‌اند كه آن جاريه پسرى آرد كه اين جهانرا فروگيرد اكنون شما اين مملكت را چنانكه هست بداريد تا آن جميله بار بنهد پس اگر پسرى آورد او وارث تاج‌وتخت خواهد بود اين بگفت و جهانرا وداع كرد

چون آن جاريه بار بگذاشت پسرى آورد او را شاهپور نام نهاد و تاج از گهوارۀ او بياويخته‌اند و شاهنشاهش خواندند اين خبر باطراف ممالك پراكنده گرديد كه مملكت ايرانرا پادشاه نيست اينك كودكيرا در گهواره دارند معلوم نيست خواهد مرد يا خواهد زيست

پس هركس از هرجانبى طمع در ملك ايران بست و قبايل عرب از هرسو از بنى عبد القيس و بنى تغلب و بنى بكر و بنى حنظله و بنى تميم و بنى اياد و بنى غسان بحدود ايران هجوم‌آور شدند و از قتل و غارت چيزى فروگذار نكردند و عمرو بن حارث غسانى با ايران مخالفت كرد و با قيصر متصل گرديد و ملك شام در تحت فرمان او بود و طاير كه سپه‌سالار او بود فرمان داد تا بر ملك فارس تاختن كرد و از قتل و غارت دقيقه‌اى فرونگذاشت و دختر نرسى را كه عمه شاپور بود و نوشه نام داشت و در اصطخر روزگار ميگذرانيد اسير كرد و او را با هرمال كه در آن مملكت يافت بر داشته مراجعت فرمود و حدود شام را در تحت سلطنت خود قرارداد و هرمال كه آورده بود بر لشكريان بخش كرد و نوشه بنت نرسى را در حباله نكاح خود درآورد و با او هم‌بستر گشت و او باردار شد و از پس مدت دخترى چون ماه و مشترى بزاد طاير او را مالكه نام نهاد و در حجر تربيت خويش همى داشت

بالجمله كار ايران بى‌سامان بود و اعيان مملكت دفع اعدا نتوانسته‌اند كرد و از ايران جز نامى نماند تا اينكه شاپور بسن سيزده‌سالگى رسيد پس روزى سران لشكر را فراهم كرده و فرمود تاكنون اگر در كار ملك خللى رفته از آن بود كه بحكم كودكى از من كارى بسامان نميشد اكنون بدان سرم كه خرابيهاى مملكت را آبادان كنم و اين مردم عربرا كه در اين مدت در اين مملكت تركتاز كرده‌اند خود بكيفر كمر بندم و هركسرا سزاى كردار او را در كنارش نهم

سپس از تمامت ايران چهار هزار تن مرد دلاور انتخاب كرد كه هرتن با پانصد مرد برابر بودى سپس لشكر را برداشته باراضى بحرين و قطيف رفته و تيغ در قبائل عبد القيس و بنى تميم گذارد و هركه بسوى باديه گريخت هم در ريگزار تشنگى جان بداد شاپور از دنبال عرب شهر بشهر رفت و در امصار بحرين يك تن زنده نگذاشت و از آنجا باراضى باديه و جزيره هركرا بيافت بكشت و هم بشهر حلب تاختن كرد و جمع كثيرى را عرضه هلاك ساخت و از آنجا بيثرب بشتافت و هركرا از عرب بچنگ آورد با تيغ كيفر كرد

چون خاطرش از اين كشتن ملول شد فرمود تا هركه از مردم عرب بدست آيد كتفهاى ايشانرا سوراخ كرده ريسمانى در بردند ازاين‌روى مردم عرب او را شاپور ذو الاكتاف ناميدند و (ولرين) كه سپه‌سالار لشكر قيصر بود پوست از بدن او كشيد و پر از كاه كرده فرمان داد تا در موزه بيادگار بگذارند

و چون شاپور در كنار دجله و فرات و سواحل دريا تا اراضى نجد و شامات از عرب نشان نگذاشت و چاههاى آب ايشانرا با خاك پر كرد ناچار مردم عرب از هرقبيله پناه بعمرو بن حارث بردند و گروهى در بيابان از اين سوى بدان سوى شدند و شاپور از قفاى ايشان همى تاخت و هركرا يافت عرضه تيغ ساخت

مردم هنگام كوچ كردن خواسته‌اند تا عمرو ابن تميم را كه نسبت بالياس بن مضر ميرسانيد كوچ دهند گفت مرا زحمت سفر مدهيد كه من از اينجا برنخيزم تا ذو الاكتاف را ديدار نكنم لاجرم او را گذاشته‌اند و فرار كردند چون شاپور بدان قبيله رسيد لشكريان او جز پيرمردى را نديدند او را گرفته بنزد شاپور بردند ديد مردى سالخورده با او گفت اى پيرمرد تو چگونه در اينجا مانده‌اى گفت اى شاهنشاه چنانكه مشاهده ميفرمائي سيصد سال از روزگار من گذشته ازاين‌روى مرا از مرگ هيچ باك نباشد اينك خود را فداى قبيله خويش كرده‌ام و بجا مانده‌ام تا اگر خواهى مرا بكشى و اگرنه سخن مرا كه از در صدق و پنده است گوش دارى و دست از اين كشتن بازدارى

شاپور گفت سخن خويش را بگو تا آنرا بسنجم پس اگر بر حق باشد روى از سخن حق نخواهم تافت عمرو گفت بفرما به‌بينم كه سبب اينهمه خونريزى چيست شاپور گفت اين جماعت هنگاميكه مرا پيچيده در قماط و خفته در گهوار دانسته‌اند عظمت دولت ايران را ناديده انگاشته‌اند و از هرطرف بدولت ايران حمله بردند و از قتل و غارت چندانكه توانسته‌اند از پاى ننشسته‌اند و در آئين سلاطين چنان استكه آنها را كيفر بسزا بنمايم

عمرو گفت آن هنگام حوزه مملكت از امر و نهى تو معطل بود و اگر ايشان جسارتى كردند خسارتي بردند اكنون دست از اين خونريزى بازدار كه بيش از اين از روش مروت و فتوت بعيد مينمايد شاپور گفت حق مسئله اين استكه اين مبالغه در قتل قبايل عرب از آن باشد كه منجمان و ستاره‌شناسان مرا خبر داده‌اند كه روزى پيش آيد كه عرب بر عجم غلبه كند و آن مملكت يكباره بتحت فرمان اين قوم درآيد

حقير گويد صاحب ناسخ چنين نقل كرده ولى در بعضى كتب چنين نقل كرده‌اند كه شاپور گفت بمن رسيده است كه در ميان عرب پيغمبرى مبعوث ميشود كه دين عجم را نابود ميكند عمرو گفت اگر اين سخن را راست‌گويان گفته‌اند البته صورت خواهد گرفت و اگر دروغ‌گويان گفته‌اند سزاوار نيست كه اين مردم بيگناه را عرضه شمشير بگردانى

بروايت ناسخ عمرو گفت ايشاهنشاه اگر اين سخن از روى ظن و گمان است نتوان با گمان اينهمه خون ريخت و اگر از در معاينه و يقين است واجب آن باشد كه دست از اين خونريزى بازدارى تا آنگاه كه اين جماعت بر عجم غلبه جويند رأفت و رحمت ترا بياد آرند و كمتر بمردم زحمت رسانند

شاپور سخن او را نيك انديشه كرد با صواب مقرون دانست و عمرو را تحسين كرد و فرمان داد كه لشكريان هيچكس از مردم عرب را زحمت نرسانند و از كشتن و بستن دست بردارند و عمرو از پس اين واقعه هشتاد سال ديگر زندگانى كرد و از بركت زبان نصيحت او تمامت عرب در مهد امن‌وامان آمدند و عمرو بن حارث تيغ و كفن بياويخت و با مشايخ قوم بحضرت شاپور آمد و روى مسكنت و ضراعت بر خاك نهاد و عرض كرد اى شاهنشاه تو در قماط و گاهواره بودى و من از فرمان قيصر و اطاعت او چاره نداشتم و طاير را من نفرمودم كه اينهمه ظلم بر مردم ايران روا دارد و فعلا با احمال و اثقال خويش بسوى يمن گريخته و من از ترس قيصر نتوانستم او را كيفر بنمايم اكنون اگر مرا بكشى بعدل رفته باشي و اگر به‌بخشي از در فضل خواهد بود

شاپور عذرش به‌پذيرفت و حكومت شام را همچنان با او گذاشت و از آنجا كوچ داده در قفاى طاير بسوى يمن ساير گشت طاير چون از آمدن شاپور آگهى پيدا كرد برج و باروى قلعه را استوار كرده و بحفظ و حراست خويش پرداخت سپاه شاپور برسيد و اطراف قلعه را فروگرفت مالكه دختر طاير كه در اين وقت بحد رشد و كمال رسيده بود شنيد كه شاپور شهرياريست كه در ايوان با خورشيد حكومت فرمايد و در ميدان با جمشيد رزم‌آزمايد در دل هواى او گرفت و دل در او بست و از بهر چاره يكى از پرستاران خويش را بنهاني طلب داشت و با او گفت اين پادشاه كه از پس اين قلعه لشكرگاه كرده پسر خالوى من است و مرا دل همى بسوي او رود اكنون تو اين نامه بسوى او رسان و با او بگو اگر اين قلعه را بسوي تو بگشايم در پاداش چه عطا كنى

فرستاده مالكه نامه را بشاپور رسانيد شاپور بعد از قرائت گفت اگر مالكه اين كار به‌پايان برد بانوي سراى من خواهد گشت و حكمش بر من روان خواهد بود چون فرستاده بازآمد مالكه در فتح باب قلعه يكدل شد و پاسبانان را گاه و بيگاه طلب داشت و با ايشان گفت همانا دليرى و شجاعت شاپور را شنيده‌ايد اينك سرتاسر جهان در تحت خط فرمان اوست و تمامت بلاد شامات و حيره و حجاز و سواحل دريا و فرات را مسخر كرده چنين كسى از پاي نه‌نشيند تا اين قلعه را فتح ننمايد و اگر فتح كرد يك تن از شما را زنده نگذارد من اكنون براى بقاء حياة شما چنين رأى زدم كه براى شما امان بگيرم بشرط آنكه نيمه‌شبى در قلعه را باز كنيد ايشان انگشت قبول بر ديده نهادند و نيمه‌شبى در قلعه را باز كردند و ايرانيان بقلعه درآمدند و طاير را اسير گرفته بنزد شاپور آوردند

طاير نگاه كرد دختر خود مالكه را در آنجا ديد طاير چون بدختر نگاه كرد دانست كه اين بلا از وى ديده و اين نيرنگ او باخته سخت در غضب رفت و روى با شاپور كرده عرض كرد اى پادشاه اين دخترك فرزند من است و در سراى من تربيت يافته و در كنار و آغوش من نشوونما كرده اكنون خون مرا هدر كرده هرگاه پاداش مرا چنين كند با تو چه خواهد كرد شاپور گفت اين دختر فرزندزاده نرسى است و از پشت و پيوند من است و اين كيفر ترا كرد كه دختر نرسى را اسير گرفتى و از اصطخر برسوائى بردى و از اين تذكره خشم شاپور بر زيادت شد فرمان داد تا سر از تن او دور كردند و هواخواهان او را بقتل رسانيده و اموال و اثقال او را بتمامت تصرف كردند و مالكه را بحرمسرا فرستاده و از آنجا كوچ داده تمامت بلاد يمن را فتح كرده و مصر و نواحى آن را در تحت تصرف درآورده و باراضى مغرب رونهاد و مملكت نوبه حبشه و سودان را تصرف كرد و از آنجا بمداين مراجعت كرده سپس مملكت ارمن را نيز تحت فرمان آورد و از ممالك شرقى چيزى فروگذار نكرد مگر آنكه آن را مسخر خود گردانيد و همچنين بلاد هندوستان را در تحت تصرف خود كشيد

بالجمله پادشاهى شاپور سخت بزرگ شد و بناها و شهرهاى بسيار ايجاد كرد و نود و دو سال سلطنت او بود

 

زنى كه جرجيس پيغمبر را طعام ميداد و قتل راهبات

ظهور جرجيس در سنه ۵٩١۴ بعد از هبوط آدم ابو البشر عليه السّلام بوده و ايشان مردم را بشريعت عيسى عليه السّلام دعوت ميكرد و معاصر با (طيرتاط) بود كه سلطنت ارمنستان را داشت و تا حدود موصل و تكريت در تحت فرمان او بود و ارمنستان در آنوقت عرضا و طولا سيصد و هفتاد و سه فرسنگ بود و طيرتاط بتى داشت كه از همه بتها بزرگتر بود و او را (اناك) على وزن ضحاك نام گذارده بود و آن را بانواع جواهر خوشاب مرصع كرده بود

در اين وقت شانزده سال از عمر جرجيس گذشته بود خداى متعال خلعت نبوت باو پوشانيد و او را مامور كرد بهدايت خلق جرجيس همه‌جا بنزد طيرتاط آمد و او را بسوى خدا دعوت كرد طيرتاط فرمان كرد تا جرجيس را بر درختى بسته‌اند و با شانه آهنين گوشت از تن او باز كردند و يقين كردند كه جرجيس هلاك شد روز ديگر تن درست بنزد آن سلطان جبار آمد فرمود اى طيرتاط از خداى جهان آزرم كن كه او ترا جان داد و روزى نهاد او زنده بدارد و بميراند از اين اصنام كه كاردستى تو است چه برميآيد اين اصنام هيچ سودى ندارند و دفع زيانى نتوانند كرد اين بتان را درهم شكن و ايمان بخداوند جهان بياور تا در هردو جهان رستگار باشى طيرتاط برآشفت بالاخره او را بانواع عذابها تا چهارده مرتبه بقتل رسانيد و خداى متعال او را زنده كرد عاقبت فرمان داد كه او را در فلان چاه بيندازيد و سر او را محكم بنمائيد و آن چاه در يك فرسخي ايروان بود

جرجيس را در آن چاه انداخته‌اند و چندانكه مار و عقرب بدست كردند در آنچاه ريخته‌اند جرجيس چهارده سال در آنچاه بماند و پيره‌زنى كه بر شريعت عيسى بود هرشبانگاه بر سر آنچاه شد گردۀ نانى از شكاف آن سنگ براى جرجيس مى‌افكند مدتى بر اين گذشت طيرتاط جرجيس را ملاقات نكرد گمان كرد كه هلاك شده است و چنان افتاد كه روزى براى شكار بصحرا رفت عبورش بكليسائى افتاد كه چهل دختر عيسوى در آنجا اعتكاف داشت

از قضا طيرتاط بدان كليسا آمد و آن دختران را بديد از ميانه دخترى كه (هرب‌سيما) نام داشت و او را صورتى چون شمس الضحى و بدر الدجى بود دل طيرتاط را بفريفت شيفتۀ او گرديد خواست او را بشرط زنى بسراى خويش آرد چندانكه زر و مال و جواهر در كابين او مقرر كرد سودى نبخشيد و قبول زناشوئى او نفرمود و چون شب درآمد صاحب كليسا دختر را برداشته بكوهستان ايروان فرار كرد صبحگاه طيرتاط كس بطلب ايشان فرستاده هردو تن را گرفته بشهر آوردند چون خبر گرفتارى ايشان به بزرگ كليسا رسيد بيدرنگ برخاسته با سى و هفت تن دختر راهبات از بهر شفاعت بشهر آمدند و در حضرت پادشاه آغاز ضراعت نمود آن سنگ‌دل گوئيكه در دست داشت و با او لعب ميكرد چنان بقوت بر سينه بزرگ كليسا بزد كه در حال جان بداد

سپس رو كرد به پرستار (هرب‌سيما) گفت هرب‌سيما را از بهر نكاح من راضى كن و اگرنه ترا همانند اين بقتل ميرسانم آنمرد رو را بهرب‌سيما كرده گفت مبادا راضى شوى كه اين كافر ترا نكاح كند مبادا دين بدنيا بفروشى طيرتاط از اين سخن در غضب شد فرمان داد زبان او را قطع كردند و او را هلاك نمودند و هرب‌سيما را با آن سى و هفت دختر بقتل رسانيد

آن پيرزن كه هرشب نان از بهر جرجيس ميبرد از اين دهشت و وحشت آنشب فراموش كرد كه براى جرجيس نان به‌برد چون شب ديگر نان از بهر جرجيس برد آنحضرت فرمود چون شد كه شب دوش مرا فراموش كردى پيرزن قصه ظلم آن پادشاه جبار را شرح داد كه چگونه بزرگ كليسا و راهبانرا مقتول كرد جرجيس فرمود هنوز آن گراز زنده است

در حال طيرتاط بصورت گرازى درآمد و سر بصحرا نهاد پس از اينكه لختي در كوه و دشت بگشت بر سر چاه جرجيس آمده بايستاد و همى روى بر خاك بسود و جميع بزرگان شهر و اعيان دولت حيرت‌زده در گرد او ايستاده بودند پيره‌زن چون اين داستانرا بدانست ديگر قادر نبود كه اين راز پوشيده دارد لاجرم بيدرنگ بكنار چاه تاخته صورت حالرا بازگفت و مردم از زنده بودن جرجيس تاكنون بيشتر عجب كردند و جرجيس را از چاه بدر آوردند و مردم شريعت عيسى را گردن نهادند و از بت پرستى دست برداشته‌اند الخ القصه

 

مريم دختر قيصر روم

او را خسروپرويز در حباله نكاح خود درآورد و قصه او چنان بود كه هرمز بن نوشيروانرا امراء دولت باشاره پسرش پرويز او را از تخت بزبر آوردند و ميل در چشم او كشيدند او را كور كردند از اين كار بهرام چوبين در خشم شد و حرب با پرويز را آماده شد بعد كشش و كوشش بسيار خسروپرويز شكست خورد با ده نفر از اكابر دولت روى بمملكت قيصر روم نهادند تا از او مدد طلب نمايند در بين راه بديرى رسيدند تشنه و گرسنه و خسته از اسبهاى خود فرود آمدند مرد ديراني بر بام برآمده فرونگريست گفت شما كيستيد

پرويز گفت من رسول پادشاه عجم ميباشم و بسوى قيصر ميروم راهب گفت تو رسول نيستى بلكه خود پادشاهى كه از سرهنگ خود گريخته‌اي سپس در بروى آنها باز كرده آنها را طعام داد سپس پرويز گفت ايراهب مرا معذور دار كه ندانستم تو مرد دانشمندى هستي اكنون بگو كار من با قيصر چگونه خواهد بود آيا مرا نصرت خواهد كرد يا جانب مرا فروخواهد گذارد

راهب گفت دل خوش‌دار كه قيصر ترا نصرت كند و دختر خويش را بشرط زنى با تو سپارد و هفتاد هزار كس بمدد تو مهيا فرمايد و زر و مال بسيار بتو انعام كند تا ملك خويش بازستانى پرويز گفت اى راهب من چه در پيش دارم و مدت ملك من چند باشد راهب گفت از پس هفده يا هيجده ماه سلطنت تو با تو تسليم شود و سى و هشت سال پادشاهى تو باشد و از پس تو فرزندت شيرويه نام سلطنت را مالك شود چند ماه سلطنت كند آنگاه دختر ترا پادشاهى برسد و زود باشد كه سلطنت از خاندان تو بدست عرب افتد و پيغمبر آخر الزمان صلّى اللّه عليه و اله و سلّم از اولاد اسماعيل بن ابراهيم خليل ظهور كند و عرب سلطنت عجم بگيرد و طعام ايشان بيشتر شير و خرما و گوشت باشد و تا روز رستخيز اين ملك پايدار بماند

پرويز گفت اين علم از كه آموختى گفت از كلمات دانيال پيغمبر كه يك‌يك سلاطين عجم را برشمرده و آنچه راهب گفته بود بوقوع پيوست فى قصة طويله ذكرها فى المجلد الثانى من الناسخ التواريخ و از مريم مشار اليها شيرويه متولد گرديد و شيرويه چون بحد رشد رسيد با مادرش مريم پرويز را چندانكه پند و اندرز دادند كه دست از ظلم و جور بر رعيت بردارد فايدتي نكرد در خلال اين كار نامه‌اى از رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بدو رسيد نوشته بود بسم اللّه الرحمن الرحيم من محمّد رسول اللّه الى پرويز بن هرمز اما بعد فانى احمد اللّه لا اله الا هو الحى القيوم الذى ارسلنى بالحق بيشرا و نذيرا الى قوم عليهم السفه و سلب عقولهم و من يهد اللّه فلا مضل له و من يضلل اللّه فلا هادى له ان اللّه بصير بالعباد و ليس كمثله شيئى و هو السميع البصيرا ما بعد فاسلم تسلم او ائذن بحرب من اللّه و رسوله و لم تعجزهما)

چون اين نامه به پرويز آوردند او را خشم بگرفت و گفت اين بنده من كيست كه نام خويش را برفراز نام من رسم كرده است و آن نامه را بدريد و رسول آنحضرت را خوار كرده از پيش براند و منشورى بباذان نگاشت كه در اين وقت سلطنت يمن داشت كه اين مرد كه در مدينه دعوى نبوت كرده او را بگيرند و دست‌بسته بسوى من بفرسته‌اند چون نامه بباذان رسيد چند نفر را بمدينه فرستاد فرستادگان چون بخدمت رسولخدا رسيدند ريشهاى خود را تراشيده و سبيلهاى خود را دراز كرده بودند حضرت فرمود كدام كس شما را فرمان داد كه چنين كنيد گفته‌اند پروردگار ما يعنى خسرو پرويز

حضرت فرمود پروردگار من مرا امر كرده است كه ريش را بگذارم و شاربرا كوتاه كنم سپس صورت حال بگفته‌اند حضرت چند روز آنها را برفق و مدارا بداشت تا خبر داد كه خسروپرويز كشته گرديد و قصه او چنان بود كه خسروپرويز چندانكه از نشانها و علامت نبوت رسولخدا را ميديد و ميشنيد عداوتش زيادتر ميشد

در ناسخ جلد عيسى ص ۵١۴ مينويسد كه خسروپرويز در سراى خويش يكتنه نشسته بود ناگاه فرشته خدايرا ديد كه بر او درآمد و او را چوبى در دست است پس با پرويز گفت اين محمد كه تو كين او در دل نهادى بر حق است اگر باو ايمان آورى ايمن باشى و اگرنه دين و دولت تو چنان بشكند كه من اين چوب را شكستم و آن چوب را بشكست و اين فرشته بر او دو نوبت ظاهر شد و او را براه راست دعوت نمود مفيد نيفتاد و همه‌روز كارهاى زشت و ناپسنديده را رونق داد و طريق ظلم و جور پيش گرفت و بر اخذ مال مردم حريص گشت تا اينكه تمام لشكريان و رعيت از او بتنگ آمدند بالاخره بفرمان پسرش شيرويه او را كشته‌اند پس از اينكه گناهانش را بر او بر شمردند شكم او را پاره كردند چنانكه نامه رسولخدا را بدريد

 

چهار دختر ذو الاصبع

ظهور اين ذو الاصبع در سنه ۵٩٢۴ بعد از هبوط آدم بوده است نامش حرثان بن محرث بن حارث استكه نسب بغيلان بن مضر ميرساند و چون يك انگشت او را مار گزيده بود و خشك شده بود از اين جهت او را ذو الاصبع ميگويند و او از جمله معمرين استكه سيصد سال در اين دنيا زندگانى كرد و كنيه‌اش ابا عدوان است و از بطن جذيله بشمار ميرفت و نيز او را اثرم ميگفته‌اند چون دندانهاى ثنايا نداشت و مردى شجاع و دلاور بود و شعر نيكو توانست گفت هرگز از نهب و غارت آسوده نمى نشست و در زمان جاهليت حكومتى لايق داشت او را چهار دختر بود كه هريك با شعشعه جمال و فروغ جبين خورشيد را پنجه زدى و ذو الاصبع چندان دلباخته و شيفته اين چهار دختر بود كه هرگز رضا نميداد بكابين كسى درآيند و بخانه شوهر روند و بر اين معنى دانا نبود كه دختر را از شوهر چاره نيست و زنانرا بيشوى بهشت جاودان نمونه زندانى باشد

از قضا روزى چنان افتاد كه در پس حجرۀ فرزندان آمد و ايشان را با هم در سخن يافت پس خود را از دختران پنهان كرده گوش فراداشت و اصغا فرمود كه ايشان با يكديگر گفته‌اند كه چون اين مجلس از بيگانه پرداخته است بهتر آنستكه هرچه در دل داريم بر زبان آريم اين‌وقت دختر بزرگتر بسخن آمد و گفت

الاهل اراها ليلة و ضجيعها

اشم كنصل الصيف عين مهند

عليم بادواء النساء و اصله

اذا ما انتمى من سر اهلى و محتدى

يعنى آيا ممكن است شبى به‌بينم و همخوابه‌ايكه بزرگوار باشد چون شمشير هندى و دانا باشد بمداواى زنان و اصل او از اهل من بود با او گفته‌اند همانا تو جفتى را آرزو كردى كه از خويشان و عمزادگان تو است آنگاه دوشيزۀ دوم لب شكرين برگشاده و گفت

الا ليت زوجى من اناس اولى العدى

حديث الشباب طيب الثوب و العطر

لصوق باكياد النساء كانه

خليفة جان ١لا نيام على وتر

يعنى آيا بشود كه شوهر من از آن مردم گردد كه ويرا دشمن بسيار بود و اين كنايت از آنستكه مردى بزرگ باشد چه مردم دون و پست‌پايه را دشمن نخواهد بود و جوان باشد و جامه نيكو پوشد و خوشبوى بود و به‌پيچد با زن چون مارپيچان و تنها نخسبد با او گفته‌اند تو از غير خويشان خود را خواسته آنگاه دختر سوم بسخن آمد و گفت

الا ليته يكسى الجمال ندية ٢

له جفنة ٣تسعى بها المعز و الجزر ۴

له حكمات الدهر من غير كبرة

تشين فلا فان و لا ضرع ۵غمر ۶

(١) جان يك نوع از مار است

(٢) (نديه) از ندا مجلس و انجمن را گويند

(٣) (جفنه) كاسه بزرگ است

(۴) (الجزز) بضم جيم و زاى معجمه مضمومه و را جمع جزور بچه شتر را گويند

(۵) (ضرع) بالتحريك بمعنى ضعف و سستى است

(۶) (غمر) بالغين المعجمه مرد احمق و غير مجرب را گويند.

يعنى آيا ميشود كه شوهر من كسى باشد كه مجلس او بزيب و زينت بود و خان طعام او هميشه گسترده باشد حكيم و مجرب روزگار بود و ذليل و زبون كس نشود سست و احمق نباشد با او گفته‌اند سيد شريفى را قصد كرده‌اى دختر چهارم سخن نميكرد ايشان گفته‌اند اكنونكه انديشه ما را دانسته‌اى چگونه دست از تو بداريم و مكنون خاطر ترا مجهول گذاريم ناچار او بسخن آمده گفت (زوج من عود خير من قعود) يعنى دختران را اگر جفتى از چوب در دست‌رس باشد بهتر از اين است كه بى شوهر در خانه به‌نشيند و اين سخن در ميان عرب مثل شد

بالجمله چون ذو الاصبع سخن فرزندانرا اصغا نمود دانست كه بايد ايشان را بشوهر داد پس هريكرا بدان كس كه خواسته بود سپرد

(مؤلف) گويد از اينجا است كه در روايت وارد شده است كه مثل دختر مثل ميوه درخت ميماند كه چون هنگام چيدن او رسيد و او را نچيدى آفتاب او را فاسد ميكند و باد او را از درخت ميريزد دخترانرا چون هنگام شوهر كردن رسيد دوائى جز شوهر براى آنها نباشد و تمام خبر را در كتاب (كشف الغرور) نقل كرده‌ام با مستند آن

بالجمله ذو الاصبع پس از يكسال چهار دختر خود را طلب داشت و از احوال و زندگانى و شوهر آنها پرسش كرد ابتداء دختر بزرگتر را طلبيد و گفت چون است شوهر تو گفت (خير رجل يكرم الحليله و يعطى الوسيله) يعنى بهترين شوهران است زن خود را بزرگوار دارد و اسعاف حاجت فرمايد ذو الاصبع فرمود مال شما چيست و معاش شما از كدام حرفت باشد (قالت خير مال الابل نشرب البانها جرعا و نأكل لحمانها مزعا ١و تحملنا و ضعفائنا معا) گفت مال ما شتر است كه شير و گوشتش را ميخوريم و بر او جفت‌جفت سوار ميشويم

ذو الاصبع گفت زوج كريم و مال عميم آنگاه با دختر ثانى گفت حال تو با شوى تو چگونه است (قالت خير زوج يكرم اهله و ينسى فضله) گفت بهترين شوهران است كه زنش را بزرگوار ميدارد و احسانش را در حق او فراموش ميكند چون از مالش جستجو كرد (قالت البقر تألف الفناء و تملاء الاناء و تودك ٢السقاء و نساء مع نساء) گفت مال ما گاويست كه از آستانه خانه ما جدا نشود و كاسهاى ما را پر از شير مينمايد و مشكهاى ما را پر از روغن فرمايد همانند زنى است كه با زنان الفت دارد ذو الاصبع گفت تو از شوهر برخوردار و با دولت يار شدى

(١) مزعا مزعه پارۀ گوشت است

(٢) تودك من ودك چربى گوشت و روغن است (بذر) اسراف‌كننده

سپس از دختر سوم پرسش كرد كه روزگار تو برچسان رود (قالت لا سمح بذر و لا بخيل حكر) گفت نه بخشنده است كه بذر باشد و نه بخيلى كه اندوخته كند چون از مال وسيله معاشش سئوال كرد (قالت المعزى لو كنا لولدها فطما و نسلخها ادما لم نبغ بها نعما)

گفت وسيله معاش ما بز است كه از پوست و گوشت بزغاله آن سودى اندك حاصل ميشود اگر بآن قناعت كنيم ما را حاجت بيشترى نباشد ذو الاصبع گفت اين قليلي است كه بآن توان قناعت كرد آنگاه با دختر كوچكتر گفت كار تو بر چه ميزان است و وسيله معاش شما چيست (قالت شر زوج يكرم نفسه و يهين عرسه) گفت شوهر من بدترين شوهرها است خود را گرامى دارد و زن خويش را خوار شمارد ذو الاصبع گفت معاش شما از كجا است

(قالت الضان جوف لا يشبعن و هيم لا ينفعن و صم لا يسمعن و فى الهلكه يتبعن) گفت مال ما ميش است گرسنه‌اى استكه سير نميشود و تشنه استكه سيراب نميگردد و كريست كه شنوا نخواهد شد و روندگانى باشند كه اگر يكى خود را بمهلكه در اندازد همه اقتفا باو كنند

ذو الاصبع گفت ماليست كه شباهت بصاحبش دارد سپس دخترانرا وداع كرده بخانه شوهران خود فرستاد

 

زوجه امرأ لقيس بن حجر بن الحارث الكندى

در ناسخ نسبت او را تا بهود پيغمبر عليه السّلام نگاشته نام مادرش (تملك) بر وزن قرشت بود و كنيه امرأ القيس ابا وهب است و باتفاق اهل ادب بهتر و برتر شعراى عرب است و وقتى از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله و سلّم سئوال كردند كه از ميان شعراى عرب اجل و اعظم كيست حضرت فرمود ان كان و لا بد ملك ضليل و امرأ القيس كافر از دنيا رفت او را مسموم كردند و او يكى از پادشاهان حيره استكه خراج‌گذار قباد شهنشاه ايران بود زنى بسراى آورد از قبيله طى چون شب بر او واقع گرديد آن زنرا از امرأ القيس كراهتى در نفس حاصل گشت امرأ القيس دانستكه آن زن از او كراهت پيدا كرده سبب پرسيد زن گفت (لانك خفيف العجز ثقيل الصدر سريع الاراقه بطئى الافاقه) يعنى سينه گران دارى و سرين سبك زود از زنان دور شوى و دير نزديك آئي امرأ القيس از شنيدن اين سخنان خجل و خشمگين شد او را طلاق گفت و با خويش پيمان بست كه ديگر زن نكند جز اينكه از وى سه سئوال فرمايد و بسا زنانرا خواستگارى مينمود و از آنها سئوال ميكرد هفت چه باشد و چهار كدام است و دو چيست چون از جواب عاجز بودند روى برميتافت تا چنان افتاد كه شبي كوچ ميداد و در راه با سوارى دوچار شد كه او را دختركي زيباصورت رديف بود چون چشم امرأ القيس بر او افتاد دوشيزۀ پاكيزه‌تر از ماه يافت كه تنى چون سيم ساده و قامتى چون سرو آزاده داشت پس دلش بسوي او دويد و اسب بنزديك او رانده پيش شده اندك‌اندك آغاز سخن كرد نخستين گفت ايدخترك مرا از تو سه سئوالست بگو با من كه كدام است هفت و چه باشد چهار و چيست دو

آندختر گفت بدون تأمل اما السبعه اضراع الكلبة و اما الاربعه فاخلاف الناقه و اما اثنان فثديا المرأة يعنى هفت آن پستنهاى سگ ميباشد و چهار پستنهاى شتران و گاو و ستوران است و دو پستان زنان است امرأ القيس از فراست و عقل و صفوت خاطر او تعجب كرده دل بدو بست و او را از پدرش خواستارى نمود دختر گفت من بعقد تو درآيم بشرط آنكه ده تن عبد و ده تن كنيز و صد نفر شتر و سه سرفرس بكابين من عطا كنى آنگاه چون شب عرس پيش آيد من نيز از تو سه سئوال خواهم كرد اگر پاسخ دهى با تو هم‌بستر خواهم شد

امرأ القيس اين جمله پذيرفت آنگاه هريك راه خويش گرفته بمسكن خود شتافته‌اند امرأ القيس بعد از چند روز هديه از براى نامزد خويش تهيه كرد و آن مشكى از روغن و مشكى از عسل و بافته‌اى از قصب بدست غلام خود انفاذ قبيله عروس داشت آن غلام از نزد امرأ القيس بيرون شده نزديك بقبيله عروس بر سر چشمه آبى فرود شده آن بافته قصب را از رحل خود بدرآورد و آنرا پوشيد و در ميان درختان عبور نمود ناگاه آن قصب بشاخ درختى گير كرده پاره شد و از آنجا گذشته بر سر چشمه آمد در آنحال چند تن از عرب بنزد او رسيدند و در اطراف آن غلام نشسته‌اند آن غلام سر مشك روغن و عسل را گشوده هريك از ايشانرا مقدارى بخورانيد سپس بافته قصب را بيرون آورد از تن خود و در ميان بار خود استوار نمود و بقبيله عروس شتافت و هديهاى خود را تسليم داد چون خواست مراجعت كند آن دختر گفت ايغلام با مولاي خود بگو (ان ابى ذهب يقرب بعيدا و يبعد قريبا و ان امى ذهبت تشق النفس نفسين و ان اخى يراعى الشمس و ان سمائكم انشقت و ان وعائكم نضبا) غلام بنزد امرأ القيس آمد و اين كلمات بگفت

امرأ القيس گفت اين دختر ميگويد پدرم رفته است تا از بهر خصمى قوم خود با قوم بيگانه پيمان كند و مادرم رفته تا با زنى ديگر هم‌نفس و انيس باشد و برادرم انتظار ميبرد كه آفتاب فروشود تا گوسفندان خود را از چرا بياورد و ديگر اعلام كرده كه آن بافته قصب چاك داشته است و از مشك روغن و عسل چيزى كاسته است اكنون بگو تا با اين اشياء چه كرده‌اى غلام چون چنان ديد قصه خويش را راست بگفت و انابت جست

امرأ القيس او را معفو داشت و پس از روزى چند خود تصميم عزم داد كه بقبيله عروس شود پس صد نفر شتر سرخ‌موى برگزيد و بدان غلام سپرد و با او راه قبيله عروس پيش گرفت در ميان راه بر لب چاه آب فرود شد با غلام فرمود كه اين شتران را آب ده چون بر غلام آب دادن صد نفر شتر دشوار بود امرأ القيس خود باعانت بر خواست و بر لب چاه آمد دلو را در چاه افكند در اينوقت غلام فرصتى بدست كرده از قفاى امرأ القيس درآمده و او را بچاه افكند در حال شتران را برداشته بقبيله عروس آمد و شترها را بگذرانيد و گفت من خود امرأ القيس ميباشم و بدينجا شتافته‌ام كه با نامزد خود هم‌بستر شوم

چون اين خبر بدختر بردند فرمود از بهر او شترى ذبح كنند و از اعضاى نالايق او غذاى كرده بدو برند و جامه خواب او را در مكانى پست و عفن بگستردند غلام غذا بخورد و در آنجامه بخفت و چيزى نگفت چون صبح شد دختر پيام داد كه مرا با امرأ القيس پيمان است كه از او سه سئوال كنم و او جواب گويد اكنون اين سخنانرا جواب گوى

(فقالت مم تختلج شفتاك فقال لتقبيلى اياك) گفت اختلاج لبهاى تو از چيست پاسخ داد كه از بهر آنكه ترا به‌بوسم (فقالت مم تختلج كشحاك قال لالتزاقى اياك) گفت اختلاج تهيگاه تو از بهر چه افتد جواب داد براى اينكه بر اندام تو بچسبد (فقالت مم تختلج فخذاك قال لتلتوى اياك) گفت اختلاج رانهاى تو از چيست گفت براي آنكه حمل بر رانهاى تو شود

چون اين كلمات بانجام رفت آندختر با قوم خود گفت اين نه شوهر من است كه اين بيشرمى و جسارت از آزادگان نيايد بلكه اين عبدى است كه حيلتى انديشيده و خود را بدين درافكنده و حكم داد تا او را گرفته بند برنهادند و محبوس نمودند اما از آن سوى چون امرأ القيس بچاه افتاد و غلام از بى‌كار خود شد زمانى دراز بر نيامد كه قافله بدانجا عبور نمود يكى از مردم قافله بانك امرأ القيس را از ته چاه بشنيد رفقاى خود را آگهى داده امرأ القيس را از چاه بدرآوردند اين وقت بقبيله خود مراجعت كرده صد شتر ديگر برداشته با معدودى از مردم خود بقبيله عروس شتافت چون خبر بدختر بردند هم از بهر او بفرمود تا شترى ذبح كردند و از اعضاى نالايق آن خورشى كرده بنزد او بردند و جامه خواب او را در جاى پليد بگستردند امرأ القيس از آن خورش نخورد و گفت سنام و كبد نمكين آن كجا است كه از اين گونه خورش آورديد

پس برفته‌اند و غذاى نيكو آوردند و امرأ القيس بخورد و جامه خوابش را فرمود تا در مكانى نيكو بگستردند و بخفت و صبحگاه دختر از وى آن هرسه سئوال بنمود و جواب دل‌چسب بشنود اين وقت گفت قسم بجان خودم كه اين شوهر من است و حكم داد تا آن غلام را از محبس برآورده بقتل رسانيدند و ساز عرس كرده با امرأ القيس هم‌آغوش شد اين زن بعد از امرأ القيس بماند و درك زمان اسلام كرده ولى معلوم نيست كه آيا اسلام آورد يا نياورد و اللّه العالم

 

دختر ضمرة بن جابر

و قصه اين زن چنان بود كه عمرو بن هند كه ملك حيره بود و بعد از پدرش منذر ماء السماء سلطنت حيره باو رسيد و صاحب تاج و كمر گرديد و انوشيروان كه در اين وقت ملك الملوك ايران بود منشور سلطنت حيره بدو فرستاد و عمرو بن هند مردى درشت‌خوى و خشن‌طبع بود خلق بسيارى از بنى تغلب بقتل رسانيد كه چرا او را اطاعت نكردند در طلب خون از فلان قبيله و بخون برادرش سعد بن منذر خلقى را بآتش سوزانيد و قاتل برادرش سويد بن ربيعه بود و اين سويد دختر زرارة بن عديس تميمى را داشت و از او نه پسر نصيب او گرديد

چون سويد فرار كرد عمرو بن هند خطى به زراره نوشت كه فرزندان سويد را برداشته بحضرت حاضر ساز زراره چون سر از حكم پادشاه نتوانست برتافت دختر زادگان خود را برداشته هرنه‌تن را بنزديك عمرو آورد چون چشم عمرو بديشان افتاد بى‌توانى حكم بقتل آن كودكان داد و ايشان از غايت دهشت و وحشت چنگ در دامن زراره زدند و با جد خويش آويخته سخت بناليدند زراره بنگ باستغاثه برداشت گفت يا بعضى دع بعضا يعنى اى پاره‌هاى جگر من كه بعض من و جزو منيد واگذاريد بعض خود و جزو خود را زيرا كه من نيز قرين هلاكت و مشرف بر موتم و اين سخن در عرب مثل گشت

بالجمله عمرو بعد از قتل فرزندان سويد با خويش پيمان نهاد كه صد تن از قبيله بنى تميم را بخون برادر در آتش بسوزد و لشكر مجتمع ساخت آهنگ قبيله ايشان كرد چون بنى تميم از عزيمت عمرو بن هند آگهى يافته‌اند باطراف و اكناف جهان پراكنده شدند و هرطايفه بطرفى گريخته‌اند چون عمرو برسيد جز پيره‌زنى بجاى ايشان كس نبود لشكريان او را گرفته بنزد عمرو آوردند عمرو باو نظرى كرد پيره‌زنى سرخ‌روى بديد گفت ايعجوزه چنان دانم كه تو زن اعجمى باشى در پاسخ گفت (و الذى اسئله ان بخفض جناحك و يهد عمادك و يضع و سادك و يسلبك بلادك ما انا باعجميه)

يعنى قسم بآن كسيكه سئوال ميكنم ازو كه بال ترا پست كند و عماد ترا بشكند و مسند ترا بر هم بريزد و بلاد ترا فاسد و نابود كند كه من عجمى نيستم عمرو گفت پس كه باشى گفت من حمراء دختر ضمرة بن جابرم كه پدر بر پدر سيد سلسله بودم عمرو گفت شوهرت كيست گفت هوذة بن جزول عمرو گفت كجا است مكان هوذه گفت اين سخن مرد احمق است اگر من هوذه را ميدانستم خود چگونه بدست تو اسير ميگشتم

عمرو گفت هوذه چگونه مردى است گفت اين سخن نيز دلالت بر حمق تو كند زيرا كه او مردى نيست كه كسى او را نشناسد او مانند آفتاب معروف است (هو و اللّه طيب العرق سنى الفرع لا ينام ليلة يخاف و لا يشبع يضاف ياكل ما وجد و لا يسئل عما فقد) يعنى قسم بخداى كه خوى او نيكو است و اصل او بزرگ است و اعضان او عالى است نميخوابد در شبى كه آنشب ترس و بيم در كار باشد براى قبيله او و سير نميشود شبى كه در آن شب مهمان رسيده باشد هرچه فراهم كند بخورد و بخوراند و هر چه از دست او بيرون شود ياد آن نكند

عمرو بن هند گفت قسم بخدا كه اگر بيم نداشتم كه فرزندى چون پدر و شوهر و برادر حاصل كنى ترا زنده ميگذاشتم حمراء گفت هرگز مرا زنده مگذار زيرا كه تو جز بر زنان غلبه نخواهى جست و اين عار را از خود برنخواهى داشت اكنون بكن بر آنچه قدرت دارى كه از پى امروز فردائى است و ترا از اين مكافات فرارى نخواهد بود عمرو از اين سخنان درخشم شد حكم داد تا آتشى برافروزند و حمراء را در آتش بسوزانند چون آتش افروخته شد و چشم حمراء بر آتش افتاد فرمود الا فتى مكان عجوز يعنى هيچ جوان‌مردى نبود كه جاى اين عجوزه عقاب و نكال بيند و اين سخن در عرب مثل شد چون او را در آتش انداخته‌اند گفت هيهات صارت الفتيان حمما كنايت از اينكه جوانان همه نابود و خاكستر شدند و از بهر بازماندگان بي‌اثر و بيحاصل شدند و اين سخن نيز مثل شد

بالجمله اين ظلمهاى فاحش كه از عمرو بن هند بروز كرد كبر و خيلا در دماغ او راه كرده روزى با صناديد درگاه گفت آيا هيچكس از عرب را شناخته‌ايد كه مادر او را از خدمت و فروتنى مادر من عار داشته باشد گفته‌اند اگر هست مادر عمرو بن كلثوم خواهد بود چه پدر او مهلهل بن ربيعه است كه حشمت او آشكار است و عم او كليب بن وائل است كه اعز عرب است و شوهرش كلثوم بن مالك است كه افرس و اشجع قبايل است و پسرش عمرو است كه سيد قوم است

عمرو بن هند در اين مقام برآمد كه مادر عمرو بن كلثوم را بنزد مادر خود حاضر كرده تا او را بخدمتى گمارد فلذا در اين كار حيلتى انديشيد و نامه بعمرو بن كلثوم نگاشته اظهار ملاطفت كرده و هديه از بهر او بفرستاد و نوشت روزى‌چند ما را از ديدار خود شاد فرماى و مادر خود را نيز با خود بياور كه مادر من ميخواهد او را ديدار كند چون نامه او بعمرو بن كلثوم رسيد ليلى مادر خود را برداشته با گروهى از بني تغلب از اراضي جزيره روانه حيره گرديد

چون اين خبر بعمرو بن هند رسيد فرمان داد تا در ميانه حيره و فرات از بهر ايشان قبه بر سر پا كردند و خيمه‌اى در جنب آن قبه براى مادر عمرو بن كلثوم زدند آنگاه كه عمرو برسيد با عمرو بن كلثوم در خيمه جاى كردند و مادرش با ليلى در خيمه ديگر جاى دادند و عمرو بن هند با مادرش گفت كه خيمه خود را از خدمتكاران خالى بگذار تا تو باشى و ليلى آنگاه من از خيمه خويش از تو چيزى طلب كنم تو بعذر اينكه كنيزان حاضر نيستند آنچيز را از ليلى طلب نما تا برخيزد و بنزد تو آرد و بدين حيله فرمان تو بدو روان شده خواهد بود

اين وقت عمرو بن هند با وجوه مملكت در خيمه قرار گرفته‌اند و ليلى با هند در خيمه ديگر جاى كردند و هند بفرمودۀ پسر مجلس را از كنيزكان تهى ساخت در اين هنگام خان طعام حاضر كردند اين وقت عمرو بن هند بانك بدان سوى خيمه داد و چيزى طلب كرد و هند روى با ليلى نموده گفت دست به خدمتكاران و پرستاران نميرسد چه باشد اگر برخيزى و آن چيز كه طلب كردند حاضر فرمائى چون ليلى اين سخن بشنيد جهان در چشمش تاريك شد گفت مرا در تحت حكومت خود ميدارى و فرياد بركشيد و اذلاه يا لتغلب

چون صداى او بلند شد و عمرو بن كلثوم آواز مادر بشنيد و دانست كه ميخواهند مقام او را پست كنند و از او كار پرستاران بخواهند نايرۀ خشم در كانون خاطرش افروخته شد فورا از جاى برخواست و شمشير عمرو بن هند را كه از ستون خيمه آويخته بود برگرفت و بدويد و سر عمرو بن هند را از تن دور كرد و حكم داد تا بنى تغلب جنبش كردند و هرچه در آن خيمه بود بغارت بردند پس مادر خود را برداشته از همانجا روانه جزيره شد

و اين عمرو بن كلثوم در پانزده سالگى سيد قوم شد و يكصد و پنجاه سال عمر كرد و يكى از فصايد سبعه معلقه منسوب بدو است و نسب او منتهى بنزار بن معد بن عدنان ميرسد و او را نصايح نيكو است با فرزندان خود

 

خماعه بنت عوف بن محلم

زوجه حرث بن عمرو كندي كه نادرۀ عصر خود بوده و قصه او چنان است كه حرث بن عمرو كندى چون بشنيد كه عوف بن محلم را در سراى دختر دوشيزه‌ايست كه نظير او در عرب ديده نشده است و او را خماعه نام است حارث دل باو بست و عجوزه‌اى را از ميان زنان كنده پيش خواند كه عصام نام داشت و باو گفت كه نزد مادر خماعه بشتاب و از حال دختر او آگهى بگير كه بر چگونه است و مرا خبر كن عصام بنزد مادر خماعه شد و قصه را بگفت او عصام را بنزد خماعه فرستاد و گفت ايفرزند اين زن بجاى خاله تو است هيچ عضو خويش را از او پوشيده مدار و از هرچه به‌پرسد جواب بگوى اين‌وقت عصام خماعه را در پس پرده برده عريان ساخت و هرعضو او را از عضو ديگر بهتر ديد چنانكه بدانگونه در هيچكس گمان نداشت

پس از نزد او بيرون آمد و ميگفت ترك الخداع من كشف القناع يعنى چون پرده برگرفته شد ديگر حيلت و خدعه باقى نميماند و اين سخن در عرب مثل گشت بالجمله عصام طريق خدمت حارث گرفته و چون حارث او را از دور بديد گفت ما ورائك يا عصام گفت چه پرسى از خماعه كه آفتاب چاشتگاه با فروغ رخش جاى در تيرۀ چاه كند و ستاره يمن از غيرت لبش به بيت حزن رود و از سر تا بپاى او جزوجزو برشمرد و عضو عضو را ستايش كرد

حارث از بيانات عصام ديوانه شد ويرا بخواستگارى برانگيخته و خماعه را عقد بست آنگاه كه جهاز او كردند و خواسته‌اند ويرا بخانه شوهر بفرسته‌اند مادر خماعه گفت ايفرزند چون بخانه شوهر شوى اين پند و اندرز مرا بياد دار اولا بدانكه هيچ دختر را از شوهر گريز نباشد اگر غناى پدر و مادر دختر را از شوهر مستغنى ميساخت تو هرگز بشوهر نميرفتى پس واجب است كه او را بر خود پادشاه بدانى و نزد او چنان باشى كه كنيزكان در نزد موالى خود هستند تا او نيز از بهر تو عبدى شود ايدخترك من شوهر خود را از در اطاعت باش و خوى با قناعت نما و خود را در چشم او از در قبح و كراهت جلوه مده و چون او را گرسنه يابى زودش خوردنى پيش‌كش كه مرد گرسنه زود غضب كند و هرگز او را از خواب بيدار مكن كه تنقيص نوم غضب را برانگيزد و مال و اولاد او را حفظ و حراست كن و هرگاه او را شاد يافتى اظهار اندوه مكن و چون اندوه و محزون ويرا ديدى آغاز سرور و فرح منما و او را از همه‌كس گرامى‌تر بدار و رضاى او را بر رضاى خود اختيار كن و هواى او را بر هواى خود پادشاهى ده بالجمله از پند و اندرز به‌پرداخت و خماعه را بسراى حارث فرستاد روزگارى با هم بسر بردند تا حارث وداع جهان گفت

اين وقت قبيله بنى عبس فرصت يافته بر او تاخته‌اند و اسب و جامه حارث را بغارت برگرفته‌اند و خماعه را اسير كردند جوان‌مردى پيدا شد خماعۀ را بشناخت و او را از ايشان گرفته و با او گفت ايخماعه پرده بروى خود بگير كه هيچكس از عرب اين روى كه چون آفتاب است بينقاب ديدار نكند تا اينكه روى پدر بينى و صد شتر به بهاى خماعه بداد و ويرا بخانه خويش آورده بزرگوار بداشت تا او را به پدرش برگردانيد روزگارى بر اين گذشت همين شخص كه خماعه را از اسيرى نجات داد او را با بكريون مصاف افتاد و اسير شد خماعه صد شتر بداد و او را آزاد كرد

تو نيكى ميكن در دريه انداز

كه ايزد در بيابانت دهد باز

حقير گويد چون اختصار مطلوب است بهمين مقدار اقتصار كرديم در تراجم بانوان صالحه از امم سالفه

 

فصل سوم در شومى و شرارت جمعي از زنان

كه در مقابل رياحين الشريعه نيستند مگر خار مغيلان

 

عناق بنت آدم ابو البشر ع

عناق بضم العين اول زنى است كه در روى زمين فساد كرد و خداوند متعال او را هلاك كرد

زنان چون آتش‌انداز تندخوئى

زن و آتش ز يك جنسند گوئى

چه زن يار كسان شد مار از او به

چه تر دامن بود گل خار از او به

حذر كن زان بت نسرين برودوش

كه هردم با خسى گردد هم‌آغوش

منه در محفل عشرت چراغى

كز او پروانه‌اى گيرد سراغي

جهان داور چه گيتى را بنا كرد

پى ايجاد زن انديشها كرد

جهانى را بهم آميخت ايزد

همه در غالب زن ريخت ايزد

ز طبع زن بغير شر چه خواهى

وزين موجود افسون‌گر چه خواهى

علامه مجلسى در جلد اول حيوة القلوب در اواخر احوالات آدم ابو البشر عليه السّلام مينويسد كه در كتب معتبره از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام منقولست كه اول كسى كه بغى و طغيان كرد عناق دختر آدم ابو البشر بود در هردستى بيست انگشت داشت و هرانگشتي دو ناخن بلند داشت مانند دو داس بزرگ و جاى نشستن او يك جريب زمين بود چون بغى كرد خدا فرستاد براى او شيري مانند فيل و گرگى مانند شتر و كركسي مانند الاغ و اين جانوران در اول آفرينش چنين بزرگ بودند پس خدا اينها را مسلط گردانيد تا او را كشته‌اند

و بعضى از روايات منقولست كه عوج پسر همين عناق بوده و او جبارى بود دشمن خدا و دشمن اسلام و جثه عظيمى داشت دست ميزد و ماهى از ته دريا ميگرفت و بلند ميكرد بسوى آسمان و در حرارت آفتاب بريان ميكرد و ميخورد و عمر او سه هزار ششصد سال بود و چون نوح عليه السّلام خواست بكشتى سوار شود عوج بنزد او آمد و گفت مرا با خود بكشتى به‌بر حضرت نوح عليه السّلام فرمود كه من باين مامور نشدم پس آب از زانوهاى او نگذشت و ماند تا ايام موسى عليه السّلام و موسى او را كشت

مؤلف گويد اگر اين روايت افسانه نباشد اعجب از عوج ديده و شنيده نشده آيا كدام مرد با مادرش عناق جماع كرده تا عوج را بوجود آورده بعضى پدرشرا عنق نوشته‌اند و اللّه على كل شيئى قدير

و نيز مجلّسى در فصل پنجم احوالات موسى عليه السّلام از كتاب مذكور مينويسد كه در كتاب عرايس روايت كرده كه طول قامت عوج بيست و سه هزار سيصد و سى و سه ذراع بوده گويند كه او سنگى بقدر لشكرگاه موسى از كوه جدا كرده آورد كه بر لشكر آنحضرت بيندازد حق‌تعالى هدهد را فرستاد آن سنگ را سوراخ كرد تا بگردن او افتاد و او بر زمين افتاد پس موسى عليه السّلام آمد و طول آنحضرت ده ذراع بود و ده ذراع جست از زمين و عصا را بر كعب عوج بزد و بآن زدن هلاك شد و هنگاميكه موسى نقبا را فرستاده بود در شهر اريحا كه تحقيق حال عمالقه بنمايد چون عوج نقبا را ديد ايشانرا برداشت و در دامن خود گذارد آورد بنزد زنش بر زمين ريخت و با زن خود گفت اين جماعتند كه ميخواهند با ما قتال كنند خواست كه پاى خود را بر بالاي آنها بمالد و آنها را هلاك كند زنش گفت بگذار ايشانرا برگردند و خبر شما را از براى قوم به‌برند پس ايشان در آن شهر گشته‌اند و احوال ايشانرا معلوم كردند خوشه انگور ايشانرا پنج نفر از بنى اسرائيل با چوب ميتوانسته‌اند برداشت و در نصف پوست انار ايشان چهار نفر ميتوانسته‌اند نشست حقير گويد لا يخفى كه كتاب عرايس از كتب عامه است و متفردات او قابل اصغا نيست چون مجلسى نقل كرده بود بنده هم آنرا نقل كردم و العلم عند اللّه و زن عوج آيا چگونه زنى بوده كه توانسته با عوج هم‌بستر شود

زن و اژدها هردو در خاك به

جهان را از اين هردو ناپاك به

 

زن جباريكه امر بقتل ادريس پيغمبر عليه السلام كرد

حاصل مجموع رواياتى كه در جلد پنجم بحار و ديگر كتب احاديث و تواريخ است اين است كه خداوند متعال در كتاب كريم خود ميفرمايد (وَ اُذْكُرْ فِي اَلْكِتٰابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كٰانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا وَ رَفَعْنٰاهُ مَكٰاناً عَلِيًّا) يعنى ياد كن در قرآن ادريس را كه بود مردى بسيار تصديق‌كننده و بسيار راست‌گو و پيغمبرى بود از جانب خداى متعال و بالا برديم او را بمكان بلند يعنى او را بآسمان بالا برديم

و ادريس نامش اخنوخ بود چون تدريس علوم كرد او را ادريس گفته‌اند و او يكى از اجداد رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم است و اول كسى است كه بقلم چيزى نوشت و اول كسى است كه جامه دوخت و پوشيد چون پيشتر پوست ميپوشيدند و منزل او در مسجد سهله بود و هنگام خياطى تسبيح و تهليل و تكبير و تمجيد حضرت حق‌تعالى مينمود سى صحيفه خداى تعالى بر او نازل گردانيد و مشغول بدعوت خلايق گرديد و در عصر او پادشاه جبارى بود روزى بعزم سير بناگاه عبور كرد بزمين سبز خوش‌آيندى كه ملك يكى از اصحاب ادريس بود و تابعان ادريس را در آنوقت رافضى ميگفته‌اند چون دين سلطان را ترك كردند و تابع ادريس شدند

سلطان را گفته‌اند كه اين زمين ملك يكى از رافضيان است سلطان را آن زمين خوش آمد و صاحب او را طلبيد و از او درخواست كرد كه آنرا بفروشد آنمرد گفت عيالات من باين زمين محتاج‌ترند از تو من آنرا نميفروشم و نمى‌بخشم ترك كن زكر اين زمين را

پادشاه در غضب شد و متغير گرديد و غمناك و متفكر بجانب اهل خود برگشت و او زنى داشت از ازارقه و او را بسيار دوست ميداشت و در كارها با او مشورت ميكرد چون در مجلس خود قرار گرفت زنرا طلبيد كه با او مشورت كند چون زن او وارد مجلس گرديد پادشاه را بسيار غضب‌آلود و غمناك مشاهده كرد گفت ترا چه ميشود كه چنين غضب‌آلوده و غمناكى پادشاه قصه را با زن خود گفت زن گفت اى پادشاه كسى غم ميخورد و بغضب ميآيد كه قدرت بر تغيير و انتقام نداشته باشد و اگر نميخواهي كه او را بى‌حجتى بكشى من تدبيرى در باب كشتن او ميكنم كه زمين بدست تو بيايد و ترا در نزد اهل مملكت عذرى بوده باشد

پادشاه گفت آن تدبير چيست زن گفت جماعتى از ازارقه كه اصحاب منند ميفرستم بنزد او كه او را بياورند و نزد تو شهادت بدهند كه او بيزارى جسته از دين تو پس جائز ميشود ترا كه او را بكشى و زمين او را تصرف كنى پادشاه گفت پس بكن اين كار را و آن زن اصحابى چند داشت از ازارقه كه بر دين آن زن بودند و حلال ميدانسته‌اند كشتن رافضيان را كه از اصحاب ادريس بودند

پس آنجماعت را طلبيد و ايشان نزد پادشاه شهادت دادند كه اين رافضى از دين سلطان بيزار شده است باين سبب پادشاه او را كشت و زمين او را گرفت اينوقت حق تعالى براى آن مؤمن غضب كرد بر ايشان و وحى نمود بادريس و گفت برو نزد آن جبار و باو بگو كه راضى نشدى كه بندۀ مرا بى‌سبب كشتى تا اينكه زمين او را نيز براى خود گرفتى و عيال او را محتاج و گرسنه گذاشتى بعزت و جلال خودم سوگند ميخورم كه در قيامت براي او از تو انتقام بكشم و در دنيا پادشاهي را از تو سلب ميكنم و عزت ترا بدل بذلت ميكنم و شهر ترا خراب ميكنم و گوشت زنت را بخورد سگان خواهم داد همانا حلم من ترا مغرور كرده

پس حضرت ادريس بر پادشاه داخل گرديد و تبليغ رسالت نمود در حاليكه جماعتى در اطراف پادشاه نشسته بودند آن پادشاه جبار گفت بيرون رو از مجلس من اى ادريس كه از دست من جان بدر نخواهى برد اينوقت زنشرا طلبيد و رسالت ادريس را براى او نقل كرد زن گفت كه مترس از رسالت خداى ادريس كه من كسيرا ميفرستم كه ادريس را بكشد و باطل شود رسالت خداى او و آنچه پيغام براى تو آورده پادشاه گفت پس بكن اينكار را بعضى از اصحاب ادريس از قصه آگاه شدند ادريس را خبر كردند كه جماعت ميخواهند ترا بقتل برسانند آن زن چهل كس را فرستاد از ازارقه كه ادريس را بقتل برسانند

چون آمدند بآن محلى كه ادريس با اصحاب خود مينشست او را در آنجا نيافته‌اند و برگشته‌اند اصحاب ادريس چون دانسته‌اند كه اين جماعت براى كشتن ادريس آمده بودند متفرق شدند و ادريس را پيدا كردند و او را گفته‌اند امروز چهل نفر از ازارقه براى كشتن تو آمدند و ترا نيافته‌اند اكنون در حضر باش كه اگر ترا پيدا كنند خواهند كشت

ادريس مناجات كرد عرض كرد پروردگارا مرا فرستادى بسوى جبارى پس رسالت ترا باو رسانيدم و مرا تهديد بكشتن كرد و اكنون در مقام كشتن من است خدا وحى كرد كه از شهر بيرون رو و مرا باو واگذار ادريس اصحاب خود را جمع كرد و آنها را از وحى الهى آگاه نمود و فرمان داد كه از اين شهر بيرون رويد و در بلاد متفرق گرديد كه خداوند متعال اين شهر را خراب خواهد كرد چون ادريس و اصحابش بيرون رفته‌اند خداى متعال بارانرا از ايشان قطع كرد و ببلاى قحط و تنگى دچار شدند و سلطنت آن پادشاه بدل بذلت شد و خدا او را كشت و شهرش را خراب كرد و زنش شبهاى تاريك بگدائى بيرون ميآمد كه شايد لقمه نانى پيدا كند و سد جوع بنمايد

شبى سگها جمع شدند و او را پاره‌پاره كردند و گوشت او را خوردند بيست سال به بلاى قحط دچار بودند تا اينكه توبه كردند و در خانه خدا رفته‌اند خداوند رحيم بر آنها ترحم كرد و ادريس را بر آنها ظاهر نمود و دعا كرد باران باريد و از بلاى قحط خلاص شدند و بادريس ايمان آوردند و نعمت از هرطرف بآنها رو آورد و ادريس عليه السّلام به پنج واسطه بآدم ابو البشر ميرسد و ولادت او در سنه ۶٣٣ بعد از هبوط آدم عليه السّلام بوده و او را اخنوخ نام بود چون بتدريس حكمت و سنت مواظب بودي او را ادريس گفته‌اند و در اين دنيا تا سنه ٨۶۵ سال زندگانى كرد سپس بعالم بالا عروج نمود و تدريس علم نجوم از فضائل آنحضرت است

و گويند بهفتاد دو لغت تكلم ميكرد و صد شهر در جهان بنيان نمود و بيشتر خلق زمين او را اطاعت كردند و گرد جهان بسيار برآمد و مردمرا دعوت بتوحيد مينمود و روزگارى سلطنت هم داشت و اللّه العالم

 

زوجه نوح پيغمبر عليه السلام

در سورۀ تحريم ميفرمايد (ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَتَ نُوحٍ وَ اِمْرَأَتَ لُوطٍ كٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا صٰالِحَيْنِ فَخٰانَتٰاهُمٰا فَلَمْ يُغْنِيٰا عَنْهُمٰا مِنَ اَللّٰهِ شَيْئاً وَ قِيلَ اُدْخُلاَ اَلنّٰارَ مَعَ اَلدّٰاخِلِينَ)

يعنى مثل زده است خداوند متعال براى آنان كه كافر شدند بزن نوح و زن لوط كه بودند در حباله نكاح دو پيغمبر برگزيده و بندۀ شايسته از بندگان ما پس خيانت كردند با ايشان و در اثرۀ خيانت هيچ نفع نبخشيدند آن دوبنده ايشانرا از عذاب خدا و بآن زنها گفته شد كه داخل شويد در آتش جهنم با داخل‌شوندگان)

و احاديث خاصه و عامه متفق است كه خيانت آنها فقط كفر آنها و عدم ايمان ايشان بود زن نوح نمامى ميكرد و اگر كسى بنوح عليه السّلام ايمان ميآورد كفار را خبر ميكردند و خيانت ديگر از ايشان بروز نكرد مثل عايشه و حفصه كه ترجمه و خيانت آنها را در جلد ثانى رياحين الشريعه نقل كرده‌ام و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران تصريح دارند كه آيه شريفه كنايه بعايشه و حفصه است

بالجمله خداوند متعال ميخواهد بمردم عالم بفهماند كه نجات و سعادت و رستگارى در ايمان بخدا و رسول است هم‌بستر با امام يا پيغمبر سودى ندارد و همچنين مؤمنه هرگاه ايمان بخدا و رسول داشته باشد و دچار مرد كافري باشد از ايمان او كاسته نشود چنانچه در ذيل آيۀ مذكوره قصه آسيه را مثل ميزند ميفرمايد

(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ) گويندۀ اين كلام آسيه زوجه فرعون بود كه شرح حال او را در جلده رياحين الشريعه تفصيل داده‌ام كه عرض ميكند خدايا براى من بنا بفرما در نزد خودت خانه‌اى در بهشت و مرا از عذاب و شكنجه قوم فرعون نجات بده و از دست اين ظالمان كفار آسوده بفرما آسيه با اينكه همسر فرعون كافر بود ايمان او بمرتبه كمال بود حضرت رضا عليه السّلام ميفرمايد بما نميرسد احدى مگر بسبب تقوى و پرهيزكارى و اخبار در اين باب بسيار است

اما نوح پيغمبر عليه السّلام اسمش عبد الغفار و از كثرت گريه او را نوح گفته‌اند و كسب او نجارى بود و در غربى فرات منزل داشت مردى بلندقامت و تنومند گندم‌گون با محاسن انبوه هشتصد و پنجاه سال كه از عمر او رفت مبعوث برسالت گرديد و نهصد و پنجاه سال در ميان قوم خود مشغول بدعوت بود و مجموع عمر او دو هزار و پانصد سال بود

بنابر بعضى اقوال و قيل هزار و هشتصد سال بوده چون قوم او ايمان نياوردند مگر قليلى در حق آنها نفرين كرد و مامور شد بساختن كشتى در مدت سى‌سال كشتى را تمام كرد و هركه با او ايمان آورد در كشتى نشست نجات يافت و هركس سوار بر كشتى نوح نشد غرق گرديد و در اين امت هركس متمسك بولايت اهل بيت عليهم السلام شد نجات دارد و اگرنه سر از گريبان جهنم بيرون خواهد كرد رسولخدا فرمود مثل اهل بيتى كه سفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف منها فالى النار هوى و اين روايت متفق عليه فريقين است

 

زوجه لوط پيغمبر عليه السلام

مجلسى در آخر تاريخ لوط در كتاب حيوة القلوب ميفرمايد در اسم زن لوط خلاف است و اهله و والفه و والهه هرسه گفته‌اند و چون خداوند متعال جبرئيل را با جمعي از ملائكه براي هلاك قوم لوط فرستاد چون بخانه لوط وارد شدند زن لوط هيئت نيكوئى از ايشان مشاهده كرد بر بالاى بام رفت و دست بر هم زد قوم صداى دست او را نشنيدند پس دود كرد بر بالاى بام خانه چون دود را ديدند بسوى خانه لوط دويدند زن لوط بنزد ايشان آمد گفت گروهى نزد لوط هستند كه من باين حسن و جمال تابحال كسيرا نديدم چون هجوم كردند و لوط از مدافعه عاجز شد جبرئيل فرياد كرد كه اى لوط بگذار داخل بشوند چون داخل شدند بانگشت خود اشاره كرد بسوى ايشان همه كور شدند

و زوجه لوط كار او اين بود كه اگر ميهمانى بر لوط در شب وارد ميشد ميرفت بالاى بام صفير ميكشيد و آتش ميكرد و اگر روز بود دست ميزد و دود ميكرد و چون ملائكه بخانه لوط درآمدند و لوط نميدانست كه ايشان ملائكه هستند آمد بنزد زنش و فرمود امشب مهمانى چند بر من وارد شدند قوم خود را خبر مكن از آمدن ايشان تا هرگناه كه تا حال كرده‌اى از تو عفو كنم گفت چنين باشد و زن لوط از همان طايفه بود و دختران لوط هم از همين زن بودند

بالاخره نصيحت لوط بآن زن فايدتى نكرد و قوم خود را خبر كرد چون هجوم آوردند لوط گفت ايكاش مرا قوتي بود تا پناه ميبردم بركن شديد چون جبرئيل آنها را كور كرد و برگشته‌اند با لوط گفته‌اند چون پارۀ از شب بگذرد فرزندان خود را بردار و از شهر بيرون برو مگر زن تو كه باو خواهد رسيد آنچه بآنها ميرسد چون لوط با فرزندانش حركت كردند زنش خواست قوم خود را خبر كند صداى عظيمى شنيد و از آن صدا هلاك گرديد يا سنگى بر سر او آمد كه بجهنم واصل شد

اما لوط پيغمبر مرسل بود و پسر برادر يا پسرخالۀ ابراهيم خليل عليه السّلام بود و او ختنه‌كرده متولد گرديد و ايمان بابراهيم خليل آورد و ساره خواهر لوط بود بالاخره از قبل ابراهيم عليه السّلام مأمور شد براى هدايت هفت شهر كه بر سر راه قافله بودند و آن شهرها در نواحى شام بود لوط مدت بسيارى در ميان آنها مشغول نهى از منكر بود بعضى گفته‌اند مدت سى سال چندانكه آنها را از آن عمل قبيح منع ميكرد فايدتى نكرد بالاخره با لوط گفته‌اند اى لوط اگر دست از نصيحت ما برندارى هرآينه ترا سنگسار خواهيم كرد و از اين شهرها بيرون كنيم پس لوط بر ايشان نفرين كرد تا ملائكه شهرهاى آنها را سرنگون كرد و صاحب نفسى از آنها زنده نماند و در اين امت هركس اين عمل قوم لوط بنمايد و بى‌توبه بميرد ملحق بقوم لوط خواهد شد

 

زوجه هود پيغمبر ع

على بن ابراهيم روايت كرده است كه عاد قبيله و قوم هود عليه السّلام بودند شهرهاى ايشان در باديه‌اى بود از شقوق تا اجفر و شهرهاى ايشان چهار منزل بود و زراعت و درخت خرما بسيار داشته‌اند و عمرهاى دراز و قامتهاى بلند بود ايشانرا پس بت پرستيدند و خدا هود را بر ايشان مبعوث گردانيد كه دعوت كند ايشانرا باسلام و ترك بت‌پرستى

پس بت پرستيدند و بهود ايمان نياوردند و او را آزار كردند پس خدا هفت سال بارانرا از ايشان منع كرد تا قحط در ميان ايشان بهم رسيد و هود خود نيز مشغول زراعت بود و آب ميكشيد براى زراعت پس جمعى آمدند بدر خانۀ او او را ميخواسته‌اند ناگاه ديدند كه از خانۀ هود پيرزالى بيرون آمد سفيدمو و يك‌چشم و گفت كيستيد شما گفته‌اند ما از فلان بلاد آمده‌ايم خشك‌سالى در ميان ما بهم رسيده است آمده‌ايم كه هود از براى ما دعا كند كه باران در بلاد ما ببارد

آن زن گفت كه اگر دعاى هود مستجاب ميشد از براى خودش دعا ميكرد كه زراعتش همه سوخته است از كم‌آبى گفته‌اند الحال كجا است گفت در فلان موضع است پس آمدند بخدمت آنحضرت و گفته‌اند اى پيغمبر خدا شهرهاى ما خشكيده و باران نميبارد از خدا سئوال كن كه باران بر ما بفرستد و فراوانى نعمت بما عطا كند.

پس هود مهياي نماز شد و پس از نماز براى ايشان دعا كرد و بايشان فرمود بر گرديد كه خدا براى شما باران فرستاد و فراوانى در بلاد شما بهم رسيد پس گفته‌اند اى پيغمبر خدا ما چيز عجيبى ديديم فرمود كه چه ديديد گفته‌اند در منزل تو پيرزالى سفيدموى يك‌چشم‌كورى ديديم و سخنان او را نقل كردند

هود فرمود آن زن من است و من دعا ميكنم كه خدا عمر او دراز كند گفته‌اند بچه سبب او را دعا ميكنيد فرمود زيرا كه خدا هيچ مؤمنيرا نيافريده است مگر آنكه او را دشمنى هست كه او را آزار ميكند و اين دشمن من است و دشمن من كسى باشد كه من مالك اختيار او باشم بهتر است از آنكه كسي باشد كه او مالك اختيار من باشد

اما هود پيغمبر نسب بسام بن نوح ميرساند بفاصله پنج پشت بسام بن نوح ميرسد چون چهل سال از سن او گذشت مبعوث برسالت شد چون تبليغ رسالت كرد چندان او را زدند كه يكشبانه‌روز بيهوش بود ولى بعد از آن خداى تعالي باو هيبتى مرحمت كرد كه ديگر قادر بزدن او نبودند ولى او را بسفاهت نسبت ميدادند و مردمانى از قوم هود تنومندتر و بلندقامت‌تر و قوى‌تر نبودند و بسا چهارصد سال عمر ميكردند بالاخره هود از ايمان قوم خود نااميد شد مدت بسيارى در ميان آنها مشغول دعوت بود نتيجه نگرفت در حق آنها نفرين كرد خداى متعال ريح عقيم را بر آنها مسلط گردانيد تا همه را هلاك گردانيد

 

ملكا فرمان داد ناقۀ صالح را پى كنند

مجلسى در جلد اول حيوة القلوب در اواخر تاريخ صالح پيغمبر روايت ميكند كه سبب پى كردن ناقه صالح اين بود كه زنى كه او را ملكا ميگفته‌اند پادشاه ثمود شده بود چون ديد مردم رو بصالح ميروند و بسا رياست بآنحضرت منتقل بشود ملكا بر آنحضرت حسد برد پس گفت بزنيكه از آن قوم كه او را قطام ميگفته‌اند او معشوقۀ قدار بن سالف ١بود و او مرد سرخ‌روى سرخ‌موي كبودچشمى كه فرزند زنا بود و پدر او معلوم نبود و زن ديگر كه او را قبال ميگفته‌اند و او معشوقه مصدع بود و قدار و مصدع هرشب با يك‌ديگر مى‌نشسته‌اند و شراب ميخوردند پس ملكا بآن دو ملعونه گفت كه اگر امشب قدار و مصدع بنزد شما بيايند بايشان دست مدهيد و بگوئيد ملكۀ ما دل‌گير و غمگين است براى ناقۀ صالح ما اطاعت شما نميكنيم تا شما ناقه را پى كنيد

پس چون قدار و مصدع بنزد ايشان آمدند ايشان اين سخن گفته‌اند و آنها قبول كردند كه ناقه را پى كنند چون ناقه متوجه شد بسوي آبگاه خود كه نوبۀ آن بود چون از آب خوردن برگشت قدار بر سر راهش نشست ضربتى بر آن ناقه زد اثرى نكرد پس ضربت ديگر زد و او را پى كرد ناقه بر زمين افتاد فرزندش گريخت و بكوه بالا رفت و سه مرتبه بسوى آسمان فرياد كرد وا اماه و از نظر غائب گرديد پس قوم صالح آمدند و گوشت ناقه را در ميان خود قسمت كردند كودك و بزرگى نماند مگر آنكه از گوشت او خوردند

(١) قدار بضم قاف شقى من الاشقياء قطام بر وزن غلام و كذا قبال

اما صالح پيغمبر عليه السّلام بهشت پشت بسام بن نوح نسبش منتهى ميشود بنابر نقل قطب راوندى و صالح مبعوث برسالت شد هنگاميكه شانزده سال از عمر او گذشته بود و در ميان ايشان ماند تا عمر او بصد و بيست سال رسيد و ايشان اجابت نميكردند صالح را و هفتاد بت داشته‌اند كه آنرا ميپرستيدند صالح بايشان فرمود ايقوم من مبعوث شدم بسوى شما شانزده ساله و اكنون صد و بيست سال از عمر من ميرود من بر شما دو چيز را ميگويم اگر خواهيد سئوال كنيد از من تا سئوال كنم از خداى خود تا اجابت فرمايد مرا بآنچه شما سئوال كرديد و اگر خواهيد من سئوال كنم از خدايان شما اگر مرا جواب گفتند من از ميان شما ميروم من از شما ملول شدم شما هم از من ملول شديد گفته‌اند ايصالح اكنون با ما بانصاف آمدى پس وعده كردند روزى را كه به صحرا بيرون بروند صحرائى كه در بيرون شهر ايشان بود و طعام و شراب خود را كشيدند و خوردند و آشاميدند و چون فارغ شدند حضرت صالح را طلبيدند و گفته‌اند ايصالح سئوال كن پس صالح بنزد بت بزرگ ايشان آمد و بپرسيد كه اين چه نام دارد ايشان نامش را گفته‌اند صالح بآن نام او را ندا كرد فرمود چرا جواب نميگويد گفته‌اند ديگرى را بخوان آنهم جواب نگفت صالح فرمود چرا جواب نميگويند و همچنين تا همه بتها را بنامهاى ايشان خواند و هيچيك جواب نگفته‌اند پس صالح بايشان گفت كه ايقوم ديديد كه من همه خدايان شما را ندا كردم و هيچيك جواب من نگفته‌اند اكنون از من سئوال كنيد كه من از خداى خود سئوال كنم تا در ساعت شما را اجابت بنمايد اين وقت رو كردند به بتها كه چرا جواب صالح را نگفتيد باز جوابي نشنيدند در آنحال با صالح گفته‌اند قدرى از ما دور شو و ما را با خدايان خود بگذار صالح عقب رفت در آنحال ظرفها و فرشها را جمع كردند و در پيش بتها بخاك غلطيدند و گفته‌اند اگر امروز جواب صالح را نگوئيد ما رسوى ميشويم

اين وقت صالح را طلبيدند بعد از اينكه مدتى با خدايان خود در سوزوگداز بودند گفته‌اند اكنون سئوال كن تا جواب بگويند صالح يك‌يك را بنام ندا كرد و هيچيك جواب نگفته‌اند

صالح فرمود ايقوم روز بنهايت شد و اينها جواب نميگويند پس از من سئوال كنيد تا از خداى خود بخواهم تا در همين ساعت شما را اجابت بنمايد پس از ميان خود هفتاد كس انتخاب كردند از سرگردها و بزرگان خود پس ايشان گفته‌اند اى صالح هرگاه اين هفتاد نفر ترا اجابت كردند همۀ اهل شهر ترا اجابت مينمايند صالح فرمود همۀ شماها باين جماعت راضى هستيد گفته‌اند بلى آن هفتاد نفر گفته‌اند اگر آنچه ما طلب كرديم و خداي تو براى ما ظاهر گردانيد همه ما ايمان ميآوريم و جميع اهل شهر متابعت تو مينمايند

صالح فرمود اكنون هرچه ميخواهيد درخواست كنيد ايشان اشاره كردند بكوهى كه در نزديكى آنها بود گفته‌اند اى صالح بيا برويم بنزديك اين كوه كه در آنجا سئوال كنيم چون بنزد كوه رسيدند گفته‌اند ايصالح سئوال كن از پروردگارت كه در همين ساعت بيرون آورد پروردگار تو از اين كوه شتر مادۀ سرخ‌موى بسيار سرخ پركركى كه ده ماهه آبستن باشد و از پهلو تا پهلوى ديگرش مسافتى باشد صالح فرمود از من سئوال كرديد چيزى را كه بر من عظيم است و بر پروردگار من بسيار سهل و آسانست

پس صالح از خدا سئوال كرد و در ساعت كوه شكافته شد و آوازى عظيم ظاهر شد كه نزديك بود كه عقلها از شدت آن پرواز كند و اضطراب كرد كوه بنحويكه اضطراب ميكند زن در هنگام زائيدن پس ناگاه سر ناقه از شكاف كوه نمودار گرديد و هنوز گردنش بيرون نيامده بود كه شروع به نشخوار كرد پس جميع بدنش بيرون آمد تا بر روى زمين درست ايستاد چون اين حال غريب را مشاهده كردند گفته‌اند ايصالح چه بسيار زود اجابت كرد پروردگار تو اكنون سئوال كن تا فرزندش را هم بيرون آورد صالح دعا كرد در حال فرزند از ناقه جدا شد و برگرد ناقه ميگرديد صالح فرمود آيا ديگر چيزى باقى مانده گفته‌اند بيا برويم در نزد قوم خود و ايشانرا خبر دهيم به آنچه ديديم تا ايمان بتو بياورند

چون برگشته‌اند از اين هفتاد كس هنوز بقوم خود نرسيده شصت و چهار كس مرتد شدند و گفته‌اند جادو كرد و شش كس ثابت ماندند و گفته‌اند آنچه ديديم حق بود و ميان ايشان سخن بسيار شد و برگشته‌اند تكذيب‌كننده مگر آن شش نفر و از آن شش نفر نيز يك نفر شك كرد و آخر در ميان آنها بود كه ناقه را پى كردند و حق‌تعالى وحى نمود بصالح كه بقوم خود بگو كه خداى تعالى مقرر كرده است براى اين ناقه يك روز آب مخصوص او باشد و يك روز مخصوص شما باشد چون روز آب خوردن ناقه ميشد همۀ آبرا ميخورد در آنروز پس آنرا ميدوشيدند و نميماند كودك و بزرگى مگر آنكه از شير آن ناقه در آنروز ميخوردند چون روز ديگر صبح ميشد اهل شهر و حيوانات ايشان بر سر آب ميرفته‌اند و در آنروز از آن آب ميخوردند و ناقه در آنروز آب نميخورد

پس مدتى بر آن حال ماند بالاخره چنانچه بيان شد ناقه را پى كردند و گوشت او را قسمت نمودند و كودك و بزرگى نماند مگر آنكه از گوشت او خوردند اين وقت صالح بنزد ايشان آمد و آنحال را مشاهده نمود فرمود اى قوم چه باعث شد شما را كه اين كار كرديد و نافرمانى پروردگار خود نموديد پس حق‌تعالى وحى نمود بسوى صالح كه قوم تو طغيان كردند و كشته‌اند ناقه را كه خدا بسوى ايشان فرستاده بود كه حجت او باشد بر ايشان و در بودن ناقه ضررى براى ايشان نبود و از براى ايشان بزرگترين منافع را داشت

اكنون بگو بايشان كه من عذاب خود را بر ايشان ميفرستم تا سه روز پس اگر توبه كردند و برگشته‌اند توبه ايشانرا قبول ميكنم و عذاب را از ايشان منع مينمايم و اگر توبه نكردند و برنگشته‌اند آنها را هلاك مينمايم حضرت صالح تبليغ رسالت فرمود (فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِي دٰارِكُمْ ثَلاٰثَةَ أَيّٰامٍ ذٰلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ) از اين سخنان طغيان و بغى ايشان زياده شد گفته‌اند ايصالح بياور بسوى ما آنچه ما را وعده ميكردى اگر راست ميگوئى

صالح فرمود فردا صبح روهاى شما زرد ميشود و روز دوم سرخ خواهد شد و روز سوم صورتهاى شما سياه خواهد بود چون روز اول شد صبح كردند و روهاى ايشان زرد بود با هم‌ديگر گفته‌اند آمد بسوى شما آنچه صالح خبر داد گفته‌اند سخن صالح را نميشنويم روز دوم صورتهاى آنها سرخ شد و با هم‌ديگر گفته‌اند آمد بسوى شما آنچه صالح خبر داده بود گفته‌اند اگر همه هلاك شويم سخن صالح را نميشنويم سپس روز سوم صورتهاى آنها سياه شد چون نصف شب شد جبرئيل بنزد ايشان آمد و نعره‌اي بر ايشان زد كه پرده گوشهاى آنها را دريد و دلهاى ايشان را شكافت و جگرهاى ايشان را پاره‌پاره كرد و هيچ صاحب‌نفسى در ميان آنها نبود مگر آنكه هلاك گرديد سپس آتشى فرستاد و همه را سوزانيد خداى تعالى در سورۀ هود ميفرمايد (فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّيْنٰا صٰالِحاً وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا) و نيز ميفرمايد (وَ أَخَذَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا اَلصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ)

 

سه هزار كنيز سفيد در قصه قارون

مجلسى در حيوة القلوب در جلد اول در فصل هفتم از قصهاى موسى بن عمران عليه السّلام و على بن ابراهيم در تفسير خود در ذيل آيه (فَخَرَجَ عَلىٰ قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ) روايت كرده كه قارون با جامهاى ملوكانه رنگارنگ كه از روى تكبر بر زمين ميكشيدند بيرون آمدند با چهار هزار سوار كه بر زينهاى طلا سوار بودند و بر روى زينها جامهاي ارغواني انداخته بودند و سه هزار كنيز سفيد با او بر استرهاى كبود و سفيد سوار بودند كه هريك محلى بودند بانواع زيورها و جامهاى سرخ پوشيده بودند در اين موقع كسانى كه لذت زندگانى دنيا را طالب بودند گفته‌اند ايكاش ميبود ما را مثل آنچه داده شده است قارون را همانا او صاحب بهرۀ بزرگى است در دنيا چنانچه خداى تعالى در سورۀ قصص آيه ٧٨ (يٰا لَيْتَ لَنٰا مِثْلَ مٰا أُوتِيَ قٰارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ)

مؤلف گويد بسبب همين كنيزان ماه‌رخسار بنى اسرائيل دل از دست داده و از اطراف موسى بن عمران عليه السّلام پراكنده شدند و اطراف قارون را گرفته‌اند بعد از آنهمه معجزات و آيات بينات كه از موسى ديده بودند و زياده از هفتاد هزار جمعيت برگرد قارون جمع شد

اما قصه قارون ملخص آن اين است كه قارون پسرعموى موسى بن عمران بود آنحضرت بملاحظه خويشاوندى علم كيميا را باو تعليم داد و قارون بسيار خوش‌آواز بود و در اياميكه در مصر بودند او را بر بنى اسرائيل حكومت دادند و هنگاميكه توراة نازل گرديد قارون توراة را از همه بهتر قرائت ميكرد و قارون در اثر دانستن علم كيميا مال او از حوصله حساب بيرون رفت چنانچه خداى تعالى ميفرمايد (وَ آتَيْنٰاهُ مِنَ اَلْكُنُوزِ مٰا إِنَّ مَفٰاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي اَلْقُوَّةِ) يعنى عطا كرده بوديم او را از گنجها آنچه كليدهاى او را بسنگينى برميداشته‌اند جماعت بسيار صاحب قوت

و عصبه از ده تا چهل است و در اينجا چهل مراد است بعضى شصت و بعضي هفتاد نيز گفته‌اند و هركليد از يك انگشت بزرگتر نبود چون از آهن سنگين بود و از چوب هم سنگين بود از پوست درست كرده بودند

بالجمله قارون با موسى بود تا هنگاميكه موسى بفرمان خدا توليت و رياست مذبح و خانۀ قربانى را بهارون مفوض كرد و بنى اسرائيل هديها و قربانيهاى خود را بهارون ميدادند قارون حسد برد بموسى گفت پيغمبرى را تو بردى و رياست خانه و توليت مذبح را برادرت هارون برد و من هيچ بهره ندارم و حال آنكه توراة را بهتر از شما هردو ميخوانم

موسي فرمود بخدا قسم اين كار بفرمان خدا كردم قارون گفت تصديق نميكنم مگر بر من امرى ظاهر كنى كه دليل بر اين باشد موسى فرمان داد كه بزرگان بنى- اسرائيل عصاهاي خود را بياورند با عصاى هارون و قارون سپس همه را در خانه‌ايكه در آنجا عبادت الهى ميكردند گذاردند و فرمودند اين خانه را تا صبح حراست كنيد چون صبح شد در عصاى هيچكس تغييرى حاصل نشده بود مگر عصاى هارون كه مانند درخت بادام سبز شده بود و برگ برآورده بود

موسى فرمود اى قارون اكنون دانستى كه امتياز هارون از شما از جانب خداست قارون گفت اين عجيب‌تر نيست از جادوهاى ديگر كه كردى و غضبناك برخواست و با اتباع خود از لشكر موسى جدا شد و بناى معارضه با موسى را گذارد و موسى با او مدارا ميكرد و رعايت قرابت او مينمود و او پيوسته موسى را آزار ميكرد و هرروز تكبر و معانده‌اش زياده ميشد تا خانه‌اى بنا كرد و درشرا از طلا قرارداد و بر ديوار هاى او صفحهاى طلا نصب كرد

بنى اسرائيل هربامداد و پسين بنزد او ميرفته‌اند و طعام بايشان ميداد و بر موسى ميخنديدند تا اينكه حق‌تعالى حكم زكوة را بر موسى فرستاد كه از توانگران بنى اسرائيل بگيرد پس موسى بنزد قارون آمد و با او مصالحه كرد كه از هرهزار دينار يكدينار بدهد و از هرهزار درهم يك درهم و از هرهزار گوسفند يك گوسفند بدهد و هم چنين در ساير اموال قارون امتناع كرد و بنى اسرائيل را طلبيد و گفت موسى هرچه گفت اطاعت كرديد اكنون ميخواهد اموال شما را بگيرد بنى اسرائيل گفته‌اند تو سيد و بزرگ مائى هرچه ميگوئى ما اطاعت تو ميكنيم

موسى در پاى قصر او نشسته بود قارون فرمان كرد آبرا با خاكستر مخلوط كردند و بر سر موسى ريخته‌اند باز موسى تحمل كرد تا اينكه قارون گفت فلان فاحشه را بياوريد تا مزدى براى او قرار دهيم كه نسبت زنا بموسى بدهد تا بنى اسرائيل دست از او بردارند و از او راحت يابيم پس آن زانيه را آوردند قارون هزار اشرفى با طشتى از طلا قرار كرد باو بدهد كه فردا در حضور بني اسرائيل موسى را بزنا متهم سازد.

چون روز ديگر موسى براى بني اسرائيل موعظه ميكرد و احكام شريعت بيان ميكرد تا بمسئله حد زنا رسيد قارون گفت بنى اسرائيل ميگويند تو با فلان فاحشه زنا كردى موسى فرمود من قارون گفت بلى موسى فرمود آن زنرا حاضر كنيد چون حاضر شد و چشمش بديدهاى موسى افتاد عرض كرد يا كليم اللّه قارون هزار اشرفى و يك طشت طلا براى من مزد قرار داده كه شما را متهم بزنا بنمايم موسى در غضب شد و در كتف مباركش موهاى بود كه هرگاه بغضب ميآمد موها از جامه‌اش بيرون ميآمد و خون از سر آنها ميريخت

اين وقت چنين حالتى بموسى دست داد سپس سر بجانب آسمان كرد عرض كرد پروردگارا اگر براى من غضب نكنى من پيغمبر تو نيستم حق‌تعالى بآنحضرت وحى فرستاد كه من امر كردم آسمانها و زمين ترا اطاعت كنند بآنچه خواهى امر كن موسى بنزد بنى اسرائيل آمد و فرمود خدا مرا مبعوث بقارون كرده چنانچه مبعوث بفرعون نمود هركه از اصحاب او است با او بنشيند و هركه از اصحاب او نيست از او دور شود پس همه از قارون دور شدند و با او نماند مگر دو كس اين وقت موسى فرمان داد بزمين كه بگير قارونرا زمين قارونرا و هرچه در قصر او بود از گنجها همه بزمين فرورفت چنانچه خداى تعالى فرمايد (فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ اَلْأَرْضَ)

 

صفراء دختر شعيب پيغمبر ع

زوجه موسى بن عمران عليه السّلام در اواخر تاريخ موسى بن عمران در حيوة القلوب ميفرمايد كه موسى يوشع بن نون را وصى خود قرارداد و يوشع بعد از موسى پيشوا و مقتداى بنى اسرائيل بود و قيام بامور ايشان مينمود و بر مشقتها و آزارها صبر كرد تا اينكه سه پادشاه كه از ايشان تحمل ظلم و جور مينمود هلاك شدند بعد از آن امر يوشع قوى گرديد و مستقل شد در امر و نهى سپس دو كس از منافقان قوم موسى صفرا يا صفوراء دختر شعيب كه زوجه موسى عليه السّلام بود فريب دادند و با خود برداشته‌اند با صد هزار كس بر يوشع خروج كردند يوشع بر ايشان غالب گرديد جماعت بسيارى از آنها را كشت و بقيه ايشان گريخته‌اند و صفرا دختر شعيب اسير شد پس يوشع بار گفت كه در دنيا از تو عفو كردم تا در قيامت پيغمبر خدا موسى را ملاقات كنم و از تو و قوم تو باو شكايت كنم كه چه كشيدم از لشكر تو

صفرا گفت واويلا و اللّه كه اگر بهشت را براى من مباح كند كه داخل شوم هرآينه شرم خواهم كرد كه در آنجا پيغمبر خدا را به‌بينم و حال آنكه پردۀ او را دريدم و بعد از او بر وصى او خروج كردم)

عامه و خاصه متفقا روايت كردند كه هرچه در امتهاى گذشته واقع شده در اين امت مرحومه واقع خواهد شد مانند دوتاى نعل كه مثل همديگرند و مانند پرهاى تير كه با هم شباهت دارند در ما نحن فيه يوشع مغلوب سه پادشاه بود همچنين امير- المؤمنين يوشع بعد از آن سه پادشاه مستقل گرديد و دو منافق با صفرا لشكر كشيدند و با يوشع جنگيدند همچنين امير المؤمنين دچار جنگ جمل گرديد كه طلحه و زبير و حميرا سرپا كردند يوشع صفرا را اسير كرد و از او عفو كرد همچنين امير المؤمنين از حميرا عفو كرد و او را محترما بمدينه مراجعت داد و انتقام او را بروز جزا انداخت

و نيز در كتاب مذكور ميفرمايد عامه از عبد اللّه بن مسعود روايت كرده‌اند كه گفت من از حضرت رسول پرسيدم كه يا رسول اللّه كى ترا غسل خواهد داد بعد از وفات تو فرمود كه هرپيغمبرى را وصى او غسل ميدهد گفتم كيست وصى تو يا رسول اللّه فرمود على بن ابيطالب عليه السّلام گفتم چند سال بعد از تو يا رسول اللّه او زنده خواهد بود فرمود كه سى سال بدرستيكه يوشع ابن نون وصى موسى سى سال بعد از موسى زنده بود و صفراى دختر شعيب كه زن موسى بن عمران عليه السّلام بود بر يوشع خروج كرد و گفت من احقم بامر پادشاهى بنى اسرائيل از تو

پس يوشع با او جنگ كرد و لشكر او را كشت و او را اسير كرد و بعد از اسير كردن با او نيكى كرد و دختر ابى بكر با چندين هزار كس از امت من بر على خروج خواهند كرد و على لشكر او را بقتل خواهد رسانيد و او را اسير خواهد كرد و بعد از اسير كردن با او نيكى خواهد كرد

و در شأن او نازل شد اين آيه كه خطاب بزنان پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرموده است (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ اَلْأُولىٰ) يعنى در خانهاى خود قرار گيريد و از خانها بدر نيائيد مانند بيرون آمدن جاهليت اول و فرمود كه جاهليت اول بيرون آمدن صفراى دختر شعيب است

و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقولست كه زن موسى خروج كرد بر يوشع بن نون و بر زرافه سوار شده بود كه آن جانورى است شبيه بشتر و گاو و پلنگ كه آنرا شترگاوپلنگ گويند و در اول روز زن موسى غالب بود و در آخر روز يوشع بر او غالب گرديد پس بعضى از حاضران بيوشع گفته‌اند كه او را سياست كند يوشع گفت چون موسى پهلوى او خوابيده است من حرمت موسى را در حق او رعايت ميكنم و انتقام از او را بخدا واميگذارم

و در ناسخ جلد اول ص ٢١۴ گويد مقرر است كه صفوره دختر شعيب كه ضجيع موسى عليه السّلام بود در اين وقت با يوشع برشوريد و با غواى دو تن از منافقين در مخالفت يوشع صد هزار تن با وى موافقت نمود و پيوستگان خود را برداشته برزم آن حضرت بيرون شد يوشع ع نيز دفع متمردين را ميان بربست و سپاهى بزرگ ساز كرده با ايشان مصاف داد و آن جماعت را بشكست و صفوره را باسيرى بگرفت و با وى گفت چون با پيغمبر خداى هم‌بالين بوده‌اى من از تو انتقام نخواهم كشيد و كيفر ترا با موسى عليه السّلام گذاشتم كه در روز معاد با تو معمول دارد

 

زنانيكه موجب هلاكت هفتاد هزار نفر شدند

مجلسى در حيوة القلوب بسند معتبر روايت كند كه موسى بن عمران عليه السّلام يوشع بن نون را وصى خود گردانيد و يوشع بن نون فرزندان هارونرا وصى و خليفه خود گردانيد و فرزندان خود و فرزندان موسى را بهره نداد زيرا كه تعيين خليفه و امام از جانب خداست و كسيرا در آن اختيارى نيست و چون موسى و هارون از دار دنيا رفته‌اند يوشع بن نون بنى اسرائيل را برداشت و بجانب شام بجنگ عمالقه رفت و بهر شهرى از شهرهاى شام كه ميرسيد فتح ميكرد تا بيكى از شهرها كه رسيد پادشاه آن شهر ديد كه تاب مقاومت يوشع را ندارد فرستاد و بلعم باعور را طلبيد كه چون اسم اعظم را ميداند در حق لشكر يوشع نفرين كند تا آنها هلاك شوند بلعم بر حمار خود سوار شود كه بنزد پادشاه برود حمارش از سر درآمد و افتاد و از رفتن امتناع كرد بلعم حمار را خطاب كرد كه چرا چنين كردى حمار بسخن آمد و گفت چرا بسر در نيايم اينك جبرئيل حربه‌اى در دست دارد و ترا نهى ميكند از اينكه بنزد پادشاه بروى.

اين سخن بر بلعم باعور تأثيرى نكرد و رفت چون بنزد پادشاه رفت پادشاه او را تكليف كرد كه اسم اعظم را بخواند و نفرين كند بر قوم يوشع بلعم گفت پيغمبر خدا در ميان آنها است و نفرين در ايشان تأثير نميكند و ليكن من از براى تو تدبير ديگر ميكنم تو زنان بسيار زيبا و مقبول را زينت كن و بعنوان خريد و فروش بميان لشكر ايشان بفرست كه در مردان درآويزند تا ايشان با اين زنان زنا كنند زيرا كه زنا در ميان هرگروهى بسيار شود البته خدا طاعونرا بر ايشان ميفرستد

چون چنين كرد و لشكر يوشع زنا بسيار كردند حق‌تعالى بيوشع وحى كرد كه ايشان چنين كردند و مستحق غضب من شدند اگر ميخواهى دشمن را بر ايشان مسلط ميكنم و اگر ميخواهي ايشانرا بقحط هلاك ميكنم و اگر خواهى بمرگ سريع و تند يوشع گفت پروردگارا ايشان فرزندان يعقوبند و دوست نميدارم دشمن بر ايشان مسلط شود و نميخواهم كه بقحط بميرند اگر ميخواهى ايشانرا بمرگ سريع مجازات بفرما پس در سه ساعت روز هفتاد هزار كس از ايشان بطاعون مردند

 

اما بلعم باعور

بسند معتبر از حضرت امام رضا عليه السّلام منقولست كه حق‌تعالى ببلعم بن باعور اسم اعظم داده بود و بآن اسم هردعا كه ميكرد مستجاب ميشد پس بجانب فرعون ميل كرد چون فرعون خواست كه از پى موسى و قوم او بيايد از بلعم استدعا كرد كه دعا كند تا موسى و اصحاب او را حبس نمايد تا فرعون بايشان برسد پس بلعم بر حمار خود سوار شد كه از پي لشكر موسى برود حمارش امتناع كرد هرچند او را ميزد نميرفت پس خدا آن حمار را بسخن آورد و گفت واى بر تو چرا مرا ميزنى ميخواهى من با تو بيايم كه نفرين كنى بر پيغمبر خدا و گروه مؤمنان

پس آنقدر زد كه آن حيوانرا كشت و اسم اعظم از او جدا شد و از خاطر او محو گرديد چنانچه خداى تعالى در قرآن قصه او را ياد كرده و فرموده (وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا) بخوان ايمحمد بر قوم خود خبر آنكسى را كه باو عطا كرديم آيات خود را يعنى حجتها و برهانهاى خود را يا اسم اعظم را  (فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ) پس بيرون آمد از آن آيات و آن علم و اسم اعظم از او سلب شد پس تابع خود گردانيد او را شيطان و گرديد از گمراهان

(وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ) و اگر ميخواستيم او را بلند ميكرديم بسبب آياتيكه باو عطا كرديم و ليكن او ميل بزمين كرد و بدنيا راغب گرديد و تابع خواهش نفس خود شد

(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ) پس مثل او مانند مثل سگ است اگر بر او حمله ميكنى زبان خود را ميآويزد و اگر واميگذارى او را هم زبان خود را ميآويزد و زبان بلعم باعور مانند زبان سگ از دهانش آويخت و بسينه اش افتاد)

در ناسخ گويد كه در سنه سه هزار و هشتصد و هشت سال بعد از هبوط آدم بنى اسرائيل را با ملك بنى مواب مصافى روى داد در حوالى اريحا ملك بنى مواب بغايت خوفناك شدند پس از مشورت رسولى بجانب بلعم بن باعور فرستادند و او را گفته‌اند قومى از مصر بيرون شدند و اراضى اين مملكت را فروگرفته‌اند و مرا آن نيرو نيست كه با ايشان نبرد كنم ملتمس آنكه قدم‌رنجه دارى و بدين جانب آمده در حق ايشان نفرين كنى تا بدست من منهزم شده ازين مملكت بدر شوند

چون اين سخنان با بلعم باعور گفته‌اند بلعم با ايشان گفت يك امشب در اينجا ساكن باشيد تا من پشت و روى اين كار بنگرم در همان‌شب بلعم ملهم شد كه سخن بنى موابرا گوش نكن و بنى اسرائيل را نفرين مكن كه قومى متبركند و پيشواي ايشان پيغمبر اولوا العزم است لاجرم بلعم صبحگاهان رسولان را حاضر كرده صورت حال بگفت و ايشانرا رخصت انصراف داد مرتبه ثانيه رسولان ديگر فرستادند و التماس بسيار كردند هم قبول نكرد مرتبه سوم تحف و هداياى شايسته براى او فرستاد و او را بنويد و نواى دنيوى اميدوار ساخت بلعم خواست در اين كرت نيز انكار كند زوجه‌اش او را بفريفت و دل او را بسازبرگ ملك خوشحال نمود بطمع مال دنيا ترك دين كرد بر درازگوش خود سوار شد) و واقع شد آنچه انفاذ كرديم بالاخره او را با جماعت بنى- مواب بقتل آوردند و آتش در بلاد و امصار زدند و زنان و فرزندان ايشانرا با اموال و اثقال و مواشى هرچه يافته‌اند بنهب و غارت گرفته‌اند و مراجعت كردند

 

زوجه جباريكه معاصر با الياس پيغمبر ع بود

مجلسى در باب شانزدهم حيوة القلوب از صدوق از ابن عباس روايت كرده است كه حضرت يوشع بن نون بعد از حضرت موسى عليه السّلام بنى اسرائيل را در شام جا داد و بلاد شام را در ميان ايشان قسمت كرد يك سبط ايشانرا فرستاد بزمين بعلبك و آن سبطى بودند كه الياس پيغمبر از آن سبط بودند پس حق‌تعالى الياس را بايشان مبعوث گردانيد و در آن‌وقت پادشاهى در آنجا بود كه ايشانرا گمراه كرده بود به پرستيدن بتى كه آنرا بعل ميگفته‌اند چنانچه حق‌تعالى ميفرمايد (وَ إِنَّ إِلْيٰاسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ لاٰ تَتَّقُونَ أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخٰالِقِينَ)

همانا الياس از پيغمبران فرستاده شده بود در وقتيكه گفت بقوم خود كه آيا نمى‌پرهيزيد از عذاب خداى متعال آيا ميخوانيد و مى‌پرستيد بتى را كه بعل نام دارد و ترك ميكنيد عبادت بهترين آفرينندگانرا

پس الياس را تكذيب كردند و سخن او را باور نداشته‌اند و آن پادشاه زن فاجره‌اى داشت هرگاه كه خود غائب ميشد آن زنرا جانشين خود ميگردانيد كه در ميان مردم حكم كند آن ملعونه را نويسندۀ مؤمنى بود كه بسيار دانا بود سيصد مؤمن را از دست آنملعونه از كشتن خلاص كرد و در روى زمين زناكارتر از آن زن زنى نبود و هفت‌پادشاه از پادشاهان بنى اسرائيل آن زنرا نكاح كرده بود و نود فرزند بهم رسانيده بود بغير از فرزند فرزندانش و پادشاه همسايه صالحى داشت از بنى اسرائيل و آنمرد باغى داشت در پهلوى قصر پادشاه كه معيشت آنمرد منحصر بود در حاصل آن باغ و پادشاه آنمرد را گرامى ميداشت تا اينكه سفرى براى او اتفاق افتاد آن زن فرصت غنيمت شمرد آن بندۀ صالح را كشت و باغ او را از اهل و فرزندان او غصب كرد باين سبب حق‌تعالى بر ايشان غضب كرد چون شوهرش آمد خبر او را باو نقل كرد پادشاه گفت خوب نكردى پس حق‌تعالى الياس را بر ايشان مبعوث گردانيد او را تكذيب كردند و اهانت نمودند و بقتل او كمر بسته‌اند ناچار از ميان آنها فرار كرد (تا اينكه) ميفرمايد خدا دشمنى را بر ايشان مسلط كرد كه پادشاه را با زن او بقتل رسانيد و در باغ آنمرد صالح كه زن پادشاه او را كشته بود انداخت

 

زن بت‌پرستى كه خلقى را سه سال دچار قحطى كرد

در اواخر باب مذكور بسند موثق از حضرت صادق عليه السّلام حديث كند كه در زمان بنى اسرائيل مردى بود كه او را اليا ميگفته‌اند و سر گردۀ چهار صد كس از بنى اسرائيل بود و پادشاه بنى اسرائيل عاشق زنى شد از جماعتيكه بت‌پرست بودند از غير بنى- اسرائيل پس او را خواستگاري كرد زن گفت بشرطى بعقد تو درميآيم كه رخصت بدهى كه بت خود را بياورم در شهر تو و آنرا به‌پرستم پادشاه ابا كرد و چون مكرر در ميان ايشان مراسله شد زن بغير اين شرط راضى نشد

بالاخره پادشاه از فرط عشق باو راضى شد زن را خواستگارى كرد و او را با بتش بشهر خود آورد زن هشتصد نفر از بت‌پرستان را با خود آورد كه در شهر او بت ميپرستيدند

اين وقت اليا بنزد پادشاه آمد و فرمود خدا ترا پادشاه گردانيد و عمر ترا دراز كرد و تو بغى و طغيان كردى پادشاه بسخن اليا التفاتى نكرد اليا بر ايشان نفرين كرد كه حق‌تعالى يك قطره باران بايشان نبارد چون قطع باران شد بلاى قحط در ايشان شديد شد سه سال دچار اين قحطى بودند تا اينكه چهارپايان خود را همه را كشته‌اند و خوردند و نماند از چهارپايان ايشان مگر يك يابو كه پادشاه بر آن سوار ميشد و وزير پادشاه مسلمان بود و اصحاب اليا نزد وزير پنهان بودند در سردابى و او ايشانرا طعام ميداد پس حق‌تعالى وحي نمود باليا كه برو بنزد پادشاه كه ميخواهم توبه او را قبول كنم چون اليا بنزد پادشاه آمد پادشاه گفت چه كردى با ما بنى اسرائيل را همه را كشتى.

اليا گفت اگر آنچه ترا بآن امر ميكنم عمل كني دعا كنم باران خواهد آمد و قحطى برطرف خواهد شد پادشاه گفت البته عمل ميكنم اليا پيمانها از او گرفت سپس اصحاب خود را از جاهائيكه پنهان بودند بيرون آورد سپس زن پادشاه را طلبيد و او را بقتل رسانيد و بت او را سوزانيد و پادشاه توبۀ نيكوئى كرد و جامهاى موئين پوشيد اين وقت اليا دعا كرد و باران باريد و بلاى قحط برطرف شد)

مجلسى در حيوة القلوب در احوالات حضرت يحيي بسند معتبر از حضرت رضا عليه السّلام قصه آمدن شيطانرا بنزد يحيى روايت ميكند تا آنجا كه ميگويد يحيى از شيطان پرسيد كه چه‌چيز بيشتر موجب سرور و روشنى چشم تو ميگردد گفت زنان كه ايشان تلها و دامهاى منند و چون نفرينها و لعنتهاى صالحان بر من جمع ميشود بنزد زنان ميروم و از ايشان دلخوش ميشوم

و رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم خطاب بزنها فرمود و گفت اكثر كن حطب جهنم (حقير) گويد چون در كتاب كشف الغرور كه در تهران بچاپ رسيد در مفاسد بى‌حجابى و مصالح حجاب و وظيفه زنان چندانكه درخور آن كتاب مستطاب بود از خداعى و مكارى و حيل و مكائد و مفاسد آنها نظما و نثرا بسيار نقل كردم در اينجا فقط غرض اصلى نقل تاريخ است

 

زنيكه امر بقتل يحيى بن ذكريا كرد

مجلسى در حيوة القلوب در تاريخ يحيى بن ذكريا عليهما السلام مينويسد كه در حديث معتبر منقول است كه پادشاهى در زمان حضرت يحيى كه زنان بسيار داشت و بآنها اكتفا نميكرد و با زن زناكارى از بنى اسرائيل زنا ميكرد تا آن زن پير شد و چون آن زن پير شد دختر خود را براى آن پادشاه زينت كرد و با دختر گفت ميخواهم كه ترا از براى پادشاه به‌برم چون پادشاه با تو نزديكى كند و از تو به‌پرسد كه چه حاجت دارى بگو حاجت من آنستكه يحيي پسر ذكريا را بكشي چون دختر را بنزد پادشاه برد و با او مقاربت كرد از او پرسيد كه چه حاجت دارى گفت كشتن يحيى بن ذكريا تا سه مرتبه از او پرسيد و در هرمرتبه اين جواب شنيد پس طشتى از طلا طلبيد و يحيى را حاضر كرد و سر مباركش را در ميان طشت بريد و چون خون آنحضرترا بر زمين ريخته‌اند بجوش آمد و هرچند خاك بر آن خون ميريخته‌اند خون ميجوشيد و بالا ميآمد تا آنكه تل عظيمى شد

چون بخت نصر بر بنى اسرائيل مسلط شد و از سبب جوشيدن آن خون پرسيد هيچكس ندانست گفته‌اند مرد پيرى هست او ميداند چون او را طلبيد و از او پرسيد او از پدر و جد خود قصه حضرت يحيى را نقل كرد گفت اين خون اوست كه ميجوشد اين وقت بخت نصر گفت بايستى بر سر اين خون چندان از بنى اسرائيل بكشم تا اين خون بازايستد پس بالاى آن خون هفتاد هزار نفر از بنى اسرائيل را بقتل رسانيد تا خون از جوشيدن بايستاد

و بروايت معتبر ديگر آن زن زناكار زوجۀ پادشاه جبار ديگر بود كه پيش از اين پادشاه بود و اين پادشاه بعد از او آن زنرا خواست و چون پير شد دختري كه از پادشاه سابق داشت پادشاه را تكليف كرد كه او را تزويج كند پادشاه گفت من از حضرت يحيي ميپرسم اگر او تجويز بنمايد من او را تزويج ميكنم چون از يحيى پرسيد آنحضرت فرمود دختر زن حرام است آن زن زناكار چون اين بشنيد در خشم شد دختر خود را زينت كرد و در وقتيكه پادشاه مست شراب بود او را بنظر پادشاه آورد و او را تعليم نمود كه از پادشاه استدعا كن كشتن يحيى را پس آنحضرت را آوردند و در ميان طشت سر او را بريدند يك قطرۀ خون او بر زمين ريخت و بجوش آمد و پيوسته در جوش بود تا حق‌تعالى بخت نصر را بر ايشان مسلط گردانيد پس پيرزالى آن خونرا باو نمود و گفت اين خون يحيى بن ذكرياست از روزيكه شهيد شده است تا حال در جوش است

پس در دل بخت نصر افتاد كه بر بالاى آن خون آنقدر از بنى اسرائيل را بكشد تا ساكن گردد پس در يكسال هفتاد هزار كس از بنى اسرائيل را بر روى آنخون كشت تا ساكن شد

اما حضرت يحيى اجمال تاريخ او اين است كه حضرت ذكريا عليه السّلام از خداوند متعال درخواست فرزند كرد عرض كرد (فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ) و نيز عرض كرد (رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ اَلدُّعٰاءِ) يعنى پروردگارا به‌بخش مرا ذريت طيبه و نسلى پاكيزه همانا توئى شنوندۀ دعا و مستجاب‌كنندۀ آن مرا از جانب خود فرزندى كه اولى باشد بميراث من از ساير خويشان من

اين وقت ملائكه او را ندا كردند (أَنَّ اَللّٰهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيىٰ مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِيًّا مِنَ اَلصّٰالِحِينَ) يعنى همانا خدا بشارت ميدهد ترا بوجود يحيى كه تصديق‌كننده خواهد بود بكلمه‌اى از خدا را يعنى تصديق نبوت عيسى خواهد كرد و او سيد و بزرگوارى خواهد بود در علم و عبادت و اخلاق و پسنديده و منع‌كننده خواهد بود نفس خود را از شهوت دنيا و ترك زن خواهد كرد چون در آنزمان اين عمل پسنديده بود و پيغمبرى خواهد بود

ذكريا با خود گفت آيا در حال پيرى خداى تعالى بمن اين فرزند را خواهد داد يا مرا و عيال مرا جوان خواهد كرد چون در آنوقت صد و بيست سال از سن ذكريا گذشته بود و عيالش نود و هشت سال داشت بعلاوه عاقر و نزا بود از اين جهت عرض كرد (أَنّٰى يَكُونُ لِي غُلاٰمٌ وَ قَدْ بَلَغَنِيَ اَلْكِبَرُ وَ اِمْرَأَتِي عٰاقِرٌ) بذكريا خطاب شد (كَذٰلِكَ اَللّٰهُ يَفْعَلُ مٰا يَشٰاءُ) حق‌تعالى فرمود كه چنين است خدا ميكند آنچه ميخواهد و باو خطاب شد (يٰا زَكَرِيّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُكَ بِغُلاٰمٍ اِسْمُهُ يَحْيىٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا) بالاخره مادرش ايشاع باو حامله شد و در رحم با مادرش تكلم كرد و شش‌ماهه متولد گرديد و نشوونماى او برخلاف سائر فرزندان بود و چون سه سال از عمر او منقضى شد كودكان حضرت يحيى را تكليف به بازى ميكردند در جواب ايشان فرمود كه براى بازى خلق نشدم و در كودكى خداى متعال چشمهاى علم را در دل او جارى كرد چنانچه خداى تعالى فرمايد

(يٰا يَحْيىٰ خُذِ اَلْكِتٰابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْنٰاهُ اَلْحُكْمَ صَبِيًّا) يعنى يحيى بگير توراة را بقوت روحانى كه بتو عطا كرديم و عطا كرديم باو حكمت پيغمبرى را در وقتى كه كودك بود

و از امام محمد باقر عليه السلام منقولست كه لطف الهى نسبت باو بمرتبه‌اى بود كه هروقت يا رب ميگفت حق‌تعالى ميفرمود لبيك اى يحيى و قنداقه او را بآسمان بردند و از نهرهاى بهشت او را غذا ميدادند و چون او را از شير باز كردند او را بسوى پدرش فرود آوردند

و حق‌تعالى در مدح يحيي ميفرمايد (وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَكٰاةً وَ كٰانَ تَقِيًّا وَ بَرًّا بِوٰالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبّٰاراً عَصِيًّا وَ سَلاٰمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا) يعنى شفقت و مهربانى و رحمتى از خود شامل حال او كرديم و او را مهربان بر بندگان خود كرديم و پاكيزگى از گناهان باو عنايت كرديم و بود متقى و پرهيزكار از هرچه پسنديدۀ ما نيست و نيكوكار بود با پدر و مادر خود و نبود تجبر و تكبركننده و هيچ گناهى از او صادر نشد حتى بعضى نقل كردند كه حضرت يحيى خيال گناه هم نكرد و ترك اولائى از او صادر نشد

و چون هفت سال از سن او گذشت روزى به بيت المقدس آمد و نظر كرد بعباد و رهبانان و احبار كه پيراهنها از مو پوشيده‌اند و كلاهها از پشم بر سر گذاشته‌اند و زنجيرها در گردن خود كرده و بر ستونهاى مسجد بسته‌اند چون اين جماعت را مشاهده نمود بنزد مادرش آمد و گفت ايمادر از براي من پيراهني از مو و كلاهى از پشم بباف تا بروم به بيت المقدس و عبادت خدا بنمايم با عباد و رهبانان مادر او گفت كه صبر كن تا پدرت پيغمبر خدا بيايد و با او مصلحت بنمايم

چون حضرت ذكريا آمد سخن يحيى را نقل نمود ذكريا گفت ايفرزند چه چيز ترا باعث شده است كه اين اراده كردى تو هنوز طفلى و خوردسالى يحيى گفت اى پدر مگر نديده‌اى از من خوردسال‌تر كه مرگرا چشيده است گفت بلى پس ذكريا بمادر يحيى گفت كه آنچه ميگويد چنان كن پس مادر يحيى كلاه پشم و پيراهن مو براى او تهيه كرد و يحيى پوشيد و رفت بجانب بيت المقدس و با عباد مشغول عبادت گرديد تا اينكه پيراهن مو بدن شريفش را خورد پس روزى نظر كرد ببدن خود ديد كه بدنش نحيف شده است گريست

اين وقت خطاب الهى باو رسيد كه اى يحيى آيا گريه ميكنى از اينكه بدنت كاهيده است بعزت و جلال خودم سوگند كه اگر يك نظر بجهنم بكنى پيراهن آهن خواهى پوشيد بعوض پلاس

پس حضرت يحيي گريست تا آنكه از بسيارى گريه رويش مجروح شد بحدى كه دندانهايش پيدا شد چون اين خبر بمادرش رسيد با ذكريا بنزد او آمدند و عباد بنى اسرائيل بگرد او برآمدند و او را خبر دادند كه روى تو چنين مجروح و كاهيده شده است گفت من باخبر نشدم

ذكريا گفت اى فرزند چرا چنين ميكنى من از خدا فرزندى طلبيدم كه موجب سرور من باشد گفت اى پدر تو مرا باين كار وادار كردى براى اينكه شنيدم از شما كه فرمودى كه در ميان بهشت و دوزخ عقبه‌اى هست كه نميگذرند از او مگر جماعتى كه از خوف خدا بسيار گريه كرده باشد ذكريا گفت بلى ايفرزند من چنين گفتم جهد و سعى كن در بندگى خدا كه ترا بآن امر فرمودند در آنحال مادر يحيى گفت ايفرزند رخصت ميدهى كه دو پارۀ نمد از براى تو بسازم كه بر دو طرف روى خود بگذارى كه دندانهايت را به‌پوشاند و آب چشمت را جذب بنمايد گفت تو اختيار دارى پس مادر دو پارۀ نمد را براى او ساخت و بر رويش گذاشت در اندك‌زمانى از گريۀ او چنان تر شد كه چون آنرا فشرد آب از ميان انگشتانش جاري شد اين‌وقت حضرت ذكريا اين حالرا مشاهده نمود گريان شد و روى بسوى آسمان كرد و گفت خدايا اين فرزند من است و اين آب ديدۀ او است و تو از همه رحم‌كنندگان رحيم‌ترى پس هرگاه كه ذكريا ميخواست كه بنى اسرائيل را موعظه بگويد و از جهنم سخني بفرمايد بجانب چپ و راست نظر ميكرد اگر يحيى حاضر بود نامى از جهنم نميبرد تا اينكه روزى در اطراف مجلس نظر انداخت يحيى را نديد و اتفاقا يحيى سر خود را در عبائى پيچيده بود آمد و در ميان مردم ناشناس نشست

و حضرت ذكريا او را نديد فرمود كه حبيب من جبرئيل مرا خبر داد كه حق تعالى ميفرمايد كه در جهنم كوهى هست كه او را سكران مينامند و در پائين كوه وادى هست كه او را غضبان ميگويند زيرا كه از غضب الهى افروخته شده است و در آن وادى چاهى هست كه صد سال راه عمق آن است و در آن چاه تابوتها از آتش است و در آن تابوتها صندوقها و جامها و زنجيرها و غلها از آتش است چون يحيى اينها را بشنيد سر برداشت و فرياد برآورد كه وا غفلتاة چه بسيار غافليم از سكران اين بگفت و سر به بيابان نهاد

ذكريا كلام خود را قطع كرد و از مجلس برخواست و بنزد مادر يحيى رفت و فرمود كه يحيى را طلب بنما كه ميترسم او را نه‌بينى مگر بعد از مرگ او مادر يحيى با حال پريشان و دل بريان و چشم گريان بطلب حضرت يحيي بيرون رفت تا بجمعى از بنى اسرائيل رسيد ايشان از او پرسيدند كه ايمادر يحيى بكجا ميروى فرمود بطلب فرزندم يحيى ميروم كه نام آتش جهنم شنيده و سر به بيابان گذارد نميدانم بكجا رفته است

سپس رفت تا بچوپانى رسيد از او سئوال كرد جوانيرا بدين وصف نديدى گفت بلكه يحيى را ميطلبى گفت بلى گفت الحال او را در فلان عقبه گذاشتم كه پاهايش در آب ديده‌اش فرورفته بود و سر بآسمان بلند كرده ميگفت كه بعزت تو اى مولاى من كه آب سرد نخواهم چشيد تا منزلت و مكان خود را نزد تو به‌بينم چون مادر باو رسيد و نظرش بروى افتاد بنزديك او رفت و سرشرا در ميان پستانهاى خود گذارد و او را بخدا سوگند داد كه با او بخانه برگردد يحيى با مادر بخانه برگشت و مادر از او التماس نمود كه اى فرزند التماس دارم كه پيراهن مو را بكنى و پيراهن پشم بپوشى و مادر از براى او عدسى پخت و آنحضرت تناول فرمود و خواب او را ربود تا هنگام نماز شد

پس در خواب ندا باو رسيد كه اى يحيى خانه‌اى به از خانه من ميخواهى و همسايه‌اى به از من ميطلبى چون اين ندا بگوشش رسيد از خواب برخواست و گفت خداوندا از لغزش من درگذر بعزت تو سوگند كه ديگر سايه نطلبم بغير از سايۀ بيت المقدس و بمادرش گفت ايمادر پيراهن مو را بياور مادر باو درآويخت كه مانع از رفتن شود

حضرت ذكريا فرمود كه ايمادر يحيى او را بگذار كه پردۀ دلش را گشوده‌اند و بعيش دنيا منتفع نميشود اين‌وقت پيراهن مو را باو داد پوشيد و كلاه پشمينه را بر سر گذارد و بسوى بيت المقدس برگشت با احبار و رهبانان عبادت ميكرد تا شهيد شد

و بسند معتبر از حضرت صادق منقولست كه يحيى چون هفت سال از سن او گذشت ظاهر شد در ميان بنى اسرائيل و تبليغ رسالت الهى بايشان نمود و خطبۀ بليغه در ميان ايشان خواند و حمد و ثناى حق‌تعالى بجا آورد و عقوبتهاى الهى را بياد ايشان آورد و خبر داد ايشانرا كه محنتهاى صالحان از براى گناهان بنى اسرائيل و بديهاى اعمال ايشان است و عاقبت نيكو براى پرهيزكاران است

و از امير المؤمنين عليه السّلام مروى استكه شهادت حضرت يحيى در چهارشنبۀ آخر ماه بوده است

 

تذنيب

لا يخفى كه چند شباهت بين حضرت يحيى و حضرت سيد الشهداء عليه السّلام است از امام زين العابدين عليه السّلام منقولست كه فرمود با پدرم امام حسين عليه السّلام چون بكربلا ميرفتيم در هيچ منزل فرود نميآمديم و بار نميكرديم مگر آنكه ياد حضرت يحيى ميكردند و ميفرمودند از پستي دنيا و بى‌مقداري او همين بس كه سر يحيى بن ذكريا را بهديه فرستادند براى فاحشه‌اى از فاحشهاى بنى اسرائيل و كانى برأسى يهدى الى يزيد بن معويه يحيى در رحم مادر تكلم كرد و همچنين حضرت حسين و قبل از يحيى كسى باين نام مسمى نشده بود و همچنين حضرت حسين و يحيى شش‌ماهه متولد شد و همچنين حضرت حسين قنداقۀ يحيى را بآسمان بردند و همچنين حضرت حسين يحيى هرگاه مناجات ميكرد از ساحت قدس ربوبيت لبيك ميشنيد و همچنين حضرت حسين كه حديث (لبيك عبدي و انت فى كنفى) مشهور است قاتل يحيى ولد الزنا بود و همچنين قاتل حضرت حسين سر يحيى را براى زن فاحشه هديه كردند سر حضرت حسين را براي فرزند زن زانيه هديه كردند و آن يزيد بود

يحيى بعد از اينكه سرشرا از تن دور كردند تكلم كرد و با آن سلطان گفت اين عمل تو حرام است چنانچه مجلسى در باب بيست و نهم حيوة القلوب نقل كرده و همچنين سر سيد الشهدا مكرر تكلّم كرد در قتل حضرت يحيى آسمان خون باريد و همچنين براى قتل حضرت حسين در قتل حضرت خورشيد سرخ طالع شد و كذلك حضرت حسين عليه السّلام

 

زرقا ملكه يمن

پاره‌اى از حالات زرقا را در جلد ثانى در ترجمه آمنه بنت وهب ذكر كرديم اين زن يكى از سلاطين يمن بود و اعلم كاهنان آن ديار بود و بكهانت و سحر بر اهل ديار خود غالب شده بود و ديدۀ بسيار تند داشت كه از سه روز راه ميديد چنانكه كسى نزديك خود را بيند و اگر كسى از دشمنانش ارادۀ قتال و جدال با او داشت چند روز پيشتر قوم خود را خبر ميكرد كه فلان دشمن ارادۀ شما دارد و ايشان تدبير دفع او ميكردند

چنانچه در ناسخ در حوادث سنه ۵۴٣۴ بعد از هبوط آدم در جلوس حسان بن تبع گويد حسان زرقا را طلبيد گفت چون است كه چشم تو چنين بينش يافته زرقا گفت از اين جهت كه هرگز نمك نخوردم و هرشب سرمه بچشم كشيدم حسان گفت اين‌گونه بينائى موجب فساد تواند شد و حكم داد تا هردو چشمش را برآوردند چون در عروق رگهاى او نگريسته‌اند سرمه سياه بود.

علامه مجلسى در جلد اول حيوة القلوب گويد پس از اينكه قصه سطيح را مينگارد كه شبى سطيح باطراف آسمان نظر ميكرد ناگاه برقيرا ديد كه لامع گرديد و اطراف جهان را احاطه كرد و كواكب را ديد فروميريختند و دودى از آنها ساطع گرديد و بر يك‌ديگر ميخوردند و بزمين فروميرفته‌اند

پس او را از مشاهدۀ اين احوال غريبه دهشتى عظيم عارض شد اين‌وقت غلامان خود را امر كرد كه مرا بقله كوه بريد چون او را در قله كوه گذاردند باطراف آسمان نگريست ناگاه ديد كه نورى عظيم ساطع گرديد و بر همه انوار غالب شد و باقطار آسمان احاطه كرد و آفاق جهان را پر كرد پس بغلامان خود گفت مرا بزير بريد كه عقلم حيران شد بسبب مشاهدۀ اين انوار و چنان مييابم كه رحلت من نزديك شده است و امر عظيمى بزودى واقع خواهد شد و چنان گمان ميبرم كه خروج پيغمبر هاشمى نزديك باشد

چون صبح طالع شد خويشان و قوم خود را طلبيده و گفت امر عظيمى مى‌بينم و آثار غريبه مشاهده ميكنم و ميخواهم استعلام اين امر از كاهنان هرديار بنمايم پس فرمان كرد تا بهر شهر كه كاهنى بود نامه نوشته‌اند و صورت حالرا بيان كردند از جمله نامه‌اى بزرقا نوشت و صورت حال را نگار كرده سپس نامه را بغلام خود صبيح داده تا بزرقا برساند چون سه روز مانده بود كه بيمن برسد زرقا او را ديد و با قوم خود گفت كه سوارى ميآيد كه در ميان عمامه‌اش نامه‌اى مينمايد و بعد از سه روز كه صبيح وارد شد و نامه را بزرقا داد او گفت خبرى قبيح آورده است صبيح از جانب سطيح و سئول مينمايد از نور ساطع و روشنى لامع بحق پروردگار كعبه كه اين علامت نزديك شدن آجال و يتيم شدن اطفالست و از فرزندان عبد مناف محمد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم پيغمبر بهم خواهد رسيد بى‌خلاف

پس در جواب نوشت كه آيات و علامات پيغمبر هاشمى است آنچه نوشته‌اى چون نامه مرا بخواني از خواب غفلت بيدار شو و از تقصير حذر نما و بزودى سفر كن بجانب مكه كه من نيز متوجه آن صوب ميشوم شايد يكديگر را ملاقات كنيم و حقيقت اين امر را معلوم بنمائيم و اگر آن پيغمبر بوجود آمده باشد شايد چاره‌اى در هلاك او بكنيم و پيش از آنكه نور او مشتعل گردد خاموش گردانيم) الى آخر آنچه در ص ۴٠١ جلد دوم سبق ذكر يافت در ترجمه آمنه بنت وهب رضى اللّه عنها

سطيح چون بمكه آمد و آن خبرهاى بشارت‌انگيز را به بنى هاشم داد بالاخره گفت اى سادات مكه آمد بسوى شما داهيه كبرى يعنى زرقاء يمنى پس در اين سخن بودند كه زرقا رسيد و بآواز بلند گفت اى گروه قريش بر شما باد سلام بسيار و بشما معمور باد هرديار بدرستيكه ترك وطن خود كرده‌ام و بسوي مأمن شما آمده‌ام براى آنكه خبر دهم شما را از امرى چند كه نزديك شده است ظهور آنها و بزودى ظاهر گردد در بلاد شما امرى چند بسيار عجيب و شعرى چند ادا نمود كه دلالت ميكرد بر حقيقت آنچه سطيح خبر داده بود ايشان را پس گفت كه آمده‌ام شما را بشارت دهم و حذر فرمايم و آنچه شما را مژده ميدهم براى من وبالست

عتبه گفت اين چه سخنان وحشت‌انگيز است كه از تو ظاهر ميشود ما را و خود را وعيد مينمائى بهلاك و استيصال زرقاء گفت اي ابو الوليد بحق خداونديكه بر صراط خلايق را در كمين خواهد بود سوگند ميخورم كه از اين وادى پيغمبرى مبعوث خواهد شد كه بخواند مردم را براه رشاد و سداد و نهى نمايد از فساد پيوسته نور او درخشان گردد و نام او محمد باشد و گويا مى‌بينم كه بعد از ولادت او فرزندى متولد شود كه مساعد و يار او باشد و در حسب و نسب باو نزديك باشد و اقران خود را هلاك گرداند و شجاعان جهان را بر زمين افكند دلير باشد در معركها و شيرى باشد در ميدانها او را ساعدى باشد قوى و دلى باشد جرى و نام او است امير المؤمنين على آه‌آه از روزيكه او را به‌بينم و زهى مصيبت مرا از وقتيكه با او در يك‌سو نشينم

پس شعرى چند از روى تحسر ادا نمود و گفت هيهات جزع كردن چه سود بخشد در امريكه البته آمدنى است سوگند ميخورم بآفرينندۀ شمس و قمر و آنكه بسوى اوست بازگشت بشر كه راست گفته است سطيح در آنچه بشما گفته است از خبر فصيح پس نظر تند بسوى ابو طالب و عبد اللّه افكند و عبد اللّه را پيشتر ديده بود و ميشناخت زيرا كه عبد اللّه در سالى با پدرش عبد المطلب بيمن رفته بود پيش از آنكه آمنه را بعقد خود درآورد و نور رسالت از جبين او مفارقت نمايد و در قصرى از قصور يمن نزول فرموده بود چون زرقا را نظر بر آن صدف گوهر نبوت افتاد از آرزوي لقاى كريم او دل از دست داد و كيسۀ زرى برگرفته از غرفه خود فرود آمد و بسوى عبد اللّه شتافت و سلام و تحيت كرد و پرسيد كه تو از كدام قبيله ميباشى از قبايل عرب كه از تو خوشروتر هرگز نديده‌ام گفت منم عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم ابن عبد مناف سيد اشراف و اطعام‌كنندۀ اضياف

زرقا گفت اى سيد من آيا تواند بود كه يك جماع با من بكنى و اين كيسه زر را بگيرى و صد شتر با بار خرما و روغن بتو بدهم عبد اللّه گفت دور شو از من چه بسيار قبيح است نزد من صورت تو مگر نميدانى كه ما گروهى هستيم كه مرتكب گناه نمى شويم و شمشير خود را از غلاف كشيد و بر او حمله كرد زرقاء گريخت و خايب برگشت بمنزل خود

در آنحال عبد المطلب وارد شد و شمشير برهنه در دست عبد اللّه بديد سبب سئوال كرد عبد اللّه قضيه زرقاء را بعرض رسانيد عبد المطلب گفت ايفرزند آن زن كه تو وصف او مينمائى زرقاء يمنى است و چون نور نبوت را در جبين تو ديد شناخت و خواست آن نور را از تو بگيرد الحمد للّه كه خدا ترا از شر او حفظ فرمود چون در مكه زرقاء عبد اللّه را ديد بشناخت و دانست كه زن خواسته است و آن نور از او بديگرى منتقل شده است گفت كه تو آن نيستى كه در يمن ديدم گفت بلى زرقاء گفت چه شد آن نور كه در جبين تو بود

گفت در رحم طاهر زوجه من آمنه است زرقاء گفت شك نيست كه چنين كسي ميبايد كه محل چنان نورى گردد پس صدا بلند كرد كه اى صاحبان عزت و مراتب وقت ظهور آنچه ميگويم نزديك است و امر شدنيرا چاره نميتوان كرد امروز بآخر رسيد متفرق شويد و فردا نزد من بيائيد تا شما را از حقيقت امر مطلع گردانم چون ايشان متفرق شدند و نيمى از شب گذشت زرقا بنزد سطيح رفت و گفت علامات و آثار آن نور را مشاهده كردم و وقت ظهور او نزديك شده است در اين باب چه مصلحت ميدانى سطيح گفت عمر من بآخر رسيده است و من بجانب شام ميروم و در آن ديار ميمانم تا مرگ مرا دررسد زيرا كه ميدانم كه هركه سعى كند در اطفاى آن نور البته منكوب و مقهور ميشود و ترا نيز نصيحت ميكنم كه متعرض دفع آمنه نگردى كه پروردگار آسمانها و زمين نگهدار او است و اگر از من قبول نصيحت نميكنى دست از من بردار كه من در اين امر با تو موافقت نميكنم و سطيح بجانب شام رفت

(در ناسخ گويد سطيح با برادرش (شق) در يكساعت متولد شدند و در يك ساعت از دنيا رفته‌اند و هريك ششصد سال زندگانى كردند و جسد آنها را در جحفه بخاك سپردند)

و زرقاء نصايح سطيح را گوش نكرد و در مقام قتل آمنه برآمد چنانچه در ترجمه آمنه گذشت

 

دليلا زوجه شمسون

حقير اين قصه را با بيست و هفت حكايت ديگر كه همه در مكائد و حيل زنان است در آخر كتاب (كشف الغرور) ايراد كرده‌ام و آن كتاب چاپ و منتشر شده است و چون در ناسخ زوائدى دارد از اين جهت اين قصه را متعرض شدم

در حوادث سنه ۴٢٨٢ بعد از هبوط آدم شمسون ظهور پيدا كرده است چون بني اسرائيل از عبادت خدا سر برتافته‌اند و ديگرباره بت‌پرست و مشرك شدند از اين جهت دست جباران فلسطين قوى گرديد و بر آن جماعت مسلط شدند چنانكه چهل سال ايشانرا به بندگى و عبوديت داشته‌اند تا آنگاه كه شمسون بحد رشد رسيد سبب نجات بنى اسرائيل گرديد

و خلق بسيارى بكشت تا اينكه بيست سال در ميان بنى اسرائيل فرمان‌گذار و قاضى بود و جلادتها و قصها از او در ناسخ نقل كرده تا اينكه گويد و در آخر اين مدت عبورش بشهر غزه افتاد و در سراى زنى منزل گرفت مردم فلسطين براى قتل او آنخانه را محاصره كردند در بروى او بسته‌اند

شمسون از قضيه اطلاع پيدا كرده نيمه‌شبى از جامه خواب برخواسته بدر سراى آمد در را بسته ديد پس دست فرابرد آستانه در را بگرفت و با در سراى از جاي برداشته بدوش گرفته بمنزل خود رفته و زنيكه دليلا نام داشت او را بگرفت و مردم فلسطين چون ديدند كه با شمسون نبرد كردن سودى ندارد بنزد دليلا آمدند و گفته‌اند اگر شمسونرا فريب دهى كه اين معنى را از او دريابى كه بچه چيز قوت و نيروى او كم ميشود و هرگاه اين مطلب مكشوف شود هريك از مشايخ فلسطين هزار و سيصد مثقال سيم با تو ارزانى دارند

دليلا طمع در سيم بسته بنزد شمسون آمد و از وى درخواست نمود كه ترا با چه توان بست و نيروى تو از چه ضعيف شود شمسون گفت با هفت ريسمانى كه درهم بتابند و نمناك باشد دليلا در خوابگاه شمسون آمد و با آن اوتار او را بست و براى تجربه او را از خواب برانگيخت و گفت اينك دشمنان تو براى قتل تو در رسيدند شمسون برخواست و آن اوتار را چون تار كتان درهم گسيخت دليلا گفت اى شمسون با يار خود دروغ گفتى اينك راست بگو كه ترا با چه توان بست شمسون گفت اگر مرا با زنجيرهاى آهنين كه استعمال نشده باشد بربندند عاجز و زبون خواهم بود دليلا آن سلاسل مهيا كرده هم در خواب دست شمسونرا بربست و او را از خواب برانگيخت كه اينك فلسطيان رسيدند

شمسون از جامه خواب جستن كرد و آن سلاسل را از هم گسيخت و آماده رزم بايستاد دليلا گفت اى شمسون هم با من دروغ گفتى و با من خديعت ميكنى و مهر من در دل ندارى چه آنكه از تو سخن پرسيدم و تاكنون مرا فريب دادى و دروغ گفتى و دليلا با شمسون سرگران ساخته آغاز جور در ميان نهاده و مدتى او را محزون و غمگين ميداشت تا كار بر شمسون تنگ شد و ترك هواى او نتوانست كرد ناچار پرده از راز برگرفت گفت اى دليلا هرگز تيغ با موى سر من نزديكى نكرده و كس موى من نه‌سترده چه از بطن مادر تاكنون خاص خداى بوده‌ام اگر هفت تار موى مرا چنانكه خفته‌ام با تارپود نسج جولاهكان درهم بافته سازى خلاصى نيابم دليلا اين سخن را دانست كه مقرون بصدق است اهل فلسطين را آگاه ساخت و چنانكه گفته بود عمل كرد دشمنان ريخته‌اند و او را بگرفته‌اند و ميل در چشم او كشيدند و او را كور كردند و او را در زندان محبوس كردند و دستاسى با مقدارى گندم در نزد او گذاردند تا بدان مشغول باشد

روزى‌چند بشكرانه اين كار ستايش اصنام خويش كردند و شاد خاطر زيسته‌اند آنگاه انجمنى بر سر پا كردند بزمى بياراسته‌اند و جمعى كثير در آن مجلس حاضر شدند و سه هزار زن و مرد بر بام آن بنا بود و نظارۀ آن بزم ميكرد چون از كار طعام و شراب فراغت يافته‌اند كس بطلب شمسون فرستادند تا او حاضر شود در اين انجمن رقص كند

چون شمسونرا بمجلس آوردند با كودكى كه عصايش ميكشيد گفت ايفرزند مرا بپاى ستون اين بنا برسان كه مقدارى تكيه كنم و از خستگى آسايش گيرم او را برد بپاى ستونى كه در وسط آن بنا بود كه تمامت آن بنا باو استوار بود شمسون دست راست خود را بيكى از آن ستونها بگرفت و با دست چپ ستون ديگر را بگرفت و قوت كرد هردو را از جاى بركند و آن بنا را بر سر اهل فلسطين فرود آورد و خلقيكه در اين هنگام بهلاكت رسيد زياده از آن بود كه شمسون در حيوة خود از اهل فلسطين مقتول ساخته بود و خود شمسون نيز هلاك گرديد بنى اسرائيل از خويشان او چون اين بدانسته‌اند آمدند بدن او را برداشته دفن كردند

 

سودابه زوجه كيكاوس

دختر ابو مالك پادشاه يمن كيكاوس يكى از سلاطين بزرگ ايران است كه در سنه ۴۶۶٣ بعد از هبوط آدم بر تخت سلطنت نشست يك‌صد و پنجاه سال سلطنت كرد بدنى قوى و جثه بزرگ داشت چنانكه اسبهاى قوى تاب ركوب او را نياوردى و ملكى خوب‌منظر پاكيزه‌صورت بود و طبعى غيور داشت و چندان تلون در طبيعتش بود كه بسا در امور جزئيه مبالغت كردى و بازپرسى فراوان نمودى و بسا شدي كه در كار مهم و كلى مسامحت ورزيدى و جانب احتياط و حزم فروگذاردى و كاوس را بخاطر گذشت كه مملكت يمن را نيز ضميمه ممالك محروسه فرمايد هرچند مقربان درگاه گفته‌اند مملكت يمن را آن مايه نيست كه پادشاه بنفس خويش عزيمت تسخير آن كند صواب آنست كه سرهنگي با سپاه لايق بدين جنگ مامور فرمايد تا بر حسب فرمان آنملك را فروگيرد اين سخن مقبول نيفتاد و كيكاوس ساز سپاه داده بسوى يمن ره‌سپار آمد و با ابو مالك كه پادشاه يمن بود جنگهاى خونين در ميانه رخ داد بالاخره ابو مالك شكست‌خورده با كيكاوس صلح كرده

اين وقت بعرض كاوس رسانيدند كه ابو مالك را دخترى سيم‌تن در پس پرده دارد كه آفتاب از ديدارش در حجاب شود و ستاره از نظاره‌اش گريبان پاره كند و در اين باب چندان مبالغه كردند كه كيكاوس ناديده شيفته و فريفته او گرديد مؤتمنى بنزد ابو مالك فرستاده دختر را خطبه كرد ابو مالك چاره جز اجابت نداشت دخترش كه سودابه نام داشت براى كيكاوس فرستاده و هزار كنيزك پرى‌چهره در خدمت او روانه كرد و از جواهر خوشاب و سيم و يثاب چندانكه شايسته پادشاهان است نيز با دخترش عطا كرد

پس كاوس سودابه را برداشته با لشكر خود مراجعت بايران نمود و كيكاوس زوجه ديگر گرفته بود كه از او سياوش متولد گرديد چون بسن جوانى رسيد بنزد پدرش كيكاوس آمد چون او را بدست رستم دستان سپرده بود و در حجر تربيت او بود كيكاوس چشمش بديدار پسر روشن گشت و ضميرش از عكس جمالش گلشن شد سودابه كه زن پدرش بود مهر سياوش در دلش جاى كرد بكاوس كس فرستاد كه سياوش را لحظه بحرم فرست تا اشفاق مادرانه در حق وى بنمايم

كاوس از غدر سودابه بى‌خبر بود سياوش را فرستاد سودابه باستقبال وى بدويد و در نظر اول چنان شيفته و فريفته او گشت كه پاى از سر نشناخت و آثار عشق از اطوار او پديدار گشت سياوش از سيماى سودابه انديشه او را بازدانست لاجرم بسرعت از حرمسرا بيرون شد سودابه در وى آويخت كه اينهمه شتاب از بهر چيست لحظه توقف فرماى تا نيك از ديدار تو بهره‌ور باشيم

سياوش گفت چون دفعه اولست كه بدين حرمسراى درشده‌ام شرمدارم كه بيش از اين زحمت بدهم چون از جانبين رشته مؤلفت محكم شود بسيار روز و شب كه در اين شبستان بيايم اين بگفت و بيرون رفت آتش عشق وي هرلحظه در سودابه فزونى گرفت و كار بر او صعب افتاد آنگاه انديشه ديگر كرد با كاوس گفت كه سياوش را از ضجيع گريز نباشد اگر پادشاه رخصت فرمايد دختر يكى ملوك را كه خود رغبت نمايد بحباله نكاح او بيرون آوريم

كاوس گفت بسيار خوب او را بطلب و از او تحقيق بنما سودابه كس بطلب سياوش فرستاد و باين بهانه او را بخلوت طلبيد و پرده از روى كار برداشت و بسيار الحاح و ابرام نمود سياوش از حقوق پدرى انديشيد و از اقدام چنان فعلى شنيع سرباز زد و سودابه را ملامتها كرده دست رد بر سينه او زده از خلوت بيرون آمد سودابه از سياوش محروم و مأيوس گرديد دل با او بد كرد و كينه او را در دل گرفته نزد كاوس آمد و گفت اين پسر تو بدفرمان است چرا او را بحرمسرا راه داده‌اى كه با من درآويزد با اينكه من بجاى مادر او هستم

كاوس كه طبعى غيور داشت چون اين سخن بشنيد آتش خشمش مشتعل گرديد سياوش را بمعرض عتاب و بازخواست بازداشت سياوش حقيقت حالرا بعرض رسانيد و خود را از آن تهمت بيكسو كشيد و از آنطرف سودابه در جنايت و خيانت سياوش پا فشارى داشت

بالاخره كيكاوس فرمان كرد آتشى بزرگ افروخته‌اند و گفت هريك از شما از اين آتش عبور كرد و گزندى نديد او دامنش از تهمت پاكست سياوش بى‌مضايقت و مسامحت پاى در آتش نهاد و از آن سوى بسلامت بيرون شد ولى سودابه از دخول در آتش امتناع كرد

كيكاوس چون پاكدامنى پسر بدانست و خيانت سودابه بر وى معلوم شد شمشير كشيد تا سودابه را بقتل رساند سياوش چندان ضراعت و شفاعت كرد تا او را عفو كرده بالاخره روزى‌چند از اين واقعه گذشت كه خبر بكاوس دادند كه افراسياب با لشكرى از حوصله حساب بيرون از رود جيحون عبور كرده بلدۀ بلخ را بحيطه تصرف درآورده

كاوس خواست تصميم بگيرد كه خود با لشكر برود سياوش گفت حاجت نيست من بيخ اين حادثه بركنم و سياوش هنوز از تهمت سودابه دلى رنجيده داشت و دورى از درگاه را مايه راحت ميدانست بالاخره سياوش در جنگ با افراسياب بحيله مقتول گرديد و چون دست‌پروردۀ رستم بود خبر مرگ سياوش كه بدو رسيد جامه بر تن چاك كرد و از سيستان همجا آمد بدرگاه كاوس و از آن پيشتر كه روى كاوس بيند سودابه را از حرمسرا بيرون كشيد و عرضه تيغ ساخت

 

كلياپتره خواهر بطليموس

كه در سنه ۵۵۴ بعد از هبوط آدم عليه السّلام در مصر بتخت سلطنت نشست چنانچه تفصيل او را در جلد اول ناسخ بيان كرده كه ملخص آن‌چنين است و اين بطليموس نه آن بطليموس حكيم است چون پدر بطليموس دنيا را وداع گفت تاج‌وتخت را با پسرش بطليموس و دخترش كلياپتره بالاشتراك قرارداد پس از وى اين كار صورت نبست و بين خواهر و برادر كار بمعادات و مخاصمه كشيد

جوليس كه در آنوقت سلطان مصر بود او را خبر دادند كه بين اين برادر و خواهر بر سر تاج‌وتخت نزاع است جوليس فرمان داد كه بايستى هردو در نزد من حاضر شوند تا بين آنها حكم بنمايم كلياپتره پيّكى بنزد جوليس فرستاد كه من امشب بنزد تو ميآيم چون تاريكى عالم را فروگرفته كلياپتره با لباس كهنه كه كس او را نشناسد بنزد جوليس آمد و برقع انداخت

جوليس چون چشمش بر جمال كلياپتره افتاد كه مانند هزارنگار ميباشد و دل خورشيد از فروغ جمالش تفته و ستاره از شرم رخسارش آواره گشته و لعل از غيرت لبش خونخوار شدى گفتى گونهاى او مرواريدى استكه مذاب ياقوت خورده جوليس لختى ديده بر روى او بازداشت و هيچ سخن نتوانست گفت آنگاه كه با خود آمد زبان بضراعت گشود بالاخره با او هم‌بستر شد و آنشب را تا بامداد نياز همى راند و ناز همى ديد صبحگاه بنزد بطليموس فرستاد كه ترا از فرمان‌بردارى چنين خواهرى عار نبايد داشت و اگر سر در خط فرمان او گذارى و اين اراضى را بدو سپارى من از تو راضى خواهم بود و اگرنه خاك اين بومرا بدست لشكر بباد فنا دهم و از تو و اصحاب تو نشان نگذارم

بطليموس پس از اصغاى اين سخنان بدانست كه كلياپتره شب در سراى جوليس بسر برده از هوش بيگانه شد و در ميان مردم مصر آمده و تاج از سر برگرفت و بر زمين زد و خاك بر سر همى ريخت گفت ايمردم مصر چند آسوده باشيد و غافل نشسته‌ايد اينك جوليس بدين مملكت درآمده خواهر مرا فريب داده و بسراى برده با وى هم بستر شده مردم مصر چون اين بشنيدند بتاخته‌اند تا جوليس را از اسكندريه بيرون كنند ولى دست باو نيافته‌اند

و اين كلياپتره بعلاوه كه در چهره فروغ آفتاب داشت و باطره خون در دل مشك ناب ميكرد و در اقاليم سبعه مردم با ياد او ميخفته‌اند و با نام او برميخواسته‌اند يكى از جمله حكماى فلاسفه بود كه در فنون حكم دست قوى داشت چنانكه او را در علم طب و ديگر فنون كتب و مصنفات استكه هم بنام او ترجمه كردند و در شانزده زبان با فصاحت نطق و بيان تكلم ميكرد و از هردولت كه كس نزد او ميشد محتاج بترجمان نبود

بالجمله بطليموس ساز سپاه كرد كه با جوليس حرب كند و از آنطرف جوليس هم لشكرى درهم آورده باسكندريه درآمد چون بساحل رود نيل رسيد بطليموس با مردم خود سر راه بر او گرفته‌اند و جنگ درانداخته‌اند بالاخره لشكر بطليموس شكست خورده فرار كردند

بطليموس از دهشت خود را برود انداخته تا از آنجا عبور كند در آب غرق گرديد و مملكت مصر در تحت فرمان جوليس شد شاد و خرم بسراى خويش آمد و كلياپتره را حاضر ساخت و تاجى مرصع بجواهر شاداب برگرفته از جاى بجنبيد و چند قدم پيش گذاشته سر و روى كلياپتره را بوسه زد و تاج بر سر او نهاد و گفت سلطنت مصر بلكه پادشاهي جهان شايسته تو است

پس جوليس مدت نه ماه در مصر بماند و همه‌شب با كلياپتره ميگفت كه مملكت آسيا و ديگر ممالك را براى تو تسخير خواهم كرد و سلطنت اين جمله را با تو خواهم گذاشت و همه‌شب تا روز با كلياپتره عشق‌بازى ميكرد و مهر او چنان در دلش آويخته بود كه هرگز ياد سلطنت و مملكت نكردى از اين جهات كار ممالك پريشانى يافت و بعد از چهارده سال پادشاهى در اثر عشقبازى اطراف او را فراگرفته‌اند و او را با زخم شمشير و خنجر پاره‌پاره كردند

حتى يكى از آنجماعت پسر او بود و چون جوليس را بقتل آوردند سپهسالار جوليس كه او را (انتانى) ميگفته‌اند با خود گفت كه آيا كلياپتره ملكه مصر را چه محاسن استكه مانند جوليس پادشاهيرا چندين فريفته و شيفته او گشته بود و اين خيال همه‌روزه خاطر او را زحمت ميرسانيد و مهر او را بجانب كلياپتره جنبش ميداد تا عشقش فزونى گرفت و صبرش اندك شد چندانكه خوى ديوانگان گرفت بالاخره در مقام آن برآمد كه او را تهديدى بنمايد

نامه بكلياپتره نوشت كه تو اين تاج‌وتخت را بقوت قيصر يافتى و به نيروى دولت روم صاحب اين مرزوبوم شدى اينك در پاداش اين خدمت دشمنان دولت روم را بدوستى تلقى كنى و عمال تو با مخالفين متفق شوند بزودى حركت بفرما و به لشكر كاه ما حاضر شو و بحقيقت اين كار برس و عمال خود را تنبيهى بنما و اگرنه بايد وداع تاج‌وتخت بگوئى

چون اين نامه بكلياپتره رسيد اركان دولت و سران مملكت را جمع كرده نامه را بايشان قرائت كرده و با ايشان شورى افكند هركدام چيزى گفته‌اند عاقبت كار بر آن نهادند كه با انتانى مصاف دهند و گفته‌اند انتانى را نرسد كه ملكه مصر را مكانت نه‌نهد و چنين خشونت كند صواب آنستكه دامن برزنيم و با او نبرد كنيم كلياپتره گفت واجب نباشد كه گشور را برآشوبم و لشكر برانگيزم من خود يكتنه عالم را مسخر كنم و از سلاطين تاج و افسر ستانم و بر خاك و خاكستر نشانم آفتاب با ديدار من ديوانه شود و ستاره با نظارۀ من از پاى نشيند هم‌اكنون در كار انتانى رنج نخواهم برد و گنج پراكنده نخواهم ساخت خود بدرگاه او تازم و انتانيرا با همه لاف شيرنى سگ خويش سازم و سالها با مردمك چشمم ويرا خواب خرگوش دهم اين بگفت و ساز سفر كرده و از زرناب و لئالى خوشاب و جامهاى شهوار زرتار براى هديۀ انتانى فراهم كرد و فرمان داد تا جمعي از كنيزان ماه‌رو كه هريك با خوى فرشته و روى پرى بودند هم براى سفر آماده شدند و از آلات طرب و ادوات لهو و لعب چندانكه توانسته‌اند با خود برداشته‌اند

چون اين خبر بانتانى رسيده مجلس خود را چون باغ بهشت زينت كرده و جمعى را باستقبال او فرستاده و چنان دانست كه كلياپتره بر او وارد ميشود ولى ايشان همه جا آمد و در كنار لشكرگاه خيمه بر سر پا كرده قرار گرفت انتانى فرستاد كه ملكه مصر را چه افتاد كه چشم ما را با ديدار خود روشن نساخت و حجرۀ ما را با رخسار خود گلشن نفرمود

كلياپتره در جواب گفت كه من راهى دور پيموده‌ام تا بدين جا رسيده‌ام اكنون بر انتانى استكه بزيارت من كمر بندد و بنزديك من آيد لاجرم انتانى برخواست راه با كلياپتره نزديك كرد ديد سراپرده‌اى راست كرده و طومار دولت و حشمت گسترده و سرير خود را نهاده بر بالاى او قرار گرفته و آن چهره را كه دل خورشيد از فروغش تفته بود برقع از او افكنده بود و تاجى مرصع كه كمتر جواهر رخشانش غيرت لعل بدخشان بود بر سر داشت و كنيزان سيمين ساق در برابرش چون سروها بر لب جويبار صف بركشيدند و لشكريان از بيرون سراپرده رده راست كردند

انتانى چون آن اسباب حشمت و جلالت بديد در حيرت شد پس قدم در ميان سراپرده گذاشت ناگاه چشمش بصورت كلياپتره افتاد كه ديدارش چون آفتاب زحمت ديده ميكرد در نظر اول ديوانه شد و از هوش بيگانه گشت و بى‌اختيار دويد و ديده بر پاي كلياپتره نهاد و اظهار مسكنت كرد

كلياپتره او را گرامى داشت و در بالاى سرير ويرا در پيش خويش جاى داد و آن هديه كه براى او آورده بود در حضرتش از پيش گذرانيد و ساز مهمانى براى او طراز كرده بزمى شاهوار بر سر پا كرد و روز را بر انتانى چنان بشام آورد كه انتانى از روز و شب بيخبر بود بالاخره با هزار حيرت و حسرت از نزد كلياپتره بيرون شد و با خود ميگفت كه اگر اسباب سلطنت اين استكه كلياپتره دارد دولت روم كجا بشمار خواهد آمد

روز ديگر كلياپتره با انتانى گفت كه نيكوتر از اين ضيافت آن باشد كه من در مصر از تو بنمايم روز ديگر با انتانى كوچ داده طى مراحل نمود باتفاق وارد اسكندريه شدند و كلياپتره انتانيرا بمهمانى طلب فرمود بزمى چون بوستان بهشت آراسته كرد و فرمان داد تا مرواريد شاهوار حاضر كردند كه گوهرشناسان قيمت آنرا پانصد هزار دينار ميدانسته‌اند پس آن گوهر را در جامى محلول ساخته‌اند و بدست ملكه مصر دادند تا بنوشيد و گوهر ديگر را فرمان داد تا براى انتانى محلول كنند انتانى گفت ضرورت داعى نيست كه يك كرور تومان مرواريد بياشامم دانستم كه كلياپتره بهتر از آن مهمانى تواند كرد

بالاخره انتاني ترك مال و جاه و سلطنت گفته در حضرت كلياپتره رحل اقامت انداخت و با كلياپتره هم‌بستر شد بالاخره كار او با دولت روم منتهى بجنگ شد و چون در عشق كلياپتره سر از پا نمى‌شناخت نتوانست تهيه لشكر بنمايد ملك روم گفت بايد مملكت مصر جزء مملكت روم گردد چه كلياپتره با كمند طره و زره گيسو و شمشير ابرو و سنان غمزه و تير مژه در كار سلطنت رخنه انداخته و يك‌نيمه جهانرا مسخر خود ساخته اگر او را امان دهم صد مثل جوليس و انتانيرا عاشق خود كند و پاسبان كوى خود فرمايد آنگاه اگر خواهد روى بروم كند و نشان از اين مرزوبوم نگذارد

پس بفرمود تا لشكرها درهم آوردند و بسوى انتانى شتاب گرفته‌اند از آن سوى چون انتانى را از عشق با خود آوردند و از كار قيصر و عزم او آگاهش ساخته‌اند ناچار براى دفع قيصر برخواست و باراضى يونان آمده بزرگان سپاه انجمن شده معروض راى انتانى داشته‌اند كه كار قيصر را بازيچه نتوان شمرد اين جنگ را با عشق‌بازي انباز نتوان ساخت تو چندان سرمست عشقى كه اگر در چشم تو همه سنان و تير باشد چشم از روى كلياپتره برندارى و اگر بلاهاى آسمانى و زمينى پاى بر سر تو نهد سر از پاى او برنگيرى اكنون كلياپتره را بجانب مصر گسيل فرما و جنگ را آماده باش

انتانى كه هزار ملك جهان و جهانيرا با يك لحظه ديدار كلياپتره برابر نميداشت سخن آن ناصحان مشفق را وقعى ننهاد و گفت كلياپتره امروز پادشاهى بزرگ است و وجود او در جنگ سبب تقويت سپاه مصر و شام است و من هرگز از وى جدائى نخواهم كرد

بالاخره در جنگ مغلوب گرديد و خود را انتحار كرده قيصر خواست تا كلياپتره را بدام آرد او هم بر سر قبر انتانى آمده خود را هلاك كرد بتفصيلى كه در ناسخ مذكور است

و اين عشق‌بازى انتانى و كلياپتره سبب شد كه سلطنت بطالسه در مصر منقرض گرديد و در تحت حكومت روميان درآمد اين است فساد امثال اينگونه زنان

منگر در بتان كه آخر كار

نگريستن گريستن آرد بار

دلربان زمانه خورد بزرگ

ديده را يوسف‌اند دل را گرگ

گرچه از چهره عالم‌افروزند

از مژه دلبرند و جان‌سوزند

***

زن پنبه و مرد آتش تيز

برگفته خود گواه دارم

ناموس و حياء و شرم و عفت

بين زن و مرد در ميان است

بايد كه برند هردو قسمت

زيرا كه بهر دو تو امان است

***

حذر كن ز آسيب جادو زنان

بدست آن سرانداز پاافكنان

بروى زمين دام مردان مرد

بساط وفاء و مروت نورد

تعلق بزن دست و پا بستن است

تجرد ز آن بند وارستن است

كسيرا كه بنده است بر دست و پاى

چه امكان كه آسان بجنبد ز جاى

ز شهوت اگر مرد ديوانه نيست

ز رسم و ره عقل بيگانه نيست

چرا بند بر دست و پا مينهد

دل و دين به باد هوا ميدهد

مكن زن و اگر زن كنى زى‌نهار

زنى كن بري از همه عيب و عار

 

اما قصه شوله كه برادرشرا بقتل رسانيد و قصه مرشه كه شوهرشرا بقتل رسانيد

مفصلا در اوايل جلد عيسى ناسخ مذكوراستكه بهواى وصول سلطنت مرتكب اين اعمال جنائى شدند چون در نقلش ثمرى نديدم از ذكر آن قلم بازكشيدم

 

نضيره

اما قصه نضيره دختر ساطرون كه عاشق شاپور شد و قلعه پدر را تسليم دشمن كرد و شاپور بالاخره او را بقتل رسانيد در كتاب (كشف الغرور) ص ٢٩٢ طبع تهران چاپ اول آنرا نقل كردم كمااينكه قصه دختر پادشاه اردنرا كه خواست اردشير را زهر بدهد بنا بروايت ناسخ نيز در كتاب نام برده ذكر كرده‌ام در ص ۵٠٢ ولى در آنجا حكايت را از كامل التواريخ ابن اثير و انيس المسافر شيخ يوسف بحرانى و شرح تهذيب سيد نعمة اللّه جزائرى كه نقل كرده‌ام نامى و حكايتي از زهر دادن در ميان نيست اما در ناسخ گويد آنگاه كه اردشير در اراضى فارس اردوانرا كه ملك آن اراضى بود مقهور كرد بهمن پسر بزرگ اردوان با يك برادر بجانب هندوستان گريخت و دو تن پسر كوچكتر وى با دختر دوشيزۀ او اسير شدند ملك ايران بفرمود پسران اردوان را بزندان بردند و دختر او را بحرمسرا آوردند مدتى برنيامد كه دل اردشير بسوى دختر اردوان همى رفت و شيفته جمال وى و شيداى غنچ و دلال او گشت لاجرم او را بشرط زناشوئى بخوابگاه خود درآورد دختر حمل برداشت اما از آنسوى چون بهمن بهندوستان رفت و بيارميد از بازماندگان پدر پرسش كرد و معلوم داشتكه دو تن از برادران او اسير و در زندان اردشيرند و خواهرش در سراى چون كنيزان زيستن ميكند اين معنا را مغتنم شمرده نامه‌اى بخواهر نوشت با مقدارى زهر و آنرا بدست رسولى سپرده كه بخواهرش برساند و در آن نامه نوشت كه ايخواهر نه آخر تو دختر اردوانى و زادۀ سلطان چگونه زنده باشى و معاينه بنمائى كه دو برادرت چون گدايان در اطراف جهان پراكنده باشند و دو برادرت در زندان محبوس باشند و در زير كند و زنجير فرسوده شوند و كشندۀ پدرت پادشاهي كند و ترا خدمت كنيزان فرمايد بگير اين زهر نقيع را و چون دست يابى اردشير را از پاى درآور

پس آن نامه و زهر را رسول بگرفت بشتاب برق و سحاب در زمانى اندك بدربار اردشير رسيد چون فرصت حاصل كرده نامه و زهر را بدختر اردوان سپرده چون دختر از مضمون نامه آگاه شد جهان در چشمش سياه گرديد و تصميم گرفت كه اردشير را نابود سازد

تا روزى اردشير از شكار بازگشت و در خانه خويش قرار گرفت خواست تا رفع خستگى و كوفتگي را بجامى از شراب بنمايد بعد بجامه خواب رود از ميان كنيزان روى با دختر اردوان كرده گفت زود بشتاب و يك جام شراب بمن آور دختر اردوان فرصت غنيمت شمرده بى‌توانى جام برگرفت و از آن زهر كه بهمن فرستاده بود در شراب ريخته و بدست اردشير داده چون خواست بياشامد دستش لرزيد و جام از دست او افتاد و تمام شراب بر زمين رفت

از اين حال وحشتى عارض دختر اردوان گرديد كه بكلى رنگش پريد اردشير بفراست فهميد كه غدرى در اين شراب بوده مرغى را آوردند و مقدارى از آن شراب را از زمين جمع كرده در حلق او ريخته‌اند طولى نكشيد كه آن مرغ جان بداد اردشير را يقين حاصل شد كه دختر قصد هلاك وى داشته فورا فرمان كرد بوزير خود سام بن رضيع كه اين زنرا به‌بر در زيرزمين دفن كن

سام چون دختر را بسراى خود آورد خواست فرمان ملك بر او روان كند آن دختر گفت ايوزير من دختر اردوانم و اينك از اردشير حمل دارم اگر بر فرزند شاه به‌بخشى روا باشد

وزير قابله آورد تحقيق كرد ديد حامله است لاجرم خانه در زمين بنا كرد و دختر را در آنجا ساكن نمود تا وضع حمل او شد پسرى آورد نام او را شاپور نهاد و تيغى برگرفت و ذكر خود را قطع كرد و در حقه نهاده خاتم بر آن گذاشت و نزد اردشير فرستاد و پيام داد كه من از دولت پادشاه فراوان گنج اندوخته‌ام و در اين ايام از حكماى فرس در زايچه من بدقت نظر كرده‌اند كه از زندگانى من چند روزى بيش نمانده لاجرم خاصه و خلاصه جواهر ثمين خود را در اين حقه نهاده بحضرت فرستادم تا پادشاه آنرا بدست خازن خود بسپارد چون من از جهان بروم بر اولاد من قسمت فرمايد

اردشير آن حقه را بگرفت و با خازن سپرده گفت اندوخته سام مختص اولاد او است خواه زنده باشد و خواه از جهان بگذرد و هنگاميكه اردشير از سفر هندوستان و تركستان بازآمد روزگارش بنهايت شده بود و پيرى در او اثر كرده بود و فرزندى نداشت كه وارث ملك باشد و صاحب تاج‌وتخت گردد و با حال حزن و اندوه با وزيرش گفت من بيشتر روى زمين را مسخر كردم و رنج فراوان برده‌ام و پسرى ندارم كه جاى من گيرد كاش دختر اردوانرا زنده ميگذاشتم تا بار بنهد بلكه پسرى آوردى تا امروز بكار آمدى و صاحب‌تاج‌وتخت ميشدى كه اين سلطنت من بهرۀ ديگران نشود.

وزير گفت شاهنشاهرا زندگانى جاودانى باد كه او را پسرى باشد سال از ده افزون دارد و آداب ملوكرا نيك آموخته و ساز رزم و بزمرا نيك شناخته اكنون ملك بفرمايد آن حقه را كه من بامانت نهاده‌ام حاضر كنند و سر برگشايند اين قصه از آنجا معلوم خواهد شد

اردشير بفرمود تا حقه را بياوردند چون سر او را باز كردند آلت رجوليتى با نامه‌اى در او يافته‌اند در آن نامه نوشته بود كه اردشير دختر اردوانرا بمن سپرد تا بقتلش رسانم و معلوم شد كه او را از ملك حملى است و من روا نداشتم تخمى را كه ملك كشته من براندازم

لاجرم او را من بر حسب حكم در شكم زمين پروردم تا حمل بگذارد و آلت رجوليت خود را قطع كردم تا كسيرا مجال طعن و دق نماند اردشير از قوت نفس وزير و امانت او تعجب كرد و شاد گرديد

سپس گفت ايوزير اگر من فرزند خويشرا در ميان چندين پسر بينم توانم شناخت بفرماى تا او را با همسالان خود حاضر بنمايند وزير پسر اردشير را با بيست تن از فرزندان اعيان همه را لباس يكرنگ دربر كرده بحضور اردشير آورد از ميان آن اطفال دل اردشير بطرف شاپور همى جنبيد و با او خطاب كرد كه چه نام دارى گفت شاپور نام دارم

اردشير گفت همانا كه شاه‌پورى آنگاه بزرگان درگاه را فرمود تا هركس پسر خويش را باز نمايد پس هركس دست پسر خويش بگرفت و شاه‌پور بجاى ماند در اين وقت بفرمود تا گوى و چوكان آرند و آن طفلكان گوى و چوكان‌بازند پس برفته‌اند و حاضر كردند و اردشير در ايوانى كه در ميدان پيش سراي بود برنشست و ايشان در ساحت ميدان بلعب درآمدند و هرگاه گوى بايوان اردشير فرود ميشد هيچيك از اطفال آن دل نداشته‌اند كه بدانجا شده گوى برگيرند جز شاپور كه بى دهشت بايوان ملك درميرفت و گويرا از زير سرير اردشير درميربود

پس اردشير يقين كرد كه وى فرزند اوست و او را بنزد خويش طلب داشت و رويش ببوسيد و بفرزنديش پذيرفت و دختر اردوان بيامد و بر دست ملك بوسه زد و گناهش معفو گشت و در حق وزير نيكوئى فراوان نمود از آنجمله حكم داد تا بر يك دينار و درهم نام پادشاه رسم كنند و روى ديگر آنرا نام وزير و شاهپور را بولايت عهد نصب نمود

 

مالكه دختر طاير سپهسالار عمرو بن مالك غسانى

مادرش (نوشه) دختر نرسى بن بهرام دوم و قصه اين زن چنان است كه چون نرسى بعد از هفت سال سلطنت دنيا را وداع گفت پسر ارشد او هرمز بر تخت سلطنت جاى كرد او هم هفت سال سلطنت كرد چون او را زمان مرگ رسيد بزرگان مملكت و صناديد دولت را پيش خواند گفت من از اين مرض رهائى ندارم و براى من پسرى نيست كه وارث تاج‌وتخت من بشود جز اينكه در حرمسراى من جميله‌اي است حامله ستاره‌شناسان گفته‌اند كه وى پسرى آورد كه اين جهانرا فروگيرد اكنون شما اين مملكت را چنانكه بايد حفظ بنمائيد تا آن جميله حمل خود فروگذارد اگر پسرى باشد ولى‌عهد من است اين پادشاهيرا بدو گذاريد اين بگفت و جهان را وداع كرد

پس از ششماه جميله پسرى آورد او را شاپور نام كردند و تاج از گهوارۀ او بياويخته‌اند و شاهنشاهش خواندند اين خبر باطراف ممالك پراكنده شد كه مملكت ايرانرا پادشاه نيست اينك كودكيرا در گهواره دارند كه معلوم نيست خواهد مرد يا خواهد زيست الخ آنچه در ص ٢۵۴ سبق ذكر يافت

 

زنابيه از نژاد كلياپتره

كه آخرين ملوك مصر بود كه شرح حال او گذشت و پدر ذنابيه يكى از مشايخ عرب بود كه در بعضى از اراضى طرف جنوب شط فرات حكومت داشت و ذنابيه دخترى بلندبالا گندم‌گون سياه‌چشم سفيددندان بود و چهرۀ سخت نمكين داشت چنانكه هركس روى او را ديدى شيفته جمال و فريفته غنج و دلال او شدى و بزبان لاتينى و يونانى و سريانى و عربى مصرى نيكو سخن ميكرد بدانصورت دلكش كه شنوندگان را شيداى خويش ميساخت و او را در عنفوان شباب يك نفر از شيوخ عرب كه او را ادنا ميگفته‌اند كابين بست و او در يكى از شهرهاى دمشق مسكن داشت و روز تا روزگارش بالا گرفت تا آنكه لقب قيصرى يافت و شريك دولت گشت و با شاپور ذو الاكتاف مصافها داد

و اين ذنابيه با شوهرش در مصافها و جنگها حاضر ميشد و بكار ضرب و حرب ميلى تمام داشت و هرگاه از كار حرب و جنگ فراقتى داشت بشكار ميرفت اتفاقا روزى ذنابيه با شوهر و پسر برادرش بشكار رفته‌اند پسر برادر ذنابيه قبل از اينكه شوهر خواهرش كمان بگشايد حربۀ خود را بجانب نخجير افكند همراهان او را ملامت كردند كه شرط ادب نگاه نداشتى باعم بزرگوار اين‌گونه ترك ادب لايق نيست او باين سخنان وقعى نگذارده كار خود را مكرر كرد

آدنه در خشم شد اسب او را گرفت و چند روزى او را محبوس كرده سپس از او عفو كرده ويرا رها كرد اين يك بهانه‌اى شد براى ذنابيه كه شوهر را تلف و خودش در سلطنت مستقل باشد

فلذا پسر برادر خود را طلبيد و او را بفريفت گفت آدنه ترا در نزد خاص و عام خوار كرد و بيگناه اسب تو بگرفت و ترا حبس كرد عاقبت قصد جان تو خواهد كرد قبل از اينكه بلائى بر سر تو بياورد چاره كار خود بكن و او را بقتل برسان وى فرصتى بدست كرد و شوهر خواهر را بكشت و آدنه پسرى از زن ديگر داشت او را هم مقتول ساخته‌اند

چون صبح شد ذنابيه فرياد برداشت كه اين پسر شوهر مرا كشت مردم هجوم كردند و پسر برادر ذنابيه را هم بقتل رسانيدند ذنابيه بى‌مانعى صاحب تاج‌وتخت شد و بر مسند پادشاهى تكيه زد و سبب قتل شوهر و پسر برادرش او بود بالجمله براى اينكه بسلطنت برسد مرتكب اين جنايت شد مردم او را ملكه مغرب لقب دادند و ذنابيه مشغول رتق‌وفتق مملكت گرديد و بتخانهاى رفيع از سنگ بنا كرد و مملكت مصر را بعد از جنگ و جوش مسخر كرده و ذنابيه را رسم چنان بود كه خود در ميان سپاه و صفوف حاضر ميشد و خودى با جواهر شاداب مرصع كرده بود بر سر ميگذاشت و زرهيكه مرصع بلعل بود ميپوشيد و طوقى از زر بگردن ميافكند و آستينهاي خود را تا مرفق بالا ميزد و در ميان لشكر همانند سرو عبور ميكرد و گشاده‌رو سخن ميگفت و لشكريانرا دل ميداد و قانون جنگ ميآموخت و خود آمر و ناهى بود و هرگاه آتش جنگ بالا ميگرفت خود در جنگ سبقت از ديگران ميگرفت و بسا بود كه منازل عديده را پياده طى مسافت ميكرد تا سپاهيان دل قوى كنند و او را متابعت فرمايند و بسيار وقت ناخوانده بمجالس بزرگان درگاه درمى‌آمد و با ايشان خوش ميگفت و خوش ميخنديد تا فريفته اخلاق او باشند چون كار مصر را به نظام كرد بطرف روم حمله كرد و هردو لشكر درهم افتادند و مرد و مركب بخاك هلاك انداخته‌اند

بالاخره لشكر ذنابيه شكست خورد و هزيمت شد ذنابيه بقلعه‌اى پناه برد و برج و باروى او را استوار كرده و چون از دست قيصر عاجز شد از شاپور ذو الاكتاف استمداد كرد شاپور لشكرى بمدد او فرستاد ولى در بين راه سردار آنها جان بداد لشكر متفرق شد ناچار ذنابيه محصور بماند سردار لشكر قيصر بديوانخانه نامه كرد كه شما گمان ميكنيد مرا بجنگ زنى فرستاده‌ايد هزار مرد با اين زن نبرد نتواند كرد اكنونكه در ميان شهر خويش محصور است گرداگرد شهر خود را از پس هم سه چوب بس كرده و بدستيارى منجنيق آتش مصنوعى از آن چوب‌بس در ميان لشكر ما ميافكند چنانكه لشكريان با دهشت تمام روز بشام ميبرند

بالاخره ذنابيه چون ديد ذو الاكتاف لشكر او نرسيد از ظفر مأيوس شد در وقت فرصت فرار كرد تا بيست فرسخ عنان نكشيد بالاخره اسير شد او را بنزد قيصر آوردند لشكر روم چندان در كار ذنابيه زحمت ديده بودند كه بى‌اجازه قيصر خواسته‌اند او را بقتل رسانند

سپهسالار لشكر مانع گرديد چون او را نزد قيصر حاضر ساخته‌اند با وى خطاب كرد اى ذنابيه با كدام لياقت و مكانت در طلب سلطنت روم برآمدى و با قياصره همسرى جستى ذنابيه گفت مرا عار آمد كه خدمت آن قياصره اختيار كنم كه بر من فزونى نتوانند جست خواستم بدانم كيست كه بر من شاه خواهد بود اينك معلوم شد كه تو پادشاه منى كه بر من فزونى جستى و سلطنت يافتى و سركردگانى كه دل از ايشان رنجه داشت يك‌يك برشمرد و گفت ايشان مرا تحريص بجنگ كردند كه با شما آغاز حرب بنمايم و اگرنه از نخست با تو طريق انقياد ميسپردم

قيصر حكم داد تا آن سركردگانرا حاضر كردند و گردن زدند سپس قيصر عزم دار الملك روم نمود با دل شاد و خرم و خواست باشكوه وارد شهر بشود فرمان داد تا چهار پلنگ و بيست فيل و دويست ديگر از جانوران گوناگون از پيش‌روى بداشته‌اند و هزار دويست تن مرد كشتى‌گير از دنبال ايشان بود و از پس آن جميع اموال و اثقالى كه در آن سفر بدست كرده بودند حمل ميدادند و از پس آن خوانى ميكشيدند كه آلات و ادوات پادشاهى ذنابيه در او بود و از پس او رسولان پادشاهان عربستان و ايران و هندوستان و چين هريك با لباس آنچنانيكه در مملكت خود ايشان رسم بود دربرداشته‌اند

و از پس ايشان اسيرانيكه در آنسفر گرفته بودند سير ميدادند و از دنبال همه ذنابيه را با پاى پياده ميبردند و هرزينت و حلى و حلل كه داشت دربر او بود و چندان از جواهر شاداب و ادوات پادشاهى دربر داشت كه بزحمت سير ميكرد و از بهر او زنجيرى از طلا همانند دست‌بند و خلخال بدست و پاى او بسته بودند و سر زنجير را يكى از مردم مسخره‌چى گرفته همى بكشيد

و از پس او عراده فتح بر چهار كركدن بسته سير ميدادند و بزرگان لشكر و صناديد ديوانخانه با هياهو طى‌طريق ميكردند و ذنابيه با اينهمه شماتت و شناعت و فضيحت جسور بود و باوقار و حزم بزرگان سير ميكرد و آثار فزع و جزع از او مشاهده نميرفت چون وارد شهر شدند پس از روزى‌چند قيصر فرمان داد تا خانه‌اى در كنار رودخانه براى ذنابيه بنا كردند و ذنابيه را در او ساكن كردند و آنخانه شش فرسخ از مركز دور بود در آنجا ببود تا رخت بربست

 

شيرين زوجه خسروپرويز

شيرين دختركى رومى بود كه در سراى يكى از بزرگان عجم جاى داشت و پرويز قبل از اينكه پادشاه شود گاه‌گاهى بسراى او شتافته با شيرين ساز مودت ميكرد پرويز روزي انگشتر خويش بوى عطا كرد مولاى او را غيرت بجنبيد و با يكى از مردم خود گفت اين كنيزكرا با خود به‌بر در رود غرق بنما آن مرد شيرين را برد خواست غرق كند شيرين چندان بناليد كه بر وى رحم كرد او را در جائى بآب افكند كه بتوانست بيرون بيايد

پس شيرين از آب بيرون آمد و بدير راهبى پناه جست و معتكف گشت آنگاه كه خسرو بتخت جاى كرد روزى گروهى از لشكرش بر آن دير عبور كردند شيرين آن انگشتر بديشان داد تا بنزديك خسرو آوردند پرويز بسيار شاد شد كس فرستاد تا او را باعظمت تمام بسراى آوردند و بانوى بانوان گشت و فرهاد كوهكن كه بر گزيدۀ نقاشان چين بود شيفته او گشت و طاق بستان را بساخت و صورت شيرين را در سنگ رسم كرد و شيرين‌نگارى بود كه جهانيان نظير او را نشان نداشته‌اند گويند چهل صفت كه در زن موجود باشد محبوب افتد و تمامت اين چهل صفت در شيرين موجود بود كه او را از نفايس خسروپرويز دانند و اين همان است كه نامه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم را بدريد از آن تكبر و تنمر كه داشت

بالاخره پسرش شيرويه او را در سال هشتم هجرت يا ششم ١١ ج ١ بقتل رسانيد سى هشت سال سلطنت او بود و كمتر پادشاهى را مانند خسروپرويز گنج و بضاعت و ادوات سلطنت فراهم بود تختى بود كه طاقديس ميناميدند كه سه دائرۀ بالاى تخت هزار گوى طلا بسان قنديل آويخته بود و آنرا چهارپايه بود مرصع بياقوت سرخ و براى تعيين ساعت شيرى ساخته بودند كه چون سر ساعت ميرسيد آن شير از كنار تخت سر خود را بيرون ميآورد و گوئى از طلا از دهان خود در ميان طشتى از طلا ميانداخت كه صداى عظيم مينمود مردم باين صفت تعيين ساعات ميكردند و خسرو را تاجى بود كه صد هزار مرواريد كه هريك بسان تخم گنجشكى بود آويخته داشت و از ديگر جواهر خوشاب نيز مرصع بود و آنرا با زنجيرى از زر كه هم با جواهرش پرداخته بودند از طاق ايوان آويخته داشته‌اند برفراز تخت همچنانكه خسرو بنشستى برفراز تارك او بودى و نيز او را اسبي بود كه شبديز نام داشت

(و حقير در جلد اول تاريخ سامراء تحت عنوان قصور سامراء داستانى از اين شبديز نقل كرده‌ام)

در جلد ٢ متعلق باحوالات عيسى ص ۵٢٠ از مجلدات ناسخ چنين مينگارد كه اين شبديز را در مملكت روم بدست كرده بودند و او از اسبهاى جهان افزونتر از يك ذراع بلندتر بود و نعل بر دست و پاى او بهشت ميخ راست ايستادى گويد هم‌اكنون در كرمانشاهان بجائيكه آنرا طاق‌بستان گويند صورت آن اسب را فرهاد كوهكن از سنگ برآورده بهمان مقدار كه بوده و همچنان خسرو بر پشت آن سوار است و از آن اسب و سوار جز مقدارى از يك پهلوي اسب و چهارنعل آن با سنگ كوه پيوسته نيست و ديگر صورتها و صنعتها و صورتگريها در آن ايوان كه در سنگ كرده است پديد آورده كه عبرت جمله سنگتراشان و نقاشان جهان است

و گويند از بيشتر طعامها كه خسرو خوردى شبديز را نيز بدادندى و گويند او را فراشى بود بقدر ايوان كه هرساعت بلون ديگر برمى‌آمد و گويند شصت رطل كبريت احمر داشت كه شب مانند چراغ ميدرخشيد بالجمله در ناسخ بسيار اساسيه از خسرو نقل ميكند و خزانه و گنجهاى او را كما و كيفا تعداد ميكند

بالاخره شيرويه بنزد شيرين فرستاد و پيام داد كه اكنون كه خسرو از جهانرفت بسراى من درآى و بانوى بزرگ باش و من هم شوهر تو باشم شيرين گفت تا شصت تن از بزرگان مملكت نزد تو انجمن نشوند من بنزد تو حاضر نشوم شيرويه ناچار صناديد قومرا حاضر كرد و شيرين بيامد و از پس پرده بنشست

شيرويه گفت اكنونكه خسرو از جهان برفت روا باشد كه مرا شوهرگيرى و بانوى سراى من باشى شيرين گفت من قبول ميكنم بشرط آنكه هرخواسته و مال كه مرا بوده بمن رد كنى و سيصد بنده كه زرخريد منند بمن بازدهى سپس اجازت دهى كه سر دخمه خسرو را برگشايم و او را وداع گفته بازآيم پس بكنار تو خواهم بود شيرويه اين جمله را قبول كرد و شيرين بسراى خويش بازآمد و آنمال و بندگانرا بگرفت اموالرا بمساكين بخش كرد و بندگانرا آزاد نمود آنگاه بيامد و سر دخمه خسرو را باز كرد و صورت بر چهره خسرو نهاد و مقدارى زهر كه با خود داشت بنوشيد پس برخواسته پشت بديوار نهاد و بمرد مردم از آنحال سخت تعجب كردند

 

سجاح بنت حارث بن سويد

اين زن از مردم موصل است و كيش نصارى داشت و بسيار فصيح و شيوا بود سخنان بسجع گفتى و چنان شيرين و رنگين بهم پيوستى كه مردمانرا شيفته و فريفته خود كردى

چون مناعت محل او در دلها جا كرد سر به پيغمبرى برداشت و مردم را بسوى خويش دعوت كرد نخستين جماعت بني تغلب او را اجابت كردند چه نژاد وى از بنى تغلب بود پس دينى پديد آورد نيمى از دين نصارى و نيمي از مسلمانى فتوى داد كه گوشت خنزير حلال است و مسلمانانرا ميازاريد و زنا نكنيد نام او در موصل و جزيره از حد عراق تا حدود شام بلند گشت

بالاخره با چهار صد سوار نامدار از زمين جزيره بديار عرب آمدند و لشكر او نيمى از بنى تغلب و نيمى از بنى هذيل بودند و بنى ضبه را در تحت فرمان خويش خواند ولى كسى او را اجابت نكرد چون با بنى هزيل كه در تحت رايت سجاح بودند عداوت داشته‌اند

بالاخره سجاح از اطراف لشكر فراهم ميكرد تا بجنگ ابو بكر برود و بنى يربوع فرمان سجاح را پذيرفته‌اند سجاح بايشان گفت نسب من با شما و نژاد من منتهى بشما است و اگر پادشاهى بر من راست بايستد شما راست و اگر غنيمتى بدست آوريم هم شماراست

اين وقت از بنى يربوع لشكرى بزرگ فراهم نمود كه با ابو بكر قتال بنمايد و چون بنى زباب و بنى ضبه سجاح را اطاعت نكردند فرمان كرد كه بايد ابتدا ايشانرا از پاى درآورد و با مردم خود گفت ديشب مرا آيتى خداوند فرستاده و اين كلمات را درهم پيوست (اعدو الركاب و استعد و اللذهاب ثم اغيروا على الزباب فليس دونهم حجاب)

يعنى ساخته جنگ شويد و مهياى رفتن گرديد آنگاه غارت بر بنى زباب بريد كه هيچ حاجزى و مانعى نخواهد بود لاجرم لشگر سجاح در مقابل بنى ضبه و بنى زباب صف راست كرد و حرب به‌پيوست بسيار كس از بنى ضبه و ديگر قبايل را بكشت و بسيار كس اسير گرفت اين نصرت بر حشمت سجاح بيفزود اهل رده از هرجانب بسجاح گرويدند و در اطراف او اجتماع كردند چندان‌كه امر او عظيم شد اين وقت آهنگ يمامه كرد و در خاطر نهاد كه با مسيلمۀ كذاب در پيغمبرى همدست شود باشد باتفاق او جهان را فروگيرد

پس بسوى يمامه حركت كردند اتفاقا عبور آنها از ميانه قبيله بنى هجيم و بنى عمرو بود چون قبيله بنى هجيم اين بدانسته‌اند ساخته جنگ شدند براى اينكه از دير وقت با قبيله بنى هزيل كه در ركاب سجاح بودند خصومت داشته‌اند يكبار بلشگر سجاح حمله افكندند و بسيار كس بكشته‌اند و گروهى را دستگير كردند بالاخره سجاح از در صلح و مسالمت برآمد بشرط آن‌كه از اراضى ايشان راه بگرداند و آن قوم را از عبور ايشان زيان نرساند و آنجماعت نيز اسيران را بازفرسته‌اند چون شرايط مصالحه از جانبين صورت گرفت سجاح بسوى يمامه بار بست بعضى از لشكريان او گفته‌اند اگر خالد بن وليد آهنگ ما كند ما را طاقت جنگ با او نيست و ما چه دانيم كه مسيلمه ما را به‌پذيرد چه او مانند تو پيغمبرى باشد

سجاح گفت بمانيد تا جبرئيل برسد و حكم خداى برساند روز ديگر ايشان را گفت خداوند اين آيه بمن فرو فرستاد (عليكم باليمامه و دفوا دفيف الحمامه فانها غريزة و كرامه لا يلحقكم بعد هالامة)

بر شماست كه سفر يمامه بنمائيد و چون مرغان سهل و صعب زمين را بآسانى طى كنيد كه عزت و كرامت در يمامه است از پس آن شما را ملامت نبود اين بگفت و آهنگ يمامه كرد و گروه بسياري با او حركت كردند

چون سجاح راه بايمامه نزديك كرد مسيلمه چهل تن از مردم خويش كه دانا و دورانديش بودند بنزديك سجاح رسول فرستاد و بدو مكتوب كرد كه پيغمبرى اين زمين نيمى مرا بود و نيمي محمد را آنگاه كه محمد دنيا را وداع گفت اين جهان را بتمامت بكف كفايت من گذاشته‌اند اكنون كه تو بسوى من آمدى بيرون از انصاف است كه من همه را تصرف كنم اكنون آن نيم را كه محمد داشت با تو گذاشتم و جز ما دو تن هيچكس را نصيبى نيست

رسولان مسيلمه بنزديك سجاح آمدند و رسالت خود را گذاشته‌اند سجاح آنها را گرامى داشت و بسيار مسرور گرديد و همراهان خود را بشارت داد سپس كلماتى بهم در پيوست كه همه در مدح مسيلمه بود و گفت اين آيات از خدا بمن جبرئيل آورده و رسولان مسيلمه آن شب را در لشكرگاه سجاح بسر بردند چون صبح شد سجاح گفت ديشب سوره‌اى بر من نازل گرديد و اين كلمات را بهم پيوست (لما رايت وجوههم حسنت و ابشارهم صفت و اطرأ فهم طفلت قلت لهم لا النساء تاتون و لا الخمر تشربون و لكنكم يا معشر الابرار تصومون يوما و تاكلون يوما)

چون اين احكام مطابق راى مسيلمه بود درهم بست تا تنبيهى كرده باشد كه من با تو از در خلاف نيستم بالجمله سجاح رسولان مسيلمه را مراجعت داد و گفت چاره نيست كه بايد من مسيلمه را ملاقات بنمايم

فرستادگان مسيلمه چون بازشدند و پيام سجاح را رسانيدند گفته‌اند او هم همانند تو پيغمبرى است فرشته بر او نازل شود و سوره آورد و بعضى كلمات سجاح را قرائت كردند مسيلمه بترسيد كه اگر سجاح با لشكر خود بيايد ممكن است مردم يمامه دست از او بردارند و بسجاح بگروند و او بدست لشگر سجاح يا لشكر اسلام پايمال گردد

لاجرم ديگرباره سفيرى چرب‌زبان بسوى سجاح فرستاد و گفت اگر خواهى مرا ديدار كنى لشكر بجاى بايد گذاشت و سوى من يكتنه ره‌سپار شو لاجرم سجاح با ده تن از عساكر خود بسوى مسيلمه آمد چون راه نزديك كرد مسيلمه بفرمود تا در پشت حصار خيمه برافراشته‌اند و بساطى بگستردند و سجاح را در آن بساط فرود آوردند و خود از حصار بيرون شده بديدار سجاح شتافت پس با هم بنشسته‌اند و از هردر حديث كردند چون مسيلمه جوانى زيباصورت بود سجاح فريفته او گرديد و دل باو باخت و از در مهر چنانكه خاطر مسيلمه را جنبشى دهد پرسش فرمود كه هيچ نفرمائى شب دوشين خداوندت در حق من بتو سوره‌اى فرستاده مسيلمه گفت آرى اين كلمات رب است كه دوش مرا فرستاد

(ا لم تر كيف فعل ربك بالحبلى اخرج منها نسمة تسعى من بين صفاق و حشى ان اللّه خلق النساء افواجا و جعل الرجال لهن ازواجا فيولج فيهن ايلاجا ثم يخرجها اذا شاء اخراجا فينتجن لنا سخالا انتاجا)

در اين جمله ميگويد نديدى خدا با زن آبستن چه پيش داشت همانا كودك را از پردهاى جلد و رحم برآورد همانا خداوند زنان را خلق كرده از براى ايشان مردانى آفريده كه با ايشان هم‌بستر و هم‌بالين باشند تا در اثر مواقعه خداى اگر خواهد به ايشان دختران و پسران مرحمت مينمايد

چون مسيلمه اين كلمات كه همه خواهش سجاح را انگيزش ميداد و بمضاجعت دعوت ميكرد بپاى آورد سجاح گفت بر من مسلم شد كه تو پيغمبر خدائى و اين سخنان را جز خداي نفرمايد و لا شك كه از آسمان بسوى تو آيد مسيلمه دانست كه سجاح فريفته او شده گفت من پيغمبرى باشم تو هم پيغمبرى خوب است كه ما دو پيغمبر زن و شوهر باشيم و بيك زبان سخن كنيم و با يك كمان تير افكنيم چون چنين كنيم تمامت عرب ذليل و زبون ما آيد

سجاح گفت نيكو سخن كردى لكن بايد از آسمان ديد كه بر من و تو چه فرود آيد مسيلمه در حال خويش را گران ساخت كنايت از اينكه بر من وحى ميآيد پس سر برداشت و گفت اينك جبرئيل بيامد و اين آيات را بياورد

(الا قومى الى النيك فقد هيئى لك المضجع فان شئت فاكببت و ان شئت ففى المخدع و ان شئت سلقناك و ان شئت على أربع و ان شئت بثلثيه و ان شئت به اجمع) حقير از ترجمه اين عبارت با ركاكت عذر ميخواهم بالجمله سجاح گفت بر من همچنين وحى نازل گرديد پس برخواسته‌اند و بخوابگاه رفته هم‌بستر شدند و سجاح سه شبانه‌روز با مسيلمه بود و از شدت شبق نام مهر و كابين نبرد چون بلشكرگاه خويش برگشت سران سپاه احوال پرسيدند گفت مسيلمه را ديدار كردم و فحص حال او نمودم وى نيز مانند من پيغمبرى است صواب چنان دانستم كه با هم زن و شوهر باشيم و سخن يكى كنيم و اعدا را درهم شكنيم او را

گفته‌اند مهر بتو چه داد گفت من از كابين نام نبردم و او نيز سخنى نفرمود او را گفته‌اند چه قدر زشت است كه همانند تو پيغمبرى شوهر كند و كابينى براى او نباشد اكنون مراجعت كن و كابين خود را از مسيلمه بستان

سجاح عطف عنان كرد تا در حصار مسيلمه سخت براند مسيلمه سبب مراجعت پرسيد گفت قوم من از تو كابين مرا مطالبه مينمايند مسيلمه گفت چند نماز بر ايشان واجب داشتى گفت بدانسان كه محمد فرموده من نيز پنج نماز مقرر داشتم گفت دو نماز از گردن ايشان فروگذار يكى نماز صبح و ديگر نماز عشا و اين تخفيف در ازاى كابين تو باشد

پس سجاح مراجعت كرده و قومرا مژده آورد گويند هنوز در بنى تميم كس يافت نشود كه نماز صبح و عشا بخواند بالجمله مسيلمه همى خواست تا سجاح را از در يمامه كوچ دهد چه علوفه و آذوقه لشكر او بر مردم يمامه ثقيل افتاد مسيلمه او را پيام كرد كه من اقامت ترا در اين ديار غنيمت شمارم لكن ترس من از بنى تميم است چه ايشان از اين پيش مسلمانى داشته‌اند بعيد نيست كه مرتبۀ ديگر با مسلمانان همداستان بشوند و ترا دست بازدارند اما سجاح سخنان او را وقعى نميگذاشت و از جاى خود حركت نميكرد تا مسيلمه بيچاره شد و بر ذمت نهاد كه نيم غله يمامه را بدو گذارد و در هرسال در هركجا باشد يك نيم بسوى او فرستد

اين‌وقت سجاح نيم غله را گرفت و طريق مراجعت پيش داشت مردم بنى تميم نيز با او كوچ دادند لكن از متابعت سجاح بكلى پشيمان گرديدند و گفته‌اند اين سجاح بفلسى نيرزد ما را ملازمت ركاب خود فرمود و پست و بلند زمين پيمود اينهمه از براى اين بود كه خود را بمسيلمه رساند و از او كام بردارد و اين ننگ هرگز از ما بر نخيزد كه زنى را ديار بديار كوچ دهيم تا مسيلمه را بر شكم او برنشانيم آنگاه سجاح را گفته‌اند ما بايد بديار خود مراجعت بنمائيم چه آنكه از لشكر عرب ايمن نباشيم اين وقت هركس راه خانه خويش گرفت سجاح ناچار با قوم خود بطرف موصل و جزيره گريخت و در جزيره جاى داشت گويند در زمان حكومت معويه مسلمانى گرفت و اللّه اعلم

اما مسيلمه كذاب حصارى محكم براى خود برآورده بود و نام او را حديقة الرحمن نهاده بود لشكر اسلام هفت هزار نفر از اصحاب مسيلمه را در آن حديقه بجهنم واصل كردند و هفتصد نفر از قراء مسلمانان مقتول شدند سواى خلق كثيرى از مسلمين بالاخره مسيلمه را بجهنم واصل كردند

سلمى بنت مالك بن حذيفه

مادرش ام فرقد دختر هلال بن ربيعة بن بدر است اين سلمى را ارمل ميناميدند و از قبيله بنى غطفان بود پدرش مالك بن حذيفه مال فراوانى داشت و بكثرت ثروت معروف بود و مادرش نيز جداگانه ثروتى و مكانتى بكمال داشت در زمان رسولخدا آنگاه كه لشكر بغطفان فرستاد و حرب كردند آنجماعت را بشكسته‌اند و كنيزكان و بردكان بگرفته‌اند سلمى نيز در ميانه اسير گشت او را بمدينه آوردند رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم او را بعايشه بخشيد عايشه او را مسلمانى آموخت و آزاد ساخت اين به‌بود تا روزگارى سپرى شد

يك روز بنزديك عايشه آمد و دستورى خواست تا بقبيله خويش باز شده مادر و پدر را بدين اسلام دعوت بنمايد عايشه او را رخصت داد رفت بقبيله خود و در آنجا بود تا پدرش بمرد او را برادرى بود بنام حكمه كه با مشركين همدست بود و بدست خالد بن وليد در جنگ با عينية بن حصين مقتول شد اين ببود تا پيغمبر رحلت نمود و عرب مرتد شدند از آنجمله سلمى هم مرتد گرديد و با گروهى از مرتدان كنارى گرفت و هرروز كسانيكه مرتد شده بودند بسوى خود دعوت ميكرد و ميگفت من ميخواهم با خالد رزم زنم و خون برادرم حكم را از او بگيرم و هرگاه اين خبر را بخالد ميگفته‌اند جواب ميداد كه از زنى چه آيد

روزى‌چند برنگذشت كه لشكر عظيمى در زير لواى سلمى انجمن گشت و چندان بزرگ شد كه خالد بنفس خويش مهياي حرب او كرديد و از آن‌سو سلمى لشكر بياراست و از براى خود هودجى در پشت شتر راستكرد و در ميان هودج نشست و در برابر خالد رده بركشيد از دو جانب حمله افكندند و بسيار كس از جانبين مقتول گشت لشكر سلمى سخت پافشارى كردند بحدى كه كار بر خالد صعب افتاد خالد فرمان داد تا شتر سلمى را از پاي درآورند و گفت تا اين شتر بر سر پاست لشكر او دست از جنگ بازندارند چندانكه مسلمانان كوشش كردند دست نيافته‌اند لاجرم خالد مهياى حملّه گرديد و صف بشكافت و صد مرد جنگى را بكشت و خويشتن را بهودج رسانيد و شمشير بزد و يكپاى شتر را قطع كرد اين وقت شتر بيفتاد و عمارى سرنگون گرديد خالد بي‌توانى قدم پيش گذاشت و تيغ براند و سلمى را بكشت و سپاه او را هزيمت ساخت.

 

ام جميل زوجه ابو لهب

دختر حرب بن امية بن عبد شمس اعداعد و رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بود و سورۀ مباركه تبت در طعن ابو لهب و زوجه‌اش ام جميل است كه ميفرمايد (وَ اِمْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ اَلْحَطَبِ فِي جِيدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ) و ازاين‌روى او را حمالة الحطب ميگفته‌اند كه ميرفت در صحرا و پشته‌اى از خارهاى مغيلان فراهم ميكرد و آنرا بر سر راه رسولخدا ميريخت كه آنحضرت هنگام عبور اذيت شود و شوهر خود را وادار مينمود كه رسولخدا را اذيت بنمايد

در صافى از قرب الاسناد از امام كاظم عليه السّلام حديث كند كه چون سورۀ تبت نازل گرديدام جميل سنگى برداشت و بطرف رسولخدا ص آمد در حاليكه آنحضرت با ابو بكر نشسته بود چون ابو بكر او را بديد ترسيد عرض كرد يا رسول اللّه اين ام جميل استكه ميآيد و بدست او سنگى است خوب است كه شما خود را از او حفظ بنمائى حضرت فرمود او مرا نخواهد ديد

چون برسيد با ابو بكر گفت كجا است صاحب تو ابو بكر گفت در آنجائيست كه خدا ميخواهد ام جميل گفت آمدم كه اگر او را ملاقات كنم اين سنگ را بر او بزنم قسم بلات و عزا كه من شاعره هستم شنيدم محمد مرا هجو كرده ابو بكر با يك زبانى او را مراجعت داده و او مراجعت كرد و ميگفت مذمما ابنيا و دينه قلينا و امره عصينا و ان قريش يعلم انى بنت سيده و او رسولخدا را نديد و اين ام جميل استراق سمع ميكرد و حرفهاى آنحضرترا ميشنيد و بكفار ميرسانيد اتفاقا روزى براى جمع هيزم و پشته خار بصحرا رفت چون آنها را با طنابى محكم بست و روي سنگى گذارد كه آنرا حمل كند طناب بگردن او افتاد و او را خفه كرد

و در مجمع البيان ميفرمايد (قوله تعالى فِي جِيدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ) يعنى در گردن او طنابى از ليف خرما بوده است و مسد يعنى بافته شده و اين تعبير براى تهجين و تحقير است

و گفته شده كه مراد زنجير جهنم است كه زبرى و خشونت ليف و سوزندگى آتش و سنگينى آهن را دارد در گردن ام جميل ميگذارند و آن زنجير هفتاد زراع خواهد بود كه يك‌سر آنرا در دهان او خواهند كرد و از دبر او بيرون آورند و در اطراف گردن او حلقه بنمايند

 

حمامه جدۀ معويه

از زنان زانيه و صاحب رايت بود و اين رايت نشانه اين بود كه هركه ميخواهد بر او وارد بشود و حقير قصه او را در فرسان الهيجاء در ترجمه جعفر بن عقيل ص ٧١ نقل كرده‌ام

 

هند جگرخار

مادر معوية بن ابى سفيان دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف است و در روز فتح مكه اسلام دروغى آورد تا در خلافت عمرو بن الخطاب روزيكه ابو قحافه از دنيا رفت هند هم بجهنم واصل گرديد و آن در سال چهاردهم هجرت بود و هند ١از زانيات معروفه بوده و بغلامان سياه بسيار مايل بوده چون بارور ميشد هنگاميكه وضع حمل او ميشد او را در خاك مدفون ميساخت و هنگاميكه معويه از او متولد گرديد او را بچهار نفر نسبت ميدادند عباس بن عبد المطلب و عمارة بن وليد بن مغيره و مسافر بن ابى عمرو و ابى سفيان و بعضى صباح كه سرود خان عماره بود اضافه كردند كه معويه را باين پنج نفر نسبت ميدادند

و ابو سفيان مردى زشت و كوتاه‌قد بود و صباح كه مزدور ابو سفيان بود جوانى خوش‌سيما بود هند را با وي الفتى افتاد و بخويشتن دعوت كرد و با وى درآميخت و علماء نسب گفته‌اند كه عتبة بن ابى سفيان هم از صباح است و هم گفته‌اند كه هند چون بمعويه بارور شد مكروه داشت كه ويرا در خانه بزايد كنار كوه اجناد آمد و در آنجا وضع حمل كرد اين است كه حسان در ايام مهاجات قبل عام الفتح در هجاء معويه گويد

لمن الصبى بجانب البطحاء

فى الترب ملقى غير زى مهد

نجلت به بيضاء آنسته

من عبد شمس صلبة الحذاء

و سبط ابن جوزى در تذكرة الخواص گويد كه عامه مردم را اعتقاد اين است كه معويه از مسافر بن عمرو است چون عاشق هند بود و مكرر خدمت هند ميرسيد چون هند بمعويه بارور شد مسافر ترسيد كه مردم مطلع شوند باينكه هند از او بارور شده است فرار كرد از مكه و بنزد ملك حيره عمرو بن هند رفت اتفاقا ابو سفيان بحيره رفت و با مسافر بن عمرو تصادف كرد حال هند را از او پرسيد ابو سفيان گفت من او را تزويج كردم و در آنوقت مسافر بن عمرو بمرض استسقا مبتلا شده بود چون دانست هند شوهر كرده مرض او شدت كرد تا بمرد الخ

(١) زانيه بودن هند مسلم است در تذكرة الخواص ص ١١۴ و در شرح ابن ابى الحديد ج ١ ص ١١١ و راغب اصفهانى در محاضرات و زمخشرى در بيع الابرار على ما نقل عنه و ابو الفتوح در بهجة المستفيد و سمعانى و كلبى و نزهة القلوب قطب شيرازى على ما نقل عنه و غير ذلك من الكتب المعتبره

آنچه حقير در جلد سوم (الكلمة التامه) در ترجمه معويه مفصلا با مآخذ ايراد كردم بالجمله هند همانند شوهرش ابو سفيان و پسرش معويه در هرشرى و فسادى و جنايتى پيش‌قدم بود

چون ابو سفيان براى رفتن بجنگ رسولخدا در غزوه احد مهيا شد خواسته‌اند زنانرا هم كوچ دهند بعضى راضى نشدند هند گفت نخرج و نشهد القتال چون در طلب خون پدرش عتبه و برادرش وليد و عمش شيبه كه تماما بدست امير المؤمنين در غزوۀ بدر بجهنم واصل شده بودند آتش بغض و دشمنى‌اش در دل شعله‌ور شده بود (و الوتر يقلقها و الكفر يخنقها و الحزن يخرقها و الشيطان ينطقها)

چون آتش حرب در احد مشتعل گرديد هند با جماعتى از زنان قريش دفها بر كف گرفته‌اند و همى لشكر را بر جنگ تحريص ميكردند و دف همى زدند و زره پوشيده بودند و از قفاى صف بهر جانب ميتاخته‌اند و بر كشتكان بدر مرثيه ميگفته‌اند در آنوقت هند اين ارجوزه را با نوائى ميسرود و دف ميزد

نحن بنات طارق

نمثى على النمارق

مشى القطا النوازق

الدر فى المخانق

و المسك فى المفارق

ان تقبلوا نعانق

ان تدبر و انفارق

فراق غير وامق

و هند با وحشى غلام جبير بن مطعم عهد كرد كه اگر تو محمد يا على يا حمزه را بقتل آورى آنقدر بتو زر و مال خواهم بخشيد كه تو راضى شوى وحشي چون حمزه را شهيد كرد هرحلى و زيور كه داشت بوحشي بخشيد و اين اشعار بگفت

شفيت نفسى و قضيت نذرى

شفانى وحشى غليل صدرى

و شكر وحشى على عمرى

حتى ترم اعظمى فى قبرى

نحن جزيناكم بيوم بدر

و الحرب بعد الحرب ذات سعر

ما كان عن عتبة لى من صبر

ابي و عمى و اخى و صهرى

سپس آمد و حمزه را مثله كرد و همانند قلاده در گردن خود انداخت و چون وحشى جگر حمزه را براى هند برد آنملعونه خواست جگر حمزه را در زير دندان بگذارد و بلع كند خداوند آن جگر را در زير دندان او محكم فرمود تا از دهان انداخت ازاين جهت بآكلة الاكباد لقب يافت و اين خال عار در اولاد او باقى ماند

بالجمله هند در بت‌پرستى و كفر باقى بود تا سنه هشتم از هجرت كه رسولخدا فتح مكه نمود و ابو سفيان براى مردم مكه خبر آورد كه محمد با لشكرى چون بحر مواج در ميرسد و همه غرق آهن و فولادند و مبارزانى باشند كه هيچكس را با ايشان نيروى مقاتلت نباشد

هند چون اين سخنان را از ابو سفيان بشنيد از خانه بيرون دويد و ريش ابو سفيان را بگرفت و بر سر و صورت ار همى زد و ميگفت بكشيد اين پير خبيث احمق را كه ديگر از اين‌گونه سخن نكند ابو سفيان گفت بخدا قسم اگر مسلمانى نگيرى گردنت بزنند

چون رسولخدا ص فتح مكه نمود و مردم با آنحضرت بيعت كردند آنحضرت فرمان داد تا قدح آبى آوردند دست مبارك در آن قدح آب نمود و بيرون آورد سپس فرمود بيعت زنها با من اين است كه دست در اين قدح آب فروبرند پس زنان دست خود را در آن قدح فروميبردند از آن جمله زوجه ابو سفيان هند بود چون از كرد هاى زشت خود ترسنده بود نقابى از چهره آويخت و در ميان زنان جاى گرفت و همى خواست تا بعد از گفتن كلمه شهادتين خود را آشكار بنمايد و از قتل ايمن باشد براى اينكه رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم خون چند نفر را هدر كرده بود از جمله هند بود پس باتفاق زنان كلمه شهادتين گفت

اين وقت رسول اكرم فرمود با زنان (ابايعكن ان لا تسرقن) هند گفت ابو سفيان مرد بخيلى است و من از مال او ميربايم نميدانم بر من حلال است يا حرام ابو سفيان گفت آنچه بردى و بعد از اين بردارى بر تو حلال است پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم تبسم فرمود و معلوم داشت كه او هند است (فقال لها انك لهند بنت عتبه قالت نعم فاعف عما سلف عفى اللّه عنك)

چون پيغمبر فرمود (ان لا يشركن باللّه و لا تزنين) هند گفت يا رسول اللّه زن آزاد زنا نميكند عمر بن الخطاب حاضر بود چون اين بشنيد تبسم كرد كنايه از اينكه در جاهليت گاه‌گاهى عمر بوصال هند كامياب ميشد و از اين جهت در جاهليت و اسلام هميشه بين عمر و ابو سفيان كه رقيب او بود كار بمخاصمه بود و چون رسولخدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرمود (و لا تقتلن اولادكن) هند گفت ربينا هم صغارا و قتلتموهم كبارا و از اين سخن پسرش حنظله را ياد ميكرد كه در روز بدر بدست امير المؤمنين بجهنم واصل گرديد و چون حضرت فرمود (و لا ياتين به بهتان) هند گفت بخدا قسم بهتان قبيح است و تو ما را برشد و صلاح و مكارم اخلاق ميخوانى القصه كردارهاى زشت هند كتب تواريخ مملو است و اين اشعار نيز از او روايت كردند كه بعد از وقعه احد گفته

شفيت من حمزة نفسى باحد

حين بقرت بطنه عن الكبد

اذهب عنى ذاك ما كنت اجد

من لوعة الحزن الشديد المعتمد

و الحرب تعلوكم بشبئوب ١برد

نقدم اقداما عليكم كالاسد

و حسان بن ثابت چنانچه گذشت در اشعار فراوان هند را هجو كرده از آن جمله گويد

لمن سواقط ولدان مطرحة

باتت تفحص فى بطحاء اجناد

باتت تفحص لم تشهد قوابلها

الا الوحوش و الاحية الواد

يظل يرجمها الصبيان منعفرا

و خاله و ابوه سيد الناد

حسان در اين اشعار بيان ميكند كه هند از بغاة و زانيات بوده كه در پناه كوه اجناد معويه را بزاد و قابله او وحوش صحرا و مارهاى وادي بودند

در ناسخ ٢حديث كند كه روزى در مدينه هند بنزد عايشه آمد و خواستار شد كه خواب خويشرا بعرض رسولخدا رساند چون رخصت يافت حاضر شد و بعرض رسانيد كه در خواب ديدم كه آفتابى برفراز سر من پديدار شد و از آن آفتاب آفتاب ديگر آشكار گشت و ماهى سياه‌فام از فرج من بيرون آمد و از آن ماه ستارۀ تاريك (و بقولى مارى) زائيده شد و آن ستاره بر آن آفتاب ثانى كه از آفتاب اول آشكار شده بود حمله كرد و او را بلعيد پس آسمان ظلمت‌كده گشت و ستارهاى سياه پديدار شد كه جهانرا فروگرفت

چون رسولخدا اين كلماترا اصغا فرمود آب در چشم مبارك بگردانيد ثم قال ص لها اخرجى يا عدوة اللّه مرتين فقد جددت على احزانى و نعيت الي احبابى فرمود بهند بيرون برو از خانه‌اى دشمن خدا و اين كلام را دو مرتبه فرمود و گفت ايدشمن خدا بتحقيق كه اندوه مرا تازه كردى و خبر مرگ دوستانم را بمن دادى

چون هند بيرون رفت از تعبير خواب سئوال كردند فرمود آفتاب اول على است آفتاب دوم فرزندم حسين است و آن ماه سياه معويه است و آن ستارۀ تاريك پسرش يزيد است كه با فرزند من حسين قتال خواهد كرد و او را شهيد خواهد نمود و هنگام شهادت او آفتاب سياه و آسمان تيره خواهد گشت و تاريكى جهانرا فروخواهد گرفت و آن ستارگان سياه بنى اميه‌اند كه بر جهانيان مستولى خواهند شد پس فرمود اللهم العنها و العن نسلها خدايا هند را لعنت كن و همچنين فرزندان و نسل او را

(١) ريزش باران

(٢) جلد متعلق بحضرت سيد الشهداء ص ١٣۶ از مناقب ابن شهرآشوب و جلاء العيون نقل ميفرمايد

 

عايشه و حفصه

چون در جلد چهارم (الكلمة التامه) صدوهفتاد و شش صحيفه نگاشته‌ام در حالات اين دو زن و در جلد ثانى همين كتاب در امهات مؤمنين نيز پارۀ از قوارح اين دو زن را متعرض شدم ديگر در اينجا متعرض نميشوم

 

قطام بنت علقمة بن شجنة

از قبيله تيم الرباب كه شركت در قتل امير المؤمنين كرد و اين زن از خوارج است و حاصل قصه او اين است كه چون ابن ملجم با دو رفيق خود وردان بن خالد يا مجالد و شبيب بن بجره همداستان شدند كه آنحضرترا بقتل برسانند و اين مواضعه بعد از انى بود كه ابن ملجم در مكه معظمه با دادويه مولى بنى عبز و برك بن عبد اللّه چنين قرار دادند كه ابن ملجم براى قتل امير المؤمنين و برك بن عبد اللّه براى قتل معويه و دادويه مولى بنى عبز براى قتل عمرو بن العاص هريك كمر بندند ابن ملجم قتل امير المؤمنين را عهده‌دار شد كه اين كار را هرسه در شب نوزدهم ماه رمضان انجام دهند.

ابن ملجم بكوفه آمد و در محله بنى كنده كه خوارج در آنجا جاى داشته‌اند فرود شد و مردى از قبيله تيم الرباب او را بخانه خويش برد و جاى داد قطام دختر علقمة بن شجنه از قبيله تيم الرباب در آن خانه ساكن بود و سخت نيكوروى و مشكين‌موى بود چنانكه هيچ زنرا بطراوت جمال و حلاوت مقال با او همانند و همال نگرفته‌اند شصت تاقه گيسوان در اطراف خود افشان ميكرد پدر و برادرش بدست امير المؤمنين در جنگ نهروان مقتول شدند دلى آكنده از بغض امير المؤمنين داشت و هرساعت خصومت او با آن حضرت بزيادت ميشد

چون عبد الرحمن بن ملجم بسراى او درآمد و آن جمال دل‌آراء و شمائل دلفريب را ديدار كرد يكباره دين و دل در پاي او باخت و در مقام خطبه او برآمد و هرساعت صبر وى اندك گشت

قطام گفت اى پسر ملجم دانسته باش كه صداق من حملى گران است اگر ترا نيروى آن حمل هست باكى نيست و آن سه هزار درهم نقد و كنيزى و غلامى ببايدت داد و بعلاوه على بن ابيطالب را هم بايدت بقتل برسانى ابن ملجم گفت مسئله دراهم و غلام و كنيز چيزى نيست لكن قتل على بن ابى طالب اگرچه من بقصد انجام اين امر باينشهر آمدم لكن كارى صعب است

قطام گفت او را غيلة بايد كشت اى پسر ملجم دانسته باش كه اگر او را كشتى مايه آسايش و آرامش مردم گشتى و قلب مرا شفا دادى و عيش خود را با من مهنا ساختى و اگر كشته شدى جاى در بهشت جاويدان خواهى كرد و ثوابهاى جزيل بهرۀ تو خواهد بود ابن ملجم قبول كرد ولى گفت هيهات كه من بعد از قتل على بوصال تو برسم قطام ملعون او را همى تحريص كرد و طلبيد از قبيله خود مردى را كه او را وردان ميگفته‌اند و او را با ابن ملجم متفق ساخته و ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع كه او را شبيب بن بجره ميگفته‌اند با خود يار كرده قطام با ابن ملجم گفت يابن ملجم اگر وصال مرا ميجوئى در وفاى عهد اين تقاعد و تسامح چيست

ابن ملجم گفت وعده ما با دو رفيق خود شب نوزدهم رمضان است چون ماه رمضان برسيد قطام فرمان داد تا از براى او در مسجد كوفه خيمه بر سريا؟ ؟ ؟ كردند قطام برفت و در آنجا معتكف گرديد آنگاه ابن ملجم و دو رفيق او را طلب داشت و گفت اكنون كه قتل على را تصميم عزم داريد و در وفاى عهد يكدل ايستاده‌ايد من در اين قبه معتكف ميباشم همى بايد همه‌روزه بنزديك من حاضر باشيد و در اعداد كار و تشديد امر دل يكى كنيد تا روز ميعاد فراز آيد آنگاه از نزد من بر وي بتازيد و كار او را بسازيد

چون شب چهارشنبه نوزدهم شهر رمضان برسيد قطام ابن ملجم و وردان و شبيب را طلبيد و گفت هنگام ميعاد رسيد اقدام امر را كمر تنگ ببنديد و بافته چند از حرير حاضر ساخت و بر سينه ايشان استوار ببست و شمشيرهاي زهرآب‌داده را بداد تا حمايل كردند و گفت چون فرصت بدست كرديد مردانه بكوشيد تا بمقصد برسيد بعد از اينكه حضرت را شهيد كردند هرسه مقتول شدند و قطام را نيز زنده نگذاشته‌اند و ببدترين وجهى آنها را بجهنم فرستادند لعنة اللّه عليهم اجمعين

 

جعده بنت اشعث بن قيس كندى

كه زوجه حضرت امام حسن عليه السّلام بود پدرش اشعث ام فروه خواهر ابو بكر بن ابى قحافه را كه از هردو چشم نابينا بود تزويج كرده و حقير ترجمه اشعث را مفصلا در جلد چهارم (الكلمة التامه) ايراد كردم از اين خواهر كور ابي بكر اين جعده و محمد بن اشعث متولد گرديد خود اشعث شريك در خون امير المؤمنين عليه السّلام گرديد و دخترش جعده امام حسن عليه السّلام را بقتل رسانيد و پسرش محمد شركت در خون مسلم بن عقيل نموده سپس بكربلا رفته و شركت در خون حضرت والاى حسينى نموده بالجمله در اين مقام اقتصار مينمائيم بعبارت كتاب (كامل) بهائى علامه شهير حسن بن على بن محمد بن الحسن المازندرانى معاصر علامه حلى ميفرمايد

مروان بشام رفت و معويه را تحريص كرد بقتل حضرت امام حسن عليه السّلام معويه گفت برو چنانكه مقدور ميشود كار او را بساز مروان بمدينه آمد روزى كنيزك عبد اللّه بن عمر در خانه مروان رفت و اين لعينه در خانه بزرگان جهت مشاطگى تردد كردى مروان از آن كنيزك حالها پرسيد در آخر باو گفت سرى دارم كه باظهار نرسانى آن كنيز قسمها خورد كه اين سر را فاش نكند

مروان گفت چون چنين است مى‌بايد جعده بنت اشعث را كه در خانه حسن است بفرمائى تا حسن را بزهر هلاك سازد و آن لعينه پيش جعده رفت و گفت حسن را مسموم كن كه معويه ميخواهد ترا به پسر خود يزيد بدهد و ملك عرب از براى تو مسلم خواهد آن لعينه قبول كرد مروان غلامى بمعويه فرستاد و او را اعلام كرد كه جعده قبول كرد كه حسن را زهر دهد معويه هزار دينار باو داد و بمروان نوشت كه كار تمام كن

جعده فرستاد كه زهر بمن دهيد مروان پسر خود عبد الملك را نزد معويه فرستاد و زهر گرفته بسوى مدينه بازگشت و معويه تحفه بسيار بجعده فرستاد با انگشترى بنشان ملك و پادشاهى و مروان آن زهر را بجعده فرستاد آن ملعونه آنرا در عسل سفيد كرده بآنحضرت خورانيد

در آنحال محمد بن الحنفيه حاضر شد خواست از آن عسل بياشامد حضرت فرمود يا ابا القاسم حرارت مكه در تو اثر كرده از اين انگبين تناول منما در آنحال حضرت حسين عليه السّلام درآمد آن لعينه قدرى ديگر بي‌زهر فرستاد جهت حضرت حسين تناول نمود چون حسن عليه السّلام آن عسل زهرآلود بخورد چون شب درآمد حسن عليه السّلام را درد زهار پيش آمد و قى بسيار كرد او را بشير جوشانيده مداوا كردند روز دوم شربتى از براى آنحضرت بساخته‌اند جعده فرصت كرده كفچه زهرآلود بميان شربت در آورد چون آنحضرت شربت بياشاميد درد زهار شدت كرد برخواست و سر روضه جد بزرگوار خود رفت و از خاك روضه قدرى برداشت و بفرمود تا در شربت ريخته‌اند و باو دادند آن درد ساكن شد پس مدت چهل روز از براى حسن عليه السّلام از خانه حسين عليه السّلام طعام آوردند

روزى جعده گفت از باغ ما رطبى نيك آوردند محقرى بياورم و آن ملعونه طرفى از طبق را زهرآلود كرده و طرفى ديگر را كه خود تناول ميكرد خالى از زهر قرارداد و بنزد حضرت حاضر ساخت حضرت چند دانه تناول فرمودند باز درد زهار زياد شد جعده براى رفع تهمت از خود گفت يا حسن رطب در طبقى كه بوده بى سر پوش بوده ممكن است كه مارى يا عقربى سر آن رفته باشد

آنحضرت بكار او دانا بود و لكن متعرض حال او نشد اما چهل روز بخانه آن ملعونه نيامد و طبيب نصرانى بآنحضرت فرمود هواى مدينه گرم است و شما بايستى سفر موصل بنمائى آنحضرت بطرف موصل متوجه گرديد از آنطرف مروان بمعويه نوشت كه حسن چند مرتبه زهر خورده و در او تاثير نكرده از كار او غافل مباش معويه صوفى را بخواند و چند دينار باو داد آنملعون با عصائى كه سنان نوك عصا را بزهر آب داده بموصل آمد و چنان وانمود كرد كه مردى نابينا است و دعوت محبت اهل بيت همى اظهار ميكرد و در خدمت امام تردد مينمود

روزى عزم كرد كه دست آنحضرت را ببوسد چنانكه عادت صوفيان است كه دست شيخ خود ميبوسند نزديك رفت و به بهانه دست بوسيدن سر عصاى خود را كه سنانى از آهن باو منصوب بود و آنرا بزهر آب داده بود بقوت تمام به پشت پاى آن مظلوم فروبرد ناله آنحضرت بلند شد مردم خواسته‌اند صوفيرا بكشند آنحضرت نگذاشت صوفى از آنجا بيرون رفت و سوار شد و قصد دمشق كرد عبد اللّه گفت در راه گردن او بزنند

(و بروايت ديگر قمر بنى هاشم ابو الفضل العباس عليه السّلام آن ملعونرا ديد كه از موصل بيرون ميرود او را گرفته با همان عصا بجهنم واصل كرد و مردم جثه او را بآتش سوخته‌اند برگرديم بروايت كامل بهائي)

اسماعيل نامى بود كه خدمت امام حسن ميكرد روزى خربزه بكاردى زهرآلود ميبريد و بحضرت حسن ميداد و بكاردى ديگر ميبريد و خود ميخورد و بديگران ميداد حسن عليه السّلام تلخى زهر دريافت و دانست كه آن خربزه زهرآلوده است مردم چون اين بدانسته‌اند قصد اسماعيل كردند آنحضرت مانع شد گفت دست از او بازداريد بسزاى خود خواهد رسيد

در آن اوان غلام امير المؤمنين عليه السّلام از شام بمداين آمد در بين راه ديد شخصى كشته افتاده و شتر او رميده و توبره‌اى در نزد كشته افتاده غلام از مركب خود فرود آمد توبره را بديد كه در ميان او شيشه زهرى است و نامه‌ايست از معويه باسماعيل نوشته اين جمله را برداشت و بمداين شتاب گرفت چون از راه رسيد حسن را رنجور ديد بگريست و نامه باو داد حسن عليه السّلام نامه بخواند و زير بالش نهاد مسعود ثقفى و مختار مجال آن نداشته‌اند كه با حسن چيزى گويند اشارت بعبد اللّه بن عباس كردند عبد اللّه گستاخى كرد و نامه برگرفت و بمسعود داد چون قرائت كرد گفت ما شب و روز با دشمن بسر بريم و از او بى‌خبريم

مختار قصد قتل اسماعيل كرد حضرت فرمود همانا تو مرد پرحرارتى باشى بجاى باش تا برادرم عون برود و اسماعيل را حاضر بنمايد چون عون برفت و اسماعيل را حاضر كرد حسن عليه السّلام فرمود اى اسماعيل آل يس در اين امت كيست گفت على و فاطمه و شما و برادرت حسين عليه السّلام

اينوقت امام حسن عليه السّلام نامه معويه را باو داد اسماعيل مجال انكار نديد مختار از جاى برخواست و دست اسماعيل گرفته از مجلس بيرون برد و گردن او را بزد و فرمان داد تا خانه او را غارت كردند و يك پسر او را هم بكشته‌اند امام حسن از آنجا بكوفه رفت و زيارت پدر كرد و بمدينه رفت معويه ديگرباره زهر بمروان فرستاد با سوده الماس مروان زهر و الماس بجعده فرستاد با عطاى فراوان و تجديد عهد اين وقت جعده خود را بياراست و نزد حسن عليه السّلام آمد و در دل خود گفت كه اگر كنيزكان و خواهران آن حضرت بيدارند ميگويم مرا بيش از اين تاب مفارقت حسن نباشد و اگر در خواب باشد كار خود بسازم

آن لعينه نردبامى بر بام خانه نهاد و به بالا رفت و جمله را خفته ديد و سر كوزه را ديد مهر كردند چه آنكه احتياط ميكرد آنحضرت از ترس غدر جعده آنملعونه سوده الماس بر سر كوزه افشاند و دست ماليد تا آن زهر فرورفت پس برخواست و پائين آمد و نردبام را پنهان كرد و بجاى خود برگشت

امام حسن بيدار شد و كوزه را سر بمهر خود ديد چون شربتى از آن آب آشاميد درد در دلش پيدا شد فرياد برآورد و برادرش حسين عليه السّلام را طلبيد و امامت مؤمنان و شريعت را بدست او سپرده و فرمود من ميدانم چه كسى مرا زهر داده است و چگونه بوده است اما زنهار كه كسيرا نرنجانى و از براى من خون كسيرا نريزى و چون من از دنيا بروم مرا غسل بده و كفن بنما سپس مرا بروضه جدم به‌بر و اگر نگذارند كه آنجا مرا دفن كنى در بقيع مرا نزد جده‌ام فاطمه بنت اسد دفن بنما

اين وقت خواست حضرت حسين كه از آن كوزه آب بنوشد حسن عليه السّلام كوزه را از او گرفت و بر زمين زد و بشكست و بوقت صبح بجوار رحمت حق پيوست و چنانكه وصيت فرموده بود حسين عليه السّلام بعد از غسل و كفن برادر عزم كرد كه او را بروضه رسول صلّى اللّه عليه و اله و سلّم آورد

مروان از لشكر خلق كثيرى فراهم نموده و بعايشه فرستاد تا بر استرى سوار شود و در ميان لشكر بايستد عايشه اجابت كرده بر استرى سوار شد و در لشكر جا گرفت ميان او و حضرت حسين عليه السّلام و عبد اللّه بن عباس مناظرات رفت ابن عباس گفت تجملت نبغلت و ان عشت تفيلت لك التسع من الثمن و بالكل تملكت

يعنى يك روز بر شتر نشينى و امروز بر استر نشينى و اگر باقى مانى بر فيل هم سوار شوى تر است نه‌يك از هشت‌يك از ميراث پيغمبر و تو همه را مالك شدى روزى بر شتر سوار شده بجنگ پدر آئي روزى بر استر نشينى با پسر جنگ آغازى نام و ننگ رسول بردى خدا فرموده (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ) و تو برخلاف آن عمل كنى در خانه خويش ساكن نشوى

عايشه چون اين بشنيد كمان از مروان خواست و تير بجنازۀ حسن عليه السّلام انداخت و گفت دشمن‌زادۀ مرا از خانه من بيرون كنيد حضرت حسين عليه السّلام چنانكه وصيت حسن بود او را ببقيع برد و گفت اگرنه وصيت برادرم بودى بكردمى آنچه ميبايد كرد.

پس او را در جائي كه حسن فرموده بود دفن نمودند پس از آن جعده بخانه مروان رفت مروان او را بشام فرستاد معويه جمله حالها از او پرسيد پس گفت اى لعينه از خدا و رسول شرم نكردى كه با فرزندش چنين كردى سپس گفت تا او را بجائى بردند و هلاك كردند آنملعونه خسر الدنيا و الاخره شد انتهى كلام كامل بهائى

 

ام الفضل دختر مأمون عباسى

كه زوجه حضرت امام محمد تقى عليه السّلام بود و باشاره معتصم عباسى آن حضرترا مسموم كرد و قصه آن اشهر از آن است كه محتاج بذكر باشد در منتهى الامال ميفرمايد ام الفضل بتحريك عمويش معتصم آنحضرت را مسموم كرد چه آنكه ام الفضل از آن حضرت منحرف بود چون آنحضرت مادر امام على النقى را باو ترجيح ميداد باين سبب ام الفضل هميشه از آنحضرت در تشكى بود و در زمان حيوة پدرش مأمون مكرر نزد او شكايت ميكرد و مأمون گوش بسخن او نميداد در كتاب عيون المعجزات روايت كرده كه چون حضرت جواد وارد بغداد گرديد معتصم انحراف ام الفضل را از آنحضرت دانست او را طلبيد و بقتل آنحضرت راضى كرده زهرى براى او فرستاد كه در طعام آنجناب داخل كند ام الفضل انگور را زقيرا زهرآلود كرده بنزد آن مظلوم آورد

چون حضرت از آن تناول نمود اثر زهر در بدن مباركش ظاهر گرديد ام الفضل از كرده خود پشيمان شد و چاره نميتوانست كرد گريه و زارى ميكرد حضرت فرمود الحال كه مرا كشتى گريه ميكنى بخدا سوگند كه ببلائى مبتلا خواهى شد كه مرهم پذير نباشد چون آن نونهال جويبار امامت در اول سن جوانى از آتش زهر دشمنان از پا درآمد معتصم ام الفضل را بحرم خود برده در همان زودى ناسورى در فرج او بهم رسيد و هرچند اطبا معالجه كردند مفيد نيفتاد تا آنكه از حرم معتصم بيرون آمد و آنچه از مال دنيا داشت صرف مداواى آن مرض كرد و فائده نديد و چنان پريشان گرديد كه از مردم سئوال ميكرد و با بدترين احوال هلاك شد و زيان‌كار دنيا و آخرت گرديد

 

زنيكه رسولخدا ص را زهر داد

و او زينب دختر حارث يهودى بود خواهرزاده مرحب خيبرى و زوجه سلام بن مشكم و قصه او چنان است كه چون فتح قلاع خيبر بدست امير المؤمنين صورت گرفت و بزرگان مردم خيبر همه مقتول شدند اين زن شنيد كه رسولخدا ص گوشت زراع را دوست ميدارد بزغاله‌اى را بريان كرده تمام آنرا زهرآلود ساخت و در زراع زهر بيشتر بكار برد و بنزديك آنحضرت هديه ساخت رسولخدا ص جماعتى كه حاضر بودند آنحضرت آنها را براى خوردن طعام طلبيد و خود لقمه برگرفت و در دهان مبارك نهاد و خوائيدن گرفت

در حال فرمود كه دست از اكل اين طعام بداريد كه اين زراع با من گويد از من نخور كه مرا زهرآلود كردند بشر بن البراء عرض كرد كه لقمه‌اى برگرفتم و از آن زحمتى عظيم يافتم و از دهان بيرون نيفكندم كه تا اكل طعام بر شما ناگوار و دشوار نيفتد و رنگ بشر سبز و سياه شد و از پس آنكه يكسال مريض بود وفات كرد و بروايتى در همان انجمن جان بداد رسولخدا فرمود تا آن زنرا حاضر كردند رسولخدا فرمود چرا در اين بزغاله زهر كرده‌اى عرض كرد چون پدر و برادر و شوهر مرا كشتى با خود انديشيدم كه اگر اين پيغمبر است خدايش او را حفظ خواهد كرد و اگر در دعوى نبوت دروغ مى- گويد مردم را از او آسوده كنم

و بعضي گفته‌اند كه حضرت از او عفو كرد و آنزن مسلمان شد و در بعضى روايات است كه او را مقتول ساخته‌اند و بعد از قتل مصلوب نمودند و اللّه العالم ولي اثر زهر در بدن آنحضرت سالى يك‌مرتبه بروز ميكرد تا از دنيا رفت

 

ميسون مادر يزيد بن معويه

در ص ٢٨٧ كتاب شفاء الصدور در شرح زيارت عاشور گويد يزيد مادرش ميسون بود دختر بجدل كلبى و ميسونرا از باديه براى معويه آوردند و كلبى و غير او گويد كه بجدل را غلامى بود سفاح نام داشت ميسون را با غلام الفتى تمام بود صبح و شام از او كام ميگرفت چون بسراى معويه شد ميسون از آن غلام حمل داشت و چون حملش ظاهر نبود اين مطلب مكتوم بماند چون حمل خود فرونهاد معويه از خويش دانست و يزيدش نام نهاد و در حقيقت نطفه معويه با نطفه سفاح مزيد گشت و نسابه كلبى اشارت باين كيفيت كند و گويد

فان يكن الزمان انى علينا

بقتل الترك و الموت الوحى

فقد قتل الدعى و عبد كلب

بارض الطف اولاد النبى ص

بعد ميفرمايد و در اين شعر مقصود از دعى ابن زياد است و از عبد كلب يزيد بالجمله ميسون چند سالى در دمشق توقف كرد و با اينكه در قصور عاليه و انواع نعم و لذايذ براى او بود گاهى بياد وطن و آداب مسكن و ديدار خويشاوندان و آرزوى ملبس و مشرب مردم بيابان‌نشين اين اشعار بگفت

للبس عبائة و تقر عينى

احب الى من لبس الشفوف

و بيت تخفق الارياح فيه

احب الى من قصر المنيف

معويه چون اين ابيات بشنيد او را طلاق گفت و با او گفت اكنون باهل و وطن خويش باز شو ميسون بطايفه خويش باز شد و يزيد را با خود همراه برد در حوارين كه منزل او بود و يزيد در ميان باديه نشوونما كرد و حقير ترجمه يزيد را مفصلا در ج ٣(الكلمة التامه) نوشته‌ام

 

سميه مادر زياد بن ابيه

ابن خلكان در وفيات الاعيان در ترجمه يزيد بن زياد گويد ابو الخير بن عمرو كندى كه يكى از ملوك يمن بود بسبب غلبه قومش از ملك خود بيرون شد و بفارس رفت و از كسرى مدد طلبيد كسرى لشكرى همراه او كرده و او را جائزۀ سنيه بخشيد از جمله كنيزكى سميه‌نام و غلامى عبيد نام باو هبه كرد

ابو الخير با آن لشكر بملك يمن مراجعت كرده لشكر چون آن وحشت بلاد عرب را ديده و كمى خير او را ملاحظه نمودند با طبيب ملك سازش نموده‌اند و بعضى گفته‌اند با طباخ ملك سازش نمودند كه زهرى در طعام ابو الخير كرده چون زهر در شكم او جا كرد و حالش پريشان شد لشكر بنزد او رفته‌اند و گفته‌اند حال تو بدين منوال رسيده ما را مرخص نما گفت شما مرخصيد گفته‌اند نامه بما بده تا در نزد كسرى از براى ما حجتى باشد كه ما باذن تو مراجعت كرديم ابو الخير نامه بايشان داد مراجعت كردند.

سپس ابو الخير چون مرض او تخفيف يافت از يمن بسوى طائف شتافت همه‌جا بنزد حارث بن كلده كه طبيب عرب بود خود را رسانيد و مشغول معالجه گرديد تا صحت يافت و بعد از صحت همان كنيزك كه سميه نام داشت و غلامى كه عبيد نام او بود و هديه كسرى بود كه بابو الخير انعام كرده مزد معالجه هردو را بحارث بن كلده داد و از آنجا بسوى يمن روان شد و در بين راه بمرد و حارث بن كلده را با سميه تزويج كرد و زياد در فراش عبيد از او متولد گرديد در سنه اول هجرت

و در عقد الفريد و مروج الذهب و كتابهاى ديگر كه مفصلا در جلد سوم الكلمة التامه بنام و نشان ذكر كرده‌ام كه حارث بن كلده ضريبه‌اى بسميه بست و سميه در طائف در محله‌ايكه موسوم بجارة البغايا بود منزل گرفت و علمى بر بام خانه خود نصب كرد كه در آن‌وقت چنين رسم بود كه زنان زانيه در جاهليت علمهائى بر بام خانه خود نصب ميكردند كه معروف شوند و جوانان زناكار بطلب آنها درآيند و سميه از زنا دادن حق الضريبه را ميپرداخت

يك روز ابو سفيان در طائف عبورش افتاد بجانب ابو مريم سلولى شتافت كه آن ابو مريم شراب ميفروخت ابو سفيان از او شراب گرفته آشاميد چون از شراب مست شد از او زانيه خواست ابو مريم گفت جز سميه فعلا كسى نيست ابو سفيان گفت بياور او را اگرچه زير بغلهاى نتن و پستانهاى افتاده دارد از اين كلمه معلوم ميشود كه قبل از اين ديده بوده او را و بعد از فراغ ابو مريم از او سئوال كرد سميه را چه‌گونه يافتى ابو سفيان گفت اگر استرخاى ثدى و نتن نگهت نداشت عيبى نبود الخ

 

نابغه مادر عمرو بن العاص

ابن عبد البر گفته در استيعاب بترجمه عمرو بن العاص كه اين نابغه بنت حرمله از عنزه است از سباياى بنى جلان است كه در بازار عكاظ فاكهة بن مغيره او را خريد سپس از فاكهه عبد اللّه بن جذعان او را خريد و عاص بن وائل او را از عبد اللّه بن جذعان خريد و عمرو بن عاص از او متولد گرديد

و در ترجمه اروى بنت حارث بن عبد المطلب از همين كتاب سبق ذكر يافت كه آن مخدره روبروى معويه بعمرو بن عاص فرمود كه مادر تو مشهورترين زانيها بود در مكه و اجرت زنا دادنش از همه ارزان‌تر بود و چون تو متولد شدى پنج نفر بر سر تو نزاع ميكردند هركدام ميگفته‌اند اين فرزند از من است چون از مادرت پرسش كردند گفت اين پنج نفر همه بنزد من آمده‌اند نگاه كنيد به‌بينيد با كه شباهت دارد باو ملحق بنمائيد

چون عاص بن وائل بر آنها غلبه كرد ترا باو ملحق كردند و حقير در جلد ۴ (الكلمة التامه) چهل پنج صفحه در احوالات عمرو بن عاص نگاشته‌ام ديگر در اينجا عنان قلم بازكشيدم اين اولاد عاهرات و زانيات را حضرات اهل سنت چندان مناقب براي آنها بربافته كه در مدت دراز نقل نتوان كرد مثل معويه و عمرو بن العاص و مروان بن حكم و امثال آنها

 

غزاله زوجه شبيب خارجى

اين زن تاريخ مفصلى دارد با شوهرش در جنگها پافشارى ميكرد و تفصيل قصه ايشان در جلد اول متعلق باحوالات امام زين العابدين از مجلدات ناسخ است

 

خيزران زوجه مهدى عباسى

مادر هادى و هارون الرشيد ام ولدى بوده از مردم بربر چون خلافت به پسرش هادى رسيد بعد از مهدى و اين خيزران رتق‌وفتق امور سلطنت در دست او بود و در كارهاى بزرگ مستبد برأى بود و سران سپاه و بزرگان درگاه بر در خانه او هرصبح ميآمدند و كسب تكليف ميكردند اين كار بر هادى دشوار آمد با مادر گفت اگر بنگرم يك نفر از اركان دولت بدرخانه تو قدم گذاشته سر از بدنش بردارم ترا با كار مملكت چه كار است تو بايستى بقرائت مصحف پردازى يا برشتن مغزل يا بگردانيدن تسبيح خود را مشغول بگردانى ترا با كار مملكت چه‌كار خيزران در خشم شد طعامى مسموم براى پسرش فرستاد چون حالش ديگرگون گرديد كنيزان را فرمان داد تا او را خفه كردند و در مجلدات تاريخ سامرا تاريخ تمام خلفاى بنى العباس را نوشته‌ام

 

قبيحه مادر معتز زوجه متوكل عباسى

ام ولدي بود روميه و از بسياري زيبائي و خوشگلى او را قبيحه ميگفته‌اند چنانچه نام كافور را بر زنگى ميگذارند پسرش معتز سيزدهمى از خلفاى بنى العباس است كه چهار سال شش ماه بيست سه روز خلافت كرد و در سامراء مدفون گرديد و سبب مرگ او اين بود كه عساكر او از تركها مطالبه مواجب خود را ميكردند معتز فرستاد نزد مادرش كه پنجاه هزار دينار بمن بده تا اين فتنه را خواب كنم گفت در نزد من مالى نيست با اينكه مال بسيار داشت

بالاخره عساكر ريخته‌اند و معتز را از خانه بيرون كشيدند و عمود بر سر و كتف او ميزدند كه خود را از خلافت خلع كن و جامه بر تن او دريدند و او را پاى برهنه در آفتاب نگاه داشته‌اند و سيلى بصورت او ميزدند

در فوات الوفيات گويد از شدت گرما معتز زيرجامه خود را بيرون كرد و در زير پاى خود نهاد بالاخره خود را از خلافت خلع كرد پس از خلع او را در سردابى انداخته و آب و طعام از او قطع كردند تا جان بداد چون معتز كشته شد مادرش قبيحه فكر كرد كه اين امواليكه در دست من است هركه خليفه بشود از من ميربايد و مرا هم نابود خواهند كرد پس بهتر اين است كه صالح بن وصيف را با خود آشنا كنم و در سايه او زندگانى بنمايم

پس زنى عطاره را بنزد او فرستاد و صورت حال را بگفت صالح بن وصيف قبول كرده گفت تا اموال را باو به‌سپارند پانصد هزار دينار زر سرخ در بغداد داشت او را حاضر كرد و خزينه‌ايكه در زيرزمين داشت از او هزارهزار دينار و سيصد هزار دينار بياورد و سبدى مملو از زمرد و سبدى مملو از مرواريد درشت و سبدى از ياقوت احمر كه همانند آن يافت نميشد همه را كه بنزد صالح بردند بسيار عصبانى شد و بنا كرد قبيحه را دشنام دادن كه تو اين‌همه اموال فراوان داشتى و براى اينكه پنجاه هزار دينار به پسرت معتز ندهى او را بكشتن دادى

بالاخره قبيحه از همه اين اموال محروم گرديد و بر جان خود ترسيد رفت بجانب مكه و در آنجا اقامت كرد و بصداى بلند در حق صالح ابن وصيف نفرين ميكرد و ميگفت اللهم اخز صالحا كما هتك سترى و قتل ولدى و شتت شملى و اخذ مالى و غر نبى عن بلدي و ركب الفاحشه منى سپس طولى نكشيد كه صالح بن وصيف را بقتل رسانيدند فاعتبروا يا اولى الابصار

 

قرة العين دختر حاجى ملا صالح قزوينى

در جلد قاجاريه ناسخ ص ۵٢١ ملخصاء چنين مينگارد كه ملا صالح پدر قرة العين يكتن از اجله فقها و از بزرگان علماء بود و شوهرش ملا محمد پسر ملا محمد تقى عمزادۀ او نيز فضلى بكمال داشت و عمش ملا محمد تقي از اكابر مجتهدين عصر خود بود كه صيت فضل و تقواى او در همه بلدان و امصار پراكنده بود و اين دختر با اينكه روئى چون قمر و زلفى چون مشك از فر داشت در علوم عربيه و حفظ احاديث و تاويل آيات فرقانى با حظى وافر بود از سوء قضا شيفته كلمات ميرزا عليمحمد باب گشت و از جمله اصحاب او شد و اندك‌اندك طريقه او را پيش گرفت و حجاب زنان را موجب عقاب دانست و يك زن را بنكاح نه مرد فرض و استحباب كرد

اصحاب ميرزا على محمد باب كه از زن و فرزند و خويش و پيوند آواره بودند و از كمال شبق هرپتياره را ماه‌پاره ميدانسته‌اند بارادتى عاشقانه شمع او را پروانه گشته‌اند گاهى او را زرين‌تاج و گاهى بدر الدجى و گاهى شمس الضحى نام نهادندى و عاقبت بقرة العين لقب يافت مجلس خود را چون حجله عروس ميپرداخت و تن را چون طاوس بهشت آراسته ميداشت و پيروان باب را حاضر كرده بى‌پرده بر ايشان داخل ميشد و برفراز تختى جلوس ميكرد چون واعظان متقى از بهشت و دوزخ ياد ميكرد و از احاديث و آيات شرحى بكمال ميراند آنگاه ميگفت هركس مرا مس كند آتش دوزخ بر وى حرام گردد

اين‌وقت مستمعين برميخواسته‌اند و بپاى سرير او ميرفته‌اند و لبهاى او را كه بر ياقوت رمانى ترجيح داشت بوسه ميزدند و پستانهاى كه بر نار بستان دريغ ميخورد صورت باو ميماليدند

عمويش حضرت حجة الاسلام ملا محمد تقى چون كردار زشت او گوشزد ايشان گرديد از در طرد و منع بيرون شد قرة العين كه همه مجتهدين و علماى دين را واجب القتل ميدانست بر قتل عم خويش نيز فتوى راند و اصحاب او هنگام سفيدۀ صبح به مسجد او تاخته‌اند و در ميان نماز و نياز مقتولش ساخته‌اند از كمال زهد و ورع كه او را بود در ميان جامعه اسلامى بشهيد ثالث ملقب گشت و قرة العين يكباره از پدر و شوهر قطع رشته مؤالفت كرد و طريق مخالفت گرفت و از قزوين به بيرون سفر كرد و با اصحاب خويش راه بريد و از داعيان باب گرديد و بجانب خراسان رهسپار شد چون بدهيكه در يك فرسخى بسطام بود رسيد حاجى محمد على مازندرانى كه از پيروان باب بود از خراسان بقرة العين ملحق گرديد و چند كرت مجلس را از بيگانه به‌پرداخته‌اند و بمشاورت بنشسته‌اند و در رواج دين ميرزا على محمد باب رأى زدند و عاقبت پرده از كار برگرفته‌اند و قرة العين منبري در انجمن اصحاب نصب كرده بى پرده بر منبر صعود كرد و برقع از رخ بركشيد و چهرۀ تابنده را كه مهر درخشنده بود با مردمان بنمود و گفت هان اى اصحاب من اين روزگار ما از ايام فترت شمرده ميشود امروز تكاليف شرعيه يكباره ساقط ميباشد و اين صوم و صلوات بيهوده است آنگاه كه ميرزا على محمد باب اقاليم سبعه را فروگيرد و اين اديان مختلفه را يكى كند بتازه شريعتي خواهد آورد و قرآن خويشرا در ميان امت وديعتى خواهد نهاد و هرتكليف كه از نو بياورد بر خلق روى زمين واجب خواهد گشت پس امروز زحمت بيهوده بر خويش روا مداريد زنان خويشرا در مضاجعت طريق مشاركت بسپاريد و در اموال يكديگر شريك و سهيم باشيد كه در اين امور شما را عقابى و نكالى نخواهد بود.

چون سخن خويشرا خاتمه داد مردمى كه در گرد منبر انجمن بودند سر بگريبان در بردند جماعتيكه در شريعت و طرق اثنى عشريه عقيدتى و ثباتى داشته‌اند از ارادت على محمد باب برگشته‌اند و از او بيزارى جسته‌اند و يك‌يك بيرون شده سر خويش گرفته‌اند و طريق مساكن خويش داشته‌اند و جماعتى كه بيدين و بدكيش بودند و مال و ثروت و عيال و عدتى نداشته‌اند از اين سخنان شاد خاطر شده يكباره سر به بيدينى برآوردند و حمل شرايع را از گردن فرونهادند

آنگاه حاجى محمد على باتفاق قرة العين راه مازندران پيش گرفته‌اند چون باراضى هزار جريب رسيدند حاجى محمد على اندك‌اندك دل در قرة العين بست قرة العين هم از اين كار امتناعى نداشت عاقبت كار بآنجا كشيد كه اين هردو تن در يك محمل مى‌نشسته‌اند و آن ساربانيكه مهار شتر را داشت شعرى چند انشا ميكرد بدين شرح كه اجتماع شمسين و اقتران قمرين است و اين اشعار را بآهنگ حدى تغنى ميكرد و طى مسافت مينمود و در يكى از قراى هزار جريب باتفاق قرة العين به حمام رفت و با او هم‌بستر شد و طريق مزاجعت سپرد

مردم هزار جريب چون اين بدانسته‌اند و از عقيدت و كيش ايشان آگهى يافته‌اند جماعتى ساخته‌كار شده و بر ايشان تاختند و اموال و اثقال ايشان را بنهب و غارت بردند بعد از اين واقعه ميان حاجي محمد على و قرة العين جدائى افتاد حاجى محمد على طريق بارفروش گرفت و قرة العين در اراضى مازندران با جمعى از دل باختگان خويش ده بده همى عبور ميكردند و در اغواى مردم چندانكه توانسته‌اند همى رنج بردند

ملا محمد على بارفروشى كه معروف (بقدوس) بود بنا بگفته جناب اعتضاد السلطنه كه در كتاب فتنه باب نقل فرموده و آن كتاب با توضيحات و مقالات ميرزا عبد الحسين نوائى چاپ شده و منتشر گرديده ميگويد ملا محمد على بارفروشى با لباس مبدل گريخت قرة العين كه خميرمايه فتنه بود پس از آنكه در قصبۀ(نيالا) از دست مسلمانان جان بسلامت بدر برد در مازندران همچنان بتبليغ مشغول بود تا اينكه بنور رسيد در اين اوقات محمد شاه فوت شد و در كارهاى مملكتى فتره‌ئى پيش آمد

و در كتاب نامبرده ص ١٠۵ گويد در حين حركت بنور قرة العين مدتى در خانه حاجى ملا محمد شريعت‌مدار ماند ولى چون وجودش مايه فساد بود سعيد العلماء و ساير علماى مازندران مانع از توقف وى شدند وى بالاجبار از راه آمل طرف نور رفت و پس از اقامت كوتاهى در سعادت‌آباد نور و قراى ديگر رفت در خلال اين مدت ساير گمراهان فرقه بابيه بساط خونريزى قلعه شيخ طبرسى را بپا كردند و آن هنگامۀ فجيع را بوجود آوردند

قرة العين درصدد برآمد كه بقلعه طبرسى برود ولى قشون دولتى اطراف قلعه را محاصره كردند و قرة العين بچنگ سپاه اسلام افتاد و او را بطهران فرستادند و در خانۀ ميرزا محمود خان كلانتر تحت‌نظر قرار گرفت و در تمام مدت طول جنگ قلعه طبرسى قرة العين سرا و علنا مشغول تبليغ بوده و در اين مدت مكررا ميرزا يحيى نورى كه معروف بصبح اذل بود ملاقات كرده و عاقبت پس از خاتمه جنگ طبرسى در نور بدست اهالى دست‌گير و تحت الحفظ او را بطهران آوردند و در خانۀ ميرزا محمود خان كلانتر جاى دادند

در بالاخانه‌ايكه جز با نردبان آمدورفت ممكن نبود با اين حالت قرة العين آرام نميگرفت و با بابيها ارتباط داشت و زنهاى بابى بعنوان رخت‌شورى و بهانهاى ديگر وارد خانه شده با او ملاقات ميكردند و وسيله او با خارج ميشدند و مكتوب هاى او را غالبا در جوف مأكولات كه بوى ميرسانيدند پنهان مينهادند و او جواب را با قلامهاى چوب كه در گوشه و كنار حجره ريخته بود با آبى كه از بقيه تره و سبزى هاى خوردنى ميگرفت جواب مينوشت و آنرا لوله ميكرد از بالا بپائين مى‌افكند و نسوان بابيه گرفته بدر ميبردند

بالاخره حكم اعدامش صادر گرديد مع ذلك ناصر الدين شاه كشتن زنيرا خوش نداشت فلذا دو نفر از علماء معروف طهران يكى حاجى ملا على كنى و حاجى ملا احمد اندرمانى را چندبار براى قرة العين فرستاد تا شايد بتوانند ويرا از ضلالت و گمراهى بدر آورند قرة العين در جواب دو عالم مذكور باز همچنان بسخنان خود ادامه ميداد و از خر شيطان پياده نشد

بالاخره شاه كه ويرا در ضلالت خويش ثابت ديد فرمان داد تا ويرا بكشند نيمه شبى مأمورين دولتى ويرا از خانه ميرزا محمود تحويل گرفته بباغ ايلخانى بردند و دستمالى بگردنش بسته كشيدند تا او را خفه كردند و او را در چاهى افكنده سر آن چاه را با خاك و سنگ پر كردند و بدين‌ترتيب بحيات پرشور و فتنه زنيكه خود موجب قتل و خونريزى بيشمار شده و حتى از كشتن عموى خويش دريغ نكرده بود خاتمه دادند

مؤلف گويد اساس مذهب بابيها از اجانب بود و اصلا در اين ترديدى نيست چون علي محمد باب را ديدند دماغ او مختل است در اثر رياضت‌هائى كه در تابستان بوشهر تحمل كرده او را آلت دست خود كردند و در سنه ١٢۶٠ هجرى بنك بابيگرى در ايران بلند گرديد

على محمد كه پدرش ميرزا رضاى بزاز نام داشت مادرش خديجه محل تولدش شيراز شاگرد سيد كاظم رشتى شيخى و با آن جهالت كه تفصيلش در ناسخ و كتاب (فتنه) باب اعتضاد السلطنه و مفتاح الابواب مسطور است چگونه باوركردنى است كه او امام زمان حضرت حجت عجل اللّه فرجه باشد تمام رؤساى بابيه همه مردمانى بودند كه اگر هزار مرده در مقابل چشم انسان زنده بنمايند صلاحيت ندارند كه كسى از آنها تبعيت بنمايد هرگاه باب كه ريشه و پايۀ مذهب باب و بهاست اين‌قدر جاهل باشد كه در مجلسى كه در شيراز و غير آن بر سر پا كردند و او را حاضر كردند و از هرعلمى و قواعد دينى سئوال كردند اصلا نتوانست يكيرا جواب بگويد از حال ديگران چه ميپرسى بالاخره در تبريز در روز دوشنبه بيست هفتم شهر شعبان سنه ١٢۶۶ على محمد باب را كشته‌اند بعد از اينكه او را با پاى برهنه پياده با يك شبكلاهى در كوچه‌ها و بازارها گردانيدند و پس از اينكه لاشه او را از دار فرود آوردند جسد او را چند روز در ميان شهر بهرطرف ميكشيدند آنگاه در بيرون دروازه انداخته‌اند و طعمه سباع شد

و ديگر ملا حسين پسر ملا عبد اللّه صباغ بشرويهى كه نه سال پاى درس سيد كاظم رشتى بود چون از اين دروس بهره‌اى نيافت بكاشان آمد و بحاجى آقاجانى بابى متصل گرديد و از آنجا بخراسان رفته و مشغول تبليغ گرديد و آتش جنگ قلعه طبرسيرا او بر سرپا كرد و چندين هزار مسلمانرا بكشتن داد بالاخره مقتول گرديد

و ديگر از رؤساى ايشان ملا محمد على زنجانى است كه مدتى شاگرد شريف العلماء بود بعضى از مسائل فقه و اصولرا از ايشان اخذ كرده و خود را از فحول علماء ميدانست از آنجا بزنجان رفته چون مايه علمى نداشت بگفتن ترهاتى چند خواست خود را معروف بنمايد مثل سجده كردن بر بلور و پاك بودن منى و اينكه ماه رمضان هميشه سى روز تمام است و امثال آن بسيار نشر داد تا اينكه علما بفرياد آمدند و دفع او را بقانون شرع واجب دانسته‌اند و صورت حالرا بمحمد شاه خبر دادند بالاخره بباب ملحق گرديد و طولى نكشيد كه پانزده هزار جمعيت بدور او جمع شد مردمرا گفت امروز از ايام فترت حساب ميشود هيچ تكليفى بر مردم نيست و خداى تعالى بهيچ گناهى كسيرا عقوبت نفرمايد و مردم را بشراكت اموال و ازواج فتوى ميداد تا محمد شاه از جهان برفت ناصر الدين شاه لشكر از پس لشكر همى فرستاد بزنجان و محاربه بطول انجاميد و خلق بسيارى از طرفين كشته گرديد چون ملا محمد على آثار ضعف در سپاه خود ديد فرمان داد بازار زنجانرا آتش زدند و مليونها بمردم خسارت وارد آوردند و زن و مرد بابيها بجنگ درآمدند بالاخره گلوله‌اى بشانه ملا محمد على اصابت كرد اصحاب او ويرا از خاك برگرفته‌اند با ايشان گفت من بدين زخم هلاك ميشوم شما در كار جنگ ثابت‌قدم باشيد كه من بعد از چهل روز زنده خواهم شد

چون بجهنم واصل شد در خانه‌اش با جامه و شمشيرش او را دفن كردند چون لشكر دولت غالب گرديد لاشه او را از خاك بيرون آوردند ريسمان به پاى او بسته‌اند و در كوچها ميگردانيدند و امواليرا كه از مردم غارت كرده بود و همه را در خانه پنهان ساخته بود بهرۀ لشكريان گرديد و اصحاب او را بتمامى كشته‌اند

و ديگر سيد يحيى پسر آقا سيد جعفر دارا بجردى بود او نيز يكى از خلفاى باب بود و خود را ملقب بكشاف نموده پدرش بسبك عرفا رفتار ميكرد در تفسير آيات و تاويل احاديث با فقهاى عصر خالى از بينونت نبود و از كرامات دم ميزد و ميگفت در فلان سفر با خضر هم‌سفر بودم و هفتاد بطن قرآنرا كشف نمودم و پسرش سيد يحيى كه در كسب علوم و طلب مال و جاه همى خواستى تا بمقامات رفيعه ارتقاء جويد از خدمت پدر بدار الخلافه سفر كرد و در پايان امر بجانب ميرزا على محمد باب شتافت و از داعيان او گشت دوباره بدار الخلافه مراجعت كرد از آنجا بيزد